آرامکده ی تاگور

آرامکده ی تاگور۱

فروغ نبوغ تاگور تجلیلات گوناگون بخشود و از روزنه‌های مختلف پرتو افکند و مناظری بس بدیع پدیدار ساخت. از آن جمله بود تابش اندیشه‌اش در آیینه آموزش و پرورش: تاگور در فن ظریف و لطیف تعلیم و تربیت صاحب نظری بی نظیر، و فکری بکر بود: روش آموزش او ویژه خود او بود. از این رهگذر طرح نوینی پی افکند که از آسیب زمان در امان بماند و گزند بدو نرسد.

                                   بنا کردم از نظم کاخی بلند                                                        که از باد و باران نیابد گزند

او از دوران کودکی چهار دیوار مدرسه متعارفی را برای جهش اندیشه و پرش عواطف و احساسات کودکان تنگ و تاریک و باریک می‌یافت. از این رو بود که از محبس مدرسه گریزان بود و آن را تنگنای جسم و جان می‌شناخت: چگونه می‌توان اندیشه بلند پرواز و روح پر هیجان نوباوگان را به زنجیر رسوم خشک و خالی کشید و بین دل و دیده پرده سوایی افکند و از آغوش پر عطوفت طبیعت به دورش ساخت؟

تاگور از همان زمان خردسالی مجذوب صفای طبیعت و محسور اسرار آفرینش و دل باخته جمال و جلال خلقت بود: تاگور نقاش و هنرپیشه و چکامه سرا و آواز خوان و داستان پرداز و خیال باف بود: او فریفته فراخنای آسمان بیکران، زمزمه آبشاران، ریزش باران، و شیفته بشکفتن گل و چهچه بلبل و خرامیدن کبک دری و قامت رعنای سرو سهی بود. پس چهار دیواری که نو نهالان را در تنگنای خود فرو کشد و زندانی سازد و دل و دیده و اندیشه آنان را به قید و بند اندازد سخت دشمن می‌داشت! تاگور در اثر«مؤثر» را می‌دید و از مخلوق به«خالق» می‌رسید.

                                           به دریا بنگرم دریا تو بینم                                                        به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

                                            به هر جا بنگرم کوه و در و دشت                                               نشان از قد رعنای تو بینم

و از این رهگذر بود که با«دل دار» نرد عشق می‌باخت و به وصال یار بار می‌یافت.

                     به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست                                      عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

او معلمی عالم تر از عالم آفرینش نمی‌شناخت:

                        آفرینش همه تنبیه خداوند دل است                                                دل ندارد که ندارد به خداوند قرار

و به درسی آموزنده‌تر از زمزمه عشق ایمان نداشت:

                          درس معلم ار بود زمزمه محبتی                                                 جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

و به کتابی گویاتر از برگ سبز اعتقاد نداشت:

                             برگ درختان سبز در نظر هوشیار                                               هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

و به نگارستانی دل انگیز تر از حجله گاه عروسان فلکی دل در گرو نمی‌گذاشت:

                          چرخ با این اختران نغز خوش زیباستی                                          عالمی در زیر دارد آن چه در بالاستی

پس طرح«آرامکده» را پی افکند تا بر از درون پردازد و به«ما سوی الله» نسازد اساساً این روش اندیشه و این طرز فکر را از پدر به ارث برده بود: پدرش از دانش و بینش و از عرفان و ایقان بهره وافی و کافی داشت همت بر این گمارده بود که عزلت و خلوت برگزیند و سر به جیب مراقبت فرو برد تا گوهر گران‌بهای درون خود را دریابد: چون از غریو غوغای غم انگیز شهر پر آشوب کلکته به ستوه می‌آمد، به دامان پر امان طبیعت پناه می‌جست: او بود که در«سانتینیکتان» سکنا گزید تا از سکون و سکوتی که در آن آرامکده حکومت می‌کند کمک گیرد و خلوت بر جلوت گزیند و از«تنهای» تندخو و پرخاش جو بگریزد تا بتواند به «تنهایی» در آمیزد و دل دار را بنوازد. اوج اعلای آرزوی او فراز از«اغیار» و پیوستن به وصال«یار» بود. و بدین سان در دریای بی کران شادمانی وصال فرو می‌رفت تا از خود بی خود و «فانی» شود و به حق «باقی» گردد.

جوکیان را از دیرگاه عادت برین بوده که هنگام عبادت به جای لفاظی و لغت پردازی سر به جیب«مراقبه» فرو برند و خود را گم کنند تا محبوب و معشوق و معبود و مودود و مقصود خود را در اندرون دل بیابند:

                     تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن                                          که خواجه خود روش بنده پروری داند

بلکه بهشت جوکی در درون دل خود اوست.

                           بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست                                         از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی

شرح سیر و سلوک جوکی در هشت وادی عشق مستلزم فرصت و فراغت بیشتری است که در این جا نگنجد و ناچار به وقت دگر موکول گردد. البته آشنایی با این مکتب عرفانی بسیار ارزنده و آموزنده باشد. برای این که گوارایی این شراب ناب به کام جان پویندگان راه حق برسد سزاوار می‌داند قطره از این خم خانه برچیند و در جام اخلاص و ارادت ریزد و به لب عطشان این زلال برساند. باشد که آتش عشقشان برافروزد و پیاله طلب به دست، حق گویان و حق جویان، به سوی سرچشمه این زلال خیزان و دوران روان شوند.

اساساً هر کیشی را ظاهری و باطنی است: چه مجموع این طرق الهی از مبدایی متجلی است که« و هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن»

حقیقت ادیان در باطن آن‌ها نهفته و به ودیعه سپرده شده است و تنها عارفان را بدان راه باشد: سیر و سلوک صوفی صافی همین است.

ما برون را ننگریم و قال را                                                     ما درون را بنگریم و حال را

ما ز قرآن مغز را برداشتیم                                                      قشر را پیش خران بگذاشتیم

همین حقیقت و همین باطن است که آن را«عرفان» نامند و همین عرفان است که وجه مشترک بیک کلیه ادیان باشد. این عرفان در هر کیشی مراتب و منازل و مراحل و حالات و مقامات ویژه خود دارد: عارف ربانی اسلامی خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین ده منزل را بر شمرده که هر یک به نوبت خوددارایپایگاه‌هایی باشد تا هزار پایگاه.

جوکیان را تا وصول به «سمادهی» هشت پله و مرحله باشد. و هر مرحله را پایگاه‌ها باشد. پایگاه‌های نخستین از اولین مرحله پنج گونه باشد.

ما در اینجا تنها به یک پایگاه از نخستین مرحله بسنده کنیم و پس:

مرحله نخست ر«یاما» نامند که منهیات باشد: آن چه را که باید از ارتکابش اجتناب ورزید.

نخستین پایگاه این اولین مرحله«اهیمسا» یا بی آزاری است.

به پیروی از همین اصل اصیل«بی آزاری» است که جوکی گوشت نخورد و به آن چه طبیعت می‌رویاند بسنده کند و بسازد و جانداری را نیازارد.

میازار موری که دانه کش است                                                  که جان دارد و جان شیرین خوش است

سیه اندرون باشد و سنگ دل                        که خواهد که موری شود تنگ دل

جوکی«جان» را گرامی دارد و آن را نیازارد زیرا جان را، از آن«جان آفرین» شناسد. جان هر جنبده و جهنده و خزنده و چرنده و پرنده‌ی را جلوه‌ی از جمال جانان شمارد و قطره‌ی از دریای جود جواد مطلق بداند و در خور آفرین بشناسد: جانی را که جهان آفرین بخشد که را رسد که‌اینودیعه‌ی الهی را گزند رساند و به زور بستاند؟

تو کز محنت دیگران بی غمی                                                   نشاید که نامت نهند آدمی

این طرز ستایش و نیایش به پیشگاه روح اعظم الهی یا«برهمن» در مکتب عرفانی جوکی بسی باستانی است. چون سرزمین افسانه انگیز و اسرار آمیز هندوستان از فرهنگی بسیار کهن بهره‌مند بوده، همزمان با این کهنگی تاریخی، نحوه نیایششان خیلی رقیق و دقیق و عمیق گشته تا به«ترک ترک» پیوسته است: مجسمه‌هاییکهدر ضمن کاوش‌های علمی در« موهنجو دارو»[۱] و«هارپا»[۲]  به دست آمده، جوکیان را نشان می‌دهد که چگونه چهار زانو به حال«مراقبه» بر آمده و در عالم«از خود بی خودی» فرو رفته‌اند. باستان‌شناسان، تمدن این دو شهر قدیمی را هم زمان با دوران تمدن سومرواکد و عیلام می‌دانند یعنی بالغ بر پنج هزار سال روش«مراقبه» جوکی را کهنسالمی‌شناسند.

«مراقبه» یعنی«ما سوی الله» را به چیزی نگرفتن و به دور افکندن و در دریای وحدت فرو ریختن و خود را گم کردن و به دریا پیوستن است. به عبارت دیگر برگشتن قطره است به دریا و به کام کشیدن دریا است و خود دریا شدن است، وصال یار است، پیوستن به دل دار است، دوری از اغیار ایت این«وصال» را که غایب آمال جوکی است« سمادهی» گویند که مترادف با«نیروانا» ی بودایی و«فناء فی الله» عارف ربانی است.

در مکتب جوکی، وصول به مرز این یگانگی را سه پایگاه است:

«دهارانا» یا تمرکز همه نیروی درونی مانند این که تمام قوه متفکره متوجه «گل» شود.

«دهیانا» یا فرو رفتن در این اندیشه که گل چسان از دانه‌ی خردی برخاست، این لطافت و ظرافت را از کجا ربود، و این رنگ و بو را که به او بخشود:

که تواند که دهد میوه رنگین از چوب؟                                          یا که داند که برآید گل هفت رنگ از خار؟

«سما دهی» یا خود شگفتن و خود گل گشتن است یعنی آن چنان در اندیشه گل فرو رود و غرق این اندیشه شود که خود را و اندیشیدن خود را فراموش کند و از یاد ببرد و خود به کل گل گردد« بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت».

گر گل است اندیشه تو، گلشنی                                                    ور بود خاری، تو هیمه گلخنی

همان گونه که چون آهن به وصال آتش برسد، تاریکی را از خود بزداید و بسوزد و چهره برافروزد تا درخشان و خندان گردد، جوکی به مراتب مراقبه پردازد و اندر اندیشه حق فرو رود به جز حق چیزی نخواهد و ننگرد و نگوید و نداند و ننیوشد و نیاندیشد تا به وصال حق رسد.

منصور« انا الحق» می‌زند!

من صور«حق، حق» می‌زنم!

ان دار کو؟ ان دار کو؟

این سه پایگاه را تا حدی می‌توان به سه مرتبه«علم‌الیقین» و «حق الیقین» تشبیه کرد: این شگفتن، این ساختن، این سوختن، این افروختن، این سبق عشق آموختن، این فانی فی الله شدن، این باقی بالله گشتی، این وصال، این یکتایی، سر منزل مرام مراقبه جوکی است. جوکی در جستجوی بهشت نیست. بهشت در نظرجوکی مفهومی ندارد.

این مکتب بی آزاری چون گسترش یابد به جایی رسد که هنگام بیرون آمدن کیسه از آرد و مشتی از خمیر همراه آرند، چون بلانه موران رسند آرد بیافشانند و چون به دریا رسند اندک اندک از خمیر بر کنند و در آب بیافکنند. ماهیان چون عادت به این عطوفت و عبادت جوکیانه دارند جست و خیز کنان به سوی این ارمغان بشتابند و رقص‌ها کنند و شادی‌ها از خود نشان دهند جوکیان را همان لذتی از این منظره بی آزاری دست دهد که ماهیگیران را از دیدار به قلاب افکندن ماهیان و از آب بیرون کشیدن و بر زمین افکندن و در تب و تاب انداختن و جان سپردنشان!

خواننده گرام: ندانم کدام روش را نزدیک تر به انصاف دانی، اما فقیر را به سوی مکتب بی آزاری سازش و گروش است. از آزار تا بی آزاری مسافت بس دراز است و باب تعبیر و تفسیر باز: کودکان ما چون بلانه و کاشانه موران رسند نفت بپاشند و آتش بر افروزند تا این پناهندگان را اندر مخفی گاهشان بسوزانند و طعمه حریق بی دادشان سازند! چرا؟

در تعریف نیروی معنوی بی آزاری به طور کلی، همین بس که چون رهبر بزرگ هند«مهاتما گاندی» همت بر گسستن زنجیر استعمار بیگانه بر بست، به جهانیان اعلام داشت که با پیروی از دو پایگاه از پنج پایگاه از نخستین مرحله سیر و سلوک جوکی یعنی«اهیمسا» و«ساتیا» یا بی آزاری و بیرون نرفتن از راه راست، عفریت انگیز استعمار را به زانو در بیاورد، و در آورد و تا ابد این نام نیک را بر صفحه روزگار باقی گذارد و درس عبرتی از نیروی عظیم معنوی که اندر دل عارف ربانی نهفته است به جهانیان بخشود.

جسماً گاندی یک مشت پوست و استخوانی بیش نبود اما در این یک مشت پوست و استخوان نیرویی شگفت انگیز نهفته بود. از این یک مشت پوست و استخوان آواز آسمانی بر خواست:« به سوی آزادی، در زیر پرچم درستی و راستی و بی آزاری، هنر! به پیش» این آواز، آواز سوز و ساز بود: در آسمان‌ها طنین انداز شد، دم مسیحایی بود. هند مرده را زنده و پاینده ساخت، آواز دوست بود: از دل پاک برخاست لاجرم چهره‌ی هند را تابناک ساخت، این آواز از کدام ساز بود؟

خشک چوبی، خشک سیمی، خشک پوست!                                     از کجا می‌آید این آواز دوست؟

این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست                                   تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امید وفای دوست                                           جان رقص می‌کند ز سماع کلام دوست

از نیروی شگفت انگیز و اعجاز آمیز همین آواز«بی آزاری» بود که«آزادی» ملت کهن‌سالی را ساز کرد: هند نوین ساخته و پرداخته مکتب«بی آزاری» است آیا سزا است این آواز آسمانی را به گوش هوش ننیوشیم و به جان و دل نسپریم؟

تاگورتا«گور» از پیروان این مکتب ارزنده بود: از آن جهت آرامکده را بی افکند تا از جلوت به خلوت باز آید و به راز بی آزاری دم ساز باشد و ساز دلنوازی را بنوازد و دل‌ها را از گزند زبونی و زاری بپردازد و« صلح عام» را اعلام فرماید.

در عبادتکده این آرامکده بود و بدین آرزوی ارزنده بود که اصولی در تعلیم و تربیت ابداع کرد که جداگانه بدان باید پرداخت تا نغمه آن را بتوان نواخت.                                                                                                                  مجید موقر



[۱] و ۳-  دو شهر باستانی هند که اکنون در قلمرو پاکستان است.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی