آفتاب معرفت، دکتر عبدالحسین زرین کوب

یافته ها
آفتاب معرفت:
کتاب آفتاب معرفت مجموعه ای از نوشته های دوستان، همکاران و شاگردان استاد عبدالحسین زرین کوب است:

۱ – خالق یکتا هر از چند گاهی روح های بزرگ و بعضاً نوابغی انگشت شمار ملهم از نفخه روح خود، آن هم برای دل خود خلق کرده و به زمین فرو می فرستد و آن ها نیز پهنه زمین و فراز و نشیب آن قسمتی را که مأمور آن هستند، مورد ظهور و بروز خود و آثار بزرگ خویش قرار می دهند و خواست الهی را گاه با تناقض و بیشتر با تکامل به انجام می رسانند و آثار جاویدان خود را به یادگار باقی می گذارند و برای همیشه دنیا را ترک کرده و می روند تا به راه تکامل خود ادامه دهند و آثار باقی مانده از آن هاست که یاد آن ها را برجسته می کند و دنیای زندگان را از یادآوری یاد و خاطره آن ها تجلی می بخشد.
استاد عبدالحسین زرین کوب بی شک یکی از آن نمونه های روح های بلند است. ( احمد صدر حاج سید جوادی)
۲ – می دانم برادر، می دانم که طی این بازگشت باید قدم به قدم از هر آن چه به دنیای بیرون تعلق دارد، عریان شد. باید تمام خواهش ها و نیازهایی را که حیات حیوانی انسان بدان وابسته است، رها کرد.
باید از تمام آن چه در دنیای نبات و حتی دنیای جماد بر گرد جوهر وجود انسانی رسوب کرده است، بیرون آمد و فقط وقتی انسان از همه چیز دنیای بیرون مجرد شد، با دنیای مجردات که جوهر و معنی هر چیز همان است، همانندی و یگانگی می یابد و بدین گونه با بازگشت به درون، همه چیز را درک می کند و هر گمشده ای را باز می یابد، اما راه به این بازگشت باید خیلی تعبناک باشد. ( نامه دکتر عبدالحسین زرین کوب به برادرش)
۳ – از فلسفه ای که ولادیمیر ایلیج تعلیم می کرد راه افتادم و به آن چه تولستوی منادی آن بود رسیدم. در آفاق اندیشه و عمل هر جا برایم ممکن بود سر کشیدم. روزنامه نویس شدم، به تحقیق در تاریخ دست زدم، نقادی کردم، مقاله نوشتم، شعر سرودم، ترجمه کردم، به نقد تعلیم فلسفه غربی پرداختم، در عرفان و کلام شرقی سیر کردم، زاهد و صوفی شدم، به شک و تردید افتادم و………و با این حال از هرچه خواندم و هرچه نوشتم چیزی برایم مایه آرام و سکون خاطر شد معلمی بود. ( عبدالحسین زرین کوب – آفتاب معرفت )
۴ – رابعه را گفتند: حضرت عزّت را دوست می داری ؟ گفت: دارم.
گفتند:
شیطان را دشمن داری؟
گفت: نه.
گفتند: چرا؟
گفت: از محبت رحمان پروای عداوت شیطان ندارم که رسول (ص) را به خواب دیدم که گفت:
رابعه مرا دوست داری؟ گفتم:
یا رسول الله، که بود که تو را دوست ندارد، ولیکن محبت حق مرا چنان فرو گرفته است که دوستی و دشمنی غیر را جای نماند.
۵ – سه آیه مهم:
الف: فاینما تولوا فثم وجه الله ( بقره ۱۱۵)
۵ – سه آیه مهم:
الف: فاینما تولوا فثم وجه الله ( بقره ۱۱۵)
ب: فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه ( مائده ۵ )
ج: نحن اقرب الیه من حبل الورید(ق ۱۶)
********
۶ – در تبجیل و بزرگداشت استاد: دکتر عبدالحسین زرین کوب ( ۲۷ اسفد ۱۳۰۱ – ۲۴ شهریور ۱۳۷۸)
گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد
کاه نبود آن که به کاهی پرید آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود آن که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را به جوی می شمرئد
قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سمواات برد
*************
آینه قد تو را بیند اندر عرض خود
در آبنه کی گنجد اشکال کمال تو

آفتاب گر ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه کند
********
العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء
**************
مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نا مرمد است
ذم خورشید جهان ذم خود است که دو چشمم کور و تاریک و بد است
تو ببخشا بر کسی کو در جهان شد حسود آفتاب کامران
خاصه خورشید کمالی کان سری است روز و شب کردار او روشنگری است
*********
صبر بسیار ببای پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
قرن ها باید که تا یک مرد حق گردد پدید بایزید اندر خراسان یا اویس اند قرن
سال ها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ساعت بسیار می باید کشیدن انتظار تا که در جوف صدف باران شود دُرِّ عدن
***************
اوفات خوش آن بود که با دوست گذشت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
جان سازمت نثار رهت ای مرگ زود رس زین وحشت و شکنجه اگر وارهانیم
***********
همی ترسم از ریشخند ریاحین که خار مغیلان به بستان فرستم
(دکتر زرین کوب به هنگام سخنرانی در تالار فردوسی سال ۴۰)
**********
تو نیستی که ببینی،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تو نیستی که ببینی،
چگونه دور از تو، به روی هرچه در این خانه است غبار سربی اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی!!
***************
حلاج را در شعله طور، یک مقدس، یک قهرمان و یک قربانی حقیقت می نامد که وضوی نماز عشق را جز به خون خویش روا نداشت و در نخستین نماز عشق گفت:
“عشقی که سراپای تو را نسوزاند، عشق نیست و تا چیزی از خودی در تو باقی است، هنوز با عشق فاصله زیادی داری.”

از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
این گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
************** همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی
**************

ای پسر هان و هان تو را گفتم که تو بیدار شو که من خفتم
سکه بر نقش نیکنامی بند کز بلندی رسی به چرخ بلند
تا من آن جا که شهر بند شوم از بلندیت سربلند شوم
صحبتی جوی کز نکو نامی در تو آرد نکو سرانجامی
عیب یک هم نشست باشد و بس کافکند نام زشت بر صد کس
در چنین ره مخسب چون پیران گرد کن دامن از زبون گیان
رقص مرکب مبین که رهوار است راه بین تا چگونه دشوار است
گرچه پیکان غم جگر دوز است درع صبر از برای این روز است
عهد خود با خدای محکم دار دل ز دیگر علاقه بی غم دار

**************

حادثه ایمان
و آن وقت مثل ایمانی از تابش استوا گرم
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید
واژه ایمان در لغت به معنای روی آوردن و گرویدن و اقبال کردن است، با رویی گشاده به استقبال امری رفتن که همراه است با ایمن شدن و آرامش یافتن.
*************
انما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون ( انفال آیه ۲)
مخاطب خداوند: ربنا اننا سمعنا منادیاً ینادی للایمان ان آمنوا بربکم فامنا
محیی الدین عربی: وحی برای کسی وحی است که با آن سخن ارتباط برقرار کند. آن آیات برای شخص نبی آیه بود برای آن که خود را مخاطب خداوند می دید.برای آن که خود را در جذبه یک امر متعالی گرفتار می دید:
پیش شیری آهوی مدهوش شد هستی اش در هست او رو پوش شد
آهویی را در نظر بگیرید که خود را در جاذبه مغناطیس یک شیر می بیند ، چه کند؟ این وجود مهیب و عظیم و حیرت زا را چه کند؟
وقتی شخصی در حوزه مغناطیس ” او ” قرار گیرد، دچار همین احوال می شود.
محی الدین عربی می گوید: پیامبران برای این پیامبر شدند و بدین سبب ما آن ها را نبی می انگاریم که مورد خطاب خداوند را به سمع قبول شنیدند. ما هم اگر می خواهیم قرآن برایمان قرآن باشدو در پی زنده کردن تجارب دینی لطیف در خود هستیم، باید مورد خطاب خداوند قرار گیریم
هردم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه ها می بینم
دوستان عیب نظر بازی حافظ نکنید که من او را ز محبان خدا می بینم. **********
سهراب سپهری:
کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ / کار ما شاید این است / که در آن سوی گل سرخ شناور باشیم / پشت دانایی در بزنیم / کار ما شاید این است که / میا گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم.
ایمان دقیقاً پی حقیقت دویدن است و در آن سوی گل سرخ شناور ماندن است.
پشت دانایی اردو زدن است. همیشه بین شخص و امر متعلق به ایمان درّه و خلاء معرفتی وجود دارد. حقیقت متحول و متبدل را هیچگاه نمی توان صید کرد به نحو تام.
به قول حافظ
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید
در پی بانگ جرس دویدن، گاه احساس بسط کردن، گاه امیدوار شدن، گاه مأیوس شدن. ایمان دقیفاً در این احوال (Exichance) و “وجودی” آدمی نقش می بندد.
گاه تصور می کند به او اقبالی شده، گاه ادبار و افولی را تجربه می کند. به قول مولوی:
یک لحظه داعم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی، بی تو به سر نمی شود.
*********
شخص مؤمن دائماً بین وصال و فراق نوسان می کند
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
*********
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم
*********
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم
چه شکر فروش دارم که به من شکر فروشد که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جائی که ز روز و شب گذشتم که چنین سفر ندارم
************
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یا سمن بخندد که سمن بر لطیفی چو تو در برم نیامد
زپیت مراد خود را دو سه روز ترک گفتم چه مراد ماند از آن پس که میسرم نیامد
***********
چنین آدمی گرم است و گرما بخش! نورانی و صاحب ازواق و مواجیه لطیف فراوان!
*********
چه گرمی ام، چه گرمی ام از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست ، خدایا
************
ای خدای با عطای با وفا رحم کن بر عمر رفته با جفا
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن
گر سر هر موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بیان
*************
چون دعامان امر کردی ای عجاب این دعای خویش را کن مستجاب

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی