ادب و رفتار

فصل نهم

ادب و رفتار، بخش نهم از کتاب ارزشمند ساموئیل اسمایلز است که تقدیم کسانی می شود که مایلند زندگی سرشار از سلامتی، ادب، کمال، سرافرازی، خشنودی باطنی، نشاط، شادی برای کار و تلاش بیشتر جهت تأمین سعادت برای همنوعان خود باشند.

ادب و رفتار

«چون ما نجیب زاده ایم باید به نجابت رفتار کنیم». «شکسپیر»

آن‌ها که «ادب را حرفی پوچ و بی معنی تصور نموده‌اند اشتباهی بزرگ کرده‌اند».

«ادب ثمره‌ی نجابت و کرامت طبع است». «تنی سون»

«رفتار خوب از شکل و اندام خوب بهتر است و از مجسمه‌ها و تصاویر عالی بیشتر موجب حظ و بهجت نفس می‌گردد. ادب خود یکی از صنایع ظریفه به شمار می‌رود».

مردم غالباٌ از ادب و خوش رفتاری غفلت می‌ورزند در صورتی که ادب از ضروریات اولیه‌ی زندگانی زن و مرد است ادب و رفتار نیک به منزله سایه و شبح فضیلت و تقوی می‌باشد. «سیدنی اسمیت»

ادب یکی از تظاهرات خارجی اخلاق است که رفتار را زینت و آرایش می‌دهد و وقتی با انجام کاری توأم گردد آن را بی اندازه خوش نما و قشنگ جلوه می‌دهد. اگر هر کاری از روی ادب انجام گیرد حتی جزئیات زندگانی نیز رنگ جالب و زیبایی به خود گرفته و حیات در نظر انسان مطبوع و فریبنده جلوه می‌کند.

بعضی‌ها ادب را قضیه‌ای پوچ و غیر مهم می‌دانند در صورتی که حقیقت امر بر خلاف این است و ادب بهترین وسیله‌ی تسهیل امور زندگانی و آسان ساختن ارتباطات اجتماعی می‌باشد. «اسقف میدلتون» می‌گوید «اگر فضیلت و تقوی هم با ادب و احترام آمیخته نباشد زشت و بدنما خواهد بود»

رفتار شخص بهترین معرف تشخیص و اهمیت او در عالم است و نفوذ و تأثیر آن از هر اخلاق و خصیصه‌ی دیگری در سایرین بیشتر و عمیق تر می‌باشد. رفتار متین و مؤدب یکی از اسباب و وسایل عمده پیشرفت و ترقی انسان است و بسیاری اشخاص به واسطه‌ی فاقد بودن این امتیاز نتوانسته‌اند در زندگانی پیشرفت‌های بزرگ حاصل کنند[۱]دلیل این نکته نیز واضح و آشکار است چه تأثیر اولیه شخص در کسانی که با آن‌ها سر و کار دارد دخالت عمده در پیشرفت و کامیابی او در زندگانی می‌نماید و اگر رفتار او مؤدب و معقول باشد مسلم است که همیشه تأثیر خوب در دیگران می‌کند و به اصطلاح «خودش را در دل‌ها جا می‌دهد» و همین نکته باعث پیش افتادن او در عرصه حیات می‌شود.

خشونت و بی ادبی درها را به روی انسان می‌بندد و قلب‌ها را نسبت به او سخت و بی مهر می‌سازد در صورتی که ادب و مهربانی و خوش رفتاری به منزله کلام سحر انگیزی است که تمام درها را می‌گشاید و مثل اجازه‌ی عبور شخص را در قلب پیر و جوان با تسویه جا می‌دهد.

ضرب‌المثلی که «رفتار سازنده‌ی انسان است» ولی اگر بگوییم «انسان سازنده‌ی رفتار است» به حقیقت نزدیک تر می‌باشد، ممکن است شخصی در ظاهر خشن و درشت خو و در باطن بسیار خوش قلب و پاک طینت باشد ولی اگر صاحب طبیعی مؤدب و رفتاری معقول می‌بود یقیناٌ حشر و معاشرت با او مطبوع تر و فوائد اخلاقیش برای جامعه بیشتر بود.

«مادام هاچین سون» در تاریخچه زندگانی شوهر خود که سابقاٌ هم در این کتاب بدان اشاره کردیم راجع به ادب و احترام و رفتار معقول وی چنین می‌گوید: «من نمی‌توانم بگویم طبیعت او متین و موقر بود یا متکبر و مغرور، فقط می‌دانم که نه هرگز مردمان پست را حقیر و خوار می‌شمرد و از آن‌ها انزجار داشت و نه نسبت به بزرگان تملق گویی و چاپلوسی می‌کرد. مشارالیه فقرا را دوست می‌داشت و به آن‌ها تواضع می‌نمود و گاهی مدت چند ساعت اوقات فراغت خویش را با یک سرباز معمولی یا یک کارگر فقیر به سر می‌برد. با وجود این متانت رفتار وی طوری بود که مردم همیشه او را دوست می‌داشتند و به وی احترام می‌گذاشتند».

رفتار شخص تا اندازه‌ی مهمی معرف کیفیت اخلاقی او می‌باشد رفتار ظاهری انسان میوه و ثمره‌ی روحیات و حالات باطنی او است و ذوق و احساسات و خلق و محیط معاشرت او را از روی آن به خوبی می‌توان تشخیص داد. رفتار مصنوعی که فقط در بعضی مواقع خاص از انسان ظاهر می‌شود چندان مهم و قابل ملاحظه نیست و تنها رفتار فطری و طبیعی شخص چون ناشی از عادات و ملکات باطنی او است و میزان ترتیب وی را نشان می‌دهد مهم و قابل توجه می‌باشد.

متانت رفتار مولود عواطف و احساسات انسان است و هر فکر باز و روشنی از این عواطف حظ و لذت حاصل می‌کند. به همین نظر احساسات و عواطف را می‌توان از حیث اهمیت به پای استعداد فطری و معلومات اکتسابی شخص گذاشت و بلکه از آن هم بالاتر دانست زیرا تأثیر عواطف در ایجاد ذوق و اخلاق عمیق تر از تأثیر استعداد و مکتسبات می‌باشد. حس شفقت و مهربانی مانند کلید زرینی است که در دل‌ها را به روی انسان می‌گشاید و نه تنها رسم ادب و احترام را به شخص می‌آموزد بلکه عقل او را روشن ترو نظرش را در حل و عقد امور صائب تر می‌سازد به این جهت حس شفقت را باید بزرگ‌ترین خصلت فاضله‌ی بشری دانست.

قواعد مصنوعی ادب و رفتار عموماٌ بی فایده و بی معنیاست. آن چه که معمولاٌ به اسم آداب و رسوم (ایتکت) نامیده می‌شود در حقیقت جز بی ادبی و ناراستی چیز دیگری نیست و مصنوعی بودن آن‌ها بر همه کس واضح و مبرهن می‌شود بهترین اقسام «آداب و رسوم» به منزله‌ی تعریض برای رفتار و کردار خوب می‌باشد و به این جهت نمی‌توان قدر و قیمت واقعی برای آن قائل شد.

رفتار خوب بیشتر عبارت از ادب و مهربانی است. ادب را معمولاٌ به نشان دادن احترام باطنی اشخاص نسبت به دیگران تفسیر می‌کنند لیکن ممکن است انسان در مقابل دیگری کاملاٌ مؤدب و معقول باشد و هیچ گونه حس احترام خاصی هم نسبت به وی نداشته باشد. رفتار خوب و معقول تأثیر جمال و جاهت را در نفس انسان دارد و این نکته کاملاٌ صحیح گفته شده است که «هیکل و اندام زیبا از صورت وجیه بهتر است و رفتار خود از اندام زیبا نیز بهتر می‌باشد. رفتار معقول از مجسمه‌ها و پرده‌های نقاشی عالی دل فریب تر است و باید ان را در جزو صنایع ظریفه دانست».

ادب و احترام حقیقی ناشی از صداقت و راستی است و باید مستقیماٌ از دل و قلب بر خیزد و الا هیچ گونه تأثیری در دیگران نخواهد داشت زیرا رفتار و کردار هر قدر مؤدت و معقول باشد بدون صداقت و راستی نمی‌تواند جلوه و تأثیری داشته باشد اخلاق فطری را باید همیشه به حال طبیعی و خالی از هر قسم قید و پیرایه‌ی جلوه گر ساخت و هیچ نوع تصنعی داخل آن نکرد. «سن فرانسیس دو سالر» می‌گوید: (ادب و احترام واقعی مانند آب صافی بی رنگ و بو و گوارا است).

ادب و احترام متضمن محبت و مهربانی نیز هست و به همین جهت اشخاص مؤدب غالباٌ سعی در خوشحال ساختن دیگران دارند و همه وقت از کارهایی که به احساسات دیگران جریحه‌ای وارد می‌آورد اجتناب می‌ورزند. علاوه بر این ادب و احترام متضمن قدردانی و شکر گذاری نیز می‌باشد و همه وقت به آسانی از مهربانی‌های اشخاص قدردانی می‌کند «کاپیتان اسپک» این اخلاق را در میان بومیان «اوگاندا» واقع در ساحل دریاچه «نیانزا» (آفریقا) نیز مشاهده کرده و می‌گوید: «در این جا هر کس در مقابل مهربانی و محبت دیگری قدردانی و شکر گذاری نکند او را به سختی تنبیه می‌کنند.»

ادب واقعی مستلزم آن است که انسان به شخصیت دیگران احترام بگذارد زیرا کسی که می‌خواهد شخصیت خود را محترم بدارد لازم است در حفظ احترام و شخصیت دیگران نیز ساعی باشد و افکار و عقاید آن‌ها را فرضاٌ هم که با افکار و نظریات خودش مغایرت داشته باشد محترم شمارد شخص مؤدب و خوش رفتار همیشه به حرف‌های دیگران به دقت گوش می‌دهد و به این وسیله محبت و احترام آن‌ها را نسبت به خود جلب می‌نماید. به علاوه همیشه حلیم و بردبار و پر حوصله است و هیچ وقت به بی انصافی درباره‌ی دیگران رفتار نمی‌نماید زیرا بی انصافی در حق دیگران بدون استثنا سبب می‌شود که دیگران هم درباره‌ی ما به بی انصافی محاکمه نمایند.

اشخاص بی فکر و بی تربیت غالباٌ حاضر هستند که رفیق صمیمی خود را از دست بدهند و جلو زبان و شوخی خود را نگیرند. واقعاٌ انسان چقدر باید جاهل و احمق باشد که برای یک دقیقه خنده و شوخی دل دیگری را بیازارد و او را از خود برنجاند! «پرونل» مهندس که خودش صاحب قلبی مهربان و طینتی پاک بود همیشه می‌گفت «در زدن و رنجاندن مردم تفریح و سرگرمی است که برای زندگانی انسان خیلی گران تمام می‌شود». «دکتر جانسون» وقتی به شخصی گفت آقا، همان طور که کسی حق ندارد رفتار نامعقولی بکند همان طور هم حق ندارد حرف نامعقولی بزند و همچنان که حق ندارد کسی را به زمین بزند همچنان هم حق ندارد کلمه‌ای زشت و یاوه‌ای به وی بگوید».

اشخاص عاقل و مؤدب هرگز خود را از دوستان و همسایگان خویش عاقل تر و متمول تر قلمداد نمی‌کنند. به اصل و نسب و شأن و مقام خود نمی‌بالند به دیگران با دیده‌ی خفت و تحقیر نمی‌نگرند، از کارهای مهم و رشادت‌ها خود رجز خوانی و تفاخر نمی‌نمایند بلکه به عکس همیشه در رفتار و گفتار خود عفیف و متواضع و بی مدعا هستند و اخلاق و صفات خویش را در اعمال و افعال خود ظاهر می‌سازند نه در رجز خوانی و پر مدعایی.

بی احترامی به افکار و احساسات دیگران ناشی از حس خود خواهی است و کسی که دارای این عادت نکوهیده باشد در میان مردم به سوء اخلاق معروف می‌گردد و از انظار عامه می‌افتد. برای کسی که می‌خواهد با مردم محشور و معاشر باشد هیچ لازم تر از آن نیست که حس عاطفه و شفقت داشته باشد و مراعات بعضی نکات کوچک و ناقابل را که باعث خوشنودی و یا آزردگی خاطر دیگران می‌شود بنماید بهترین علامت حسن رفتار و تربیت ما میزان فداکاری و ایثار به نفس است که در معاشرت‌های روزانه ما از ما ظاهر می‌گردد.

تا کسی صاحب قوه‌ی تملک نفس و خودداری نباشد نمی‌تواند در جامعه زیست نماید زیرا مردم از معاشرت کسی که زمام نفس خود را در دست ندارد گریزانند و با نظر انزجار و تنفر به وی می‌نگرند اغلب مردم به واسطه فاقد بودن قوه‌ی خود دارای موانع و مشکلات عدیده برای زندگانی خویش تراشیده و عمر خود را صرف زد و خورد با عوائقی کرده‌اند که خودشان به دست خود آن‌ها را در راه پیشرفت وکامیابی خویش ایجاد نموده‌اند در عین حال اشخاصی هستند که شاید استعداد و قوای ذاتی آن‌ها از دسته‌ی اول به مراتب کمتر است لیکن در سایه‌ی صبر و حوصله و متانت و خودداری راه کامیابی را در مقابل پای خویش باز کرده و غالباٌ به سر منزل مراد و مقصود رسیده‌اند.

در میان مردم مثلی معروف است که حسن خلق و اعتدال مزاج بیش از استعداد و قریحه‌ی فطری در پیشرفت وکامیابی انسان دخیل می‌باشد. صدق و صحت این گفتار تا هر اندازه است باشد فقط این نکته بر ما مسلم است که بنای سعادت انسانی شالوده‌اش بر حسن خلق و اعتدال مزاج و ادب و احترام ومهربانی نسبت به دیگران و انبساط و بشاشت ذاتی طبع قرار گرفته است و بدون دارا بودن این صفات و مزایا هیچ کس نمی‌تواند از سعادت ونیک بختی زندگانی برخوردار شود.

بی ادبی و بی احترامی نسبت به دیگران اشکال متعدد دارد و از آن جمله است غفلت در آراستگی لباس و بی اعتنایی به پاکیزگی و نظافت بدن و عادت داشتن به حرکات زشت و ناپسندیده کسی که لباس کثیف می‌پوشد و از پاکیزه داشتن بدن خود غفلت می‌ورزد به ذوق و سلیقه و احساسات دیگران بی اعتنایی کرده و در حقیقت مرتکب یک قسم بی ادب نسبت به آن‌ها شده است.

«داودا نسیلون» مبلغ مشهور پروتستانی که خطب و مواعظ خود را همیشه قبل از وقت با دقت و مطالعه بسیار تهیه می‌نمودمی‌گفت «اگر کسی در طریقه حرف زدن و لباس پوشیدن خود منتهای سعی و دقت را به عمل نیاورد به جامعه بی احترامی کرده است و به همین جهت هرگاه کسی در روز جشن عمومی مثلاٌ با لباس خواب و شب کلاه در محل اجتماع مردم حضور به هم رساند به عقیده من قانون احترام و ادب را به شدت نقض کرده و مرتکب خطایی بزرگ گردیده است».

کامل‌ترین طرز رفتار انسانی آن است که ساده و طبیعی و عاری از هر گونه قید و تکلف باشد زیرا تصنع و ظاهر سازی با ادب و احترام واقعی فرق فاحش دارد و همه کس متوجه اختلاف آن می‌باشد. «لاروشفو گوار» می‌گوید «هر کس میل داشته باشد که رفتارش در انظار طبیعی جلوه کند بر عکس از حال طبیعی خارج می‌شود و مردم به مصنوعی بودن رفتارش یقین حاصل می‌نمایند» بنابراین می‌بینیم که صداقت و راستی از ارکان اولیه ادب و نیک رفتاری به شمار می‌روند و بدون آن هیچ کس نمی‌تواند صاحب حس ادب و احترام واقعی باشد و مراعات افکار و احساسات دیگران را بنماید شخص مؤدب و مهربان در هر کجا باشد محبتش در دل‌ها جا می‌گیرد و مردم از معاشرت با او حظ و لذت می‌برند و به تأسی از اخلاق و رفتار او میل می‌کنند به این جهت رفتار هم مانند اخلاق دارای قوه نفوذ و تأثیر است و در عالی‌ترین اشکال خود یکی از مؤثرترین عوامل محرکه به شمار می‌رود.

«کائون کینگسلی» می‌گوید «علت آن که هر کس از وضع شریف سر و کارش با سیدنی اسمیت می‌افتاد او را از صمیم قلب دوست می‌داشت و احترام او را در دل می‌گرفت این بود که مشارالیه به هر کس می‌رسید خواه فقیر و خواه غنی، خواه نوکر و خواه اشراف و متمولین که به ملاقات وی می‌آمدند با همه بالسویه به ادب و تواضع و مهربانی رفتار می‌کرد و همه را مشمول الطاف و عنایات خود می‌ساخت».

عموماٌ تصور می‌کنند که رفتار عالی و خوب مخصوص نجبا و اصل زادگانی است که محیط معاشرت آن‌ها در طبقه عالی اجتماع است. هر چند این تصور تا اندازه‌ی مهمی صحیح و صادق است و اشخاص درجه اول جامعه به علت محیط و تربیت خود دارای رفتاری بهتر و پاکیزه‌ترمی‌باشند وای در عین حال هیچ علت معقولی ندارد که افراد طبقات پست تر نیز صاحب رفتار و منش نیک باشند و هم نسبت به خودشان و هم نسبت به افراد سایر طبقات با ادب و احترام رفتار کنند».

کسانی که برای تحصیل معیشت روزانه خود مجبور به کار کردن هستند و کسانی هم که به واسطه تمول و ثروت خویش از سعی و عمل بی نیاز می‌باشند هر دو بالسویه می‌توانند عزت نفس خود را محفوظ نگاه دارند و به شخصیت یک دیگر نیز احترام بگذارند، به عبارت اخری هر دو آن‌هامی‌توانند به وسیله رفتار و سیرت خوب عزت و احترام خویش را در انظار دیگران حفظ کنند. رفتار متین و پسندیده در همه جا و همه حال چه در دکان و چه در خیابان و چه در منزل تأثیر عمیق اخلاقی در سایرین دارد. یک نفر کارگر معمولی می‌تواند در اخلاق و روحیات هم قطاران خود نفوذ کلی نموده و به قوه اخلاق آن‌ها را وادار کنند که از پشتکار و عزم و ادب و مهربانی او تقلید و پیروی نمایند. در موقعی که «بنژامین فرانکلن» به سمت یک عمله متعارفی در کارخانه کار می‌کرد معروف است که موفق به اصلاح امور کارخانه و تهذیب اخلاق و عادات کلیه کارگران آن جا گردیده بود.

شخصی ممکن است کاملاٌ معقول و مؤدب و نجیب باشد و در عین حال صاحب پول زیاد نباشد. ادب با آن که دارای نفوذ و تأثیر بسیار است مع‌ذلک تحصیل آن برای انسان گران و دشوار نیست و از هر متاع دیگری در عالم ارزان تر و سهل الحصول تر می‌باشد. ادب در عالم صنایع ظریفه دارای مقام نازل و کوچکی است ولی آثار و فواید آن به قدری زیاد است که می‌توان آن را در ردیف بزرگ‌ترین صنایع فکر بشری قرار داد.

هر ملتی می‌تواند از سایر ملل آداب و عوائدی بیاموزد. در میان چیزهایی که طبقه کارگر انگلیسی لازم است از همکاران اروپایی خود فراگیرند از همه مهم تر رفتار و ادب آن‌ها است. آلمان‌ها و فرانسوی‌ها در جزو هر طبقه باشند عموماٌ متین و موقر و با ادب و متواضع هستند، کارگران آن‌ها هر وقت به هم می‌رسند کلاه خود را به احترام برداشته سلامی به هم می‌کنند و می‌گذرند. البته در این کار از عزت نفس و جوان مردی آن‌ها چیزی کاسته نمی‌شود و بر عکس حس فتوت و بزرگواری ایشان آشکار می‌گردد. کارگران خارجی هر قدر هم که گرفتار عسرت و تنگدستی باشند باز نشاط و سرور طبیعی خود را از دست نمی‌دهند و با آن که اجرت آن‌ها معمولاٌ به قدر نصف اجرت کارگران ما هم نیست مع‌ذلک فقر خود را به وسیله فساد اخلاق قرار نمی‌دهند و هرگز مثل کارگران ما در موقع پریشانی و شراب‌خواریومستینمی‌افتند و بر عکس سعی می‌کنند که زندگانی خود را در حدود عایدات خویش به وجه احسن اداره کرده و حتی در حین فقر وتنگدستی نیز از مسرات حیات بی بهره نمانند.

خانه همان طور که بهترین پرورش گاه اخلاق است همان طور نیز بهترین مدرسه رفتار و ادب می‌باشد. رسوم و آداب اجتماعی عیناٌ انعکاسی از آداب خانوادگی است بدون اندک تغییر و تفاوت ولی با وجود این هرگاه اوضاع خانواده طوری باشد که رفتار شخص را نتواند به خوبی تربیت نماید مردم نمی‌توانند به وسیله تمرین و ممارست رفتار خود را نیز مانند سایر فضایل اکتسابی در خارج کسب نمایند و به تأسی و پیروی از خلق و رفتار دیگران صاحب سیرت و رفتار پسندیده گردند.

غالب اشخاص به منزله جواهر و سنگ‌های قیمتی هستند که هنوز تراش نیافته‌اند و برای آن که برق و زیبایی کامل آن‌ها آشکار گردد لازم است به وسیله حشر و معاشرت با طبایع عالی تر جلا و صیقل بگیرند. بعضی دیگر فقط از یک طرف تراشیده و صیقلی شده‌اند و روشن و شفافی آن‌ها به قدری است که تنها سوراخ درونی آن‌ها را آشکار می‌سازد. این اشخاص نیز برای آن که کاملاٌ صیقلی شوند و ارزش و خاصیت جواهری گرانبها را حاصل نمایند باید تجربه بیاندوزند و در زندگانی روزانه خود حتی‌المقدور با اشخاصی که صاحب سیرت و اخلاق عالی هستند مجاور باشند تا از خلق و رفتار آن‌ها سر مشق بگیرند.

تأثیر و نفوذ رفتار خوب وقتی جلوه کامل می‌کند که با هوش و حس موقع شناسی توأم باشد. زن‌ها روی هم رفته از این حیث بر مردها امتیاز و برتری دارند و همیشه طرز موقع شناسی را باید از آن‌ها آموخت. زن‌ها بیش ز مردها قوه خودداری و تملک نفس دارند و به این جهت هم بالطبیعه از آن‌ها متین تر و مؤدب تر می‌باشند و به واسطه حس ادراک و عمل سریع و سرعت انتقال خود بهتر از مردها می‌توانند خلق و طبیعت اشخاص را شناخته و موافق میل و مذاق خود آن‌ها با آن‌ها صحبت بدارند. در امور اجتماعی مخصوصاٌ قوه هوش و فراست و حس موقع شناسی زن‌ها به حد اعلا می‌رسد و به این جهت مردهایی که با زن‌های فهمیده و صاحب کمال حشر و آمیزشدارند معمولاٌ صاحب سیرتی پاک و رفتاری منزه ومعقولمی‌شوند.

هوش و حس موقع شناسی حسی فطری و غریزی است که بیش از اطلاعات و معلومات اکتسابی در دفع موانع و مشکلات زندگانی به انسان کمک می‌نماید.

یکی از نویسندگان اجتماعی می‌گوید «استعداد به منزله‌ی قدرت است، هوش به منزله هنر و ممارست، استعداد می‌داند که چه باید بکند، هوش می‌فهمد که چطور باید آن را انجام بدهد. استعداد انسان را قابل احترام می‌کند، هوش او را معزز ومحترممی‌سازد، استعداد اعتبار و تمول است، هوش پول نقد.»

بهترین مثل فرق اشخاص با هوش و بی هوش مصاحبه‌ای است که وقتی بین «لرد پالمرستون» و «مستر بنز» مجسمه ساز وقوع یافته است. در موقعی که پالمرستون برای تهیه مجسمه خود در دفعه‌ی آخر به اطاق کار «بنز» آمده و بر روی صندلی نشسته بود «بنز» از او پرسید «حضرت اشرف از فرانسه چه خبر دارید؟ روابط ما فعلاٌ با «لویی ناپلئون» در چه حال است؟» وزیر خارجه از شنیدن این سؤال ابروهای خود را با تعجب بالا کشید و بعد با کمال ملایمت گفت «مستر بنز حقیقتاٌ من در این موضوع اطلاعی ندارم و امروز هم هنوز روزنامه‌ها را مطالعه نکرده‌ام!» بیچاره «بنز» هم با وجود محسنات اخلاقی زیاد و قریحه و استعداد سرشار مثل سایر اشخاص بود که به واسطه فاقد بودن هوش فطری و حس موقع شناسی راه خود را در زندگانی گم کرده و در پیچ و خم بیراهه‌ها افتاده بود.

وقتی رفتار خوب با قوه‌ی هوش و فطانت آمیخته شود تأثیر و قدرت آن به قدری خواهد بود که «ویلکیز» زشت که در عالم به بد قیافگی مشهور است همیشه می‌گفت سه روز به من مهلت بدهید و خواهید دید که مثل خوشگل‌ترین مردهای انگلیسی دل هر خانمی را به خود رام می‌کنم و او را شیفته‌ی خویش می‌سازم!

حال که نام ویلکیز را بردیم لازم است این نکته را هم تذکر دهیم که چون رفتار و منش به هیچ وجه دلیل خوبی اخلاق و سیرت باطنی نیست لهذا هیچ وقت نباید اهمیت و اعتباری برای آن قائل شد زیرا ممکن است بعضی اشخاص مانند ویلکیز خوش رفتاری را به تصنع شعار خود سازند و به وسیله‌ی آن بخواهند به مقاصد و نیات شریره‌ی خود نایل گردند. ادب و رفتار خوب مانند سایر اقسام صنایع ظریفه موجب حظ و بهجت نفس است ولی همه کس می‌توانند آن را لباس مصنوعی خویش سازد و به تکلیف آن را به خود ببندد در حالی که باطنش به کلی بر خلاف ادب و رفتار ظاهریش باشد به همین جهت معقول‌ترین و مؤدب‌ترین اشخاص گاهی ممکن است اخلاقشان در منتها درجه فساد و انحطاط باشد و ادب و رفتار صوری آن‌ها از حرکاتی مصنوعی و الفاظ و عباراتی فریبنده تجاوز ننماید.

از طرف دیگر غالباٌ اتفاق افتاده است که صاحبان طبایع عالی و اخلاق پاکیزه‌ی فاقد حسن رفتار و ادب و احترام صوری بوده‌اند و همان طور که پاره‌ی از میوه‌های لذیذ دارای پوست‌های سطبر می‌باشند همان طور هم رفتار زخمت و خشن ظاهری این اشخاص اخلاق منزه و قلب رئوف و مهربان آن‌ها را از انظار می‌پوشد بعضی اشخاص ممکن است علی‌الظاهر خشن و نامعقول به نظر بیایند ولی در باطن صاحب قلبی پاک و روحی منزه و ارجمند باشند.

«جان ناکس» و «مارتین لوتر» از زمره اشخاصی بودند که نه تنها شرط آداب و رسوم معموله را در رفتار خود مراعات نمی‌کردند بلکه غالباٌ هم مردم آن‌ها را اشخاص تند خو و خشن تصورمی نمودند. در اختیار این طرز رفتار هم تا اندازه‌ای حق به جانب آن‌ها بود زیرا کاری را که آن‌ها در پیش گرفته بودند و مقاصدی را که در نظر داشتند انجام آن به مردان شجاع و بی باک و قوی الاراده بیشتر احتیاج داشت تا به اشخاص مؤدب و معقول و خوش رفتار، وقتی ملکه‌ی «اسکاتلند» به (ناکس) گفت «تو کیستی که می‌خواهی به پادشاه و اشراف این مملکت درس و تعلیم بدهی؟» ناکس[۲]با کمال تهور در جواب گفت خانم، من یکی از اتباع همین مملکت هستم، معروف است که جسارت و بی ادبی ناکس چند مرتبه ملکه را به گریه انداخت و وقتی مورتون نایب‌السلطنه این قضیه را شنید گفت اگر زن‌ها گریه کنند بهتر از آن است که مردهای  ریش دار بگریند.

روزی در موقعی که «ناکس» از حضور ملکه مراجعت می‌کرد به گوش خود شنید که یکی از درباریان به دیگری می‌گفت «از هیچ چیز هم ترس و واهمه ندارد!» ناکس متوجه او شد و به وی گفت چرا باید از صورت گشاده و خندان انسان بترسیم در صورتی که مکرر به قیافه متغیر و خشمگین او نگاه کرده‌ام و هرگز دچار ترس و تشویش نشده‌ام وقتی ناکس در نتیجه فعالیت و کشمکش‌های متمادی خود ضعیف و فرسوده گردید و رخت از دنیا بر بست نایب‌السلطنه به سر تابوت او حاضر آمده به صورت او نگاه کرد گفت این است آرامگاه کسی که هرگز از روی انسانی نمی‌ترسید!»

لوتر را همه کس شخص تند و کج خلق و بی ملاحظه می‌پنداشت ولی باید دانست که او هم مانند «ناکس» در عصری واقع شده بود که جز به خشونت و بی باکی کاری از پیش نمی‌رفت و به علاوه مقصود مهمی را که او می‌خواست انجام بدهد با ملایمت و خوش خلقی ممکن نبود انجام داد. آری، کسی که مصمم بود اروپا را تکان بدهد و آن را از خواب غفلت اعصار مظلمه بیدار نماید مجبور بود که با خشونت و درشتی و حتی با حمله و تعرض مقاصد خود را بگوید و به هیچ چیز ایقا نکند، اما در عین حال درشتی و خشونت وی فقط در مورد الفاظ بود و در پس ظاهر تند و خشن او قلبی رئوفومهربان جا داشت و به این جهت در زندگانی خصوصی مردم او را ضرب‌المثل سخا و محبت و دوستی نموده بودند، «لوتر» بسیار ساده و بی آلایش زندگی می‌کرد و در هیچ کار، گرد ریاکاری و تصنع نمی‌گشت و همیشه سعی داشت خود را در هر حال شاد و خرم و مسرور جلوه دهد مشارالیه در تمام طول حیات خود معبود و پیشوای «توده‌ی» مردم بود و هنوز هم تا به امروز اثرات روح و فکر و اخلاق وی در ملت آلمان باقی است.

«ساموئل جانسون» نیز ظاهری خشن و رفتاری درشت داشت ولی این خشونتو درشتی تماماٌ مربوط به تربیت اولیه او بود زیرا فقر و تنگدستی در ابتدای عمر او را با معاشرین و دوستان فاسد الاخلاق محشور ساخته بود چنان که شب‌ها را با اراذل و اوباش در گوشه‌یخیابان‌هامی‌خوابید و استطاعت گریه کردن اطاقی را نداشت، بعدها که در سایه‌ی ذوق و استعداد فطری و پشت کار و فعالیت خود دارای مقام ارجمندی در جامعه گردید باز هم آثار و علائمی از خلق و رفتار قدیم در وی باقی بود و چون از طرفی مزاجی قوی و هیکلی درشت داشت و از طرف دیگر آلام و مشقات زندگانی بر او فشار آوردهو روحش را سخت و خشن ساخته بود بدین جهت رفتار وی بیشتر به خشونت و درشتی متمایل بود. وقتی از او پرسیدند که چرا در فلان مهمانی «گاریک» را دعوت کرده‌اند و تو را وعده نگرفته‌اند؟ در جواب گفت «برای آن که اشراف و خانم‌های بزرگ میل ندارند کسی جلو دهانشان را بگیرد و واقعاٌ هم که جانسون در بریدن حرف مردم و «گرفتن جلو دهان» آن‌ها بی نهایت جسور و بی پروا بود.»

رفقای «جانسون» اسم او را «دب اکبر» گذاشته بودند لیکن به قول «گولد اسمیت هیچ چیز و غیر از پوست و هیکلش به خرس شباهت نداشت و هیچ کس از حیث خوش قلبی و نیک نفسی به پای او نمی‌رسید، یک نمونه‌ی حس مهربانی و کرامت وی مساعدتی بود که وقتی با خانمی کرد و بازوی او را گرفته و از وسط خیابان عبورش داد ولی وقتی به پیاده رو طرف دیگر خیابان رسید ملتفت شد که خانم مزبور مست است و آن وقت با کمال مهربانی او را تا منزلش مشایعت نمود که مبادا در راه حادثه‌ای برایش رخ دهد، از طرف دیگر رفتار یکی از کتاب فروش‌های لندن با خود «جانسون» بی نهایت زشت و ناپسندیده بود بدین معنی که وقتی مشارالیه به دکان کتاب فروش مذکور رفت و خواست نزد وی مستخدم شود کتاب فروش چون هیکل درشت و لباس کهنه و مندرس او را دید نگاه تحقیر آمیزی به سرا پای وی افکنده گفت «خوب است تو چند ذرع طناب بخری و به حمالی بپردازی!»

در حالی که درشتی و خشونت رفتار و مخالفت کردن با هر چه که مردم می‌گویند کاری قبیح است و شخص را از نظرهامی‌اندازد در عین حال عادت مخالف آن یعنی موافقت و تصدیق کردن هر حرف و عقیده سایرین نیز ناپسندیده و زشت است و علامت ضعف نفس و فقدان روح جرئت و شهامت به شمار می‌رود «ریشارد شارپ» می‌گوید «تمیز دادن موقع مناسب برای صراحت قول یا لفافه گویی با تحسین و تمجید به استحقاق کردن یا تملق و مداهنه‌ی بی اندازه نمودن شاید گاهی برای انسان دشوار باشد ولی برای آن که شخص هر کار خوبی را در موقع مناسب آن انجام دهد باید فقط صاحب ذوق سلیم و نیک نفسی و سادگی اخلاق باشد و به چیز دیگر احتیاجی ندارد».

از طرفی بعضی‌ها من غیر عمد بی ادب هستند و اگر احیاناٌ حرف و رفتار خلاف ادبی از آن‌ها سر زند از روی قصد نبوده و فقط به واسطه بی توجهی و موقع شناسی آن‌ها است، مثلاٌ وقتی «گیبون» جلد دوم و سوم تاریخ «انحطاط و سقوط امپراتوری رم» را منتشر ساخت روزی «دوک کومبرلاند» او را ملاقات نمود و به قصد آن که اظهار ملاطفت و تشویقی به وی کرده باشد گفت «آقای گیبون احوال شما چطور است؟ هنوز هم مثل سابق به این کار چسبیده‌ای و متصل می‌نویسی و می‌نویسی!» قصد دوک از این حرف مسلماٌ احترام گذاشتن به گیبون بود ولی نتوانست مقصود خود را بهتر از این بیان نماید.

بعضی اشخاص را مردم خود پسند و «خشک» و متکبر می‌پندارند در صورتی که حقیقت امر بر خلاف این است و تنها نقص آن‌ها این است که خجول و کم معاشرت می‌باشند و خیلی دیر با سایرین انس و الفت می‌گیرند. این اخلاق از صفات ممیزه نژاد «توتن» می‌باشد و با آن که معمولاٌ آن را به اسم «جنون انگلیسی» می‌نامند ولی در حقیقت تمام ملل اروپای شمالی کم و بیش دارای این اخلاق هستند. یک نفر انگلیسی وقتی در خارج از مملکت خودش هم مسافرت می‌کند اخلاق خاص خود را همه جا همراه خویش می‌برد و در هر کجا خشک و عبوس و متکبر و غیر مأنوس در انظار جلوه می‌کند. بر خلاف انگلیس‌هافرانسوی‌ها طبعاٌ «زود جوش» و اجتماعی و مهربان هستند و همیشه انگلیس‌ها را به واسطه اخلاق خشکشان تمسخر و استهزاء می‌کنند و تصاویر مضحک از اخلاق و عادات آن‌هامی‌کشند «ژرژ ساند» می‌گوید «علت آن که اهالی بریتانی این قدر خشک و محکم و با دوام اند این است که در خون و نژاد آن‌ها مایع مخصوصی است موسوم به «مایع انگلیسی» که آن‌ها را در هر حال و در مقابل هر قسم حوادث و اتفاقاتی ثابت و پایدار و غر متزلزل نگاه می‌دارد و به این جهت به هر نقطه‌ی زمین که مسافرت کنند هیچ وقت با آب و هوا و محیط و اخلاق آن جا آشنا و مأنوس نمی‌شوند».

فرانسوی‌ها و ایرلندی‌ها معمولاٌ از انگلیس‌ها و آلمان‌ها و آمریکایی‌ها مؤدب تر و خوش رفتار تر هستند و میل زندگانی اجتماعی آن‌ها نیز بیشتر است و زیادتر از آن‌ها مایل به انس و معاشرت و حرف زدن با هم دیگر می‌باشند این اختلاف اخلاق بین ملل مزبور فقط به ساختمان فطری آن‌ها است و ارتباطی با تربیت و تأثیر محیط ایشان ندارد.

نژاد آلمانی عموماٌ خشک و دیر جوش و نا مأنوس و کم معاشرت می‌باشد ولی این نکته را هم باید دانست که حسن رفتار ظاهری دلیل حسن اخلاق و سیرت یک ملتی نمی‌تواند بود و به همین جهت ممکن است قومی دارای رفتار مؤدب و معقول باشد و در ظاهر کلیه شرایط ادب و احترام دارای را مراعات نماید لیکن در باطن صاحب اخلاقی فاسد و قلبی شریر و طینتی ناپاک باشد و به عبارت اخری محاسن و مزایای او از صورت ظاهر تجاوز نکند و به عمق اخلاق و روحیات آن نرسد.

شک نیست که برای معامله و معاشرت و آمیزش موقتی مردمانی که صاحب رفتار مؤدب و معقول هستند و خلقی نرم و مهربان دارند بهتر و مناسب تر می‌باشند ولی برای دوستی‌های ثابت و با دوام و برای داشتن صراحت قول و جوان مردی و وظیفه شناسی اشخاص خشک و غیر مأنوس عموماٌ بهتر از دیگران هستند.

به قول فرانسوی‌هاانگلیس‌های «خشک و عبوس» در نظر اول خیلی زننده و خود پسند جلوه می‌کنند و هر کس که آن‌ها را می‌بیند خیال می‌کند که سیخ بخاری را در گلو فرو برده‌اند! خشونت و خشکی آن‌ها چنان که غالب مردم تصور می‌نمایند ناشی از غرور و تکبر نیست بلکه به واسطه اخلاق متنافر و غیر مأنوس و عادت اجتناب آن‌ها از آمیزش و معاشرت است که جزو سیرت و جبلت آن‌هامی‌باشد و اگر هم خودشان بخواهند نمی‌توانند آن را از خود دور نمایند.

وقتی دو نفر که هر دو صاحب اخلاق خوش و مأنوس‌اند به هم می‌رسند حکم قطعات یخ را دارند که همیشه از هم می‌گریزند و اگر در یک اطاق باشند پشت خود را به هم می‌کنند و اگر به مسافرت بروند هر کدام در گوشه یک اطاق راه آهن می‌نشینند، هر وقت یک نفر انگلیسی بخواهد به مسافرت برود سر تا سر قطار راه آهن را تجسس می‌کند تا یک اطاق خالی پیدا کند. و اگر پس از نشستن او اتفاقاٌ شخص دیگری هم داخل آن اطاق شود انگلیسی از ته دل آزرده و کسل می‌شود و بغض او را در دل می‌گیرد. همین طور وقتی انگلیسی‌ها به تالار غذا خوردن مهمان خانه‌یمی‌روند مدتی در پی میز خالی به اطراف نظر می‌اندازند تا بالاخره تمام میزهای تالار را یکی یکی ضبط و همه بالانفراد  به صرف غذا می‌پردازند. این حس انزوا و دوری از معاشرت فقط نتیجه تنافر و خشکی اخلاقی است که از ممیزات و صفات مبرزه قوم انگلیسی است.

«ارتور هلپز» می‌گوید «شاگردان کنفسیوس همیشه می‌گفته‌اند که هر وقت ما به حضور وی می‌رویم از رفتار او علایم ناراحتی و تشویش آمیخته با حس بزرگی و احترام ظاهر می‌گردد. همین تعبیر بهترین توصیفی است که می‌توان از اخلاق و رفتار انگلیس‌ها در موقع معاشرت با آن‌ها کرد.» شاید به ملاحظه همین حس هم هست که «هانری تایلر» در کتاب خود موسوم به «سائس» می‌گویدوزرا در موقع ملاقات با ارباب رجوع باید حتی‌المقدور«نزدیک به در» باشند و قبل از آن که ارباب رجوع بخواهند به آن‌ها تعظیم کنند و از در خارج شوند خودشان به اطاق دیگری که وصل به اطاق پذیرایی است بروند زیرا اشخاص خجول و ترسو وقتی مشاهده نمایند که در موقع مراجعت خود بایستی طول اطاق را بپیمایند عموماٌ بر جای خود خشک می‌شوند و تا مدتی یارای برخاستن را ندارند. در هر صورت هر گاه مصاحبه نزدیک در اطاق انجام بگیرد و آخرین حرفی که زده می‌شود رو به روی در باشد برای طرفین مصاحبه هر دو مناسب تر است.

«پرنس کونسورت» با همه حسن خلق و صفای طینت خود شخصی منزوی و کم معاشرت بود و با آن که منتهای سعی و جدیت خود را در رفع این نقیصه به کار می‌بردمع‌ذلک موفق به غلبه بر سرنوشت  وطبیعت خود نمی‌شد. ولی باید دانست که پرنس از این حیث منحصر به فرد نبود و عده‌ای از مشاهیر رجال و بزرگان انگلیس در این نقیصه اخلاقی با وی شرکت داشتند. «نیوتن» از تمام مردمان عصر خود کم معاشرت تر و غیر مأنوس تر بود به طوری که غالب اکتشافات عظیمه خود را مدت‌ها از ترس مشهور شدن خود مستور می‌داشت، پس از کشف قانون جاذبه عمومی و سایر قوانین مهم فیزیکی تا مدت چندین سال آن‌ها را انتشار نداد و وقتی هم نظریه خود را راجع به گردش قمر به دور زمین به «گولنز» اطلاع داد به وی سفارش اکید نمود که در موقع انتشار آن در جزو «مباحثات و اکتشافات فلسفی» اسم او را ننویسد و گفت «اگر این نظریه به اسم من منتشر شود ممکن است عده‌ی آشنایان مرا زیاد کند و من از این قضیه بی اندازه ترس دارم».

از اطلاعاتی که راجع به زندگانی «شکسپیر» به دست می‌آید معلوم می‌شود که او هم شخص فوق‌العاده خجول و غیر مأنوس و گریزان از معاشرت بوده است، وقتی تاریخ و طرز انتشار تئاترهای او را که هیچ‌کدام با اجازه یا به مباشرت خودش به طبع نرسیده است به خاطر می‌آوریم و وقتی در تاریخچه حیات او می‌خوانیم که همیشه در تئاترهای خود عهده دار بازی کردن رول‌های درجه دوم و سوم می‌شده است و از اشتهار و معروفیت سخت گریزان بوده است و همین که دارایی مختصری به دست آورده است از لندن که مرکز ذوق و صنایع انگلیس بود بیرون رفته است و در سن چهل سالگی گوشه انزوا و عزلت اختیار کرده و بقیه عمر خود را در یک قصبه‌ی کوچک ییلاقی گذرانده است همه این دلایل ثابت می‌کند که بزرگ‌ترین شاعر نابغه انگلیس صاحب طبیعتی خجول و مایل به انزوا و گوشه گیری بوده است و اشتیاقی به انس و الفت با مردم و معاشرت اجتماعی نداشته است.

شکسپیر علاوه بر اخلاق متنافر و غیر مأنوس خود ظاهراٌ فاقد حس امیدواری هم بوده است و با آن که شاعر معظم در طی نوشته‌های خود از تمام ملکات و عواطف و احساسات بشری سخن رانده است مع‌ذلکدرباره‌ی امید به ندرت در تألیفات وی می‌توان بیاناتی یافت و هر جا هم در این زمینه بحثی کرده است لحن او آمیخته به یأس ونومیدی بوده است چنان که در این بیت می‌گوید:

«مردمان بینوا و تیره بخت درمانی جز «امید» ندارند»

در غالب تغزلات او آهنگ یأس و نومیدی شنیده می‌شود[۳]در یک جا برای چلاقی خود ناله و شکوه می‌کند[۴]و از این که شغلش بازیگری و آکتوری است اعتذار می‌طلبد[۵]در جای دیگر از اعتمادی که به قوا و نفس خود دارد و از عشق و محبتی که نسبت به دیگران می‌ورزد اظهار ترس و وحشت می‌نماید[۶]گاهی در نظر خویش عاقبتی وخیم و هولناک را مشاهده می‌کند و گاهی با فریادهایی عمیق و دل خراش آرزوی «مرگ راحتی» برای خود می‌نماید.

غالباٌ تصور می‌کنند که اگر شکسپیر به شغل آکتوری خود ادامه داده بود  همیشه مجبور می‌شد که در انظار عامه ظاهر گردد به زودی می‌توانست بر طبیعت خجول و غیر مأنوس خود غلبه نماید لیکن باید دانست که وقتی این اخلاق فطری و جبلی باشد و از ابتدا بر طبیعت انسان مسلط و مستولی باشد هرگز به آسانی نمی‌توان بر آن غلبهیافت[۷].

هیچ کس تصور نمی‌کرد که «چارلز مایتو» با آن که هر شب در نمایش‌خانه‌های پر جمعیت از مرد پذیرایی می‌کرد یکی از خجول‌ترین و غیر مأنوس‌ترین مردم انگلیس باشد. مشارالیه با وجود چلاقی پای خود همیشه از کوچه پس کوچه‌های لندن عبور می‌کرد و راه خود را چندین برابر دور تر می‌ساخت که مبادا در خیابان کسی او را بشناسد! زنش می‌گوید هر وقت آشنایی به او می‌رسید حالت او به گوسفند رمیده و متوحشی شباهت پیدا می‌کرد و اگر در موقع عبور از خیابان کسی اسم او را می‌برد چشمش را زیر می‌انداخت و رنگ صورتش سرخ می‌شد.

«لرد بایرن» نیز گرفتار همین اخلاق بود و نویسنده شرح احوال وی نقل می‌کند که وقتی به ملاقات مادام «پیکوت» رفته بود و در حینی که با وی صحبت می‌داشت ملاحظه کرد که چند نفر مهمان ناشناس به طرف خانه می‌آیند. بایرن تا آن‌ها را دید از پنجره اطاق خود را بر روی چمن‌های حیاط پرتاب کرد و فرار نمود.

یک مثل دیگر از این اخلاق تاریخچه زندگانی «کشیش واتلی» است مشارالیه در اوایل عمر خود گرفتار طبیعت خجول و غیر مأنوس خویش بود و زمانی که در دارالفنون «آکسفورد» تحصیل می‌کرد به مناسبت قبای سفید خشنی که می‌پوشید هم درس‌هایش اسم او را «خرس سفید» گذاشته بودند و به طوری که خودش نقل می‌کند اخلاق و رفتار او هم در آن موقع تناسب کلی با این اسم داشته است.

برای تهذیب رفتار وی به او توصیه کرده بودند که تقلید و تأسی از رفتار رجال اجتماعی بزرگ نماید لیکن این اقدام تأثیری در خلق و رفتار وی نکرد و بر عکس مشاهده نمود که به جای آن که در رفتار خود مراقب احوال دیگران باشد همیشه به فکر خودش بیشتر مشغول است در صورتی که اساس و ریشه‌ی احترام و ادب مراعات کردن حال دیگران است نه رعایت احوال خود شخص.

«واتلی»  چون دید به هیچ وسیله نمی‌تواند تغییری در خلق رفتار و خود ایجاد نماید به کلی مأیوس و نا امید گردید و از فرط یأس به خود گفت «چه لازم است کهاین عذاب و محنت را من در تمام طول عمر خود تحمل نمایم؟ چون از کامیابی و حصول مقصود به کلی مأیوس شده م بهتر است دیگر خود مرا رنج و صدمه‌ای ندهم و به آرامی و فراغت جان بسپارم – من تا کنون تمام مساعی خود را به کار برده و تازه فهمیده‌ام که باید همه عمر مثل خرس زندگانی کنم. بنابراین دیگر حتی‌المقدور در این خصوص فکر نخواهم کرد و مصمم می‌شوم که دردی علاج ناپذیر را با صبر و شکیبایی تحمل نمایم. به این جهت بعد از آن تصمیم گرفت که دیگر به هیچ وجه در فکر رفتار و کرداز خود نباشد و ابداٌ خودش را در قید آداب و رفتار و حرکات مقید و گرفتار نسازد. بعد از آن که تصمیم خود را به موقع اجرا گذاشت و مدتی بدون قید و ملاحظه رفتار کرد خودش در یک جا می‌نویسد:

پیشرفت من در این مدت مافوق انتظاراتم بوده است زیرا نه تنها طبیعت خجول و غیر مأنوس را از خود دور ساختم بلکه تمام آن خبط و خطایایی را هم که از دقت و مراقبت بسیار در رفتار شخص حادث می‌شود از خود رفع نمودم و در نتیجه صاحب رفتاری شدم بی باک و بی پروا و توانستم حس خیر خواهی باطنی خود را نسبت له مردم بدون قد و ملاحظه به منصه ی ظهور برسانم.

واشنگتن نیز چون از نژاد انگلیسی بود طبعی خجول و کم معاشرت و غیر مأنوس داشت. «ژرژیا کیستی» در جایی که اخلاق و صفات او را شرح می‌دهدمی‌گوید «مشارالیه هیئت و قیافه‌ی نسبتاٌ خشکی داشت و در رفتار خود خیلی مؤدب و رسمی بود و هر وقت در مجلس چند نفر شخص ناشناس حضور به هم می‌رسانیدمضطرب و ناراحت می‌گردید. حالت او شباهت به یک نفر روستایی داشت که چندان با اجتماع و آداب معاشرت آن مأنوس نباشد و با آن که رفتار او کاملاٌ مؤدب و معقول بود لیکن در حرف زدن مسلط نبود و در حرکاتش وقار و متانتی نداشت».

هر چند آمریکایی‌های امروزی معمولاٌ به داشتن طبیعت خجول و غیر مأنوس معروف نیستند لیکن بزرگ‌تریننویسنده‌ی معاصر آن‌ها «ناثائیل هاوسورن» یکی از خجول‌ترین و نا مأنوس‌ترین اشخاص دوره‌ی خودش به شمار می‌رود. مکرر دیده شده است که وقتی شخص ناشناسی وارد اطاق می‌شود هاوسورن روی خودش را بر می‌گرداند که او را نشناسند و با وجود این وقتی مشارالیه با کسی مأنوس و رام می‌شود هیچ کس از حیث ادب و احترام وخون گرمی به پای وی می‌رسد.

در یکی از تألیفات اخیر هاوسورن جمله‌ای دیده می‌شود که از سردی رفتار «هلپز» در موقع ملاقات با وی گله می‌کند[۸]و شک نیست که هلپز نیز همین گله‌مندی را از هاوسورن داشته است علت این قضیه هم این است که دو نفر شخص خجول و نا مأنوس به هم رسیده‌اند و قبل از آن که پرده‌ی شرم و مجانبت از میان آن‌ها برداشته شود از یک دیگر جدا شده‌اند و در نتیجه هر دو هم دیگر را «سرد» و «خشک» تصور نمودند، در این قبیل موارد پیش از آن که انسان بخواهد محاکمه‌ی قطعی درباره‌ی دیگران بنماید باید همیشه گفته‌ی مشهور (هلویتوس) را که می‌گوید (برای دوست داشتن مردم باید اندکی تأمل و دقت کرد) در خاطر داشته باشد.

تا این جا ما طبیعت خجول و غیر مأنوس را همه جا به منزله‌ی یک نقصیه‌ی اخلاقی دانسته‌ایم لیکن باید اذعان داشت که این طبیعت هم فی حد نفسه دارای محسناتی است و می‌توان از جنبه‌ی بهتری آن را طرف بحث قرار داد: ملل و افراد خجول وغیر مأنوس همه در ظاهر خشک و زننده و عبوس به نظر جلوه می‌کنند زیرا اخلاق آن‌ها اجتماعی نیست و چون همیشه عادت به اجتناب از حشر ومعاشرتداشته‌اند بالطبیعه رفتار و حرکات آن‌ها فاقد محسنات و مزایایی می‌باشد که در رفتار مردمان اجتماعی و پر معاشرت دیده می‌شود این اشخاص در حضور مردم بیگانه وناشناس و حتی در خانواده خود خجول و نامأنوسند و عواطف و احساسات خود را همیشه در اعماق و زوایای قلب خویش پنهان می‌کنند و روی آن را با پرده‌ی از خشونت و وقار می‌پوشند ولی در عین حال احساسات گرم و عواطف عشق و محبت آن‌ها به جای خود باقی است و عدم جلوه و تظاهر آن در مقابل دیگران دلیل فقدان آن نمی‌تواند باشد.

اقوام و مللی که در مجاورت قبایل قدیم(ژرمنی) اقامت داشتند به واسطه اخلاق خشک و نا مأنوس ژرمن‌ها اسم آن‌ها را (ملت لال) گذاشته بودند – امروزه هم وقتی انگلیس‌ها را با همسایگان نزدیک آن‌ها یعنی ایرلندی‌ها و فرانسوی‌ها که به مراتب خون گرم تر و اجتماعی تر از آن‌ها هستند مقایسه کنیم اصطلاح (ملت لال) را درباره‌یآن‌ها نیز کاملاٌ صادق می‌بینیم.

ولی انگلیس‌ها مانند سایر اقوامی که با آن‌ها هم نژاد هستند دارای یک خصیصه اخلاقی و امتیاز مهم می‌باشند که عبارت از عشق و علاقه مفرطآن‌ها به خانه و منزلشان است. یک نفر انگلیسی وقتی صاحب خانه‌ای باشد نسبت به اجتماع به کلی لاقید و بی اعتنا می‌گردد و برای آن که مکانی را به دست آورد که بتواند آن را متعلق به خودش بداند حاضر است از دریاها بگذرد و در دشت‌های دور دست و جنگل‌های انبوه قدیمی سکونت اختیار نماید و در آن جا منزلی برای تهیه کند. انگلیسی از انزوا و خاموشی بیابان‌ها ترس و واهمه ندارد و معاشرت زن و خانواده‌اش را برای خود کافی می‌داند و همین که این نعمت را به چنگ آورد دیگر در فکر هیچ چیز نمی‌افتد. به همین جهت است که ملل «ژرمنی» نژاد مانند انگلیس‌ها و آمریکایی‌ها از تمام اقوام دیگر برای تشکیل کلنی در ممالک دور دست مستعدتر هستند و در نتیجه هم امروزه مهاجرین و کوچ‌نشینانآن‌ها در تمام قطعات معموره عالم پراکنده شده‌اند.

فرانسوی‌ها بر عکس انگلیس‌هاهیچ وقت نتوانسته‌اند در مسئله مهاجر نشینی و تشکیل کلنی پیشرفتی حاصل کنند زیرا فرانسوی‌ها طبیعتاٌ مردمانی خون گرم و اجتماعی هستند و هرگز نمی‌توانند فرانسوی بودن خود را فراموش کنند.

در یک موقع تصور می‌رفت که فرانسه قسمت اعظم قطعه آمریکای شمالی را در تحت تصرف خویش در خواهد آورد زیرا رشته‌ی قلاع و استحکامات آن‌ها از کانادا تا مصب رودخانه «می سی سی پی» و حوالی شهر «اورلئان جدید» امتداد می‌یافت لیکن افراد ساعی و فعال و متکی بر نفس «ملت لال» آهسته و بدون سر و صدا از اقامتگاه اصلی خود که تنگه‌ی باریکی در سواحل شرقی بود به طرف مغرب پیش رفتند و هر جا رسیدند به قوه‌ی سعی و عمل آن جا را آباد و محل سکونت دائمی خویش ساختند به طوری که امروزه از فرانسوی‌های مقیم آمریکا فقط کلنی کوچک آن‌ها در کانادای سفلی باقی مانده است[۹].

ولی این کلنی نیز نمونه و مثال جالب توجهی است از میل مفرط فرانسوی‌ها به معاشرت و زندگانی اجتماعی و به همین واسطه همه‌یآن‌ها مانند افراد یک عائله بر دور هم گرد آمده و بر خلاف مردمان نژاد «توتن» نتوانسته‌اند به مملکت دیگری مهاجرت نمایند و در آن جا اقامتگاه ثابتی بای خویش تدارک نمایند – در حینی که مهاجرین انگلیسی و اسکاتلندی مقیم کانادای علیا در قلب جنگل‌ها و بیابان‌ها راه یافته و برای خود مساکنی اختیار می مایند که هر کدام چندین فرسخ از هم فاصله دارد فرانسوی‌های ساکن کانادای سفلی عموماٌ در قصبات و شهرهای کوچک اجتماع کرده و خانه‌های خود را در کنار جاده نزدیک به یک دیگر بنا می‌کنند و مزارع آن‌ها عبارت از همان اراضی پشت منازلشان است که به قسمت‌ها و قطعات خیلی کوچک تقسیم می‌گردد– با وجود معایب و مشکلاتی که از این طریقه کشت و زرع حاصل می‌گرددفرانسوی‌ها با کمال میل و رغبت بدان می‌چسبند زیرا همیشه مایلبه معاشرت با یک دیگر و شیفته‌ی زندگانی اجتماعی هستند و هرگز میل ندارند مانند انگلیس‌ها و آلمان‌ها و آمریکایی‌ها در جنگل‌های تنها و دور دست اقامت کنند بر خلاف آن‌هاآمریکایی‌های ساکن ییلاق‌ها نه فقط به انزوا و تنهایی مساکن خود انس و عادت گرفته‌اند بلکه زندگانی در آن جا را بر زندگی در هر نقطه دیگر ترجیح می‌دهند چنان چه روستاییان ایالات غربی آمریکا همین که دیدند مهاجرین سایر ایالات به طرف اقامتگاه آن‌ها نزدیک می‌شوند و جمعیت نواحی مجاور آن‌ها رو به ازدیاد می‌رود در مقابل پیشرفت هیئت اجتماع عقب نشینی اختیار می‌کنند و اسباب و بنه خود را در عرابه‌ای ریخته با زن و بچه خود به نقاط دور دست غربی می‌روند و در آن جا از نو خانه و مسکن برای خویش تدارک می‌نمایند.

بنابراین می‌بینیم که نژاد «توتن» به واسطه همان طبیعت خجول و غیر مأنوس خود از تمام نژادهای عالم برای مهاجرین و تشکیل کلنی بهتر و مستعدتر می‌باشد–انگلیس‌ها و اسکاتلندی‌ها و آلمان‌ها و آمریکایی‌ها با کمال میل و رغبت حاضرند در گوشه انزوا و عزلت زندگانی کنند ولی به شرط آن که دارای خانه و عائله‌ای باشند و همین بی‌علاقگیآن‌ها به زندگانی اجتماعی سبب شده است که نژاد آن‌ها در اقطار عالم منتشر شده و بسیط زمین را در تحت تصرف و اختیار خویش در آورده‌اند- از طرف دیگر اشتیاق فوق‌العادهفرانسوی‌ها به زندگانی اجتماعی با آن که موجد اصلی ظرافت طبع و حسن رفتار و آداب آن‌هامی‌باشد ولی مانع مهاجرت و کوچ نشینی آن‌ها گردیده است به طوری که حتی در ممالک مستعمره‌ی خود از قبیل الجزایر و غیره نیز فرانسوی‌ها همیشه حکم پاسبان و محافظ را داشته‌اند[۱۰].

علاوه بر این‌ها حسن بی میلی انگلیس‌ها به زندگانی اجتماعی بعضی صفات و عادات حسنه دیگر نیز در آن‌ها ایجاد کرده است. طبیعت خجول و غیر مأنوس انگلیسی او را سرگرم به کار خودش می‌سازد و در امور زندگانی او را مستقل و متکی به نفس بار می‌آورد. انگلیسی چون معاشرت و اجتماع را در اساس لذت و سعادت خود دخیل نمی‌داند ناچار به خواندن کتاب و مطالعه و اختراع می‌پردازد و یا به کارهای صنعتی و مکانیکی مشغول می‌شود و چون از انفراد و انزوای دریا بیم و وحشتی ندارد به صیادی و دریانوردی و اکتشاف اراضی و بحار مجهوله می‌پردازد. از موقعی که اقوام شمالی در قدیم‌الایام دریاهای شمالی را پیموده و آمریکا را کشف کردند و کشتی‌های خود را از سواحل اروپا تا دریای مدیترانه رسانیدند مهارت بحر پیمایی نژاد «توتن» تا به امروز همیشه از سایر اقوام بیشتر و معروف تر بوده است.

انگلیس‌ها به واسطه اجتماعی نبودن و کم معاشرت کردن خیلی ساده و بی پیرایه هستند. از میان آن‌ها مهاجرین و ملاحان و صنعتگران قابل ظهور می‌کنند ولی هیچ وقت آوازه خوان و رقاص و آکتور و آرتیست خوب در بین آن‌ها دیده نمی‌شود. طرز لباس و طریقه رفتار و حرف زدن و نوشت آن‌ها هیچ کدام خوب نیست و به کلی فاقد حس ظرافت و زیبایی می‌باشند. هرکاریمی‌کنند آمیخته به سادگی و بساطت است و از هر پیرایه و تظاهری بری است بهترین مثل سادگی اخلاقی آن‌هاقضیه‌ای است که چند سال قبل در موقع انعقاد نمایشگاه بین‌المللی مواشی در پاریس اتفاق افتاد. پس از خاتمه نمایشگاه کسانی که در آن شرکت جسته بودند مواشی خود را که مستحق گرفتن جایزه شده بودند پیش آوردند. ابتدا یک نفر اسپانیولی چست و چابک با لباس‌های رنگارنگ و قشنگ خود جلو آمده جایزه درجه آخر را دریافت نمود و در موقع گرفتن آن چنان به خود می‌بالید که گفتی به اخذ جایزه درجه اولی نایل گردیده است.

بعد از او فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها به وقار و ادب پیش آمدند و هم خودشان لباس‌های فاخر ممتاز پوشیده بودند و هم حیوانات را تا شاخشان با گل و سبزه  نوارهای الوان زینت داده بودند. آخر از همه نوبت به کسی رسید که موفق به اخذ جایزه‌ی درجه اول شده بود و مشارالیه با قدی خمیده و لباسی به منتهی درجه‌ی سادگی پیش آمد در صورتی که یک جفت کفش ضخیم روستایی پوشیده و حتی یک گل هم به سوراخ دکمه خود نگذاشته بود. تماشاچیان پرسیدند این شخص کیست؟- مأمورین نمایشگاه گفتند شخص انگلیسی است که جایزه اول را برده است. مردم از مشاهده وضع او بی نهایت متعجب گردیدند و به خود می‌گفتند «این شخص نماینده مملکت بزرگ انگلستان است!» ولی انگلیسی متوجه این حرف‌ها نبوده و می‌دانست که برای آن در نمایشگاه حاضرشده است که «بهترین حیوانات» را نشان بدهد نه خودش را و به همین جهت مقصود خود را با کمال سادگی انجام داد و به اخذ جایزه اول همنایل گردید با این حال اگر گلی همبه سینه خود زده بود فرقی به حال او نمی‌کرد.

برای رفع این نقیصه‌ای که در ذوق و رفتار ملت انگلیس مشهود است اخیراٌ مسلک جدیدی درانگلستان پیدا شده است که مرام ومنظور آن اشاعه و تعمیم شعب مختلف صنایع ظریفه در میان تمام مردم می‌باشد. به این جهت امروزه معلمین و مبلغینی پیدا شده‌اند که تبلیغ حس جمال پرستیمی‌کنند و بعضی‌ها هم اصلاٌ پرستش جمال و زیبایی را رنگ مذهبی داده‌اند و شعار آن‌ها این است «جمال نیکی است – جمال حقیقت است- جمال مبلغ احسان و خیر خواهی است». عموماٌ عقیده دارند که دقت و مطالعه در صنایع ظریفه ذوق و سلیقه مردم را اصلاح می‌کند و توجه و تفکر آن‌ها در اشیاء جمیل و زیبا طبایع آن‌ها را تصفیه و تطهیر می‌نماید و چون ذوق صنعتی آن‌ها را از اشتغال به لذات  تمتعات مادی باز می‌دارد بالطبع اخلاق و روحیات آن‌ها را نیز تهذیب می‌کند.

ولی با آن کهاشاعه و تعمیم این مسلک تا اندازه‌ای ممکن است مهذب اخلاق و سیرت مردم واقع گردد در عین حال نباید انتظارات زیادی از نتایج آن داشت. آداب و قیود رفتار زندگانی را شیرین و دل نشین می‌سازد و برای این منظور هم می‌توان آن را فرا گرفت. موسیقی و نقاشی و رقص و صنایع ظریفه همه منشأ و سر چشمه‌ی لذاتی هستند که هر چند از لذات شهوانی به شمار نمی‌آیند ولی جر تحریک عواطف و احساسات هم کار دیگری از آن‌ها ساخته نیست. به این جهت تشحیذ حس جمال پرستی وذوق موسیقی و ادب نمی‌تواند حتماٌ تأثیری در توسعه فکر یا تکمیل ساختمان اخلاق داشته باشد. شک نیست که تفکر و مطالعه در آثار بدیعه صنعتی روح و ذوق را تلطیف می‌نماید و فکر شخص را وادار به تمجید و تحسین می‌کند لیکن باید دانست که اگر تنها یک کار پسندیده و متحسن در مقابل نظر مردم انجام بگیرد تأثیر آن در اخلاق و روحیات آن‌ها به مراتب بیشتر از مشاهده هزار مجسمه یا پرده‌ی نقاشی خواهد بود زیرا بزرگی و عظمت اشخاص مربوط به فکر و روح و قلب آن‌ها است نه مربوط به ذوق و قریحه صنعتی آن‌ها.

معلوم نیست که توسعه فنون و صنایع آن قدرها که تصور می‌رود در پیشرفت و ارتقاء بشریت خدمت کرده باشد. بلکه بر عکس می‌توان گفت که صرف توجه و دقت بسیار نسبت به صنایع ظریفه به جای آن که باعث تقویت اخلاق گردد موجب ضعف و سستی آن می‌شود، «هانری تبلر» می‌گوید«هرکس صاحب طبیعت متوهم و ذوق صنعتی باشد جرئت و رشادت را زیر پا می‌گذارد و قوت اخلاقیش رو به ضعف می‌رود و آسان تر از همه کس تن به اسارت و زبونی در می‌دهد» استعداد و موهبت صنعتگر با غرائز فطری شخص متفکر فرق بسیار دارد، یعنی صنعتگران بر خلاف متفکرین همیشه در صدد آنند که قالب برازنده و زیبایی برای مواضع صنعتی خود از قبیل موضوعات نقاشی و موسیقی یا ادبی پیدا کنند در صورتی که افکار متفکرین فی حد نفسه می‌تواند ابدی و جاودانی باشد و احتیاجی به لباس و قالب زیبا و فریبنده نداشته باشد.

به طور کلی صنایع ظریفه همیشه در دوره تدنی و انحطاط ملل رواج و انتشار یافته است و در دست تمول و ثروت وسیله تعیش و تفریح گردیده است، دوره‌ی ترقی و رواج عالی‌ترین اقسام صنایع ظریفه در یونان و رم با دوره‌یانحطاطو فساد ممالک مذکور مصادف می‌باشد. «فید یاس» و «ایکتینوس» هنوز ساختمان بنای «پارتنون» را به انجام نرسانده بودند که دوره‌ی جلال و عظمت آتن سپری گردید «فید پاس» در زندان وفات یافت و اسپارتی‌ها به یادگار غلبه و پیروزی خود و شکست و مغلوبیت آتن بر شهر مستولی گردیدند. همچنین در رم قدیم صنایع ظریفه در موقعی به دوره‌ی عظمت و اعتلا رسید که ملت رمی به سرعت رو به انحطاط و فساد اخلاقی می‌رفت. «نرون» و «دومیسین» که در تاریخ امپراتوری رم حکم دو دیو پلید را داشتند هر دو در این عصر خود را صنعتگر می‌نامیدند! اگر عقیده اشخاصی که می‌گویند «جمال نیکویی است» راست بود «کومودوس» بایستی یکی از بهترین رجال تاریخی عالم باشد در صورتی که به شهادت تاریخ مشارالیه یکی از پلیدترین کسانی است که چشم روزگار تا به حال دیده است.

در تاریخ جدید رم بزرگ‌ترین دوره ترقی صنایع عصر پاپ «لئون» دهم است که راجع به دوره‌ی حکم فرمایی وی گفته‌اند «فساد اخلاق و شرارت در میان قاطبه مردم و در طبقه روحانیون به حد اعلا و درجه کمال رسیده بود» همچنین در هلند دوره‌ی پیشرفت و ترقی فنون و صنایع مصادف با موقعی می‌گردد که آزادی سیاسی و مذهبی از مملکت رخت بر می‌بندد و ملت ربقه تسلیم و اطاعت حکومت استبدادی اسپانی را به گردن می‌گیرد. اگر فنون و صنایع می‌توانست ملتی را به مجد و عظمت نائل نماید و یا مطالعه و تفکر در جمال و زیبایی ممکن بود انسان را «نیکو» کند در آن صورت سکنه پاریس باید از بهترین و عاقل‌ترین مردم روی زمین باشند. همین طور شهر رم با آن که مرکز فنون و صنایع ظریفه است مع‌ذلک تقوی و فضایل اخلاقی رومی‌های قدیم به کلی از آن جا معدوم گردیده ومطابق آخرین اطلاعاتی هم که در دست هست خود شهر در حالت فوق‌العاده کثیف و بدنمایی می‌باشد[۱۱].

اشتغال به فنون و صنایع غالباٌ مستلزم کثافت و ناپاکی است. معروف است که وقتی روسکین در شهر «ونیز» به جمع آوری آثار صنعتی مشغول بود هر وقت نوکرش در خیابان‌ها به وی بد و مکروهی می‌شنیدمی‌گفت «عن‌قریب به یک اثر قدیمی بسیار ظریف خواهیم رسید!» راستی که اگر کسی خود را به نظافت و پاکیزگی عادت بدهد فواید آن به مراتب دل پسندتر و مطبوع تر از آن است که معلومات و اطلاعات عمیقه راجع به فنون و صنایع به دست آورد و در عین حال ظاهراٌ خود را کثیف نگاه دارد. البته صرف وقت به کارهای مهم تر و نپرداختن به آرایش موی سر و لباس چندان عیبی ندارد ولی اگر شخص پایه‌ی لاقیدی و بی اعتنایی به حال خود را به جایی برساند که حتی پیراهنش هم چرک و پاره شود آن وقت اسم این کار او را جز سفاهت و جنون چیز دیگری نمی‌توان گذاشت.

بنابر آن چه گفته شد ادب و احترام خوش رفتاری و سایر آداب معاشرت اجتماعی تا حدی که بر لطف ملاحت زندگانی می‌افزاید شایسته و در خور کسب و فرا گرفتن است لیکن اکتساب این مزایا به هیچ وجه نباید مستلزم غفلت نمودن از ملکات و فضائل اخلاقی مهم‌تری از قبیل صداقت و تقوی و امانت باشد سرچشمه جمال و زیبایی بایستی در قلب باشد نه در چشم و اگر صنایع ظریفه بتواند زندگانی شخص را مستحسن و پاکیزه و رفتارش را نیکو و پسندیده سازد هیچ فایده حقیقی دیگری بر آن مترتب  نتواند بود. رفتار مؤدب و معقول تا به سماجت و نجابت فطری آمیخته نباشد قدر و قیمتی ندارد. احترام و ادب ممکن است سطحی و ظاهری باشد و با وجود لطف و فریبندگی صوری خود با قلبی تباه و دلی فاسد دمساز باشد صنعت سرچشمه التذاذات طاهر روحانی و وسیله رسیدن به دانش و معلومات عالی تر است ولی اگر این منظور اخیر یعنی کسب کمالات عالیه از آن حاصل نگردد آن وقت وسیله تحریک شهوات و لذات مادی خواهد بود و این نکته نیز مسلم است که وقتی صنعت وسیله شهوت رانی و لذت نفس باشد به جای آن که موجب ارتقاء و تقویت اخلاق گردد باعث ضعف و انحطاط سریع آن نخواهد گردید. جرئت و رشادت اخلاقی از قیود و آداب معاشرت بهتر است. صفای قلب و طهارت نفس از محاسن رفتار صوری ارجمند تر است و پاکیزگی بدن و فکر و دل از اطلاعات و معلومات عمیقه راجع به صنایع ظریفه به مراتب دی قیمت تر است.

خلاصه آن که از آموختن آداب و رسوممعاشرت نباید غفلت کرد ولی در عین حال لازم است این نکته را به خاطر سپرد که انسان در زندگانی منظور و کمال مطلوبی عالی تر و ارجمندتر از لذات نفسانی و فنون وصنایع و تمول و قدرت و عقل و دهاء و قریحه دارد و آن صفای طینت و پاکیزگی اخلاق است زیرا بدون اخلاق و ملکات فاضله هیچ فنون و صنایعی در دنیا نمی‌تواند ملتی را از انحطاط وفساد بیرون کشیده و به مدارج عالیه برساند.


[۱]- «لاک» معتقد بود که مربیان اطفال به داشتن اعتدال مزاج و ادب و تربیت بیشتر احتیاج دارند تا به دانستن ادبیات قدیمه و علوم مختلفه در مکتوبی که به «پتربورو» نوشته است اشاره به تربیت پسر او کرده و می‌گوید «شما می‌خواهید معلم پسرتان شخص عالم فاضلی باشد در صورتی که من چندان به جنبه علمی او اهمیت نمی‌دهم و تصور می‌کنم اگر معلم فقط زبان لاتینی را بداند و با مقدمات بعضی علوم نیز آشنا باشد برای او کافی است و در عوض لازم است که حتماٌ تربیت شده و مؤدب و خوش اخلاق باشد».

[۲]- «جان ناکس» مصلح مذهبی انگلستان است و او هم مانند لوتر پس از مجادلات و کشمکش‌های بسیار موفق به اصلاحات چندی در اوضاع کلیسا و عقاید مذهبی آن دوره گردید.

[۳]-وقتی به یاد طالع شوم و مسکنت و حقارت خود می‌افتم در کنج انزا و عزلت برنکبت احوال خویش زار می‌گیرم و با ناله‌های حزین و جگر خراش خود بیهوده در گوش کر آسمان طنین می‌اندازم. و به طالع زشت و بخت بد خویش لعنت و دشنام می‌فرستم آن وقت است که آرزو می‌کنم من هم از نعمت «امید» مایه‌ای می‌داشتم و مانند سایر مردم با دوستانم شادمانه و خرم می‌نشستم و قلب خود را گنجینه‌ای از هوس‌ها و آرزوهای بی پایان می‌پنداشتم و با هر چه که لذت و سعادت خود را در آن می‌دیدم قانع ومسرور می‌زیستم اما هیهات که در گیر و دار و تلاطم این افکار از نفس و زندگانی خود منزجر و بیزارم و تنها فکر و خیالم متوجه تو است. «غزل ۲۹»

[۴]-آلام و احزان بی شمار پای مرا شکسته و لنگ کرد. «از غزل ۲۶»

«پای لنگ قوت و توانایی مرا ساقط کرد» «از غزل ۶۶»

«از لنگی پای من سخنی بگوی تا در حال بر پای خود راست بایستم» «از غزل ۸۹»

[۵]- «افسوس که بیهوده به این طرف و آن طرف دویدم و خود را در انظار خفیف و ناچیز ساختم: طایر قدس فکرم را بال و پر شکستم و مواهیب گران بهای طبع خویش را به رایگان فروختم و آلام و نوائب دیرینه‌ی عشق را زنده و تجدید نمودم» «غزل ۱۱۰»

به خاطر من طالع و تقدیر را شماتت کن به سرنوشت خطا کار من ملامت و دشنام فرست زیرا او زندگانی مرا بدین روز نشانید که برای حوایج معمولی به آداب و رفتار عمومی باید تأسی جویم این است که نام من لکه دار می‌شود و طبعم مانند دست و بازوی رنگرزان رنگ کاری را می‌پذیرد که بدان اشتغال دارد «غزل ۱۱۱»

[۶]- در عشق من و تو خللی است که هر چند از تأثیر محبت در قلب من چیزی نمی‌کاهد ولی حلاوت ساعات عاشقی را معدوم می‌سازد. من بعد از این دیگر به عشق تو خود را مشتهر نمی‌سازم مبادا خطا ومعصیت من باعث شرمساری و خجلت تو گردد» «غزل ۳۶»

[۷]- نقل کرده‌اند که وقتی (گاریک) آکتور و تئاتر نویس را برای ادای شهادتی به محاکمه احضار کردند مشارالیه با آن که متجاوز از سی سال همیشه در حضور هزارها تماشاچی به صحنه آمده و با کمال متانت و خود داری بازی کرده بود در این موقع به طوری خود را باخت و مضطرب و مشوش گردید که قضات نتوانستند شهادتی از او بگیرند و ناگزیر او را از محاکمه مرخص نمودند.

[۸]- می‌گویند «امرسون» سطور ذیل را درباره‌ی «ناثائیل هاوسورن» در کتاب «اجتماع و انزوای» خود نوشته است.

«بهترین مهربانی وملاطفت در حق وی این بود که هر کس او را در خیابان یا در خانه‌ای می‌دید چنان وانمود کند که متوجه او نشد است و او را ندیده است. هر وقت کسی او را در محلی می‌دید فوق‌العاده ملول و کسل می‌شد ولی در عین حال شادمان و خرسند بود که در همان موقع هزاران محل دیگر هست که او در آن جاها دیده نمی‌شود! همیشه به خیاط خود سفارش می‌کرد که رنگ پارچه و درخت لباسش را به قدری معمولی اختیار نماید که به قدر یک لحظه هم چشم کسی متوجه او نگردد… مشارالیه ترس و تشویش شدیدی از نقایص رفتار خود در جامعه داشت و به این جهت غالباٌ فرسنگ‌ها پیاده راه می‌رفت که عادت چین خوردن صورت و حرکت دادن شانه و دست را از سر خود بیندازد و همیشه می‌گفت «خداوند گناه و معصیت را ممکن است عفو فرماید لیکن بی ادبی و رفتار قبیح چیزی است که نه در زمین و نه در آسمان هیچ‌کدام بخشیده نخواهد شد».

[۹]- «موریس ساند» در ضمن یک سلسله مقالات دقیق و پر معنی که راجع به سیاحت‌های خود در آمریکای شمالی در مجله‌ی «دودیتا» منتشر نموده است مقایسه جالب توجهی از تمایل آمریکایی‌ها به انزوا و تجرد و اخلاق اجتماعی فرانسوی‌ها می‌کند و می‌گوید آمریکایی‌ها دارای روح انفراد هستند فرانسوی‌ها صاحب روح اجتماع، در آمریکا افراد جامعه را به خود جلب می‌کنند، در فرانسه جامعه افراد را مجذوب خویش می‌سازد. او می‌گوید: که ملت آنگلو ساکسون زمین را که محصولاتش ممکن است یک روزی تمام بشود ولی تا کنون تمام نشده ومدت‌ها می‌توان از آن استفاده نمود وسیله‌ی کار قرار داده است و در تحت تأثیر خودپسندی و فقط به فکر خود بودن کاملاٌ از آن استفاده کرده است – در صورتی که ما فرانسوی‌ها به واسطه‌ی این که به طور انفراد کاری از ماها ساخته نیست به هیچ وجه زمین را مورد استفاده قرار نداده‌ایم.

آمریکایی انزوا را با قدرت قابل تحسین اما وحشتناکی تحمل می‌نماید  ولی آن را دوست ندارد و دائماٌ در صدد انهدام آن می‌باشد – فرانسوی نوع دیگری است چه یک نفر فرانسوی اقوامش و دوستانش و مصاحبینش حتی اشخاصی را که پهلوی او در انتبوس یا تئاتر می‌نشیند دوست می‌دارد مشروط بر این که از هیکل و صورت این اشخاص در اولیم ملاقات متنفر نگشته بلکه مجذوب آن‌ها شده‌اند فرانسوی وقتی که خود را با هم نوع‌های خود می‌سنجد مثل این است که یک روح در چندین بدن می‌بیند و اگر مدتی به طور انزوا زندگانی کند پژمرده می‌شود و اگر انزوایش دائمی باشد می‌میرد.»

این مطلت کاملاٌ صحیح است و به خوبی دلیل این نکته را آشکار می‌سازد که چرا آلمان‌ها و انگلیس‌ها و آمریکایی‌های خشک و کم معاشرت در تمام دنیا پراکنده شده و رخنه کرده‌اند در صورتی که فرانسوی‌های خون گرم اجتماعی هرگز نمی‌توانند بدون معاشرت با یک دیگر از زندگانی تمتعی حاصل کنند همیشه مایلند در خانه و وطن خویش اقامت داشته باشند و در نتیجه فرانسه هنوز نتوانسته است خارج از سر حدات خاک خود وسعتی به متصرفات خویش دهد.

[۱۰]- ایرلندی‌ها نیز مانند فرانسوی‌ها میل مفرطی به زندگانی اجتماعی دارند. به طوری که مهاجرین آن‌ها در آمریکا هم در شهرهای بزرگ اجتماع کرده و مثل انگلستان محله‌های مخصوصی برای خود انتخاب کرده‌اند که موسوم به «محله ایرلندی‌ها» می‌باشد ایرلندی‌ها مثل فرانسوی‌ها در خارج هم به آداب و طریقه زندگانی اجتماعی خود می‌چسبند و هرگز فراموش نمی‌کنند که از اهالی ایرلند هستند «مستر ماگویر» در کتاب خود موسوم به «ایرلندی‌ها در آمریکا» می‌نویسد «تمایل مفرط ایرلندی‌ها به اجتماع در شهرهای بزرگ آمریکا متضمن معایب و سیئاتی است که تشریح آن‌ها از عهده‌ی زبان و قلم خارج می‌باشد» به واسطه همین علاقه به زندگانی اجتماعی هم هست که ایرلندی‌ها در تمام ایالات متحده به حال مسکنت و به اصطلاح دست به دهان زندگی می‌کنند.

[۱۱]- ناثائیل هاورسون در کتاب خود مرسوم به «خاطرات مسافرت فرانسه و ایتالیا» می‌گوید اخلاق رومی‌های جدید به قدری متمایل به نا پاکی و کثافت است که من از تشریح عقاید و احساسات خود در این زمینه عاجزم. در «فوروم» و هر جای دیگر در کوچه و خیابان انسان باید کاملاٌ مواظب قدم‌های خود باشد. گویی فکر اهالی این مملکت دارای خاصیت مخصوصی است که نمی‌توانند کارهای زشت و ناپسندیده‌ی کوچک را از کارهای بسیار بزرگ و زیبا تشخیص بدهند. مردم بر روی سنگ فرش‌های قشنگ و براق کلیسای سن بول و در هر جای دیگر که مایل باشند آب دهان می‌اندازند، در طاق نماهای باشکوه کلیسای مزبور مجسمه‌های مذهبی چوبی می‌گذارند و اطراف آن را با تصویر رنگی کوچک مزین می‌سازند. در مقایر مجلل ائمهو معصومین و در کلیساهایی که دیوار آن‌ها یا جواهر و سنگ‌های مرمر گرانبها تزیین شده است بازیچه‌های حلبی کوچک می‌آویزند . در پشت گنبد عظیم «پاتئون» مجسمه‌های مقوایی مقدسین و معصومین را قرار می‌دهند خلاصه آن که رومی‌ها هر چیز ناقابل و مضحکی را در جوار یک شاهکار بزرگ جا می‌دهند و ابداٌ ازاین جمع اضداد و بی سلیقه‌گی ملاحظه و پروا ندارند.

تمام حقوق این سایت برای © 2021 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی