استاد جلال برجیس معلم فضیلت و اخلاق

استاد جلال برجیس معلم فضیلت و اخلاقدر سال ۱۳۰۰ در قهفرخ متولد شد. تحصیلات ابتدائی را در زادگاه و تحصیلات متوسطه و عالی را در اصفهان به پایان رسانید و از ۱۷ سالگی با تلاش و فعالیت صادقانه و کم نظیری به کار تعلیم و تربیت پرداخت و در زمانِ خدمت فرهنگی و عمر پُربرکت خود گروه زیادی معلم، مهندس و پزشک و کارشناس و شهروند مفید برای جامعه تربیت نمود و در هشتم اردیبهشت ۶۷ رخت از جهان فانی بربست و به دیار باقی پیوست.
ستاد بزرگداشت مقام معلم در آن زمان که فعالیت های گسترده ای داشت، با موافقت و تشویق مدیر کل وقت جناب آقای مهندس محمد علی مهدی پور، مراسمی را در سالن اجتماعات اداره ی کل استان اصفهان برگزار کرد که در آن معاریف اصفهان حضوریافتند و از مقام وی تجلیل کردند. در زیر نوشته ی جعفرنوابخش ، شعر جلال برجیس، شعر جعفرنوابخش وشعر علی مظاهری و شعر اکبر جمشیدی را مطالعه می فرمائید.

به نام خدا
درود فراوان به روان پاک معلم وارسته ای که حدود نیم قرن، با فروغ دانش چراغ هدایت فراراه آینده سازان افروخت. شادروان جلال برجیس فرزند مرحوم میرزا ابوطالب قهفرخی در قهفرخ تولد یافت. تحصیلات ابتدائی را در زداگاه و متوسطه را در اصفهان به پایان رسانید و بعداً از دانشگاه اصفهان به اخذ لیسانس نائل شد و در فرهنگ به تدریس و تعلیم نوباوگان مشغول شد و با کمال صداقت و امانت به این شغل شریف پرداخت.
مرحوم برجیس در آموزش و پرورش نسل جوان و سوادآموزی سالمندان آنقدر شناخته و معروف است که از شرح و وصف مستغنی است. او در ضمن تدریس در دبیرستان در سال ۱۳۲۰ به تاسیس آموزشگاه فروغ همت گماشت و با صفای باطن، بزرگ سالان و کسانی که روزها به کار مشغول بودند را به کلاس های شبانه دعوت کرد و برای کسانی که قدرت پرداخت شهریه مختصر را نداشتند کلاس مجانی باز کرد و کتاب و دفتر هم به رایگان در اختیارشان می گذاشت باید یادآور شد که در آن زمان دیگران هم آموزشگاه داشتند و به ترویج علم و هنر می پرداختند اما شهرت آموزشگاه فروغ همه را تحت الشعاع قرار داده بود.
شاید بتوان گفت از آن زمان تاکنون که حدود نیم قرن می گذرد، آموزشگاهی به رونق و شهرت آموزشگاه فروغ در این شهر تاریخی وجود نداشته و در جای دیگر هم اگر بوده به این پُرجمعیتی و نتیجه بخشی کم تر شنیده شده است.
بزرگ ترین امتیاز برجیس و آموزشگاهش معنویت و حقیقتی بود که بیش از هر چیز مردم را جلب می کرد برجیس به فتوای همه همکاران و نزدیکانش اصلاً توجهی به مادیات نداشت همین امر آن مرحوم را محبوب خاص و عام کرده بود او عاشق دانش و دانش آموز بود و فقط خدمت به خلق و رضایت خالق را در نظر می گرفت.
مرحوم برجیس به معنای حقیقی یک انسان بود و انسان ها را دوست می داشت، و بدون توجه به مال و منال دنیا پنجاه سال شب و روزش صرف اعتلای فرهنگ و تنویر افکار مردم کشورش می شد، همین صفای باطن و پاکی ضمیرش بود که پیر و جوان شهر و روستاها را کارگران کارخانه ها را، سینماروها را، محرومان و ناامیدان اجتماع را، به کلاس کشانید و از آن ها طبیب و ادیب و مهندس به جامعه تحویل داد.
بسیارند گمنامانی که از آموزشگاه فروغ مایه گرفتند و به تحصیلات عالیه رسیدند و اکنون در رشته های مختلف علمی و فنی مشهورند. مرحوم برجیس علاوه بر آموزشگاهی که گاهی بیش از پانصد دانش آموز زن و مرد داشت، دبیرستان و دبستان فروغ هم به مدیریتش به نحو احسن اداره می شد دبیران برجسته و دانشمندآن آموزشگاه و دبیرستان همگی در رشته خود، سرآمد بودند و شاید راضی نباشند در این جا نامشان برده شود. خلاصه کلام از ملکات فاضله و سجایای اخلاقی برجیس و سلامت نفسش همین بس که در قلب همه کسانی که او را می شناختند با اکرام و احترام جا دارد، برجیس با همه این تلاش های مداوم هیچ ثروت و اندوخته ای از خود به جا نگذاشت.
از آن مرحوم اشعار و آثار نثر بسیار به جا مانده که امید است با همت فرزندان و بازماندگانش در آینده به چاپ برسد. روحش شاد و نامش جاوید و یادش گرامی باد.
“عاش سعیدا” و مات سعیدا”"نوای اصفهانی”

حباب زندگی
اثر شادروان مرحوم جلال برجیس
زندگــی اینسان که می بینی سرابـی بیش نیست کوششی اندیشه ای، رنجـی، عذابـی بیش نیـست
گاه شادی، گاه غم گاهی طفز گـاهی شکـست بیمـی و امیـدی و رؤیــا و خـوابــی بیـش نیـست
این بشـر بـا این همه قدرت بــه پیش حــادثات دانـه ای در زیـــر سنگ آسـیابـــی بیـش نیـست
مــرگ چیزی نیست جز آرامــش امواج عمــر زندگــی هـم جـنبش مــوج سـرابی بیش نیـست
در بـــر انبـــوه مجــهولات مــا در زنــدگـــی دانش مـا همچون حـرفی از کـتابـی بیش نیـست
اشـرف مخــلوق عالــم را چــو نیکــو بنگـری بر سـر دریای هسـتی جــز حـبابـی بیـش نیـست
آب و رنگ ظاهری را زشت و زیبا خوانده ایم فــرق زیبـایـی و زشتـی را نقـابــی بیـش نیـست
رنگ بــی رنگــی بــود بـالاتــــریـن رنگ ها رنگ ها را مایه، جز بی رنگ و آبی بیش نیست
صـبح عمــر ما غــروبی دارد اندر پــی فــروغ زود بینی بــر لـب بـــام آفـتابـــی بیــش نیـست

سه شنبه ۱۳/۷/۶۷
چون مدت ۴۵ سال با او مربوط و مأنوس بوده ام اشعار پیوست را که زبان احساساتم به آن مرحوم است تقدیم می دارم.
بیاد استاد برجیس
یک یک شدند از مـا جـدا یـاران جـانی تلخ است بی یـاران جـانـی زندگـانــی
همـصحـبتـان بــار سفــر بستنـد و رفتنـد مـائـیــم واپـس مانــدگـان کـــاروانـی
دردا و انــدوها کــه جـمع مهــربانـــان رفتنـد و شــد قحـط وفـــا و مهـربانــی
با ما که خواهد کـرد بعد از ایـن محـبان همحـالــی و همـدردی و همداسـتـانـی
از رنــج مرغـان قفــس گـشتیــم آگـاه در گـوشــه ی تنهـائـی و بــی همــزبــانـی
جــز ماتـم و افسـوس در سوک عزیزان از عمر طولانی چه سود و سخت جائـی
گـیرم نصـیب مــا شــود عمــر دوبــاره گــیرم شـــود تجـدیـد دوران جـوانــی
کــو آن محـیط گـــرم و آرام و مصـفا بـی اضطراب و وحـشت آنــی به آنــی
کـــو دیگــر از آن انس و الفتها نمونــه کو دیگر از آن عهـد و پیمان ها نشانـی
کــو آن همــه آزاد مــــردان ره حـــق بـا آن همـه صـدق و صـفای ِآسـمانــی
کـو آن کسانــی کــز صفا بودنـد با هم یکــرنـگ و یکــرو آشکــارا و نهانــی
همـراز، هـم در راحـت و سخـتی دنیـا انبـاز هــم در محـنت و در شــادمـانــی
کـو اوسـتادان و دبیـرانــی کــه عمـری دادنـد مــا را درس علــم و زندگــانـی
درس فضیلت درس دانش درس اخلاق تعـلیـم مـا کــردند عمــری رایگــانــی
مانند برجیس آنکه شمع دانش افروخت شـد بـا “فــروغ” آمــاده ی پرتوفشـانـی
بـر بـی سـوادان، بـی پناهان، ناامیدان ایجاد کرد امیـد و شـوق درس خوانـی
الحـق که آمـوزشگــه آن مــرد فاضـل بوده است در این شهر بی همتا و ثانی
از روسـتاها، سـینماهــا، کــارگــه ها خرد و کلان، پیر و جوان، عالی و دانی
با شوق هر کس را ز هر جـا می کشانید ســوی کلاس درس بـا شیــریـن زبانـی
بسـیار دانشمنـدان نامــی تـربیتت کــرد کـز علـم مشهورنـد در سطـح جهانـــی
همـوار نامـش را گــرامی مـی شمـــارد هـــر فــرد ایـرانـــی نــه تنها اصفـهانــی
پیوست بـر دریای رحـمت روح پاکـش پـرواز کـرد از این مکـان شـد لا مکـانـی
او از بــر ما رفت و نامـش ماند بــر جــا یـادش گـرامـی بـاد و نـامــش جـاودانـی
طبع نـوا بـا ذکــر حمـد و قـل هـواله
کرده است از کردار نیکـش قدردانی

جعفر نوابخش
۸/۲/۶۷

بسمه تعالی
ای برجیس ای معلم من
تـو اول روز درس خـویـش بـا نـام خـدا گـفتــی تو با صبر و تحمل از الف تــا حــرف یــا گــفتـــی
هم از اول هم از آخـر به آرامـی سخـن رانــدی تــو بـــا مـا نکـتـه هــا از ابتــداء تــا انتـها گـفتـــی
تـو بـا لطـف بیـان خـویشـتن اعـجــازها کــردی مــرا ســوی خـــدا بـــردی و کــار انبیــاء کــردی
زروی صـدق راه راسـت را بــر مـن نشـان دادی مــرا بـــا دیــن و قـــرآن و پیـمبـر آشـنــا کـــردی
گـرفتـی دستـم و در راه دانـش، پـا به پـا بـــردی مــرا از شهـر ظلمــت هــا بــه شهــر نــورها بــردی
شدی عیسی و جسمـم را حیاتی تــازه بخشـیدی شــدی خـضـر و مــرا تــا چشـمــه ی آب بقــا بــردی
تو وصف آسمان کردی تو رازکهکشـان گفتـی تـو از پیـدایـش و زیبـایـی رنگـیـن کمــان گـفتــی
تو از خورشید و ماه و زهره با ما گفتگـو کـردی سخـن هـا از زمیـن و نکـته هـا از آسـمـان گــفتــی
غـزل ها بیـت ها از شــاعــران نـامـور خـوانـدی سرود عشق را در گوش جـان مــا زِبَــر خــوانــدی
سخن از حافظ و سعدی و شمس و مولوی گفتی غـزل از عـارفـان و عـاشـقان حــق نگــر خـوانــدی
تو هم گفتار و هم کـردار نیکــو را نشــان دادی تو هم خوب امتحان کردی و هم خوب امتحان دادی
تو از سر تا به پا علم و عمـل نخـل و ثمـر بـودی تــو بـا ایمـان بـــه مـــا درس امیــد و آرمــان دادی
تو استعداد پنهان را چو نوری جلوه گــر دیــدی تـو خـورشیـدی درون ذره را بــا یک نظــر دیــدی
تو دریک غنچه صد گلشن تو دریک دانه صد خرمن تـو در یـک قطـره، صـد دریـایِ پـُر دُرُّ گـُهر دیدی
تو در مـا بوعـلی و یـا ســرو منصـور مـی جسـتی پـی خــورشیـد می گـشتـی شعـاع نــور مـی جـستی
حکیم و عارف حق جو و جـانباز و انالحـق گــو بـــه چشــم تیــز بـینت اخـتــران دور مــی جـستــی
زمـانی قصه، گـه تاریـخ گـاه افسـانـه مـی گـفتــی حـدیـث بلبـل و شمــع و گــل پــروانــه می گـفتـی
حمـاسی شعر از فـردوس و از شهنامه می خـوانـدی شکــوه رزم رستــم را عجــب مـردانــه مـی گـفتــی
زمــانــی از زمـین تـــا آسـمـانِ دور مـی رفـتـی گـهـی همـراه مــرغ دل بـــه بــاغ نـــور مــی رفتــی
گـهی در وادی ایمــن شـعیـب پیــر مـی جـسـتی گهی با موسـی عمـران بــه کــوه طــور مــی رفتــی
تــو بــا اخــلاص، انســان هــای نــاب پـــروردی تــو تابیـدی چــو مهـر و گــوهــر نایــاب پــروردی
تو چون خورشید در هر جا که بودی پرتوافشاندی تــو بـــا ذرات نــور خــود گــل مهتــاب پــروردی
تــو نـام نیک خـــود را بـر بلنــدای زمــان بسـتی بـه همـت رشـته جــان را بــه عمـر جـــاودان بستــی
تو آن مرغـی کـه از تیر حـوادث در امـان مانـدی تــو بــر نخــل بلنـدِ بـــاغ هسـتـی آشـیانـــه بستــی
تو هـم جـوینـده هـم یـابنـده ی گـنج هنـــر بــودی تــو آزاد و رهــا از قیــد و بنـد سیـم و زر بـــودی
تو خود می سوختی تـا شمـع راه دیگـران گـردی معـلــم بــودی و روشـنگــر و ایثــارگــــر بـــودی

شعر فوق را این بنده در بزرگداشت مقام استادان خویش ساخته و چون در نیم قرن اخیر فرهنگ اصفهان استاد فقید جلال برجیس را فرد اجلی و مثل اعلای تلاش و تقوای یک معلم تمام عیار دیده و نیز عنایت حق خاص که بر این بنده مسلم دارد این سخن را که داستان سوز و ساز او و همه همگامان اوست به روح پرفتوحش تقدیم می دارد.
دبیر بازنشسته : علی مظاهری
سه شنبه : ۱۳/۲/۶۷

تقدیم به آقای جلال برجیس شاعر عالی قدر و مدیر فاضل و بلند پایه سازمان فرهنگی فروغ
اکبر جمشیدی.
به برجیس روشن دل نیک نام ز روشن دلان صفاهان سلام
درود فراوان به آن نیک خو که داد است بر شهر ما آبرو
چراغی ز دانش بر افروخته که چشم جهانی به خود دوخته
چراغی که چون مهر تابان بود فروغش فروغ دل و جان بود
درخت وجودش بود پر ثمر شود اجتماعی از آن بهره ور
هزاران زن و مرد نسل جوان از او یافت عنوان و نام ونشان
ز بس خیر خواه است و نیکو خصال نپوید رهی غیر راه کمال
مدیریست خوش صحبت و مهربان ادیبیست دانا دل و نکته دان
چو آن مرد دانای روشن ضمیر بود در صفاهان ما کم نظیر
ز بس کار ساز است و روشن روان بود مهر تابان دانشوران
بخواهیم کز در گه بی زوال که آن مرد دانای صاحب کمال
همه عمر خرم جهانش بود جهان خود و خاندانش بود

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی