استاد محمد تقی کتابی

استاد محمد تقی کتابی

 

به نام خداوند جان و خرد                             کزین بر تر اندیشه بر نگذرد

جناب آقای عبدالعلی غفوری صبح روز دوشنبه ۱۵ اردی بهشت ۹۹ به این جانب عباس دهکردی، تلفن کردند که مطلبی را برای درج در یادنامه مرحوم محمد تقی کتابی بنویسم. من هم امتثال امر کردم که به همین منظور، به چند خاطره در زیر بسنده می کنم.

*******

و قتی در سال ۱۳۴۰ دانش آموز بودم، مرحوم محمد تقی کتابی در دبیرستان صائب در کلاس ما ادبیات فارسی تدریس می کردند. یک روز هم که به کلاس آمدند اطلاع یافتند که یکی از همکلاسی های ما، در چند روز گذشته، مادر خود را از دست داده است.

پس از تدریس، به او تسلیت گفتند و اظهار همدردی کردند و در حاشیه درس خود این شعر رودکی سمرقندی را قرائت کردند و به همکلاسی ما که دل شکسته و غمگین بود تسلی خاطر بخشیدند.

ای آن که غمگنی و سزاواری               وندر نهان سرشگ همی باری

رفت آن که رفت و آمد آن که آمد             بود آن چه بود خیره چه پنداری

 مستی مکن که نشنود او مستی            زاری مکن که نشنود او زاری

شو تا قیامت آید زاری کن             کی رفته را به زاری باز آری

هموار کرد خواهی گیتی را               گیتی است کی پذیرد همواری؟

اندر بلای سخت پدید آید            فرّ و بزرگواری و سالاری

بدین ترتیب او را دلداری دادند و به صبر و برباری و تحمل فرا خواندند.

***********

سی سال بعد وقتی در مرکز تحقیقات معلمان فعالیت مختصری داشتم، دوران بازنشستگی خود می گذراندند که در آن جا نیز از حضور پُرفیض ایشان برخوردار می شدم.

بر اساس علاقه شخصی در جمع معلمان حاضر می شدند و علاوه بر پاسخ به پرسش های حضار از نکته ها و ظرافت های ادبی همه را بهره مند می کردند. گاهی از دیدار خود با مرحوم حاج آقا رحیم ارباب یاد می کردند که:

وارد اتاق ایشان شدم، سلام کردم از حال ایشان پرسیدم در حالی که دوران سخت ماه های آخر عمر خود را می گذراندن و درد تمام وجود ایشان را فرا گرفته بود و سال ها در بستر بیماری و عدم تحرک، پوست بدنشان را بسیار نازک و رنجور کرده بود، با تمام وجود و از عمق جان می گفتند: الحمد لله رب العالمین و نعمت های الهی را برمی شمردند و شکر گزاری می کردند.

مرحوم ارباب  در زمانی که می توانستند بنشینند و گفت و گوکنند بلافاصله در دیدار با افراد سؤالی را مطرح می کردند و محفل را به یک جلسه علمی سوق می دادند زیرا نظرشان این بود که جلسات درس و بحث برای بالا بردن اطلاعات، از مهم ترین عبادات است.

بارها به این حدیث شریف را از حضرت عیسی بن مریم (ع)  برای دیدار کنندگان اشاره می کردند که:

جالسوا من یذکرکم الله رویته و یزید فی علمکم منطقه و برغبکم فی الاخره عمله.

با کسی نشست و برخاست کنید که دیدار او شما را به یاد خدا بیاندازد، سخن او بر علم شما بیافزاید و عمل او شما به امر آخرت ترغیب نماید.

********

آقای کتابی از تاریخ با شکوه و ادبیات و بزرگان ایران با عظمت و نیکی یاد می کردند و به ما توصیه می کردند که در هر رشته ای که تدریس می کنید عشق به ایران و بنیان گذاران فرهنگ و ادب را در ایران به دانش آموزان خود، آموزش دهید. از فردوسی، مولانا، سعدی، نظامی، حافظ گرفته تا ستار خان و باقر خان، امیرکبیر و سایر خدمتگزاران بزرگ ملت ایران همچون دکتر محمد مصدق ، آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان و به نیکی یاد می کرد.

*********

به یاد دارم روزی از مقام معلم و جایگاه و موقعیت معلم سخن رفت که ایشان شعر زیبای دکتر پرویز خانلری را خواندند و توضیح دادند که مقام معلمان همان موقعیت عقاب در شعر خانلری است که حاضر نشد همچون کلاغ به آلودگی ها و زرق و برق  ظاهری  راه پیدا کند و وابسته زخارف دنیا  شود.

سپس برای ما قسمت هایی از شعر عقاب را خواندند و توضیح دادند که فشرده آن، در این جا آورده می شود.

گشت غمناک دل و جان عقاب                                    چون از او دور شد ایام شباب

وقتی عقاب دوران جوانی را پشت سر نهاد و زمان پیری او فرا رسید، خواست داروئی پیدا کند کار ساز که عمر او را طولانی و رنج دوران پیری او را کاهش دهد. لذا بامدادان به پرواز درآمد.

از هیبت او مثل همیشه کبک و بچه بره نوزاد و مار و آهو وحشت کردند و به لانه های خود خزیدند. امّا  صیاد ایستاده بود و اندیشه دیگری در سر می پرورانید. گوئی می خواست عقاب را صید کند.

لیک صیاد سر دیگر داشت                                         صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاری است حقیر                             زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود                        مگر آن روز که صیاد نبود

*******

عقاب آشیانه زاغک زشت، پلشت که شکمش همواره از گند و مردار پُر بود را دید و بر سر شاخ آشیانه زاغ فرود آمد و به او گفت: مشکلی دارم که شاید تو بتوانی حل کنی.

زاغ در حالی که زبان به تمجید عقاب گشود و دانست که از سر نیاز است که عقاب به آشیانه او نزدیک شده و الا این پرنده قوی پنجه را با او کاری نیست، گفت در خدمتم، عقاب گفت عمر من همچون حباب روی آب است، مشکل من این است که چرا عمر من به این کوتاهی و عمر تو به این درازی است؟

من و این شهرت و این حشمت و جاه                     عمرم از چیست بدین کوتاهی؟

                                       تو بدین قامت و بال نا ســــــــــاز                       به چــــه فن یافته ای عمر دراز

عقاب ادامه داد که پدرم از قول پدر خودش می گفت که وقتی می خواست تو را شکار کند به حیله گریختی و پدرم با دیدن تو گفت این همان زاغ پلیدی است که عمر طولانی یافته است.

حالا به راستی راز عمر دراز تو چیست؟

زاغ پاسخ داد: پدرم پس از سیصد و اند سال زندگی به من وصیت کرد که در چرخ گردون بادها تأثیر فوق العاده ای دارند. بادهائی که در سطح زمین می وزند به تن و جان گزندی نمی رسانند اما هرچقدر از خاک بالاتر روی، ضرر و زیان باد بیشتر خواهد شد تا آنجائی که در اوج فلک نشانه های مرگ ظاهر خواهد شد.

 لذا عمر طولانی ما برای این است که هیچگاه اوج نمی گیریم و همواره پرواز ما رو به نشیب و پائین است. از طرفی ویژه گی مردار خوران این است که عمر طولانی دارند. حالا حل مشکل تو برای این که عمر دراز تری داشته باشی این است که مردار خوار شوی. از این پس بر فراز سپهر پرواز مکن، بلند شو و همراه من بیا. من در کنار باغی آشیانه ای دارم که در پُشت آن باغ  سفره گسترده ای از انواع خوردنی های رنگارنگ می بینی. به راحتی می توانی ارتزاق کنی و عمر طولانی داشته باشی. اما جائی را که زاغ معرفی می کرد گندآبی بود پُر از لاشه و پشه و زنبورهای کثیف و حشرات دیگر.

باری عقاب و زاغ با هم پرواز کردند تا به پُشت باغ رسیدند و گنداب را به عقاب نشان داد و گفت: این همان خوان رنگارنگی است که تو را برای تغذیه مهمان می کنم. زاغ بر سر گنداب نشست و ادامه داد: حالا خوشحالم که در مقابل مهمان خود شرمنده نیستم می توانی بنشینی و مانند من شروع به خوردن کنی.

عقاب مدتی بدون این که سخنی بگوید موقعیت و جایگاه رفیع خود را دربین پرندگان در نظر آورد و با خود گفت:

عمر در اوج فلک برده به سر                               دم زده در نفس باد سحر

 ابر را دیده به زیر پر خویش                                  حیوان را همه فرمانبر خویش

سینه کبک وتذرو و نیهــــو                                   تـــازه و گرم شده طمعه او

                                      اینک اُفتاده بر این لاشه و گند                                    بــــاید از زاغ بیاموزد پند؟

باری عقاب از بوی گند و آزار دهنده لاشه ها که در مرداب و گنداب رها شده بود سخت ناراحت و از این منظره هولناک  بیزاری جست و متنفر شد.

یادش آمد که بر آن اوج سپهر                          هست پیروزی و زیبائی و مهر

                                       فرّ و آزادی و فتح و ظفر است                          نفــــس خرّم باد سحر است

چشمان خود را گشود و در اطراف خود، دید همه جا را بوی نامطبوع و متعفن فرا گرفته هر چه را  می دید، وحشت و تیرگی و خواری و خفت و نفرت و بیزاریست، اما در آن فضای بالای زمین بر فراز ابرها ی روشن در سینه سپهر ، جز صفا و پاکی و طراوت، خبری نیست.

بال بر هم زد و بر جست از جا                        گفت: کای یار، ببخشای مرا

                                      ســـال ها باش بدین عیش بساز                        تـــو و مردار تو و عمر دراز

                                           من نیم در خور این مهـــــمانی                       گنــــد و مردار تو را ارزانی

عقاب گفت: اگر قرار است با عمر کوتاه در اوج شرف و بلندی و سروری بمیرم، هزاران بار از این که عمرم در پستی و زندگی مذلت بار به سر برم و عمر دراز پیدا کنم، باشکوه تر و برتر است.

شهپر شاه هوا اوج گرفت                          زاغ را دیده بر او مانده شگفت

                                         سوی بالا شد و بالا تر شد                         راست با مهر فلک همســــر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود               نقطه ای بود و سپس هیچ …..نبود.

**********

باری استاد محمد تقی کتابی شخصیت معلم را نسبت به دیگران همچون عقاب تیز پروازی می دانست که از زخارف دنیا چشم پوشیده اند و به معنویات و تربیت نسل جوان می پردازند.

رحمه الله علیه رحمه واسعه—–  عباس دهکردی ۱۸ اردی بهشت ۹۹

 

 

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی