صدسال با آموزش و پرورش اصفهان( اسماعیل ناهید، زندگی پُرنشیب و فراز)

زندگی من

دوران کودکی

سال ۱۳۰۱ شمسی، در اصفهان به دنیا آمدم. پدرم با درآمد ملک موروثی که داشت، زندگی می‌کرد و شغل مشخصی نداشت. در آن سال ها، تازه سجل احوال (شناسنامه) بر قرار شده بود. سال تولد من در شناسنامه قید شده ولی بدون ذکر روز و ماه. شاید پدرم موقع درخواست شناسنامه، روز و ماه را فراموش کرده و یا اهمیتی نمی داده است که این، در بعضی مواقع موجب درد سر هم شد.

خاطره‌ای از خاطره‌ای که از دوران کودکی دارم،  مبتلا شدن به بیماری سختی بود که بعدها شنیدم تیفوس( نوعی حصبه) بوده است. در آن زمان، سطح فرهنگی جامعه بسیار پایین بود و خانواده‌ها رعایت بهداشت را نمی‌کردند و انواع مرض ها شیوع داشت. در مدت بیماری، اغلب بیهوش بودم و مرا زیر درخت شمشادی خوابانده بودند که پیرزنی از بستگان،  برای دفع چشم زخم چند مهره ­ی سفالی آبی رنگ که به آنها (کٌجی) می‌گفتند، به شاخه ­ی درخت آویخته بود. مردی که گویا از طرف پدرم استخدام شده بود، مرا به پشت یا دوش خود حمل می‌کرد تا پیش دکتر ببرد.آن روزها، طبیب یا پزشک را حکیم می گفتند. طبیب، شخصی بود که در گوشه ­ی یکی از مساجد، روی تخته پوستی نشسته بود و جوشانده و دم کرد تجویز می کرد یا از حَب هایی  که خود داشت به بیمار می‌داد.

به یاد دارم که در دوران کودکیُ یک بار هم مرا به سینما بردند. تازه سینمایی صامت (بدون گفتار) به ایران آمده بود. تصویر را روی دیوار می‌انداختند. حتی  بلندگو نداشتند و یک نفُر بلند بلند داستان فیلم را شرح می داد.

در آن زمان، وعاظ چیره دستی هم بودند و پیرمردی از اقوام، مرا مرتب پای منبر آنان می ­برد. از جمله کسانی که خوب به یاد دارم مرحوم صدر بود که صدای رسا و خوبی داشت و در مسجد حکیم منبر می‌رفت. با آن فضای وسیع مسجد هرگاه از در وارد می­ شدی، صدای او را از انتهای مسجد نزدیک گنبد می شنیدی که هنوز در گوش من طنین انداز است. دیگر مرحوم  بهلول بود که در همان مسجد منبر می‌رفت و واقعه ­ی  تاریخی مسجد گوهرشاد او معروف است. دیگر مرحوم حسینعلی راشد بود که شب ها در شبستان مسجدسید، مجلس وعظ داشت.

دوران دبستان

 در هفت سالگی به مدرسه ­ی علیّه،  واقع در محله ­ی درب کوشک رفتم که از مدارس تازه تأسیس آن زمان بود و در اصفهان مانند آن دو سه تای دیگر هم یافت می شد. از همکلاسی های خود چند نفر را به یاد دارم از جمله جواد رستم شیرازی بود که نقاش معروفی شد  و این اواخر فوت کرد. ا و سر کلاس،  مرتب نقاشی می کرد. رستم  را با ریش دوشاخه انبوه و کلاه خودی از کاسه­ ی  سر دیو سفید می‌کشید. هنوز رمان ها و داستان های خارجی ترجمه نشده و به بازار نیامده بود و قصه های ایران از قبیل (حسین کرد) و (امیر ارسلان) موجب سرگرمی بچه های دبستان که تازه می توانستند بخوانند، می شد.

دوه­ ی نوجوانی

سیزده  ساله بودم  که تحصیلات ابتدایی من تمام شد و بایستی به مدرسه ­ی متوسطه می­ رفتم ولی وقایعی رخ داد که مرا از این امر بازداشت.  آن زمان، در اصفهان خیابان مهم،  فقط چهارباغ بود. از دروازه دولت تا سی و سه پل. خیابان خاکی ، که عصرها سپورهای بلدیه، با مشگ های آب، آن را آب پاشی می کردند تا گرد و خاک بخوابد. بعد خیابان شاهپور بود که مرکز گاراژها برای توقف کامیون های باری محسوب می‌شد. بسیاری از آن ها هنوز هم  باقی ست. اتومبیل های سواری، مطلقاً در شهر دیده نمی شد. بسیار طول کشید تا یکی دو نفر ماشین خریدندکه دٌج، یا شورلت آمریکایی بود.بعد خیابان خوش، که بعدها خیابان شاه و با انقلاب، به خیابان طالقانی موسوم گردید، احداث شد.

حدود سال ۱۳۱۳ یا ۱۴ بود که تصمیم گرفتند چهارباغ را به سمت شمال امتداد دهند. یعنی دروازه دولت تا میدان شهدای فعلی که آن روز قبرستان بود و بعدها به نام آبخشون (آب پخش کن) گفته شد. به (مناسبت حوض بزرگی که آنجا ساختند). محله ­ای به همین نام هم وجود داشت و خانه ­ی ما در مسیر این خیابان قرار گرفت و خراب شد که آن را چهارباغ پایین نامیدند.

در آن خانه، چهار درخت کاج قدیمی و بزرگ وجود داشت که بلندی هر یک حدود ۱۰ متر و در سر آنها، شاخ و برگ های بسیاری مانند گنبدی روییده بود. یادم هست که وقتی برای بریدن آنها آمدند، ابتدا پدرم مانع شد و ولی عاقبت مامورین، با شدت درخت ها را قطع کردند.

برای ما، باریکه ­ای که از حیاط ماند به  طول تقریباً ۳۰ متر با چند اتاق در امتداد آن که موقتاً بر روی هم چیدن خشت ­ها و آجرهای کهنه، دیوار برای آنها برای آن کشیدیم.

در مسیر این خیابان، باغ بزرگی بود موسوم به( باغ حاجی) که موقوفه بود و زمین هایش مزروعی. بعدها تبدیل به ورزشگاهی شد به نام باغ همایون و اکنون به استادیوم ورزشی تختی شهرت دارد.

پدرم شروع به ساختن مغازه هایی در باقیمانده خانه اش کرد و روی آنها بالای خانه‌ای بنا نمود که بعداً همه را فروخت و هنوز به همان حال باقی و برجاست. به این ترتیب دو سه سال عمرمن به هدر رفت. وقتی می گفتم می‌خواهم به درس خواندن ادامه دهم می‌گفتند مگر دولت چقدر میزنشین می خواهد؟ از نظر همگان، خصوصاً پدرم هدف از تحصیل فقط کارمندی دولت بود.

قبل از شروع به بنایی،َ شاهد کشف حجاب بودم. جلوی خانه، وسط خیابان تازه تأسیس، پاسبانی ایستاده بود و هر زنی چادر به سر یا حتی با روسری می‌آمد، چادر یا روسری او را پاره می‌کرد و روی هم می­ریخت. کوهی از این چادر پاره ها و دیده می شد. وقتی چادری را از سر پیرزن می کشید، پیرزن دو دست خود را بر سر و موهای سفیدش گرفته جیغ ­کشان به سمت کوچه می دوید.

پس از اتمام ساختمان، باز هم پدرم را به مدرسه نفرستاد و به کار کردن سوقم داد و مجبور کرد کاری برای خود خود پیدا کنم، در چاپخانه به نام ( اخگر)  که با مدیریت (امیرقلی امینی) روزنامه ­ی اخگر منتشر می‌شد، مشغول کار شدم.

یکی از کتاب هایی که در این مکان چاپ شد، منتخب غزلیات شمس مولانا بود به اهتمام ایزد گشسب. یکی از آنها را هنوز دارم که خودم حروفش را چیده بودم.

در این سال‌ها بود که جنگ بین‌الملل دوم، انسان ها را به جان هم انداخت و در سال ۱۳۲۰ متفقین ایران را اشغال کردند و رضاشاه رفت. سربازان هندی و استرالیایی در چهارباغ قدم می زدند و قحطی کم سابقه­ای هم پیش آمد. مردم برای به دست آوردن نانی که بیشتر به کاهگل  شباهت داشت، دم دکان های نانوایی از سر و کول یکدیگر بالا می رفتند.

دوره ­ی سربازی

سال ۱۳۲۲ بود. ترک تحصیل برای من عقده­ ای شده بود و کار، در چاپخانه راضیم نمی‌کرد. روزی، سربازی به در خانه آمد و گفت برای خدمت احضار شده ای. گفتم صبر کن الان می­آیم. لباس پوشیدم و همراه او به فرح ­آباد رفتم. بدون خداحافظی با کسی، هنگ ما را مأمور جنوب کردند که  خبر از طغیان عشایر، در آن نواحی رسیده بود. خدمت من تا سال ۱۳۲۴ در شیراز و کازرون گذشت چون سواد کمی داشتم در این مدت ، سرباز دفتری بودم. در شیراز مالاریا  بین سربازان شیوع یافت  و بسیار تلف شدند. من هم مبتلا گشتم (با یک روز در میان تب و لرز شدید) ولی با زحمت و مشقت بسیار، جان به در بردم. برگ های بید را  می جوشانیدند و  جوشانده­ی بسیار تلخ آن را به جای دارو به سربازان بیمار می دادند. وقتی سرباز شدم در یک دیدار که از مرحوم امینی کردم، او گفت اگر به من اطلاع داده بودی نمی گذاشتم تو را به نظام وظیفه ببرند.

پس از نظام

در بازگشت از نظام پدر موافقت کرد که در یکی از مغازه ­های او با سرمایه مختصری، به شغل صحافی و لوازم التحریر فروشی بپردازم. چند سال بدین منوال گذشت. در این مدت ازدواج کردم. از خاطرات این سال ها  باران‌های پی در پی بود که چندین روز متوالی در اصفهان و اطراف باریدن گرفت و در نتیجه آب زاینده رود تبدیل به سیلابی گل آلود و خروشان شد طغیان کرد و خیابان‌های کناره را فرار گرفت و در غرفه‌های سی و سه پل،  اگر دست دراز می‌کردی به آب رودخانه می‌رسید. بسیاری از خانه‌های شهر، که از خشت و گل بود و بام های آنها کاه گِلی، خراب گردید. بعضی مردم، از ترس ماندن زیرآوار به مساجد پناه برده زیر گنبد ها که قابل اطمینان بود، شب ها می خوابیدند. مردم به شوخی به یکدیگر می‌گفتند فردا در گاوخونی ( مرداب انتهای زاینده‌رود) وعده.

در تمام این سال‌ها، شوق تحصیل در وجودم می جوشید تا این که عاقبت مرا واداشت که درس بخوانم. اما چون دیگر وقت رفتن به کلاس دبیرستان برای من گذشته بود، به ناچار به طور آزاد درس می‌خواندم و داوطلبانه در امتحانات متفرقه شرکت کرده در سیکل اول دبیرستان قبول شدم. اداره­ ی فرهنگ ( آموزش و پرورش) آن زمان شهرکرد، در آن موقع آموزگار استخدام می‌کرد. من نام نویسی کرده پذیرفته شدم. مغازه را رها کرد و در حالی که همسر و یک فرزند داشتم، به شهرکرد رفتم. در سال ۱۳۳۰ به سمت آموزگار  پیمانی با ماهی ۱۵۰ تومان، استخدام شدم. دو سال در قریه­ی چٌلچه ( از توابع چهارمحال و بختیاری)، و یک سال در قهفرخ (فرخشهر فعلی) کار کردم. در این سال ها، به دس خواندن ادامه دادم و دو کلاس دیگر متوسطه را تمام کردم که آن روز دیپلم پنچ علمی می گفتند. سپس سال ششم ادبی و سال بعد ششم ریاضی را گذراندم ( در آن زمان، سال ششم متوسطه اختصاصی و عبارت بود از دیپلم ادبی، طبیعی و ریاضی).با دیپلم ادبی در کنکور حقوق دانشگاه تهران قبول شدم که نرفتم و سپس با دیپلم ریاضی، در کنکور دانشکده علوم شرکت جستم و در رشته فیزیک قبول شدم. برای تحصیل در این رشته در حالی که همسر و دو فرزند داشتم، از شغل خود در چهارمحال و بختیاری کناره گرفتم و به تهران رفتم و در آنجا مجدداً به استخدام آموزش و پرورش درآمدم. هم به کار معلمی با ماهی ۲۵۰ تومان، که حداقل حقوق کارمندان دولت بود و هم تحصیل در دانشگاه مشغول شدم. در سال ۳۶ موفق به اخذ لیسانس فیزیک گردیدم و از آن پس به سمت دبیری دبیرستان‌های تهران منصوب گشتم.

دوره ­ی تحصیل در تهران با اجاره نشینی های متعدد وخانه به دوشی و سختی معیشتی توأم بود و گذاشتن از این مرحله به آسانی میسر نگشت. فقط با تکیه بر سر و مقاومت خویش، بدون چشمداشت کمک است کسی .

 در مقایسه با کسانی که تحصیلات خود را بدون وقت انجام می‌دادند و وارد اجتماع می ­شدند، ۱۲ سال از عمر من هدر رفته بود که دو سال آن در خدمت وظیفه و بقیه در شغل های مختلف، بی هدف و بیهوده سپری شده جز اتلاف آن ثمری نداشت.این  مطالب را از آن جهت می­ نویسم تا کسانی که آن را می ­خوانند،  اگر امکانات برایشان فراهم بود که تحصیلات خود را به موقع انجام داده به شغل دلخواه خود .خوشبختی  خود را قدر بدانند و اگر با اشکالات مواجه شده ­اند، مثلاً مدتی پشت کنکور مانده یا  مجبور شده­ اند در غربت با تنگدستی به سر برند، زود از میدان بدر نرود، زیرا با پایداری می توان به اهداف خود رسید و بزرگسالی نیز مانع تحصیلات و پیشرفت نیست.

 اقامت من در تهران ۷ سال به طول انجامید که با سختی‌های فراوان رو به رو بودم و آنگاه بالاخره دوره­ ی محنت سرآمد و خود را به اصفهان منتقل نمودم.

در اصفهان

در اصفهان ۱۸ سال به تدریس فیزیک در دبیرستان اشتغال داشتم و چون حق بازنشستگی در دوره­ ی نظام و آموزگاری در چهارمحال و بختیاری را پرداختم، جزو خدمت محسوب شد در سال‌های اول کار در اصفهان پدرم فوت نمود و در سال­ های آخر مادرم و بالاخره با ۳۰ سال سابقه در سال ۵۹  بازنشسته شدم

  بازنشستگی

پس از بازنشسته شدن با اینکه مدارس احتیاج مبرم به دبیر فیزیک داشتند، من به تدریس نپرداختم و در عوض به مطالعه همت گماشتم.

چون از کودکی به ادبیات و شعر علاقه داشتم و با  دیوان حافظ همواره مأنوس بودم، به خواندن کتب عرفانی و دیوان‌های دیگر شعرا پرداختم. فراغت پس از بازنشستگی موجب گردید که چون در طبع شعری دیدم، در انجمن‌های ادبی روم و از وجود صاحب نظران این فن  بهره جوییم که تا هم اکنون ادامه دارد. بیشتر وقایعی را که از اوضاع زمان های پیش شرح دادم و چگونگی شهر اصفهان در آن روزگار بدین جهت بود که فقط کسانی که به سن پیری رسیده ­اند می‌دانند وخود ناظر بودند که چه روزگاری بود، ولی  ممکن است برای کسانی که دوران ۷۰ سال پیش از این را ندیده ­اند جالب باشد زیرا تفاوت زیاد است. گویی از دنیای دیگر صحبت می کنیم . شاید برای آن باورش مشکل باشد که بگویی از سی و سه پل  به آن طرف، یا زمین های مزروعی بود یا بیشه­ های وحشی، امثال بیشه حبیب و غیره، که پر از گرد و خاک بود.

طرف شمال زاینده‌رود،یعنی داخل شهر نیز وقتی از حدود چهارباغ و حوالی میدان نقش جهان کمی دور می‌شدی، بیشتر از زمین های کشت و زرع  تا تخت فولاد ادامه داشت. درخت های توت، در گوشه و کنار وجود داشت بچه‌ها  موقع گردش و صحرانوردی از آنها بهره می‌بردند و از همین مختصر، وضعیت جوانب دیگر شهر را هم می‌توان تجسم کرد و احتیاج  به توضیح بیشتر ندارد. این سرگذشت پُراز بر فراز و نشیب تأثیراتی که خاطرم  از اجتماع در دوران های مختلف پذیرفته، در اشعارم انعکاس یافته است.

                                                                                                                                                                 اسماعیل ناهید

 

 ****************

نوای ناهید مجموعه شعر آقای اسماعیل ناهید است که با مقدمه جناب آقای سید محمد نحوی در بهار سال ۱۳۸۵ توسط انتشارات زنگنه در اصفهان منتشر شده است

این کناب در ۲۷۱ صفحه و شامل ۱۲۲ قطعه شعر با عناوین مختلف است.

 

نمونه ای از شعر ناهید

 

بلبل خاموش

ای عشق آتشین به کجا می بری مرا

سوی  بقا یا به فنا می بری مـــــرا

شد مغز استخوان من از آتش تو آب

در بوته گداز چرا می بری مـــــرا

در پیچ و تاب چون پرِ کاهی به گردباد

هر دم به قله های بلا می بری مرا

اندیشه چون که تا به خودم هم مرا نبرد

گفتم توئی که تا به خدا می بری مرا

طی می کنم سراسر ظلمات را چو خضر

گر سوی چشمه سار بقا می بری مرا

بر دوش می کشم چو مسیحا صلیب خویش

از دار اگر به عرش علا می بری مرا

من بلبل خموشم و نائی بی نوا

کی سوی گلستان نوا می بری مرا

در این دیار همدلی و مهر کیمیاست

کی سوی شهر عاطفه ها می بری مرا

ناهید را هنوز به جا باشد این سؤال

ای عشق آتشین به کجا می بری مرا

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی