اشعار برگزیده

هُوالحَکیم
هرکه در کوی خرابات مرا بار دهد به کمال و کرمش جان من اقرار دهد
****
هُو الحَیّ
بار ،درکوی خرابات مرا هیچ کسی ندهد ،ور دهدآن یار وفادار دهد
ای خوشاکوی خرابات که پیوسته در او مر مرا دوست همی وعده دیدار دهد
هر که او حال خرابات بداند بدرست هرچه دارد همه در حال به بازار دهند
” سنایی غزنوی”
****
یا مُدبّرالامور
هرگز دلم برای کم وبیش غم نداشت آری نداشت غم که غم بیش وکم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم هر ملّتی که مردم صاحب قلم نداشت
درپیشگاه اهل خرد نیست مُحترم هرکس که فکر جامعه را محترم نداش
“فّرّخی یزدی ”
****
هُوالحَکیم
من که باشم که تمنّای وصال تو کنم یا کیَم تا حدیث لب وخال تو کنم
کسی به درگاه خیال تو نمییا بدراه من چر بیهوده تمنای وصال تو کنم
گله ی عشق تو، درپیشتونتوانم کر ساکتم تا که شبی پیش خیال تو کنم
شعرمن سحرشد وشدبکمال ازپی آن که همی وصف به جمال کمال توکنم
” انوری ”
هُوالحَیّ
نسیم لطف تو از کوی میبرد هر دم غمیکه بر دل این جان فِکار میگذرد
ز جام وصل تو نا خورده جرعه ای دل من ز بزم عیش تو در سر خمارمی گذرد
سحر گهی که بکوی دلم گذر کردی بدیده گفت دلم:کان شکار می گذرد
” عراقی ”
****
هُوالحَکیم
کاشکی جز توکسی داشتمی یا به تو دسترسی داشتمی
یا در این غم که مرا هر دم هست همدم خویش کسی داشتمی
کی غمم بودی اگر در غم تو نفسی همنفسی داشتمی
” خاقانی ”
****
هُوالحَیّ
مردان خداپردۀ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
یک فرقه به عشرت درکاشانه گشادند هردست که دادندهمان دست گرفتند
یک زمره بحسرت سرانگشت گزیدند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یکجمع نکوشیده رسیدند به مقصد یکقُوم دَویدند وبقصد نرسیدند
” فروغی بسطامی ”

هُوالمحبوب
عشق تو مرا زندۀ جاویدان کرد سودای توأم بی سر و بی سامان کرد
لطف وکرم تو جسم را چون جان کرد در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد
” بابا افضل کاشانی ”
****
هُو البَصیر
یا رب این نوگل خندان که سپردی به مَنَش می سپارم به تواز چشم حسود خَمَش
گر چه از کوی وفا گشت به صدمرحله دور دور بادآفت فَلک از جان وتنش
” حافظ ”
****
هُوالحَکیم
آدمی اَندر جهان خیرو شّر کم شناسد نفع خود را از ضرر
ای خوش آن مُنعم که چون درویش زیست کس نداند زشت و خوب کار چست؟
در چنین عَصری خدا اندیش زیست جاده ی هموار و ناهموار چیست؟
گر تُو می خواهی مسلمان زیستن نیست مُمکن جز به قرآن زیستن
” اقبال لاهوری ”

هُو العَلیم
ساقی بیا که ازمددبخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد مُیرَم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کی ترک آبخورد کند طبع خو گرم
” حافظ ”
****
هُوالمَحبوب
شور شراب عشق تو،آن نفسم رود ز سر کاین سر ُپرهوس شود خاک در سرای تو
شاه نشین چشم من جلوه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
” حافظ ”
****
هُو الحَکیم
جهان سر به سرحکمت و عبرت است چرا بهره ی ما همه غفلت است
نگرتا چه کاری همان بدروی سخن هرچه گویی همان بشنوی
هرآن کس که اندیشه بد کند به فرجام بد با تن خود کند
جهان را نباید سپردن به بد که بر بد کُنش بد گمان بد رسد
” فردوسی ”

هُو الحَی
همین بس است ز آزادگی نشانه ی ما که زیر بار فلک هم نرفته شانه ی ما
ز دست حادثه پامال شد به صد خواری هرآن سری که نشد خاک آستانه ی ما
میان این همه مرغان بسته پَر مائیم که داده جُور تُو بر باد آشیانه ی ما
به کنج دل ز غم دوست گنج ها داریم تهی مبادا از این گنج ها خزانه ی ما
” فرخی یزدی ”
****
هُو العَلیم
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن
چُون خَزان برشاخ و برگ دل مَزَن باغ جان را تازه و سرسبزدار
بردرختی کاشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پّران مکن
” مولوی ”
****
هُو البَصیر
سایه ی خورشید سواران طَلَب رنج خُود و راحت یاران طَلَب
درد ستانی کن و درمان دهی تات رسانند به فرماندهی
گرم شو از مهر و زکین سرد باش چون مه و خورشید جوانمرد باش
هر که به نیکی عمل آغاز کرد نیکی او روی بدو باز کرد
” نظامی ”
هُو الحَکیم
درخت غم به جانم کرده ریشه به درگاه خدا نالم همیشه
عزیزون قدر یکدیگر بدونید اَجَل سنگ است وآدم مثل شیشه
” بابا طاهر ”
****
هُو الحَکیم
جان را چو نیست وصل توحاصل کُجا برَم دل را که شد ز وصل تو غافل کجا برم
گیرم که آرزوی دلم جمله حاصل است اکنون چو نیست روی توحاصل کجا بَرَم
گر برکَنَم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر که افکنم آن دل کجا بَرَم
” کمال الدین اسماعیل ”
****
هُو الجَمیل
هزاران سال به امید تو توانم بود هرآن کسی که بیابم هنوز باشد زود
مرا وصال نباید، همان امید خوش است نه هرکه رفت رسید و نه هرکه کشت درود
مرا هوای توغالب شده ست بریک حال نه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود
” سنایی غزنوی ”

هُو المَحبوب
بشنو زمن که قائمه ی عالم بی علم و بی معلم قائم نیست
عرش خدای کرسی تعلیم است یعنی کسی به رتبه ی عالم نیست
زان شد نبی نبی که معلم شد هرگز نبی نشد که معلم نیست
هان تا به علم خود نشود مغرور آن کاو زخوان دین متنعّم نیست
” سرمد ”
****
هُو الجَمیل
زلف جانان سحرازباد صبا درهم شد عاقلان مژده که زنجیرجنون محکم شد
ساقی از نشئه مستی کله ازسربگرفت گل وسنبل بهم آمیخت عجب عالم شد
سالها بود که دل را سروسامانی بود عاقبت در سرآن زلف خم اندرخم شد
زخط سبز تومویی به دو عالم ندهم تانگویی سرمویی ز ارادت کم شد
سرهرگل دل صد بلبل مسکین خون گشت تا دراین گلشن پر خار دلی خُرّم شد
” نیّر ”

هُو الحَی
همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت من وخجلت سجودی که نکرده ام برایت
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا به فلک فرو نیاید سر کاسه گدایت
به بها ز نکته سازم ز بهشت بی نیازم چمن آفرین نازم به تصّور لقایت
ز وصال بی حضورم به پیام نا صبورم چقدر زخویش دورم که بمن رسد صدایت
” بیدل ”
****
هُو الجَمیل
باردرخت علم ندانم به جزعمل با علم اگرعمل نکنی شاخ بی بری
علم آدمّیت است و جوانمردی و ادب ورنه دَدَی به صورت انسان مُصّوری
” سعدی شیراز ”
****
یا مدّبر الامور
علم بال است مرغ جانت را برسِپهر او بَرَد روانت را
علم دل را به جای جان باشد سَر بی علم بَدگمان باشد
دل بی علم چشم بی نور است مرد نادان ز مردمی دوراست
” اوحدی مراغه ای ”

هُو العَلیم
اِیدل تُرا بگفتم کز عاشقی خدرکن بگذار نیکوان را و زمهرشان گذرکن
چون روی خوب بینی دیده فراز هم نه چون تیرعشق بارد شرم وخرد سپرکن
فرمان من نبردی فرجام خود بجستی پنداشتی که گویم هر ساعتی بتر کن
ناکام برفتی دردام عشق ماندی چونست روزگارت مارا یکی خبر کن
” قطران تبریزی”
****
هُو الحَکیم
گم شدم درخود نمی دانم کجا پیدام شد شبنمی بودم زدریا غرقه دردریا شد
مَی مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه سایه ای بودم ز اول برزمین افتاده خوار
در فروغ شمع روی دوست ناپیدا شدم راست کان خورشید پیدا گشت ناپیداشدم
در ره عشق چودانش باید و بی دانشی لاجَرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
“عطار نیشابوری ”
****
هُو العَلیم
دل صبور توای پیر! تا زغم خون شد به دشت مهرتوصدها قبیله مجنون شد
زلال عکس تودر قاب چشم ها گم شد ز بس که خون دل ازدیدگان مردم شد
هزار دست تمنّا تو را دعا کردند هزار حنجره ی خسته ات صداکردند
کویروجنگل ودریا تورا دعاکردند ستاره های خداهم ” خدا خدا “کردند
تو را مگر نستاند خدا،جوانه گریست تمام خاک ذلیلانه غمگینانه گریست
” رشاد ”

هُو الحَیّ
آنانکه باخون خامه ی خود راسرشتند لیلا پسند افسانه ی مجنون نوشتند
فرهاد وش با تیشه سنگ دل شکستند حلاج سان بردار تن از خویش رستند
بر فرق نفس سرکش خود پا نهادند تا بر چکاد تارک هستی ستادند
چون دار را خالی ز قید غیر کردند تا اوج معراج انَا الحق سیرکردند
” رشاد ”
****
هُو الحَکیم
دیدنم نادیدنی مَدّنگاهم آه تو در شبستان جهان تاچشم بگشودم چوشمع
سوختم تاگرم شد هنگامه دل ها زمن برجهان بخشودم وبرخود نبخشودم چوشمع
سوختم صدباروازبی اختیاریها گذشت قطرۀ آبی بچشم روزن از دودم چوشمع
پاس صحبت داشتن آسایش ازمن برده بود زیر دامان خموشی رفتم آسودم چوشمع
اینکه گاهی میزدم برآب وآتش خویش را روشنی در کارمردم بود مقصودم چو شمع
” صائب تبریزی ”
****
هُوالبَصیر
عالم همه زین میکده بیهوش برآمد چون باده زخم بیخبرازجوش برآمد
ای بیخبران! چاره فرمان ازل چیست ؟ آهی که دل امروز کشد دوش برآمد
صدمرحله طی کرد خرد درطلب اَمّا آخرپی ما،آن طَرفِ هوش برآمد
ازنعمه تحقیق صدایی نشنیدیم فریاد که ساز همه خاموش برآمد
” بیدل ”

هُوالحکیم
پیش صبا نثارکنم جان شکوفه وار کوعقد عنبرین شکوفه کند نثار
جانم شکوفه وارشکافان شد ازهوس اِی مَرد با شکوفه چه سازم طریق اُنس
چون حُجلۀ شکوفه برانداخت نوبهار این بس مراکه دیدۀ من شد شکوفه وار
هرشب که پرشکوفه شود روی اسمان درچشم من شکوفه وَش آید خیال یار
” خاقانی ”
****

تمام حقوق این سایت برای © 2017 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی