اندرزها (پندها و اندرزهای در کتاب های درسی قدیم)

اندرزها
در فرصت مناسبی که دست داد به یاد دوران دانش آموزی کتاب های فارسی خود را ورق می زدم و در حال و هوای آن دوران شیرین نوجوانی منتخب اشعار مندرج در کتاب ها را مطالعه می مردم و در دل به مؤلفان آن روزگاران که فارسی و سایر کتاب های درسی ما را تألیف می کردند، درود می فرستادم. عباس – دهکردی
اینک تعدادی از آن اشعار دلنشین و پند آموز که در کتاب های ما درج می شد:
۱- همت
_ همت اگر پای فزائی کند پشه بی بال همائی کند
_ همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود
**********
_ همت بلند دار که مردان روزگا از همت بلند به جائی رسیده اند
**********
_ به هر کاری که همت بسته گرد اگر خاری بود گلدسته گردد
به چوگان همت توان برد گوی

۲- پند و اندرز
_ بد و نیک چون هر دو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند
_ گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدرتو را چه حاصل
_ مروت نباشد بدی با کسی کزو نیکوئی دیده باشی بسی
_ نه هرآدمی زاده از دد به است که دد زآدمی زاده ی بد به است
_ ای بسا ابلیس آدم رو که هست بس به هردستی نباید داد دست
_ دوستی با مردم دانا نکوست دشمن دانا به از نادان دوست
_ آنچه در آئینه جوان بیند پیر در خشت خام آن بیند
_ سگ بر آن آدمی شرف دارد که دل مردمان بیازارد
_ میان دو کس جنگ آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است
_ مزن بی تامل به گفتار دم نکوگو اگر دیرگوئی چه غم

۳ – حکایت
_ ربا خواری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد
_ پسر چند روزی گرستن گرفت دگر باحریفان نشستن گرفت
_ به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سوآل
_ بگفت ای پسر قصه برمن مخوان بدوزخ در افتادم از نردبان

۴ – بوستان سعدی

چو استاده ای دست افتاده بگیر
_ به زارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی
_ به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشت و گندم نمای
_ به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت ای روشنائی بساز
_ به امید ما کلبه این جا گرفت نه مردی بود نفع از او وا گرفت
_ ره نیک مردان آزاده گیر چواستاده ای دست افتاده گیر

۵ – بوستان سعدی
پند واندرز
_ خرامیدن لاجوردی سپهر همان گرد گردیدن ماه و مهر
_ مپندار کز بهر بازیگری است سرا پرده این چنین سرسری است
_ سخن گر چه هرلحظه شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود
_ چو یک بار گفتی مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند بس
_ راد مردی به دهر دانی چیست با هنرتر ز خلق دانی کیست
_ آنکه بادوستان تواند ساخت آنکه بادشمنان تواند زیست
_ می باش به جد وجهد در کار دامان طلب زدست مگذار
_ هر چیز که دل بدان گرآید گر جهد کنی بدستت آید

۶ – حکایت
_ به چین شد پیش پیری مرد هشیار که مارا از حقیقت کن خبردار
_ جوابش داد آن پیر طریقت که ده چیز است در معنی حقیقت
_ بگویم با توگر نیکو نیوشی یکی کم گفتن است و نه خموشی
_ چو چشمه تا بکی در جوش باشی که دریا گردی ار خاموشی باشی

شیخ عطار
۷ – پیشه وکار
_ خنک آن پیشه کار حاجتمند بکم و بیش ازاین جهان خرسند
_ گشته قانع به رزق و روزی خویش دست در کار کرده سر در پیش
_ چندسال از برای کار وهنر خورده سیلی ز اوستاد و پدر
_ دل او دارد از امانت نور دست او باشد ازخیانت دور
_ بگذارد به وقت پنج نماز سر نگرداند از خضوع و نیاز
_ شب شود سربه سوی خانه نهد هر چه حق داد در میانه نهد
_ چون ز خورد و خور بپرداز شکر رزاق ورد خودسازد
_ خرده نان به عاجز و درویش برساندهم از نصیبه خویش
_ گرچه اهل هنر بسی باشد رستکار این چنین کسی باشد
_ چون که نظم جهان ز پیشه ور است هر نظامی که هست در هنر است

جام جم اوحدی

۸ – نصایح
_ گستاخ سخن مباش با کس تاعذرخطا نخواهی از پس
_ کاری که صلاح دولت تست در جستن آن عنان مکن سست
_ رای تواگر چه هست ستوار رای دگران ز دست مگذار
_ ازهرچه طلب کنی شب وروز بیش از همه نیکنامی اندوز
_ نومید مشو ز چاره جستن کز دانه شگفت نیست رستن
_ در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است
_ گر صبرکنی به صبر بی شک دولت به توآید اندک اندک

نظامی
۹ – ادب
لقمان را گفتند ادب ازکه آموختی؟ گفت از بی ادبان که هرچه از ایشان در نظرم ناپسندآمد از فعل آن پرهیز کردم

_ مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار

باب دوم گلستان سعدی
۱۰ – بردباری
_ نه مرد است آن به نزدیک خردمند که باپیل دمان پیکار جوید
_ بلی مرد آنکس است از روی تحقیق که چون خشم آیدش باطل نگوید
_ یکی را زشتخوئی داد دشنام تحمل کرد و گفت ای نیک فرجام
_ بتر زانم که خواهی گفتن آنی ولیکن عیب من چون من ندانی

سعدی
_ یکی روستائی سقط شد خرش علم کردبر تاک بستان سرش
_ جهان دیده پیری براو برگذشت همی گفت خندان بناطور دشت
_ مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار
_ که این دفع چوب از سروگوش خویش نیارست تا ناتوان مرد و ریش
_ کنون دفع چشم بد از کشتزار چگونه کند آن توقع مدار

بوستان سعدی
غلام گفت نیک و بد دنیا همه از زبان است اگر خوب گوید بهتر از آن چیست و اگر بد گوید بدتر ازآن نیست.

۱۱ – بقال کم فروش
_ شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه سیستان برگذشت
_ ز بقال آن کوی چیزی خرید از آن چیز بی چاره خیری ندید
_ بدزدید بقال از و نیم دانگ برآورد دزد سیه کار بانگ
_ خدایا توشبرو به آتش مسوز که ره می زند سیستانی بروز
_ به شب هستم از فعل خود خوفناک به روز این ندارد ز کس ترس و با ک

بوستان سعدی
۱۲ – علم
_ همره عقل و یار جان علم است در دوگیتی حصار جان علم است
_ می روی با دل تو همراه است می نشینی ز جانت آگاه است
_ کس نهانش بخاک نتواند تند بادش هلاک نتواند
_ و از چرخ فلک بدان دوری همه از علم یافت مشهوری
_ این همه کار و حرفت و پیشه نه هم از دانش است واندیشه
_ علم کشتی کند برآب روان وآنکه کشتی کند به علم تواند
_ چون توباعلم آشنا گشتی بگذری ز آب نیز بی کشتی
_ دل چو گردد به علم بیننده راه جوید به آفریننده

جام جم اوحدی

۱۳ – نصیحت
_ زبان کردشخصی بغیبت دراز بدو گفت داننده سر فراز
_ که یادکسان پیش من بد مکن مرا بدگمان درحق خود مکن
_ گرفتم ز تمکین او کم نمود نخوابد بجاه تو اندر فزود

بوستان سعدی
۱۴ – حکایت
_ جوانی سراز رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت
_ چوبیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد
_ نه گریان ودرمانده بودی وخُرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد
_ نه درمهد نیروی وحالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود
_ توآن کودک از مگس رنجه ای که امروز سالار و سر پنجه ای
_ به جائی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور

بوستان سعدی

۱۵ – طمع
_ طمع آرد به مردان رنگ زردی طمع راسر ببر گر مرد مردی
_ هرآن سختی که باتو روی بنمود گر آسان گیرش آسان شود زود
_ خنک باری بود بار قناعت کجا باشد چوبازار قناعت
_ طمع داری سگ هر تیره کیشی چو ببریدی طمع سلطان خویشی

سعادت نامه ناصرخسرو
۱۶ – دل بدانش فرشته باید کرد
_ علم بالست مرغ جانت را بر سپهر او برد روانت ره
_ علم دل را به جای جان باشد سرِ بی علم بدگمان باشد
_ دل بی علم چشم بی نور است مرد نادان ز مردمی دور است
_ نیست آب حیات جزدانش نیست باب نجات جز دانش
_ علم نوراست و جهل تاریکی علم راهت برد به باریکی
_ در پی کشف این و آن رفتن جز به دانش کجا توان رفتن
_ تن به دانش سرشته باید کرد دل به دانش فرشته باید کرد
_ شود از جهل مرد کاهل و سُست دانش او را دلیر سازد و چُست
_ جوهر علم همچو زر باشد که چو شد کهنه تازه تر باشد

جام جم اوحدی

۱۷ – عزت نفس
یکی را ز مردان روشن ضمیر امیرختن داد طاقه حریر
_ بپوشید و بوسید آن جا زمین که برشاه عالم هزار آفرین
_ چه خوبست تشریف شاه ختن و زان خوبتر ژنده خویشتن

بوستان سعدی
۱۸ – سرپوشی
_ تو سرِّ دل خویش منمای زود که هر گه که خواهی توانی نمود
_ ولیکن چو پیدا شود راز مرد به کوشش نشاید نهان باز کرد

سعدی
۱۹ – بدگوئی
_ بداند ز حق مردم نیک و بد مگو ای جوانمرد صاحب خرد
_ که بدمرد را خصم خود می کنی و گر نیکمرد است بدمی کنی

سعدی

۲۰ – نصایح
_ بهین کاری که اندر زندگانی است نکو خواهی بکس راحت رسانی است
_ تو گر توفیق داری هم برآن باش نکو خواه و به کس راحت رسان باش
_ به کار افتاده کارآموز می باش به هر دلسوخته دلسوز می باش
_ علاج دردمندان کن بهه هر درد که هرکس کو جراحت کرد بدکرد

سعادتنامه ناصرخسرو
۲۱ – فروتنی وتکبر
فروتنی وتواضع صفتی است پسندیده
سعدی فرماید
_ زخاک آفریدت خداون پاک پس ای بنده افتادگی کن چوخاک
_ حریص وجهان سوز وسرکش مباش زخاک افریدت چوآتش مباش
_ یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
_ که جائی که دریاست من کیستم گر او هست حقاکه من نیستم
_ چو خود را به چشم حقارت بدید صدف درکنارش به جان پرورید
_ سپهرش به جائی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار
_ بلندی از آن یافت کوپست شد دَرِ نیستی کوفت تا هست شد

۲۲- پند و اندرز
_ آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
_ نصیحت گوش کن جانا دوستر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانارا
_ جوانا سرمتاب از پندپیران که راه پیر از بخت جوان به
_ وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند
_ سعی ناکرده در این راه به جائی نرسی مزد اگرمی طلبی طاعت استادببر
_ بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدائی جدائی
حافظ

۲۲ – قناعت توانگر کندمرد را
_ خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد
_ قناعت توانگر کند مرد را خبرکن حریص جهانگرد را
_ سکونی به دست آور ای بی ثبات که برسنگ گردان نروید نبات
_ مرو در پی هرچه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت

بوستان سعدی

۲۳ – راستی ورز ورستگاری بین

_ راستی کن راستان رستند در جهان راستان قوی دستند
_ قول و فعل تو تا نگردد راست هرچه خواهی نمود جمله هباست
_ کور وکر گر نه ای ز چاه مترس راست باش و ز میر شاه مترس
_ تا توباشی ز راستی مگذر مکش از خط راستکاران سر
_ راستی ورز ورستگاری بین یارشو خلق را یاری بین

جام جم اوحدی

۲۴ – قطعه
_ فرو کوفت پیری پسر زا به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب
_ توان برتو از جور مردم گریست ولی چون تو جرم کنی چاره چیست

حکایت
_ شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت
_ براین چشمه چون مابسی دم زدند برفتند چون چشم برهم زدند
_ گرفتند عالم به مردی و زور ولیکن نبردند باخود بگور

بوستان سعدی

۲۵ – چه باشد دیو بودن آدمی باش

_ چه خواهی کرد باکس دشمنی ساز میفکن دوستی با او زآغاز
_ درگنج معیشت سازگاریست کلید باب جنت برد باریست
_ چو نتوانی علاج دردکس کرد میفزای از جفایش در و بر درد
_ سنان جور بر دلریش کم زن چو مرهم می نسازی نیش کم زن
_ ز مردم زاده بامردمی باش چه باشد دیو بودن آدمی باش

سعادت نامه ناصرخسرو

۲۶ – کم خوردن
_ خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند
_ ندانند تن پروران آگهی که پرمعده باشد ز حکمت تهی
_ خور و خواب تنهاطریق دد است بر این بودن آئین نابخرد است
_ به اندازه خور زاد اگر مردمی چنین پرشکم آدمی یاخمی
_ تنو ز شکم دمبدم تافتن مصیبت بود روز نایافتن
_ کشد مرد پرخواره بار شکم دگر در نیابد کشد بارغم
بوستان سعدی

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی