برترین هدف در برترین نهاد

برترین هدف در برترین نهاد
شیخ عبدالله علایلی – ترجمه دکتر سیدمحمدمهدی جعفری

اشاره: انتشارات اطلاعات کتابهای متعددی درباره سالار شهیدان و قیام حسینی دارد. یکی از جدیدترین آنها کتاب «برترین هدف در برترین نهاد» است، به قلم یکی از علمای معاصر اهل سنت که آقای دکتر جعفری به پارسی روان ترجمه کرده‌اند. آنچه در پی می‌آید، بخشهایی تلخیص‌شده از آن کتاب است.

پروردة دامان نبوّت

پیامبر اکرم(ص) هم از موضع نبوت به حسین محبت می‌ورزید و هم از موضع عاطفی او را در دریای محبت خود غرقه ساخته بود و از سرچشمة عشق خود سیرابش می‌کرد؛ به گونه‌ای که می‌توان او را لفظی مقدس دانست برای یک معنای مقدس؛ او به چنان جایگاه والای آرمانی رسید که هر انسانی سخت در آرزوی آن است و جز در خواب و خیال بدان نمی‌رسد. ابوهریره داستانی بسیار شگفت‌انگیز از رفتار آرمانی پیغمبر اکرم(ص) با حسین روایت می‌کند و می‌گوید: رسول خدا(ص) دو دست حسین را گرفته، دو پایش روی پاهای رسول خدا بودند؛ بچه تا آنجا بالا رفت که دو پایش را روی سینة رسول خدا گذاشت، سپس رسول خدا گفت: دهنت را باز کن، چون باز کرد دهنش را بوسید، بعد گفت: «خدایا، او را دوست بدار که من او را دوست دارم.»

پیامبر اکرم(ص) با سپردن معانی جان بزرگ خویش به‌وسیلة آن بوسة محبت‌آمیز، در جان آن کودک ختم شده است، و هنگامی که دعا می‌کند: «خدایا، او را دوست بدار که من او را دوست دارم»، گویی با اشاره به فرزندش به مردم می‌گوید که وجود من در وجود او خلاصه شده است.

محبت هنگامی محبت است که با گزینش و چکیده‌گیری همراه باشد، در غیر این صورت، مقداری از سرریزهای عاطفه است و برایش فرق نمی‌کند که در کجا قرار گیرد. پیامبر(ص) حقیقتاً حسین را دوست می‌داشت؛ زیرا برگزیدة او بود، و خدا او را دوست می‌دارد زیرا نبوت به وسیلة او شفقی را در خط سرخ غروب پشت سر گذاشته است. پیامبر اکرم(ص) با بیان این عبارات، گویی زمان حاضر را از جای برکنده آن را در برزخ میان دو زمان برپا داشته می‌فرماید: «من او را دوست دارم» که بیدارکنندة گذشته باشد و شنوا سازندة آینده. یا گویی بدون درنظر گرفتن زمان آن را به سوی ابدیت روانه می‌کند، تا کلمه‌ای معنوی از آن برانگیزد، یا موجی پیوسته پرتوافکن از آن به راه اندازد که بر هر نسلی در هر عصری گذشته در ژرفاهای نامتناهی بیارمد، و هر کس دارای دریافتی دقیق و حساس است، آن را دریابد.

محبت پیامبر(ص) چیزی مانند دوست‌داشتن نیست، چیزی است مانند مغناطیس که معنایی والاتر و نمودهایی برجسته‌تر در دیگری به جای می‌گذارد؛ و این محبت تنها هنگامی صورت می‌گیرد که در چیزی به گونه‌ای خاص منتقل شود، و آن گونة خاص را در دو چیز قرار دهد. لذا کلمة دوست‌داشتن گویای این حقیقت نیست، بلکه می‌توان آن را وحدت معنی در وحدت نمودها، در وحدت وجود دانست. و این سه وحدت است که مفهوم حدیث «حسین منِّی و أنا مِن حسین: حسین از من است و من از حسینم» را به روشنی می‌نماید. چنین سخن گفتن نوعی بیان مطلب است که منظور از آن در زبان عربی، رسانیدن مفهوم درآمیختگی و یکتایی است، گویی آن حضرت(ص) از وجود حسین در دو پدیدار زیست می‌کند: پدیداری به عنوان یک پیامبر، و پدیداری به عنوان یک مسلمان؛ در پدیدار نخست شکل کسی را دارد که از آسمان آمده است، و در پدیدار دوم شکل کسی است که به آسمان بازمی‌گردد.

حسین(ع) به اقتضای چنین رشد و تربیتی مبارک، به صورت انسانی بسیار والامرتبه درمی‌آید و به کمال انسانیت پا می‌‌نهد و جای شگفتی نیست؛ زیرا در دامان پیامبر پرورش یافته است.

نمونه کامل مسلمان قرآنی

پیامبر اکرم(ص) نمونة کامل مسلمان قرآنی را در وجود خود عرضه داشته است: «لَقَد کَانَ لَکمْ فی رسول‌الله أُسوهٌ حَسَنَه: بی‌گمان بهترین سرمشق برای شما در وجود رسول خداست» و یاران خویش را هم به همان‌گونه شکل داد، چنان‌که گویی همه از یک قالب بیرون آمده، هر یک معانی مجسمی از وجود او، و نمونة گویایی از حضرتش هستند؛ و اگر تفاوتی در آنان دیده شود، به سرشت و عنصرشان مربوط است، همچون کتاب که با کاغذهای گوناگون و مرکبهای رنگارنگ چاپ می‌شود، لیکن همان کتاب است و با کتاب دیگری از نظر مطلب تفاوتی ندارد. به همین مناسبت پیغمبر اکرم(ص) می‌فرماید: «النَّاسُ مَعادِنُ: مردم کان‌ها[ی‌‌گوناگون] هستند.»

اکنون سیمای یک مسلمان کامل را در شخصیت حسین(ع) نشان می‌دهیم، همان شخصیت که رمز و نماد درست و راستینی از معنا و طبیعت پیغمبر را در خود به نمایش گذاشته است و بر همگنان در این میدان پیشی گرفته؛ چه، او توانسته از رسول خدا باشد، چنان‌که رسول خدا از خویشتن اوست…

حسین(ع) را دیده‌ایم که بر مسیر و پایگاهی استوار و راهی راست قرار دارد و هیچ انگیزة باطلی او را از جای خود منحرف نمی‌کند و هیچ نعمت فریبایی از این جهان او را به فتنه و آشوب نمی‌افکند، بلکه همچنان بر مسیر پایدار خود در میان رهنمودهای سنت و آموزش‌های قرآن ایستاده، نه از ظاهر آنها به راست و چپ می‌گراید، نه از باطنشان. در این پایبندی و استواری چنان است که گویی قرآن او را به عنوان «شهیدی شاهد» یا نمونه‌ای واحد عرضه داشته حقایقی را که در بر دارد و آنچه برتر از آنهاست، به وی نشان داده است؛ به گونه‌ای که شاخصی است قابل پیروی برای همگان که بیشتر از هر شاخص دیگر می‌توان از او برگرفت و از هر راه و روشی جانها را به بند کشید.

بدین جهت، دین آسمانی نیاز به فرستاده‌ای از نوع انسان دارد که خود نمونة عملی پیامش باشد، و کلمه‌الله را به عنوان رمز و نمادی شایسته تبلیغ و ارشاد کند، حس نیاز به حس دارد، و طبیعت محتاج یک طبیعت است و برای ایجاد یک انسان نمونه، باید انسان نمونه‌ای داشت، و چیره شدن بر همانند تنها یا در ماده جز با عناصر مادی، با وجود خاصیتی جداگانه، امکان‌پذیر نیست: «و لو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلا: اگر پیغمبر را قرار بود از نوع فرشتگان تعیین کنیم، باز هم او را به صورت یک انسان درمی‌آوردیم.»

نمونة خدایی یکی بیش نیست که همراه با شریعت عرضه می‌شود، چون آن نمونة واحد تأثیر خود را در دیگران به ارث گذاشت و نمونه‌های بسیاری در هر جهت و سویی ارائه کرد، اینان به صورت نمونه‌های رسالت‌داری جلوه می‌کنند که جز به وسیلة آنان دین را به طور صحیح نمی‌توان دریافت، و چون شایستگی و هدایت کامل دین را در وجود خود دارند، مورد نیاز همة عصرها هستند؛ و خداوندان اشارت‌ها و مشعلداران هدایت‌ها که بر رسوم و آداب هر زمان فراتر رفته‌اند، و وارث آموزش‌ها و سنتهای محمدی(ص) هستند، بر این پایه استوارند، و هر نسلی بدانان نیازمندند.

حسین(ع) بی‌هیچ تردیدی مهتر این وارثان است؛ در همة رفتارهای این جهانی و آن جهانی نمونه‌ای است درخشان و برتر، تا آنجا که همة حافظان تاریخ و گزارشگران و زندگینامه‌نویسان اتفاق‌نظر دارند که وی سنت مصطفی را در همة نمودها و نگاره‌ها زنده کرد و به یادها آورد، و گفته‌اند که در کردار و گفتار و سرشت و خوی، از همه کس به جدش همانندتر بود، و با پیروی کامل از پیامبر، همانندی او برجستگی و جلوة بیشتری می‌یافت. محضرش فرودگاه دلهای شیدا، و بارگاه آمد و رفت فرشتگان ناپیدا بود؛ حاضر در آن مجلس احساس نمی‌کرد که در محضر انسانی حضور یافته که از پروردگان این جهان باشد؛ شکوه و جلال و جبروت آن آستان سرشار از آرامش و وقار بود، گویی هر پگاه و پسین، ملایک به آستان‌بوسی‌اش در آن فضا در پروازند، و درازی و کوتاهی عمر مجلسش به دست آنان است، و این احساس در همة حاضران می‌خلید، و در تصور روشن خود فرشتگان را می‌دیدند و خویش را در فردوس برین و حظیره‌القدسی می‌یافتند که مصالح ساختمانی‌اش خودشان هستند و راز گویایش، همان انسان کاملی است که می‌توان او را درشت‌ترین مهرة گردن‌بند مروارید و ماه شب چهارده و ربایندة دلها دانست.

این محضر و مجلس در هر قلبی، با هر گرایش و هر مقدار دنیاخواهی، اثر خود را می‌گذارد، و از رگ و پی قلب گذشته در ژرفایش فرو می‌رود. معاویه به شخصی از قریش گفت: «چون به مسجدالنبی درآمدی و دیدی مردمی در آن حلقه زده‌اند که از سکون و سکوت گویی پرنده بر سرشان نشسته است، بدان که آن حلقه ابی‌عبدالله را در میان گرفته، برایشان سخن می‌گوید.»

بدین‌ترتیب آن معنای زنده در جایگاهی مقدس برای مؤمنانی آشکار می‌شود که پرتوی از سیمایشان پخش گردیده که بیننده را در جوّی از اطمینان دچار بیم و هراس می‌کند، و در آرامش به سکون وامی‌دارد، گویی در همان‌جا که هستند، به ابدیت می‌نگرند، پردة بی‌نهایت از برابر چشمانشان کنار رفته، آفاق آن را در کنار خود می‌بینند، یا گویی افقهای دور به مجلسشان آمده است. تو نگران بر گروهی در گوشه‌ای از عبادتگاه و بر روی نقطه‌ای از زمین نمی‌باشی، بلکه با نگرشی تیز و دقیق می‌بینی که ملأ أعلی در وجود اشخاصی تجسّم یافته و سراسر وجودشان را فرا گرفته که برتری‌جوی و آسمان‌نگرند، و بر فراز جهان دیگران به پرواز درآمده‌اند: «هیچ مردمی برای یاد خدا گرد هم نمی‌آیند، جز آنکه فرشتگان آنان را در بر خواهند گرفت، و روح (جبرئیل) در میانشان می‌گیرد و خدا آنان را در میان کسانی که نزدش هستند یاد می‌کند.»

آری، حسین(ع) چنین بود که چون در برابر مردم نمایان می‌شد، در برابرش صف می‌زدند و همگی با شیفتگی پیرامونش می‌نشستند،‌ همچون پرندگانی که در گرمای تابستان گرد حوضی از آب خنک نشسته، جگر سوختة خود را با آن سیراب می‌کنند؛ همان‌گونه که یاران پیامبر(ص) به خدمتش می‌شتافتند و می‌گفتند: «ما را با سخنانت دریاب تا لحظه‌ای به پروردگار خود ایمان پیدا کنیم.» ابن‌کثیر می‌گوید: «حسین و پسر زبیر از مدینه به مکه رفتند و در آنجا اقامت گزیدند. مردم گرد حسین حلقه زدند، به سویش می‌شتافتند، به زیارتش می‌رفتند، پیرامونش می‌نشستند، به سخنانش گوش می‌دادند. از آنچه از وی می‌شنیدند بهره‌مند می‌گردیدند و روایت‌هایش را ثبت و ضبط می‌کردند.»

ما کسی جز حسین‌(ع) را نمی‌یابیم که مردم از همه چیز خود دست بردارند و بدو وابسته شوند، گویی این مردم از جهت دنیا حقیقت دیگری از جهان شگفت ‌‌الهی را در او مشاهده می‌کنند. چون به سخن زبان می‌گشود، گویی زبان غیب به حرکت درآمده از اسرار و نهان خود خبر می‌دهد و چون خاموش می‌شد، چنان بود که گویا غیب خواسته است به شیوه‌ای دیگر و با زبان سکوت از معنا و منظور خود باخبر سازد؛ زیرا از برخی حقایق جز با سکوتی ژرف نمی‌توان تعبیر کرد. خبر فوق تصویر کاملی از موقعیت حسین را ترسیم می‌کند، در روزگاری که قدرت حاکم در طغیان، و سلطان غالب بر فرمان است، مردم را می‌بینیم که چنین بر گرد او حلقه می‌زنند…

با توجهی دقیق و منظم به گزارش‌ها و سرگذشت رسیده از حسین(ع)، درمی‌یابیم که چگونه عزم جزم کرده بود تا همة نمودهای یک سرمشق شایسته از خود بسازد، به گونه‌ای که نمونه‌ای کامل از پیامبر، در همة جهاتش، به شمار آید و از آن تجاوز نکند. از دنیا و وابستگی‌های آن بریده بود. زین‌العابدین(ع) در پاسخ شخصی که پرسید: «چه کم است شمار فرزندان پدرت!» گفت: «شگفتا! چگونه کسی فرزندان زیادی داشته باشد که در شب و روز از نماز خواندن فراغت نمی‌یافت که به زن بپردازد!»

اما همین عابد خداترس در اندیشه و سکوت و فعالیّت و سکون را به صورت مجاهد مبارز و جنگجوی بی‌پروا از مرگی می‌بینیم که چون شیر در میدان‌های جنگ می‌خروشد و کس را جرأت نزدیک شدن بدو نیست. هیچ مطلبی او را از مطلب دیگر باز نمی‌داشته و نیازمندی او به درگاه خدا، وی را از برآوردن نیاز مردم بی‌خبر نمی‌گذاشته است، و لذا او را همانند شیر شرزه‌ای می‌یابیم که میدان‌های نبرد حضور دارد و با شجاعتی بی‌نظیر می‌رزمد.

عظمت شخصیت در شخصیت عظیم

هرگز بدان شخص نگریسته‌اید که به نام خدا قیام می‌کند، به نام خدا به حرکت درمی‌آید، و به نام خدا می‌میرد؛ چگونه مقصد خود را هم به نام او، فرازین چکادها، و هدف خویش را هم به نام او، برترین نمادها برمی‌گزیند؟ مقصد تا آنجا فراز که همه چیز زندگی را فرود می‌بیند، و هدف چنان برتر که جز ملکوت اعلی را در مدنظر ندارد، و پایگاهی جز فراسوی آسمان‌ها نمی‌یابد؛ گهواره‌اش آسمان‌های برین است و جای شگفتی نیست که پیوسته به سویش پر کشد، و خواستار پیوستن بدان سامان بود؛ زیرا مردم هستند و عشق بازگشت به اصل خویش، و مردم هستند و بازجستن روزگار وصل خویش!

همة کسانی را که تاریخ می‌شناسد و ما می‌شناسیم، زندگی خود را برای دست یافتن به مجد و شکوه‌های زمینی سپری کرده است و تلاش ورزیده خود را بدان‌ها رساند، و در نتیجه، آن کس که پا بر فراز مجد و شکوهی آسمانی گذارد بسی برتر است.

اکنون پی‌سپر در چکادهای گوناگون عظمت هستیم و در هر ناحیه‌ای بیشتر فراز شویم، حسین(ع) را برتر از دیگران می‌بینیم، به گونه‌ای که خود به تنهایی امتی است در میان بزرگان. بزرگواری را در پوشش یک شخص دلیر، یا در شخصیت یک قهرمان، یا یک شهید، یا زاهد و یا دانشمند، بسی مشاهده کرده‌ایم؛ اما عظمت در همة پوشش‌ها و همة نمودها، به گونه‌ای که با عظیم یکی شده مردم او را نمونة زنده و نمایندة کامل آن خصلت به شمار آورند؛ تنها در شخصیت حسین(ع) مشاهده شدنی است، و می‌توان در وجود او لمس کرد، با هر موقعیتی که خود دارد یا از جانب پدر دارد، در واقع پدرش هم در این باره همانند اوست، لیکن نمی‌توان پدری همانند خود او برایش یافت.

شخصی است که چون از هر سوی کوه وجودش فراز شوی، به ستیغ بزرگی می‌رسی تا آنجا که او را مرکز برخورد بزرگواری‌ها با یکدیگر و مجمع یکتایی‌ها می‌یابی؛ زیرا بی‌گمان هرکس از سرچشمة عظمت پیامبری (محمد(ص))، و عظمت مردانگی (علی)، و عظمت فضیلت (فاطمه) فرا جوشید، نمونة بی‌همتای عظمت انسان خواهد شد و از آیات بیّنات به شمار خواهد رفت. یاد او یاد یک شخص نیست، یاد انسانیت جاویدان است و تاریخ او، سرگذشت یک قهرمان نیست، تاریخ یک قهرمانی بی‌همتاست. پس حسین(ع) یک شخص است؛ اما آیت اشخاص، و یک بزرگ است اما حقیقت بزرگی، در نتیجه یادش را آن‌چنان‌که شاید، بهوش باش و آموزش‌ها از وجودش به گوش دار.

بنابراین شایان آن است که همچون سرچشمة الهامی که با نیرو می‌جوشد و پرتوافکن است و با تابش انوار خود همة نسلها را روشنایی می‌بخشد، پیوسته از آسمان وجودش وحی فراگیریم، چه این پرتوافکنی همیشگی است و همة نامتناهی‌ها را به هم پیوند زده از روزن آسمان‌ها و زمین فراتر رفته است! آیا نور خدا را مرزی است که بتواند بدانجا رفت و یا نشانه‌ای است که بتوان آن را در بر گرفت؟ «خدای جز این نخواهد که نور خود را به انجام رساند.»

با توجه بدین حقیقت که آن سبط شهید(ع)، روح زیبای قداستی را که با جدّش مصطفی(ص) آغاز گردید، به انجام رسانید. قداست خود جلال و شکوهی دارد، لیکن جمال آن تنها هنگامی قابل مشاهده است که قطره‌های گلفام خون آن را تزیین کرده باشد. انسانیت از خواب بیدار شود و فریاد طنین‌اندازی را بشنود که از اعماق سنگ‌ قبرها، زنده و جوشان بلند شده به ژرفاهای انسان می‌رسد و جانها را شعله‌ور می‌سازد، و پی در پی به درک و دریافت هجوم می‌آورد و وجدان را زنده می‌کند. تنها با برخاستن چنین فریادی است که انسانیت می‌تواند گناهان خود را بدان‌وسیله بشوید و از پلیدی‌ها رها شود، و ناپاکی‌ها از خود بزداید، و به صورت انسانی درآید که شریعت‌ها نشان می‌دهند و ادیان اعلام می‌کنند؛ تا آنجا که انسانیت با پاسخ دادن به چنین ندایی، به جایی می‌رسد که بر پایة آرمان‌های والا و به‌گزیده‌های مطلق و به دست آوردن حق استوار می‌گردد؛ چه، حسین(ع) تنها به خاطر سروری یافتن این ارزش‌ها خود را فدا کرد و بس!

بسی پست است آن ادعا که می‌گوید او برای حکومت و ریاست و قدرت قربانی شد! همت او از این هدفها بسی والاتر، و از خواسته‌های نفسانی ریاست‌طلبان بسی برتر بود. وی را نابرابری‌ها بیدار کرد، تجاوزکاری‌ها برانگیخت، ستمها به جنبش درآورد، فریاد ضعیفان و شیون فرزندمردگان و اشک‌ جگرسوختگان به قیام واداشت؛ زیرا شکی نیست که از میان تجاوز به حقوق دیگران، و تجاهل و بی‌توجهی در برابر عدوان است که آزادگان برانگیخته و قهرمانان آفریده می‌شوند.

در واقع امام شهید خود نقشه و برنامة قیام و انگیزة انقلابش را اعلام کرده است. گویی بدین‌وسیله خواسته بطلان باطل را در دفتر ابدیّت به ثبت رساند، و برای حق روزنی در ساختمان باطل گشاید، تا ندای حق پیوسته از آن روزن به آسمان حقیقت فرا رود. و از همین روزن همیشه و مدام فریادی طنین‌انداز است که حکومت ستمگر را به لرزه افکند، و قدرت سرکش را لگدکوب، و بیدادگر را پاره‌پاره کرد و به پرتگاهی دور در ناکجا خراب تاریخ انداخت.

برنامه امام حسین(ع)

اکنون به برنامة امام شهید(ع) که برای رسیدن به سرانجامش جان بر سر آن باخت گوش فرا می‌دهیم، که ولید بن عُتَبه ـ پسر أبی‌سفیان ـ را مخاطب ساخته می‌گوید: «بدان که ما خاندان نبوّت و معدن رسالت، و پایگاه نزول و صعود ملائکیم، خدا به وسیلة ما آغاز نهاد و به وسیلة ما به انجام رسانید؛ در حالی که یزید تبهکاری میخواره و کشندة اشخاص بی‌گناه، و آشکارکنندة تباهی‌های نارواست؛ و چون منی با چنو پلیدی بیعت نمی‌کند!» همین کلمات برنامه‌ای بس مهم و قانون اساسی عملی و گسترده‌ای در بر دارد، و ما را رسد که آن را «قانون اساسی و ناموس انقلاب» بنامیم. در حقیقت اصول عالیة انقلاب و مواد لازم برای نقد و به محاسبه کشیدن خلیفه یا شاه، در همین چند کلمه نهفته است.

بزرگترین چیزی که برای مورخ اهل نقد و تحلیل مهم است، همین صفحة کوتاه است؛ زیرا همین صفحه، در پیگیری و بررسی پژوهش‌های تاریخ صدر اسلام، بسیاری از گوشه و کنارهای مبهم و حوادث پوشیده‌ای را روشن می‌کند که نخستین بذرهای حوادث پی در پی بعدی تاریخ اسلام شدند… خواستند مرد تقوا و عمل صالح را که از کان رسالت و ریشة نبوّت، و خاندان برگزیدة الهی است؛ آن نمونة کامل پشتیبان پرشور حق و عدالت را به صورتی مشاهده کنند که با اظهار کوچکی پشت خم کند، و با پستی فروتنی نشان دهد، و با خواری تسلیم مردی شود مظهر باطل و تبهکاری، و نمونة تجاوز به حق دیگران، سرپیچی از فرمان خدا و مبارزه با خدا و پیامبر و مؤمنان، همان نابکاری که بدون هیچ پروا و رعایت ظاهر و باکی چنان آشکارا به فساد سرگرم است که شریعت از دستش گریزان و انسانیّت از او لرزان و فضیلت از وجودش هراسان است پس جای شگفتی نیست اگر ببینیم امام را که به چنین پیمان و بیعت به عنوان شعله‌ای از آتش، و یا از آن بالاتر، سلاحی در تف سوزان می‌نگرد، و شجاعانه بر آن می‌شورد. آن بزرگوار برای عقیده، با افتخار به جهاد برمی‌خیزد…

آن بزرگوار توانست این بانگ اعتراض را با تمام توان فریاد زند و طنین‌افکن از گوش تبهکاری و نادرستی بگذراند، و در فضای جاودانة تاریخ بماند. اندکی در کنار حادثة کربلا درنگ می‌کنیم تا جهات و جنبه‌های عظمت امام را بدین شرح دریابیم: عظمت پایبندی به اصول، عظمت صراحت در گفتار، عظمت قاطعیت در عمل، عظمت زیر بار ستم نرفتن، عظمت قهرمانی و عظمت کوچک شمردن. اینها جنبه‌هایی از عظمت یا عظمت‌هایی چند است، که هر کس به هر کدام از آنها به تنهایی وصف شود، کافی است که او را در شمار جاودانگان جای دهد و به سطح قهرمانان تاریخی فرا برد، چه رسد که همة آنها در وجود یک تن گرد آیند، و تازه ابعاد کوچکی از مجموع عظمت حقیقی او باشند؛ زیرا عظمت راستین حسین، در وجود باعظمتش سرچشمه‌ای خشک ناشدنی است.

عظمت پایبندی به اصول

اگر کسی بخواهد در زمینة پایبندی به اصول و بنیادها، عظمت حسین را درک کند، آن را در وصیت وی به برادرش محمد بن حنفیه می‌یابد که گفت: «من نه از روی خودبینی و سبکسری قیام کرده‌ام، و نه آهنگ تبهکاری در سر و نه ستمگری در خود پرورده‌ام، بلکه تنها هدف من آن است که در میان امّت جدم خواستار اصلاح شوم، با این حرکت خود می‌خواهم به معروف فرمان دهم و از منکر باز دارم، هرکس بر پایة حق از من پذیرا شد، خدا بحق بسی شایسته‌تر است، و هر کس نپذیرفت، چنان در آهنگ خود پایداری کنم که خدا میان من و آن گروه بحق قضاوت فرماید، که او از همة داوران بسی بهتر است.»

و سخن صریح مهم زیر را در کاخ فرمانداری بی‌هیچ پروا و ترس و هراسی بیان کرد. گزارشگران نگاشته‌اند: «ولید فرماندار مدینه حسین(ع) را دعوت کرد و خبر مرگ معاویه را داد و سپس نامة یزید را در مورد گرفتن بیعت برایش خواند. حسین گفت به نظرم نمی‌رسد که تو به گرفتن بیعت من برای یزید در پنهانی اکتفا کنی، بلکه خواستار بیعتی آشکار هستی که مردم از آن باخبر شوند. ولید گفت: آری چنین است؛ حسین گفت: چون فردا شود، نظرم را این باره خواهی دید. ولید گفت: برگرد، تا اینکه همراه با گروهی از مردم به نزد ما بیایی. مروان به ولید گفت: به خدا اگر حسین هم‌اکنون بیعت نکرده از تو جدا شود، هرگز نخواهی توانست بدو دست یابی، او را حبس کن و تا بیعت نکرده اجازة بیرون رفتن به وی مده یا گردنش را بزن! حسین گفت: وای من بر تو! تو می‌خواهی گردن مرا بزنی یا او؟ دروغ گفتی و پستی نشان دادی. سپس روی به ولید کرده گفت: ما از خاندان نبوت و سرچشمة رسالتیم…»

فریاد حق امام همان طنین بلندی بود که انعکاسش در گوش ولید بازگردانیدن او را به سوی حق و یا حداقل سرزنش وجدان، و در گوش مروان از کار انداختن و کر کردن و در مقابل حق ایستادن را در پی داشت… در همین مدت کم، شواهدی بسیار می‌یابیم که همگی بر عظمت پایبندی به اصول در نزد آن حضرت(ع) حکایت می‌کند؛ او به خاطر پایبندی شدید به مبادی و اصول شهید گردید و سپاسگزار خدا و پروردگارش ستایشگر او بود! خدای را با چهره‌ای درخشان از خورشید در حال غروب خون مقدسش ملاقات کرد، بدون هیچ انحرافی از خط خود.
اطلاعات شماره ۲۶۵۶۶

تمام حقوق این سایت برای © 2021 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی