تصادفات و فرصت ها

تصادفات و فرصت ها

نوشته ی ساموپیل اسمایلز

ترجمه ی علی دشتی

عقل و دست به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ی همه کارها برآید. هر کاری اسباب و لوازم دارد. همان طوری که دست محتاج افزار است عقل هم محتاج لوازم است «باکن»

فرصت پیر زالی است که موی پشت سر او ریخته و موی پیشانی او زیاد است اگر از جلو او در آمدی او را می‌گیری ولی اگر گذاشتی رد شد به او نخواهی رسید. «متل لاتینی»

اثر صدفه و اتفاق در کارهای بزرگ خیلی کم و نامحسوس است. راه حقیقی پیشرفت سعی و ثبات است: اغلب چیزهایی را که معمولاً به اتفاق و تصادف نسبت می‌دهند نتیجه‌ی زحمت و ممارست طولانی است، می‌گویند«ویلسن» نقاش وقتی تابلویی را تمام می‌کرد می‌رفت دور می‌ایستاد و با قلم مویی که بر سر عصا نصب کرده بود در طرح کلی تغییرات جزیی می‌داد، هر کس نمی‌تواند قلم بر سر عصا نهاده تابلو نقاشی اصلاح کند، این کار صدفه نیست بلکه مارست و تمرین و مهارت، آدمی را به این کار قادر می‌سازد.

هوشیاری و سعی دو صفت لازم کارگر حقیقی است. اشخاص بزرگ ممکن نیست از هیچ کاری هر قدر هم کوچک باشد غفلت کنند یا از کار و تکرار و ممارست خسته شوند. می‌گویند میکلانژ معروف روزی برای یکی از دوستان حکایت می‌کرد:« بعد از این که شما رفتید این جای تابلو را این طور نازک کردم، آن جا را اندکی پر رنگ، جای دیگر را کم رنگ تر یا پهن تر» رفیقش گفت« این‌ها کارهای جزیی است» میکلانژ به او گفت« صحیح است ولی کارهای بزرگ و کلی مرکب از کارهای کوچک جزیی است» می‌گویند(نیکولابوسن) دستور زندگانی فنی خود را این قرار داده بود که «انسان هر کاری می‌کند باید آن را متقن و کامل و انجام دهد» از او پرسیدند« این شهرت را چگونه به دست آوردی؟» گفت «به این ترتیب که مورد هیچ کاری اهمال و بی اعتنایی روا نداشتم.»

بعضی اکتشافات را مردم به تصادف و اتفاق نسبت می‌دهند، در صورتی که اگر به کنه قضیه نگاه کنیم م بینیم این تصادف و اتفاق عبارت از فرصت مناسبی بوده که شخص کاری و هوشیار آن را از دست نداده است. مثل سقوط سیب در مقابل(نیوتن) باعث شد که عالم مزبور قانون جاذبه را کشف کند ولی آیا سیب، تنها مقابل نیوتن به زمین افتاده است؟ سقوط سیب برای نیوتن که سال‌ها در کشف علت ثقل و ناموس جاذبه فکر می‌کرد فقط به منزله‌ی یک اشاره بود که افکار او را متوجه حقیقت این موضوع ساخت.  کی گمان می‌کرد که حباب‌های صابون(یانک) را به کشف و تحلیل نور هدایت خواهد کرد؟ غالباً تصور می‌کنند رجال بزرگ همیشه متوجه امور بزرگ هستند در صورتی که قضیه بر عکس است، رجال بزرگ به امور جزیی و کوچک به قدر امور بزرگ و کلی اهمیت می‌دهند.

همه‌ی مردم مثل هم به اشیاء نگاه نمی‌کنند، فرق و تفاوتی که میان بشر هست در قوه‌ی ملاحظه و دقت و انتباه است، یک ضرب‌المثل روسی می‌گوید «شخص غافل و بی دقت در جنگل می‌گردد ولی هیزم پیدا نمی‌کند» اشخاص بی فکر و بی ملاحظه حوادث و موضوع‌های مهم را سر سری می‌انگارند و از آن استفاده نمی‌کنند، در صورتی که اشخاص عاقل و فکور به هر چیز جزیی و در هر پیش آمد مختصری دقیق می‌شوند، شاید برای هزاران نفر اتفاق افتاده است که جسم ثقیلی را دیده‌اند که به ریسمانی بسته شده، در هوا حرکت کرده، مرتباً به این سمت و آن سمت می‌رود ولی هیچ کس از مشاهده‌ی این منظره مثل«گالیله» استفاده نکرده زیرا مشارالیه در ۲۸ سالگی یکی از قندیل‌های کلیسای«پیزا» را به این شکل دید و بعد از پنجاه سال فکر و تعقیب موفق به اختراع ساعت شد.

گالیله وقتی شنید یک نفر هلندی آلتی به «کنت موریس» هدیه کرده است که اگر به آن نگاه کنند اشیاء بعیده به نظر نزدیک می‌آید. همین یک خبر کافی بود که مشارالیه قوای فکری خود را به کار بیندازد و پس از مدتی به اختراع تلسکوپ نائل شود.

می‌گویند «سموئیل برون» درباره‌ی پل رودخانه‌ی «توید» مدت‌ها فکر می‌کرد که هم محکم و متین و هم کم خرج و مقرون به صرفه باشد، اتفاقاً عنکبوتی را دید که بر یکی از تارهای خود که از درختی به درختی کشیده بود راه می‌رفت. متعاقب این مشاهده به خاطرش رسید که با کشیدن طناب‌های محکم یا زنجیرهای متین از این طرف رود به آن طرف، ممکن است پلی ترتیب داد. این فکر را بعد از مدتی مطالعه‌ی عملی ساخت و پل معلق مشهور را بر رودخانه«توید» کشید.

برونل(Brunel) طرح تونل زیر رود تایمز را از موریانه آموخت که چوب یا زمین را سوراخ و اطراف آن را با لعاب لزجی اندود می‌کند، آن تونل عجیب رود تایمز به این ترتیب احداث شد.

آری شخص بیدار و هوشیار از مشاهده هر چیز کوچک استفاده می‌کند. کریستف کلمب در سفر اول خود طغیان و شورش ملاحان را با نشان دادن یک دسته علف بر روی آب خاموش کرد. کی تصور می‌کرد که کوه‌ها و صخره‌های عظیم کلسی را حیوانات ذره بینی ایجاد کرده‌اند؟ همیشه چیزهای بزرگ مولد چیزهای کوچک است. علت پیشرفت صنایع و علوم فقط توجه به مسائل جزیی و امور ظاهراً بی اهمیت است علوم و صنایع امروز که به این عظمت رسیده نتیجه‌ی یک سلسله تجارب و ملاحظات قرون سالفه است که غالباً در بدو امر فایده‌ی آن اکتشافات نیز معلوم نبوده است، از فرانکلین پرسیدند«فایده‌ی اکتشافات تو که می‌گویی قوه‌ی برق و جاذبیت یکی است چه می‌باشد؟» جواب داد «این اکتشاف مثل طفل بزرگ خواهد شد و فایده آن را خواهید دید.»

چه کسی تصور می‌نمود که پی بردن(کلفنی) به حرکت عضلات قورباغه در صورتی که متصل به دو فلز مختلف شود منتج به نتیجه‌ی بزرگی مثل تلگراف خواهد شد که دنیا را مثل اعضاء بدن به هم متصل نماید.

آلات بزرگی که کارخانه‌های عظیم را می‌گرداند و کشتی‌ها را حرکت می‌دهد به واسطه قطرات آبی است که بالاخره تبدیل به بخار می‌شود، همین قطرات پس از آن که مبدل به بخار شد چون در ظرفی محصور شوند دارای قوتی خواهند بود که بر قوت چندین اسب می‌چربد.

زلزله‌هایی که رخ می‌دهد نتیجه‌ی همین قوه است که در عمق زمین تولید می‌گردد. می‌گویند «مارکیزوستر» وقتی که در یکی از حصارهای لندن محبوس بود به واسطه‌ی بلند شدن سرپوش ظرفی که پر از آب جوش بود به موضوع بخار پی برد و در این مسئله دقت زیاد نود و ملاحظه خود را در کتاب موسوم به( عصر اختراع) تدوین کرد.

پس از او «سودی» و« نیوکمن» قدم به عرصه‌ی وجود گذاشتند و نظریات او را تعقیب کرده به جایی رسانیدند.

از دست ندادن فرصت‌ها و غنیمت شمردن حوادث ناگهانی یکی از علل بزرگ پیشرفت است. هر کس مصمم به انجام دادن کاری شد ناچار فرصت‌هایی روی خواهد داد که راه وصول به مقصود را برای او آسان می‌کند، تازه اگر فرصتی هم دست ندهد شخص زیرک می‌تواند فرصت را برای خود ایجاد نماید.

تنها وسیله‌ی ترقی، تحصیل در مدارس عالیه نیست زیرا اغلب علماء و مخترعین، اغلب وسیله تحصیل نداشته‌اند، فقط به واسطه‌ی رو به رو شدن با حوادث سخت و مشکلات طاقت فرسا به آن مقام رسیده‌اند. همین طور بهترین صنعتگران دارای اسباب درستی نبوده‌اند. کارگر ماهر، با هوش و جدیت خود مهارت پیدا می‌کند نه به وسیله‌ی اسباب و آلت.

از«اوپی» نقاش معروف پرسیدند که این رنگ‌ها را چطور درهم می‌آمیزی که این قدر جلوه و زیبایی دارد؟ جواب داد با هوش و فکر خود. البته هر صنعتگر ماهی باید همین طور باشد. (فرگوسن) با یک کارد کوچک یک ساعت چوبی درست کرد. این کارد کوچک در دست هر بچه‌ای یافت می‌شود منتهی هر بچه‌ای فرگوسن نخواهد شد، دانشمند معروف«نیوتن» به وسیله‌ی یک ذره بین و یک قطعه‌ی کاغذ نور را تجزیه کرده به اصل الوان پی برد.

می‌گویند یکی از علماء«ولستون» عالم طبیعی را دید و از وی خواست تا محلی را که در آن جا به آن اکتشافات بزرگ نائل شده است به وی نشان دهد، او نیز دست عالم مزبور را گرفت و به اطاقی برد که غیر از چند عدد شیشه و ساعت و چند ورق کاغذ و میزان الحراره ای کوچک چیز دیگری در آن نبود.

«ستوئر» ترکیب الوان را از بال‌های پروانه فرا گرفت و وقتی گفته بود نمی‌دانید من چقدر مدیون این حیوان کوچک می‌باشم.

«وولکن» با یک قطعه زغال نقاشی آموخت؛ همان طور«بیوک» در فرا گرفتن این فن غیر از گچ و تخته‌های در هیچ وسیله‌ای نداشت.

«فرگوسن» نیز به همین نحو نقشه‌ی آسمان را برداشت، یعنی شب‌ها از شهر بیرون رفته بر پشت می‌خوابید و بعد نسبت بین ستارگان را به وسیله‌ی یک تسبیح میزان می‌گرفت و همان طور«جفرو» که نزد کفش دوزی مستخدم بود روی یک قطعه چرم بعد از آن که آن را صیقلی می‌نمود مسائل ریاضی را حل می‌کرد.

«وتنهوس» ستاره شناس معروف خسوف و کسوف را روی دسته‌ی یک خیش زراعتی حساب می‌نمود.

پیش آمدهایی که ما در زندگی خود آن‌ها را عادی می‌دانیم فرصت‌های بزرگ است برای کسی که آن‌ها را غنیمت شمرد.

«لی» پروفسور معروف، نجاری بیش نبود. روزی او را به کلیسا دعوت کردند که صندلی‌های آن جا را تعمیر کند، او یک کتاب نحو در لغت عبری با قیمت مناسبی خرید و مشغول آموختن آن زبان گردید و به قدری در تحصیل عبری زحمت کشید که بالاخره معلم این زبان شد. از«ادمندستون» پرسیدند که تو بچه‌ی فقیری بودی چگونه موفق به خواندن کتاب اصول نیوتن در زبان لاتینی شدی، جواب داد«هرکس توانست حروف هجا را بخواند قادر به خواندن همه چیز خواهد شد». «سر والتر اسکات» از هر کاری که پیش می‌گرفت استفاده نموده بر معلومات خود می‌افزود. وقتی بر حسب وظیفه ناچار شد(اسکس) را گردش کند، در آن جا با اشخاصی که جنگ ۱۷۴۵ را مشاهده کرده بودند آشنا شد و معلومات زیادی از ایشان فرا گرفته اساس تألیفات خود قرار داد، در ایام پیری اسبی او را لگد زد و دیگر نتوانست راه برود و به این واسطه خانه نشین گردید ولی مع‌ذلک تنبلی را دشمن می‌داشت و مشغول تألیف بود. (سرود آخرین سراینده) را که موجب شهرت فوق‌العاده او شده در همین ایام سروده و جزء اولش را در ظرف سه روز به پایان رسانیده است.

اولین چیزی که«بریستلی» را متوجه موضوع شیمی ساخت مشاهده‌ی الوان مختلفی بود در گازهایی که از مایعات تخمیر یافته متصاعد و بعد خاموش می‌شد وقتی که این قضیه را کشف نمود در سن چهل بود و از علم شیمی چیزی نمی‌دانست. برای پی بردن به این علت کتب زیادی را زیر و رو کرد و بعضی آلات را برای تجزیه‌ی این کار ساخت و به قدری تجزیه‌های مختلف نمود که بالاخره از زحمات او علمی مستقل بهنام شیمی گازی تولید گردید«در همان وقت«شیل» از اهالی سوئد هم گازهای بسیاری را کشف نمود در صورتی که غیر از چند عدد شیشه هیچ وسیله نداشت.

«سر همفری داوی» امتحانات بسیار بزرگ و خطیری را شروع کرد در صورتی که نزد یک نفر دوا ساز مستخدم بود و غیر از چند دیگ کوچک و وسایل مختصر هیچ اسبابی نداشت. اتفاقاً روزی یک کشتی فرانسوی نزدیک وطن«داوی» غرق شد و جراح کشتی نجات یافته با داوی آشنا گردید و یکی از آلات لابراتوار را به وی هدیه کرد. «داوی» خیلی از این هدیه خوش وقت شد و آن را برای تجربه‌ی ماهیت حرارت به کار برد.

«فرادای» جانشین داوی اولین امتحان الکتریسیته را که انجام داد به وسیله‌ی یک شیشه‌ی کهنه بود و عجب تر این است که علت توجه و علاقه‌ی او به علم شیمی فقط نطقی بود که«داوی» در مدرسه‌ی سلطنتی ایراد نمود.

این شخص نزد یک نفر صحاف مستخدم بود، روزی یکی از رؤسای مدرسه‌ی مزبور به دکان او رجوع کرده دید«فرادای» مشغول مطالعه‌ی انسیکلوپدی و مبحث الکتریسیته است چون او را در تحصیل این علم راغب یافت به وی اجازه داد که وارد مدرسه شود. «فرادای» از آن وقت داخل مدرسه شد، چهار کنفرانس از«سر همفری داوی» را استماع و آن‌ها را تدوین کرد و به وی نشان داد، «داوی» چون آن‌ها را صحیح یافت خیلی تعجب کرد که یک کارگر صحافی چگونه توانسته است آن را بدون سابقه ضبط و مرتب نماید.

روزی«فرادای» به«همفری داوی» اظهار داشت که او میل دارد اوقات خود را فقط صرف تحصیل شیمی نماید، داوی او را از این کار منع کرد ولی او نپذیرفت و بالاخره معاون سر همفری گردید و صحاف به جای دوا ساز یعنی«سر همفری داوی» نشست.

داوی وقتی که بیست مرحله از عمر خود را طی نموده در یادداشت خود نوشته است« من دارای ثروت و زور و نسب عالی نیستم ولی اگر خداوند به من مجال داد به قدری به ملت خود خدمت کنم که از عهده‌ی یک ثروتمند مقتدر و دارای حسب و نسب بر نیاید» این شخص کلیه‌ی قوای خود را صرف موضوعی می‌کرد که بدان دست زده بود، هر کس دارای این صفت باشد البته می‌تواند از کار خود نتایج نیکو بگیرد. کلریچ[i] در وصف او گوید«عقل داوی مثل شمشیر هم نرم است و هم صلب، با مشکلی مواجه شود آن را آسان می‌سازد. داوی دارای فکر بلند و هوش تند و صبر و بردباری است ولی قوه‌ی نظم و تدقیق در او کم است.»

کوویه[ii] مشهور فقط در سایه‌ی سعی و دقت و کوشش و مواظبت به آن مقام رفیع علم و شهرت رسید. آیا می‌دانید چه چیز او را به خواندن تاریخ طبیعی مایل ساخت؟… فقط مشاهده‌ی یک جلد از تاریخ طبیعی بوفون در ایام طفولیت، از همان روز که این کتاب را دید شروع کرد به نقل و ترسیم شکل‌های کتاب و رنگ آمیزی آن‌ها، وقتی در مدرسه بود به خاطر شروع همین کتاب معلمینش کتاب« نظام طبیعت» لینه[iii] گیاه شناس را به او دادند، تا ده سال تمام مایملک او از تاریخ طبیعی فقط این یک جلد کتاب بود. کوویه نزد خانواده‌ای که بر کنار ساحل منزل داشتند معلم شد، روزها کنار ساحل قدم می‌زد. مشاهده‌ی یکی از حیوانات او را به مطالعه و تدقیق در اقسام حیوانات تشویق می‌کرد تا عاقبت به این فن معروف گردید. سه سال تمام مشغول مطالعه و مقایسه حیوانات دریایی با فسیل‌ها بود و مطالعات ذی‌قیمتی برای تدوین و طبقه بندی انواع حیوانات نمود.

از این مسئله به خوبی واضح می‌شود که صدفه و اتفاق راه رستگاری و پیشرفت نیست، پیشرفت در هر کار و هر فنی نتیجه‌ی زحمت و کوشش و تدبیر و مواظبت و داشتن دقت و نظم در امور است. اگر بهترین اتفاقات و تصادفات برای یک شخص مهمل تنبل پیش بیاید کوچک‌ترین نتیجه‌ای عاید نخواهد شد، زیرا شخص تنبل و خامل از تصادفات چیزی درک و استنباط نمی‌نماید، این اشخاص فعال و باهوشند که همیشه از پیش آمدها استفاده می‌کنند و کوچک‌ترین فرصت را مفت از دست نمی‌دهند. «جیمس وت» مخترع ماشین بخار وقتی که نجاری می‌کرد و امور زندگانی خود را از این راه تأمین می‌نمود مشغول خواندن شیمی شد و از یک رنگرز سوئیسی زبان آلمانی آموخت. «ستفنسن» در دل شب وقتی ماشین بخار را آتش می‌کرد علم حساب و مساحت را آموخت و مسائل حساب دار را در حین خوردن غذا با گچ با گچ روی واگن‌های زغال حل می‌کرد دالتون(Dalton) تابستان‌ها تحصیل می‌کرد و زمستان‌ها به کمک پدرش مشغول زراعت می‌شد، با هم شاگردانش مسابقه می‌داد و از برد خود وسایل تحصیل خویش را فراهم می‌ساخت، پولی که در یکی از این مسابقه‌ها برد شمع تمام فصل زمستان او را تأمین نمود. تا دو روز قبل از مرگش در رصد خانه به کار مشغول بود و عده رصدهایی که ثبت نموده جمعاً بالغ بر ۰۰۰/۰۰۲ می‌شود.

ارباب سعی و عمل از اوقات کوچک و زائد خود را که معمولاً صرف کارهای بیهوده می‌شود استفاده می‌کنند: شخصی که قوای عقلی‌اش در حد معمولی و متوسط باشد اگر روزی یک ساعت را صرف خواندن درسی نماید ده ساله در این عالم کامل می‌شود. باید یک ساعت از عمر هم بدون فایده عقلی یا مادی سپری نشود، می‌گویند دکتر«ماردن کود» لوکره تیوس[iv] را در ضمن رفتن از خانه‌ی بیماری به عیادت مریض دیگر ترجمه کرد. دکتر داروین[v] تقریباً همه‌ی کتب خود را به این طریق تألیف نمود. دکتر بورنی[vi] زبان فرانسوی و ایتالیایی را در طی رفتن به اداره و مراجعت یاد گرفت و نویسنده‌ی کتاب یکی از رجال بزرگ سیاست را می‌شناسد که در حین بردن اوراق و اسناد به دفتر اربابش که یکی از تجار بازار منچستر بود زبان لاتینی را آموخت« دگسو» در فواصل غذاهای مختلف‌های که بر سر میز می‌آوردند کتاب ضخیمی تألیف کرد. مادم دوژانلی[vii] یک قسمت از تألیفات خود را ضمن دقایق کمی نوشت که در انتظار شاهزاده خانمی بود که نزدش درس می‌خواند. الیاهوبوریت(Boritt 1811- 1879) که به آهنگر دانشمند معروف است ۱۸ زبان قدیم و جدید را می‌دانست غیر از ۲۰ لهجه‌ی مختلف اروپایی، این شخص در ضمن آهنگری که تنها و تنها وسیله‌ی معیشت او بود تمام این زبان‌ها را آموخت.

تنها سرمایه‌ی گران‌بهای ما وقت است و اگر رفت دیگر برنمی‌گردد، اگر پول و ثروت انسان از بین برود شخص می‌تواند با سعی و اقتصاد دوباره ثروت اندوزد ولی اگر وقت از دست رفت به هیچ وسیله و حیله‌ای نمی‌توان آن را دوباره به دست آورد. «ملنکتون» هر ساعتی که بیهوده تلف می‌شد در دفتر یادداشت خود ثبت می‌کرد که به جای آن بر سعی و کوشش خود بیفزاید. می‌گویند چند نفر برای ملاقات«بکستر» به دفترش رفتند و به رسم تعارف به او گفتند«می‌ترسیم وقت شما را ضایع کرده باشیم» جواب داد« حقیقتاً شما وقت مرا تلف کردید.»

بعضی اشخاص در راه اتمام و اتقان عمل خود حقیقتاً زحمات فوق التصوری متحمل می‌شوند. مثلاً نیوتن کتاب«کرنولوژی» خود را پانزده مرتبه نوشت«گبن» یادداشت‌های خود را ۹ مرتبه از سر نگاشت»هل» چندین سال روزی ۱۶ ساعت کار می‌کرد! وقتی از مطالعه حقوق خسته می‌شد با مطالعه‌ی ریاضیات و فلسفه رفع خستگی می‌نمود. «هیوم» وقتی تاریخ انگلستان را می‌نگاشت روزی ۱۳ ساعت وقت خود را صرف کتابت می‌نمود. «منتسکیو» به شخصی گفت«تو این کتاب را در اندک کدتی می‌خوانی ولی من موی سر خود را در نوشتن آن سفید کرده‌ام.» یکی از امور مفید که غالب علماء و نویسندگان بدان دست زده‌اند ثبت و یادداشت کردن فکرهای تازه‌ای است که در مخیله آن‌ها ظاهر شده یا مطلب‌های تازه‌ای که در جایی خوانده‌اند، زیرا نمی‌شود به حافظه اعتماد نمود«لورد باکن» بعد از مرگش چند کتاب خطی از خود باقی گذاشت که بر پشت آن‌ها نوشته بود«افکار ناگهانی اینجا نوشته می‌شد تا بعداً از آن‌ها استفاده شود» «بای سمت» که با پدرش صحافی می‌کرد هر کتابی را می‌خواند آن را خلاصه و انتقاد می‌کرد و تا آخر عمر این رویه را از دست نداد و کتاب‌هایی که به این اسلوب از وی به یادگار مانده است معدن علم و معرفت به شمار می‌آید[viii] جون هونتر[ix] به واسطه‌ی ضعف قوه‌ی حافظه هر مطلب و فکر تازه‌ای را ثبت می‌کرد و عقیده‌اش این بود: کسی که رساله یا کتابی بخواند و مطالب آن را که در ذهنش باقی مانده است یادداشت نکند مثل تاجری است که صورت مال‌التجاره‌ی خود را نداشته باشد.

در این موقع بی مناسبت نیست شمه‌ای از احوال هونتر را بنویسیم: این شخص فقط از بیست سالگی شروع به تحصیل کرد. تا این سن در گلاسکو به نجاری اشتغال داشت. برادرش در لندن معلم تشریح بود، هونتر به برادر ملحق شد و در تشریح علمی به او کمک کرد ولی به واسطه‌ی میل و شوق طبیعی به زودی بر او فائق آمد و او اولین کسی است در انگلستان که زندگی خود را وقف تشریح نمود و مجموعه‌ای که درست کرد و بعدها دکتر«اوون» با بیست سال زحمت آن را مدرن و منظم ساخت دارای ۰۰۰/۲۰ فقره و موضوع است که تاکنون هیچ کس موفق به جمع آوری این مقدار نشده است. با وجود این‌ها در خانه، طبابت و در مریض خانه و قشون جراحی می‌کرد و در باب فن خود کنفرانس می‌داد و در منزل نیز مدرسه تشریح را اداره می‌کرد. با تمام این کارها چندین جلد کتاب تألیف نمود. شب‌ها فقط چهار ساعت می‌خوابید و یک ساعت هم بعد از غذا. بدون این ترتیب ممکن نبود از عهده‌ی این همه کار برآید از او پرسید سر موفقیت و رستگاری تو چیست؟ جواب داد من در مقابل هر کاری قبلاً می‌ایستم و تأمل می‌کنم اگر ممکن بود بدان می‌پردازم و اگر ممکن نبود نزدیکش نمی‌روم هونتر بعضی اوقات به کارهایی دست می‌زد که معاصرینش آن را بیهوده و بی مصرف تصور می‌کردند مثلاً می‌گفتند هونتر عمر خود را بیهوده در مطالعه‌ی نمو شاخ آهو تلف نمود ولی او ا این مطالعه به کیفیت قبض و بسط شرایین پی برد و جرأت او را در اعمال جراحی زیاد کرد حتی به بستن بیخ یکی از شرایین فرعی مبادرت جست و مریضی را از مرگ نجات داد.

آمبرواز پاره[x]

از جراحی هونتر سخن گفتیم بی اختیار به یاد جراح مشهور فرانسوی افتادیم که یکی از بهترین نمونه‌های هوش و ثبات و اقدام و مواظبت است، این شخص در ۱۵۰۹ در«لاوال» متولد شد. خانواده‌اش به درجه‌ای فقیر بودند که نتوانستند او را به مدرسه بفرستند بلکه او را به نوکری نزد کشیش ده گذاشتند که هم نانی بخورد و هم شاید چیزی بیاموزد ولی آقای کشیش او را به تیمار قاطر خود و سایر کارهای پست منزل گماشت که دیگر وقتی جهت درس خواندن او باقی نماند. در همین اوقات جراح مشهور«کوتو» را به لاوال برای جراحی سنگ مثانه خواستند. «پاره» در میان تماشاچیان بود، وقتی«کوتو» از کار خود فارغ شد«پاره» عزم کرد جراح شود. بعد از این تصمیم از خدمت کشیش خارج شد و نزد دلاکی که جراحی هم می‌کرد نوکر شد، در زیر دست ارباب جدیدش رگ زدن و دندان کشیدن و پاره‌ای از این قبیل عملیات کوچک را آموخت. پس از چهار سال به پاریس رفت و در مدرسه‌ی طب مشغول تحصیل گردید و امور معیشت خود را از دلاکی اداره می‌کرد. پس از چندی معاون مریض خانه(هوتل دیو) شد و ضرب‌المثل حسن سلوک و سعی و کوشش گردید، به درجه‌ای که رئیس مریض خانه مریض‌های خیلی سخت را به او می‌سپرد، بعد از تمام شدن مدت لازمه‌ی تحصیل به معلمی مدرسه و جراحی در قشون«مونمرانسی» معین گردید اما فرقی که با سایر جراح‌ها داشت این بود که به معلومات تلقینی مدرسه و کتاب اکتفا نکرده، دائماً در حکمت پیشه‌ی خود فکر می‌کرد و می‌خواست طرق دیگری در معالجه اتخاذ کند که به راحتی بیماران نزدیک تر باشد. در آن تاریخ رفتار جراح‌ها با بیماران بیشتر به رفتار دشمن با دشمن شباهت داشت و مجروحین از دست آن‌ها دچار شکنجه و عذاب بودند، مثلاً وقتی می‌خواستند خونی را که از اصابت گلوله جاری است بند بیاورند با روغن جوش بند می‌آوردند، یا نزف الدم را با آهن سرخ جلوگیری می‌کردند. اگر می‌خواستند عضوی را ببرند با کار سرخ شده در آتش می‌بریدند. پاره هم بدواً همین اصول را تعقیب می‌کرد ولی روزی چون روغن جوش حاضر نداشت زخم یکی از مجروحین را با بعضی ضمادهای ضد التهاب بست و تمام شب را در فکر مجروح بود که مبادا حالتش بدتر شود. صبح که به سر کشی مجروحین رفت دید حالت این شخص بهتر از سایرین است لذا از همان روز در معالجه‌ی زخمی‌ها رویه را تغییر داد. بعد از آن اصلاح دیگری مهم تر از اولی در جراحی نمود و آن این بود که در نزف الدم به جای داغ کردن، شرایین را می‌بست؛ به واسطه‌ی همین ابداع کلیه جراحین بر ضد او قیام و او را به جهل و سخافت رأی متهم نموده گفتند چون زبان لاتینی و یونانی نمی‌داند به این اقدامات مخالف اصول و مبادی طبابت و جراحی پرداخته است!! و برای اثبات مدعای خود چند عبارت لاتینی و یونانی نقل کردند(مثل بعضی طلاب یا فرنگی مآب‌های ما که وقتی مستأصل می‌شوند یک عبارت عربی یا فرانسه را شاهد می‌آورند و تصور می‌کنند برهان قاطع است) اما«پاره» در مقابل تمام این هیاهو یک جواب داشت و آن جلب رضایت مجروحین بود، همه او را دوست می‌داشتند و غیر از او کسی را برای معالجه‌ی خود نمی‌پذیرفتند، «پاره» بعد از سه سال خدمت در قشون با شهرت کامل به پاریس برگشت و جراح مخصوص پادشاه گردید.

وقتی شارل پنجم با قشون اسپانیولی متس[xi] را محاصره کرد عده‌ی مجروحین زیاد گردید، دوک دوگیز از شاه استدعا نمود«پاره» را آن جا بفرستد، شاه نیز استدعای او را پذیرفت و «پاره» بعد از زحمات و مشقات خود را به«متس» رسانید. سران سپاه مقدم او را گرامی شمردند و سربازان بعد از شنیدن خبر ورود او فریاد زدند«ما دیگر از زخم‌های مهلک خود اندیشناک نیستیم زیرا دوست ما به ما نزدیک است.»

سال بعد در شهر هدن بود که«دوک ساووا» آن را فتح نمود«پاره» را نیز به اسارت برد ولی«پاره» بعد از معالجه‌ی چند نفر از سران سپاه بدون دادن فدیه آزاد گردید.

بعضی از علمای معاصر به وی اصرار کردند نتایج اعمال و تجارب خود را بنویسد. مشارالیه نیز به تحریر پرداخت و ۱۸ جلد کتاب از کتب طراز اول و مفید نگاشت که همه‌ی آن پر بود از حوادثی که تجربه آن‌ها را تأیید می‌کرد.

با وجود آن که پروتستان بود به عنوان جراح مخصوص پادشاه در دربار فرانسه پذیرفته شد. شارل نهم شب واقعه سنت بار تلمی فرستاد او را نزد خود آورد و گفت«حیف است کسی که اسباب آسایش و نجات هزارها نفر بوده است بیهوده تلف شود.» او چند سال بعد به مرگ طبیعی مرد.

هاروی، مکتشف جریان خون

یکی از اشخاصی که بدون خستگی در ترقی طب کوشید هاروی(Harvey 1578- 1658) مکتشف دوران دم یا گردش خون است. هاروی قبل از این که اکتشاف خود را اظهار دارد هشت سال مشغول امتحان و مطالعه بود، وقتی این عقیده‌ی خود را با طرز خیلی ساده و دلایل مقتعی ابراز داشت از هر طرف فریاد مخالفت و توهین بلند شد. «هاروی» برای کشف این مسئله‌ی مهمی که پس از بیست و پنج سال جزء حقایق و مبادی ثابت علم طب به شمار آمد بدواً دچار همه گونه اذیت و اهانت و بی اعتنایی گردید. مردم خیال می‌کردند او مرتکب قبیح‌ترین اعمال شده و آراء او مخالفت با توریة و انجیل و دیانت و اخلاق و تمام عقاید و رسوم محترم بشری است. بعضی او را دیوانه دانسته معاشرت و مصاحبتش را ترک کردند، کلیه‌ی دوستان و اقوامش او را رها نموده و روزگارش خیلی بد شد ولی بعد از چند سال دفاع و مجادله نخست روشن بینان به تصدیق وی مبادرت ورزیدند و عقایدش کم کم جزء مبادی مسلمه گردید.

ادوارد جنر، مکتشف آبله‌ی گاوی

زحماتی که«ادوارد جنر» (Edouerd Jenner 1749- 1823) در راه اکتشاف مهم و مفید خود متحمل شد به مراتب از زحمات«هاروی» بیشتر است. همه مسئله آبله‌ی گاوی و مطلبی را که در افواه زن‌های شیر فروش شایع است شنیده بودند: (هر کس از گاو آبله بگیرد مبتلا به آبله نخواهد شد) اما کسی به فکر امتحان و روش ساختن ای مسئله نیفتاده بود. اولین دفعه که«ادوارد جنر» این مطلب را از زبان دختری شنید در مسئله دقیق شده مشغول مطالعه گردید. بدواً آن را با بعضی از اطباء به میان گذاشت ولی آنان او را مسخره کرده به وی فهمانیدند که اگر دفعه‌ی دیگر جرأت کرد و یک همچو مطلب سخیفی را مطرح ساخت از مجمع خود بیرونش خواهند کرد. مطلب را با«جون هونتر» فیزیولوژی دان معروف در میان گذاشت، مشارالیه به وی گفت با گمان و احتمال نمی‌شود قضیه را قبول یا رد نمود، باید با کمال صبر و بردباری به امتحان پرداخت. این پند عزم او را قوی و از همان روز شروع به کار کرد و تلقیح آبله‌ی گاوی را به معرض امتحان در آورد و بیست سال تمام در کار آزمایش بود تا به صحت عقیده‌اش مطمئن گردید. اول روی پسر خود تجربه کرد و نتیجه‌ی تجارب خود را در کتابچه‌ی کوچکی منتشر ساخت و در آن جا یادآور شد که ۲۳ نفر را با مایه‌ی آبله گاوی تلقیح کرده و هیچ یک از آنان از معاشرت با مبتلایان یا از تلقیح دیگر مبتلا به آبله نشده است، در بدو امر کسی به او اعتنا نکرد ولی همین که او را در دعوی خود جدی یافتند بر ضد او قیامتی به پا کردند، وقتی که این خبر به لندن رسید تمام اطباء بر علیه او قیام کردند، سه ماه در لندن اقامت داشت حتی یک نفر برای کوبیدن آبله به او مراجعه نکرد لذا مجبوراً از لندن رخت بر بست. مخالفینش انتشارات مضحک و عجیبی بر ضد او می‌دادند. مثلاً می‌گفتند«جنر» می‌خواهد بشر را به بهائم تبدیل کند، کشیش‌ها بر منابر و در کلیساها صراحتاً می‌گفتند این یک عمل شیطانی است، حتی بعضی از افراد جرأت کرده می‌گفتند هر کس این آبله را بکوبد اولادش از شکل آدمی خارج گشته شبیه به گاو خواهد شد اگر کسی این آبله را کوبیده بود مردم در کوچه‌ها به وی سنگ می‌انداختند، با وجود همه مخالفت‌ها تلقیح آبله‌ی گاوی روز به روز شایع تر شد، اقدام دو بانو از طبقه اشراف باعث تقویت نظریه‌ی«جنر» و در هم شکستن غوغای احمقانه‌ی عوام گردید این دو تن اطفال خود را با این مایه تلقیح نمودند و بدین ترتیب تا حدی سر  صدای مخالفان تخفیف یافت بعد از این که اطباء و طبقه‌ی متفکر کار او را تصدیق کردند بعضی از اطباء خواستند افتخار این کشف مهم را نیز از وی بگیرند ولی نتوانستند و حق«جنر» ثابت شد و به حقوق مادی و معنوی خود رسید و در زمان حیاتش نظریه او در تمام ممالک اروپا منتشر گردید او را به لندن فرا خواندند و به وی نوشتند که دخل سالیانه‌ی او ۰۰۰/۲۰ لیره خواهد شد ولی «جنر» دعوت را رد کرد و به لندن نرفت.

سر شارل

از جمله کسانی که در طب به کشف مهمی توفیق یافت و بدواً مواجه با انکار و اعتراض شد و بعد از این که استهزاء و تمسخر مخالفین را با قوه‌ی برهان در هم شکست، مدعی اکتشاف پیدا کرد و بالاخره همه را مغلوب و به فضل و افتخار کشف خود معترف ساخت«سر شارل» است که در مجموعه‌ی عصبی اکتشافات مهم نمود. اطلاعاتی که قبل از این شخص راجع به مجموعه‌ی عصبی و وظایف آن در دست علماء و اطباء بود خیلی مختصر و ناچیز می‌بود و از حدود علومات دموکریت(Democrite) و آناکزاگور(An axagore)«حدود قرن چهارم قبل از میلاد» تجاوز نمی‌کرد. «سر شارل» از ۱۸۲۱ شروع کرد به نشر رسائل و مباحثی راجع به این موضوع که همه‌ی آن‌ها متکی به فحص و تحقیقات و امتحانات کامل بود. «سر شارل» اول کسی است که قائل شد اعصاب شوکی دو وظیفه‌ی مختلف یعنی حس و حرکت را انجام می‌دهند، ارتقاء مجموعه‌ی عصبی را از پست‌ترین حیوانات تا انسان او شرح داد و چهل سال تمام در این مبحث زحمت کشید تا اطلاعات مفید و اساسی برای طب و فیزیولوژی به جای گذاشت.

ویلیام هرشل( ۱۸۲۲- ۱۷۳۸)

از جمله اشخاصی که باید در سعی و همت و کوشش و مواظبت سر مشق جوانان شود ویلیام هرشل(W. Herschel)است که در حالت فقر و فاقه برای کسب روزی به انگلستان آمد و در موزیک نظام مستخدم شد. روزی دکتر«مولر» از نزدیک او می‌گذشت از ویولن زدن او خوشش آمد، به وی تکلیف کرد که در خانه‌ی وی منزل کند، این دعوت را پذیرفت، در آن مدت کوچک‌ترین وقت و فرصت را برای استفاده از کتاب خانه‌ی دکتر مغتنم می‌شمرد. در همین اوقات ارک بزرگی برای کلیسای هلیفکس ساخته بودند و«هرشل» نامزد نواختن آن شد. مقارن همین اوقات اکتشافاتی در علم هیئت رخ داد که محرک شوق و میل«هرشل» گردد و تصمیم گرفت در این علم به مطالعه پردازد، بدواً از یکی از دوستانش تلسکوپی عاریه گرفت و با آن بر صد نشست، بعد خواست تلسکوپی بخرد ولی قیمتش زیاد بود، از همان ساعت عزم کرد خود به ساختن تلسکوپ مبادرت جوید. کسانی که می‌دانند تلسکوپ‌های منعکس چیست و برای ساختن آیینه‌ی آن چقدر زحمت و معلومات فنی لازم است اهمیت و عظمت اقدام و تصمیم«هرشل» را درک می‌کنند. «هرشل» بعد از زحمت زیاد به ساختن تلسکوپی موفق شد که فاصله کانونی آن برابر پنج پا بود و به وسیله آن اقمار و حلقه‌ی زحل را دید و به این پیشرفت اکتفا نکرده چندین تلسکوپ هفت پایی و ده قدمی و دست آخر یک تلسکوپ سی و نه پایی به وزن هزار کیلوگرم ساخت. وقتی که تلسکوپ هفت قدمی را می‌ساخت بیش از دویست مرتبه آیینه آن را عوض کرد و این نهایت دقت و مواظبت و قوه‌ی تحمل او را نشا می‌دهد به خصوص این که طی این مدت زندگانی خود را از راه تدریس موسیقی تأمین می‌ساخت. اورانوس و وسعت فلک و حد وسط حرکت آن را هرشل کشف نمود و به جمعیت علمی شاهنشاهی انگلستان فرستاد و با کشف اورانوس، منظومه‌ی شمسی را که از قدیم محدود به زحل می‌دانستند وسعت داد، «هرشل» بود که نخستین بار اعلام داشت که خورشید ثابت نیست. با این گونه اکتشافات شهرت او در السنه و افواه پیچید. مجمع علمی خدمات او را بزرگ دانست و جورج سوم او را منجم مخصوص سلطنتی نمود و با این رفعت مقام از تواضع و افتادگی او کاسته نشد، اگر«هرشل» آدم کم عزم و پست همتی بود بعد از این که به لقمه نانی از راه موسیقی رسید هرگز به خیال ترقی نمی‌افتاد، از کتاب‌های دکتر مولر استفاده نمی‌کرد، اکتشافات علم هیئت او را تکان نمی‌داد به ساختن تلسکوپ مصمم نمی‌شد و بالنتیجه این مراتب عزت و شرف و بزرگی را نمی‌پیمود و مثل صدها هزار موسیقی دان عادی و متوسط بدون اسم و شهرت از دنیا می‌رفت.

ویلیام اسمیت

یکی دیگر از اشخاصی که در کوشش و استفاده کردن از فرصت و پایداری باید به طور سرمشق و نمونه ذکر گردد«ویلیام اسمیت W. Smith»  پدر ژئولوژی انگلستان می‌باشد.

«ویلیام اسمیت» از خانواده‌ی فقیر فلاحی بود در طفولیت یتیم شد. در مدرسه درس درستی نخواند زیرا چندان ساعی و راغب به تحصیل نبود فقط عمویش چند کتاب در مبادی هندسه و مساحت برایش خرید و او نزد خود بدون استاد مطالعه کرد و به واسطه‌ی قوه‌ی حافظه و دقت نظر فن رسم و تلوین و مساحت و مقیاس اراضی را نزد خود آموخت و به معاونت یکی از مهندسین بزرگ برگزیده شد. بر حسب اقتضای کارهای جدید و به کم وظیفه چندین مرتبه به ناحیه‌ی آکسفورد و حوالی ان جا مسافرت کرد، اولین چیزی که متوجه او را جلب نمود نوع خاک و ترتیب طبقات سنگ‌های آن جا بود. چند مرتبه نیز مأمور مساحی معادن زغال سنگ آن جا شد، این مأموریت‌ها فرصتی بود برای مطالعات بهتر و کسب معلومات زیادتر درباره‌ی وضع ژئولوژی این منطقه. حتی در ۲۳ سالگی مصمم شد نقشه‌ای ترتیب دهد که طبقات زمین را نشان دهد.

در اثنایی که بعضی زمین‌ها را برای حفر ترعه مساحی می‌کرد دید طبقاتی که بالای زغال سنگ واقع شده است افقی نیست بلکه متمایل به مشرق است. این ملاحظه درد و دشت متوازی دیگر تأیید شد. ثانیاً مأمور مطالعه‌ی اراضی ویلزوانگلند و انتخاب محل حفر ترعه شد و در این مأموریت مشاهدات سابقش تأیید گردید و ملاحظه کرد که صخره‌های غربی انگلستان مایل به شرق و جنوب شرقی است و سنگ‌های دملی سرخ که بالای طبقات زغال سنگ قرار گرفته است از زیر طبقات رس و آهک عبور می‌کند و آن‌ها زیر طبقه‌ی شن و سنگ‌های آهکی زرد قرار گرفته است و این دو طبقه نیز در قسمت شرقی انگلستان زیر رسوب‌های تباشیری واقع شده است و مشاهده کرد که هر یک از این طبقات دارای یک نوع مخصوص از فسیل ه و حیوانات متحجره است، بعد از تأمل و تفکر طولانی این نتیجه را(که قبل از وی کسی استنباط نکرده بود) به دست آورد که حیوانات متحجره در هر یک از این طبقات نشان می‌دهد که این منطقه زمانی قعر دریا بوده و هر طبقه‌ی رسی و شنی و رسوب‌های تباشیری و سنگ بر یک قسمت مخصوص از تاریخ زمین دلالت می‌کند.

بعد از این استنباطات تمام فکر و ذکرش متوجه طبقات زمین شد و شروع کرد به ساختن نقشه‌ی ژئولوژی انگلستان و از بحث و تعقیب و مطالعه دست بر نداشت تا در این فن به درجه‌ای رسید که از شکل ظاهری زمین طبقات آن را شرح می‌داد. شهرت او در اطراف پیچید و مردم همه در حفر ترعه و قنات یا احداث کاریز با وی مشورت می‌کردند.

روزی«اسمیت» مطلع شد که« سموئیل ریچاردسن» مجموعه‌ای از فسیل‌ها ترتیب داده است. وقتی به مشاهده‌ی مجموعه‌ی او رفت ترتیب و طبقه بندی آن را به کلی تغییر داد و بیان کرد که هر یک از آن‌ها از کدام طبقه استخراج شده است. «سموئیل» بیانات او را عالمانه دید و یکی از مریدان او شد ولی علماء ژئولوژی معاصر هنوز آراء او را تصدیق نکرده نمی‌خواستند یک مساح گمنام جزء علماء ژئولوژی شناخته شود. روزی«اسمیت» برای«ریچارد سن» در یک مباحثه شرح ۲۳ طبقه متوالی زمین با خواص و مزایای آن‌ها را گفت که«سموئیل» همان تقریرات را در رساله‌ی سنه ۱۸۰۱ منتشر ساخت.

«ویلیام اسمیت» به هر مأموریتی که می‌رفت هدفش مطالعه در طبقات آن ناحیه بود در حین مسافرت مخصوصاً از راه‌های غیر معمولی می‌رفت تا بتواند آن جاها را بهتر مطالعه کند، همی طور تا چند سال قریب ۱۰۰۰ میل مسافت را پیمود. در این مسافرت‌ها تمام اشیاء دقیق و حتی ملاحظات کوچک و مختصر نیز از نظرش دور نمی‌شد و به درجه‌ای از تبحر رسیده بود که روزی از کنار یکی از تپه‌های تباشیری می‌گذشت به رفقایش گفت اگر از بالای تپه شکافی در زمین باشد می‌توان دندان سگ دریایی در آن پیدا کرد، و راستی هم بعد از ان که مسافتی را پیمودند، در گودالی که تازه حفر شده بود دندان سگ دریایی پیدا کردند.

ملاحظه و دقت در امور، طبیعت ثانوی وی شده بود، اسم سفر او را به هیجان می‌آورد و در هر سفری نقشه‌ها و یادداشت‌های خود را همراه می‌برد، ذهنش مثل لوحی شده بود که برای ترسیم هر نقشه‌ای آماده و مهیا بود، با وجود این مایه دانش و این همه توجه و زحمت، موانع زیادی او را از نشر نقشه‌ی ژئولوژی انگلیس و ویلز باز داشت، تا در سال ۱۸۱۴ به مساعدت بعضی از دوستان توفیق یافت نتیجه زحمات چند ساله خود را نشر دهد، به حرفه‌ی خود تا آن جا دل بسته بود که تمام املاک و دارایی خود را فروخت تا بتواند به مسافرت‌های طولانی برود و مناطق مورد نظر را مطالعه کند.

درباره‌ی دقت نظر او کافیست گفته شود که نقشه‌ی طبقات الارضی وی اگر چه اولین نقشه‌ای است که ترسیم گردیده ولی در نهایت دقت و صحت رس شده و اساس کلیه نقشه‌هایی است که بعد از ان ساخته شده و وقتی آن را با نقشه‌های امروزی مقایسه می‌کنم موافقت عجیبی مابین نکات اساسی آن‌ها می‌یابیم. شهرت علمی او به حدی رسید که در ایام حیاتش مردم به فضل او معترف شدند و انجمن ژئولوژی لندن ب پاس اکتشافات او در سال ۱۸۳۱ نشان«ولستن» به وی داد. او گرچه در سال ۱۸۳۸ از دنیا رفت ولی نامش و خدماتش همیشه باقی خواهد ماند.

میلر Miller

یکی از اشخاصی که هوش و انتباه او فوق‌العاده بوده و با صبر و استقامت بی نظیر به تحصیل علوم پرداخته مسیو«میلر» است که شرح حال خود را در یک مجلد نگاشته و مطالعه‌ی آن از نظر بحث ما یعنی اعتماد به نفس بسیار مفید و آموزنده است.

«میلر» از طفولیت یتیم شد و به همین جهت نتوانست مرتب و منظم تحصیل کند، اما کتاب خیلی می‌خواند و با ارباب حرف مختلف معاشرت داشت و از محضر استادان فن مستفید می‌شد بعضی اوقات یک روز تمام در جنگل به سر می‌برد و وقت خود را به مطالعه‌ی طبیعت می‌گذراند. با پتکی که همراه داشت سنگ‌ها را می‌شکست تا خرده‌های آن‌ها را جمع کرده مجموعه‌ای از سنگ‌های گوناگون ترتیب دهد. وقتی بزرگ شد او را نزد بنایی گذاشتند تا معماری یاد بگیرد، خودش نیز بدان حرفه علاقه داشت، ابتدا او را در محل استخراج سنگ گذاشتند. برای او این پیش آمد فرصتی بود که به مطالعات ژئولوژی بپردازد، در حالی که سایر کارگرها ملتفت قضیه نبودند«میلر» مطالعات ژئولوژی خود را تکمیل و طبقات مختلف زمین را با یک دیگر مقابله و مقایسه می‌کرد و جهات تفاوت یا شباهت آن‌ها را به دقت از نظر می‌گذرانید.

چیزی که توجه او را جلب کرد و هوش او را به کار انداخت آثار آلی و عضوی بود که در وسط سنگ‌هایی که می‌شکست یا در میان سنگ‌هایی که امواج دریا تشکیل داده بود می‌یافت. چند سال این موضوع حواس او را متوجه خود ساخت تا سر انجام کتابی در موضوع سنگ‌های رملی سرخ قدیمی تألیف کرد، این کتاب باعث شهرت او در میان علما شد و او را یک دانشمند ژئولوژی معرفی نمود خودش در شرح حال خویش می‌نویسد:« من پیشرفت خود را مرهون مداومت در بحث و مطالعه‌ی دائم می‌دانم. یعنی کاری که از عهده‌ی دیگران هم بر می‌آید به عقیده‌ی من اگر افراد عادی هم صبر و استقامت را کاملاً مراعات و بدان عمل کنند نتایجی خواهند گرفت که صاحبان هوش فوق‌العاده از کار خود می‌گیرند.»

 

جون بروان

جون بروان هم مثل«میلر» در اول عمر بنا بود و این شغل او را به درس ژئولوژی کشانید و از مشاهیر علماء این فن گردید. مجموعه‌ی بزرگ فسیل‌هایی که او استخراج کرده است از بهترین کلکسیون‌های انگلستان به شمار می‌رود. او بود که بقایای فیل و کرگدن اولیه را یافته به موزه‌ی بریتانی تقدیم کرد. در آخر عمر اوقات خود را صرف مطالعه‌ی صدف‌های تباشیری و کشفیات مفید در این باب کرد«جون بروان» به سال ۱۸۵۹ در ۸۰ سالگی فوت شد.

روبرت دک

چند سال پیش مورچیسون«Morchison» رئیس انجمن ژئولوژی با یک دانشمند طبقات الارض آشنا شد که در شمال اسکاتلند نانوایی می‌کرد. «مورچیسون» این عالم ژئولوژی را در کنار تنور نانوایی ملاقات کرد و چون با وی به مباحثه پرداخت او با مقداری آرد وضع طبقات الارضی مملکت را شرح داد و اشتباهی که در نقشه‌ها موجود بود بیان کرد و اظهار داشت در ایام تعطیل به نقاط مختلف مملکت مسافرت و این مسئله را کاملاً تحقیق کرده است.

بعد از مباحثات زیاد«مورچیسون» دید با یک دانشمند گیاه شناس و عالم ژئولوژی درجه‌ی اول مواجه شده است، در این باب به یکی از دوستانش نوشت.

«این نانوا گیاه شناسی را ده درجه بهتر از من می‌داند، مجموعه‌ای از انواع نباتات گل دار ترتیب داده که تصور می‌کنم فقط بیست تا سی نوع را فاقد باشد این گل‌ها به بهترین طرزی طبقه بندی و اسم علمی هر کدام در زیرش نوشته شده است.»

خود«مورچیسون» یکی از علمای طراز اول انگلیس است که در بدو زندگانی نظامی بود ولی حرفه‌ی مزبور را ترک گفت و در اراضی که خریده بود مشغول مطالعه‌ی اوضاع طبیعی و بحث در مسائل علمی گردید و به واسطه‌ی صبر و استقامت در تحصیل و مداومت در مطالعه از مشاهیر عالم شد.


[i] – Coleridge از شعرای انگلیس(۱۷۷۲- ۱۸۳۷)

 [ii]- Couvier از علمای طبیعی فرانسه(۱۷۴۹- ۱۸۲۷)

[iii] – Charle de Linne عالم طبیعی و گیاه شناس مشهور(۱۷۰۷- ۱۷۷۸)

[iv] – Locretius کتاب اشعار فلسفی شاعری است که به همین اسم موسوم و در یک قرن قبل از میلاد زندگی می‌کرده است.

[v] – Darwin یکی از اطباء انگلیسی است که در ۱۷۳۱ متولد و در ۱۸۰۲ فوت شده و غیر از شال داروین صاحب فلسفه معروف است.

[vi] – Burney موسیقی دان انگلیسی که تاریخ موسیقی را تألیف کرده است(۱۷۵۲- ۱۸۴۰)

[vii] – M. de Genelis از زنان نویسنده‌ی فرانسه، صاحب ۹۰ جلد تألیفات(۱۷۴۶- ۱۸۳۰)

[viii] – خوب به خاطر دارم مطالعه‌ی این چند سطر راجع به احوال«بای سمت» مرا به ترجمه‌ی همین کتاب و بالنتیجه به خط مطالعه و تحریر انداخت. در آن تاریخ من خیلی کم کتاب می خواندن و قادر به نوشتن و ترجمه نبودم و ابداً تصور نمی‌کردم بالاخره در این خط خواهم افتاد، خواندن این چند سطر مرا تشویق کرد تا کتاب اعتماد به نفس را خلاصه نمایم و آن را در سی صفحه(تقریباً به اندازه‌ی صفحات همین کتاب) خلاصه کردم، بعد دیدم از این سی صفحه چیزی مفهوم نمی‌شود قدری آن را بسط دادم، قریب هشتاد صفحه شد، باز دیدم روحی که در این کتاب هست و به واسطه‌ی امثله و شواهدی که دارد انسان را تکان می‌دهد، در خلاصه‌ای که من کرده‌ام موجود نیست لذا برای دفعه‌ی سوم آن را مفصل ترجمه کردم که یک قسمت آن در یکی از جراید تهران به طور پاورقی چاپ شد و امروز عین آن را به نظر خوانندگان می‌رسانم. از نتیجه‌ی همین خلاصه کردن و بعد بسط دادن آن انشاء بچگانه و پر از رکاکت من کمی پخته گردید و سنخ فکر من که خیلی به اتفاق و پخت معتقد بود از بطالت و تنبلی مطلق منصرف نمی‌شد تغییر یافت.

[ix] – Hunter

[x] – Ambroeise Pare

[xi] – Metz

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی