حسن نقیّه

حسن نقیّه
از آقای حسن نقیه در خواست کردم به طور فشرده، فعالیت های آموزشی خود را توضیح دهند تا مورد استفاده همکاران جوان و سایر علاقه مندان قرار گیرد.
ایشان محبت کردند و طی چند جلسه در منزلشان واقع در خیابان فردوسی اصفهان، با ارائه اسناد و مدارک، مطالب مفیدی را بیان کردند که مطالعه می فرمائید.
**********
حسن نقیه متولد سال ۱۳۰۵ می گوید:
در بید آباد اصفهان متولد شدم. روزی در همان دوران کودکی پدرم، استاد غلامحسین بنا گفت: می خواهم تو را به مدرسه ببرم، من خوشحال شدم و راهی مدرسه شدم، اما بعداً فهمیدم مرا به مکتب خانه ی شیخ عزیز برده است. این مکتب خانه در ایوان جنوب شرقی صحن مسجد سید اصفهان قرار داشت، دو اتاق در مهتابی ایوان در اختیار شیخ بود و ما در آن جا در کنار سایر هم مکتبی ها، خواندن و نوشتن آموختیم، تا این که زیاد در مکتب خانه نماندیم، اما به خوبی از عهده ی خواندن و نوشتن و قرائت قرآن بر می آمدیم. اما در مکتب خانه تا زمانی که من بودم، اصلاً ریاضی درس نمی دادند.
هنگامی که مرا از مکتب خانه به مدرسه ی علیّه بردند، در دفتر مدرسه ابتدا از من امتحان کردند، وقتی فهمیدند قرآن و فارسی می دانم، ناظم مدرسه مرا به کلاس سوم برد، جایی را روی یک نیمکت به من نشان داد و گفت جای تو این جاست، من هم کیف خودم را که یک جعبه ی حلبی و کتابچه و قرآنم در آن قرار داشت در دست گرفتم و همان جا که ناظم گفته بود نشستم. پس از زنگ تفریح بود که دانش آموزان یکی یکی وارد کلاس شدند و هرکس سَرِ جای خود نشست، گویا این جا که من نشسته بودم، جای کسی نبود. کلاس پر شد. پس از چند دقیقه پیرمردی فهمیده سرفه کنان وارد کلاس شد، یک پوستین روی دوش او بود و شال گردن بزرگ هم دور گردن خود پیچیده بود. درست مثل این که از دیروز حرف می زنم.
گفتند قرآن ها را باز کنید، من به خیال خودم، همان گونه که در مکتب قرآن می خواندیم، سوره ی روم را آوردم. معلم به شاگردان اشاره می کرد تو بخوان، تو بخوان، دانش آموزان هم می خواندند. اما نه سوره روم را یک مرتبه به من گفت بخوان، من سوره ی روم را خواندم در حالی که باید سوره ی یس را می خواندم، چیزی نگذشت که پرخاش کنان به سوی من آمد و گوش مرا گرفت و پیچاند خیلی ناراحت شدم، می گفت: مگر گوش نداری . در همین لحظه یکی از بچه ها گفت آقا این تازه آمده است.
باری این اولین روزی بود که من به دبستان رفتم که در تمام زندگی و اکنون که حدود ۷۰ سال از آن حادثه می گذرد فراموش نمی کنم، چه روز تلخ و نا مبارکی بود.
وقتی استخدام شدم سعی کردم با دانش آموزان مخصوصاً دانش آموزانی که برای اولین بار وارد محیط آموزشی می شوند رفتار بسیار خوش آمیزی داشته باشم. به همین دلیل فراموش نمی کنم که روزی یک دانش آموز به نام طاووسی را به کلاس من معرفی کردند، پدرش از اصفهان منتقل شده بود. وقتی وارد کلاس شد از دانش آموز هوشمند و زرنگی خواستم که طاووسی را دور تا دور مدرسه گردش دهد و تمام جاهای مدرسه از شیر آب و دستشوئی ها گرفته تا محل ورزش، اطاق مدیر و ناظم و کلاس های درس و … وقتی دوباره به کلاس آمد او را به شاگردان کلا س معرفی کردم و به دانش آموزان گفتم، طاووسی مهمان ماست از تهران آمده است، با او همکاری کنید و چون ما اصفهانی ها لهجه داریم سعی کنید حرف زدن درست را از او یاد بگیرید.، سپس رو به طاووسی کردم و گفتم هر اشکالی که برای تو پیش آید چه در امر درس و چه مسائل دیگر با من در میان بگذار.
چند روز بعد از دفتر دبستان مرا خواستند، وقتی وارد اتاق رئیس شدم یک خانم با لباس مرتب و منظم آن جا نشسته، خیلی مؤدبانه سلام کرد و احترام گذاشت و گفت: وقتی منتقل شدیم در راه تهران به اصفهان در این فکر بودم که در محیط جدید چه به سر پسرم می آید؟ آیا در محیط تربیتی جدید می تواند با سایر دانش آموزان سازگار باشد؟ آیا مسئله ای برایش ظهور و بروز نمی کند؟ آیا محیط مدرسه را ترک نمی کند؟ اما حالا می بینم بر خلاف تصور من محیط برای او بسیار جالب تر از تهران است و به هیچ وجه احساس غربت نمی کند. او مادر طاووسی بود.
باری یکی از مسائل مهم تربیتی، برخورد با دانش آموزان در اولین روزهای سال تحصیلی می باشد و به همه ی این اُمور که شاید برای بعضی ها جزئی به نظر برسد ولی بسیار مهم است.

در سال ۱۳۳۴ وارد دانشسرای عالی شدم و به مدت سه سال یعنی تا سال ۱۳۳۷ از محضر پر خیر و برکت مرحوم استاد محمد باقر هوشیار بهره مند شدم.
دکتر هوشیار شخصیت عجیب و غریبی بود که فکر نمی کنم نظیر او دیگر یافت شود. برای من یک استاد بی همتا بود. کتابی داشت به نام اصول آموزش و پرورش، کسانی که به دانشسرای عالی می رفتند و می خواستند معلم شوند باید به مدت یکسال از کلاس در س او بهره مند شوند و کتاب او را بخوانند.
او تحصیل کرده ی آلمان بود و تمام چیرهایی را که یک معلم باید بداند به خوبی آموزش می داد، وضع روحی و جسمی دانش آموزان را به خوبی تشریح می کرد و توضیح می داد، آراء و عقاید و افکار همه ی دانشمندان را در چهار سوی جهان می دانست و بیان می کرد. اما سرانجام می گفت آن چه شما در فردای خود عمل می کنید، غیر از همه ی این هاست، شما معجونی از همه ی این ها را عمل خواهید کرد، زیرا از خودتان هم عقیده و نظر و فکر و اندیشه دارید. شما هم برای خود روش جدیدی دارید.
پس هر معلمی و هر مدیری روش خاص خود را دارد که با سایر من فرق می کند.
آقای نقیه می گفت: من در مهرماه ۱۳۳۷ باز گشتم و به تدریس پرداختم.
وقتی رئیس دبیرستان شاه عباس ارامنه جلفا بودم محل کنونی هلال احمر، شیر و خورشید سرخ سابق، جای وسیعی داشت که برای اجتماع دانش آموزان مناسب بود.
بنده نیز جوانان را به آن جا دعوت می کردم، در آن زمان آقای تاکی ، شکرالله ورزنده، کلدستر و … همکاری می کردیم و برای جوانان کلاس درس و سخنرانی ، نمایش و جلسه ی هدایت افکار را در بعد از ظهر های چهار شنبه می گذاشتیم. ورزش از جمله فوتبال و بازی های دیگر تشکیل داده بودیم.
حبیب اشراقی (فرزند امین الشریعه) که گویا در دبیرستان ادب دیپلم گرفته بود سپس به اروپا رفته مدارک خود را در اروپا گم کرده بود. هلال احمر مرا شناخت و چون از وضعیت و روش کار من اطلاع حاصل کرد. از آموزش و پرورش به در خواست کرد مرا به فرهنگ و هنر انتقال دهند. این انتقال توافق مربوط به توافق در سطح بالای دو وزارت خانه بود که پس از مدت طولانی این انتقال صورت گرفت.
ابتدا به مدیریت مجموعه ی پرورشگاه (خانه ی کودک واقع در خیابان آیت الله کاشانی که شامل: دبستان، آموزشگاه حرفه ای، هنرستان صنعتی و یک شبانه روزی ویژه ی ۸۴ یتیم بود) در آمدم و پس از آن به ریاست هنرستان هنرهای زیبا دعوت شدم.
آقای نقیه می گفت: از ۲/۷/۵۰ تا ۲/۷/۵۷ ریاست هنرستان را به عهدا داشتم، آقای بهادری مردی بود ممتاز از نظر هنر، عاشق نقاشی بود و در انواع شاخه های هنری سر آمد اقران خود بود، هنرجویان نه تنها با دیدن آثار هنری تو جذب هنر می شدند. اخلاق چندان خوبی نداشت زیرا اولاً از ملاکین و فتودال ها بود و همواره یک حالت غرور (تکبر تابشی از امکانات مادی) او را گرفته بود، از همان دوران کودکی می دید که چگونه رعایا در مقابل خاندان او سَرِ تعظیم فرود می آورند و همان حالت را از همه انتظار داشت، می خواست تحکم کند. کسانی که از اراک می آمدند جلوی او دست به سینه می ایستادند این خوی نامناسب را با خود داشت و از همه همین توقع بی جا را می طلبید.

افرادی همچون ابوعطاء، رستم شیرازی و پورصفا و دیگران شبانه روزی در فضای هنرستان کار می کردند و جذب هنر می شدند در هنرستان درس خواندند و به درجات بالای هنری رسیدند و در همانجا به آموزش پرداختند.

وقتی زمان متصدی مرحوم بهادری هنرستان هنرهای زیبا اوج گرفت، تهرانی ها مخصوصاً پهلبد جلو افتادن اصفهان را نمی پسندیدند، لذا هر بار از اینکه میهمان های کشور های مترقی را به اصفهان می آورد، نگران به نظر می رسید و دنبال نقشه ای بود که اصفهان را از رونق بیندازد، از طرفی با هنرمندان اصفهان مخصوصاً عیسی بهادری نمی توانست طرف شود، از این رو دنبال بود تا بلکه بهادری را از کار برکنار کند. وقتی بهادری در صحن هنرستان با بعضی از کار گران به دعوا و داد و قال پرداخت و حتی بین آن ها برخوردی صورت گرفت بهانه ای به دست آمد و کم کم بهادری را کنار گذاشتند و اشراقی را به جای آن منصوب کردند. زیرا اشراقی از یک سو رئیس شیر و خورشید بود و با شمس پهلوی آشنا بود، از سوی دیگر شمس همسر پهلید بود و به اشاره ی شمس، حبیب اشراقی مدیر کل فرهنگ و هنر شد. اشراقی اهل هنر نبود، از هنر هم بوئی نبرده بود. او با بهادری هیچ وجه اشتراکی نداشتند لذا در زمان بهادری هنرستان به شدت اوج گرفت و در زمان اشراقی هنرستان به شدت فرود آمد و می دانیم وقتی اشخاص بدون داشتن تخصص دا در پست های حاصل جای دهند، نظامات به هم می خورد.

وقتی رئیس هنرستان بودم، یک مدرسه ی راهنمایی در جوار هنرستان بود که من نظارت و مدیریت می کردم و دانش آموزان، تقریباً در همان محیط هنرستان آمد و رفت می کردند.
در دوره ی راهنمائی مشاورین هم انجام وظیفه می کردند، کار ایشان راهنمائی دانش آموزان و هدایت شغلی و تحقیق در رفتار دانش آموزان بود.
یک روز یکی از مشاورین که فوق لیسانس بود به هنرستان آمد، در کنار من ایستاده بود و شاهد بود که دانش آموزان از جمله یک دانش آموز با جثه ی ضعیف در کنار من جست و خیز می کند، اما به محض این که زنگ کلاس زده شد او مانند سایر دانش آموزان به سوی کلاس حرکت کرد وکلاس ها سر ساعت دایر می شد.
این مشاور از من سؤال کردکه شما چگونه مدیریت می کنید که این دانش آموزان در عین حالی که در دو قدمی شما بازی می کنند با شنیدن زنگ کلاس به سرعت به سوی کلاس می روند. من گفتم مدیریت و اداره ی کلاس و مدرسه گفتنی نیست، کاری است عملی و رفتاری. رفتار من چنان است که به دانش آموز هم آزادی می دهم که به راحتی باز ی کند و هم به او آموزش می دهم که نظم و انضباط را فرا گیرد و به مقررات احترام بگذارد. جمله که گفت این بود که می دانید: همه ی مشاوران لیسانسه هستند و من فوق لیسانس هستم و در کلاس های مختلفی که با استادان معروف و مشهوری داشته ام. چیزی که در این محیط آموزشی می بینم نه از ایشان شنیده ام و نه در نوشته ها خوانده ام. چطور می شود که دانش آموزان هم محیط کار و هم مدیر خود را دوست بدارند و مطیع مقررات باشند.
من خرداد ۱۳۲۲ سیکل گرفتم که زمان جنگ بود (۲ سال ترک تحصیل داشتم به علت وقایع جنگ) تا این که در سال ۱۳۲۴ با سیکل اول وارد رشته ای مقدماتی شدم، در آن زمان ابتدا منصور منصوری (شاعر، نویسنده و ریاضی دان) رئیس دانشسرا بود. بعد از آن استاد محمد علی موسوی رئیس دانشسرا شد. تاکی معلم ورزش و سرپرست شبانه روزی بود. استاد بدر الدین کتابی معلم روانشناسی، هدایت ا.. موسوی معلم ریاضی، گلستانه معلم ادبیات، احمد سپهری معلم ریاضی ما بود. من در سال ۱۳۲۶ فارغ التحصیل شدم.
در دوره ی دانشسرا از معلمان برجسته فوق الذکر نهایت بهره را می بردیم. از هر یک خاطرات بسیار ارزنده و آموزنده دارم، آقای احمد سپهری پس از طرح مسئله هنرسه نظر ما را جویا می شد، به ما به چشم همکار نگاه می کرد. به ما شخصیت می داد مانند دوست با ما رفتار می کرد. در تحصیل من در ریاضی موفق بودم و آقای سپهری و موسوی نسبت به من عنایتی خاص داشتند و از من نظر خواهی می کردند. من در این دوره نفر دوم شدم، طبق مقررات نفر اول و دوم را معرفی می کردند تا یک سال را در در کلاس ششم دبیرستان طی کنند و سپس به تهران در دانشسرای عالی اعزام می کردند، اما من به دلایلی به تهران نرفتم لذا آقای داور پناه رئیس کارگزینی مرا صدا کرند و گفتند: شما چون نمی خواهید ادامه تحصیل بدهید پس اولین پست اصفهان حق شماست. ابلاغ مرا به فلاورجان که نزدیک ترین نقطه به اصفهان بود نوشتند.
از نکات مهم یکی هم این بود که وقتی فارغ التحصیل شدیم، آقای ملک زاده رئیس فرهنگ بود. وی شخصیتی برجسته و از نظر فرهنگی مقام والایی داشت. برادر ملک الشعرای بهار بود. دستور داد که همه ی فارغ التحصیلان دانشسرا در دفتر ایشان دعوت شوند. گفته بود می خواهم این معلمانی که تازه وارد خدمت می شوند ببینم و با آن ها صحبت کنم.
وقتی همه ی ما نشستیم، دور تا دور اتاق را پر کردیم، من و آقای حسین مصاحبی و آقای پاشا در کنار هم نشسته بودیم. آقلی مدیر کل نگاهی به سمت ما انداخت و اشاره کرد و گفت این سه نفر در شهر بمانند. در آن جلسه از ما پذیرائی کردند، به ما تبریک گفتند و ما را راهنمائی کردند که در این حرفه ی مقدس سعی کنیم هر روز جدی تر از روز قبل به خدمات خود ادامه دهیم.
وقتی محل خدمت مشخص شد مرا به دلیل موفقیت هایی که در امور ورزشی مخصوصاً کشتی و بستکبال داشتم، به تهران اعزام کردند از طرفی در فلاورجان شایع شده بود که به زودی یک معلم قهرمان را به آن جا اعزام خواهند کرد گفته بودند فعلاً او در تهران مسابقه می دهد.— بدین ترتیب در فلاورجان انتظار داشتند یک آدم صد کیلوئی وارد شود.
فراموش نمی کنم وقتی در فلاورجان وارد کلاس شدم و کار خود را آغاز کردم، پیرمردها جمع شده بودند و ا ز شکاف – در به تماشای من ایستاده بودند.
من در فلاورجان خیلی نماندم. مدتی نگذشت که مرا به مدرسه ی شمس واقع در خیابان چهارباغ رو به روی خیابان شیخ بهائی، ساختمان جابر انصاری که در اجاره ی آموزش و پرورش بود منتقل کردند. مدیر مدرسه آقای پرچمی تردید داشت که آیا من موفق خواهم شد یا نه؟ باری در این مدرسه فرزندان اشراف درس می خوندند و مدت ها منتظر یک معلم برای کلاس ششم بودند. وقتی وارد کلاس شدم فهمیدم باید از کتاب ریاضی، مبحث اختلاط و امتزاج را تدریس کنم. درس را با مثال های متنوع شروع کردم و وقتی در پایان کلاس از داانش آموزان سؤال می کردم اطمینان یافتم که همه ی بچه ها درس را به خوبی فهمیده بودند وقتی به هنگام ظهر زنگ به صدا در آمد همه ی بچه ها کف زدند که برای این کلاس بی سابقه بود. باری با موفقیت کار خود را ادامه دادم دانش آموزان هم بدون اطلاع من یک نامه را دسته جمعی امضاء کرده بودند و ضمن اظهار رضایت قدر دانی و سپاسگزاری کرده بودند. البته من از ایشان گله کردم اما حالا می فهمم که نباید از دانش آموزان گله می کردم.
به یاد می آورم که روزی از تهران یک بازرس که ورزشکار هم بود و اندام درشتی داشت به کلاس ما آمد. سؤالات زیادی در موضوعات درسی مطرح کرد و دانش آموزان به خوبی جواب دادند و او خیلی خوشش آمد. گفت: یک سؤال دیگر دارم، قهرمان شهر شما کیست؟ بچه ها همگی نام مرا بردند، چون اطلاع پیدا کرده بودند که من ورزشکارم و من مجبور شدم آن بازرس را که به ورزش علاقه مند بود به یکی از زور خانه های شهر ببرم.
مدت ۳ سال و ۱۵ ماه و ۱۴ روز در مدرسه ی شمس بودم.
تا در سال ۱۳۳۰ به دبیرستان صائب منتقل شدم. مدیر دبیرستان آقای صادق یزدانی بودند من در آن جا ریاضی، تاریخ و جغرافی تدریس می کردم مدتی هم در این دبیرستان خدمت کردم، سپس مرا به دبستان نمونه ی اصفهان به مدیریت آقای محمود بدری منتقل کردند.
این دبستان در کنار دبیرستان ادب ساخته شده بود. (امروز ناطق اصفهانی نامیده می شود). این دبستان به کمک اصل ۴ ترومن ساخته شده بود و بهترین معلمان و دانش آموزان را در آن جا می پذیرفتند.
در سال ۱۳۳۴ مسابقه ای بین همه ی آموزگارانی که می خواستند در دانشسرای عالی ادامه تحصیل دهند برگزار می کردند و بهترین ها را به تهران می فرستادند.
من هم در مسابقه شرکت کردم و پس از موفقیت در رشته ی تاریخ و جغرافی در دانشسرای عالی ادامه تحصیل دادم.
پس از دریافت مدرک لیسانس در دانشسرای مقدماتی اصفهان به تدریس پرداختم. مدت خدمت من در دانشسرا از تاریخ ۱۲/۸/۱۳۳۷ تا ۹/۷/۱۳۴۲ بود، در آن زمان به ریاست در دبیرستان ارامنه جلفا (شاه عباس) منصوب شدم.
مدت ۲ سال و ۲ ماه و ۲۱ روز در آن دبیرستان بودم، تا جهت سرپرستی آموزشگاه حرفه ای کودک دعوت شدم.
مدت ۷ سال و ۸ ماه در خانه ی کودک بودم. در سال ۱۳۵۰ خانه ی کودک تعطیل شد و در سال ۱۳۵۰ به وزارت فرهنگ و هنر منتقل و در آن جا به ریاست هنرستان هنرهای زیبا منصوب شدم. و در ۲۹/۱۲/۱۳۵۷ بازنشسته شدم.
اما از مهم ترین فعالیت های آموزشی و خاطراتی که ممکن است برای خوانندگان مفید باشد چند فعالیت است که در زیر می آید و به نوشته خود پایان می دهم.
۱- مسئولان عالی قدر هنرستان هنرهای زیبا، گلچینی از همه ی هنرهای اصفهان را در موزه ی هنرستان جمع کرده بودند، قدم به قدم رشته های مختلف در هنرستان تأسیس و سعی کردند از هنرمندان درجه اول به عنوان هنر آموز و از خوش استعداد ترین دانش آموزان به عنوان هنر جو استفاده کنند، هنرآموز و هنرجو تلاش می کردند کارهای خود را روز به روز از نظر کیفی بالا ببرند. حاصل فعالیت های معلم و شاگرد به صورت موزه ای در آمد که مشتاقان هنر را به سوی خود جلب می کرد.
این موزه به این منظور به وجود آمد که میهمانان عالیقدر یعنی سران کشورهای بیگانه که به اصفهان می آمدند به جای این که در ده ها نقطه در اطراف اصفهان در بازار و غیر بازار گردش کنند یکی یکی هنرهای قلمزنی، مینیاتور، زری بافی و … را بازدید کنند، تمام این هنر ها را یکجا در هنرستان مورد بازدید قرار می دادند.
۲- زمانی بر هنرستان گذشته است که میزبان برترین شخصیت های عالَم بوده است. از قبیل: رئیس جمهور فرانسه، صدر هیئت رئیسه، شورای سوسیالیستی اتحاد جمایر شوروی، نخست وزیر چین، پادشاه بلژیک، ملکه ی انگلستان و … با نهایت اشتیاق قدم های خود را روی خاک این هنرستان نهاده اند و به تماشای هنرمندی های هنرجویان ایستاده اند.
روزی خبر دادند رهبر چین به هنرستان می آید اما چون ناراحتی قلبی دارد نمی تواند از پله ها بالا رود، به همین دلیل برای او یک سطح شیبدار با شیب ملایم درست کردند و روی آن را با فرش های گرانبها پوشاندند زیرا علاقه مند بود در هنرستان حضور یابد و هنر هنرمندان اصفهان را با چشم خود ببیند.
۳- در سال ۱۳۴۸ قرار شد هنرمندان هنرستان فرشی را برای تالار با شکوه مجلس شورای ملی ببافند. داستان این فرش به قرار زیر است:
در تالار مجلس شورای ملی، جای که شاه برای افتتاح مجلس در هر دوره و دیدار با نمایندگان به مجلس می آمد به شکل هنرمندانه ای آراسته شده بود. ازاره ها از سنگ و بدنه و سقف آن از خاتم بود که هنرمندان خاتم سازی، زیباترین نقش ها را در آن تعبیه کرده بودند. طرح فرش این تالار را به مسابقه گذاشتند، عده ای معتقد بودند باید نقشه ی فرش عین نقشه ی سقف باشد، ملکه این نظر را نپسندید و می گفت کف تالار و سقف آن نباید کاملاً یکسان باشد و بر این اساس طرح نقشه ی آن را بین همه ی هنرمندان به مسابقه گذاشتند، از میان تمام طرح ها، طرح آقای جواد رستم شیرازی از اصفهان برنده شد.
طرح ایشان تلفیقی از نقشه ی سقف و نقشه ی قالی بود. رستم گفت طرح سقف را پیاده می کنم اما درختی ستاره ای را با گل و بوته و طرح های ویژه ی قالی پر می کنم، طرح زیبایی را آماده کرد که برای همگان تحسین برآنگیز بود.
چون ابعاد تالار ۱۱*۱۱ بود، باید دار قالی به گونه ای برپا گردد که اولاً این ابعاد را در خود جای دد، ثانیاً خیلی محکم و استوار باشد، زیرا چنین فرش چله ای با حدود ۱۱۰۰۰ نخ لازم دارد.
دار با چوب امکان پذیر نبود لذا از آقای مصطفی فتوت که آهنکار قالی بود خواستند چنین داری را بسازد، او هم دو ستون آهنی به قطر ۲۰ سانتی متر که به فاصله ی ۱۳ از هم قرار داشت را برپا کرد و بعد دستگاهی تعبیه کرد که هر چه قدر از فرش بافته می شود به کمک جک و چرخ و محور دور محور افقی پائین دار بپیچد، البته پس از مدتی که فرش را بافتند، فشار چله لوله ی بالا را خم می کند که فتوت محور افقی بالائی را به تیر آهن سقف جوش بدهد.
باری این فرش بدیع و بی نظیر چنان جذابیتی داشت که هر بیننده ای را مبهوت ی کرد. عده زیادی از هنرجویان جهان برای دیدن از همدیگر سبقت می گرفتند. یکی از کسانی که از کشورهای دنیا برای دیدن این فرش آمده بود رئیس جمهور چین بود.
۴- دکتر محمود مهران وزیر آموزش و پرورش بخشنامه کرد که از دانش آموزان تا پایان سال چهارم ابتدائی امتحان گرفته نشود، وزیر به دنبال مشورت با روانشناسان این تصمیم را گرفت به خاطر این که برای دانش آموزان ترس و هراسی ایجاد نشود، زیرا عامل رکود و عقب ماندگی یا ترک تحصیل دانش آموزان ابتدائی به خاطر وحشت از امتحان است.
در اصفهان بر آن شدیم که به طور تحقیق و عمل نشان دهیم، این تصمیم گیری کاملاً اشتباه و نا بجاست. وقتی این بخشنامه صادر شد، بسیاری از معلمان دست از کار کشیدند و به حداقل تلاش اکتفا کردند. زیرا می گفتند وقتی ارزشیابی و امتحان در کار نباشد، کار کردن و کار نکردن یکسان است. این بخشنامه موجب شد سطح معلومات دانش آموزان به شدت کاهش یابد. برای آن که ثابت کنیم این برنامه غلط است، دست اندر کار شدیم، ابتدا آقای تاکی را در جریان قرار دادیم، تاکی آن روزها رئیس امور تربیتی بود. برای این جورکارها سرش درد می کرد. علاقه مند بود طرح و برنامه بدهد و برای اصلاح امور تلاش کند و حاصل کار خود را به تهران بفرستد. با همکاری امور تربیتی مسئله را برای آقای معصوم خانی (مدیر کل وقت) در میان گذاشتیم. آقای معصومخانی جوان بود و جویای نام. طرح عبارت بود از برگزاری امتحانات از درس های حساب، هندسه، معلومات عمومی و دیکته. این امتحانات درست پس از ۴ سال تحصیل بدون امتحان بود. وقتی طرح را اعلام کردیم، همه مخالف بودند. اداره ی امتحانات، مدیران بسیاری از دبستان ها و بسیاری از معلمان اما با سیاست ویژه ای ابتدا گروه گروه مدیران را توجیه کردیم و آقای مدیر کل هم با جذابیت هر چه تمام تر وارد میدان شدند. پس از طرح سؤال و تکثیر و کارهای مقدماتی طبق دستور العمل فعلی یک روز بعد از ظهر در همه ی دبستان ها همزمان آزمون برگزار می شد. در این امتحان ها معلمان جابجا می شدند، عده ای که در حوزه ی مراقب بودند پس از پایان امتحان اوراق را در همان جا تصحیح می کردند و نتیجه را همان روز عصر به اداره کل تحویل می دادند.
فرم های مخصوص تهیه کرده بودیم که مشخص می کرد که چند نفر از هر درس چه نمره ای آورده اند. مثلاً چند نفر نمره ی ۲۰ ، چند نفر نمره ی ۱۹ و … به همین ترتیب…
این فرم ها برای همه ی درس ها آماده شده بود. نتیجه ی هر کلاسی را در یک فرم وارد می کردیم. نمودار تهیه می شد و در هر سال ۱۰۰ نفر دانش آموز را جایزه می دادیم و این کار ۷ سال به طول انجامید.
پس از آن که نتیجه ی امتحانات مشخص می شد، جلساتی تشکیل می دادیم و به اتفاق مدیران و معلمان نقاط ضعف و قوت آموزش را مشخص می کردیم و حاصل تحقیقات خود را به اهران می فرستادیم.
وقتی آقای محمود ذکایی به مدیر کل استان اصفهان منصوب شد، گزارش فعالیت های خود را به او نشان دادیم. چون رشته ی تحصیلی ایشان تعلیم و تربیت بود، اهمیت این فعالیت ۷ ساله را به خوبی درک کرد و برای من ازتهران مدال درجه ۲ فرهنگ را درخواست نمود که همراه با تقدیر نامه ی ویژه ای در مراسم با شکوهی به اینجانب تقدیم کردند.
۵- در سال ۱۳۳۰ یک روز بدون سابقه ی قبلی مرحوم عیسی بهادری تلفن کرد و گفت وقتی کار شما در مدرسه پایان گرفت و راهی منزل می شوید به هنرستان در دفتر من تشریف بیاورید با شما کار دارم.
من خسته و کوفته پس از نیم روز تلاش و درس دادن بی وقفه به هنرستان زیبا به دفتر آقای عیسی بهادری وارد شدم. ایشان از من استقبال کرد و گفت من شنیده ام که شما در کار خود موفق بوده اید و من مایلم چهره ی شما را طراحی کنم. من روی یک چهار پایه نشستم، ایشان هم در کنار تابلویی که روی سه پایه نصب بود قرار گرفت و چهره ی مرا طراحی کرد و زیر آن امضاء کرد. عیسی بهادری در هنگامی که مشغول کار بود آقای پورصفا هم وارد شدند، سلام و علیکی و خداحافظی…
برای من بی سابقه و شاداب کننده بود.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی