حسینعلی بهدادفر

حسینعلی بهداد فر، مدیر سابق دبیرستان ادب اصفهان

فشرده این مقاله به مناسبت هفتمین روز درگذشت روانشاد حسینعلی بهداد فر، در بعد از ظهر روز دوشنبه، سی ام خرداد ماه ۱۴۰۱ در تالار دبیرستان ادب، قرائت شد، پس از آن در تجدید و با بسط بیشتر ، بزرگداشت مقام معلم، عنوان گرفت که جهت مطالعه علاقه مندان قرار آماده شد.

عباس – دهکردی
به نام خداوند جان وخرد / گزین برتر اندیشه بر نگذرد
کلام خود را با نام خدا، یاد خدا و سخن خدا آغاز می کنم که فرمود: علّم القرآن، علّم بالقلم و علّمه البیان.
استاد جلال همائی در مقاله مبسوطی در تبجیل از مقام معلم، می نویسد:
براساس این آیات خداوند خواندن و نوشتن و بیان کردن را به خود اختصاص می دهد.
معلم نیز در اولین دوره های آموزشی، خواندن، نوشتن و بیان کردن را به فرزندان خردسال ما یاد می دهد و لذا کار معلم کار خدائی است حتی فراتر از هر شغلی!! استاد اشاره می کند که اساس فرهنگ و تمدن بشر وابسته به خواندن و نوشتن و بیان کردن است.
ما امروز در این سرای باشکوه و در جمع گروهی از معاریف اصفهان، از معلمی تجلیل می کنیم که عمر گرانبهای خود را در این واحد آموزشی بزرگ برای تربیت فرزندان ما صرف کرد و به بهترین شکل ممکن، وظیفه خود را به انجام رسانید.
باری زنده یاد حسینعلی بهداد فر، فراتر از بیست سال از بهترین دوره عمر پُرخیر و برکت خود را در دبیرستان ادب اصفهان برای اعتلای اخلاق و ارتقاء علم و دانش سپری کرد.
اما این قطعه زمین که به نام دبیرستان ادب شهرت یافته در سال ۱۲۹۲ شمسی با عنوان مموریال کالج شروع به کار کرد.
از جمله دانش آموزان این واحد آموزشی، رحیم ایروانی، غلامرضا نیک پی، سید نصرالله فاطمی( برادر سید حسین فاطمی وزیر امور خارجه دکتر محمد مصدق)، عبدالحسین سپنتا، منوچهر مستشاری، عطاء سلمان پور، مسعود برزین و حسن شهبازی بودند، که همگی در زمان خود از مؤثرترین افراد در پیشبرد فرهنگ و اقتصاد بودند.
به سبب فعالیت های چشمگیر مموریال کالج شخصیت های برجسته ای همچون: رابیندرانات تاگور Rabidranath Tagor شاعر شهیر هندی ( برنده جایزه نوبل،
علی اصغر حکمت وزیر مقتدر فرهنگ پهلوی اول،
محمد علی جمالزاده نویسنده ممتاز و کم نظیر
و لطفعلی صورتگر استاد دانشگاه از این واحد آموزشی دیدن و سخنرانی کردند.
از میان دانش آموزان فقط به ذکر رحیم ایروانی می پردازم که بنیانکذار کارخانه های کفش ملی ایران بود و در سال ۱۳۵۶ یک سال قبل از انقلاب ایران، موفق شد با ۱۵۰۰۰ کارکر، حداقل ۲۵ ملیون جفت کفش تولید کند که بازار بسیار خوبی در سطح جهان پیدا کرد و از جمله مشتریان وی ارتش شوروی بود که پوتین سربازان آن کشور را تأمین می کرد.
رحیم ایروانی در بحبوحه انقلاب با مقدار قابل ملاحظه ای پول در لفنه لاشاتو به خدمت بنیانگذار انقلاب می رسد و وفاداری خود را نسبت به انقلاب که در آن روزها منادی آزادی و پیشرفت و ربودن گوی سبقت از همه کشورهای پیشرفته بودند، اعلام کرد. اما پس از پیروزی انقلاب تمام مایملک او را مصادره کردند و شکایت های مکرر او به جایی نرسید و او هم در خارج از کشور با امید و آرزوی مثال زدنی کارخانه های کفش را در مصر و انگلستان تأسیس کرد.
رحیم ایروانی نه تنها یک اقتصاددان برجسته و ممتاز بود بلکه در مقام کمالات انسانی و عشق به کارگران و کارمندان نیازمندان، مقام خود را به قله مکارم اخلاق رسانده بود.
وی در سال ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴ بیست نوزاد هفت ماهه تا یک و نیم ساله را از پرورشگاهی در شیراز به تهران آورد و سرپرستی آنان را پذیرفت. همگی در کانون مشاوره اقتصادی و مسئولیت اجتماعی (خانه بزرگ ) اقامت کردند.
کانون دارای هیئت امناء و هیئت مدیره بود که زیر نظر ایروانی فعالیت می کردند. با استخدام پزشک متخصص اطفال، معلمان و پرستاران شبانه روزی نگاهداری شدند. تمام امکانات برای تحصیلات آنان فراهم شد. به ایشان قول می دهد تا سن ۱۸ سالگی به آنان کمک می کند تا در رشته های مورد علاقه تحصیل کنند و پس از ۱۸ سال، یا در کارخانه های کفش ملی فعالیت کنند یا در هر محل دیگری که مایلند زندگی خود را ادامه دهند. از ایشان تعهد گرفت که آبرومندانه زندگی کنند، نسبت به تحصیل دانش جدی باشند، ادب و آراستگی را رعایت کنند، به دین اسلام مؤمن باشند ، امانت دار باشند، صداقت و حسن اخلاق را پیشه خود سازند، همگی رابطه خود را با یکدیگر حفظ نمایند، یکدیگر را برادرانه دوست داشته باشند و هیچ وقت اختلاف نظری پیدا نکنند که منجر به دلتنگی و کینه توزی میان آنان گردد.
شگفت آور است که پس از این که این کودکان به ۱۳ یا ۱۴ ساله بودند، انقلاب ایران شکل می گیرد و رحیم ایروانی تمامی این نو جوانان را با خود به انگلستان می برد و به مدت دو سال دیگر تحت آموزش قرار می دهد و به عهد خود وفا می کند.
عکس بسیار زیبائی در اتاق کار رحیم ایروانی، در انگلستان، از این جوانان برومند با لباس مرتب همراه با رحیم ایروانی و همسرش دیده می شود ضمن اشاره به قاب عکس ادعا کرده بود: سرمایه من این ها هستند.همین جوانان و این عکس یادگاری. با دست خطی که نوشته بود: شکرانه بازوی توانا، بگرفتن دست ناتوان است.
باری خانه بزرگ اگرچه ریشه در تعالیم وآموزش مموریال کالج اصفهان داشت، اما با تدبیر او به عنوان یک کارآفرین مسئول ، به صورت یک خانه واقعی درآمد.
وی ابتدا کارخانه کفش و چرمسازی را در بوستون آمریکا و سپس در قاهره کارخانه کفش استاندارد را تاسیس کرد. رحیم ایروانی سرانجام در ۱۲ بهمن ۸۴ بعد از یک روز کامل کاری درگذشت.

باری در این قطعه زمین که اکنون دبیرستان ادب نامیده می شود، چنین شخصیت های برجسته ای تربیت شده اند.
دو نفر از دانشوران ایرانی، علی اصغر سعیدی دانشیار دانشکده علوم اجتماعی و فریدون شیرین کام کارشناس ارشد اقتصاد سیاسی تحقیقات خود را در این که چگونه رحیم ایروانی پرچمدار اقتصاد و مؤسس کارخانه های کفش ملی شد؟ در کتابی با عنوان زندگی و کارنامه محمد رحیم متقی ایروانی / موقعیت تجار و صاجبان صنایع در ایران عصر پهلوی، گردآوری کرده اند در جا جای این کتاب رحیم ایروانی اعتراف و اقرار می کند: آنچه در دوران زندگی خود به عنوان موفقیت کسب کرده ام درس هایی است که از مموریال کالج زیر نظر معلمان خارجی و ایرانی فرا گرفته ام.
*********
در سال ۱۳۱۹ این واحد آموزشی بر اساس قانون در زمان پهلوی اول به وزارت فرهنگ آن زمان انتقال یافت و منصور منصوری، اولین رئیس ایرانی دبیرستان ادب، بود
وی فرزند شمس الحیا منصوری، رئیس دارالمعلمات اصفهان بود و خانم ملوک ربانی رئیس با اقتدار دبیرستان بهشت آئین در زمان پهلوی دوم از شاگردان او می نویسد: شمس الحیا منصوری مدیری شجاع، مدبر و مهربان و تلاشگری به نظیر بود و به ما راه زندگی و تعامل با دانش آموزان را به شایستگی، آموزش می داد.
فرهنگیان با ستایش تحسین برانگیزی نقل می کنند وقتی در مهر ماه ۱۳۲۷ محمد رضا شاه، در چهلستون اصفهان در جمع معاریف اصفهان ( لشکری و کشوری) حاضر شد، آقای منصور منصوری که در صف مستقبلین بود، اجازه گرفت و با صدای بلند سروده خود را قرائت کرد که در شعر او پس از خیر مقدم و خوش آمد گویی از شاه تقاضا کرده است اگر از احوال خلق و شرایط زندگی مردم جویا باشی من به طور آشکار و بدون مداهنه گزارش می کنم: کسانی که اطراف شما را گرفته اند، چاپلوسانی هستند که شما را از خیابان چهارباع و از زیر طاق نصرت ها، عبور داده اند. اگر می خواهید حقیقت را دریابید باید با هم از محله های شهشهان و بیدآباد دیدن کنید.
چارباغ آراسته دیدی و آبادان کنون رو به بید آباد و کوی شهشهان ای شهریار
تا ببینی جای بلبل جغد در نوحه گری تا ببینی خار جای گلستــــان ای شهریار
تا ببینی ملتی را غرق اندر جهل و فقر با چنین روز است در خواب گران ای شهریار
………………………….
…………………………
پس از شنیدن این اشعار، از زبان آقای منصوری در حالی که اطرافیان شاه سخت عصبانی شده بودند، شاه گفت:
دردها را گفتی، درمان را هم بگو و به راه خود ادامه داد. وی نه تنها مورد غضب قرار نگرفت بلکه، وقتی راه حل ها را ارسال نمود، به مقام بالاتر ارتقاء یافت.
آقای اسدالله ذکری، دبیر ارجمند فیزیک، نقل کردند:
در دهه ۴۰ وقتی آقای منصوری در تهران به عنوان مدیرکل تربیت معلم خدمت می کردند، گردهمائی بزرگی را جهت بهبود کیفیت آموزش در تهران تشکیل داد. من همراه با آقای جعفر شیخ الاسلام در آن گردهمایی شرکت کردم.

در یکی از روزها، آقای منصور منصوری، مدیر کل تربیت معلم، در موقعیت آموزش و پرورش با سایر دستگاه ها سخنرانی بسیار جالبی ایراد کردند که رسا، دلنشین، پُر محتوا و جامع بود.
در قسمت پرسش و پاسخ این سخنرانی، یکی از شرکت کنندگان درباره رابطه آموزش و پرورش با سینما ( که در آن زمان از تلویزیون و سایر رسانه های امروزی خبری نبود و همه برای رفتن به سینما سر و دست می شکستند و سینما ها فیلم های ضد اخلاقی پخش می کردند) پُرسید، هنوز سؤال او به پایان نرسیده بود که آقای منصوری با شدت هرچه تمام تر سینمای مبتذل آن روز را محکوم کردند و گفتند: در حال حاضر هیچ معلمی یا دانش آموزی حق ندارد به سینما نزدیک شود.
آقای منصوری می گفت باید قدرت و توان آموزش و پرورش تا آن جا اوج گیرد که بتواند روی برنامه های تمام مراکز نظارت کند و اجازه ندهد در سراسر کشور مراکز غیر اخلاقی و ضد تربیتی، ابراز وجود کنند و آموزش و پرورش باید با قدرت، برنامه های مغایر با تعلیم و تربیت را حذف نماید.
آقای دکتر حسین رضائی نراقی در مقدمه کتاب معجون، نوشته آقای منصوری اظهار نظر کرده است که:
مؤلف کتاب حقیقتاً مردی دانشمند و علاوه بر احاطه در علوم ریاضی، نویسنده ای توانا و شاعری دانا و موسیقی دان و نقاشی چیره دست می باشد.
وی بی تردید از لحاظ اخلاقی یکی از افراد کم نظیر به شمار می آید. معتقدم، کتاب “معجون” اثرآقای منصوری، بی تردید یکی از شاهکارهای ادبی معاصر فارسی است.
************
دومین رئیس این دبیرستان بدرالدین کتابی بود.
وی موفق شد در طول عمر پر خیر و برکت خود شخصیت‌های برجسته‌ای را تربیت کند و علاوه بر تدریس، کتاب هایی تألیف و ترجمه کرد که مهم‌ترین آنها عبارتند از:
۱- هیپنوتیزم دردسترس همه
۲- ترجمه کتاب سفرنامه به سوی اصفهان اثر پی یر لوتی
۳- ترجمه فروغ خاور اثر هرمان الدنبرگ
۴- ترجمه پیرامون سیره نبوی اثر دکتر طه حسین
۵- ترجمه اخلاق اثر دکتر پیرژانه
۶- ترجمه آداب المتعلمین اثر خواجه نصیرالدین طوسی
۷- مجموعه مقالات اثر بدرالدین کتابی
و بیش از پنجاه مقاله در زمینه‌های عرفانی، فلسفی، تربیتی و جزوه‌های متعدد درسی و تعدادی کتاب چاپ نشده
بدرالدین کتابی نمونه یک انسان واقعی بود، وی از افرادی بود که زاویه تاریک بدبینی در روح بزرگ آن ها وجود ندارد،
استاد دکتر محمد خوانساری درباره‌ی وی می‌گوید:

سیمای معصوم و نجیب و بیان و رفتار بسیار طبیعی آن بزرگ هنوز در خاطرم هست ( گویی همین دیروزبود ) و تا زنده‌ام در خاطرم خواهد بود.
راه و روش و شیوه سخن گفتن و طرز لباس پوشیدن آن عزیز بسیار بی تکلف و ساده بود. این عبارت پر بار” فرانسیس بیکن” را غالباً تکرار می‌کرد و بر روی آن تکیه می‌فرمود که :
عالم حقیقی نباید تنها مانند مورچه به گرد آوردن دانه و انباشتن آن در لانه بسنده کند، و نیز نباید مانند عنکبوت فقط از خود تار بتند که البته نتیجه آن جز -” اوهن البیوت – سست ترین خانه‌ها ” نخواهد بود، ( یعنی عالم نباید به جهان خارج بی‌توجه باشد و تنها به خیالپردازی و از خود بافتن بپردازد) بلکه باید بسان زنبور عسل باشد که گلها و گیاهان پاک و معطر را برمی‌گزیند و بر آنها می‌نشیند و عصاره آنها را می‌گیرد و در لابراتور وجود خود به عسل تبدیل می‌کند عسلی که رنگ های مختلف دارد ( مُختّلِفاٌ اّلوانهُ ) و برای مردم شفا و رهایی از بیماری را در بردارد ” فیه شِفاءُ لِلناس”
مرحوم بدرالدین کتابی به پیشوای فلاسفه و امام حکما سقراط اقتدا کرده است، سقراط بیشتر مباحث فلسفه نظری را که بازاری پر رونق داشت نادیده انگاشت و گفت ” بیایید ابتدا خود را بشناسیم ” گویا مولانا از زبان او می‌گوید :
صد هزاران فصل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یجوز و لا یجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
قیمت هر کاله می‌دانی که چیست؟ قیمت خود را ندانی ز ابلهی است
جان جمله علم ها این است، این که بدانی من کیم در یوم دی
به همین دلیل است که گفته اند سقراط فلسفه را ازآسمان به زمین فرود آورد یعنی به جای بلند پروازی در بحث‌های فلسفی و نظری مسئله ی شناخت انسان را پیش کشید، و به جای شناخت جهان، به شناخت انسان پرداخت وهمان جمله‌ای که بر سّر دّرِ ” معبد دلف ” کتیبه کرده بودند یعنی “خود را بشناس” را شعار همیشگی خود محور اصلی فلسفه خود قرار داد.
مرحوم کتابی نیز بیشتربه همین مقوله توجه دارد.
مرحوم کتابی می‌خواست انسان را از ورطه ی سقوط در هواهای نفسانی برهاند و به حیات پاک و طیب و طاهر برساند. مسأله “تهذیب نفس” برای مرحوم کتابی به صورتی در آمده بود که گویی عاملی به طور دائم گریبان اندیشه او را گرفته بود به طوری‌که لحظه‌ای او را رها نمی‌ساخت، در آرزوی خوشبختی انسان‌ها بود می‌خواست آدمیان را از قید “من” و “ما” رها کند و فرورفتن در گرداب شهوت‌ها و خودبینی‌ها نجات دهد و آن ها را به گلزار مهر و محبت و نوعدوستی و خیر خواهی برساند و همواره اه در تب و تاب این عشق و آرزوی می‌سوخت.
مرحوم کتابی که خود مردی دانشمند و محقق است به هیچ روی منکر ارزش علم و دانش نمی تواند باشد اما تزکیه نفس و صفای باطن و درون سازی را بسی برتر از علمی می‌داند که نتیجه‌اش غرور خودپسندی باشد، دقیقاً به شعر سنایی دلبسته بود که :
علم کز تو، ترا بنستاند جهل از آن علم بِه بود صدبار

کتاب “مجموعه مقالات بدرالدین کتابی”، به مناسبت درگذشت پنجمین سال درگذشت مرحوم بدرالدین کتابی به وسیله ی فرزند او، دکتر احمد کتابی جمع آوری و به وسیله موسسه انتشارات نوین در ۵۲۸ صفحه در سال ۱۳۶۸ منتشر شد.:
در کتاب مجموعه مقالات مانند سایر کتاب‌های آن مرحوم موضوع اصلی انسان است پاکی و پاکدامنی، کمالات اخلاقی، فضائل انسانی، مهرو محبت، صفا و صمیمیت، رفق و مدارا، واقع بینی و درست فکری، کار و کوشش،… موج می‌زند، در همه جای کتاب علو همت، بلندی روح، عظمتِ عفو وگذشت، آزادی و آزادگی، آزادیخواهی، آزاد اندیشی، نیکوکاری و پارسایی، عشق به علم و دانش و فضیلت و تقوی و عزت نفس، جلوه‌گر است.
برای مثال در صفحه ۴۳۸ از قول او آمده است:
” در روزگارانی که سرزمین مصر تحت انقیاد دولت عثمانی بود، خلیفه و فرمانروای مقتدر مسلمانان، برای سرکشی سالی یک بار، رهسپار قاهره می‌شد. روزی را برای بازدید از “دانشگاه الازهر” اختصاص داد. در آن مرکز علم و فضیلت مردی دانشمند که به علت ابتلا به بیماری روماتیسم به ناچار بایستی پای خود را هنگام تدریس نیز دراز کند، در یکی از تالارها مشغول تدریس بود، به او گفتند هنگام ورود خلیفه پای خود را گرد آورد، اما به دلیل درد شدید- نه از روی بی‌ادبی یا خود ستایی- به این تذکر اعتنا نکرد و همچنان مشغول بود، وقتی خلیفه وارد شد، با کمال ادب و انسانیت با خلیفه گفت وگو کرد.
فردا، فرمانروای مقتدر عثمانی، مبالغی پول و هدایای دیگر برای هر یک از مدرسان و استادان فرستاد. ولی برای آن استاد وارسته مبلغ بیشتری را تعیین نمود، چون هدیه ی او را آوردند، با کمال ادب گفت، نیازی ندارم، تحیت وسلام مرا به عرض خلیفه برسانید و بگویید:
” کسی که پای خود را جمع نمی‌کند، دست خود را نیز دراز نمی‌کند.”.
در این کتاب جمعی از شاگردان بدرالدین کتابی در باب شخصیت این معلم وارسته به ستایش او پرداخته و یا شعری سروده اند که عبارتند از:
دکتر محمد خوانساری، دکتر سیدمحمد دامادی، دکتر رضا شعبانی، دکتر محمد شفیعی، دکتر محمد باقر کتابی، محمد مهریار، عبدالعلی برومند، مجتبی کیوان، منوچهر قدسی، حمید مصدق، جعفر نوابخش اصفهانی، محمد حقوقی، فضل الله اعتمادی، علی مظاهری و حمید ارباب.
آن مایه ز دنیا که خوری یا نوشی معذوری، اگر در طلبش می‌کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
(خیام)
علی مظاهری و جعفر نوابخش اصفهانی در ستایش بدرالدین کتابی شعر بلندی سروده اند که کن فکر می کنم اگر این دو ادیب برجسته امروز زنده بودند و می خواستند در مورد زنده یاد حسینعلی بهداد فر شعری بگویند همان اشعاری را می سرودندکه در باره بدرالدین کتابی سرودند:
رفت آنکه صد چمن لطف صد گلستان صفا بود سرتا به پا محبت پا تا به سر وفا بود
علی مظاهری
گر بمیرد صدهزار انسان نما غم نیست اما بس اسفناک است هنگامی که یک انسان بمیرد
جعفر نوابخش اصفهانی
********************
حسین عریضی
سومین رئیس دبیرستان ادب حسین عریضی بود.
حسین عریضی، نویسند، مترجم و محقق ارجمندی بود که دانشگاه اصفهان در بدو تأسیس برای تدریس از او دعوت کرد. وی شاگرد ضیاءالدین جناب در دبیرستان صارمیه بود.
عباس محمودیان آخرین مدیرکل در زمان پهلوی دوم، به مناسبت خدمات علمی و فرهنگی ضیاء الدین جناب کتابی منتشر کرد که اولین مقاله مندرج در آن به قلم همان مدیرکل بود.
سایر نویسندگان این کتاب شاگردان و دوستان آن زنده یاد بودند که عبارتند از:
احمد آرام مؤلف و مترجم حدود ۱۶۰ جلد کتاب از زبان های انگلیسی، عربی و فرانسه، حسین عریضی که بیش از ۲۳ سال معاونت و ریاست دبیرستان ادب را به عهده داشت، عبدالله ریاضی استاد دانشگاه تهران و رئیس مجلس شورای ملی در دوره پهلوی دوم، امیرقلی امینی نویسنده، مترجم و روزنامه نگار، حسام الدین دولت آبادی معاون نخست وزیر و نماینده مجلس در دوره پهلوی دوم، بذل علیشاه نویسنده، محمد عاصمی، رضا فلسفی، سپهبد ریاحی، دکتر ریاحی، دکتر محمد نصیری، نصیرالدین خواجوی که همگی در رشته های علمی و فرهنگی از سرآمدان دوران خود بودند.
مجله وحید، مجله خواندنیها، ماهنامه کاوه و روزنامه ها در فضیلت های علمی و اخلاق ضیاء الدین جناب قلمفرسائی کرده اند.
اما حسین عریضی در همان کتاب مقاله ای نوشته که گویی خود را تصویر کرده است. می نویسد:
من ده سال شاگرد مرحوم ضیاء الدین جناب بودم.
محض اداء حق تعلیمی که آن مرحوم بر من داشت طوعاً بر آن شدم چند صفحه این یادنامه را به ذکر مجملی از مفصل خصال نیک و روال کار آن مرحوم که به هنگام تلمذ از او دیده ام اختصاص دهم. به خصوص که خود نیز در این راه افتادم و به رنج ها و گرفتاری ها و محدودیت ها و عجز ها و ناتوانایی های آن آشنا شدم و به اصطلاح تا بن دندان این دشواری ها را حس کردم، دانستم که آن مرحوم چه قدر به کار دانش آموزی و دانش اندوزی مشتاق بوده و سختی کشیده است.
مرحوم جناب که صداقت و کفایت خود را در اداره مدرسه گلبهار و شعب نُه گانه آن در طی سال ها نشان داده بود که چه مدیر مدبر و صمیمی است در مدرسه جدید با روال جدید شروع به کار کرد.
به خوبی یاد دارم که در کلاس سوم ابتدائی مدرسه گلبهار درس می خواندم مرحوم جناب گرفتار درد پای شدیدی شده بود. به جای آن که تا شفای کامل در خانه استراحت کند اطاقی را در مدرسه اشغال کرد و در بستر بیماری خُفت و یک لحظه از اداره مدرسه فارغ نبود.(خدایش بیامرزاد.) مرحوم جناب، نوآوری هائی در کار تعلیم و تعلم در مدرسه جدید به میان آورد که اجرای بعضی از آنها برای برخی از مدارس،آرمانی ایده آل محسوب می شود.ا نجمن های متعددی تشکیل داد و شاگردان مجبور بودند لا اقل در یکی از این انجمن ها نام نویسی و فعالیت کنند، یکی از این انجمن ها که شرکت در آن برای عموم شاگردان تقریباً جنبه اجبار داشت انجمن نطق و خطابه بود که روزهای پنجشنبه پس از خاتمه کلاس تشکیل می شد و یک یا چند نفر باید سخنرانی کرده و یا خطابه ایراد نمایند و سپس انتقاد از طرف شاگردان و معلمین آغاز می شد -گاه نیز مناظره میان دو نفر یا دو دسته بر پا می داشتند.
کسانی که با میز خطابه سر و کار دارند می دانند اولین سخنرانی چه قدر دشوار است،گاهی ناطق چنان دچار شرم و حواس پرتی می شود که از تمرکز حواس عاجز می ماند و به لکنت می افتد و از خجالت چنان عرق می کند که چه بسا دیگر گرد سخنرانی نرود و برای همیشه آن را ترک کند.
یاد دارم اولین سخنرانی که این جانب بنا بر دستور و برنامه موظف به انجام آن بودم با آن که قبلاً آن را تهیه و ساعت ها آن را حفظ کرده بودم به محض رفتن پشت میز خطابه و دیدن دانش آموزان و معلمین (دانش آموزان و معلمین ملزم به شرکت در جلسات نطق و خطابه و انتقاد در آن بودند.) چنان پریشان حواس شدم که مطالب را با چنان سرعتی ادا می کردم که تقریباً هیچ کلمه مفهوم نبود و جرئت آن که صورت از صفحه کاغذ بر دارم و به چهره مستمعین نگاه کنک نداشتم. فقط همهمه شاگردان در بادی امر و سپس صدای خنده آنان به گوشم رسید و بر اضطرابم افزود.
در پایان،مرحوم جناب پشت میز خطابه رفت و گفت آقا حسین این سخنرانی رابسیار خوب تهیه کرده بود ولی در خواندن سرعت داشت و مستمعین کاملاً متوجه نشدند باید دفعه دیگر آن را با تأنی و ملایمت تکرار کند که من با شنیدن این مطالب حس کردم آسمان بر سرم خورد ولی ناگزیر دفعه بعد شرکت کردم و اداء سخنرانی دوم به هیچ وجه با نطق نخست شباهت نداشت. به این طریق به شاگردان یاد داد که از نطق میان انجمن نترسند،این درس برای من کافی بود.
ضیاء الدین جناب بهترین معلمان آن زمان را، از اصفهان و از تهران. برای تدریس در مدرسه متوسطه انتخاب می کرد
برای ورزش معلمی از تهران برگزید به نام رجبعلی ژیمناز(خدایش بیامرزاد)که معلمی درست پاک و صمیمی بود- همه شاگردان مجبور بودند ورزش کنند ( به کار بردن کلمه مجبور شاید برای بیشتر خوانندگان تعجب آور باشد زیرا در زمان تاسیس مدرسه متوسطه که شاگردان آن از طبقات مختلف و با لباس هائی که به هر طبقه تعلق داشت کاری صعب بود، عده ای به اصطلاح از طبقه معمم و اهل علم که نا گزیر از حرکت با طمانینه بودند ورزش کردنشان در میان جمع چندان پسندیده نبود.مدرسه متوسطه در الیادران بود که در مغرب شهر و جزو حومه به شمار می آمد.
در آن زمان از وسایل ارتباطاتی کنونی خبری نبود. عده ی کم و انگشت شمار با درشکه یا سواره به مدرسه می آمدند، بقیه باید این مسافت طویل را پیاده طی کنند، از مسجد جامع- احمد آباد- شهشهان یا باغ همایون و غیره به مدرسه می آمدند.
شاگردان باید طوری بیدار شوند و این مسافات را طی کنند که ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه حاضر باشند. لباس عوض کنند و دسته جمعی با معلم ورزش کنند و بسیاری از روزها تا نزدیک کوه صفه بدوند و باز گردند، در میان روز نیز عده ای فوتبال کنند و عده ای نیز به اصطلاح امروز با وسایل ورزشی به نرمش بپردازند. شاگردان همه این کارها را (درس، ورزش، کارهای فوق برنامه) باید انجام بدهند و احساس هیچ گونه کسالت و یا زیاده کاری و غیره ننمایند.
نه شاگرد نه مدیر مدرسه و نه خدمتگزاران فکر نمی کردند کوچکترین کار اضافه می کنند. عموم دانش آموزانی که از سال ۱۳۰۰ هجری شمسی تا ۱۳۰۴ در این مدرسه بوده اند و درس خوانده اند می فهمند و حس می کننند من چه می نویسم، این چهار ساله مدرسه متوسطه یکی از ادوار بی نظیر یا کم نظیر تاریخ معارف و فرهنگ نه تنها اصفهان بلکه ایران است.
اولین فارغ التحصیلان این مدرسه در خرداد ۱۳۰۴ بودند- مدرسه متوسطه که دیناری ماهانه از شاگردان نمی گرفت و با در آمد موقوفات مدرسه و کمک خرج مرحوم صارم الدوله اداره می شد، مرحوم جناب به راستی معلم بود- معلمی درستکار، به فرهنگ شهر اصفهان و به فرهنگ مملکت حق زیادی دارد، نام او همیشه باقی است.خدایش بیامرزاد و با اجداد طاهرینش محشور گرداناد.
حسین عریضی
اصفهان-اسفند ماه ۲۵۳۶
همان گونه که به عرض رسید، حسین عریضی، گرچه معلم خود، ضیاء الدین جناب را توصیف می کند اما در حقیقت شخصیت خود را به تصویر کشیده است.
حسین عریضی، از سال ۱۳۱۹ که وارد دبیرستان ادب شد، در زمان ریاست آقای منصور منصوری و نیز در زمان ریاست آقای بدرالدین کتابی، معاونت دبیرستان را به عهده داشت و پس از پایان گرفتن دوره ریاست آقای بدرالدی کتابی، خود تا سال ۱۳۴۲ ریاست دبیرستان ادب را به عهده داشت. وی ۲۳ سال در این دبیرستان بزرگ خدمت کرد.
در زمان وی دبیرستان ادب پُر آوازه ترین دبیرستان های اصفهان بود. و از نظر سطح علمی و فرهنگی دانش آموزان، به اوج خود رسید.
از تحقیقات ارزشمند حسین عریضی یکی هم این است که با ارائه دلائل و شواهد استوار نشان داده است که:
جمله چنگیز به ایران و فتح بغداد به دست هلاکو، دو واقعه جدا از هم نیست.
این تحقیق به درخواست سید حسن امین، فرزند علامه نامدار سید محسن امین، وقتی به دانشکده ادبیات دانشکاه اصفهان آمده بود، توسط زنده یاد حسین عریضی صورت گرفته که مشروح آن در جلد دوم کتاب آیین فرزانگی به چاپ رسیده است.
حسین عریضی مردی مهربان و رحیم دل بود. از مقتدر ترین و پُر جذبه ترین مدیران مدارس به شمار می رفت.
از سال ۱۳۳۷ که دانشکده ادبیات در اصفهان شکل گرفت، از وی جهت تدریس تاریخ سیاسی و ادبی ایران و نیز جامعه شناسی و تاریخ ادیان و تاریخ اصفهان دعوت شد. بر زبان فرانسه تسلط داشت و تاریخ هند و نیز بخش اصفهان سفرنامه شاردن از کارهای اوست.
************
ابراهیم هورفر، حسین مصاحبی، رضا سیدالاسلامی،تقی بهدادفر، حسام قاضی و حسینعلی بهدادفر رؤسای بعدی دبیرستان ادب هستند.
برای بر شمردن فضائل اخلاقی و مهرت در اداره دبیرستان باید گفت:
یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملک
اما متأسفانه وقت اقتضاء نمی کند.
لذا به قسمت سوم سخن خود می پردازم که همه وصف حال همان مدیران ارجمند دبیرستان ادب خواهد بود.
به خاطرات دکتر قاسم غنی اشاره می کنم. او حالات و روش تدریس معلم خود که به نظر می رسد همه معلمان ما باید از او درس بگیرند را گزارش می کند
می گوید:
واجب آمد چون که بردم نام او شرح کردم رمزی از انعام او
از جمله بزرگانی که سعادت زیارت آن‌ها را داشته و از برکات محضر آن‌ها به قدر قابلیت و استعداد خود استفاضه کرده‌ام یکی هم دکتر ویلیام واندایک بود.
من از ۱۹۱۵ تا۱۹۱۹ به مدت چهار سال در دانشگاه آمریکایی بیروت، افتخار تلمذ واندایک را داشتم در آن وقت مردی بود در حدود شصت و پنج ساله. تصور می‌کنم در سن ۸۷ سالگی درسال ۱۹۳۹ میلادی در بیروت مرحوم شد و در همان جا به خاک سپرده شد.
بسیار بسیار دقیق و منظم بود مثلاً در مدت چهار سال که من شاگرد او بودم هر روز بدون استثنا از ساعت ۳ بعد از ظهر تا ۴ بد از ظهر با او درس داشتیم.
درس او در آمفی‌تئاتر وسیعی بود که متصل به آن اطاق مخصوص واندایک بود که کتاب و عصا و کلاه و حوائج خود را در آن می‌گذاشت و گیلاس و تُنگ آب خوردنی هم داشت و چند صندلی و یکی دو نیمکت در آن اطاق بود. به محض این که ۳ ساعت بعد از ظهر می‌شد بدون ذره ئی پس و پیش و بدون این که حتی یک دفعه این ترتیب استثنا شود همین که زنگ بزرگ مدرسه زنگ اول را می‌زد در اطاق خصوصی او باز می‌شد و او با عجله می‌آمد و به طرف در ورودی که شاگردان وارد آمفی‌تئاتر می‌شدند می‌رفت و آن در را می‌بست و قفل می‌کرد که دیگر کسی نتواند وارد شود و با همان عجله به جایگاه استاد می‌رفت و یک پای خود را روی صندلی می‌گذاشت و شروع می‌کرد به صحبت یعنی درست سَرِ ساعت ۳ بعد از ظهر، درس را شروع می‌کرد و در واقع عمل بستن د،ر در همان فاصله ئی که سه زنگ زده می‌شد انجام یافته بود و درست سَرِ ساعت چهار، معذرت می‌طلبید که مطلب را تمام کند و البته یکی دو دقیقه و گاهی بیش تر طول می‌کشید تا موضوعی را که در آن صحبت می‌کرد تمام کند.
من حتی یک دفعه ندیدم که درس او فی‌المثل ۵۹ دقیقه طول بکشد و عادةً بیش از شصت دقیقه طول می‌کشید.در اولین درسی که با او داشتیم گفت چون شروع به درس است چند مطلب را می‌خواهم به شما آقایان بگویم که نصب العین داشته باشید:
اول آن که از روی عادت در بین شاگردان مدارس روحی حکم فرما است که خلاف روح طلبگی و از آن بالاتر خلاف حقیقت و واقع است و آن این است که شاگرد در اعماق ذهن خود معلم را غیر از نوع شاگردان و طلاب می شمارد، او را مردی می شمارد که به تمام علم رسیده و آن موضوعی را که تدریس می‌کند محیط به آن است. نفس این امر سبب شده که او را غیر از جنس خود به شمارد و فرق و فاصله ئی بین خود و معلم قائل شود.
موضوع دیگری که خواهی نخواهی در ذهن طالب علم تمرکز یافته این است که مجلس درس را یک نوع میدان مبارزه می‌انگارد. این جنگ بین دو طرف است یک طرف جبهه یک دسته مؤتلف است به نام شاگردان و طرف دیگر فقط یک نفر است به نام معلم. این دو طرف با هم جنگ دارند اما هدف این جنگ این است که معلم می‌خواهد به این دسته‌ی مقابل بفهماند و بقبولاند که آن‌ها جاهلند. معلم در این جنگ مهاجم محسوب است و اما جبهه‌ی مؤتلفین یعنی شاگردان، تمام تاکتیک جنگی آن‌ها باید متوجه این هدف باشد که در مقابل هجوم معلم که آن‌ها را جاهل می‌دانند از خود دفاع کنند و به هر وسیله ئی ممکن است بقبولانند که می‌دانند و الحرب خدعه، هر مکری هم رواست تا در این دفاع موفق شوند.
آقایان، این روح باید به کلی از کلاس درس زائل شود ما همه طلاب علم و در پی به دست آوردن حقایق علمی هستیم باید در این میدان همه دست به دست هم بدهیم و هم مؤتلف باشیم و هدف ما وصول به حقیقت باشد. اگر من در این جا در رو به روی شما قرار گرفته‌ام فقط من باب تسهیل در امر محاوره است والا من صندلی خود را در میان شماها می‌گذاشتم. ولی برای تسهیل محاوره‌ی مناسب این است که من در مقابل شما قرار بگیرم. تنها فرقی که بین من که معلم نامیده می‌شود و شماها که متعلم نام دارید این است که من مسن ترم و چند سال زودتر از شماها وارد این موضوع که مورد بحث و کنگاش ما خواهد بود شده‌ام.
چون زودتر وارد این میدان شده‌ام تجربه‌ی من ممکن است بیش تر باشد لذا امنای این دانشگاه چنان مناسب شمرده‌اند که من به همکاری شما برگزیده شوم و به کمک یکدیگر پیش برویم و من تجاربی که دارم، اطلاعات گوناگونی که دارم، به کمک شما بیاورم.
تصور نکنید فقط شما از من چیزی خواهید آموخت، من هم به نوبه‌ی خود از شما چیز یاد خواهم گرفت. من تجاربی که دارم گاهی یک سؤال شاگرد، بزرگ‌ترین درس برای من بوده و در یک طرفة العین دنیای وسیعی در جلو چشم من باز شده است و آن این است که بر خورده‌ام شاگرد از یک منظره مخصوص و از یک زاویه‌ی خاصی به موضوع می‌نگرد که من به آن منظره آشنا نبوده ام. مشکلی را که شاگرد پیش می‌آورد مرا متذکر کرده است که ضعف مسئله یا ضعف بیان من در کجا است خلاصه این مجلس درس “مجلس گرفتن و دادن” است.
من هم در آموختن به شما کمک هستم و هم به نوبه‌ی خود از شما می‌آموزم. پس روح مبارزه باید برود و روح خالص طالب علم، روح تحری حقیقت، روح عشق و علاقه به محبت و روح همکاری حکم فرما شود.
نکته‌ی دیگری که باید در همین مجلس اول قطع کنم این است که هر شاگردی از یک طرف حق مسلم او است که در طی استماع صحبت من هر چه را نمی‌فهمد یا هر مشکلی را که در موضوع می‌بیند بپرسد. این حق غیر قابل تردید است و بدون سؤال و استعلام و استیضاح وصول به درک مسائل که غایت و منظور از تعلیم و به مدرسه رفتن است حاصل نخواهد شد.
از طرف دیگر سؤال و استیضاح و مشکل یک نفر گاهی فقط متعلق به همان یک نفر است و گاهی به چند نفر و هیچ وقت واقع نمی‌شود که مشکلی را که یک نفر طرح می‌کند برای همه‌ی کلاس مشکل شمرده شود بسا ممکن است که مشکلی را که یک نفر پیش می‌آورد و ایراد می‌کند و می پرسد منحصر به شخص او یا چند نفر از شاگردان باشد. بنابراین باید راه حلی پیدا کرد و راه حل این است که پس از پایان درس، من در اطاق مجاور خصوصی خود با کمال میل شاگردانی را که سؤال و یا مشکلی دارند می‌پذیرم و به هر سؤالی دارند جواب می‌دهم و اگر جواب در آن مجلس حل نشود و محتاج به مراجعه باشد یادداشت بر می‌دارم و در روز بعد به آن مشکل جواب خواهم داد.
مجلس خصوصی در اطاق مجاور بلافاصله از ساعت چهار بعد از ظهر وقتی کلاس رسمی تمام می‌شود دائر خواهد بود و چون بعد از ساعت چهار دیگر مدرسه و کلاس‌ها تعطیل است وقت وسیعی دارید که هر قدر بخواهید در اطاق من باشید و سؤالات خود را مطرح کنید، در غیر این صورت وقت عده ئی از شاگردان در این سؤال و جواب در کلاس ضایع خواهد شد.
تذکر دیگر من این است که من بلافاصله بعد از آن که زنگ ساعت ۳ بعد از ظهر زده می‌شود در ورودی اطاق را می بندم زیرا من قرار است یک ساعت که شصت دقیقه است درس بگویم. قطع نظر از آن که از نظر صحت عمل و امانت و حفظ قول و شرافت بسیار ناروا است که من تعهد کرده باشم که شصت دقیقه درس بگویم و فی‌المثل حتی یک دقیقه آن را بدزدم. دزدی دزدی است و دزدیدن وقت مردم دزدیدن عمر آن‌ها است و به مراتب از دزدیدن مال آن‌ها مهم تر است زیرا عمر محدود هر بشری، مرکب از یک سلسله دقیقه ها و ثانیه هاست. به اضافه شما صد نفر شاگردید من یک دقیقه که دیر بیایم یا یک دقیقه زود بروم صد دقیقه عمر جماعتی از ابناء بشر را آن هم بهترین و مهم‌ترین و شریف‌ترین دوره‌ی عمر آن‌ها را که در دوره‌ی روحانی تلمذ است دزدیده‌ام.
بنابراین من درست سَرِ ساعت ۳ در این جا حاضرم و در ورودی را هم می‌بندم زیرا اگر در بین درس کسی بیاید همان آمدن و نشستن او یک نوع قطع حواس اسباب می‌شود که باز نتیجه‌اش همان اتلاف دقائق شریف عمر شماها است. هر کسی باید سَرِ ساعت سه بعداز ظهر، برجای خود قرار داشته باشد و اگر به درس نرسید و در را بسته یافت خود او سبب گم کردن ساعت شده و ملامت بر خود او است.
بعد از این نصیحت‌ها شروع به کار و صحبت کرد و هر کسی تکلیف خود را دانست، احدی هم هیچ وقت تخلف نکرد. خلاصه، درس این مرد درست و به حساب نجومی سَر ساعت ۳ شروع می‌شد و به طریقی که مذکور شد ادنی صدائی در کلاس بلند نبود همه‌ی توجه تام و سرا پا گوش بودند.
اما کیفیت درس او:
من شاید با قوت قلب بتوانم بگویم که احدی را قادرتر و مسلط تر از او در تدریس ندیده‌ام و بزرگ‌ترین قریحه را برای بیان موضوع داشت وقتی حرف می‌زد تنها زبان او بیان مطلب نمی‌کرد تمام بدن او مثل آن بود که به کمک زبان او قیام کرده باشد تمام وجودش مرتعش بود به حدی به علم و مجمع علمی و مدرسی احترام قائل بود که انسان متنبه و متذکر می‌شد.
روح علم دوستی در او پیدا می‌شد، به خود می‌آمد، کنجکاو می‌شد، روحانی می‌شد، مؤدب می‌شد، مجذوب می‌گشت.
این مرد آسمانی بزرگ، که من هر وقت به یاد قیافه‌ی ملکوتی او می‌افتم حال روحانیتی برایم حاصل می‌شود، مظهر تمام تصوراتم از اکابر و ابطال علم و حقیقت است به حدی در تمام زندگی خود دقیق و موشکاف و پای بند به حقیقت بود که به وصف نمی‌آمد. دماغ او و سبک فکر و اعمال و رفتار و گفتار او همه تابع قوانین دقیقی بود، مثل قوانینی که در علوم دقیقه از قبیل علم ریاضی و فلک تدریس می‌شود. این مسامحه و اغماض سرش نمی‌شد، باری به هر جهت کردن نمی‌فهمید یک پارچه صحت فکر و صحت عمل و صحت قول بود.
درسی را که در کلاس می‌گفت با همه‌ی احاطه ئی که به موضوع داشت محققاً چند ساعت از او وقت گرفته بود زیرا او در عالم دقت فکری که داشت حسابش این بود که مسأله را چگونه به یک عده شاگرد مبتدی غیر آشنای به موضوع عرضه دارد، چه رنگی به مطلب بزند، از کدام نقطه شروع کند، چگونه آن صحبت را به صحبت قبل متصل کند، از چه منابعی استمداد بجوید، چه منطقی را انتخاب کند، از چه راه سهلی دست شاگرد را گرفته وارد میدان سازد، چگونه حس کنجکاوی او را بر انگیزاند، با چه نحوی زیبائی آن اصل علمی را جلوه گر سازد، با چه لِمّی از خشکی و زنندگی مسأله بکاهد و رنگ فتان و جذابی به آن بزنند. خلاصه‌ی کلام به اصطلاح عرفا خضر راه و پیرطریقت و مرشد راهبر به تمام معنی کلمه بود.
اما ساعاتی را که در اطاق خصوصی برای جواب گفتن سؤالات می‌نشست دیدنی بود. هر کس سؤالی داشت به نوبه‌ی خود عرضه می‌داشت و او به جواب می‌پرداخت گاهی خیلی به طول می‌انجامید و تا ساعت شش یعنی دو ساعات طول می‌کشید گاهی زودتر خاتمه می‌یافت. من از همان روزهای اول از معتکفین آن اطاق به شمار می‌رفتم و اگر خودم هم آن روز سؤال معینی نداشتم می‌رفتم و به جواب و سؤال گوش می‌دادم و گاهی در طی آن مباحثه سؤالی برایم پیش می‌آمد. اما در آن چهار سال شاید به طور استثنا واقع شده باشد که در آن محضر با برکت حضور نیافته باشم. مجالس الیزه ئی که ویرژیل و آثار یونانی و رمی از عالم ارواح وصف می‌کنند در آن محافل دیده می‌شد.
من در دوره‌ی تلمذ خود طوری خود را عادت داده‌ام که خوب گوش فرا دهم و کم تر یادداشت بر می‌دارم مگر گاهی یک نکته‌ی خاصی را یا رؤس مسائل را که بعد ترتیب موضوع و انسجام سخن روشن باشد. به عکس خیلی از طلاب که مثل ماشین تحریر تمام الفاظ و گفته‌های مدرس را می‌نویسند من اطمینان به حافظه‌ی خود ترتیب منطقی آن داشته‌ام و این ورزش را من کاملاً مدیون واندایک هستم که بعدها ملکه‌ی من شده است. خلاصه خوب تمرین کرده‌ام که به دقت گوش بدهم و خوب به خاطر بسپارم. در بسیاری از موارد هم باز مثل آن است که این تسلط را بر حافظه‌ی خود داشته باشم که نگذارم حرف‌های واهی وارد محفظه‌ی حافظه شود و در آن قرار بگیرد.
واندایک به حدی سخن و طرز ادایش جذاب بود و عمیق و پرمایه بود که خواهی نخواهی انسان را به خوب گوش دادن سوق می‌داد و به تدریج ملکه‌ی او می‌شد. در آن مجالس اطاق خصوصی او من از آخرین شاگردان بودم که از محضرش خارج می‌شدند و گاهی با خود او بیرون می‌آمدم.
وضع درس پرسیدن واندایک هم مخصوص به خود او بود یعنی هیچ وقت سؤالی را که از شاگرد می‌کرد شکل سؤال مستقیم نداشت بلکه مشکلاتی طرح می‌کرد و رأی او را می‌طلبید و از این راه بر می‌خورد درس را فهمیده و هضم برده یا طوطی‌وار چیزی را حفظ کرده است به عبارة اخری درس، جزئی از وجود او شده یا حکم رنگی را داشت که هر آبی ممکن است آن را بشوید و هیچ نمره هم نمی‌داد یعنی روزی که درس می‌پرسید و غالباً بدون ترتیب می‌پرسید. من همیشه در کلاس‌های او بهترین و عالی‌ترین نمره‌ها را داشتم و از چهار پنج نفر شاگردان طبقه‌ی مبرز کلاس و از همه جلو تر بودم.
من این فضیلت را داشتم که خوب درس می‌خواندم، خوب گوش می‌دادم تا چیزی را نفهمم قانع نمی‌شدم. زیاد مطالعه می‌کردم در مشکلاتی که داشتم از سایرین می‌پرسیدم از دکتر واندایک سؤال می‌کردم کنجکاوی زیادی داشتم کنجکاوی را به جائی می‌رساندم که مانند همه‌ی مسائل علمی به بن بست می‌رسید.
وقتی دکتر واندایک با لحن جدی گفت پسرم بدان که علم جواب “چرا” را نمی‌دهد و نمی‌تواند بدهد. علم هدفش” چطور و چگونه” است و ما هر چه بیش تر می‌رویم بیش تر به چگونگی حدوث و صورت گرفتن امور طبیعی واقف می‌شویم و تجربه و اختیار در این میدان ما را روشن تر می‌سازد، ولی جواب”چرا” همان است که از اول تاریخ علم مشاهده می‌شود اگر به دقت تام بخواهیم حرف بزنیم جواب یک”چرا” را هم نمی‌توانیم بدهیم.
تمام حواسم صرف این بود که به اندازه‌ی وُسع خودم از او چیزی بیاموزم. واندایک اخلاقاً پیشوای بزرگی بود و انسان مجسم می‌دید که حقیقت جوئی و روح علم دوستی چگونه او را ساخته و پرداخته و دماغ او را دقیق و صحیح و مرتب و منظم با آورده. او را خاضع و خاشع و متواضع و رفیق و موافق قرار داده است. چگونه لذت می‌برد که مساعد و مددکار یک دسته دانش آموز باشد مانند رفیق و هم قطار می‌گفت و می‌شنود و حقیقةً قلوب و ارواح ما را صیقل می‌زد.
طولی نکشید که واندایک هم به واسطه‌ی همین عطشی که برای تعلم در من می‌دید محبت مخصوصی نسبت به من پیدا کرد، مرا پسرم می‌خواند. مرا به زنش که پیرزنی بود بسیار پاک و پاکیزه و ممتاز معرفی کرد. زن او هم حقیقتاً مادر من شد و مرا پسرم خطاب می‌کرد زنش مکرر مرا به خانه‌اش می‌برد چای می‌داد. روزهای یک شنبه صبح ساعت ده دعوت کرده بود که هر هفته به خانه‌ی آن‌ها بروم، می‌رفتم و تا ظهر آن جا بودم و سؤالات شَتی می‌کردم.
از خصوصیات واندایک خضوع و حجب واقعی حقیقی او بود. بیش تر از هر جمله ئی جمله‌ی” نمی‌دانم” بر زبانش جاری بود. البته همان را که او می‌گفت نمی‌دانم هزار دانستنی در آن مضمر بود ولی او سر حد می‌دانم و نمی دانمش با باقی مردم فرق داشت.
من چند نفر دیگر جنس او در عمرم دیده‌ام که استنباط می‌کنم از جهات اشتراک بین مردمان درجه‌ی اول محسوب است: علامه‌ی دانشمند آقای میرزا محمد خان قزوینی همان خصوصیات را دارد و روان‌ترین جمله بر زبانش جمله‌ی “نمی‌دانم” است اصطلاحات مخصوص دارد که هر کس با او به حد کافی نشست و بر خاست کرده یا در آثار و نوشته‌ها و تحقیقات او تتبع کرده بر می‌خورد که در مقام تحقیق و بیان مطلب درجات مختلف دارد. ” نمی‌دانم”، ” به اقرب احتمالات”،” به ظن قریب به یقین”،” به احتمال قوی”، “به احتمال بسیار قوی”،”یقیناً”،” به طور قطع و یقین”،” بدون شک و تردید” و امثال آن که هر یک به جای خود استعمال شده و از به کار بردن هر عبارت همان معنی را مقصود دارد که از عبارت برمی آید به اضافه بسیار در بیان ساده است در همه‌ی گفته‌های خود شک را راه می‌دهد از هر کسی حاضر است بشنود. دیگر از اشخاصی را که با همان خضوع و فروتنی دیده‌ام پروفسور آلبرت انیشتین عالم معروف عظیم است که در مقام خود مطالعه خواهید کرد.
دکتر واندایک اطلاعات بسیار وسیع در هر موضوع داشت علاوه بر اطلاعات علم الحیات از نبات و حیوان و انسان و احاطه به تمام مباحث طبی و اطلاعات وسیع دقیقی در دیگر علوم و تسلط و احاطه‌ی علمی به زبان و ادب فرانسه و ادب عرب از نظم و نثر آن زبان و ذوق ادبی فیلسوف منش بود.
از مجموع این‌ها نظرهای وسیع فلسفی داشت. در هر مبحثی که وارد می‌شد صاحب نظر بود، می‌فهمید و یا به طرف گوش می‌داد، می‌پرسید، دقت می‌کرد، مراجعه می‌کرد. او معتقد به یک نوع علم کلی، علم به معنی مطلق و وسیع بود. بنابراین همه‌ی مباحث بشر جلب توجهش را می‌کرد، اساس و محور معلوماتش البته علم بود و سایر اشیا در حاشیه‌ی ان محور و مرکز قرار داشت.
در نویسندگان خارجی در فرانسه به آناتول فرانس خیلی میل داشت. برای اولین بار من نام آناتول فرانس را از او شنیدم. یعنی یکی از روزهای یک شنبه که صبح به عادت معمول نزد او بودم در جواب سؤالی که کردم و او از صحبتی به صحبتی رفت گفت، برای توضیح بیش تر بگذارید قطعاتی از آناتول فرانس بخوانم. مقداری یادداشت‌های مرتب با ماشین تحریر نوشته شده آورد( قطعات منتخبه از فرانس) و قسمتی را جست و خواند من فرانسه می‌دانستم بسیار خوشم آمد.
پرسیدم دکتر این شخص کیست. گفت شاید بزرگ‌ترین نویسنده‌ی صاحب فکر و ذوق معاصر باشد. گفتم الآن در حیات است گفت بلی(در هزار و نهصد و شانزده و هفده بود) و به من توصیه کرد گفت کتب او را به دست بیاور تو فرانسه می‌دانی بخوان، کم تر نویسنده ئی ذهن طالب علم و اهل کتاب را به اندازه‌ی او پخته می‌کند.
در ژانویه‌ی ۱۹۲۴ میلادی که از ایران آمدم و از راه بیروت به فرانسه می‌رفتم و چند روز در بیروت حضور دکتر واندایک شرفیاب می‌شدم، مقارن عزیمت به فرانسه پرسیدم دکتر از فرانسه چه می‌خواهید، گفت کتبی را که آناتول فرانس از ۱۹۱۴ که جنگ شروع شد و من ندیده‌ام تا به حال نوشته بفرست. در آن وقت هنوز فرانس در حیات بود و در اواخر آن سال وفات یافت. من به ورود به پاریس تمام آن کتب را برای او فرستادم.
از خصوصیات اخلاقی واندایک بشر دوستی او بود. به حدی این مرد نسبت به نوع بشر و جامعه‌های بشری و دول صغیره و اقلیت‌های مظلوم رأفت و محبت و دل سوزی داشت و صلح جو بود که حدی بر آن نمی‌شود تصور کرد.
سرا پا عشق به حقیقت بود به علم و آینده‌ی علم معتقد بود و عقیده داشت که بالاخره علم، جنگ را غیر ممکن خواهد کرد و تسهیلات زندگی بشر را به پایه ئی خواهد رسانید که مردم بتوانند راحت و خوش زندگی کنند. در عقائد خود بسیار صریح و روشن بود ذره ئی از حقیقت منحرف نمی‌شد و مسامحه و مجامله روا نمی‌داشت.
دیگر از خصوصیات او احترام عظیم او بود نسبت به اهل علم و خدمت گزاران حقیقت و دانائی و گذشتگان. به قدمای یونان بسیار معتقد بود خوب با تاریخ علم و تمدن آشنا بود بزرگان هر صنفی را محترم می‌شمرد و نام آن‌ها را به تجلیل ذکر می‌کرد.
عقاید مذهبی او آزاد بود به اصطلاح” مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست” مذهب علم و حقیقت بود و حقیقت را در هر جا می‌دید احترام می‌کرد عیسی و موسی و محمد در نظر او یکسان بودند.
خدای او خدای علم بود و علم به حدی دائره اش در نظر او وسیع و عظیم بود که مافوقی بر آن متصور نبود. به همان نسبت خدای او هم عظیم بود و مفهومش از خدا عظیم بود. خدای مردمان حقیر و تنگ نظر نبود خدایش خالق اعظم عالم وجود نه خدای کوچکی که مفهوم مردمان تنگ نظر کوتاه بین است که فی‌المثل می‌توان گفت خدای اصحاب کنیسه. به اضافه اظهار عجز و حیرت غریبی داشت او با آن سعه ی اطلاع می‌دانست معلومات بشر چقدر کم و نارسا است و دائره ی وجود تا چه حد وسیع و بی کران. بنابراین زبان حالش بیت مولای رم بود که:
پشه کی داند که این باغ از کی است در بهاران زاد و مرگش دردی است
به هر حال هر چه از دکتر واندایک بگویم حق مطلب و حق نعمت آن مرد بزرگ ادا نشده است:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر بگویم تا قیامت نعمت او هیچ آن را غایت مقطع مجو
هر کسی در زندگی روحی و فکری خود ساخته و پرداخته‌ی معدودی از پیشوایان و بزرگان و راهبران است که دستگیر و مرشد و هادی او بده اند. مرحوم دکتر واندایک از آن اشخاصی است که این حق را به من دارد یک نوع خضر راه بود:
قطع این مرحله بی هم رهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
از پروفسورهای معروف دوره‌ی تلمذ من یکی مرحوم جبر ضومط بود استاد ادب عرب. ضومط یکی از سندهای عربی و همه‌ی لغات اقوام سامیه به شمار می‌رفت و بسیار مرد بزرگ منشی بود این مرد مسیحی بود ولی از هر مسلمانی بیش تر به اسلام علاقه‌مند بود اولاً او مشربی وسیع داشت و زبان حالش این بود که” کلهم نور واحد” و:
شاخ گل هر جا که می‌روید گل است خم مل هر جا که می‌جوشد مل است
هر که را نسلش نکو نیکش شمر خواه از نسل علی خواه از عمر
در سال ۱۹۳۸ آخرین دفعه ئی بود که مرحوم دکتر واندایک را ملاقات کردم و این تقریباً چند ماه (کم تر از یک سال) قبل از مرگ آن مرد بزرگ بود. روز اول که به دیدن او رفتم صحبتی برای من کرد که واقعاً بهترین ارمغان معنوی آن سفر بود و چون صحبتی است که در حیات هر فردی از افراد بشر صدق می‌کند عین آن صحبت را با اندکی تفصیل در این جا می‌نگارم.
پس از صحبت‌های مقدماتی، گفتم:
دکتر شما چه می‌کنید؟ گفت:
تقریباً شش سال است که ملازم بسترم و بسیار نادر از منزل بیرون می‌روم و وقتم به مطالعه‌ی قرآن و علوم قرآنی می‌گذرد برای این که من همیشه عربی می‌خوانده و دوست داشته‌ام ولی هیچ وقت قرآن را به دقت واقعی و از نظر درس نخوانده بودم. شش ماه پیش مشغول شدم، خواندن قرآن مرا وادار به خواندن تفسیر کرد و نیز لازم شد فقه و اصول اسلامی بخوانم. ملل و نحل اسلامی تحصیل کنم، احادیث بخوانم و این همه وقت مرا مستغرق ساخته.
گفتم:
استنباط شما و عقیده‌ی شما چیست؟
گفت: پیغمبر اسلام بسیار مرد واقع بین عملیِ معتدلی است . قرآن مبتنی بر مشاهدات و مطالعات واقعی طبیعت و بشر و جامعه‌ی بشری است و فوق‌العاده دیانت عملی است در حالی که مسیح همه‌اش در ایدئولوژی مستغرق است و از جمله در طی این صبحت ها عبارتی عربی ذکر کرد که گویا از حضرت علی(ع) نقل کرد این عبارت فوق‌العاده در او تأثیر کرده بود.
می‌گفت: این عبارت متضمن یک دنیا معنی و عمق است و آن این است که:
” کُن لِلحقِ عبداً فَعبدِ الحقِ حُر”
و از من خواهش کرد که این عبارت را به خط نستعلیق خوش ایرانی بدهم در ایران بنویسند و برای او بفرستم من در ایران دادم قطعه‌ی بسیار خوش خطی حسن زرین خط نوشت دو سه لوحه‌ی دیگر هم سایر خوش‌نویسان نوشتند از جمله مرحوم فروغی به خطاطی گفت نوشتند. بعد من خواستم تذهیب کرده و قاب کنم و بفرستم. تا این کارها را با کُندی کار تهران تمام کنم خبر مرگ واندایک رسید و من آن را در دیوار اطاق خود به یاد او به دیوار نصب کردم. یک لوحه را هم به آقای علی اصغر حکمت و یکی را به مرحوم فروغی دادم. و اما مطلبی که گفتم فوق‌العاده در من تأثیر کرد و نصب العین شد و چون به دقت نگریستم دیدم زبان حال خود من هم هست این است که پرسیدم دکتر من همیشه از شما قوت روحی داشته و توشه‌ی روحانی می‌گرفته‌ام می‌خواهم بدانم ماحصل و عصاره‌ی مطالعه‌ی شما در روزگار چیست؟
گفت: سؤال خوبی است بعد اندکی فکر کرد و تقریباً عین عبارات او این است که فرمود:
” عمر من ۸۶ سال است من در جاده‌ی عمر به مرحله ئی رسیده‌ام که دیگر چیزی به انجام و پایان آن نمانده است آخر جاده را تقریباً می‌بینم و محسوس و ملموس است بنابراین آینده برای من دیگر ارزشی ندارد و آینده ئی نمانده است زندگی دارم فعلاً خالی از آمال و آرزو و بدون مستقبل.
گذشته ئی که دارم برایم مهم است یعنی در این جاده‌ی زندگی غالباً به قفا می‌نگرم و به گذشته می‌پردازم راهی را که سپرده‌ام به نظر در می‌آورم و اگر بخواهی چگونگی این گذشته‌ی طولانی را برایت در یکی دو جمله خلاصه کنم این است که:
در طی این طریق روز به روز بیش تر به حقارت و ناچیزی و بی ارزشی و شقاوت و بدبختی اکثریت عظیم مردم دنیا پی برده و واقف شده‌ام هر روز بیش تر واقف شده‌ام که اکثریت بسیار عظیم خلق دنیا تا چه پایه اسیر غرائز حیوانی و امیال و مشتهیات دانیه اند و تا چه حد زبون و خوار و مایه‌ی حس تحقیر و عدم اعتماد اند. ولی متوازی با این خط هر روز بیش تر در آن غوص شود بیش تر به عمق آن وقوف حاصل می‌شود و این عده بسیار قلیل بعضی از آن‌ها متعلق به تاریخ اند یعنی گذشتگانند و عده ئی در زندگی خود سعادت زیارت آن‌ها را حاصل کرده‌ام. بلی حاصل من از مطالعه‌ی عمر همین است از طرفی حس تحقیر نسبت به اکثریت عظیم و از طرفی حس تجلیل نسبت به اقلیت معدودی”.
چون مرحوم دکتر واندایک این صحبت را کرد به خود آمدم که عجبا من هم مانند او عیناً همین سیر را در عمر کوتاه‌تر خود داشته‌ام حتی بسیاری از مردم را هم دارای همین سیر می‌بینم با این فرق که من مانند دکتر واندایک نتوانسته ام این مطالعه را تحت حکم کلی در آورم و درست تقریر کنم و به شکل حکم بیان کنم. بلی من هم چون گذشته خود را تحلیل و تجزیه می‌کنم می بینم از روزی که به حد رشد رسیده یعنی قدم از دائره طفولیت بیرون نهاده‌ام همین سیر را داشته‌ام. فی‌المثل در سن ۱۷ یا ۱۸ که قدم‌های اول زندگی سیر و مطالعه از آن شروع می‌شود با یک دنیا خوش بینی و اعتماد به همه‌ی مردم دنیا می‌نگریستم. اکثریت عظیم را خوب می‌دیدم و در مقابل این اکثریت، معدود قلیلی را بد می‌دانستم در واقع کتاب مطالعاتم دو جدول داشت، یکی جدول مشتمل بر نیکان و دیگری جدول مشتمل بر بدان. هر روز مجبور شده‌ام عده ئی را از جدول نیکان گرفته به ستون جدول بدان که در ابتدا بسیار اندک بوده بیفزایم و این عمر هنوز در جریان است و نادر می‌شود که بر عکس از ستون بدان نیکان انتقال دهم ولی عکس آن دائماً صدق می‌کند.
روز اول ذهنم نسبت به همه صاف و پاک بوده ولی در طی سیر طریق هر روز بیش تر برخورده ام که مردم برای جلب نفع یا دفع ضرر احتمالی یا ضعف نفس، دیوانگی یا هر علتی دیگر چقدر دروغ می‌گویند نفاق می‌ورزند ریا می‌کنند. چقدر ظاهرشان با بطن فرق دارد چقدر اسیر غرائز حیوانی‌اند چقدر سرگردانند چقدر دائره افکار و آرائشان تنگ است چقدر به دنیای وسیع حیوانات نزدیک اند چقدر از مشرب انسانی یا آن چه را مزایای انسانی می‌پندارم دوراند. بیش تر مردم ظاهرشان فرق فاحشی با بطن آن‌ها دارد و مصداق گفته‌ی مولانای رم هستند که:
از برون چون گور کافر پر حلل وز درون قهر خدا عزوجل
از برون طعنه زند بر با یزید وز درونش شرم می‌دارد یزید
در مقابل عده ئی در دنیا هستند امثال واندایک ها و جماعتی دیگر که به مناسبت نام آن‌ها را خواهم برد که انسان هر روز بیش تر به عظمت آن‌ها و عمق زندگی آن‌ها پی می‌برد. یا بزرگانی بوده‌اند امثال حافظ‌ها و فردوسی‌ها و خیام‌ها و ناصر خسروها و شکسپیرها و گوته‌ها آناتول فرانس‌ها و دانته ها که هر چه انسان در عمر پیش می‌رود بیش تر بر می‌خورد حیات این مردم چقدر عمیق و نفیس بوده یا رجال علم چون پاستورها و کلود برناردها و انیشتین‌ها و هانری پونکاره ها و کُخ‌ها و فرویدها و یا حقیقت پرستانی چون محمد قزوینی‌ها و عباس اقبال‌ها و صدها بزرگان دیگر.
البته آن دسته‌ی اکثریت عظیم مورد کینه و خشم و غضب نیستند بلکه مورد ترحم و شفقت و دل سوزی هستند. انسان به حال آن‌ها رقت دارد گاهی به حال آن‌ها می‌گرید و تأسف می‌خورد زیرا چون به نظر وسیع بنگریم و همه‌ی عوامل وراثتی و اجتماعی را در نظر بگیریم این بیچارگان حتی بدجنسان و موذیان و جناة و بدکاران هم باید مورد دلسوزی و رحم و شفقت باشند و اغلب مجبورند و از خود اختیاری ندارند و در دائره ی گردش ایام همه چون پرگار سرگردانند.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شده به عشق ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما

باری واندایک نمونه ای از معلمان واقعی بود.
*********
در آخر کلام خود می خواهم در توصیف این قطعه زمین که ابتداء مموریال کالج و سپس دبیرستان ادب در آن فعالیت اخلاقی و آموزشی داشته است، صحبت کنم.
شما این قطعه زمین را بر هر قطعه زمین دیگری به جز واحدهای آموزشی مقایسه کنید، به تحقیق در می یابید که ارزشمندترین و گرانبها ترین زمین ها است. از بهترین زمین های خیابان چهارباغ یا میدان نقش جهان برتر است. زیرا ممکن است ارزش مادی زمین های دیگر بیشتر از زمین دبیرستان ادب باشد، اما این قطعه زمین ارزش معنوی ما فوق تصور دارد.
وجب به وجب خاک این دبیرستان قداست معنوی ویژه ای دارد. زیرا این سرزمین، مرکز تفکر و اندیشه بوده است. در طول این سال های دراز معلم و شاگرد برای یاددادن و یادگرفتن باید فکر کنند. معلم و شاگرد در کلاس ریاضی و هر کلاس و درس دیگری باید هر دو بیاندیشند تا موضوع تفهیم شود.
این زمین مرکز تفکر و اندیشه بوده است. بدون اندیشیدن هیچ درسی قابل یاددهی و یادگیری نبوده است و همه بزرگان عالم و به ویژه آخرین سفیر الهی فرمود: لاعباده کالتفکر ، هیچ عبادتی به پای اندیشیدن نمی رسد و یا تفکر ساعه افضل من عباده سبعین سنه یک ساعت اندیشیدن از هفتاد سال عبادت برتر است.
من معتقدم اگر استاد جلال همایی امروز زنده بود و به او می گفتند در وصف این سرزمین که بسیاری از بزرگان فرهنگ در کلاس های آن تدریس کرده اند و دانش آموختگان ارجمندی تربیت شده اند که در سراسر جهان به جامعه بشریت خومت کرده و می کنند، شعری بسراید، همان شعری را می سرود که در وصف آرامگاه فردوسی سروده بود!
وی خطاب به کسانی که به آرامگاه فردوسی، وارد می شوند، می گوید:
کلاه از سر بردارید و کفش از پای درآورید و وارد شوید زیرا که این جا، وادی طور است.
فخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی
جلوه عرش است این درگه کلاه از سر بنه وادی طور است این جا موزه از پایت بکن
مرقد استاد طوس است این به خاکش جبهه سای مدفن فردوسی است این بر زمینش بوسه ده

………..
……….
درپایان سخن نام مبارک عده ای از دانشوران صاحب کمال که در این درگاه علم به خدمت برخاسته بودند را بر زبان جاری می کنم نام و یاد و خاطره همه آنان گرامی باد.
هدایت الله موسوی، محمد علی موسوی، سید محمود نوربخش،سید تقی عاملی، کمال مدرس صادقی، احمد مدرس صادقی، ابراهیم هورفر، سید علی اکبر ابرقوئی، حسن علیزاده، جواد شفیعی، فیض الله نوری، محمد حسن باقی، اسدالله ذکری، محمودپیشه ور، جعفر شیخ الاسلام، منوچهر یاراحمدیان، محمد صدر هاشمی، مهندس محمود خوئی، عبدالحسین مانی، حسین همامی زاده، حسین تدین، الهوردیان، هاشم گلفام، رجائی پور، عرفان، احمد سپهری، صفر علی جمالی، حسین مشتاقیان پور، مرتضی امام جمعه زاده ، حسین پروانیان، محمود تلگینی، تیمور غیاثی نژاد، رضا دائی جواد، سید احمد عاملیان، عباس کیانوش، مهدی کیوان، باقر گوهری، هوشنک ملک پور،حسینعلی موحدی، احمد مهربد،حسن نیلفروشان، محمد همدانی، فریدون وحیدا، رضا جدیدی، محمد علی اسلامی، محمد حقوقی ، حمید مصدق، سید رضا بهشتی نژاد،جلال برجیس، محمد الفت، علی مظاهری، جمشید مظاهری، محمود یاوری، محمد باقر کتابی، لطف الله هنرفر،جعفر نوابخش اصفهانی، حسن ملکوتی، محمد علی ملکوتی، مهدی علوی، مرتضی موسی پور. تقی بهداد فر، حسینعلی بهداد فر.

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی