خاطرات آموزشی عباس دهکردی(۲۲) دوره سربازی در سنقر کلیائی بخش سوم

خدمت سربازی (۳)
چند روز بعد آقای حبیب الله مظفری، از من دعوت کرد که در یک بعد از ظهر جمعه در اطراف سنقر قدم بزنیم. من قبول کردم. حدود ۲ کیلو متر از از مرکز شهر دور شدیم به تپه هایی رسیدیم که در اطراف چشم انداز بسیار زیبایی از درختان سرسبز و مزارع گسترده و چشم نواز دیده می شد.
گفت: حالا می خواهم جواب سؤال شما را بدهم. خالکوبی در این منطقه چه معنایی دارد؟
داستان از این قرار است که من در دوره جوانی و قبل از رفتن به سربازی جوانی لاابالی و اهل همه فرقه ای بودم با دوستان نا مناسب رفیق بودم و به کارهای نا مناسب تن در می دادیم. ولگردی می کردیم و به شیوه های مختلف به عنوان شوخی و خوشمزگی، مزاحم مردم بودیم. تا این که دوره سربازی فرا رسید.
در ششماه آخر سربازی اتفاقی اُفتاد که من در رفتار خودم تجدید نظر کردم. افسرانی با لباس نظامی را دیدم که هم سن و سال من یا کمی مسن تر هستند اما خیلی مؤدب، متین، خوش تیپ و تحصیل کرده، گاهی به پادگان ما می آیند و برای ما با بیان رسا و دلنشین درباره شاه دوستی و میهن پرستی و وظیفه شناسی صحبت می کنند. از عظمت ایران از گذشته پُر افتخار ایران ، از دانشمندان و شعرای ایران، از پیروزی های درخشان ایران در گذشته و…… بحث می کنند و به سؤالات ما با خوشرویی و در عین حال با تسلط پاسخ می دهند.
من افسوس می خوردم که عمر خود را برباد داده ام!! چندین شبانه روز در فکر بودم که چگونه می توانم گذشته خود را جبران کنم؟ تصمیم گرفتم از همان جا مسیر خود را از دیگران جدا کنم. چند جلد کتاب تهیه کردم و مطالعه را شروع کردم. به این نتیجه رسیدم که می توانم بر سرنوشت خود مسلط شوم.
ماه ها سپری شد تا به آخر خدمت دوره سربازی رسیدم. در روزهای آخر با خود گفتم چه کنم که همشهری های من خاطرات بسیار بدی از گذشته من دارند.
چه گونه می توانم به ایشان بفهمانم من در اندیشه و افکار تغییر کرده ام؟ چگونه می توانم خاطرات نامناسب خود را از ذهن ایشان پاک کنم؟
ماه رمضان بود که دوره سربازی من تمام شده بود و به سنقر برگشتم. با خود گفتم روزه می گیرم و شب ها بعد از افطار خود را به مسجد می رسانم و همچون دیگران نمازهای طولانی می خوانم و تا سحر همچون زاهدان و عابدان مقیم مسجد می مانم.
باری وقتی از سربازی برگشتم، در سنقر همین شیوه را پیش گرفتم پس از کار روزانه که خسته کننده هم بود، بعد از افطار به مسجد می رفتم و تا سحر به عبادت و راز و نیاز و دعا می پرداختم و از حسن اتفاق مورد استقبال قرار گرفتم. اهل مسجد با من که جوان بودم خوش برخورد بودند و گرم می گرفتند و تقریباً دید سابق را نسبت به من نداشتند.
آرام آرام به نیمه ماه رمضان رسیدیم، اما همواره از این شیوه عبادت خسته شده بودم اما پیمانی بود که با خود و خدا بسته بودم و از یکسو نمی توانستم عهد شکنی کنم و از سوی دیگر از این روش نه تنها لذت نمی بردم بلکه بسیار کسالت آور و خسته کننده بود و می فهمیدم برای زدودن بد بینی های مردم نسبت به خودم به تظاهر می پردازم.
شب نوردهم رمضان بود، خسته بودم. میل و رغبت چندانی به رفتن به مسجد نداشتم. رادیو روشن بود. گوینده رادیو، سخنرانی آقای حسینعلی راشد را اعلام کرد. با خود گفتم: سخنرانی آقای راشد را می شنوم و بعد به مسجد می روم.
موضوع سخنرانی آقای راشد روح عبادت و فلسفه روزه داری در ماه رمضان بود. شیوه بیان و نوع استدلال وی چنان مرا مجذوب کرد که با خود عهد بستم همواره از سخنرانی های او بهره مند شوم. سخن و بیان او با عقل و اندیشه و فطرت من هماهنگ بود. وی استدلال کرد که اگر کسی در چنین شب هایی با یقین و با طهارت ظاهر و باطن در رختخواب خود با خدای خود راز و نیاز کند هزاران بار برتری دارد نسبت به کسی که با داد و قال و فریاد و بدون توجه به معبود اعلی برای بیماران زنان و مردان پیر که به استراحت نیاز دارند، مزاحمت ایجاد کند.
می گفت که عبادت و دعا باید همراه با پاکی دل، خلوص نیت، تضرع و پنهانی صورت گیرد. در این سخنرانی متوجه شدم در شب های قبل به بیراهه می رفتم. به جای آن که با عمل همراه با نیت بی پیرایه تغییر خود را به مردم نشان دهم می خواستم با تغیر روبنایی به مردم بگویم عوض شدم غافل از آن که اگر خالصانه ایمان آورم، خداوند عالم السّر و الخفیات می تواند باز گشت حقیقی مرا به خوبی انعکاس دهد و آبروی مرا افزایش دهد.
وضو گرفتم دور از چشم دیگران چند رکعت نماز خواندم و چون خسته بودم. به رختخواب رفتم و تا بیدار بودم ذکر می گفتم.
این شیوه را ادامه دادم، شب های جمعه و در شب های مهم سال، از رادیو ایران، به سخنرانی های آقای راشد گوش می کردم و برای مدت چند ماه مشتری پا به رکاب آقای راشد بودم.
هر کجا بودم شب جمعه خود را به به سخنرانی او می رساندم.
ششماه می گذشت در خود احساس کردم انسان دیگری شده ام!! به کلی تغییر کرده بودم. بدی را به واقع بد می دانستم و باور کرده بودم خوبی، خوب است. و بدی بد است. رفتارم تغییر کرده بود به پیر و جوان، کوچک و بزرگ، زن و مرد، فقیر و غنی احترام می گذاشتم و همه را دوست می داشتم.
روزی با خود گفتم، خوب است به تهران بروم و آقای راشد را از نزدیک ببینم و از او تشکر و قدردانی کنم.
به کرمانشاه رفتم چند جعبه شیرینی مخصوص کرمانشاه را تهیه کردم و به قصد تقدیم به آن دانشمند بزرگ راهی تهران شدم. صبح اول وقت خود را به بازار تهران رساندم، پس از دیدار با چند نفر از کسبه که طرف حسابم بودند، از یکی از آنان سراغ آقای راشد را گرفتم. در همان لحظه در طرف دیگر بازار به کسی اشاره کرد که به ما نگاه می کرد، گفت آن آقا که به ما نگاه می کند، همسایه آقای راشد است، برو و از او سؤال کن.
من خود را به او رساندم و از او سراغ آقای راشد را گرفتم. او فوری با تلفن کنار دست خود شماره گیری کرد و سلام کرد و گفت آقای راشد یک نفر از شهرستان آمده و با شما کار دارد و بلافاصله گوشی تلفن را به من داد من سلام کردم و گفتم می خواهم شما را ببینم. فرمود اگر بخواهی در منزل مرا ببینی من ساعت ۵ بعد از ظهر در منزل هستم. آدرس را از همان آقا بگیرید و بیایید. می توانید تا نیمساعت دیگر برای دیدن من به مسجد سپهسارلار بیائید . من عرض کردم، در مسجد خواهم آمد.
با کسبه بازار خدا حافظی کردم و راهی مسجد سپهسالار ( شهید مطهری) شدم.
از خادم که درِ مسجد مشغول تمیزکاری بود، سراغ آقای راشد را گرفتم، گفت تا چند دقیقه دیگر از یک تاکسی آن طرف خیابان پیاده می شوند .
من منتظر ماندم تاکسی توقف کرد. او را دیدم. جلو رفتم سلام کردم. خود را معرفی کردم. مرا به حجره دعوت کرد. نشستم و شرح حال خود را از دوره جوانی در قبل از سربازی تا دوره سربازی، پایان دوره سربازی و تعهد به حضور در مسجد در ماه رمضان و ماجرای شب نوزدهم و اولین شنیدن سخنرانی و تحول و دگرگونی که در من صورت گرفت شرح دادم و گفتم حال خوشی که پیدا کرده ام و زندگی مبارکی را دریافت کرده ام را همه و همه را مدیون شما هستم و با این هدیه نا قابل، آمده ام از شما تشکر و قدردانی نمایم و در این لحظه شیرینی ها را جلو ایشان قرار دادم.
آقای راشد تشکر کردند و فرمودند: شما خودتان این زمینه و قابلیت و استعداد را داشته اید که با شنیدن آیات و احادیث متحول شده اید و راه را پیدا کرده اید. این قبیل سخنان را همه روزه همه افراد می شنوند ، اما. شما خودتان اراده کرده اید که مسیر زندگی خود را عوض کنید و خداوند این در خواست شما را تحقق بخشیده است. از خدا تشکر و سپاسگزاری کنید.سپس از من خواستند قدر این موهبت و هدایت الهی را بدانم و روز به روز در تهذیب اخلاق خود بکوشم.
بعد به من گفتند این شیرینی ها را که آورده اید بردارید، باز کنید، خودتان میل کنید و به دیگران هم بدهید. من چندبار شیرینی ها را پیش ایشان قرار دادم وگفتم این ها برای شما آورده ام که در منزل مصرف کنید. ایشان از من خواستند که چون برای من آورده اید و من مالک این شیرینی ها هستم به شما می گویم این شیرینی ها را باز کنید، به دو نفر که وارد حجره شدند، تعارف کنید. بعد به من گفتند به آن باغبان هم که در باغچه مقابل حجره، کار می کند تعارف کنم و همین طور بین دیگران پخش کنم و کام همه را شیرین کنم. تا شیرینی ها همه مصرف شد. این برخورد آقای راشد مرا بیشتر تحت تأثیر قرار داد. تصور من این بود که این هدیه کوچک مرا مخفی می کنند و به خانه می برند تا در خانه استفاده کنند.
این بود موضوع خالکوبی و بازگشت من به نماز و اسلام و آن هم اسلام به دور از خرافات، اسلام پاک و خالص!!
پس از این ماجری من هم سعی کردم همچون آقای حبیب الله مظفری، در مطالعات خود تجدید نظر کنم. لذاتصمیم گرفتم شب های جمعه از سخنرانی های آن دانشمند ارزنده استفاده کنم.
پس از مدتی ضبط صوتی تهیه کردم و سخنرانی های شب های جمعه ایشان را ضبط می کردم و در طول هفته از آن بهره مند می شدم که تعدادی از آن سخنرانی ها را هنوز ( سال ۱۳۹۸) دارم
من هم مثل آقای مظفری به واقع نسبت به زندگی به طور نسبی دید روشن تری پیدا کردم با حقیقت زندگی بیشتر آشنا شدم.
دانستم خداوند که جهان هستی را آفریده، قوانین ثابت و لایتغیری را بر جهان حاکم کرده که تخلف پذیر نیست. قوانین الهی براساس فطرت و حقیقت درونی ما تنظیم شده و هرکس بتواند در سایه خدا زندگی کند رستگار خواهد شد.
هر کس قوانین الهی را زیر پا گذارد از راه راست منحرف شده و زندگی خود را با دست خود دچار سقوط می کند.
من برای خود از بس شیفته سخنرانی های او بودم سراغ سخنرانی های سال های پیشین او رفتم و مجموعه سخنرانی های او را پیدا کردم و در کنار دست خود قرار دادم و یکی از منابع مهم و کتاب های ارزنده ای که گردآوری کرده ام همین سخنرانی های اوست .

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی