خاطرات دکتر قاسم غنی(۱)

دکتر قاسم غنی
(۱۲۷۰ ش سبزوار -۱۳۳۱ اکلند سانفرانسیسکو)

ورود به بیروت و آغاز تحصیل
در سال ۱۲۹۲ به مدرسه‌ی سن ژوزف رفتم پس از امتحان به من راهنمائی شد که وارد مدرسه ئی شوم که مدرسه‌ی تهیه طب نامیده می‌شد. رئیس این مدرسه‌ی تهیه مردی بود به نام پر پاسکال. او به دقت مرا امتحان کرد و گفت باید در سال آخر آن مدرسه یک سال درس بخوانم و خود را مطابق برنامه برای امتحان مسابقه‌ی ورود به مدرسه‌ی طب تهیه کنم، خلاصه وارد شده و مشغول درس شدم. چند نفر اباء الیَسوعییّن معلمین بودند، اباء الیسوعییّن نوعاً مردمان بسیار فاضل و دانشمندی هستند که همه‌ی عمر را به تحصیل و مطالعه گذرانده‌اند روحانی و خوب هم هستند. البته در تعلیم ادبیات و علوم معقول، آن آزادی را در تعلیمات ندارند. فلسفه و فکر و قلم تابع مذهب است. پاسکال پیرمرد رئیس مدرسه معلم نجوم هم بود.
هفته ئی دو روز یکی صبح شنبه و دیگری یکی از ایام دیگر یک ساعت هیأت درس می‌گفت روزهای یک شنبه هم توصیه می‌کردند به کلیسا برویم.
وقتی صبح شنبه در درس هیأت از قوه‌ی جاذبه‌ی ارض و قانون ثقل و اصول نیوتون سخن گفت و با حرارت تمام در شرح و بسط وافی این مسائل را مدلل ساخت و با براهین علمی روشن کرد فردا که یک شنبه بود خود او در کلیسا از صعود مسیح به آسمان و معراج گفت و وعظ کرد.
من شاگرد کنجکاوی بودم و در درس‌ها عمیق بودم عطش یاد گرفتن در من زیاد بود. دفعه ئی که بعد از یک شنبه‌ی روز درس هیأت بود و عادةً بعد از اتمام درس به سؤالات و اشکالات شاگردان جواب می‌گفت مقابل میز او رفته گفتم:
“ابونا سؤالی دارم شما روز شنبه‌ی گذشته با ادله‌ی متقنه ی ریاضی و فیزیکی قوانین ثقل و جذب و انجذاب و قوانین نیوتون را شرح دادید و ثابت کردید و من فهمیدم و قبول کردم، روز یک شنبه مخالف آن قوانین در کلیسا می‌گفتید که مردی با جسد مادی و فی‌المثل هفتاد و هشتاد کیلو گرم وزن دو روز بعد از مرگ قیام کرده و به آسمان رفته است مطابق کدام یک از این قوانین این را بپذیرم، آسمان کجاست و مدتی مرتباً هی می‌آمده و به شاگردان خود ظاهر می‌شده و دوباره به آسمان می‌رفته. این دو موضوع هر دو را شما می‌گویید حالا من که نوآموزم تکلیفم چیست آیا حرف‌های روز شنبه را قبول کنم یا حرف‌های روز یک شنبه را که متناقض با آن است.”
پاسکال می‌گفت:
” بلی من هم به حرف‌های روز شنبه‌ی خود معتقدم و هم به حرف‌های روز یک شنبه و هیچ تناقضی ندارد، من مثل این که در مغزم دو قسمت متمایز داشته باشم در یک قسمت علم و معتقدات علمی خود را ذخیره کرده‌ام و در قسمت دیگر دین و معتقدات مذهبی را. منطق این و منطق آن و نحوه‌ی ادراک این با چگونگی فهم آن به کلی از هم جدا است و مزاحمتی با هم ندارد.”
**************
در مدرسه‌ی ژزویت ها فائده ی زیاد بردم. برنامه‌ی منظم و مرتبی داشتند. من هم اطلاعاتم نواقص بسیار داشت خیلی درس می‌خوانم خوب گوش فرا می‌دادم خوب یادداشت‌های لازم بر می‌داشتم. ساعات طولانی مطالعه می‌کردم به جز چند ساعت خواب تمام وقت و حواسم صرف درس بود.
در نزدیکی مدرسه در خیابان فرن الشباک در منزل یک نفر دَروز، اطاقی اجاره کرده بودم که صبحانه‌ی مرا هم می‌دادند و اسباب و اثاثیه‌ی آن اطاق عبارت از تخت خوابی بود و یک دانه صندلی و چراغ نفتی و یک ابریق آب و یک گیلاس و بس.
اطاق تاریک و مرطوبی هم بود ولی صاحب منزل بسیار مهربان بود. ” دَروز” ها، یک نوع محبتی به ایرانی‌ها دارند و این طائفه نوعاً مردمان خوبی هستند، از طوایف مرموز اسلامی و از غلاة محسوبند. صبح که از منزل می‌رفتم به مدرسه ظهر و شام در رستوران‌های همان حول و حوش غذا می‌خوردم، آن وقت بیروت بسیار ارزان بود و معاش بسیار فراوان و ساده بود.
خلاصه آن سال به این کیفیت درس خواندم. در مسابقه یک صدو شانزده نفر داوطلب بودیم از آن سی و دو سه نفر پذیرفته شدند و من در عداد چند نفر اول بودم.
در پائیز وارد سال اول طب مدرسه‌ی فرانسوی یعنی فاکولته ی طب اونیورسیته ی سن ژوزف شدم و نهایت شوق را داشتم که حالا دیگر شاگرد مدرسه‌ی عالی هستم. مخفی نماند که تحصیل طب را خودم انتخاب کردم به اضافه کنجکاوی در مباحث علمی به تدریج در من پیدا شده بود بین علوم مختلفه هم با آن که تجارب زیادی نداشتم با این حال طب را انفع شمردم زیرا علوم دیگر از قبیل مهندسی و امثال آن در ایران مصرفی نداشت. به هر حال عزم جزم کردم که طب بیاموزم و همیشه خوش وقت بوده‌ام که این انتخاب را کردم. طب هم علم است هم فن، جنبه‌ی علمی دلکشی دارد و جنبه‌ی صناعتی و فنی مفیدی. در محیط ایران هم بهترین وسیله‌ی خدمت به خلق است.
به هر حال با کمال شور و شوق به تعلم در مدرسه‌ی طب پرداختم. در همان نزدیکی مدرسه که در اواخر همان خیابان فرن الشباک بود اطاقی کرایه کردم ولی سه هفته بیش نگذشت که دولت عثمانی که آن وقت لبنان از ایالات تابعه‌ی آن بود وارد جنگ عمومی اول شد و متفق با آلمان شد و مدرسه‌ی فرانسوی طبعاً بسته شد و فرانسوی‌ها و اباء الیسوعییّن همه کوچ کردند و به فرانسه رفتند و من سرگردان و حیران ماندم. بیشتر ایرانیان مقیم بیروت یعنی شاگردان مدارس مختلف از راه حلب و بغداد به ایران برگشتند. بعضی‌ها به جاهای دیگر رفتند من اصراری داشتم که به هر نحوی هست در بیروت بمانم و به تحصیل ادامه دهم زیرا قطع داشتم که اگر به ایران برگردم دیگر کار بسیار مشکلی خواهد بود که مرا دوباره برای تحصیل به خارج بفرستند.
مدرسه ئی که ممکن بود در آن جا تحصیل کنم جامعه‌ی آمریکائی بیروت بود که مدارس مختلف داشت از جمله مدرسه‌ی طب بسیار معروفی داشت با معلمین بسیار دانشمند و مریض خانه‌ها و مؤسسات و ضمائم مدرسه‌ی طب، اما اشکال در این بود که تعلیمات در دانشگاه آمریکائی به زبان انگلیسی بود و من انگلیسی نمی‌دانستم. قریب یک هفته به حدی غم زده و متألم بودم که به وصف نمی‌آید. تمام آرزوهای من خرد شده بود و با کمال حسرت به دنیا می‌نگریستم. بالاخره با راهنمائی برادران دهقان‌ و آقای عزیز الله بهادر رحمة الله علیه به مدرسه‌ی آمریکائی مراجعه کردم و نزد دکتر هوارد بلیس رئیس دانشگاه که فرانسه خوب حرف می‌زد رفتم و مشکل خود را با او در میان نهادم. به اوراق مدرسه‌ی فرانسوی من مراجعه کرد و با کمال دلسوزی و حسن توجه همه‌ی مشکلات مرا در نظر گرفت و گفت کار شما بسیار روشن است شما شاگرد طب رسمی هستید یعنی امتحان ورودی سال اول طب را داده با نمره‌ی خوب پذیرفته شده سه هفته هم در کلاس اول طب مشغول تحصیل بوده‌اید بنابراین بدون هیچ امتحان و زحمتی در سال اول طب مدرسه‌ی ما می‌توانید وارد شوید، تنها اشکال در این است که در آن جا تعلیم به زبان فرانسه بوده و در این جا انگلیسی است. اگر شما زبان انگلیسی می‌دانستید الآن یکسره وارد کلاس اول طب می‌شدید ولی چون انگلیسی نمی‌دانید باید این زبان را بیاموزید و امتحان بدهید و امتحانی که می‌دهید باید معادل با تحصیلات متوسطه باشد یعنی همان مقدار که هر داوطلب مدارس عالی باید بداند. شما هر وقت زبان را امتحان بدهید وارد مدرسه خواهید شد. شما یک سال تمام در جلو دارید بپردازید به آموختن زبان و چون فرانسه می‌دانید شاید در یک سال بتوانید از عهده‌ی امتحان برآیید. چون در آن سال به واسطه‌ی بسته شدن مدرسه‌ی فرانسوی عده‌ی زیادی امثال من بودند که می‌خواستند وارد دانشگاه آمریکائی شوند و همه همین مشکل زبان را داشتند. دانشگاه آمریکائی کلاس مخصوصی برای تعلیم زبان انگلیس باز کرد. در این کلاس با سبکی که باید به یک دسته شاگردان اکابرِ مدرسه دیده‌ی داوطلب مدرسه‌های عالی تعلیم بشوند زبان را تعلیم می‌دادند. من در همان مجلس عزم جزم کردم و بدون تردید وارد آن کلاس مخصوص شدم و فوری اسباب و اثاثیه‌ی مختصری را که داشتم به این محله نقل داده. صاحب منزل هم یک نفر عرب بیروتی به نام جورج بود که در طبقه‌ی پایین با زن و مادر خود منزل داشت و در آن نزدیکی دکان بقالی داشت. در آن کلاس مخصوص تعلیم زبان انگلیسی مدرسه، روزی شش کلاس مختلف داشتیم یعنی شش ساعت مرتب در کلاس درس داشتیم و با زحمت زیادی که می‌کشیدیم در ظرف چند هفته شروع به خواندن کتب مختلف کردم شب و روز می‌خواندم و به کتاب لغت مراجعه می‌کردم تا آن که از اواسط سال کتب کلاسی و امثال آن را شروع به خواندن کردم همه‌ی اهتمامم این بود که در پائیز سال بعد که موقع افتتاح مدرسه‌ی طب است از عهده‌ی امتحان مدرسه‌ی طب برآیم والا ناگزیر می بایستی یک سال دیگر صبر کنم زیرا دو هفته بعد از افتتاح رسمی مدرسه‌ی دیگر شاگردی ممکن نبود پذیرفته شود. کم تر سالی در عمرم به آن شدت درس خوانده و ممارست کرده‌ام و کم تر سالی به آن اندازه چیز خوانده‌ام. همه چیز می‌خواندم زیرا هر چه به انگلیسی می‌خواندم برای من فرق نمی‌کرد موضوع مهم نبود اساس مهم ان بود که بخوانم و بیش تر به زبان آشنا شوم. بالاخره در پائیز ۱۹۱۵ میلادی (۱۲۹۴ شمسی) امتحان زبان داده و پذیرفته شدم و وارد مدرسه‌ی طب شدم.
این سال یکی از بهترین سال‌های عمرم محسوب است از هر جهت خوش وقت بودم اولین احساسم کسی بود که در یک مبارزه‌ی سختی فاتح بیرون آمده باشد و بر مشکلی غلبه یافته باشد این‌ها از نظر وسیع دنیائی مسائل بسیار کوچکی است ولی در حیات یک نفر بسیار مهم است و یک فرد به خودی خود دنیائی است و دنیای درونی او مرکب از همین سوانح است. امر استثماری داخلی درونی است ربطی به دنیای خارج و نظر سایرین ندارد. بنابراین برای خود من بسیار مهم است در عین حالی که تصدیق دارم که از نظر وسیع عمومی کَاَن لم یکُن است. به هر حال پس از نومیدی و یأسی که بعد از بسته شدن دانشگاه فرانسوی بیروت بر من غلبه یافت و پس از چند روز مبارزه با خود و انواع و اقسام فکرها و مشاوره‌های ذی‌قیمت با سه نفر رفیق شیرازی عزیزم و تصمیم جدی و اکید به آموختن زبان انگلیسی و همت کردن به آموختن زبان انگلیسی و آن همت فعالیت و شور و زحمت و موفقیت در امتحان حالا جوانی شده بودم با اتکال به نفس و اعتماد به خود و بک نوع حس احترامی به خودم که روحاً مرا بسیار خرم و نشیط داشت. معاشرین منزل من ( برادران دهقان و عزیز الله خان بهادر) هم حکم سه نفر فرشته‌ی رحمت الهی را داشتند و من از این باب خدا را شکر می‌کنم، هم نشینی مقبلان چون کیمیا است. مصاحبت آن‌ها تأثیر اخلاقی عمیقی در من داشت و دارد زیرا آن رشته و دوستی صمیمی دیگر گسیخته نشده و در پایان هر سال بهتر و بیشتر از سال پیش شد و ادامه یافته است.
با یک دنیا شوق و شور مشغول کار شدیم با تحقیق از این و آن اطلاعاتی از آشپزی به دست آوردم و در عمل گاهی سوخت، و گاهی پر آب شد گاهی خام از کار در آمد یک وقت زیاد شور یک وقت زیاد کم نمک تا بالاخره به تجربه میزان به دستم آمد. قوت غالب ما که از روی عادت آن را تهیه می‌کردم عبارت بود از مقداری گوشت، سیب زمینی، پیاز، گوجه فرنگی و لوبیای سبز که با مقداری آب در دیگ آلومینیومی ریخته قدری فلفل و نمک بر آن افزوده روی آن ماشین نفتی می‌گذاشتم و به اندازه‌ی معینی فتیله‌ی آن چراغ را روشن می‌کردم این کار را صبح ساعت ۷ تا ۸ می‌کردم و بعد صبحانه ئی خورده به مدرسه می‌رفتیم ظهر بر می‌گشتیم. عبدالحسین دهقان ظروف را می‌شست، علی محمد دهقان سفره را می‌انداخت و بشقاب و لوازم خوردن را مرتب می‌کرد، عزیزالله خان بهادر نان و ماحضر و سبزی و پنیر و میوه را از بیرون خریده می‌آورد و آن غذا را با اشتها و خوشحالی زیاد می‌خوردیم یعنی نصف آن را ظهر می‌خوردیم و نصف را برای شب نگاه داشته شب گرم می‌کردیم و می‌خوردیم و باز چیزهای حاضری از قبیل ماست و پنیر و حلوا و میوه و غیره را کمک آن قرار می‌دادیم.
اگر از من بپرسند لذیذترین و گواراترین غذاهائی که در عمرت خورده ای کدام است بدون تردید و سرگردانی خواهم گفت همان غذائی که در ظرف آن سال خود تهیه می‌کردیم و خود می‌خوردیم، به حدی خوش و خرم و خندان بودیم که حدی بر آن متصور نبود. فوق‌العاده مرتب و منظم بودیم به محض آن که غذا خورده می‌شد هر یک کار محول به خود را انجام داده و اطاق به خود می‌رفت و به درس و مطالعه می‌پرداخت. هر کسی مواظب بود طوری بدون سر و صدا رفتار کند که رفیقش در زحمت نباشد، حکم چهار برادر متحد متفق علاقه‌مند به یک دیگر را داشتیم، دو سه کتاب فارسی از قبیل کلیات سعدی و دیوان خواجه حافظ هم داشتیم.
طولی نکشید که در بیروت آثار کمی آذوقه و خوراک پیدا شد همه چیز را حکومت ضبط کرد. امپراتوری بزرگ ترکیا سر تا سر آن غرق در جنگ بود راه دریا بر آن‌ها بسته شده بود و آلمان و اطریش دو دولت متحد آن‌ها هم از نظر مواد خوراکی به آن‌ها محتاج بودند. حکومت عثمانی به سرداری احمد جمال پاشا وزیر بحریه ی عثمانی جبهه‌ی حمله به مصر ترتیب داد و جمال پاشا فرماندهی کل قوای عثمانی در سوریه و فلسطین شد. روز به روز آثار جنگ بیش تر آشکار می‌گردید و مردم به وحشت می‌افتادند. یک عده تجار مخصوصاً مسیحی و یهودی هم سر گرم احتکار و مکیدن خونِ مردم شدند.
حاصل آن که در ۱۹۱۵ از یک طرف آذوقه ئی که در منزل داشتیم تمام شد از طرف دیگر همان چیزهای حاضری از قبیل میوه و شیر و ماست و سبزی و حلوا و امثال آن در بازار آزاد کمیاب بود و به زحمت به دست می‌آمد. این است که شاگرد داخلی مدرسه شدیم و منزل را رها ساخته در داخل مدرسه اطاق گرفتیم. مدرسه‌ی آمریکائی بیروت که ماها بار گردنش شده بودیم به همه‌ی ما پول قرض می‌داد که در مقابل به دلار سند می‌گرفت که پس از جنگ و باز شدن راه بپردازیم، اما مدرسه خیلی صرفه‌جوئی رفتار می‌کرد.
مدت چهار سال تمام، قند و شکر نبود و شیر و چای و قهوه را تلخ می‌خوردیم من وقتی در لبنان یک رطل(کم تر از دو کیلو) شیره‌ی انگور خریدم به یک لیره‌ی طلای عثمانی و در بیروت با تشریفاتی گاهی رفقای خاص الخاص را دعوت می‌کردیم که قدری از آن را با نان بخوریم و این از سوانح مهمه ی عمرمان محسوب می‌شد. همین زندگی با قناعت طلبگی بیش تر محرک شده بود که بهتر و بیش تر به درس بپردازیم من در همه‌ی کلاس‌ها از شاگردان درجه اول کلاس بودم به طوری که در امتحانات نهائی و امتحانات(ژوری) با حضور هیأت قضاة در بسیاری از موارد معلم موضوع مرا بی نیاز از امتحان دادن می‌دانست.
خوراک مدرسه خیلی خوب نبود البته راه شکایت هم باز نبود برای این که مدرسه هر چه می‌توانست و مقدور بود به زحمت تهیه می‌کرد. مدرسه می‌بایست در آن قحطی و در آن سختی که حکومت ترک‌ها داشت و مخصوصاً به آمریکائی‌ها به چشم عداوت می‌نگریستند یومیه‌ی خوراک و مایحتاج تقریباً پنج هزار نفر را تهیه کند یعنی تقریباً هزار نفر شاگرد پانصد نفر خادم و کارکنان اونیورسیته، قریب دو هزار تخت خواب در مریض خانه‌های شهر و بیرون داشت، متجاوز از دویست سیصد خانواده زن و مرد آمریکائی پروفسور و معلم و طبیب و خانواده‌های آن‌ها، این است که شاکر بودیم.
سال ۱۹۱۵ را به این شکل در مدرسه گذراندیم و خوشی ما در همان پیشرفت تحصیل بود که در آن ایام مظلم جنگ ما زندگی معنوی مرتبی داشتیم.
در سال ۱۹۱۶ به زحمت و دغدغه‌ی فکری غریبی مبتلا شدیم و آن این است که ایرانیان مقیم عثمانی که قابل خدمت سربازی هستند در صفوف عساکر عثمانی وارد جنگ شوند.در بیروت عزمی بیک والی ترک سوریا (آن وقت لبنان هم جزوی از سوریا بود) فهرست اسامی ایرانیان را از قنسول ایران و از جمله از مدرسه‌ی امریکائی بیروت طلبیده بود. مدرسه خیلی تعلل و طفره داشت. در مرحله‌ی اول سفیر آمریکا در اسلامبول به نام حفظ دول صغیر پروتست کرده بود و متوقف ماند ولی چند ماه بعد که روابط آمریکا با عثمانی قطع شد دیگر پناهگاهی نبود مدرسه هم کاری نمی‌توانست بکند. ما شاگردان ایرانی جرأت این که از در مدرسه پا بیرون بگذاریم نداشتیم که مبادا پلیس عثمانی ما را به نظام وظیفه جلب کند. بسیار نگران بودیم آب سردی بر آتش تحصیل و نشاط طلبگی ما زده شده بود.
در این بین مِن حیث لا یحتسب پیش آمدی شد که سبب نجات ما ایرانیان شد و از آن زحمت رهائی یافتیم و افتخار جنگ در صفوف عثمانی برای ما حاصل نگردید. مثلی است در ایران که می‌گویند:
” به عشق عمر مفت و مجانی توی چاه عمیق برو و برای ما مار بیاور”
تقاضای دولت علیه عثمانی و خلافت اسلامی آن روز هم برای مردم شیعی مذهب ایران مصداق همان گفته‌ی طعن آمیز ایرانی بود.
و اما پیش آمدی که سبب نجات ما شد این است که: یکی از پاشاهای عثمانی به نام اصغر پاشا در دمشق شام بغتةً مریض می‌شود و مرضش به شکل خطرناکی در می‌آید. یک نفر دکتر آلمانی نظامی که در قشون آلمان رتبه‌ی سرتیپی داشت با دکتر فخرالدین پاشا که در آن وقت از اطبای امراض داخلی نمره‌ی اول اسلامبول به شمار می‌رفت هر دو در شام به معالجه‌ی اصغر پاشا می‌پردازند و مرض او را ظاهراً اورمی و مسمومیت از کلیه و امثال آن تشخیص می‌دهند و هر مشکلی در کار بوده که به تشخیص صحیح نمی‌رسند سبب شده که نسبت به مریض اظهار یأس می‌کنند. احمد جمال پاشا دیکتاتور مطلق که در آن وقت شخص اول این حدود و فرمانرمای مستبد مطلق بود نهایت علاقه‌ی دوستی را به اصغر داشت. در آن عالم نومیدی به او می‌گویند که دکتر هاریس گراهام پروفسور امراض داخلی دانشگاه آمریکائی داخلی بیروت که طبیب مجرب معروفی است و سال‌ها است در بیروت پروفسور است و در امراض این حدود تخصص و معروفیت دارد خوب است برای معالجه طلبیده شود (پروفسور گراهام اصلاً کانادائی بود و انگلیسی محسوب می‌شد). جمال پاشا در آن ایام از انور پاشا وزیر جنگ عثمانی دستور داشت که انواع مضیقه را برای آمریکائیان بیروت تهیه کنند و از هر باب سختی کند، آذوقه‌ی آن‌ها را کم تر بدهد تا بدون این که رسماً مدرسه‌ی آمریکائی را ببندند خود آن‌ها مجبور شود مدرسه‌ی خود را بسته و از بیروت بروند. از جمله این زحمت‌ها یکی این بود که جمال پاشا درست در همان ایام نسبت به چند نفر اساتید مدرسه که کانادائی و انگلیسی بودند حکم کرده بود که باید از بیروت هجرت کرده و به داخله ی سوریا بروند و در سواحل بحرالروم نمانند و آن چند نفر عبارت بودند از دکتر واتسون سمیت انگلیسی دکتر دری انگلیسی رئیس مدرسه‌ی دندان سازی دکتر و بستر کانادائی و دکتر هاریس گراهام کانادائی. خلاصه در همین گیرودار پبود که مرض اصغر پاشا شدت یافت و جمال پاشا از روی استیصال، مجبور شد، همین گراهام را برای معالجه‌ی رفیقش بطلبد.
خلاصه آن که جمال پاشا مستأصل مانده تلگرافی به رئیس دانشگاه آمریکائی مرحوم دکتر هاروارد بلیس کرد که پروفسور گراهام برای معالجه‌ی مریض من فوری به شام بیایند و نیز تلگرافی به عزمی بیک والی بیروت دستور داده بود که اتومبیل در اختیار گراهام گذاشته وسائل حرکت فوری او را تهیه کند. گراهام فوری رفت و در سه ساعت بعد به شام می‌رسد و چون مریض را معاینه می‌کند می‌گوید مریض مبتلا به مالاریای ردی است. دو نفر طبیب اصغر پاشا با او مباحثه‌ی علمی می‌کنند و آن طبیب آلمانی به طور تعرض می‌گوید شما معتقدید که من مالاریا را قادر به تشخیص نیستم گراهام می‌گوید البته شما قادرید ولی این رقم مالاریا را محتمل است ندیده باشید. جمال پاشا که حاضر بوده می‌گوید شما از نجات مریض اظهار یأس کرده‌اید بگذارید دست او باز باشد و معالجه کند.
گراهام ۲۵ سانتی گرام جوهر گنه گنه ی وریدی تزریق می‌کند و داروهای مناسب تقویتی نیز تزریق می‌کند در ظرف سه چهار ساعت انژکسیون ها را تکرار می‌کند و مریض رو به خوبی می‌آید و هوش و حواس می‌یابد، خلاصه دو روز ماند و مریض را نجات داد.
برای جمال پاشا این معالجه معجزه آسا جلوه کرده و گراهام را مظهر عیسای روح بخش شمرد. این پیش آمد سبب شد که جمال پاشا به کلی نظرش نسبت به آمریکائی‌ها و دانشگاه آن‌ها تغییر کند و در مقابل دستورهای اکید انور پاشا از اسلامبول به دفاع از آن‌ها برخاست و به اسلامبول گفت خلط مبحث نباید کرد این‌ها آمریکائی و کانادائی هستند ولی امروز به ما خدمت می‌کنند و صدها نفر طبیب‌های دیپلمه‌ی همین مدرسه امروز در صفوف جنگ به ما می‌رسند. گراهام برگشت و دوباره به تدریس و کارهای مریض خانه ئی خود پرداخت و ما شاگردان در آن وقت ندانستیم گراهام کجا بوده و چه کرده. مجملاً معروف بود که برای معالجه مریضی از اکابر ترک‌ها رفته بوده است. چند روز بعد جمال پاشا که دائماً در سوریه و لبنان و فلسطین حرکت می‌کرد به بیروت آمد.
مقارن ساعت ۱۱ صبح بود که من مرحوم دکتر بلیس را دیدم با لباس رسمی و کلاه سیلندر به سرعت می‌گذرد چون مرا دید نزد خود خواند و با عجله ئی که داشت گفت می‌روم به دیدن جمال پاشا و راجع به شما شاگردان ایرانی و زحمت سربازی که می‌خواهند برای شما پیش آوردند مذاکره خواهم کرد. شما در حدود ظهر در مقابل منزل منتظر باش تا برگردم و به تو بگویم نتیجه‌ی ملاقات من چه شد که به سایر شاگردان ایرانی ابلاغ کنی. در اطراف منزل رئیس مشغول گردش شدم تا در حدود ظهر رئیس برگشت گفت با جمال پاشا صحبت کردم زیر بار نمی‌رفت گفتم این‌ها ایرانی هستند و به مدرسه سپرده شده‌اند گفت حالا هم شما آن‌ها را به من بسپارید آن‌ها با عثمانی مصالح مشترک دارند. گفتم این‌ها از وطن دوراند و مخارج و زندگی آن‌ها با مدرسه است گفت من تعهد می‌کنم که تمام زندگی آن‌ها را اداره کنم و هر یک در کار مناسبی در جبهه‌های جنگ به کار گماشته شوند باز اصرار کردم که مقتضی است این‌ها درس‌های خود را تمام کنند فعلاً این‌ها نه سرباز ساده‌اند نه کار صاحب منصب از آن‌ها ساخته است. بالاخره در پایان مذاکرات گفت فکری می‌کنم امروز عصر ساعت چهار بعد از ظهر که به دیدن شما به مدرسه می‌آیم جوابم خواهم گفت بعد رئیس فرمود که امروز ساعت چهار بعد از ظهر جمال پاشا برای دیدن مدرسه می‌آید و در سالن مدرسه پذیرائی رسمی می‌شود. ساعت ۵ برای صرف چای به منزل من می‌آید که پروفسورها و خانم‌هایشان هم حاضر خواهند بود شما بروید یک نفر ایرانی که سناً از همه‌ی شماها بزرگ تر باشد انتخاب کنید و عریضه ئی به زبان ترکی راجع به استدعای معافیت بنویسید و به خط ایرانی خوب حاضر کنید، ساعت پنج آن ایرانی بیاورد به منزل من وقتی که مجلس چای هست به او تقدیم کند تا من هم مذاکره نموده بلکه قراری بدهیم که شماها راحت شوید. من فوری رفتم رفقای ایرانی را جمع کردم و بشارت دادم که باب امیدی باز شده است فوراً شرحی نوشتیم که پروفسور هاروتونیان ارمنی که پروفسور زبان ترکی بود ترجمه کرد و مرحوم عزیز الله بهادر که در نستعلیق بسیار خوب می‌نوشت به خط بسیار زیبا نوشت. مضمون عریضه این بود که ما جماعت محصلین ایرانی جامعه‌ی آمریکائی کاملاً واقفیم که حکومت عثمانی برای دفاع از مشروع مقدسی وارد جنگ شده (عثمانی‌ها در آن جنگ اعلان جهاد هم داده بودند و انور پاشا ردا و عبای پیغمبر و موی پیغمبر و دیگر اشیاء متبرکه منسوب به پیغمبر را با خود برداشته به همه‌ی ممالک اسلامی یعنی ایالات تابعه‌ی عثمانی با خود برد و فتوای جهاد دادند) و آن منظور، منظور مشترک همه‌ی مسلمانان از جمله ایرانیان است ولی ما استدعا داریم که چون تحصیلاتمان ناقص است اجازه داده شود تحصیلات خود را تکمیل کنیم تا در خدمت به این منظور با شایستگی بیش تری بتوانیم خدمت کنیم، مفاد عریضه این بود. خود مرحوم عزیز الله بهادر هم که سناً از همه‌ی ماها بزرگ تر بود مأمور شد حامل نامه باشد. خدا بیامرزد مرحوم بهادر شایستگی‌های دیگر هم داشت بسیار مؤدب بود آداب معاشرت می‌دانست قیافه‌ی نجیب جذابی داشت.
آن روز مرحوم دکتر بلیس که آیتی از دهاء و عقل و حسن تدبیر بود و یکی از بلیغ‌ترین و فصیح‌ترین خطبائی بود که من در عمر دیده‌ام حتی با قوت قلب می‌توانم بگویم که من تا به حال در همه‌ی جاهائی که بوده‌ام و در پارلمان‌ها و سناهای ممالک مختلف که به عنوان دیدن رفته‌ام و در مجالس بین‌المللی که عضویت داشته‌ام هیچ خطیب و سخنوری که بتوانم بر او ترجیح داده باشم ندیده‌ام. در ادای سخن سحر کرد و جمال پاشا را مسحور و فریفته ساخت. تمام چیزهائی را که باید در یک سخنور جمع باشد خداوند به او داده بود. دکتر هاروارد بلیس دکتر در فلسفه و علوم ادبی بود ادبیات خوب می‌دانست اطلاعات و معلومات عمومی بسیار وسیعی داشت خیلی چیز خوانده بود و خوب در حافظه داشت حضور ذهن غریبی داشت صدای بسیار موزون و مطبوعی داشت به اصطلاح معمول دهانش گرم بود. قیافه‌ی بسیار گیرای جذابی داشت مخصوصاً دو چشم بسیار مؤثر نافذ غریبی داشت، سبیل داشت ریش می‌تراشید و بسیار بلند و رسا و خوش قامت بود. حرکات بسیار موزون و متناسبی داشت حرکات دست و انگشت‌های او مؤثر بود گاهی با یک حرکت انگشت مثل آن که سیاله ی الکتریکی را به کار بیندازند در مستمع مؤثر می‌شد. گاهی تمام بدنش در حرکت بود و مثل آن بود که تمام وجود و هستی، او به کمک زبانش برخاسته باشد که مافی الضمیر او را به نحو فصیح تر . رسا تری بیان کنند. اضافه بر این مطلب داشت، حرفش عبارت از یک سلسله الفاظ پر طنطنه نبود. از حیث معنی شاهکار به شمار می‌رفت رعایت همه‌ی قواعد بلاغت را می‌کرد. اضافه بر همه‌ی این‌ها متجاوز از سی سال زندگی او به نطق و خطابه گذشته بود و در این کار مسلط و ورزیده بود و با قوت قلب یک نفر استاد مسلط و محیط از جا بر می‌خاست.
چون آن روز در زندگی ما، بعد از آن همه دغدغه و سرگردانی و تلگراف‌های میان خالی” اقدامات مجدانه به عمل خواهد آمد اسلامبول” روز گشایش و حصول امیدواری بود روز مهمی به شمار است، من جزئیات صحبت دکتر بلیس را تا جائی که به خاطر دارم در این جا نقل می‌کنم و حقیقةً برای خودم مسرت آور است که آن روز را متذکر شوم.
دکتر بلیس در صندلی وسط که صندلی ریاست است قرار داشت و احمد جمال پاشا در کرسی دست راست او و سایرین از همراهان او و ژنرال‌های عثمانی و پروفسورها و اساتید علی قدرِ مراتِبهم در صف اول و بعد در صفوف دیگر در روی صحنه‌ی سالن پذیرائی قرار داشتند. رئیس به پا خاسته رو به احمد جمال پاشا نموده گفت:
“جناب احمد جمال پاشا فرماندهی عالی کل قوای عثمانی در سوریه و فلسطین و جبهه‌ی مصر و وزیر بحریه ی دولت عثمانی کرسی که امروز شما را در بر دارد و شما بر آن قرار گرفته‌اید به پذیرائی بزرگان و معاریف معتاد است دفعه‌ی اولی نیست که در خود ژنرال و وزیر دیده باشد. این کرسی سال‌های سال است در این محل قرار دارد و هر صنف بزرگی را پذیرائی کرده ژنرال چون فلان و فلان و امیر چون فلان و فلان عالم چون فلان و فلان سیاستمدار چون فلان و فلان. امروز هم این صندلی معتاد به پذیرائی اکابر و معاریف بار دگر وزیر و ژنرالی را در خود می‌بیند ولی قطع دارم که اگر این کرسی می‌توانست به زبان ما راز خود گشاده دارد و یا ما قوه‌ی آن را داشتیم که زبان حال او را بفهمیم و بر اسرار درونی او واقف شویم کرسی امروز بر خود می‌بالید و خود را غرق در بزرگ‌ترین مسرّت‌ها و مفاخر می‌دید. همین کرسی معتاد پذیرائی وزیر و امیر با یک دنیا وجد و شعف می‌گفت امروز برای من روز مسرت و شادمانی بزرگ و مفخرت عظمائی است زیرا همه‌ی آن وزرا و امرا و اکابر و معاریف در ایام صلح و عادی در من قرار گرفتند ولی احمد جمال پاشا در بحبوحه‌ی جنگ بین‌المللی عالم سوز به این جا آمده، روزی که سربازان دولت آمریکا در میدان‌های جنگ حتی با دندان بَنای گلوی حریفان آلمانی خود فشار می‌آورند، و خون یک دیگر می‌ریزند و همه‌ی روابط بین آمریکا و ترکیا قطع شده در همین روز جمال پاشا به این جا قدم نهاده که درس بزرگی به شاگردان و دانش آموزان این مهد علمی بدهد و آن درس بزرگ این است که جنگ موجود، جنگ بین منافع مادی دو دسته متحارب است، جنگ بین مخالفت آراء و اهواء سیاسی دو دسته است جنگ بین فوائد تجارتی دو دسته ئی است که هر دسته حریصانه پای بند به فوائد یک طرفه‌ی خود هستند. جنگ بین قوای شیطانی حرص و آز است. علم عثمانی و علم آمریکائی با هم آشتی هستند حقیقت و علم و روحانیات در هر سرزمینی با هم متحد اند یکی هستند دوئیت نمی‌پذیرند قابل تفکیک نیستند. حقیقت تجزیه بردار نیست و جمال پاشا با آمدن خود آمده است این حقیقت را مجسم سازد درس عملی بدهد”. بعد رو به شاگردان نموده گفت:” برخیزید و به این کسی که این درس فراموش نشدنی بزرگ را به شما می‌دهد تعظیم کنید و تکریم نمائید. این درس را فرا بگیرید احمد جمال پاشا برای این که درس در ذهن شما قرار گیرد با فصیح‌ترین وسائل که نفس عمل است این درس را الآن می‌دهد.”
بعد رو با پاشا نموده شرحی گفت معلمین و اساتید را مخاطب ساخته از حقیقت و روح علم و معرفت سخن راند از هزار فیلسوف و بزرگ استشهاد کرد آن که در و دیوار را به حرکت در آورد.
جمال پاشا برای جواب به پا خاسته در حالی که از وجناتش پیدا بود تا چه پایه تحت تأثیر قرار گرفته و یک پارچه حال و احساس روحانی شده است به ترکی گفت:
” امروز یکی از سعادتمندترین روزهای دوره زندگی من است. من سربازم و با لباس یک نفر سرباز ترک در حالی که نشان سربازی ترک زینت دوش‌های من و شمشیر ترکیا را بر میان بسته‌ام با سادگی و صراحت و صداقت یک سرباز با صدای بلند اقرار و اعتراف می‌کنم که این مؤسسه یک مؤسسه‌ی روحانی فرهنگی است که برای خدمت به عالم انسانیت و بشر و مبادی عالیه تأسیس شده. من افتخار خود می شمارم که نام خود را در عداد خدمت گزاران این مؤسسه ثبت نمایم و آن را اشعار افتخار خود قرار دهم. امیدوارم شما شاگردان که مایه‌ی امید ما هستید موفق شوید و به نور علم و معرفت مشرق زمین را روشن و منور سازید از رئیس خواهش می‌کنم احترام و تقدیر مرا به افراد معلمین و اساتید این مدرسه ابلاغ نماید…”
نطق جمال پاشا را تندنویس می‌نوشت و همین که مجلس تمام شد آن را بر کاغذ بلندی پاک نویس نموده و به منزل رئیس که جمال پاشا در ساعت پنج در آن جا به چای دعوت داشت بردند و به رئیس دادند. در محفل منزل رئیس در حالی که جمال پاشا محاط به معلمین و زنان و دختران آمریکائی بود دکتر بلیس نطق را به دست جمال پاشا می‌دهد و اظهار می‌دارد که از این روز تاریخی باید یادگار نفیسی در کتاب خانه‌ی مدرسه باقی بماند و نفیس‌ترین اثر نطق پاشا است و برای این که بر قیمت تاریخی آن افزوده شود باید به امضای پاشا موشح شود. پاشا آن را امضا کرد بعد رئیس عکس این نطق را در چند هزار نسخه تهیه کرد و به همه و همه جا داد و فرستاد و در واقع حُسن سیاستی بود که سند کتبی در دست باشد که یک وزیر و امیر ترک تصدیق کرده که این مدرسه مؤسسه‌ی روحانی و معرفتی است و بس و خود او به خدمت گزاری آن مفتخر است که دیگر هر ترک بی سر و پائی قدرت معارضه با مدرسه نداشته باشد. بعد مرحوم بهادر عریضه ئی را از طرف محصلین ایرانی به دست پاشا می‌دهد پاشا کاغذ را می‌خواند و خیلی از خط و انشا و مضامین آن خوشش می‌آید بهادر را نزدیک می‌طلبد به او دست می‌دهد و در حالی که دست او در دست نگاه می‌دارد می‌گوید:” برو از طرف من به افراد ایرانیان محصل این مدرسه دست بده و اطمینان بده که آن‌ها فرزندان روحانی عزیز منند، من بسیار از روح این مکتوب خوشم آمد بگو با کمال دل گرمی و اعتماد به من درس بخوانند و در تکمیل خود بکوشند امیدوارم در آینده به خدمات بزرگ موفق شوند.”
چون بهادر آمد و بشارت عظیمی را برای ما شاگردان که در مقابل منزل رئیس چون گوش روزه دار بر الله و اکبر چشم امید به در خانه‌ی رئیس دوخته بودیم آورد وجد و مسرتی حاصل کردیم که کم تر در عمرم نظیر آن را داشته‌ام. خلاصه به برکت یک معالجه‌ی به جای دکتر گراهام و سحر بیان دکتر بلیس ما ایرانیان و یک کلنی پنج هزار نفری از همه‌ی آفت‌ها رهائی یافتیم.
برگرفته از کتاب یادداشت های دکتر قاسم غنی – به کوشش دکتر سیروس غنی

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی