خاطرات دکتر قاسم غنی(۲)

دکتر قاسم غنی
(۱۲۷۰ ش سبزوار -۱۳۳۱ اکلند سانفرانسیسکو)

باردگر با کمال دل گرمی به تحصیل مشغول شدم. در سال ۱۹۱۷ (۱۲۹۶ شمسی) در همان اوائل پائیز که مدرسه باز شد من سرمائی خوردم و مبتلا به برنشیت شدم چند روز تب کردم در مدرسه خوابیدم. طبیب داخلی مدرسه یک نفر انگلیسی به نام دکتر پی پر چند بار عیادت کرد. چون بهتر نشدم مرا به بیمارستان مدرسه نقل داد. دو هفته بود از مریض خانه بیرون آمدم.
آن سال که قسمت اول طب به انتها می‌رسید یعنی قسمت دکترای اول به اصطلاح آمریکائی‌ها که در پایان سال، دو سال نیم دوره‌ی تحصیلات را باید به هیأت قضاة امتحان داد( ژوری) و سال مشکلی است. به اضافه در آن سال اشتغال به تشریح زیاد است و مقررات تشریح جسد موتی این است که هر شاگردی باید مستقلاً دو جسد را از سر تا قدم اعضای داخلی و خارجی همه را تشریح کند و تحت نظر متخصص و معاونین پروفسور تشریح، ؛آشنائی عملی خود را با جسد و ساخت آن نشان بدهد و برای این کار روزی چندین ساعت ساعات طولانی در سالن هائی که بر حسب مقررات تمام پنجره‌های آن باز است و جریان هوا در آن سالن زیاد است و با جسدهای سرد اموات در روی میزهای مرمر سردتر از اجساد کار کرد.
وضع کار خسته کننده بود زیرا ساعات این کارهای عملی طولانی بود به اضافه روزی چند ساعت کارهای درسی. مراجعه به درس‌های ان سال و سال‌های گذشته‌ی طب برای امتحان پایان سال همه ریاضت بزرگی محسوب می‌شد، در یک هم چون سال پر کار و پر دغدغه ئی من ناخوش بودم همیشه کمابیش تبی داشتم، سرفه می‌کردم شب از زیادتی سرفه خوابم نمی‌برد. بسیار حساس شده بودم روز به روز می کاهیدم و از وزن بدنم کاسته می‌شد. اشتها به کلی سلب شده بود به طوری که مطلقاً به هیچ غذائی میل نمی‌کردم خاصه غذاهای مدرسه و میز عمومی آن. در آن سال قحطی بالاخره با زحمت از اولیای مدرسه اجازه ئی دریافت کردم که در هر شبانه روزی یک رطل(قریب دو لیتر) به من شیر بدهند.
همان شیر خوراک من محسوب می‌شد که بدون شیرینی با کراهت می‌خوردم و مختصر چیزهای دیگر هم به مقدار کم می‌خوردم. چند بار به دکتر گراهام مراجعه کردم و دواهای خاصی به من تجویز می‌کرد. مختصر پول جیبی که از مدرسه مقرری داشتم صرف این نسخه‌ها و دواها می‌شد و اندک اندک صحبت مقدمات مرض سل به گوشم می‌رسید و طبیب را در تفحص تشخیص سل می‌دیدم. اخلاط امتحان می‌کردند و سایر تجارب مربوط به تشخیص سل به عمل می‌آمد از همه بالاتر این بود که شاگرد طب بودم و به اصطلاح انگلیس‌ها”دانائی کم زیان آور و گاهی خطرناک است”. طوری حواسم صرف مرض سل بود که خود به نوبه‌ی خود بر سایر هم و غم‌هایم افزوده بود. ساعات طولانی فصول و ابواب مفصل کتاب طب راجع به سل و علائم و عوارض آن می‌خواندم و حال خود را با آن عوارض می‌سنجیدم. خلاصه همه‌ی عوامل برای فرسوده کردن روح و جسم من دست به دست هم داده بودند. از طرفی تب و کاهیدن مرتب بدن، بی خوابی و ناراحتی شب، بی‌اشتهائی عجیب، اشتغال به تحصیل که با همان حال دائماً سرگرم کارهای تحصیل بودم، دغدغه‌ی امتحان آخر سال وحشت از بیماری سل که اساساً نام آن مخصوصاً نزد مشرق زمینی از مترادفات”مرگ” محسوب می‌شود همه‌ی این‌ها مرا از زندگی مأیوس ساخته بود. خیلی فیلسوف مشرب شده بودم و در حیات و ممات فکرها می‌کردم و با خود می‌گفتم این چه خلقتی است چرا آمدم به این دنیا چرا بناست به این وضع بروم فائده ی این آمد و رفت چه بود حکم تماشا کننده صحنه تأثیری را پیدا کرده بودم، مشرق زمینی به حکم و تمایلات روحی بسیار نازک بین و باریک اندیش است فکرش پریش و طیران زیاد دارد در یک لحظه از طبیعت به ماوراء طبیعت می‌پرد و همه‌ی عوالم وجود را با تخیلات و سرعت دچار این صدمات روحی و فکری و جسمانی بودم.
روز عید نوروز بر من روز غریبی گذشت این روز تاریخی که در زندگی هر ایرانی نقش غریبی بازی کرده و از قدیمی‌ترین یادگارهای هر فرد محسوب است از همان روزهای فیلسوف مآبی غریب من بود به اضافه آن عید را به احتمال قوی آخرین عید زندگی خود می‌شمردم و همان جنبه‌ی فیلسوف مآبی توکل غریبی در من ایجاد کرده بود. اندک اندک به رنج خو گرفته بودم و حال عادی‌ام شده بود و چیز مضحک این بود که غصه‌ی بزرگم این بود که مبادا در امتحانات نهائی پایان سال از عهده‌ی امتحان برنیایم.
روزی از روزهای ماه مه که سی و چهار پنج روز به موعد امتحانات نهائی بود ساعت پنج و نیم بعد از ظهر که زنگ اطاق غذا را زدند من به رستوران عمومی مدرسه رفته یکی دو فنجان شیر خورده بلافاصله بیرون آمدم و در نزدیک مدرسه‌ی طب روی نیمکتی نشستم و باز غرق در همان افکار غم انگیز و مطالعات بودم. این جائی که نشسته بودم بک نوع جنگل کوچک صنوبری بود با درختان انبوه و مشرف بود بر سراشیبی که به ساحل دریا منتهی می‌شد و امواج بحرالروم با تناوب یک آهنگ مخصوص دریا، مرتباً سواحل سنگستانی را به کف‌های سفید می‌پوشانند و پس از لحظه ئی آب به طرف دریا سرازیر می‌شد. این کشاکش متناوب و یک آهنگ مثل آن بود که بیش تر مرا مستعد برای تفکر عمیق کرده باشد و موزونیتی بین افکار من و امواج دریا برقرار ساخته باشد.
در این حال که از دنیا و مافی‌ها و عالم محیط به خود بی خبر بودم و یک نوع بی خودی داشتم و غرق دریای احلام بودم مثل آن که مرا بیدار کنند صدائی به گوشم رسید که مرا می‌خواند. سر برگرداندم دیدم مرحوم دکتر ویلیام واندایک پروفسور عظیم‌الشأن علوم حیاتی و فیزیولوژی است که با آن قیافه‌ی ملکوتی خضر آسا و با لحنی آمرانه و مرشدانه گفت:
غنی چه خبر است در چه فکر و سیری هستی چرا، چه واقع شده که چنین در بحر همّ و غم فرو رفته ئی و با این قیافه‌ی یأس و نومیدی از خود بی خود شده ئی. حرکت کردم سلام کردم و گفتم تازه ئی نیست نشسته‌ام هوا استنشاق می‌کنم. گفت مگر تو در مدرسه غذا نمی‌خوری گفتم بلی، شاگرد داخلی هستم و در مدرسه غذا می‌خورم گفت همه در رستورانند تو چرا اینجا نشسته ئی. گفتم: چیزی خوردم و بیرون آمدم.
گفت: درست و صریح بگو در چه حالی و چه مشکلی داری؟
گفتم: دکتر مشکلی ندارم.
گفت: من زنم در منزل منتظر من است اگر دیر برسم به وحشت می‌افتد از طرفی می‌خواهم قدری با تو حرف بزنم با من بیا و در طی راه صحبت کن.
با او راه افتادم، پیرمرد روشن ضمیر به آهستگی معمولی خود می‌رفت و من هم از عقب او روان بودم. دکتر واندایک مکرر پرسید: بگو ببینم مشکل تو چیست؟
بالاخره پس از مدتی گفتم: دکتر چگونه بگوییم، مشکل من یکی نیست فصل مفصلی است.
گفت: بگو بدانم.
گفتم: دکتر مریض شده‌ام روز به روز می‌کاهم شب و روز قرار ندارم به احتمال قوی مبتلا به سل هستم امسال مشکل‌ترین سال تحصیلی است آخر سال امتحان دوره‌ی اول طب را در پیش دارم جنگ است راه مکاتبه و مراسله‌ی من با مملکتم قطع شده هیچ خبری از کسان خود ندارم هیچ راهی ندارم اخبار و احوال خود را به آن‌ها بدهم پول هم برای من نمی‌رسد.
دکتر بغتةً راست روی پاهای خود ایستاده با لحن تند و آمرانه ئی گفت:
” پسرم محکم و پابرجا بایست و مرد باش تو با این سستی و کم دلی می‌خواهی وارد زندگی شود، آیا در قدم اول حیات و منازعه‌ی زندگی باید سپر انداخت و به زانو درآمد. مریضی سالم خواهی شد. ضعیفی قوت خواهی یافت. مسلولی علاج خواهی شد. امتحان داری از عهده بر خواهی آمد. شاگردی استاد خواهی شد. جنگ است خاتمه خواهد یافت. از کسان خود بی خبری خبردار خواهی شد. بی پولی پول دار خواهی شد آیا این‌ها مشکلاتی است که قابل ذکر باشد؟ نه، مردانه بایست و بر همه‌ی این‌ها غلبه کن. زندگی مشکلات بزرگ تری دارد که باید خود را برای مبارزه با آن‌ها آماده سازی کرد، شرط مردانگی نیست که در مواجهه با این گونه مشکلات که تار و پود معمولی زندگی است انسان به زانو درآید”.
هر کسی در عمر خود ساعات و دقائق خاصی داشته که در حیات فردی و شخصی او از سوانح مهمه به شمار می‌رود و در حافظه و صفحه‌ی قلب او عمیق‌ترین اثر را به جای گذاشته در حالی که از نظر جامعه، داخل هیچ جمع و خرجی نیست و در دفتر روزگار اصلاً به حساب در نمی‌آید. البته من از نظر یک نفر فرد ضعیف که خود هستم آن قدر به آن دقیقه و تأثیرات خاص از بیان موجز و محکم آن پیر روشن ضمیر با اهمیت می‌نگرم تا ناگزیرم احساسات خود را به هر شکل ناقصی هست اندکی بیان کنم.
نمی‌توانم بگویم این چند کلمه‌ی مرحوم دکتر واندایک چه سحری کرد این قدر می‌توانم بگویم که احساس می‌کردم قسمت معظمی از ضعف و ناخوشی و ناتوانی من بر طرف شد و جای خود را به قوت و توانائی و امید داد دلم محکم شد واقعاً بر پشت زمین غره شدم. مثل آن بود که فصل تازه ئی در کتاب عمرم باز شود که باید نامش را فصل”آرزومندی” بگذارم.
دکتر واندایک که در کار نزدیک شدن به منزل خود بود گفت: پسرم فردا ساعت چهار بعد از ظهر بیا به عمارت وسط حال(که پروفسور در آن جا اطاق مطالعه ئی داشت) تا تو را معاینه کنم.
برگشتم و فردا با یک دنیا شوق و امیدواری، مخصوصاً احساس آن که بی کس نیستم و یک نفر مؤثر در دنیا حواس خود را صرف پرستاری و معالجه‌ی من می‌کند بیش از هر احساسی برایم مسرت آور بود. خلاصه ساعت چهار تمام به اطاق دکتر رفتم. دکتر اسباب معاینه با خود آورده یک ساعت تمام معاینه کرد و به تاریخ مرض گوش داد. بعد گفت”شما سل ندارید ولی حالی دارید که ممکن است منجر به سل شود” باید مجدداً در معالجه و تقویت شما کوشید. شما باید به فوریت به لبنان (به مرتفعات اطراف بیروت لبنان گفته می‌شد) بروید و در آن جا استراحت کامل کنید دواهائی می‌دهم بخورید تغذیه شوید قوت بگیرید و خود را برای تحصیلات حاضر نمائید. در آن روز گویا ۳۳ روز به پایان سال تحصیلی داشتیم یعنی بعد از ۳۳ روز امتحان ژوری شروع می‌شد گفت من ترتیبی می‌دهم که به طور استثنایی امتحان شما در پائیز انجام شود.
گفتم: دکتر موضوع امتحان برای شاگرد موضوع مهمی است من اگر بنا است در پائیز یعنی پنج ماه دیگر امتحان بدهم از الآن راحت نخواهم بود و در لبنان شب و روز حواسم صرف تهیه‌ی امتحان خواهد بود و دغدغه‌ی خاطر خواهم داشت و خود این امر نخواهد گذاشت من مزاجاً پیش بروم حالا که ممکن است جلسه‌ی امتحان استثنائی در پائیز ترتیب داد چرا این جلسه‌ی استثنائی را حالا ترتیب نمی‌دهید که من امتحان بدهم زیرا الآن درس‌ها تمام شده و ما مشغول تکرار و تهیه‌ی خود برای امتحان هستیم. من الآن امتحان می‌دهم خواه پذیرفته شوم خواه نه، خاطرم راحت خواهد شد اگر قبول شوم خاطرم راحت است و اگر هم در امتحان ساقط شوم باز استراحتی است زیرا می‌دانم سال را باید تکرار کنم و معالجه‌ام بدون دغدغه‌ی خارجی خواهد بود.
دکتر فکری کرد گفت حق با شما است شما حالا بروید و راحت کنید فردا همین ساعت چهار بیائید مرا ببینید رفتم فردا که دوباره به دکتر مراجعه کردم معلوم شد که پروفسور واندایک به محض این که مرا مرخص کرده می‌رود به منزل دکتر بلیس رئیس اونیورسیته. ولَدی الورود به ملامت او می‌پردازد که شما رئیس مدرسه‌اید حکم پدر افراد شاگردان را دارید خاصه آن هائی که از اوطان خود دورند و این مسئولیت وجدانی شما است یکی از شاگردان خوب مدرسه قاسم غنی بدترین حالات را دارد و اگر توجه فوری نشود از دست خواهد رفت باید فوری چاره اندیشید.
رئیس می‌گوید: چه باید کرد؟
می‌گوید: همین الآن به قید فوریت اخطار کنید که اساتید کمیسیون شورای مدرسه‌ی طب برای ساعت ۷ بعد از ظهر حاضر شوند و برای امر مهمی تشکیل جلسه دهند تا من در آن جا موضوع را مطرح کنم. او فوراً این کار را می‌کند و پروفسورها که همه در همان حول و حوش منزل داشتند احضار می‌شوند.
مرحوم دکتر واندایک موضوع مرا مطرح می‌کند و مرحوم واندایک به حدی شخصاً محترم و مطاع بود که بدون ادنی مخالفت همه موافقت می‌کنند که تصمیمات ذیل اتخاذ شود:
۱) پس فردای آن شب مجلس امتحان ژوری برای امتحان من تشکیل شود.
۲) صندوق مدرسه فعلاً صد لیره‌ی انگلیسی اعتبار فوق‌العاده به من بدهد که از حیث پول در مضیقه نباشم.
۳) به دفتر اجرائیات مدرسه دستور صادر شود که کارهای مربوطه‌ی مرا بدون این که سبب دغدغه‌ی خاطر من شود به فوریت انجام دهند و هر دوا و مایحتاجی که واندایک امر کند فوری به بِحمدون لبنان برسانند.
فردا عصر که رفتم واندایک خبر داد که روز بعد ساعت ۹ صبح برای جلسه‌ی ژوری حاضر شوم.
اعتبار را به من داد کاغذی به خواهر انسطاس بِحمدونی که هتل و آسایش گاهی داشت نوشته بود که فلانی پسر من است و به نحو خاصی باید پذیرائی شود و از شما می‌طلبم که شخصاً توجه خاصی نسبت به او داشته باشید. مقداری کتب مطالعه ئی توصیه کرد از کتاب خانه بگیرم بخوانم، در پایان پیرمرد بزرگ گفت متأسفم که یک کاری دیگر دارید که از من ساخته نیست و باید رفقای ایرانی شما بکنند و آن اجاره کردن اسبی است که شما را به بِحمدون ببرد زیرا خط آهن لبنان و شام در آن وقت در دست نظامی‌ها بود و می‌بایستی با اسب به بِحمدون رفت.
فردا ساعت ۹ رفتم. چون شاگرد قوی کلاس بودم و غالب اعضای ژوری خود از پروفسورها بودند تشویق کردند و اظهار داشتند امتحان برای تو امر تشریفاتی محسوب است و الا تو احتیاجی به دادن امتحان نداری و ما تو را مستغنی از امتحان می‌دانیم. این جمله‌های ظاهراً بی اهمیت برای محصل نفیس‌ترین چیزها است، جان شاگرد محسوب است. به هر حال امتحان شروع شد و در موضوع‌های مختلف سؤالات شد و در پایان جلسه ورقه‌ی قبولی من به کلاس بالاتر صادر شد.
بیرون آمدم اسبی رفقا تهیه دیدند و فردای آن روز عازم بِحمدون شدم و شب هنگام به بِحمدون رسیدم. دواهای واندایک بسیار بسیار ساده بود محلول آرسنکی و محلول تقویت و مشهّی بود و بس. همه‌ی اعتماد او بر هوا و آفتاب و استراحت و تغذیه‌ی کامل بود و همین طور هم شد. چون به آسایشگاه سیستر آنسطاس رسیدم و کاغذ واندایک را دادم حکم ورقه‌ی مقدسی را داشت اطاق بسیار خوش منظر خوبی انتخاب شد و به استراحت پرداختم. صبح قبل از آفتاب بر می‌خاستم آب یک رطل انگور تازه را می‌خوردم بعد در آفتاب دراز می‌کشیدم که آفتاب از پشت شیشه به من می‌تابید. ساعت ۸ صبحانه شیر و تخم مرغ و کره و میوه می‌خوردم، ساعت ده به اندازه‌ی یک ساعت می‌خوابیدم. ظهر در رستوران آسایشگاه غذا می‌خوردم، در حدود ساعت ۳ باید اقلاً یک ساعت باز استراحت کنم. عصر اندکی راه بروم شب در رستوران غذا بخورم قبل از ساعت ده به رخت خواب بروم.
روز به روز بهتر می‌شدم خوب غذا می‌خوردم خوب می‌خوابیدم. دکتر واندایک مرتباً به من کاغذ می‌نوشت در ابتدا به من گفته بود که دو ماه استراحت کامل کافی خواهد بود. در پایان دو ماه نوشت که شهر بسیار گرم و مرطوب است اقلاً یک ماه دیگر هم بمانید در پایان ماه سوم نوشت به شهر نیائید و استراحت را ادامه دهید. در پایان ماه چهارم که دیگر مدرسه باز می‌شد نوشت که شما دو سال و نیم دیگر تحصیلات طبی در جلو دارید باید کاملاً خود را بدناً قوی سازید، در اول سال دو هفته‌ی اول کاری نیست هفته‌ی ثبت نام و کارهای متفرقه است و تو شاگردی قوی هستی و چند روز دیرتر هم وارد کلاس شوی اشکالی نخواهد داشت من خواهش می‌کنم یک ماه دیگر هم بمانی.
ضمناً به هتل محرمانه نوشته بود که او را مشغول کنید که خسته نشود. حتی به دکتر برکات و شوهرش و موسیو باز که عازم بِحمدون بوده‌اند سپرده بود که شما بدون این که به او بگوئید طوری او را مشغول سازید که یک ماه دیگر در آن جا بماند خلاصه تقریباً پنج ماه تمام استراحت من طول کشید به کلی سالم و قوی شدم و از آن تاریخ تا به حال کوچک‌ترین آسیب ریوی و ضعف عمومی نداشته‌ام.
خلاصه به مدرسه برگشتم و به کار تحصیل پرداختم و دو سال بعد با موفقیت مدرسه را تمام کردم و در ۱۸ ژوئن ۱۹۱۹ میلادی به درجه‌ی ام.دی یعنی دکترای طب نایل شدم و دیپلم ایالت نیویورک به من اعطا شد. و بقیه‌ی مدت تحصیل را همیشه به همان نحو گذشته شاگرد داخلی مدرسه بودم و تا پایان جنگ مدرسه پول قرض می‌داد و من پس از مراجعت به ایران د اواخر سال ۱۹۱۹ و اوائل سال ۱۹۲۰ طلب مدرسه را از ایران فرستادم و تصفیه‌ی حساب کردم و متأسفانه مستحضر شدم که چند نفر از هم وطنان پس از مراجعت پول مدرسه را نداده حتی در جواب مطالبه‌ی آن‌ها بد گفته و منکر شده و نسبت دروغ به آن‌ها داده بودند.
برگرفته از کتاب یادداشت های دکتر قاسم غنی – به کوشش دکتر سیروس غنی

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی