دانشگاه تهران به روایت دکتر عیسی صدیق اعلم

تأسیس دانشگاه تهران
دکتر عیسی صدیق اعلم در کتاب خاطرات عمر خود می نویسد:
همان طوری که در فصل اول کتاب مذکور افتاد که در فروردین ۱۳۱۰ وزیر دربار پهلوی از من خواست که طرح تأسیس دانشگاه تهران را تهیه کنم و طرح مذکور به صورت کتابچه‌ای در ۱۶ خرداد آن سال از نیویورک برای وزیر دربار پهلوی ایفاد شد.
در فصل سوم نیز گفته آمد که در بهمن ۱۳۱۰ به دستور رضا شاه اجرای آن طرح و تأسیس دانشگاه به عهده نگارنده واگذار و قرار شد دارالمعلمین عالی مبدل به هسته مرکزی دانشگاه شود و از این رو در تیر ۱۳۱۱ به نگارستان منتقل گردید و بی درنگ اصلاحات اولیه صورت پذیرفت. همین که امور به جریان افتاد به اعتماد الدوله وزیر فرهنگ که هفته‌ای دو بار ملاقات می‌کردم پیشنهاد نمودم که به وسیله وضع قانون مخصوص شالوده‌ی دانشگاه ریخته شود.
در آن موقع در وزارت فرهنگ یک نفر هم وجود نداشت که از چگونگی سازمان و طرز کار دانشگاه و اداره کردن آن آگاه باشد. منتها تصوری که از دانشگاه داشتند این بود که مدرسه‌ای است در سطح عالی مانند مدرسه‌ی حقوق و مدرسه‌ی طب و دارالمعلمین عالی که در آن تاریخ موجود بود.
وزیر فرهنگ که از اقدامات سریع من در فصل تابستان خشنود شده بود مرا از ۱۲ مهر ۱۳۱۱ به پایه‌ی ۹ اداری با ماهی ۲۶۸ تومان حقوق ارتقاء داد و با این که بسیار ملاحظه کار می‌نمود با تهیه‌یلایحه‌ی تأسیس دانشگاه موافقت کرد. من هم به اتکا تحصیلات و تجربیاتم در سه کشور بزرگ مترقی یعنی فرانسه و انگلستان و آمریکا و مذاکرات و مباحثاتی که در آمریکا برای تهیه طرح نموده بودم و رعایت قانون استخدام کشوری و اوضاع و احوال مملکت و قدرت فوق‌العاده‌ی دولت و امکانات مالی و مدارس عالی موجود لایحه‌ای تهیه کردم و اصطلاحات جدیدی نظیر کلمه‌ی دانشگاه و دانشکده و استاد و دانش یار و علوم تربیتی که امروز همگی در افوه و جراید و کتب معمول و متداول است و طبیعی به نظر می‌رسد در آن لایحه منظور داشتم و نسخه‌ی ماشین شده را در اوایل آذر ماه ۱۳۱۱ به وزیر فرهنگ تقدیم کردم.
چند روز بعد وزیر فرهنگ مرا به خانه خود فراخواند و پس از قدر دانی از این که لایحه با رعایت جوانب امر و سنن ملی و فرهنگی تهیه شده مواد آن را یک یک خواند و مفصلاً توضیح خواست و در پایان جلسه موافقت اصولی خود را ابراز داشت و قرار شد در کمیسیونی با حضور نماینده اداره تقاعد وزارت دارایی لایحه مورد شور قرار گیرد و بعد با اجازه وزیر دربار به هیئت دولت و مجلس شورای ملی پیشنهاد گردد. یکی از سؤالاتی که در آن جلسه از من نمود راجع به مقدار زمین برای دانشگاه بود. جواب من این بود که برای دارالمعلمین عالی که در ردیف یکی از دانشکده‌هاست ۲۵ هزار متر مربع از اراضی نگارستان تخصیص یافته و کم است زیرا مثلاً برای بازی فوتبال زمینی به طول و عرض ۱۱۰ در ۵۰ متر ضروری است که وجود ندارد. بنابراین برای شش دانشکده و کتابخانه و قسمت اداری و باشگاه دانشجویان باید حداقل دویست هزار متر مربع زمین در نظر گرفت. گر چه در بادی امر زمینی به وسعت مذکور به نظر وزیر فرهنگ زیاد بود ولی دلایلی که ذکر شد او را متقاعد کرد و دستور داد پیشنهاد کتبی در این باب داده شود.
متأسفانه واقعه غیر مننظرهای اقدامات اعتماد الدوله را در تقدیم لایحه تأسیس دانشگاه به مجلس متوقف ساخت.
روز آدینه دوم دی ماه ۱۳۱۱ جشن سالیانه دبیرستان فیروز بهرام و گشایش ساختمان نو بنیاد آن بر پا و طبق برنامه قرار بود که تیمور تاش وزیر دربار پهلوی پس از نطق مختصری گواهی نامه‌های شاگرد آن را اعطا و عمارت جدید را رسماً افتتاح کند. پس از مدتی انتظار در تالار سخنرانی خبر آوردند که تیمور تاش از کار بر کنار شده و در جشن شرکت نخواهد کرد. با عنایتی که رضا شاه به تیمور تاش داشت و اختیارات بی حدی که بدو داده بود و لیاقت و کفایتی که وزیر دربار ظرف هفت سال از خود نشان داده بود کسی در ذهن هم تصور نمی‌کرد که ناگهان از صحنه سیاست دور شود.
با سوابقی که من با تیمور تاش داشتم و در جلد اول یادگار عمر بدان اشاره کرده‌ام خواستم برای تسکین خاطر و اظهار اخلاص وی را ملاقات کنم. با اعتماد الدوله که از دوستان صمیمی و قدیمی او بود و محمد هاشم میرزا افسر نایب رئیس مجلس شورای ملی که از خویشاوندان او و هر دو به ملاقات او رفته بودند قصد خود را ابراز کردم. معلوم شد دیدن او آسان نیست و خود او نیز از پذیرفتن اشخاص اکراه دارد. از این رو در ۲۳ دی ماه نامه‌ای در بیست سطر نوشته ارادت دیرین خود را به او و خدماتی که به سالیان دراز به شاه و مملکت نموده و نسیب و فراز دنیا یاد آوری کرده آرزو نمودم که غبار غم برود و حال خوش باز آید.
نامه را به وسیله گماشته به خانه‌ی او فرستادم که وقع بود در باغ سردار محتشم بختیاری(نزدیک باغ شاه) و اکنون مقر دانشکده فرماندهی عالی و ستاد مشترک است. بعداً معلوم شد که سرلشکر محمد حسین آیرم رئیس کل شهربانی که باتیمور تاش دشمنی می‌ورزید مأمورینی را مراقب رفت و آمد مردم و بازرسی مکاتبات کرده و هر روز گزارشی در این باب به مقامات عالی می‌دهد. البته من قبلاً از این امر آگاه نبودم.
از تیمورتاش جوابی به من نرسید و هیچ گونه تذکری نیز از طرف انتظامی به من داده نشد.
طبق اعلامیه‌های دولت روز ۲۷ دی ماه تیمور تاش در منزل قرار گرفت- روز ۳۰ بهمن در شهربانی بازداشت شد- روز ۱۷ اسفند بر ضد او ادعانامه به دیوان عالی کیفر تسلیم گردید- روز ۲۵ اسفند دادرسی انجام شد- روز ۲۷ اسفند ۱۳۱۱ دیوان مذکور او را به سه سال زندان پرداخت حدود شصت هزار تومان جریمه محکوم نمود- روز ۱۷ مهر ۱۳۱۲ در محبس قصر به سکته قلبی در گذشت.
برفت و سر آمد بر او روزگار همه رنج او ماند از او یادگار
جهانا مپرور چو خواهی درود چو می بدروی پروریدن چه سود؟
بر آری یکی را به چرخ بلند سپاریش نا گه به خاک نژند
بر کناری و توقیف وزیر در بار موجب افسردگی شدید وزیر فرهنگ شد. دست و دلش از کار باز ماند و دیگر به وزارت علاقه نشان نداد. چندبار در خواست کردم که لایحه تأسیس دانشگاه به جریان افتد و هر بار بهانه‌ای آورد تا بالاخره روزی با نهایت احتیاط گفت که دولت ممکن است استعفا دهد و کار نا تمام بماند به این جهت از اقدام خودداری کرده است.
وقتی سال تحصیلی به پایان رسید و امتحانات نهایی مدارس تهران که ازمعضلات امور محسوب می‌شد انجام یافت اعتماد الدوله به علت کسالت مستعفی شد و روز بعد(چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۱۲) دکتر احمد محسنی عماد الملک رئیس فرهنگ آذربایجان به کفالت وزارت فرهنگ منصوب گردید ولی دوره‌ی تصدی او به حدی کوتاه بود که مجال نشد راجع به تأسیس دانشگاه با او مذاکره شود.
مخبر السلطنه هدایت که از ۱۳۰۶ ریاست دولت را به عهده داشت. در شهریور ۱۳۱۲ کناره گیری کرد و ذکاء الملک فروغی مأمور تشکیل کابینه شد.
روز شنبه ۲۵ شهریور ساعت پنج بعدازظهر ذکاءالملک به وسیله تلفن مرا به خانه خویش در خیابان سپه(محل کنونی بیمارستان نجات) دعوت کرد. وقتی به دفتر او وارد شدم داور را نشسته در پهلوی او دیدم. پس از مختصر تعارف و صرف چای ذکاء الملک مأموریت جدید خود را عنوان کرد و گفت داور به وزارت دارایی انتخاب شده و باید با مشورت او سایر وزرا را بر گزیده و به پیشگاه همایون معرفی کند. سپس مقدمه‌ای چید و از سوابق فرهنگی من یاد کرد و از اصلاحاتی که در پایان نامه‌ی دکتری پیشنهاد کرده بودم تمجید نمود و به این نتیجه رسید که در نظر دارد وزارت فرهنگ را به من بسپارد. من از حسن ظن و لطف او و داور تشکر کردم و گفتم هرگاه بتوانم نقشه‌هایی که برای فرهنگ ایران کشیده‌ام و اصولی که بدان ایمان دارم اجرا کنم از خدمت در تحت ریاست حکیم و دانشمندی چون او بسیار مفتخر خواهم بود.
در این موقع داور سخن گفتن آغاز کرد و پس از اظهار محبت و ذکر عشق و شوری که به خیال خود در من سراغ داشت، از لحاظ اخلاقی و روحی و سازش با اوضاع و احوال شرایطی بس دشوار برای کامیابی و حصول موفقیت بیان داشت و از من خواست تا آن‌ها را بپذیرم و در سلک وزیران قرار گیرم. پس از چند دقیقه بحث و مذاکره اجازهخواستم موضوع را تا روز بعد مطالعه و نظر خود را عرض کنم. ذکاء الملک فرمود حقیقت اینست که سایر وزیران معین شده‌اند و فردا اول وقت باید هیئت دولت رسماً به حضور همایون و مجلس شورای ملی معرفی شوند. عرض کردم با شرایطی که ذکر شد نمی‌توان نتیجه سی سال تحصیل و تجربه را در اداره کردن فرهنگ به کار بست بنابراین قبول مسئولیت بیهوده خواهد بود و بهتر است خدمت فعلی را مطابق نظر خود انجام دهم.
ذکاء الملک و داور نظر مرا تأیید کردند و گفتند در این صورت میرزا علی اصغر خان حکمت را پیشنهاد خواهیم کرد و اجرای نظریات و پیشنهادهای مندرج در پایان نامه شما را از او خواهیم خواست.
در بازگشت به خانه تمام شب را محزون و دل شکسته بودم و نتوانستم به خواب روم زیرا در دل آرزوها پرورده راه‌ها برای اصلاح و توسعه فرهنگ طراحی کرده بودم و اینک که موقع اجرای آن‌ها فرا رسیده و فرصتی بی نظیر پیش آمده بود اوضاع و احوال اجازه نداد شخصاً نظریات خود را به مورد اجرا گذارم. این اندیشه تا سحرگاه درون مرا خراشید بالاخره با روشن شدن افق به خویش دل داری دادم و این دو بیت خواجه شیراز را چند بار تکرار کردم:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان، غم مخور
ای دل غم دیدهحالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
صبح یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۱۲ فروغی هیئت دولت را بدواً به رضا شاه سپس به مجلس شورای ملی بدین شرح معرفی کرد:
محمود جم وزیر کشور، علی اکبر داور وزیر دارایی، علی منصور وزیر راه، اسعد وزیر جنگ، محسن صدر وزیر دادگستری، باقر کاظمی وزیر امور خارجه، دولتشاهی وزیر پست و تلگراف، علی اصغر حکمت کفیل وزارت فرهنگ، علی اکبر بهمن رئیس اداره کل صناعت، مصطفی قلی بیات رئیس اداره کل فلاحت.
همان روز به دیدن پدرم رفتم و شرح ماجرا بگفتم. بی درنگ فرمود الخیر فی ما وقع و این آیه را از قرآن کریم ذکر نمود:
عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئناً و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون.
حکمت در موقع معرفی به عضویت هیئت دولت در اروپابود و در اوایل آبان ماه به تهران وارد شد و پس از بررسی پایان نامه‌ی من موافقت خود را با اغلب نظریات اصلاحی اظهار داشت و در منزل و حضور داور قرار شد با همکاری یک دیگر به تدریج و در حد امکان نظریات مذکور به موقع اجرا در آید.
مهم‌ترین اقدامی که طبق پایان نامه می‌بایست انجام شود تربیت معلم بود. برای این منظور لایحه‌ای به مجلس پیشنهاد شد که در ماده‌ی اول آن اصطلاحات راجع به دانشگاه (که من در لایحه تأسیس دانشگاه منظور کرده بودم) قید گردید و در اسفند ۱۳۱۲ به تصویب مجلس رسید.
برای رسیدگی به لایحه تأسیس دانشگاه که در آذر ۱۳۱۱ پیشنهاد کرده بودم کمیسیونی مرکب از چهار تن از استادان دارالمعلمین عالی( غلامحسین رهنما- دکتر سیاسی- دکتر محمود حسابی- دکتر شفق) و محمد علی گرکانی رئیس اداره تقاعد وزارت دارایی در دفتر من تشکیل شد. حکمت در حدود وقتی که داشت در کمیسیون شرکت نمود. پس از سه چهار جلسه بحث و شور اصلاحات جزیی در لایحه به عمل آمد مانند تغییر نام دانشکده‌ی علوم دینی به معقول و منقول و یا ازدیاد اختیارات اداره تقاعد در مورد مستخدمین و یا تطبیق نسبی پایه‌های دانشیاری و اداری از حیث میزان حقوق. لایحه‌ی مذکور در ۸ خرداد ۱۳۱۳ به تصویب مجلس رسید و بی درنگ اجرای آن آغاز شد.
به موجب قانون مذکور رئیس دانشگاه باید به پیشنهاد شورای دانشگاه از بین رؤسای دانشکده‌ها که وارد به امور اداری بودند انتخاب و با موافقت وزیر فرهنگ به فرمان همایون منصوب شود. علت محدود کردن شماره‌ی اشخاصی که ممکن است به ریاست بر گزیده شوند و مداخله دادن شوری این بود که در آن موقع دولت بی نهایت مقتدر بود و یک نفر سال‌ها بر مسند وزارت تکیه می‌زد و در کلیه امور دستورهایش قاطع و نافذ بود. بنابراین اگر به وزیر فرهنگ آزادی مطلق داده می‌شدمی‌توانست هر کس را برای ریاست دانشگاه انتخاب کند و در کارهای آن مؤسسه‌ی بزرگ علمی مستقیماً دخالت کند و احدی را جرأت چون و چرا نباشد. شورای دانشگاه در حقیقت وسیله‌ای بود برای تعدیل اقتدارات قوم مجریه و محدود کردن مداخلات مستقیم دولت در امور علمی و فنی. در غیر این صورت بدیهی است که رئیس دانشگاه را با مسئولیت‌های مهمی که دارد نباید مرئوسین او بر گزینند بلکه باید از طرف رئیس کشور یا هیئت مستقل بی طرفی که به موجب قانون معین شده باشد انتخاب گردد تا بتواند وظایف خطیر خود را انجام دهد.
مقارن با تشکیل جلسات کمیسیون، مأمورین وزارت فرهنگ در صدد پیدا کردن زمین برای تأسیس دانشگاه بودند و طبق نظری که سابقاً داده شده بود می‌بایست لااقل بیست هکتار مساحت آن باشد.
در آن موقع عده ای انتقاد می کردند که بیست هکتار خیلی زیاد است و زمینی به مساحت چهار پنج برابر مدرسه ی عالی سپهسالار برای دانشگاه کافی است. در مهر ۱۳۲۰ که تصدی وزارت فرهنگ به عهده نگارنده بود چون متوجه شد که شهر به سرعت به طرف شمال و مغرب وسعت می یابد و احتیاجات دانشگاه هم به همان سرعت رو به افزایش است از پیشگاه همایون استدعا کرد اراضی غرب دانشگاه از عطایای ملوکانه خریداری شود و این در خواست مورد قبول واقع و زمینی که دبیرخانه و چاپ خانه و مرکز دانشجویان در آن ساخته شده ایتیاع و به دانشگاه مرحمت گردید. در ۱۳۳۴ که در التزام موکب همایون به هندوستان رفته بود و در دانشگاه بنارس مورد بازدید قرار گرفت شاهنشاه ملاحظه فرمودند که محوطه آن دانشگاه شش میلیون متر مربع(۶۰۰ هکتار) مساحت دارد.)
چنین زمین وسیعی که خوش آب و هوا باشد تنها در بهجت آباد ( در شمال پالاس هتل فعلی ) و در جلالیه (که پارک فرح کنونی جزوی از آن بود) موجود بود. مالکان بهجت آباد حاضر نشدند اراضی خود را که مجاور شهر بود به بهای مناسب واگذار کنند ولی حاج رحیم اتحادیه مالک عمده‌ی جلالیه قطعه زمین خوش قواره‌ای خارج از شهر به فاصله یک کیلومتر در شمال غربی تهران به مساحت بیست هکتار و کسری از قرار متری چهار ریال و نیم به وزارت فرهنگ فروخت و این معامله سه روز قبل از تصویب لایحه تأسیس دانشگاه صورت قطعی پیدا کرد.
آندره گدار ( Andre Godard) مهندس باستان شناسی و موزه که شغل اصلی و رشته تخصص او معماری بود بی درنگ نقشه کلی دانشگاه را تهیه کرد و ساختمان دانشکده پزشکی برای پذیرفتن شصت دانشجو در هر سال از سوم تیر ماه ۱۳۱۳ آغاز شد.
مدرسه‌ی طب که از ۱۲۶۸ قمری به همت میرزا تقی خان امیر کبیر به وجود آمده بود تا ۱۳۳۷ قمری در عمارت دارالفنون در خیابان ناصریه ( ناصر خسرو فعلی ) دائر بود سپس از دارالفنون مجزا شد و در تیر ۱۳۱۳ در محل استیجاری در خیابان رازی بود و البته در تمام عمر خود تالار تشریح نداشت زیرا بعضی از افراد متعصب و عوام فریب و جاهل در اثر ضعف دولت مانع تشریح کالبد انسان برای مقاصد طبی می‌شدند. دولت بنای دانشکده‌ی پزشکی را بر سایر عمارات دانشگاه مقدم داشت تا از قدرت و نفوذ رضا شاه و فرصتی که به دست آمده بود استفاده کند و مدرسه‌ای با تالار تشریح به وجود آورد. دکتر ابوالقاسم بختیار که با من از آمریکا به ایران آمده بود در ساختن تالار مذکور نقش مهمی بر عهده گرفت و بر قسمت فنی و طبی و بهداشتی آن نظارت کرد و روز دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۱۳ که تالار برای بهره برداری آماده شد رضا شاه آن را گشود سپس بنلاد دانشگاه را زیر پلکان مرکزی دانشکده طب(به سمت جنوب) در دل زمین به عمق یک متر و نیم جای داد و من با شوق و شعف زایدالوصف از نزدیک تماشا و از خداوند برای او از صمیم قلب طول عمر آرزو می‌کردم.
بنلاد مذکور عبارت بود از لوحی زرین که این عبارت ساده به خط نستعلیق و به فارسی سره بر آن حک شده بود:
«هنگام شاهنشاهی پادشاه ایران رضا شاه پهلوی سر دودمان پهلوی ساختمان دانشگاه تهران به فرمان او آغاز و این نبشته که به یادگار در دل سنگ جای گرفته به زمین سپرده شد. بهمن ماه ۱۳۱۳ خورشیدی.»
در عبارت فوق مقصود از«سنگ» محفظه‌ای است از سنگ مرمر به شکل مکعب مستطیل که از روی محفظه‌ی بنلاد تخت جمشید ساخته شده بود.
محفظه‌ی بنلاد تخت جمشید را پروفسور هرتسفلد (Hertzfeld) باستان شناس شهیر آلمانی در شهریور۱۳۱۲ از زیر پی تالار آپادانا کشف کرده و رضا شاه در همان موقع آن را با مباهات و دقت تام ملاحظه فرموده بود.
وقتی رضا شاه وارد گود شد و خواست محفظه را در پی ساختمان قرار دهد دریچه آن را بلند کرد و متوجه شد که خوب جفت نمی‌شود و از سنگ مرمر هم ساخته شده است در صورتی که محفظه‌ی بنلاد تخت جمشید از سنگ خارا بود. این دو نقص را به زبان آورد و گفت محفظه‌ی دو هزار و پانصد سال پیش را بهتر و محک تر ساخته‌اند. من که در فاصله یک متر از او بودم بی اختیار و بسیار آهسته گفتم:«ماشاءالله به این دقت!». گوش رضا شاه به حدی حساس بود که صدا را شنید و از ته گودال سربلند کرد و با چشمان بسیار نافذ نگاهی به من کرد سپس محفظه را در دل زمین قرار داد.
ملک‌الشعرا بهار استاد دارالمعلمین عالی ماده تاریخ بنای دانشگاه را در یازده بیت سرود که اینک شش بیت آن نقل می‌شود:
اندران عهدی که شاهنشاه ایران پهلوی مملکت را از هنر چون جنت نو شاد کرد…
ریخت از ترویج دانش طرح آبادی ملک ملک را آری ز دانش می‌توان آباد کرد
این چنین دانشگهی عالی ز نو فرمود طرح و اهل دانش را از این دانش پژوهی شاد کرد
شه به پای خود شرف بخشود دانشگاه را پس به دست خود نخستین سنگ را بنلاد کرد
الغرض چون گشت این دانشگه عالی بنا بهر تاریخش خرد در یوزه از استاد کرد
از ادب کلک بهار افکند سر در پیش و گفت شاه این پاینده دانشگاه را بنیاد کرد
حاصل جمع حرف آخرین مصرع به حساب ابجد ۱۳۱۲ است و چون سر کلمه‌ی ادب یعنی الف که به حساب یک است بر عدد مذکور اضافه شود ۱۳۱۳ به دست خواهد آمد.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی