دو خاطره از دکتر قاسم غنی

دو خاطره

 از کتاب خاطرات دکتر قاسم غنی

 صفحه ۲۷۲

خاطره ی اول

دانت شاعر ایتالیایی در جایی از شاهکار جاویدان خود، «کمدی بزرگ» می‌گوید:

« اگر می‌توانستیم خطوط ناصیه‌ی هر کس را بخوانیم و سرنوشت او را بدانیم بسیاری از آن‌ها که اینک مورد غبطه ما هستند مورد ترحم و شفقت ما خواهند شد

وقتی ایران خاتم، دحترِ تیمور تاش در ۱۳۲۱ هجری شمسی در تهران برای من از زندگی و سوانح ایام خویش نقل می‌کرد، به این جا رسید و ‌گفت: در آن بحبوحه‌ی ریاست و اقتدار و سروری و ریاست مطلقه پدرم من از مدرسه متوسطه دیپلم می‌گرفتم. روز توزیع تصدیق نامه مدرسه در جشنی که در مدرسه(ظاهراً آمریکایی دائر بود) پدرم و تمام رجال آن روز تهران بودند. همه افتخارات در اطراف من بود. من نطقی کردم زمین و آسمان دست زد و تحسین کرد و مورد غبطه همه بودم. دختر جوانی بودم، زیبا بودم، ثروت داشتم، پدرم مقام اول را در دولت ایران داشت. درس خوانده بودم. البته هر کس سرش به کلاهش می‌ارزید این فکر را کرده بود که مرا برای خودش، پسرش یا  برادرش بگیرد.

بالاخره در بین خواستگاران پدرم حسینعلی قراگوزلو پسر مرحوم نایب‌السلطنه ابوالقاسم ناصر الملک را پذیرفت. حسینعلی خان در آن وقت جوانی بود بیست و هفت یا هشت ساله که تازه از آکسفورد انگلستان دیپلم عالی گرفته بود. جوان ثروتمند، صاحب عائله، زیبای رسای همه چیز تمامی. پدرم مقارن اجرای صیغه عقد به من گفت: دختر عزیزم من در انتخاب شوهر برای تو نهایت دقت را به کار بردم و تا جایی که ظواهر امور و عوامل سعادت باید از نظر موازین اجتماع بشر رعایت شود فروگذار نکردم. شوهری که برای تو انتخاب کرده‌ام جوان است، زیبا است، دیپلم معروف‌ترین مدرسه‌ی دنیا را حائزاست از معروف‌ترین عائلات نجبای ایران و پسر نایب‌السلطنه ئی است، ثروتمند است ظواهر دال بر این است که باید سعادتمند باشی ولی سعادت مشروط به هیچ شرطی از این شروط نیست دیگر تا چه پیش آید. من نمی‌توانم پیش بینی کنم.

 همین ازدواج یکی از شوم ترین ازدواج‌های دنیا شد. به این معنی که این دختر و شوهر جوانش به لندن و پاریس رفتند. حسینعلی کارمند سفارت لندن شد. طولی نکشید که تیمور تاش معزول شد، به حبس افتاد. حسینعلی قراگوزلو عریضه ئی به شاه مرحوم نوشت که ما دو قرن خدمت گزار صدیق دولت بوده‌ایم و صاحب شرافت و حیثیت خانوادگی هستیم. تیمور تاش با اقتداری که داشت به زور و جبر دختر خود را به من قبولاند و مرا ننگین ساخت. حالا موقعی رسیده که من این لکه ننگ را از دامن حیثیت اجتماعی خود بشویم و می‌خواهم او را طلاق دهم. رضا شاه عصبانی شد و از آن جا که مرد پخته فهمیده‌ئی بود، پرخاش کرده بود که عجب مردم بی حیای بی شرافتی هستند. چطور تیمور تاش به جبر دختر خود را به شما داده؟

 به هر حال تفریق شد و این دختر از حمایت شوهر هم محروم ماند و همه قوایش صرف آن بود که بلکه به پدر خود خدمتی کند لااقل او را در محبس ببیند و این امر مستلزم چه خون جگرها و گاهی فضاحت‌ها و بدبختی‌ها بود. خدا می‌داند که من اگر وقت می‌داشتم شایسته بود تمام آن قصه را از آغاز تا انجام بنویسم. به هر حال تیمور تاش در محبس کشته شد مرده او را هم نتوانستند به مشهد مجاور با پدرش دفن کنند و همه افراد خانواده‌ی او تبعید شدند. بلی اگر قادر به خواندن سرنوشت مردم در خطوط ناصیه‌شان بودیم بسیاری از اشخاص که مورد غبطه‌اند مورد ترحم واقع می‌شدند.

********

خاطره ی دوم

روز پانزدهم مارس ۱۹۳۹ میلادی(مطابق با ۲۴ اسفند که روز تولد مرحوم رضا شاه بود) در قاهره در قصر عابدین فوزیه به عقد ازدواج ولیعهد ایران والا حضرت محمد رضا پهلوی(اعلی حضرت فعلی) در آمد. ساعت یازده صبح بود زمین و آسمان جشن داشتند، تمام قاهره غرق در گل بود، تمام مملکت در جشن شرکت کرده بودند. در آن روز اعلی حضرت فعلی تلگرافی به پدر خود رمزاً به تهران کردند. مفاد آن که:

« من در موضوع ازدواج و انتخاب همسر نهایت درجه آمال و آرزوی خود رسیدم و مطلوب واقعی و کمال مطلوب را یافتم

 چون تلگراف را کشف می‌کنند و به رضا شاه می‌دهند. آقای جم که در آن وقت رئیس‌الوزرا بود و حاضر بوده، برای من نقل کرد که مرحوم رضا شاه شروع کرد به گریستن یعنی گریه‌ی شوق. فوزیه دختری بود در آن وقت ۱۷ یا ۱۸ ساله، زیبا، ثروتمند، دختر مرحوم ملک فئواد، خواهر ملک فاروق، فرشته صورت با قیافه معصوم پاکی. دیگر هر سری سودایی داشت. یکی این ازدواج وسیله اتحاد دو مملکت مهم اسلامی و آشتی سنی و شیعه می‌شمرد، یکی معتقد بود که تاج و تخت دو مملکت بدین وسیله مستحکم شد، یکی خواب مناسبات علمی و معنوی می‌دید، یکی زمینه اتحاد ممالک اسلامی را صاف و هموار فرض می‌کرد. این عمل را شاهکار رضا شاه می‌شمردند. تمام ممالک شرقی و اسلامی غرق در سرور و حبور بودند. مقارن اواسط آوریل ۱۹۳۹ با کشتی محمد علی کبیر حرکت کردیم. همراهان اعلی حضرت محمدرضا شاه پهلوی و اعلی حضرت فوزیه عبارت بودند از: ملکه نازلی، سه دخترش فائزه و فتحیه و فوقیه، یوسف ذوالفقار پاشا سفیر کبیر مصر در تهران و زنش و پسرش، محسن مراد پاشا ناظر مخصوص ملک و رئیس املاک خاصه، شراره پاشا معاون وزارت خارجه مصر، یاسین بیک رئیس تشریفات وزارت خارجه، حسین صبری پاشا برادر ملکه نازلی، عبود پاشا صاحب کشتی محمد علی کبیر، حمزه پاشا امیر البحر، چند نفر صاحب منصبان قشونی، موزیک مخصوص نظامی مصری و دسته موزیک چیان، مخبرین جرائد، نوکرها، پیش خدمت‌ها، عکاس‌ها، سیاه‌ها، سفیدها، دام دونورها، و ایرانیان عبارت بودند از: مرحوم حسن اسفندیاری، حاج محتشم السلطنه، دکتر متین دفتری وزیر عدلیه، محمد علی مقدم، سه نفر آجودان نظامی شاه، سرهنگ معتضدی، یاور قدیمی، یاور اسفندیاری(غلامحسین)، ایزدی رئیس دفتر ولیعهد، دکتر مؤدب نفیسی، مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات، مجید موقر مدیر روزنامه ایران، رشید یاسمی، دکتر محمد حسین ادیب، یک عده مأمورین تأمینات نظمیه تهران(ادیب السلطنه سرداری، مقدادی، سرداری برادر ادیب السلطنه، جوانشیر و غیره) نوکرها و پیش خدمت‌ها. با کبکبه غریبی به ایران رسیدیم. استقبال‌ها از اهواز شروع شد. درهمه جا امرای لشکر منظم شدند، همه راه غرق در نظامی و مستقبلین و شاگردان مدارس بود. یکی از ایستگاه‌های خط آهن به نام ایستگاه فوزیه در عرض راه بود. خلاصه به تهران رسیدیم. همه به استقبال آمده بودند.  جشن‌ها بر پا شد. طاق نصرت‌ها بود. نمایندگان تمام ملل دنیا آمدند. هدایای سلاطین و رؤسای جمهور رسید الی آخر که همه دیدیم. بالاخره این از آب در آمد.

   گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه                               به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد                          

زندگی بشر فاجعه ئی است خنده آور و مضحکه ئی است جا ن گداز. هر دو مخلوط به هم است در آن واحد هم فاجعه است و هم مضحکه تواماً. به قول فرنگی‌ها تراژدی کومیک یا کمدی تراژیک.

امور یضحک السفها منها                                              و یبکی من عواقبها البیب[۱]

همه‌اش خیال و وهم است و چه عامل مهمی است خواب و خیال. قسمت مهم زندگی هر بشری همین قبیل خواب‌ها و خیال‌هاست، از شاه تا گدا سرگرم همین خواب‌های دور و دراز، خواب‌هایی که به اصغاث و احلام مرضای سرسامی شبیه‌تر است تا به هر چیز دیگر. کمتر کسی به اندازه‌ی من از کم و کیف و آغاز و انجام این ازدواج با خبر است. رضا شاه مرحوم چگونه به این فکر افتاد؟ چه اقداماتی کرد؟ چه مشکلاتی پیش آمد؟ بالاخره چگونه موافقت شد؟ همه داستان مهمی است که من مواد آن را جمع کرده و در حافظه خود هزار نقش بد و خوب در این موضوع دارم و اگر روزی مجالی بشود شاید مفید باشد که همه را جمع نموده و اگر مقتضی باشم به شکل کتابی در آورم. بنابراین من خوب می‌دانم که خواب‌های بشری گاهی چگونه تعبیر پیدا می‌کند. بلی همین خیال کم اهمیت ناچیز این تأثیر را در زندگی دو روزه بشر دارد. به قول مولانا جلال‌الدین رومی:

نیست وش باشد خیال اندر جهان                            تو جهانی بر خیالی بین روان

از خیالی صلحشان و جنگشان                                    وز خیالی نامشان و ننگ شان

روزگار همه‌اش درس عبرت است.

یار ناپایدار دوست مدار                                            دوستی را نشاید این غدار

در بین ایرانی‌ها دعایی مرسوم است که همیشه در مقام دعا می‌گویند:« خدا عاقبتت را به خیر کند، «الهی عاقبت به خیر شوی» «خدا عاقبت را خیر کند» یا عبارات دیگر از قبیل این که می‌گویند: حالا که خوب است تا عاقبت چه باشد، عاقبت را خدا می‌داند و بس حکایتی است که چون سولون یونانی یکی از حکمای سبعه قدیم یونان در سیاحت آسیای خود به دربار کرزوس پادشاه لیدی در آسیای صغیر رسید. کرزوس که از ثروتمندترین پادشاهان بود و کاخ و سرای بسیار مجللی داشت و به تحمیل و ابهت و شوکت معروف بود( به طوری که امروز در زبان فرانسه در مقام تعریف از ثروت کسی می‌گویند:« فلان آدم از کرزوس ثروتمندتر است.» یعنی همان طور که گنج قارون مثل شرقی‌ها است. کرزوس هم در بین غربی‌هاضرب‌المثل است.) این کرزوس تمام قصور و جواهر نقدینه و خزینه و گنجینه و خدم و حشم و سپاه وزندگی خود را به تفصیل به او نشان داد و در پایان از سولون پرسید که آیا در مسافرت‌های خود سعادتمند و کامیاب تر از او کسی را دانسته و شناخته است. سولون گفت: فقط یک نفر زارعی را در یونان می‌شناسم که به راحتی لقمه نانی به دست می‌آورد. سه پسر اهل، رشید و جوانمرد داشت که در دفاع از یونان کشته شدند و پدر از این باب هم مورد تجلیل و تکریم فراوان شد. سال‌ها به صحبت و تندرستی و فراغ بال زندگی کرد و راحت مرد. کرزوس بر آشفته شد و گفت: چه می‌گویی تو چنین زارعی را از من سعادتمند تر می شماری؟ گفت: بلی زیرا عاقبت او و پایان زندگی او را دیدم ولی از عاقبت تو هنوز خبری ندارم و پایان زندگیت بر من مجهول است. کرزوس خوشش نیامد و باطناً سولون را تسفیه کرد و او را مصداق« تسمع بالمعیدی خیر، من ان تراه»شمرد. چند سالی گذشت و کوروش کبیر شهریار جهان گشای ایران به مملکت لیدی حمله برد و پس از جنگ‌های فراوان و محاصره طولانی پایتخت، چون بر کرزوس دست یافت، امر کرد آتش برافروزند و او را زنده به آتش بیفکنند؛ در حالی که کرزوس را کشان کشان رو به آتش می‌بردند کرزوس آهی کشید فریاد زد: آی سولون! آی سولون! کوروش پرسید: چه می‌گوید؟ و برای رفع کنجکاوی خود او را خواست و معنی کلماتی را که بر زبان راند پرسید. کرزوس قصه را نقل کرد و گفت: حالا می‌فهمم که حق با او بود و حسن عاقبت شرط است کوروش از سر خون او و سوختن او در گذشت و او را با خود داشت. حاصل آن که دنیا پر است از حوادثی که چون به دیده‌ی اعتبار نگریسته شود همه پند است.

به قول رودکی:

زمانه پندی آزاده وار داد مرا                          زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

بروز نیک کسان گفت غم مخور زنهار                بسا کسا که بروز تو آرزومند است

روز پانزدهم بهمن ۱۳۲۷ هجری شمسی مطابق ۵ ژانویه ۱۹۴۹( ۵ ربیع‌الاول ۱۳۶۸ هجری قمری) با طیاره کمپانی K.L.M از تهران به طرف اسلامبول حرکت کردم که در دفتر دیگر هر روز شرح حال نوشته‌ام.



[۱]- کارهایی که نادانان بر آن می خندیدند ولی صاحبان خرد بر عواقب آن می گریند.

تمام حقوق این سایت برای © 2017 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی