دکتر جهانشاه صالح و حکیم یعقوب

داستان حکیم یعقوب و سرنوشت من
دکتر جهانشاه صالح
صبح ازل به خانه زرین آفتاب بر روی لوح چرخ نوشتند این خطاب
از نور صبح، شیب کجا بهره ور شوی دود چراغ اگر نخوری در شب شباب
جامی

گاهی از اوقات در دوران زندگی مخصوصاً ایام کودکی یک پیش آمد ساده کوچک تأثیر بزرگی در روحیه انسان می‌گذارد و چه بسا مسیر زندگی و سرنوشت آدمی را تغییر می‌دهد.
کودکی بودم خردسال، مادرم سخت مریض شد خوب به خاطر دارم چه اضطرابی در خانواده ایجاد کرده بود. در آن زمان اغلب پزشکان کاشان که آن‌ها را حکیم باشی می‌گفتند یهودی بودند و این خود جالب توجه است که در شهری مانند کاشان که به دارالمؤمنین معروف بوده و هست اطبایش همه یهودی باشند.
متأسفانه آن روز در نتیجه جهالت و شاید تعصب زیاد، یهودی‌ها موظف بودند در محله مخصوصی مسکن داشته باشند. مرکب آن روز هم در کوچه و بازار بیش تر اسب یا الاغ بود. رسم بر این بود که اگر مسلمانی در کوچه پیاده می‌گذشت و اتفاقاً یهودی بر الاغ سوار بود می‌بایست پیاده شود تا مسلمان بگذرد!! تا این اندازه در نتیجه تعصب بی جا در این شهر تبعیض و اختلاف طبقاتی وجود داشت.
طبیب خانوادگی ما مردی بود کار آزموده به نام” حکیم یعقوب” که از طب قدیم اطلاع کافی داشت او را به بالین مادرم خواندند. شب بارانی نسبتاً سردی بود حکیم باشی سوار الاغ تیز رو خود در حالی که طفل دوازده ساله‌ای با فانوس در جلو راهنمای او بود به منزل ما آمد.
پدرم در هَشتی در ورودی خانه در حال انتظار قدم می‌زد و من هم در کنار در ایستاده بودم. به محض این که حکیم باشی نزدیک شد پدر با عجله به طرف او رفت سلامی بلند بالا نمود و زیر بغل او را گرفت و از الاغ پیاده کرد و به بالین مادر بیمارم راهنمائی نمود.
من با وجود این که کودکی بیش نبودم به آداب و رسوم شهر آشنا بودم تعجب کردم که چه طور پدر با وجود این که سال‌ها حاکم کاشان و نطنز بود و طبق عناوین آن روز از خوانین معروف و درجه اول شهر محسوب می‌شد تا این حد به حکیم یعقوب احترام گذاشت و حتی در موقع رفتن تا در خانه او را مشایعت کرد!
در مقام استفسار بر آمدم او که مردی روشن فکر و درویش مسلک بود دست مرا گرفت و به طرف کتاب خانه خود برد. در آن جا در یک ردیف قرآن- انجیل- توراة و کتاب اوستا را گذاشته بود با اشاره به آن‌ها در جواب گفت: این‌ها تمام کتاب‌های مقدس آسمانی و راهنمای مذاهب مختلف هستند پیروان هر یک از این مذاهب شایسته احترامند در انتخاب پیشوای مذهبی خود آزادند.
اضافه کرد که توراة یا کتاب مقدس یهودیان از نخستین کتب آسمانی است. گذشته از این‌هاحکیم یعقوب طبیب است و طبیب از شریف‌ترین طبقات مردم و مورد احترام خاص و عام است.
این جواب درس بزرگی برای من بود و برای این که درس بهتری داده باشد مرا هفته‌ای سه بار به مدرسه( الیانس اسرائیلی) Ecole Alliance Israilite که توسط فرانسوی‌ها در کاشان ایجاد شده بود فرستاد و در آن جا زیر نظر معلمین فرانسوی اولین زبان خارجی را آموختم. در این مختصر خواهید خواند که چگونه این پیش آمد مسیر زندگی مرا عوض کرد و به تحصیل رشته پزشکی ترغیب نمود.
پدرم مرحوم مبصر الممالک عقیده داشت که زبان خارجی را باید در کودکی آموخت به همین دلیل از آقای احمد ناصری که یکی از دیپلمه‌های مدرسه آمریکائی بود و در کاشان می‌زیست تقاضا کرد که هفته‌ای چند ساعت هم در منزل به من زبان انگلیسی بیاموزد.
در آن زمان تحصیل علوم قدیمه هم در خانواده‌های سرشناس رسم بود صبح‌ها ساعت پنج بعد از نصف شب سحرگاهان به اتفاق فرزند یکی از همسایه‌ها به منزل مجتهد معروف محل (شیخ محمد) رحمة اله علیه می‌رفتیم، و در محضر او تلمذ می‌کردیم. مرحوم شیخ محمد در محله هشت عمارت منزل داشت. شاگردان او دور تا دور اطاق روی گلیمی می‌نشسته و در انتظار بودند پس از مدت کوتاهی صدای نعلین استاد به گوش می‌رسید همه به پا می‌ایستادیم استاد وارد می‌شد و روی پوستینی در بالای اطاق می‌نشست و متکائی داشت که به آن تکیه می‌داد و مجلس درس و مباحثه شروع می‌شد.
این روزها این قبیل جلسات را ( میزگرد- پانل- و گاهی از اوقات سمینار) می‌گویند بحث‌ها مختلف بود یادم هست روزی استاد استدلال می‌کرد که فی همیشه به معنای در نیست بلکه گاهی به معنای علت است و به عربی مثال می‌آورد که ( المرأة التی دخلت النار فی هرة حبستها)
یعنی اگر زنی به جهنم برود به علت این که گربه‌ای را حبس کرده است.) این جا (فی) به معنی( در) نیست بلکه فی تعلیلی است!
خلاصه روزگاری در کاشان بدین نحو گذشت طبق برنامه زمانی به تحصیل فارسی و غیره در مدرسه علمیه به مدیریت شیخ غلامرضا و ساعاتی در مدرسه یهودی‌ها به فرا گرفتن زبان فرانسه و چندی به آموختن زبان انگلیسی و هر روز صبح به تحصیل صرف و نحو و منطق و زبان عربی در محضر شیخ محمد سرگرم بودم تا این که من هم مانند سایر برادران که قبلاً رفته بودند روانه تهران و مدرسه عالی آمریکائی که یکی از بهترین مدارس آن ایام بود شدم. دوره کالج آمریکائی زیر نظر پدر مهربانی چون دکتر جردن به پایان رسید.
مصادف با اتمام دوره مدرسه عالی آمریکائی دکتر میلیسپو به امر مرحوم رضاشاه کبیر -که خدایش بیامرزد – به ریاست اداره کل مالیه ایران استخدام شد و چندین مستشار آمریکائی برای ریاست ادارات مختلف همراه او به تهران آمدند.
دیپلمه‌های مدرسه آمریکائی داوطلب زیاد پیدا کرد و هر یک ادارات وزارت دارائی در دارالترجمه‌ها و دفترهای مستشاری مشغول کار شدند. من هم به معرفی دکتر جردن به اداره حسابداری و کارپردازی معرفی شدم و به اتفاق ارسلان خلعتبری که امروز یکی از وکلای پایه اول دادگستری است مشغول کار شدیم. پس از مدت کوتاهی مرا به اداره مالیه گیلان و مازندران منتقل نمودند و مالیه را به اتفاق مرحوم همایون سیاح از مرحوم نصر تحویل گرفتیم یک سال از این تاریخ گذشت شغل مترجمی و معاونت مخصوص پیش کار مالیه با وجود مزایائی که داشت جالب نبود همواره منزلت حکیم یعقوب در جلو چشمم مجسم بود بالاخره روزی تصمیم گرفتم از شغل خود استعفا دادم و برای ادامه تحصیل عازم آمریکا شدم.
آن زمان کسی برای تحصیل به آمریکا نمی‌رفت. اغلب دانشجویان دولتی به فرانسه اعزام می‌شدند ولی من محصل دولتی نبودم. محرک من برای رفتن آمریکا اولاً آشنائی کامل به زبان انگلیسی و ثانیاً ابوالقاسم خان بختیار که پیش آهنگ همه آن هائی که بعد از او به آمریکا رفتند بودند.
شاید من دومین دانشجوئی بودم که در آن ایام به خرج خود مانند ابوالقاسم خان به آمریکا رفتم. دکتر بختیار پس از چهل سال خدمت به میهن خود، اخیراً در سن ۱۰۵ سالگی بدرود حیات گفت. شاید برای بعضی‌ها قابل قبول باشد که ابوالقاسم خان دوره دبیرستان مدرسه آمریکائی تهران را در حدود سن چهل سالگی تمام کرد و به آمریکا رفت و به اتکاء بازوان خود در نتیجه کار و تحمل رنج و مشقت فراوان دوره پزشکی را در آمریکا تمام کرد و پس از چند سال طبابت در نیویورک به دعوت آقای دکتر عیسی صدیق برای تدریس در دانشگاه به ایران آمد- کم تر کسی است که بتواند بعد از چهل سالگی دوره پزشکی را شروع کند و به اتمام برساند- پشت کار و خدمت می‌خواهد چه قدر به جاست که فرزندان او خاطرات پدر را که یقین دارم نوشته است چاپ کنند تا برای دانشجویان امروز درس بزرگی باشد.
باری همان طور که گفتم من هم راه ابوالقاسم خان را پیش گرفتم و در همان دانشگاهی که او تحصیل می‌کرد ( دانشگاه سیراکیوس) مشغول تحصیل شدم.
مخارج تحصیل در آمریکا طاقت‌فرساست ولی اگر انسان مصمم باشد از کار عار نداشته باشد بی شک موفق می‌شود. زیرا می‌تواند قسمتی از مخارج خود را تأمین کند.در آمریکا به دانشجویان با استعداد کم بضاعت اسکالر شیب می‌دهند و همه نوع کمک می‌کنند. البته باید در سال اول این استعداد را به ثبوت رساند و معدل خوب به دست آورد تا بتوان از کمک‌های دانشگاهی در سال‌های بعد استفاده کرد.
به محض ورود به دانشگاه در اداره کار یابی دانشگاه با ذکر مشخصات نام نویسی کردم. طولی نکشید که چند دانشجوی سال اول برای کمک به آموختن زبان فرانسه که یکی از دروس آن‌ها بود مرا دعوت کردند- این جا زبان فرانسه‌ای را که در مدرسه الیانس یاد گرفته بودم به دادم رسید و روزی چند دلار از این ثمر نصیبم گردید. روزی رئیس کاریابی دانشگاه احضارم نمود و شغلی پیشنهاد کرد- خانواده‌ای بودند از قضای اتفاق یهودی که دو فرزند هفت ساله و نه ساله داشتند چون اغلب دوره‌های شبانه بریج داشتند می‌خواستند یک نفر ۸ به بعد تا نیمه شب و احیاناً تا ساعت یک بعد از نصف شب مراقب خانه و اطفال شیطان و گریز پای آن‌ها باشد و مخصوصاً دقت کند که آن‌ها تکالیف مدرسه‌ای راکه تازه شروع کرده بودند تمام کرده و به موقع استراحت کنند- کار مشکلی نبود با کمال میل قبول کردم و خود را به این خانواده معرفی نمودم. غروب به منزل آن‌هامی‌رفتم دروس خود را در محیط آرامی برای فردا حاضر می‌کردم و ضمناً مراقب کودکان بودم – طرز رفتارم با آن‌ها طوری بود که هم مرا دوست داشتند و هم این که حساب می‌بردند و اطاعت می‌کردند- احیاناً به تکالیف مدرسه آن‌ها کمک می‌کردم و ساعت هشت و نیم به اطاق خواب می‌رفتند و دیگر با من کاری نداشتند. یک سال بدین منوال گذشت و تابستان و ایام تعطیلات رسید.
قرار من با این خانواده فقط برای سال تحصیلی بود آن‌ها هم اصولاً طبق معمول با فرزندان خود به کنار دریا می‌رفتند. بنابراین برای تابستان و تعطیلات قبلاً توسط اداره کاریابی دانشگاه اقدام کرده بودم- کمپانی تخم گل فروش معروفی به نام( میندویل آندکینگ راچستر Mandeville & King Rochester) چند نفر فروشنده می‌خواست تا نمونه تخم گل‌های کمپانی را که به طرز جالبی در پاکت‌های مخصوص تهیه شده بود و روی پاکت عکس گلی که در آن تخم گل می‌روید ترسیم شده بود در ایالات مختلف آمریکا معرفی و برای سال بعد سفارش بگیرد. برای مصاحبه روانه راچستر شدم و با رئیس کمپانی ملاقات نمودم. از میان عده‌ی داوطلب ده نفر قبول شدیم کلاس درس ترتیب دادند که در آن مختصات تخم گل‌های این کمپانی تدریس می‌شد و ضمناً ما را با اصول و روش فروشندگی و طرز تماس با مردم و مکالمه با آن‌ها برای عرضه مال‌التجاره خود آشنا نمودند. پس از دو هفته به هر کدام از ما یک اتومبیل فرد مدلT که در آن ایام متداول بود دادند. چهار ایالت شرقی آمریکا نصیب من شد. نقشه چهار ایالت را با دستور کافی گرفته و به راه افتادم- خلاصه طی سه ماه در شهرهای مختلف این چهار ایالت به کلیه مغازه‌های گل فروشی سر زدم و تا آن جا که مقدور بود سفارش گرفتم شرح این ماجرا داستان مفصلی است اشکالاتی که در بین راه با این اتومبیل مستعمل پیش آمد. بر خوردهای گوناگونی که با فرماندارها داشتم جالب بود مثلاً در بعضی از مغازه‌ها از تابلو و اسم صاحب مغازه استنباط می‌شد که او از نژاد عرب است.
چون اصولاً آمریکا از نژادهای مختلف تشکیل شده است این جا بود که از زبان عربی شکسته‌ای که در محضر شیخ محمد آموخته بودم استفاده نموده با صاحب مغازه به زبان عربی سلام و تعارف می‌کردم. بسیار مؤثر بود با آغوش مرا می‌پذیرفت و چه بسا به نهار یا شام دعوت می‌کرد. و برای کمپانی سفارش خرید زیاد می‌داد. در جای دیگر صاحب دکان فرانسوی بود با او به زبان فرانسه صحبت می‌نمودم حس کنجکاوی او تحریک می‌شد می‌خواست بداند که از کدام دیار آمده‌ام با این ترتیب مذاکره جنبه خصوصی پیدا می‌کرد آن وقت فروش تخم گل به مراتب آسان تر بود.
همه جا موفقیت نصیب نمی‌شد روزی با صاحب مغازه‌ای که از نژاد آنگلوساکسون و لهجه اسکاتلندی داشت برخورد کردم نه فقط با نهایت خشونت عذر مرا خواست بلکه پاکت‌های تخم گل را نیز پرت کرد. در دنیا همه جور آدم دیده می‌شود.
تابستان هم گذشت این فروشندگی برای من هم فال بود و هم تماشا نه فقط از نزدیک با چهار ایالت شرقی آمریکا آشنا شدم بلکه در هتل‌های خوبی زندگی کردم در آخر کار هم از کلیه سفارش‌های خریدی که گرفته بود و تحویل کمپانی دادم ده درصد نصیبم شد.
و نظر به این که مقدار فروش قابل ملاحظه بود برای تابستان آینده هم دعوت به کار شدم. قبل از مراجعت به سیراکیوس سری به واشنگتن زدم تا با سفیر ایران ملاقات کنم و معرفی نامه‌ای از او برای دانشگاه بگیرم. اگر این جمله را حمل بر خودستائی نکنید معدل نمراتم عالی بود یعنی (A) یا الف که همان طرز نمره گذاری جدیدی است که در دوران ریاست دانشگاه متداول نمودم.
با در دست داشتن این معدل چنان چه سفارت ایران تصدیق می‌کرد که من از دولت یا ممر دیگری برای مخارج خود کمک نمی‌گیرم و باید کلیه مخارج دانشگاه را شخصاً متقبل شوم احتمال به دست آوردن اسکالر شیبScholarship دانشگاه بیشتر می‌شد.
خدا رحمت کند مرحوم فتح اله نوری اسفندیاری را که در آن زمان کار دار یا نایب اول سفارت بود مرا با محبت فراوان پذیرفت شب هم در سفارت جا داد و نامه بلند بالائی که حاکی از سابقه خانوادگی و وضع مالی من در آمریکا بود نوشت و متذکر گردید که ایران احتیاج به پزشک دارد و چنان چه دانشگاه مساعدت کند در حقیقت در تهیه یک پزشک برای جامعه‌ای که نیازمند به اطباء است کمکی به سزا کرده است.
کارنامه سال تحصیلی را به اضافه نامه سفارت دو روز بعد نزد رئیس دانشگاه بردم پرونده مرا خواست و پس از آگاهی از این که سال گذشته با تدریس زبان فرانسه و کشیک شب در خانه یک خانواده و به اتکاء دست رنج خود تحصیل کرده و معدل عالی هم به دست آورده‌ام و با توجه به نامه سفارت و محتویات آن چند کلمه روی تقاضای من نوشت و نتیجه را موکول به هفته بعد کرد.
چند روز بعد دبیرخانه دانشگاه به من اطلاع دادند که مشمول هفتصد و پنجاه دلار اسکالرشیب در سال شده‌ام. از خوش حالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. با این ترتیب قسمت بزرگی از مخارجم تأمین می‌شد. کار شبانه من در خانواده یهودی مانند سال قبل ادامه داشت برای تابستان دیگر هم تکلیف روشن بود زیرا کمپانی گل فروشی مجدداً مرا دعوت کرده بود.
ضمناً برای سال آخر تحصیلات مقدماتی در کلوپ بین‌المللی دانشجویان که شبانه روزی بود نام نویسی کردم در این خانه ۵۶ نفر از ممالک مختلف دنیا زیر یک سقف زندگی می‌کردند و واقعاً زندگی در این کلوپ آموزنده بود نه فقط موفق به ورود به این کلوپ که (Cosmopolitan Club) نامیدهمی‌شد گردیدم بلکه به دبیری هم انتخاب شدم و طولی نگذشت که به ترتیب به نیابت ریاست و ریاست کلوپ ارتقاء یافتم. در مقابل اجرای این وظایف البته از پرداخت کرایه اطاق معاف بودم. در این دانشگاه خانه‌های دیگری به نام(Fraternity) وجود داشت دختران هم خانه‌های مخصوصی برای خود داشتند که(Sorority)نامیده می‌شد.
ساکنین خانه بین‌المللی ما و سایر خانه‌های پسران و دختران یک زندگی برادرانه و خواهرانه ای داشتند که محیط دانشگاه را به صورت یک خانواده متحد در آورده بود. بلی آن روزها جز درس و کوشش و ورزش و تفریحات سالم در محیط دانشگاه بحث دیگری نبود. دانشجو با سیاست کار نداشت از فدراسیون و کنفدراسیون و این قبیل مؤسسات خبری نبود. از جنگ و تبعیض نژادی و طبقاتی کسی خبر نداشت.
شعار ما در خانه بین‌المللی این بود( بالاتر از هر نژاد- بالاتر از کلیه معتقدات انسانیت است: Above All Races, Above All Deeds, Above All Creeds Is Humanity
البته دانشجویان هر دانشکده تشکیلات دانشجوئی داشتند و ضمناً هر دانشکده نماینده‌ای به اسم سناتور به شورای دانشجویان دانشگاه معرفی می‌کرد و این شوری متشکل از نمایندگان کلیه دانشکده‌ها بود از قضای اتفاق در سال آخر پزشکی من با رأی مخفی به سمت سناتور دانشکده پزشکی در شورای دانشجویان انتخاب شدم و این برای من افتخار بزرگی بود چه در شورای دانشجوئی دانشکده‌ها و چه در شورای دانشجوئی دانشگاه هیچ وقت اختلاف شدیدی بین ما و استادان نبود از عملیاتی که امروز در اغلب دانشگاه‌های دنیا توسط دانشجویان دیده می‌شود در آن ایام خبری نبود- نظر شورای دانشجویان هم کاری با اولیاء دانشگاه در پیش برد هدف کلی و برنامه‌های درسی و ورزشی بود و هر آینه اشکالی پیدا می‌شد با تماس با اولیاء امور به بهترین وجه و بدون سر و صدا حل می‌شد- آری دانشگاه محیطی بود آرام برای تحصیل و تحقیق و پژوهش فکر و نیروی انسانی.
مقدمات پزشکی تمام شد و مراحل آخر نزدیک می‌شد و حال باید وارد دانشکده اصلی پزشکی شد این مرحله بسیار دشواری بود زیرا قریب نهصد داوطلب بودند که از بین آن‌ها تنها برای ۵۲ نفرپذیرش وجود نداشت. مسابقه- نمرات سال‌های مقدمات پزشکی- استعداد مزاجی سوابق اخلاقی و خانوادگی عواملی بودند که در انتخاب این ۵۲ نفر دخالت داشتند.
روز مصاحبه رسید – شنیده بودم که نظافت و طرز رفتار و گفتار هم در مصاحبه مؤثر است آن روزها ارزان‌ترین لباس در عین حال برازنده هم بود قیمت بیست و دو دلار به دست می‌آمد. البته حالا از این قیمت‌ها خبری نیست. روز قبل از مصاحبه یک دست لباس دوخته حاضر به همین قیمت تهیه نمودم سعی کردم که کفش و پیراهن و کراوات هم تمیز و جالب باشد. صبح روز مصاحبه هم به سلمانی رفتم و با طرزی که تصور می‌کردم کاملاً آراسته و شایسته است ولی با دلهره فراوان وارد اطاق مصاحبه شدم.
هفت نفر پزشک سالخورده به اضافه خانمی که بعداً معلوم شد روان شناس بود دور میزی نشسته بودند و سه صندلی جلو میز قرار داشت.
با احترام تمام سلام کردم پس از کسب اجازه صندلی وسط را انتخاب نمودم و با قیافه متبسم و مطمئن و امیدواری با استادان رو به رو شدم.
دیدم پس از آن که صندلی وسط را انتخاب کردم خانم دکتر روی ورقه‌ای که در دست داشت یادداشتی کرد مثل این که تمام حرکات و سکنات من را زیر نظر داشت.
رئیس دانشکده پرونده‌ام را که روی میز بود برداشت و مدتی ورق زد این اوراق گزارش دوره مقدماتی پزشکی و دانشکده علوم بود که در آن جا درجه لیسانس(B.S) گرفته بودم. موقع سؤال و جواب رسید یکی از آقایان پرسید: چه شده است که از ایران به آمریکا آمده‌ای؟
چرا رشته پزشکی را انتخاب کرده‌ای؟
این جا بود که باذکر سوابق مدرسه آمریکائی موضوع حکیم یعقوب کاشان را پیش کشیدم و خاطرات کودکی خود را در این زمینه توضیح دادم. بسیار مورد توجه قرار گرفت.
دیگری پرسید:
اگر ما تو را قبول کنیم آیا پس از ختم دوره تحصیلات پزشکی در آمریکا خواهی ماند و یا به کشور خود باز خواهی گشت؟
و قبل از این که منتظر جواب شود ادامه داد. آیا در این جا ازدواج خواهی نمود؟
البته در جواب عشق و علاقه خود را به مراجعت و این که ایران احتیاج به طبیب دارد کاملاً توضیح دادم ولی درباره قسمت اخیر گفتم که نمی‌توانم هیچ تعهد یا پیش بینی نمایم زیرا ممکن است همسر خود را آمریکا انتخاب نمایم.
خلاصه سؤالات فراوان بود مذهب را پرسیدند می‌خواستند بدانند که آیا ایرانیان آتش پرست هستند یا نه!
یکی پرسید:
شما کدام یک از روزنامه‌های یومیه را می‌خوانید؟
دیگری پرسید:
تاکنون به غیر از کتب درسی چه کتاب هائی خوانده‌اید؟
سؤال آخر این بود آیا به سینماهای غم انگیز یا نشاط آور و خنده دار علاقه‌مندی؟
به هر یک از سؤالات جواب مقتضی داده شد و در جواب سؤال آخر گفتم:
دوران تحصیلم به قدری مشکل و زندگی‌ام به اندازه‌ای با رنج و زحمت توأم بوده که فقط به سینماهای خنده آور مانند لورل و هاردی می‌روم و به داستان‌های غم انگیز علاقه‌مند نیستم.
مثل اینکه این جواب در دل عده‌ای مؤثر واقع شد. نظر این بود که انسان را از هر حیث روان کاوی کنند تا مبادا در فن شریف پزشکی اشخاصی ناباب وارد شوند.
در مصاحبه نمره و معدل یگانه دلیل قبولی نبود چه بسا اشخاصی که معدل خوب داشتند و از این مصاحبه پیروز خارج نشدند.
خوشبختانه پس از دو ماه یعنی گذشت تعطیلات تابستان نامه‌ای از دانشکده رسید که قبولیم را اطلاع می‌داد.
در میان ۵۲ نفر قبول شادگان فقط من تنها دانشجوی خارجی بودم که قبول شده بودم. در عین خوشحالی و شادی مضطرب بودم زیرا نمی‌دانستم که اسکالرشیب دوره علوم و مقدمات پزشکی شامل دوره پزشکی خواهد بود یا خیر. در غیر این صورت تحصیل پزشکی کار آسانی نبود زیرا فقط شهریه سالانه نهصد دلار بود ( البته این روزها خیلی بیشتر است) با مراجعه به دبیرخانه دانشکده معلوم شد که چنانچه در نیمه سال یا سمستر اول معدل نمرات از(B)به بالاتر باشد اسکالرشیب کماکان محفوظ خواهد بود. خدا می‌داند که آن چند ماه تا چه ساعاتی در شب مطالعه می‌کردم.
ماه ژانویه رسید امتحانات تمام شد ازدبیر خانه اطلاع دادند که اسکالرشیب تمدید خواهد شد. دروس پزشکی به قدری مشکل بود که وقت زیادی برای کار در خارج نمانده بود. فقط توانستم روزی دو ساعت در کتاب خانه دانشکده استخدام شوم و به مراجعات دانشجویانی که برای کتاب و مجله می آمدند رسیدگی کنم و گر چه حق‌الزحمه قابل توجه نبود ولی باز هم کمک خوبی بود.
تابستان نزدیک می‌شد ولی متأسفانه موضوع فروشندگی تخم گل دیگر در بین نبود. در جست و جوی کار دیگری بودم به پیشنهاد اداره کاریابی به اردوگاه‌های مختلف تابستانی نامه نوشتم. در آمریکا رسم است که مردم فرزندان خود را به اردوگاه‌های مختلف می‌فرستند این اردوگاه‌ها راCamp کمپ می‌گویند برای هر ده نفر یک سرپرست یا Leader استخدام می‌کنند.
انواع و اقسام تفریحات از قبیل شنا، قایق رانی، تیر اندازی، اسب سواری و غیره در کمپ وجود دارد. از ایالت ورمونت(Vermont) نامه‌ای رسید که با استخدام من موافقت کردند چون مقدمات پزشکی را به اتمام رسانده بودم قرار شد در درمانگاه اردو کار کنم و ضمناً در قسمت تیر اندازی و اسب سواری نیز معلم شدم. من به این دو رشته در کودکی به خوبی آشنا شده بودم در آن زمان رسم بود که پدران به فرزندان خود اسب سواری و تیراندازی می‌آموختند.
هنوز تفریح و سرگرمی من اسب سواری است و هر وقت فرصت مناسبی پیدا شد استفاده می‌کنم. سه سال تمام هر سال اول تابستان به این کمپ می‌رفتم در سال آخر تصدی درمانگاه به عهده خودم بود. حقوق بسیار خوب می‌دادند و در حقیقت پس اندازی بود که برای سال تحصیلی کمک شایانی بود. سال آخر پزشکی یکی از انترن های بیمارستان سن ژوزف وسط سال استعفا داد.
پیدا کردن انترن در وسط سال کار آسانی نبود به دانشگاه مراجعه کردند و رئیس دانشکده مرا معرفی کرد به این ترتیب دیگر از هر حیث کارها رو به راه بود در همان بیمارستان سال دیگر هم دوره انترنی گذراندم. از این پس مطلقاً اشکالی برای احراز تخصصی از حیث مخارج وجود نداشت زیرا برای رزیدنت‌ها حقوق کافی می‌دادند منزل و شام و نهار هم در بیمارستان مموریال Memorial و بیمارستان وابسته به دانشکده پزشکی کلمبیا در نیویورک گذشت ولی پس از اتمام دوران تحصیل همان طور که تصور می‌رفت ازدواج نمودم و با وجود این که در بیمارستان زنان نیویورک مقام خوبی آماده بود و جواز طبابت خود را در ایالت نیویورک به دست آورده بودم طبق تعهدی که به رئیس دانشکده پزشکی سپرده بودم با همسر خود رهسپار میهن شدم.
داستان مراجعت به ایران را به تفصیل نوشته ام. همان طور که در آن داستان متذکر شدم مراجعت من با افتتاح دانشگاه تهران تقریباً هم زمان بود به قولی که به رئیس دانشکده پزشکی سیراکیوس داده بودم وفا نمودم در دانشگاه تهران مشغول تدریس شدم و سی و پنج سال عمر خود را صرف تعلیم و تربیت پزشکانی نمودم که نه فقط در سراسر کشور عزیزم پراکنده و مشغول خدمت به هم نوع هستند بلکه عده‌ای از آن‌ها هم در خارج از کشور به طبابت مشغولند چه افتخاری از این بالاتر و چه آسودگی خاطری از این بهتر.
این است بلی زمانه را خوی آسودگی از زمانه کم جوی
صد سال بلا و رنج بینی کاسوده یکی نفس نشینی.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی