رؤیا نوشته خلیل جبران

رؤیا
از جبران خلیل جبران
ترجمه : رضا خسروی

آن هنگام که تاریکی شب خواب و آسایش را به ساکنین زمین مستولی کرده بود .خوابگاه خود را ترک کردم . در آن شب ظلمانی به سوی دریا حرکت می کردم و با خود می گفتم دریا آرامش و خواب ندارد. در پناه این امواج لرزان و متحرک دریا ارواحی که مانند من به خواب نرفته اند آرامش و شکیبایی می یابند.
به ساحل رسیدم . مه غلیظی از جبال تا ساحل مانند پرده خاکستری رنگی که بر چهره زیبای دخترکی افکنده شود همه جا را فرا گرفت .کنار تخته سنگی ایستادم و با حیرت به صدای خروشان امواج گوش فرا دادم. وجودم بی حرکت است اما فکرم متوجه قدرت ابدی و سرمدی طبیعت است . برآن نیرویی می اندیشیدم که زمانی از وزش بادهای خنک و ملایم و گاهی با التهاب و جوشش کوه های آتش زا و چند صباحی از دهانه خوش بوی غنچه گلی نوشکفته و برای ابد از آهنگ دل نشین امواج دریاها خود نمایی می کند.
نفسم کم کم به آرامی می رفت . در این لحظه متوجه اشباح سه گانه ای شدم که کمی دورتر از من بر سنگی قرار گرفته اند هوای مه آلود مانند پرده ای مانع از تشخیص کامل بود پس با تأنی و متانت چند قدمی به آنها نزدیک شدم فاصله ما هنوز به حد کافی کم نشده بود لکن جاذبه وهیبت آنان چنان مسحورم ساخت که از تصمیم خود به حرکت منصرف شدم و تمام نیروی وهم و تخیل در من بیدار شد در این دقایق حساس متوجه شدم که یکی از آن اشباح سه گانه ایستاد و با صدایی که گویی از اعماق دریا به گوش می رسد گفت :
« زندگی بدون دوستی مثل درختی بدون میوه و گل است و دوستی بدون زیبایی مانند گلی بی بو است زندگی و دوستی و زیبایی سه ناموس مقدسی است که در یک وجود مستقل یگانه همواره باقی است این نوامیس مقدس نه قابل تغییراست و نه اینکه از یکدیگر جداشدنی هستند»
این را گفت و در جای خود قرار گرفت .
سپس شبه دومی برخاست !و با آهنگی سهمگین گفت :
« زندگی بدون جوانی و احساسات مانند سالی بدون بهار است و احساسات بدون حق مانند بهار صحراهای سوزان و خشک است حیات و احساسات و حق سه روح در یک بدن است که هر گز قابل تغییر و جدایی نیست.»
بعداً شبح سومی با صدایی مانند غرش رعد چنین گفت:
« زندگی بدون آزادی مانند جسم بدون روح است و آزادی بدون فکر و اندیشه مانند روحی ناسالم و مشوش است ، زندگی و آزادی و فکر سه حقیقتی ازلی هستند که برای همیشه در یک وجود پایدار و هر گز فنا ناپذیر نیستند. »
در این هنگام آن سه فرشته ابدیت با صدایی هولناک و دسته جمعی می گفتند: “دوستی و منشأء مقدس او احساسات و کانون خلاقه او آزادی و مبدعی بخشنده او مظاهری سه گانه از تجلیات خداوندندو خداوند مرکز ابدی جهان دانش و خرد.”
سکوتی توام با ارتعاش سراسر وجودم را فرا گرفت چشمانم را بست و با گوش دل این گفته ها را تکرار می کردم همین که چشم گشودم و ثانیه ای درست نگاه کردم چیزی جز دریا و مه غلیظی پراکنده ندیدم به همان صخره ای که اشباح بر آن قرار داشتند به آرامی نزدیک شدم آنجا هم چیزی جز ستون هایی از بخار که به آسمان متصاعد میشد ندیدم ! رویا در شبی تاریک.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی