زندگی نامه و خاطرات عباس دهکردی (۳۹)

برگردیم به آموزشکده مهاجر
از دیگر برنامه های علمی آموزشی این بود که به عنوان سرگروه فیزیک درس های تئوری خود را همواره به جای رفتن به کلاس در بلوک های متعدد، بعضاً در آزمایشگاه تشکیل می دادم. چون معتقد بوده ام که دروس علوم همواره باید در آزمایشگاه تشکیل شود و دانش آموزان و دانشجویان با آزمایش دروس علوم تجربی را فرا گیرند. زیرا شعار یادگیری با عمل یک شعار جهانی است ” Learning By Doing” لذا دانشجویان به آزمایشگاه می آمدند و من تئوری را با عمل توأم می کردم. گاهی وسائل آزمایشگاه را به کلاس می بردم و با آزمایش تدریس می کردم.
در ابتدای سال تحصیلی قبل از تدریس سعی می کردم درس فیزیک را به خوبی معرفی کنم. کلاس را با سؤال شروع می کردم. از شاگردان سؤال می کردم فیزیک چیست؟ چرا فیزیک می خوانیم؟ فیزیک به چه دردی می خورد؟ سعی می کردم دیدگاه و بینش شاگردان را نسبت به فیزیک بدانم. سپس تلاش می کردم مفهوم فیزیک و جایگاه این درس مهم را برای آنان تشریح کنم، آنان را علاقه مند سازم تا با نگاه نو نسبت به اهمیت فیزیک در دانشگاه های معتبر جهان به فیزیک بپردازند.
نقش فیزیک و فیزیک دانان را در پیشرفت علوم و تکنو لوژی بدانند و در شناخت فیزیک تجدید نظر کنند.
آرام آرام اهمیت این درس را به گونه ای تفهیم می کردم که عشق و علاقه آنان نسبت به فیزیک افزایش پیدا کند. وقتی شاگردان اهمیت و میزان برتری درس را بدانند، به طور حتم برای یادگیری آن درس وقت صرف می کنند.
از جمله کارهای دیگر ذکر زندگی نامه های دانشمندان است. برای مثال وقتی به مبحث حرکت سقوط آزاد را در فیزیک می رسیم. می پرسیدم، چه لزومی داشت گالیله دیدگاه جدیدی برای سقوط اجسام عرضه کند؟ اشاره می کنیم که قبل از گالیله، عارف و عامی، نظر ارسطو را درحرکت به عنوان وحی مُنزل پذیرفته بودند که اجسام سنگین تر زودتر از اجسام سبکتر به زمین می رسند. همه در نگاه اول با چشم خود می دیدند که یک قطعه سنگ از یک صفحه کاغذ زودتر به زمین می رسد. از طرفی مقام علمی ارسطو همه چشم ها را خیره کرده بود. اما گالیله به نگاه ظاهری اکتفاء نکرد و به سوی آزمایشگاه حرکت کرد.
ابتداء سنگ و کاغذ را همزمان رها کرد و دید سنگ زودتر از کاغذ به زمین می رسد. اما در آزمایش دوم صفحه کاغذ را مچاله کرد و دوباره با هم رها نمود. این بار مشاهده کرد که هر دو با هم به زمین می رسند. این آزمایش بسیار ساده را شاگردان چند بار انجام می دادند. و خود به اهمیت کار گالیله پی می بردند. پس از آن قانون سقوط آزاد در فیزیک کلاسیک را مورد بحث و مطالعه قرار می دادیم و فرمول های مربوطه را قدم به قدم می نوشتیم و مسائل مربوط به سقوط آزاد را با همکاری شاگردان حل می کردیم. و در ضمن از شجاعت و بزرگی مقام گالیله سخن می گفتیم و از شاگردان می خواستیم مطالعه کنند و از منابع گوناگون برای نشان دادن شخصیت بلند گالیله مقاله بنویسند و برای این فعالیت علمی امتیاز در نظر گرفته می شد.
نتیجه این که گالیله به ما آموزش می دهد که در همه امور از تقلید کورکورانه پرهیز کنیم در اقوال گذشتگان مطالعه کنیم و باورها را با دلیل و برهان روشن بپذیریم و یا با استدلال منطقی رد کنیم.
گالیله در مقابل دانشمندان و ارباب کلیسا ایستاد، مقاومت کرد، به زندان رفت، به مرگ تهدید شد اما تاریخ نشان داد آراء و اندیشه های گالیله بر آراء و نظریات ارسطو و کلیسا پیروز شد. ما نیز باید ازشخصیت های برجسته تاریخ بیاموزیم بر خرافات خط بطلان بکشیم و تابع عقل و منطق باشیم.
زمینه سازی در تدریس بسیار مهم است. باید در همان روزهای اول سال تحصیلی یا اول ترم کلاس درس را به آستانه یادگیری برسانیم. اگر دانش آموزی از درس فیزیک متنفر است یا به طور کلی نسبت به درس و کلاس و مدرسه علاقه مند نیست، دلیل یا دلائلی دارد که معلم باید با مهارت آن را کشف کند. ممکن است معلمان در سال های قبل با رفتار و روش های نا درست خود او را از این درس بیزار کرده باشند.
شاید محیط مدرسه که باید سرشار از شادی و مهر و محبت و مرکز آفرینش خلاقیت ها و بروز استعداد ها باشد، خشک و بی روح با سخت گیری های نا بجا و خشونت های بی مورد و یا همکلاسی ها، دانش آموز را نا راضی کرده است.
ممکن است تکالیف درسی ما لا یطاق و بیش از توان دانش آموز وی را اندوهگین کرده باشد؟ ممکن است ندانم کاری های اولیاء مدرسه، محیط مدرسه را تنگ و تاریک کرده و دانش آموز را از کلاس و درس فراری داده باشند.
باری معلم کاردان و آگاه که با عشق و علاقه وارد کلاس می شود، می تواند با انرژی ویژه ای که به شاگردان القاء می کند آستانه یادگیری را برای شاگردان فراهم می سازد.
**************
از جمله فعالیت های جنبی برای برانگیختن و تحریک عقل و احساس دانش آموزان و دانشجویان، یکی هم معرفی کتاب و شرح زندگی نامه کسانی بود که ناگهان در نیمه راه و وقتی در سراشیبی سقوط و ناامیدی به سر می بردند، با خواندن یک کتاب و یا شنیدن یک سخنرانی و دیدن یک فیلم و حتی اندیشیدن در یک عبارت، مسیر زندگی خود را تغییر وی داند و سرنوشت جدیدی را برای خود رقم می زدند.
کتاب های آموزشگاه زندگی، کلیدهای خوشبختی و اعتماد به نفس از کتاب هایی بود که معرفی می کردم و با در اختیار شاگردان قرار می دادم.
دو کتاب نخست ترجمه استاد احمد آرام و کتاب سوم نوشته ساموئیل اسمایلز و ترجمه علی دشتی است.
احمد آرام در مقدمه ی چاپ اول کتاب آموزشگاه زندگی، در سال ۱۳۴۲ می نویسد:
حدود ده سال پیش که در دمشق زندگی می کردم، کتاب پُر فروشی توسط مؤسسه نشر معروف مصری الهلال منتشر شد که عنوان آن “عَلَمَتنی اَلحَیاه” ، یعنی زندگی به من آموخت، بود. و من آن را در همان زمان خرد خرد ترجمه کردم که زیر عنوان آموزشگاه زندگی در روزنامه پارس شیراز منتشر شد و ظاهراً مرغوب اُفتاد.
نیمی از آن کتاب ترجمه انگلیسی و نیم دیگر آن نوشته های نویسندگان مصری بود.
همه نویسندگان چه انگلیسی و چه عرب، خلاصه آموزه های زندگی خویش را به قلم آورده بودند و ناشر عرب نیمی از آن را برداشته و به جای آن از نویسندگان مصری گذاشته است. همان ترجمه هایی است که اکنون در این کتاب تقدیم می گردد.
بعدها دانستم که ناشری آمریکایی، از گروهی از مردمان گوناگون – از کاسب و موسیقی دان و وزیر و نخست وزیر و دانشمند و نویسنده و جز اینان – خواسته بوده است که اعتقاد و ایمانی را که با گذراندن زندگی پیدا کرده اند، در ۶۰۰ کلمه بنویسند و برایش بفرستند.
در این پرسش و پاسخ چنان که در مقدمه متن انگلیسی آمده، هیچ نظر سیاسی در کار نبوده است و تنها این را می خواسته اند که آزموده های زندگی مردان و زنانی را که از جهتی از جهات در زندگی کامیابی پیدا کرده اند، در یک دفتر جمع کنند تا مراجعه به این دفتر راهنمای جوانان و نوخاستگان در کشاکش زندگی باشد. زیرا جز این راه، راه دیگری برای رسیدن به حقایق و تلخی ها و شیرینی های زندگی نیست.
همین قبیل خواندنی هاست که می تواند همچون چراغی فرا راه ایشان باشدو راه تاریک و دشوار زندگی را به ویژه در این قسمت از زمان که سرعت تغییر فرصت اندیشیدن و راه یافتن را تقریباً از همگان سلب کرده است، برای ایشان روشن و هموار و آسان سازد.
چنانکه در ذیل جلد دوم انگلیسی این کتاب به نام
This I Believe, A New Series

دیدم، از نسخه عربی در ظرف سه روز ۳۰۰۰۰ نسخه به فروش رسیده است و بیش از ۱۹۳ ایستگاه رادیو و ۸۳ روزنامه روزانه نوشته های آن را منتشر کرده اند و این می رساند کتاب و نوشته مطلوبی بوده است.
امیدوارم که این ترجمه فاسی هم مورد توجه جوانان ایرانی یا فارسی زبانان قرار گیرد .
**************
من تعدادی ازکتاب آموزشگاه زندگی __ جلدجیبی ۱۵۲ صفحه یی چاپ سال ۱۳۴۲ – را در سال ۱۲۵۴ به قیمت ۲۰ ریال خریدم. و در اختیار دانش آموزان علاقه مند قرار می دادم.
اما در این جا، یکی از مقالات نویسندگان عرب و یکی از مقالات نویسندگان آمریکایی آن را از آن کتاب در زیر می آورم.

آزادی مرا خوشبخت کرد
به قلم: دکتر محمد فرید ابو حدید
محمد فرید ابو حدید در سال ۱۸۹۲ به دنیا آمد و پس از تحصیل در دانش سرا در ۱۹۲۳ لیسانسیه حقوق شد و به کار تدریس پرداخت. هنگامی رئیس دانش سرای عالی قاهره و زمانی معاون فرهنگ مصر بود و اینک عضو فرهنگستان است، و در سال ۱۹۵۲ جایزه ی بهترین داستان نصیب او شد.
*************
بزرگ ترین تجربه ها که نیکو ترین تأثیر در ذهن آدمی دارد، آن است که از پیشامد های کوچک زمان کودکی به دست می آید. البته بر طفل خرد سالی بسیار سخت است که بتواند چشم عقل را در مقابل مفهومات زندگی باز کند، ولی آن چه را که عقل کودکی می تواند دریابد همان است که اساس زندگی بر آن ساخته می شود و نصیب من از زندگی همین ها است.
من فرزند اول پدر و مادرم بودم، و تا به سن جوانی نرسیدم خدا به آنان فرزند دیگری نبخشید. چون به من خیلی به بزرگواری رفتار می کردند، چنان می پنداشتم که من در خانواده شخصیت مهمی دارم و در مسؤولیت های زندگی شریک آنان هستم. جسته و گریخته می دیدم که وضع زندگی مادی خانه ی ما با خانه ی دیگر خویشاوندانم تفاوت دارد، و می فهمیدم که دچار بحران اقتصادی هستیم و پدرم برای مبارزه ی با آن بسیار رنج می برد.
یک روز، در گرما گرم کودکی، با پدرم از اسباب بازی هایی که در خانه ی عمو زاده ها دیده بودم سخن می گفتم، و می دیدم که با حالت شگفتی و اندوه به گفتار من گوش می دهد. چون سخن من پایان یافت، پدرم دستی به سر کشید و پس از مدتی خاموشی، که کمال تأثر وی را در آن حالت می خواندم، از من پرسید: آیا از این که برای تو چنین چیز ها نخریده ام اندوهناکی؟
من در آن هنگام، حالی پیدا کردم که نمی توانم به لغت، جریان آن حال را وصف کنم، و در آن حال آمیخته ای از غم و احترام و محبت بود. با غرور در پاسخ، پدرم گفتم:” ابداٌ”. پس از این گفت و گو، برای نخستین بار در زندگی خویش، در اندیشه ی تجملات زندگی که سبب تفاوت میان زندگی من و دیگران است افتادم و از حالی که در آن بودم راضی شدم.
گمان دارم که من در زندگی خویش به آن لحظات تفکر بسیار مدیونم، زیرا از آن پس بود که ارزشی برای ظواهر و چیز های تجملی قائل نشدم.
پسر عمویی داشتم که چند سال از من بزرگ تر بود، و مادرم در روز تولد من نذر کرده بود که چون هفت ساله شوم مرا خادم او قرار دهد که همراه الاغ او به راه بیفتم. چون هفت ساله شدم مرا لباس غلامی می پوشاند و عصایی به دستم داد، و پسر عمویم را بر خری سوارکرد و مرا در رکاب او انداخت تا به نذرش وفا کرده باشد. البته من، چنان که عادتم بود، فرمان مادر را پذیرفتم، ولی باقی آن روز را تمام گریستم و عذر خواهی مادر و دل داری پدر اثری نداشت. با خود می گفتم:
مگر من از پسر عمویم پست ترم؟ و اصلاٌ چرا باید بعضی از مردم بر بعضی دیگر برتری داشته باشند؟ سؤالاتی که آن روز از خود می کردم دری را بر من گشود و سؤالات دیگری در پی آن آمد که همه مربوط می شد به مردم و به زندگی.
پیوسته می پرسیدم و پیوسته چشم می گشودم تا خوب ببینم. بزرگ ترین مفهمومی که پرسش های من بر گرد آن می چرخید، مفهوم عدالت و مقایسه ی قدر و منزلت اشخاص و طرز رفتار و معامله ی ایشان با یک دیگر بود.
روزی در هجده سالگی کنار” نیل” نشسته بودم و این سؤالات بر خاطر من می گذشت که: زندگی چیست؟ غایت آن کدام است؟ این مردم برای چه آمده اند؟ سعادت یعنی چه؟ عدالت چه طور ممکن است اجرا شود؟ آیا بخت و اقبال مردم عادلانه است؟ نزدیک غروب تابستانی بود و آب قرمز رنگ نهر خروشان می گذشت… در میان نگاه به موج خروشان چشمم به تکه چوبی افتاد و ناگهان چنان به نظرم رسید که همه ی پرسش های من در این تکه چوبی گرد آمده و تجسم پیدا کرده است… حالت بی خودی به من دست داد، و چون خود را باز یافتم، به فلسفه ی بزرگی پی بردم که تأثیر عظیمی در زندگانی من داشت. دریافتم که: زندگی فانی نمی شود و مردم مانند این پاره چوبند، و موج آنان را به جنبش می آورد، می روند و زندگی را پشت سر می گذارند. اگر آن ظواهری را که مردم خود برای خویشتن آفریده اند از مردم پاک کنیم، حقیقت ارزش ایشان آشکار خواهد شد.
این ظواهری که مردم به خود بسته اند، در برابر حقایق جاودانی هیچ گونه ارزشی ندارد، و چون زندگی چنین است، پس این همه غرض ها که مردم به خاطر آن ها با یک دیگر در جنگ و جدالند چه ارزشی دارد؟ مردم از آن جهت با یک دیگر جدال می کنند که خود را بد بخت سازند، و ملت ها نیز از آن رو به جان یک دیگر می افتند که بد بختی خویش را فراهم سازند. اگر انسان به این حقیقت راه ببرد، خواهد دانست که طریق سعادت بسیار روشن است. ما ناچاریم که زندگی کنیم و از آن جهت به دنیا آمده ایم. پس چرا از مقتضیات انسانیت که سبب خوشبختی است خارج می شویم، در صورتی که پی بردن به این حقیقت برای همه میسر است! اگر حس خود خواهی و آز و ستم گری را کنار بگذاریم، و جانب هم کاری و نیکی و عدالت و مهربانی با یک دیگر را مراعات کنیم، هر چه زود تر به راه خوشبختی و سعادت خواهیم رسید.
این فلسفه در رفتاری که با خود و دیگران در پیش گرفتم، کمال تأثیر را داشت… من اینک ایمان دارم که بهترین مردم کسی است که دست به یاری دیگران دراز می کند؛ و پست ترین آنان کسی است که خود خواه است و همیشه زحمت مردم را فراهم می سازد، نا آنچه که حق او نیست بر باید! و از همه حقیر تر آن است که بر دیگران تعدی و تجاوز روا می دارد…
من بر نفس خود سخت گرفته ام که از این فلسفه تخطی نکند. به خاطر دارم که چون از دانشسرا فارغ التحصیل شدم، به من پیشنهاد می کردند که برای تکمیل تحصیلات به انگلستان بروم، و آن روز ها راه رسیدن به مقامات دولتی همین گونه مسافرت ها بود. ولی من این پیشنهاد را که قبول آن نشانه ی خود خواهی من بود رد کردم، زیرا پدرم پیر بود و با رفتن من خانواده ی ما دچار زحمت می شد. راضی شدم که بدون تکیه کردن بر دیگران راه زندگی خود را باز کنم، و خشنودی من از آن بود که پس از مرگ پدر سرپرست برادران و خواهرانم باشم.
این فلسفه برای من هم چون نعمتی بزرگ بود، زیرا مرا از قیودی که بسیاری از مردم را بنده ی خود کرده است آزادی بخشید. من این آزادی را در خود یافتم که به هیچ کس وامی جز دوستی خالص ندارم. این آزادی به من رسید که از امیال و هوس های سرکش که احساسات پاک را گمراه می کند بر کنار بمانم، و دیگر از ترس هایی که مردم را از راه حق گمراه می کند نگران نیستم.
اگر بگویم که این فلسفه، نهایت خوشبختی را که بر روی زمین ممکن است پیدا شود به من بخشیده، هیچ مبالغه نکرده ام، زیرا مرا از قید بندگی نفس رها کرده، و در سر ضمیر من بهترین دوست وفادار را برایم فراهم آورده است.
این دوست ضمیر و وجدان من است که، با وجود شدایدی که همیشه سر راه من بوده، هرگز مرا تنها نگذاشته و امید مرا نا امید نساخته است.
آن چه اکنون آرزو می کنم این است که فرزندان من نیز قدر این حریت سعادت بخش را بدانند و همیشه از هوا خواهان آن باشند، و به همین جهت است که چون فرصت نوشتن این چند سطر برای من پیدا شد، نهایت درجه خوش وقت گردیدم.
*******
این توپ است، آن را بغلطان
به قلم: رابرت ج. اولمان
رابرت اولمان، با آن که نا بینا ست، در ورزش و حقوق و پیش گویی از نتایج مسابقات ورزشی موفقیت پیدا کرده. وی در کودکی به مدرسه ی کوران در” فیلادلفیا” وارد شد، و در آن جا کشتی گرفتن را یاد گرفت، و پس از آن از دانشگاه” پنسیلوانیا” در قسمت فلسفه فارع التحصیل شد، آن گاه به فرا گرفتن علم حقوق پرداخت، و امروز در شرکت های بیمه وکالت می کند.
***
آن گاه که از روی یک اتومبیل با سر به زمین افتادم و کور شدم، چهار ساله بودم، و اینک سی و دو سال از عمر من می گذرد. البته اگر بینایی به من باز گردد، حادثه ای بسیار عالی خواهد بود. ولی باید بگویم که چه بسیار پیش آمد ها است که سبب رو سفیدی انسان می شود، به طوری که من خیال می کنم که اگر کور نبودم، این اندازه به زندگی دل بستگی نداشتم. من امروز به زندگی ایمان عمیقی دارم و گمان نمی کنم که اگر دچار کوری نبودم می توانستم این اندازه به حیات ایمان داشته باشم. مقصودم این نیست که من منکر نعمت بینایی هستم، بلکه می خواهم بگویم که کوری قدر نعمت های دیگر زندگی را که برای من باقی مانده بزرگ تر کرده است.
به نظر من، زندگی از ما می خواهد که پیوسته نظریات خود را با واقعیت متناسب و هماهنگ سازیم. هر اندازه انسان برای این هماهنگی آماده تر باشد، عالم مخصوص وی اهمیت بیش تری پیدا می کند، و البته تغییر و تعدیل عقیده و نظر همیشه کار آسانی نیست. پدر و مادر و استادان من در من چیزی یافتند که خواننده ممکن است به آن نام بلند پروازی در زندگی بدهد؛ آنان مرا در مبارزه ی بر ضد ظلمت کوری تشویق و ترغیب کردند.
دشوار ترین درسی که لازم بود یاد بگیرم این بود که به خودم ایمان پیدا کنم، و این اساسی ترین درس بود. ممکن بود من در تمام کردن این درس موفق نشوم و شکست بخورم و نا چار بمانم که تا آخر عمر در صندلی متحرکی در آستانه ی در خانه بنشینم. از” ایمان به نفس” مقصودم ” اعتماد به نفس” نیست که به من کمک می کند تا در جائی که نسبت من غریب است تنها بمانم، بلکه مقصودم چیز بزرگ تری است که” اعتماد به نفس” خود جزئی از آن است. مقصود این است که من، علی رغم ظواهر ناتوانی خود، مرد مثبتی هستم و در این مجموعه ی در هم و بر هم انسان ها جای خاصی برای من وجود است که می توانم با شایستگی آن را استقبال کنم.
اکتشاف این خاصیت و تقویت برای من سال ها وقت گرفت، و لازم بود که کار از ساده ترین چیز ها آغاز کند. یک مرتبه چنین اتفاق افتاد که مردی یک توپ بازی” بیس بال” را به من داد، و من گمان کردم که مرا ریشخند می کند، و در خود احساس توهین کردم. به او گفتم:” من نمی توانم این توپ را به کار بیندازم”. او مرا بر انگیخت و گفت:” آن را بردار و در برابر خود بغلطان”. جمله ی” آن را بغلطان” به دل من نشست و با غلطاندن توپ توانستم بشنوم که کجا می رود. این عمل مرا به فکر این انداخت که به هدفی که خیال می کردم به آن دسترس ندارم، می توان رسید، و آن هدف باری” بیس بال” بود. در مدرسه ی کوران” فیلادلفیا” طریقه ای اختراع کردم که برای بازی کردن کوران موفقیت آمیز بود، و نام آن را” توپ زمینی” گذاشتم.
در تمام دوران زندگانی، در برابر خود، هدف هایی قرار داده ام و سعی کردم به هر کدام از آن ها در وقت معینی برسم. بر من لازم بود که نقاط ضعف و نقص خود را بشناسم، و نیز این را می دانستم که نباید هدف هایی را در نظر بگیرم که از دسترس من بسیار دور است. چه، در هنگام عدم موفقیت و شکست خوردن، تلخی و حسرت فراوان در انتظار من خواهد بود. هر چه بود، گاه گاهی به کامیابی دسترس پیدا نکردم، ولی باید بگویم که به طور کلی همیشه” پیشرفت” یار من بوده است.
به عقیده ی من، سرعتی که در پیشرفت من وجود داشته است، نتیجه ی” آیین خاص زندگی” است که به واسطه ی وجود موازین اخلاقی در آن پیدا شده، و من اگر بخواهم امین باشم، سهل ترین راه آن است که با نفس خویش زندگی کنم.
در دوستی و دستگیری از مردم احساس” نیرو” می کنم، و اگر دوستان من نبودند که با چشم خود به من کمک می کردند، به راستی کور بودم! و با کمال فروتنی می گویم که آسایش و آرامش را در بلند پروازی انسان فانی و کوشش وی برای بالا رفتن به طرف” عالم الوهیت” می دانم؛ و چه بسیارند مردم بی چشمی که در تشخیص چیز های مادی کم تر از مردم بینا کورند.
آن چه من می دانم این است که ایمان به وجود” هدق اعلایی که انسان برای رسیدن به آن تلاش می کند” هم چون الهامی است که بیش از هر چیز دیگر به من در حمایت از زندگی خویش و مرتب نگاه داشتن آن یاری کرده است.
*************
کتاب کلیدهای خوشبختی

استاد احمد آرام مترجم برجسته ی معاصر، در باره ترجمه کتاب کلیدهای خوشبختی می نویسد:
غیر از مراجعه با گفتار انبیاء و اولیاء که متأسفانه این روزها افراد کم تر رغبتی به شنیدن آن ها دارند، راه دیگری وجود داردکه مردمانی – بی آنکه منبر و محراب داشته باشند_ صادقانه سرگذشت های زندگی خویش را باز گو کنند و دیگران از آن عبرت گیرند.
کلیدهای خوشبختی، مجموعه ای از این سرگذشت هاست که مجله آمریکایی ریدرز دایجست که از مجلات بزرگ جهان است و نزدیک به ۲۰ میلیون نسخه آن به چاپ می رسد آن سرگذشت ها را گلجین کرده که مجموعه آن به صورت کتاب تقدیم می گردد.
حدود سال های ۴۶ و ۱۳۴۵ مقالاتی را از کتابی به نام کلید های خوشبختی از انگلیسی ترجمه کرد م و بتدریج آن ها را برای روزنامه ی پارس شیراز ارسال کردم . به دلیل استقبال بسیار خوبی که از آن مقالات شد، دریغم آمد که در مجموعه ای به همین نام منتشر نکنم.
امیدوارم عبرت هایی که خوانندگان از مطالعه قهرمانان این کتاب می گیرند، در بهتر کردن زندگی همگان مؤثر اُفتد که این بهترین پاداش مترجم است. تهران خرداد ۱۳۴۷
در زیر به دو مقاله از این مقالات اشاره می شود که امید است برای علاقه مندان مفید باشد.
****************

استفاده‌ی آگاهانه از قسمت ناخودآگاه ذهن
نوشته‌ی: رابرت ر. اپد گراف
تقریباٌ برای همه‌ی ما چنین تجربه‌ای پیش آمده است که سوار قطاری باشیم و هیچ کسی نزدیک ما نباشد که با او سر صحبت را باز کنیم؛ یا در یک سخنرانی حضور داشته باشیم و به علتی به آن گوش ندهیم؛ در چنین موارد است که افکاری پشت سر هم در ذهن و ضمیر ما پیدا می‌شود و روی هم انباشته می‌گردد. در این هنگام ضمیر ناخودآگاه ما مشغول کار است، و از فرصت استراحت قسمت آگاه ذهن استفاده می‌کند. همین ضمیر ناخودآگاه است که می‌تواند بهترین اندیشه‌ها را به ما بدهد و در حل دشوارترین مشکلات به یاری ما برخیزد. این قسمت ناخودآگاه ذهن بیش از آن چه تصور می‌شود و بیش از آن چه ذهن بیدار آگاه فرمان می‌دهد، حکمت و آزمودگی و خیر برای ما می‌آورد. البته یک زمان هست که باید تمام ذهن ما به صورت آگاهانه برای حل مسائل و دشواری‌ها حالت تمرکز پیدا کند. ولی زمانی نیز هست که باید از این کار دست بکشیم و راحت کنیم و سیگار بکشیم و بگذاریم که قسمت ناخودآگاه ذهن سهم خود را در کاری که در پیش است انجام دهد. فهر، دانشمند فرانسوی، که درباره‌ی عادت معاصران خود در ضمن اندیشیدن پژوهش کرده است، می‌گوید که ۷۵ درصد از دانشمندان اظهار داشته‌اند که مهم‌ترین کشفیات ایشان در زمانی صورت گرفته است که به شکل جدی و فعال مشغول تحقیق و پژوهش علمی نبوده‌اند. بیش تر از ما چنانیم که ذهن آگاه را بسیار سخت به کار وا می‌داریم، و به همین جهت تفکرها و تصمیم‌های ما آن اندازه که باید خوب از آب در نمی‌آید. علت آن است که فقط با نیمی از ذهن خود و با کم تر از نیمی از تجربه‌های انباشته و قضاوت‌های عقلی خویش به کار بر می‌خیزیم. نتیجه آن می‌شود که به این ترتیب خود را از بسیاری از تفریحات محروم می‌کنیم که خود آن‌ها ممکن بود بر کار آمدی تفکر بیفزاید، زیرا که استراحت کلید راه یافتن در قسمت ناخودآگاه ذهن است. هر وقت که به کاری اشتغال داریم که آن را بسیار پسندیده‌ایم، ذهن ناخودآگاه بهتر کار می‌کند. ذهن خوشحال ذهن سالم است و برای پیدا کردن چنین حالی باید از فعالیت پیوسته‌ی آدمی جلوگیری شود. به گفته‌ی هنری دیوید ثورو:” کشاورز کار آمد، آن نیست که سراسر روز خود را از کار آکنده باشد.” آیا چگونه باید به صورت آگاهانه ضمیر و ذهن ناخودآگاه خویش را به کار اندازیم، تا بتوانیم از نیروی آن برای بهبود قضاوت‌ها و تصمیم‌های خویش استفاده کنیم، یا راه را برای پیدا شدن اندیشه‌های نو و تفاهیم خلاق هموار سازیم؟ کار تفکر بسیار شبیه به کار پخت و پز است. با آن که معمولاًحرارت مستقیم و شدید برای پختن بیش تر خوراک‌ها ضرورت دارد، پاره‌ای از خوراک‌ها هست که باید با حرارت کند و در مدتی طولانی آماده شود. برای همین است که بعضی از آشپزخانه‌ها اجاق‌های بی آتشی دارند که غذا در آن‌ها با ماندن و استفاده‌ی از گرمای مقدماتی که در خود آن‌هاذخیره شده کامل می‌شود. ذهن ناخودآگاه نیز هم چون اجاق بی آتشی است که می‌توانیم مسائل و مشکلات خود را در آن بگذاریم تا پخته و کامل شود و از حرارت” فکر انبار شده” استفاده کند. اگر بخواهیم که همه‌ی پخت و پزهای فکری خود را با ذهن آگاه و بیدار صورت دهیم، چنان است که انرژی فکری خود را بی جهت از دست داده و دستگاه عصبی خویش را به زحمت غیر لازم انداخته باشیم. پیروی از یک قاعده همیشه نتیجه‌ی خوب می‌دهد: پس از آن که همه‌ی واقعیات و ارقام و مدارک اساسی را درباره‌ی مسئله‌ی مورد بحث جمع آوری کردید، باید آن را به صورت وظیفه و تکلیف محدود و معینی به ذهن ناخودآگاه بسپارید. عمل پخت و پز باید به این صورت شروع شود که در آغاز کار تمام ذهن آگاه خویش را درباره‌ی امر مورد بحث متمرکز سازیم و چنان با شدت به این کار بپردازیم که حرارت لازم در آن پیدا شود تا پس از آن بتواند با همین گرمای مقدماتی به پختن تدریجی خود در اجاق ذهن ناخودآگاه ادامه دهد.
برای آغاز کردن این تمرکز ذهن، یک راه کار آن است که مسئله مورد نظر را بر صفحه‌ی کاغذی بنویسید، و در ذیل آن وجوه مختلف و امور له و علیه آن را به صورت منظم و در ستون‌های جدا از یک دیگر یاد داشت کنید. سپس آن کاغذ را پاره کنید و هر چه را کرده بودید از یاد ببرید.
راه دیگر آن است که با اعضای خانواده یا همکاران خود در آن باره بحث کنید و تاریکی‌های آن را در ضمن بحث روشن سازید. سعی کنید که حالات مختلف را از نظر بگذرانید، ولی هرگز در آن نکوشید که ضمن بحث به اخذ تصمیمی برسید. به صورتی ناگهانی بحث خود را خاتمه دهید، و بگذارید که غذای نیم پخته در اجاق بی آتش ضمیر ناخودآگاه کاملاٌ پخته و آماده شود.
راه سوم کار این است که سخت درباره‌ی امر مورد نظر فکر کنید تا کاملاٌ خستگی فکری پیدا شود، و چون چنین شد ناگهان ذهن خود را از مسئله‌ی مورد بحث منصرف کنید. به تفریح و گردش بپردازید، و اگر شب هنگام است به بستر خود روی آوردید.
فردریک گرانت بانتینک، جراح جوان کانادایی، که هنوز تجربه‌ی فراوانی کسب نکرده و برای امرار معاش ناچار از تدریس بود، در یکی از شب‌های ماه اکتبر ۱۹۲۰درباره‌ی درس فردای خود در خصوص مرض قند کتاب می‌خواند و کار می‌کرد، به قدری کوشیده و کتاب‌ها و مجلات مختلف را خوانده بود که گیج و بی حال افتاده و خوابش برد. ساعت دو بعد از نیمه شب از بستر برخاست و کلید چراغ را زد و این جمله را روی کاغذی نوشت:” مجرای لوزالمعده‌ی سگان را ببندید. پس از ۶ تا ۸ هفته انحطاط و ضعف آن‌ها را مشاهده کنید. عصاره‌ی لوزالمعده را به دست آورید.” سپس دوباره به بستر رفت و خوابید. همین سه جمله‌ی کوتاه مقدمه‌ی کشف انسولین داروی منحصر بیماری قند شد. ذهن آگاه با نتینگ با یکی از دشواری‌های پزشکی رو به رو شده و چنان در آن سخت کوشیده بود که دیگر کاری از آن بر نمی‌آمد؛ کار را ضمیر ناخودآگاه او به اتمام رسانید. گاهی کار پخت و پز بی آتش بیش از یکی دو ساعت وقت نمی‌خواهد، چنان که در مورد بانتینگ چنین بود. گاهی این کار مستلزم گذشتن روزها و هفته‌ها است، و نیز ممکن است لازم باشد که گاه گاهی به ظرف خوراک نیم پخته حرارت تازه‌ای با توجه ذهن آگاه داده شود تا عامل پخت تدریجی بتواند ادامه پیدا کند. ولی تقریباٌ همیشه چنان است که می‌توان به ذهن ناخودآگاه برای تمام کردن کار اعتماد کرد و سرعت چنان است که اگر تنها به ذهن آگاه تکیه می‌کردیم آن سرعت را نمی‌داشت. از این گذشته، با چنین طرز کار همیشه محصول کم تری به دست می‌آید، از آن جهت که ذهن ناخودآگاه از همه‌یآزمایش‌های انبار شده استفاده می‌کند، در صورتی که ذهن آگاه نمی‌تواند از تجربه‌های فراموش شده بهره‌مند شود.
هنری فورد در مصاحبه‌ای که در جشن تولد وی در ۷۵ سالگی با او صورت گرفت، سخن از” غریزه” به میان آورد، و چون مخبر روزنامه مقصود وی را از کلمه‌ی غریزه پرسید، گفت: ” شاید جوهر و خلاصه‌ی تجارب گذشته که روی هم انباشته شده تا روزی به کار آید.
” مردی از آشنایان من عادت دارد که هر روز مدت ۲۰ تا ۳۰ دقیقه در صندلی راحتی دفتر کار خود راحت کند و با خواندن کتاب سرگرم کننده‌ای همه‌ی گرفتاری‌های شغلی خود را از یاد ببرد. به من گفت:” من هرگز برای آن که فکری در سر بپرورم در این صندلی نمی‌نشینم، ولی در همان دقیقه که تفکر عمدی از کار باز می‌ماند افکار خود به خود پیدا می‌شوند و تکامل پیدا می‌کنند.
” فیزیک دان نامور آلمانی، فون هلمهولتز، گفته است که پس از بحث کامل و” همه جهته ی” در یک مسئله ” اندیشه‌های سعادت آمیز به شکل غیر منتظر و بدون کوشش به صورتی شبیه به الهام برای من پیش می‌آید. ولی هرگز چنین افکاری در آن هنگام که پشت میز کار خودم هستم و فکرم خسته شده است، برای من پیدا نمی‌شود.”
تورونتون و ایلدر مؤلف کتاب‌هایی که جایزه‌ی پولیتزر را برده، زمانی اعتراف کرده است که بهترین اندیشه‌های کتاب نویسی” هنگام پیاده روی یا رگبار یا بودن در میان جمعیت” برای وی پیدا می‌شود، نه آن گاه که پشت میز تحریر خود نشسته است.
می‌گویند که دکارت، ریاضی دان و فیلسوف بزرگ فرانسوی، به بیش تر اکتشافات بزرگ خود صبحگاهان و هنگام دراز کشیدن در بستر پس از خواب دست یافته بود. اگر شما به صورت آگاهانه تا کنون از ذهن ناخودآگاه خود استفاده نکرده‌اید، باید بکوشید و تمرین کنید تا راه استفاده‌ی از این نعمت را پیدا کنید. اندیشیدن نا آگاهانه مستلزم وقت و حس فرصت یابی است، شاید همین مطلب را آندریوملون به خاطر داشته که چنین گفته است:
” در فرصت و بی کاری سعادت است.

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی