زندگی نامه و خاطرات عباس دهکردی (۵)

گردش علمی
مدیر مدرسه قبلاً رضایت والدین ما را دریافت کرده بود و قرار شد وسائل شخصی و نهار و خوراکی های خود را همراه داشته باشیم. علاوه برآن ما را موظف کرده بودند کیف مدرسه خود را طبق برنامه درسی روز با خود بیاوریم.
همه ما زودتر از هر روز خود را به مدرسه رسانده بودیم. اتوبوس آمد همه ما دانش آموزان دو کلاس کلاس آقای صمدانی و کلاس آقای کیانپور، با شادابی سوار شدیم و فقط آقای کیانپور و آقای صمدانی همراه ما بودند. مستخدم ما آقای عقدایی همسفر ما نشد.. مستخدم تنها یک فرش بزرگ و تخته سیاه و گج وتخته پاک کن و چند ظرف آب و چند توپ بازی را در اتوبوس قرار داد و خداحافظی کرد. حرکت شروع شد. این دو معلم شوخ طبع در بین راه ما را توجیه کردند. به ما آموزش دادند که باید در این روز همه باهم مثل پیش آهنگان همه کارها را خودمان با همکاری هم انجام دهیم. محیط اطراف را آلوده نکنیم و درعین حال مؤدب و منظم و شاد باشیم سرود دسته جمعی بخوانیم و خاطرات خوش خانه و مدرسه و کلاس ها را بازگو کنیم.
پس از عبور از خیابان ها و دیدن کوچه ها و مغازه ها و مناظر گوناگون از شهر خارج شدیم به منطقه دستگرد خیار که امروز یکی از مناطق شهری شده، رسیدیم در دامنه کوه دنبه (دمبه) در کنار یک چشمه آب پیاده شدیم.
راننده اتوبوس با ما خداحافظی کرد و گفت بعد از ظهر برمی گردم.
با همکاری هم فرش را پهن کردیم وسائل شخصی خود را در کنار هم مثل همان آرایشی که درکلاس داشتیم قرار دادیم. تخته سیاه را سَرِپا کردیم. یکی از همکلاسی های خوش خط نوشت:
خوش آمدید امروز شاد ترین روز زندگی شماست.
ابتداء قرار شد به مدت نیمساعت استراحت کنیم، قدم زدن، دویدن، شناسائی فضای اطراف، توپ بازی، طناب بازی، استفاده از آب فراوان و هوای پُر طراوت برنامه زنگ تفریح بود.
پس از آن ما را صدا زدند و قرار شد از خوراکی های خود استفاده کنیم میوه، آجیل و چیزهای دیگری که همراه داشتیم با شادی به همدیگر و معلمان خود تعارف می کردیم.
پس از آن زنگوله یی را غیر منتظره به صدا درآوردند و گفتند کلاس شروع شد. همگی کتاب و دفتر خود را آماده کردیم و ابتداء آقای صمدانی در فضای آزاد درس جدید ریاضی را با خنده و نشاط شروع کردند. موضوع درس نسبت و تناسب بود. به دنبال آن چند مثال آوردند. از ما خواستند آن چه یاد گرفته ایم در دفتر ریاضی خود بنویسیم و چند تمرین را حل کنیم. زمان کلاس درس کوتاه و مطالب ساده و آسان بود.
پس از چند دقیقه آقای کیانپور از تاریخ و جغرافی صحبت کردند. از محیط استفاده کردند و کوه های اطراف را به ما نشان دادند و اشاره کردند که این رشته کوه از کجا شروع شده و به کجا ختم می شود. ابرها چگونه به وجود می آیند، نقش باد در جا به جایی ابرها، ریزش برف و باران، جاری شدن آب ها، چشمه ها چگونه به وجود می آیند و چگونه آب های زیر زمینی و جویبارها، نهرها و دریا ها شکل می گیرند.
باز هم از ما دعوت کردند با انواع تفریحات خود را سرگرم کنیم. وحدود ظهر بود که از ما خواستند که با شستشوی سر و صورت برای صرف نهار خود را آماده کنیم. سفره بزرگی را پهن کردیم هرکس غذای خود را در مقابل خود قرار داد اول شکر گزاری از خداوندی که همه ما را آفریده و به ما نعمت های فراوانی عطا کرده است. به والدین خود که ما را در دامن پر مهر خود پرورش داده اند و به معلمان خود که به ما علم و دانش می آموزند، سپاسگزاری کردیم و سپس شروع به خوردن کردیم.
هنوز چند لقمه نخورده بودیم که آقای کیانپور برپا دادند. همه از دست از غذا خوردن کشیدیم. ازجای خود بلند شدیم. سپس گفتند هر کدام چهار قدم به طرف راست حرکت کنیم. دوباره ایستادیم. گفتند هرکس در همین جا بنشیند. نشستیم. گفتند هرکس از غذای رو به روی خود بخورد. پس از این که دو لقمه خوردیم، دوباره گفتند: برپا! ایستادیم. گفتند هرکس سَرِ جای اول خود برگردد و غذای خود را بخورد. مشغول خوردن شدیم که آقای کیانپور درس آموزنده و فراموش نشدنی به ما دادند. گفتند با این حرکت حالا شما همه باهم، هم نمک شدید و باید بدانید باهم نان و نمک خورده اید و تا آخر عمر با هم رفیق صمیمی هستید. هم نمک شدن یعنی در حق همدیگر مهربانی کردن، وفادار بودن، دوستی، جوانمردی و به یاری یکدیگر شتافتن!
نهار تمام شد همه به کمک یکدیگر سفره را جمع کردیم همه جا را تمیز کردیم. دوباره دست و صورت خود را شستیم. ساعتی استراحت کردیم.
دوباره کلاس درس شروع شد این با آقای محمد صمدانی علم الاشیاء (علوم) تدریس کردند و آقای حسین کیانپور به سؤالات ما جواب دادند.
آخرین برنامه ما ذکر خاطرات بود دوستان ما هریک خاطره جالب و خنده داری را تعریف می کردند و عده یی هم هنرنمایی می کردند، تقلید صدا، آواز مانند خوانندگان رادیو و یکی دو نفر هم ساز دهنی همراه داشتند که ما را سرگرم کردند.
کم کم زمان بازگشت فرا رسید وسائل خود را جمع و جور کردیم. محل استقرار خود را نظافت کردیم که تمیز تر از قبل باشد.
اتوبوس هم برگشت. سوار شدیم. در داخل اتوبوس هم تا رسیدن به مدرسه همگی شاد و خندان بودیم. پیاده شدیم ضمن تشکر از معلمان عزیز خود با همدیگر خدا حافظی کردیم و راهی خانه شدیم بدین ترتیب روز بسیار شاد و فراموش نشدنی را به پایان رساندیم.
از خاطرات دیگر این دوران این بود که در این مدرسه دانش آموزان خود مسؤل اداره مدرسه بودند. طبق یک برنامه منظم، شهردار مدرسه، رئیس پلیس مدرسه، مأمور بهداشت مدرسه و……… انتخاب می شدند و انجام وظیفه می کردند. هریک با بازوبند ویژه یی مشخص می شدند و مأموریت داشتند برای آراسته کردن مدرسه و نظم و انضباط کلاس ها تلاش نمایند.
برای مثال مأمور نظافت کلاس، وظیفه داشت که پس از پایان گرفتن کلاس، تخته سیاه را تمیز کند، گچ و تخته پاک کن را آماده کند، بخاری را در فصل سرما به کار اندازد و در و پنچره را در گرما باز کند. به طوری که وقتی معلم وارد کلاس می شود همه چیز مرتب و منظم و همه دانش آموزان آماده یادگیری باشند.
اگر دانش آموزی بیش از حد سر و صدا می کرد یا برای دیگران زحمت درست می کرد، نام او را به دفتر مدرسه گزارش می داد و دانش آموزان نیز برای آن که نامشان به دفتر نرسد مراعات می کردند.
یکی از دانش آموزان با هوش، وقتی مأمور نظافت کلاس بود به جای آن که فردا صبح زودتر از همه خود را به مدرسه برساند و کلاس را آماده کند، روز قبل چند دقیقه ای در مدرسه می ماند و کلاس را مرتب می کرد و سپس به خانه می رفت و در عوض روز بعد بدون عجله و شتاب زدگی آرام مثل بقیه وارد مدرسه می شد و ما چون از زیرکی او خبر نداشتیم ابتداء با خود می گفتیم او چگونه در این وقت کم می تواند کلاس را مرتب کند و تخته سیاه را تمیز کند و گج و تخته پاک کن را با کلاس برساند؟ غافل از آن که او با این تدبیر به ریش همه ما می خندد!
یک روز هم که درس علوم داشتیم آقای محمد صمدانی از یک باغبان دعوت کردند تا قلمه زدن گل ها را به ما یاد بدهد. ما دور باغبان حلقه زدیم و او تعدادی شمعدانی همراه آورده بود و با قیچی مخصوص و با مهارت وبژه گل های شمعدانی را قلمه می زد و در کوزه ها قرار می داد. کمی هم از پیوند زدن برای ما گفت. وی از یکی دو نفر از دوستان من که توانائی داشتند خواست که تا قلمه بزنند و بدین ترتیب قلمه زدن را عملاً آموختیم.
آقای کیانپور هم درس علوم اجتماعی را با بیان شیرین و هنر نمایی تدریس می کرد برای مثال در مورد پرداخت مالیات وقتی سؤال کردیم: چرا باید مالیات بپردازیم؟ پاسخ را به قدری جالب و عینی به ما انتقال داد که از آن روز به بعد، تمام کسانی که به هر دلیلی از پرداخت مالیات طفره می رفتند، یا دارایی خود را پنهان می کردند و یا با دروغ و نیرنگ و لطائف الحیل از دادن مالیات در می رفتند در نظر ما کودکان دبستانی، از بدترین آدم های روی زمین بودند. زیرا به ما آموزش داده بودند که اگر همه ثروتمندان اعم از کارخانه داران و بازاری ها، تاجر، کاسب، کارمند، کشاورز و سایر اصناف و حقوق بگیران و صاحبان کسب و کار، مالیات خود را پرداخت نمایند غیر از تأمین آب سالم و برق معابر و رفاه عمومی و آباد شدن شهر تمام کوچه های محله ها آسفالت می شود. بیمارستان ساخته می شود و هیچ بیماری بدون دکتر و دارو نمی ماند. برای ما که در محله خود از داشتن آب سالم و برق و آسفالت و…. محروم بودیم و هر روز ده ها نفرکچل و بیمار مبتلا به تراخم را می دیدیم، این شیوه تدریس بسیار اثربخش، جالب و ایده آل بود. ضمن این که آقای کیانپور مثل یک هنرمند کارکشته همچون نقش یک بازاری پُشت هم جا انداز و حقه بازکه از دادن مالیات فرار می گریخت را بازی می کرد. واقعاً دوران دبستان دوران شگفت و اثر گذاری است.
در همین مدرسه به موجب علاقه شدید این دو معلم به هنر های نمایشی و با همکاری انجمن خانه و مدرسه چند نمایشنامه اجراء گردیدکه متن نمایش و کارگردانی آن به عهده ایشان بود. مقامات دولتی و لشگری که فرزندانشان در این دبستان تحصیل می کردند، در مدرسه حضور می یافتند. و موجبات تشویق اولیاء دبستان و دانش آموزان فراهم می شد.
یکی از دانش آموزان سال ششم را که لحن بسیار پُرطنینی داشت به عنوان رودکی(ابوعبدالله جعفربن محمد) گریم کرده بودند و لباس ویژه شعرای دربار سامانیان را بایک شبه عمامه روی سر او نهادند که خیلی خنده دار و کمدی بود با کتاب بزرگی به او نقش رودکی را دادند و در یک زمان مناسب و شورانگیز که همه به وجد آمده بودند وارد صحنه شد و قصیده همیشه ماندگار رودکی را که می سراید:
بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی

قرائت کرد.
دانش آموز دیگری را که قد نسبتاً رشیدی داشت و لاغر اندام بود با لباس مناسب سلطنتی به عنوان امیر نصر سامانی و تعداد دیگری از دانش آموزان را به عنوان همراهان شاه و خدمه برگزیدند تأتر پُر جاذبه و فراموش نشدنی بود.
داستان از این قرار است که امیر نصر سامانی بزرگترین پادشاه آن خاندان زمستان ها دربخارا پاینخت خود می گذرانید. در تابستان ها به سمرقند( در شرق) بخارا یا دربکی از شهرهای خراسان می رفت. سالی به هرات رفته بود به سبب هوای بهشتی و فراوانی نعمت و خرمی و سرسبزی چراگاه های اطراف هرات از بس خوش گذشت اقامت در آن سامان را کش داد.” همچنین فصلی بر فصلی همی انداخت تا چهار سال برآمد”سرداران و درباریان از طول سفر و دوری از خانه و زندگی ملول شده بودند و می دیدند امیر باز هم می خواهد بماند و کسی جرأت نداشت برخلاف میل او سخن بگوید. ناچار دست به دامن رودکی زدند و او قصیده معروف خود را ساخت و همراه چنگ در بزم امیر خواند. امیر نصر چنان تحت تأثیر قرار گرفت که موزه در پای کرد بر اسب نوبتی نشست و تا بخارا عنان باز نگرفت.

تمام حقوق این سایت برای © 2021 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی