خاطرات آموزشی عباس دهکردی(۲۲) خدمت سربازی در سنقر کلیایی

خدمت سربازی(۲)

آشنایی با حاج آقا ایزدی

وقتی محل خدمت من در سنقر کلیائی مشخص شد، از طرف یکی از دوستانم در اصفهان، به یکی از افراد مورد اطمینان به نام آقای صادقی، در کرمانشاه معرفی شدم. آقای صادقی، کارمند اداره بهداری استان کرمانشاه بود. به او مراجعه کردم و در خواست کمک کردم که چند نفر از افراد ساکن و بومی را در سنقر به من معرفی کند تا احساس غربت و تنهایی نکنم و عندالزوم برای امود شخصی به ایشان مراجعه کنم. او یکی از افراد سرشناس و معتبر به نام حاج آقا ایزدی را که در سنقر پارچه فروش بود به من معرفی نماید.
من بعضی از روزها در بعد از ظهرها به او سر می زدم. پارچه فروشی جمع و جوری داشت و در عین حال به عنوان صندوقدار قرض الحسنه محل به مشکلات مردم رسیدگی می کرد. با او گفت و گو می کردیم و کم کم احساس غربت نمی کردم. آدم متشرع و معتقدی بود و در حق مشتریان انصاف را رعایت می کرد و مورد وثوق محل بود.
آشنایی با آقای حبیب الله مظفری
در یکی از روزها همچنان که در مغازه او نشسته بودم، فردی آمد با او سلام و احوال پرسی کرد و بدون این که مرا ببیند، به آقای ایزدی گفت: در مراسم ترحیم فلانی شرکت کردم و سخنران چنین و چنان گفت و به قول دکتر شریعتی، خدایا درست زیستن را به من بیاموز من درست مردن را خود می دانم. این جمله را گفت و خدا حافظی کرد.
من که تصور نمی کردم در این شهرستان دوراُفتاده کسی با افکار و اندیشه های دکتر شریعتی آشنایی داشته باشد، از آقای ایزدی پرسیدم این آقا کی بود؟
گفت: وی آقای حبیب الله مظفری است. چند مغازه بالاتر خرازی فروشی دارد.
من بعد از ظهر روز بعد یکراست به سراغ آقای مظفری رفتم و با ایشان سلام و علیک کردم، خودم را معرفی کردم، درباره دکتر شریعتی پرسیدم، او را اهل مطالعه و کتاب و دفتر یافتم.
گفت و گو و مراوده من با او افزایش یافت، حتی با او ارتباط خانوادگی پیدا کردیم، با برادرش میزا آقا مظفری آشنا شدیم.
حبیب الله مظفری فرزندی نداشت، اما برادرش، آقا میرزا مظفری، نسبتاً کهنسال، هفتاد ساله به نظر می رسید، هفت پسر داشت که برای هریک شغلی در نظر گرفته بود. خودش باغدار، دامدار و مزرعه دار بود و فرزندانش یکی دامدار، یکی کشاورز، یکی اهل تجارت، یکی دانشجوی نیروی هوائی که بعداً خلبان شد و یکی طلبه حوزه علمیه قم بود. و دو نفر با او همکاری می کردند.
آقا میرزا شخص معنون و شاخصی بود و در تولید و توسعه سیب درختی، موفق شده بود از جوایز ویژه باغداران که همه ساله شاهپور غلامرضا پهلوی به باغداران نمونه می داد، برخوردار شود و من که در اداره کشاورزی مسؤل رفع و رجوع مشکل باغداران و مزرعه داران و توسعه کشاورزی و دفع آفات از مزارع در منطقه بودم به طور طبیعی، با آقا میرزا مظفری آشنا شدم و ارتباط بیشتری پیدا کردم.
آقا میرزا مظفری
آقا میرزا دست و دل باز بود و در ماه محرم نیز در خانه خود مراسم ویژه برپا می گرد اما او، مانند برادرش اهل کتب و دفتر نبود اما به دلیل ارتباطات زیاد و مراوده و نشست و برخاست با مسؤلان شهرستان سنقر و کلیائی و مسؤلان استان، نسبت به مسائل اجتماعی و اقتصادی روشن بود.
باغ بزرگی در نزدیکی شهر داشت. که به دلیلی که خواهم گفت به آن باغ راه یافتم. در بعضی شب ها چه در ماه رمضان برای افطار و چه شب های بهاری دعوت می شدم. غذاهای محلی سنقر برای ما لذیذ و دوست داشتنی و مطبوع بود. محفل آنان گرم و صمیمانه بود. فرزندان به پدر و مادر خود، خالصانه و با کمال خضوع احترام می گذاشتند. هم از صحبت ها و تجربیات آنان بهره مند می شدم و من هم، گاهی از مطالعات خود برای آن ها داستان ها حکایت ها نقل می کردم و از منطق و استدلال و حجیت عقل سخن می گفتم. و گاهی مطالب علمی و زمانی از دانشمندان اسلامی و اقوال شهید مطهری و آن چه در حسنیه ارشاد گذشته بود نقل می کردم.
اتفاق میمون و مبارک
گاهی اوقات وقتی آقا میرزا می خواست به فرزندان خود تذکر دهد از من می خواست که ضمن صحبت با فرزندان از طرف خودم و بازبان دیگری تذکرات او را اتتقال می دادم.
یک روز آقا میرزا مظفری تلفن کرد و از من خواست او را ببینم. به من گفت می دانید من فرزندطلبه یی دارم که در شهرستان قم در حوزه علمیه درس می خواند. او علاوه بر دروس حوزوی می خواهد دروس جدید را هم فراگیرد. در دبیرستان شبانه ثبت نام کرده و دروره متوسطه را هم همزمان می گذراند و برای تابستان به سنقر می آید و من ازشما می خواهم که به او زبان انگلیسی تدریس کنید.
آموزش زبان انگلیسی و زبان عربی
من قبول کردم و به عنوان استفاده از یک فرصت آمادگی خود را اعلام کردم وقتی به سنقر آمد، قرار شد من به او مقدمات زبان انگلیسی یاد بدهم و او هم به من مقدمات عربی را یاد بدهد.
در یک مدت معین تا زمانی که او در تابستان در تعطیلی حوزه در کنار خانواده بود، به طور منظم از ساعت ۵ بعد از ظهر تا حدود غروب آفتاب، حدود سه ساعت، با هم به همان باغ می رفتیم، گاهی قدم می زدیم و مکالمه می کردیم و گاهی روی فرش کنار جوی آب زیر سایه درختان می نشستیم و با کتاب و دفتر برای خواندن و نوشتن سرگرم می شدیم. در پایان تابستان هر دو راضی بودیم و او در موقع خدا حافظی یک جلد المنجد( لغت نامه عربی) به من هدیه کرد. در حد توان مرا با زبان عربی آشنا کرد و او هم با مقدمات زبان انگلیسی آشنا و در مکالمه ابتدایی راه افتاده بود.
من برای این که بتوانم به او تدریس کنم، مجبور بودم، خودم را آماده کنم و لذا برای مدتی کتاب های زبان انگلیسی دوره متوسطه خود را مرور می کردم.
ادامه یادگیری زبان انگلیسی
اتفاق میمون و مبارک دیگری صورت گرفت ، روزی متوجه شدم یکی از همکاران اداری، در فرصت های مناسب، به مطالعه زبان می پردازد. وقتی از او سؤال کردم، چرا زبان می خوانی؟ جواب داد من در انگلستان نامزدی دارم و قرار است در آینده با او دیدار کنم و او زبان فارسی نمی داند و من می خواهم توانایی لازم در گفت و گو با او را داشته باشم.

روش یادگیری زبان
پرسیدم در این شهرستان دور افتاده، چگونه زبان انگلیسی می خوانی؟ این جا که آموزشگاه و کلاس زبان وجود دارد ندارد؟ گفت من روزها وقتی اداره تعطیل می شود، خود را به خانه می رسانم و فوری رادیو را روشن می کنم و از اخبار بعد از ظهر رادیو ایران استفاده می کنم و به خصوص اخبار بین المللی را به دقت گوش می کنم. مثلاً جنگ امریگا در ویتنام یا سفر دبیر کل سازمان ملل متحد به کشورهای متخاصم، اخبار جهانی یونسکو و اخباری که معمولاً رادیو های کشور های مختلف گزارش می دهند.
ساعت ۷ بعد از ظهر رادیو کویت همین اخبار را به زبان انگلیسی گزارش می کند. بدین ترتیب من در شنیدن اخبار به زبان انکلیسی مهارت پیدا می کنم.
من از روش او هم در آموختن زبان استفاده کردم و بدین ترتیب در ساعات فراغت یکی از برنامه های من یادگیری زبان بود.
چگونه یاد بگیریم
از قضا کتاب زبانی به دستم رسید که در مقدمه آن برای یادگیری زبان مطلب بسیار آموزنده ای نوشته بود که در زندگی من فوق العاده سودمند بود که آن را برای شما نقل می کنم.
نوشته بود وقتی آموختن زبانی را شروع می کنید، ابتداء با خود می گوئید من چگونه می توانم یک زبان خارجی را که هیج آشنایی با آن ندارم یاد بگیرم؟ چگونه می توانم این همه لغت و اصطلاح را فراگیرم؟ بسیار اتفاق می اُفتد که عده زیادی از یادگیری زبان دوم منصرف شوند. اما افرادی که دارای همت و اراده هستند، تصمیم می گیرند زبان یاد بگیرند، اصلاً اینگونه فکر نمی کنند بلکه مانند یک کوهنورد مصمم، سَرِ خود را زیر می اندازند و یکی پس از دیگری قدم های استوار خود را بر می دارند و رو به جلو فقط به تسخیر قله کوه فکر می کنند و به حرکت خود ادامه می دهند و فقط گاهکاهی به پُشتِ سر خود نگاهی می اندازند و از این که چه مسافتی را پیموده اند احساس شادی و غرور می کنند.
کسی که می خواهد زبان دوم یاد بگیرد، باید بدون وقفه شروع کنند و گاهگاهی به پیشرفت های خود نگاه کند. و بقیه راه را با سرعت بیشتر بپیماید. وقتی به گذشته نگاه می کند متوجه می شود که تعداد زیادی لغت یادگرفته و می تواند جمله بسازد و با دیگران مکالمه کند.
باری در سنقر بیکار نبودم ولی از هر فرصتی، از روش های مختلف برای یادگیری زبان بهره مند شدم که از اتفاق همین فراگیری زبان و عدم اشتغال در واحدهای آموزشی سنقر و زندگی ساده در مراحل بعدی دست مرا گرفت و کامیابی های را نصیب من کرد که نه تنها از این که محل خدمت من در یک شهرستان دور اُفتاده احساس نا راحتی نمی کردم، بلکه خیلی هم راضی و خرسند بودم و از کسانی که در دوره سربازی به لطائف الحیل و با انواع پارتی بازی ها به شهرستان های مطلوب و مورد نظر همراه با درآمدهای مناسب، منتقل شدند،جلو اُفتادم. که توضیح خواهم داد.
فراگیری درس های آموزنده
از جمله اتفاق های دیگری که در دوره سربازی من در سنقر صورت گرفت این بود در آن دورانی که بعد از ظهر ها به مغازه خرازی فروشی آقای حبیب الله مظفری می رفتم، روزی به او گفتم: در آخر این هفته خانواده من به اصفهان خواهند رفت و من تنها خواهم بود.. فردای آن روز به من گفت اتفاقاً همسر من هم برای شرکت در عروسی یکی از اقوام آخر هفته به روستا می رود و می توانیم روز جمعه با هم باشیم. قرار شد صبح جمعه حدود ساعت ده و نیم، به خانه او بروم به خصوص که حرف های زیادی برای گفتن داشتیم و از گفت و گو با یکدیگر لذت می بردیم. همانگونه که اشاره شد،او اهل کتاب و دفتر بود و از نویسندگان معاصر در آن دوره مطالب زیادی مطالعه کرده بود.
صبح جمعه به خانه او رفتم ضمن گفت و گو و پذیرایی چای و میوه سرگرم خواندن بعضی از کتاب ها، شدیم و زندگی در سنقر و گذشته سنقر و رفتار نا مناسب و ظالمانه خوانین و اربابان با مردم و ذکر ستمگری های ایشان سخن رفت.
کم کم به اذان ظهر نزدیک شدیم.آقای مظفری پیشنهاد کرد اول نماز می خوانیم و بعد ناهار می خوریم. آستین های خود را بالا زد. وقتی چشمم با دست های برهنه او اُفتاد، حیرت زده شدم. اما به روی خود نیاوردم. زیر تمام دست بازوی او از مچ به بالا پُر از خالکوبی بود.
نماز خواندیم، ناهار خوردیم، استراحت کردیم. دوباره گفت و گو و پس از صرف چای عصرانه خدا حافظی کردم و به خانه خود برگشتم. اما همواره در فکر بودم آقای مظفری اهل نماز و تا حدودی متشرع، اهل مطالعه چرا باید خالکوبی کند؟ دو سه روز گذشت به مغازه او رفتم از پذیرایی روز جمعه تشکر و قدر دانی کردم و با مقدمه چینی زیاد گفتم: آقای مظفری من می دانم در شهرهای مختلف مردم آداب و رسوم و ویژه گی های مختلفی داشته باشند. مثلاً در اطراف اصفهان ما در روستای بلداجی عادت فرزندان چنین است که وقتی بزرگتر ها مخصوصاً والدین وارد اتاق می شوند. سرپا می شوند و سلام می کنند و اگر پدر یا مادر ده بار هم از اتاق بیرون روند و برگردند باز فرزندان تمام قد به احترام ایشان بلند می شوند و سلام می کنند. در حالی که در اصفهان فقط یک بار با سلام کردن، ادای احترام می کنند. مثال های دیگری هم از اداب و رسوم در جاهای مختلف زدم و بعد سؤال کردم که آیا خالکوبی در بدن، در این جا در این منطقه چه معنایی دارد؟ در اصفهان ما بیشتر پهلوانان در زورخانه ها و گاهی جوانان با ویژه گی های خاص، خالگوبی می کنند.
او که منظور مرا به فراست دریافت گفت: خالکوبی من داستان مفصلی دارد که باید در فرصت مناسب باهم صحبت کنیم.

 ***********************

خاطرات آموزشی عباس دهکردی(۲۲) دوره سربازی در سنقر کلیائی بخش سوم
چهارشنبه, اسفند ۲۵, ۱۴۰۰, ۶:۵۴مقالات۶۶ viewsثبت نظر[ویرایش]
خدمت سربازی (۳)
اظهارات آقای حبیب الله مظفری
چند روز بعد آقای حبیب الله مظفری، از من دعوت کرد که در یک بعد از ظهر جمعه در اطراف سنقر قدم بزنیم. من قبول کردم. حدود ۲ کیلو متر از از مرکز شهر دور شدیم به تپه هایی رسیدیم که در اطراف چشم انداز بسیار زیبایی از درختان سرسبز و مزارع گسترده و چشم نواز دیده می شد.
گفت: حالا می خواهم جواب سؤال شما را بدهم. خالکوبی در این منطقه چه معنایی دارد؟
داستان از این قرار است که من در دوره جوانی و قبل از رفتن به سربازی جوانی لاابالی و اهل همه فرقه ای بودم با دوستان نا مناسب رفیق بودم و به کارهای نا مناسب تن در می دادیم. ولگردی می کردیم و به شیوه های مختلف به عنوان شوخی و خوشمزگی، مزاحم مردم بودیم. تا این که دوره سربازی فرا رسید.
در ششماه آخر سربازی اتفاقی اُفتاد که من در رفتار خودم تجدید نظر کردم. افسرانی با لباس نظامی را دیدم که هم سن و سال من یا کمی مسن تر هستند اما خیلی مؤدب، متین، خوش تیپ و تحصیل کرده، گاهی به پادگان ما می آیند و برای ما با بیان رسا و دلنشین درباره شاه دوستی و میهن پرستی و وظیفه شناسی صحبت می کنند. از عظمت ایران از گذشته پُر افتخار ایران ، از دانشمندان و شعرای ایران، از پیروزی های درخشان ایران در گذشته و…… بحث می کنند و به سؤالات ما با خوشرویی و در عین حال با تسلط پاسخ می دهند.
من افسوس می خوردم که عمر خود را برباد داده ام!! چندین شبانه روز در فکر بودم که چگونه می توانم گذشته خود را جبران کنم؟ تصمیم گرفتم از همان جا مسیر خود را از دیگران جدا کنم. چند جلد کتاب تهیه کردم و مطالعه را شروع کردم. به این نتیجه رسیدم که می توانم بر سرنوشت خود مسلط شوم.
ماه ها سپری شد تا به آخر خدمت دوره سربازی رسیدم. در روزهای آخر با خود گفتم چه کنم که همشهری های من خاطرات بسیار بدی از گذشته من دارند.
چه گونه می توانم به ایشان بفهمانم من در اندیشه و افکار تغییر کرده ام؟ چگونه می توانم خاطرات نامناسب خود را از ذهن ایشان پاک کنم؟
ماه رمضان بود که دوره سربازی من تمام شده بود و به سنقر برگشتم. با خود گفتم روزه می گیرم و شب ها بعد از افطار خود را به مسجد می رسانم و همچون دیگران نمازهای طولانی می خوانم و تا سحر همچون زاهدان و عابدان مقیم مسجد می مانم.
باری وقتی از سربازی برگشتم، در سنقر همین شیوه را پیش گرفتم پس از کار روزانه که خسته کننده هم بود، بعد از افطار به مسجد می رفتم و تا سحر به عبادت و راز و نیاز و دعا می پرداختم و از حسن اتفاق مورد استقبال قرار گرفتم. اهل مسجد با من که جوان بودم خوش برخورد بودند و گرم می گرفتند و تقریباً دید سابق را نسبت به من نداشتند.
آرام آرام به نیمه ماه رمضان رسیدیم، اما همواره از این شیوه عبادت خسته شده بودم اما پیمانی بود که با خود و خدا بسته بودم و از یکسو نمی توانستم عهد شکنی کنم و از سوی دیگر از این روش نه تنها لذت نمی بردم بلکه بسیار کسالت آور و خسته کننده بود و می فهمیدم برای زدودن بد بینی های مردم نسبت به خودم به تظاهر می پردازم.
شب نوردهم رمضان بود، خسته بودم. میل و رغبت چندانی به رفتن به مسجد نداشتم. رادیو روشن بود. گوینده رادیو، سخنرانی آقای حسینعلی راشد را اعلام کرد. با خود گفتم: سخنرانی آقای راشد را می شنوم و بعد به مسجد می روم.
موضوع سخنرانی آقای راشد روح عبادت و فلسفه روزه داری در ماه رمضان بود. شیوه بیان و نوع استدلال وی چنان مرا مجذوب کرد که با خود عهد بستم همواره از سخنرانی های او بهره مند شوم. سخن و بیان او با عقل و اندیشه و فطرت من هماهنگ بود. وی استدلال کرد که اگر کسی در چنین شب هایی با یقین و با طهارت ظاهر و باطن در رختخواب خود با خدای خود راز و نیاز کند هزاران بار برتری دارد نسبت به کسی که با داد و قال و فریاد و بدون توجه به معبود اعلی برای بیماران زنان و مردان پیر که به استراحت نیاز دارند، مزاحمت ایجاد کند.
می گفت که عبادت و دعا باید همراه با پاکی دل، خلوص نیت، تضرع و پنهانی صورت گیرد. در این سخنرانی متوجه شدم در شب های قبل به بیراهه می رفتم. به جای آن که با عمل همراه با نیت بی پیرایه تغییر خود را به مردم نشان دهم می خواستم با تغیر روبنایی به مردم بگویم عوض شدم غافل از آن که اگر خالصانه ایمان آورم، خداوند عالم السّر و الخفیات می تواند باز گشت حقیقی مرا به خوبی انعکاس دهد و آبروی مرا افزایش دهد.
وضو گرفتم دور از چشم دیگران چند رکعت نماز خواندم و چون خسته بودم. به رختخواب رفتم و تا بیدار بودم ذکر می گفتم.
این شیوه را ادامه دادم، شب های جمعه و در شب های مهم سال، از رادیو ایران، به سخنرانی های آقای راشد گوش می کردم و برای مدت چند ماه مشتری پا به رکاب آقای راشد بودم.
هر کجا بودم شب جمعه خود را به به سخنرانی او می رساندم.
ششماه می گذشت در خود احساس کردم انسان دیگری شده ام!! به کلی تغییر کرده بودم. بدی را به واقع بد می دانستم و باور کرده بودم خوبی، خوب است. و بدی بد است. رفتارم تغییر کرده بود به پیر و جوان، کوچک و بزرگ، زن و مرد، فقیر و غنی احترام می گذاشتم و همه را دوست می داشتم.
روزی با خود گفتم، خوب است به تهران بروم و آقای راشد را از نزدیک ببینم و از او تشکر و قدردانی کنم.
به کرمانشاه رفتم چند جعبه شیرینی مخصوص کرمانشاه را تهیه کردم و به قصد تقدیم به آن دانشمند بزرگ راهی تهران شدم. صبح اول وقت خود را به بازار تهران رساندم، پس از دیدار با چند نفر از کسبه که طرف حسابم بودند، از یکی از آنان سراغ آقای راشد را گرفتم. در همان لحظه در طرف دیگر بازار به کسی اشاره کرد که به ما نگاه می کرد، گفت آن آقا که به ما نگاه می کند، همسایه آقای راشد است، برو و از او سؤال کن.
من خود را به او رساندم و از او سراغ آقای راشد را گرفتم. او فوری با تلفن کنار دست خود شماره گیری کرد و سلام کرد و گفت آقای راشد یک نفر از شهرستان آمده و با شما کار دارد و بلافاصله گوشی تلفن را به من داد من سلام کردم و گفتم می خواهم شما را ببینم. فرمود اگر بخواهی در منزل مرا ببینی من ساعت ۵ بعد از ظهر در منزل هستم. آدرس را از همان آقا بگیرید و بیایید. می توانید تا نیمساعت دیگر برای دیدن من به مسجد سپهسارلار بیائید . من عرض کردم، در مسجد خواهم آمد.
با کسبه بازار خدا حافظی کردم و راهی مسجد سپهسالار ( شهید مطهری) شدم.
از خادم که درِ مسجد مشغول تمیزکاری بود، سراغ آقای راشد را گرفتم، گفت تا چند دقیقه دیگر از یک تاکسی آن طرف خیابان پیاده می شوند .
من منتظر ماندم تاکسی توقف کرد. او را دیدم. جلو رفتم سلام کردم. خود را معرفی کردم. مرا به حجره دعوت کرد. نشستم و شرح حال خود را از دوره جوانی در قبل از سربازی تا دوره سربازی، پایان دوره سربازی و تعهد به حضور در مسجد در ماه رمضان و ماجرای شب نوزدهم و اولین شنیدن سخنرانی و تحول و دگرگونی که در من صورت گرفت شرح دادم و گفتم حال خوشی که پیدا کرده ام و زندگی مبارکی را دریافت کرده ام را همه و همه را مدیون شما هستم و با این هدیه نا قابل، آمده ام از شما تشکر و قدردانی نمایم و در این لحظه شیرینی ها را جلو ایشان قرار دادم.
آقای راشد تشکر کردند و فرمودند: شما خودتان این زمینه و قابلیت و استعداد را داشته اید که با شنیدن آیات و احادیث متحول شده اید و راه را پیدا کرده اید. این قبیل سخنان را همه روزه همه افراد می شنوند ، اما. شما خودتان اراده کرده اید که مسیر زندگی خود را عوض کنید و خداوند این در خواست شما را تحقق بخشیده است. از خدا تشکر و سپاسگزاری کنید.سپس از من خواستند قدر این موهبت و هدایت الهی را بدانم و روز به روز در تهذیب اخلاق خود بکوشم.
بعد به من گفتند این شیرینی ها را که آورده اید بردارید، باز کنید، خودتان میل کنید و به دیگران هم بدهید. من چندبار شیرینی ها را پیش ایشان قرار دادم وگفتم این ها برای شما آورده ام که در منزل مصرف کنید. ایشان از من خواستند که چون برای من آورده اید و من مالک این شیرینی ها هستم به شما می گویم این شیرینی ها را باز کنید، به دو نفر که وارد حجره شدند، تعارف کنید. بعد به من گفتند به آن باغبان هم که در باغچه مقابل حجره، کار می کند تعارف کنم و همین طور بین دیگران پخش کنم و کام همه را شیرین کنم. تا شیرینی ها همه مصرف شد. این برخورد آقای راشد مرا بیشتر تحت تأثیر قرار داد. تصور من این بود که این هدیه کوچک مرا مخفی می کنند و به خانه می برند تا در خانه استفاده کنند.
این بود موضوع خالکوبی و بازگشت من به نماز و اسلام و آن هم اسلام به دور از خرافات، اسلام پاک و خالص!!
پس از این ماجری من هم سعی کردم همچون آقای حبیب الله مظفری، در مطالعات خود تجدید نظر کنم. لذاتصمیم گرفتم شب های جمعه از سخنرانی های آن دانشمند ارزنده استفاده کنم.
پس از مدتی ضبط صوتی تهیه کردم و سخنرانی های شب های جمعه ایشان را ضبط می کردم و در طول هفته از آن بهره مند می شدم که تعدادی از آن سخنرانی ها را هنوز ( سال ۱۳۹۸) دارم
من هم مثل آقای مظفری به واقع نسبت به زندگی به طور نسبی دید روشن تری پیدا کردم با حقیقت زندگی بیشتر آشنا شدم.
دانستم خداوند که جهان هستی را آفریده، قوانین ثابت و لایتغیری را بر جهان حاکم کرده که تخلف پذیر نیست. قوانین الهی براساس فطرت و حقیقت درونی ما تنظیم شده و هرکس بتواند در سایه خدا زندگی کند رستگار خواهد شد.
هر کس قوانین الهی را زیر پا گذارد از راه راست منحرف شده و زندگی خود را با دست خود دچار سقوط می کند.
من برای خود از بس شیفته سخنرانی های او بودم سراغ سخنرانی های سال های پیشین او رفتم و مجموعه سخنرانی های او را پیدا کردم و در کنار دست خود قرار دادم و یکی از منابع مهم و کتاب های ارزنده ای که گردآوری کرده ام همین سخنرانی های اوست .

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی