زندگی نامه و خاطرات عباس دهکردی(۲۱)

خدمت سربازی(۲)

وقتی محل خدمت من در سنقر کلیائی مشخص شد، از طرف یکی از دوستانم در اصفهان، به یکی از افراد مورد اطمینان به نام آقای صادقی، در کرمانشاه معرفی شدم. آقای صادقی، کارمند اداره بهداری استان کرمانشاه بود. به او مراجعه کردم و در خواست کمک کردم که چند نفر از افراد ساکن و بومی را در سنقر به من معرفی کند تا احساس غربت و تنهایی نکنم و عندالزوم به ایشان مراجعه کنم. او یکی از افراد سرشناس و معتبر به نام حاج آقا ایزدی را که در سنقر پارچه فروش بود به من معرفی نماید.
من بعضی از روزها در بعد از ظهرها به او سر می زدم. پارچه فروشی جمع و جوری داشت و در عین حال به عنوان صندوقدار قرض الحسنه محل به مشکلات مردم رسیدگی می کرد. گفت و گو می کردیم و کم کم احساس غربت نمی کردم. آدم متشرع و معتقدی بود و در حق مشتریان انصاف را رعایت می کرد و مورد وثوق محل بود.
در یکی از روزها همچنان که در مغازه او نشسته بودم، فردی آمد با او سلام و احوال پرسی کرد و بدون این که مرا ببیند، به آقای ایزدی گفت: در مراسم ترحیم فلانی شرکت کردم و سخنران چنین و چنان گفت و به قول دکتر شریعتی، خدایا درست زیستن را به من بیاموز من درست مردن را خود می دانم. این جمله را گفت و خدا حافظی کرد.
من که تصور نمی کردم در این شهرستان دوراُفتاده کسی با افکار و اندیشه های دکتر شریعتی آشنا باشد، از آقای ایزدی پرسیدم این آقا کی بود؟
گفت: وی آقای حبیب الله مظفری است. چند مغازه بالاتر خرازی فروشی دارد.
من فردا سراغ آقای مظفری رفتم و با ایشان سلام و علیک کردم، خودم را معرفی کردم، درباره دکتر شریعتی پرسیدم، او را اهل مطالعه و کتاب و دفتر یافتم.
گفت و گو و مراوده من با او افزایش یافت، حتی با او ارتباط خانوادگی پیدا کردیم، با برادرش میزا آقا مظفری آشنا شدیم.
حبیب الله مظفری فرزندی نداشت، اما برادرش، آقا میرزا هفت پسر داشت که برای هریک شغلی در نظر گرفته بود. خودش باغدار، دامدار و مزرعه دار بود و فرزندانش یکی دامدار، یکی کشاورز، یکی اهل تجارت، یکی دانشجوی نیروی هوائی که بعداً خلبان شد و یکی طلبه حوزه قم بود. و دو نفر با او همکاری می کردند.
آقا میرزا شخص معنون و شاخصی بود و در تولید و توسعه سیب درختی، موفق شده بود از جوایز ویژه باغداران که همه ساله شاهپور غلامرضا پهلوی به باغداران نمونه می داد، برخوردار شود و من که در اداره کشاورزی مسؤل رفع و رجوع مشکل باغداران و مزرعه داران و توسعه کشاورزی و دفع آفات از مزارع در منطقه بودم به طور طبیعی، با آقا میرزا مظفری آشنا شدم و ارتباط بیشتری پیدا کردم.
آقا میرزا دست و دل باز بود و در ماه محرم نیز در خانه خود مراسم ویژه برپا می گرد اما او، مانند برادرش اهل کتب و دفتر نبود اما به دلیل ارتباطات زیاد و مراوده و نشست و برخاست با مسؤلان شهرستان سنقر و کلیائی و مسؤلان استان، نسبت به مسائل اجتماعی و اقتصادی روشن بود.
باغ بزرگی در نزدیکی شهر داشت. که به دلیلی که خواهم گفت به آن باغ راه یافتم. در بعضی شب ها چه در ماه رمضان برای افطار و چه شب های بهاری دعوت می شدم. غذاهای محلی سنقر برای ما لذیذ و دوست داشتنی و مطبوع بود. محفل آنان گرم و صمیمانه بود. فرزندان به پدر و مادر خود، خالصانه و با کمال خضوع احترام می گذاشتند. هم از صحبت ها و تجربیات آنان بهره مند می شدم و من هم، گاهی از مطالعات خود برای آن ها داستان ها حکایت ها نقل می کردم و از منطق و استدلال و حجیت عقل سخن می گفتم. و گاهی مطالب علمی و زمانی از دانشمندان اسلامی و اقوال شهید مطهری و آن چه در حسنیه ارشاد گذشته بود نقل می کردم.
گاهی اوقات وقتی آقا میرزا می خواست به فرزندان خود تذکر دهد از من می خواست که ضمن صحبت با فرزندان از طرف خودم و بازبان دیگری تذکرات او را اتتقال می دادم.
یک روز آقا میرزا مظفری تلفن کرد و از من خواست او را ببینم. به من گفت می دانید من فرزندطلبه یی دارم که در شهرستان قم در حوزه علمیه درس می خواند. او علاوه بر دروس حوزوی می خواهد دروس جدید را هم فراگیرد. در دبیرستان شبانه ثبت نام کرده و دروره متوسطه را هم همزمان می گذراند و برای تابستان به سنقر می آید و من ازشما می خواهم که به او زبان انگلیسی تدریس کنید.
من قبول کردم و به عنوان استفاده از یک فرصت آمادگی خود را اعلام کردم وقتی به سنقر آمد، قرار شد من به او مقدمات زبان انگلیسی یاد بدهم و او هم به من مقدمات عربی بیاموزد.
در یک مدت معین تا زمانی که او در تابستان در تعطیلی حوزه در کنار خانواده بود، به طور منظم از ساعت ۵ بعد از ظهر تا حدود غروب آفتاب، حدود سه ساعت، با هم به همان باغ می رفتیم، گاهی قدم می زدیم و مکالمه می کردیم و گاهی روی فرش کنار جوی آب می نشستیم و با کتاب و دفتر برای خواندن و نوشتن سرگرم می شدیم. در پایان تابستان هر دو راضی بودیم و او در موقع خدا حافظی یک جلد المنجد( لغت نامه عربی) به من هدیه کرد. در حد توان مرا با زبان عربی آشنا کرد و او هم با مقدمات زبان انگلیسی آشنا و در مکالمه ابتدایی راه افتاده بود.
من برای این که بتوانم به او تدریس کنم، مجبور بودم، خودم را آماده کنم و لذا برای مدتی کتاب های زبان انگلیسی دوره متوسطه خود را مرور می کردم.
اتفاق میمون و مبارک دیگری صورت گرفت ، روزی متوجه شدم یکی از همکاران اداری، در فرصت های مناسب، به مطالعه زبان می پردازد. وقتی از او سؤال کردم، چرا زبان می خوانی؟ جواب داد من در انگلستان نامزدی دارم و قرار است در آینده با او دیدار کنم و او زبان فارسی نمی داند و من می خواهم توانایی لازم در گفت و گو با او را داشته باشم.
پرسیدم در این شهرستان دور افتاده، چگونه زبان انگلیسی می خوانی؟ این جا که آموزشگاه و کلاس زبان وجود دارد ندارد؟ گفت من روزها وقتی اداره تعطیل می شود، خود را به خانه می رسانم و فوری رادیو را روشن می کنم و از اخبار بعد از ظهر رادیو ایران استفاده می کنم و به خصوص اخبار بین المللی را به دقت گوش می کنم. مثلاً جنگ امریگا در ویتنام یا سفر دبیر کل سازمان ملل متحد به کشورهای متخاصم، اخبار جهانی یونسکو و اخباری که معمولاً رادیو های کشور های مختلف گزارش می دهند.
ساعت ۷ بعد از ظهر رادیو کویت همین اخبار را به زبان انگلیسی گزارش می کند. بدین ترتیب من در شنیدن اخبار به زبان انکلیسی مهارت پیدا می کنم.
من از روش او هم در آموختن زبان استفاده کردم و بدین ترتیب در ساعات فراغت یکی از برنامه های من یادگیری زبان بود.
از قضا کتاب زبانی به دستم رسید که در مقدمه آن برای یادگیری زبان مطلب بسیار آموزنده ای نوشته بود که در زندگی من فوق العاده سودمند بود که آن را برای شما نقل می کنم.
نوشته بود وقتی آموختن زبانی را شروع می کنید، ابتداء با خود می گوئید من چگونه می توانم یک زبان خارجی را که هیج آشنایی با آن ندارم یاد بگیرم؟ چگونه می توانم این همه لغت و اصطلاح را فراگیرم؟ بسیار اتفاق می اُفتد که عده زیادی از یادگیری زبان دوم منصرف شوند. اما افرادی که دارای همت و اراده هستند، تصمیم می گیرند زبان یاد بگیرند، اصلاً اینگونه فکر نمی کنند بلکه مانند یک کوهنورد مصمم، سَرِ خود را زیر می اندازند و یکی پس از دیگری قدم های استوار خود را بر می دارند و رو به جلو فقط به قله کوه نگاه می کنند و به حرکت خود ادامه می دهند و فقط گاهکاهی به پُشتِ سر خود نگاهی می اندازند و از این که چه مسافتی را پیموده اند احساس شادی و غرور می کنند.
کسی که می خواهد زبان دوم یاد بگیرد، باید بدون وقفه شروع کنند و گاهگاهی به پیشرفت های خود نگاه کند. و بقیه راه را با سرعت بیشتر بپیماید.
باری در سنقر بیکار نبودم و وقت خالی نداشتم و از روش های مختلف برای یادگیری زبان بهره مند شدم که از اتفاق همین فراگیری زبان و عدم اشتغال در واحدهای آموزشی سنقر و زندگی ساده در مراحل بعدی دست مرا گرفت و کامیابی های را نصیب من کرد که نه تنها از این که محل خدمت من در یک شهرستان دور اُفتاده احساس نا راحتی نمی کردم، بلکه خیلی هم راضی و خرسند بودم و از کسانی که در دوره سربازی به لطائف الحیل و با انواع پارتی بازی ها به شهرستان های مطلوب و مورد نظر همراه با درآمدهای مناسب، منتقل شدند،جلو اُفتادم. که توضیح خواهم داد.

از جمله اتفاق های دیگری که در دوره سربازی من در سنقر صورت گرفت این بود در آن دورانی که بعد از ظهر ها به مغازه خرازی فروشی آقای حبیب الله مظفری می رفتم، روزی به او گفتم: در آخر این هفته خانواده من به اصفهان خواهند رفت و من تنها خواهم بود.. فردای آن روز به من گفت اتفاقاً همسر من هم برای شرکت در عروسی یکی از اقوام آخر هفته به روستا می رود و می توانیم روز جمعه با هم باشیم. قرار شد صبح جمعه حدود ساعت ۵/۱۰ به خانه او بروم به خصوص که حرف های زیادی برای گفتن داشتیم و از گفت و گو با یکدیگر لذت می بردیم. او اهل کتاب و دفتر بود و از نویسندگان معاصر در آن دوره مطالب زیادی مطالعه کرده بود.
صبح جمعه به خانه او رفتم ضمن گفت و گو و پذیرایی چای و میوه سرگرم خواندن بعضی از مطالب شدیم و زندگی در سنقر و گذشته سنقر و رفتار نا مناسب و ظالمانه خوانین و اربابان با مردم و ذکر ستمگری های ایشان سخن رفت.
کم کم به اذان ظهر نزدیک شدیم.آقای مظفری پیشنهاد کرد اول نماز می خوانیم و بعد ناهار می خوریم. آستین های خود را بالا زد. وقتی چشمم با دست های برهنه او اُفتاد، حیرت زده شدم. اما به روی خود نیاوردم. زیر تمام دست بازوی او از مچ به بالا پُر از خالکوبی بود.
نماز خواندیم، ناهار خوردیم، استراحت کردیم. دوباره گفت و گو و پس از صرف چای عصرانه خدا حافظی کردم و به خانه خود برگشتم. اما همواره در فکر بودم آقای مظفری اهل نماز و تا حدودی متشرع، اهل مطالعه چرا باید خالکوبی کند؟ دو سه روز گذشت به مغازه او رفتم از پذیرایی روز جمعه تشکر و قدر دانی کردم و با مقدمه چینی زیاد گفتم: آقای مظفری من می دانم در شهرهای مختلف مردم آداب و رسوم و ویژه گی های مختلفی داشته باشند. مثلاً در اطراف اصفهان ما در روستای بلداجی عادت فرزندان چنین است که وقتی بزرگتر ها مخصوصاً والدین وارد اتاق می شوند. سرپا می شوند و سلام می کنند و اگر پدر یا مادر ده بار هم از اتاق بیرون روند و برگردند باز فرزندان تمام قد به احترام ایشان بلند می شوند و سلام می کنند. در حالی که در اصفهان فقط یک بار با سلام کردن، ادای احترام می کنند. مثال های دیگری هم از اداب و رسوم در جاهای مختلف زدم و بعد سؤال کردم که آیا خالکوبی در بدن، در این جا در این منطقه چه معنایی دارد؟ در اصفهان ما بیشتر پهلوانان در زورخانه ها و گاهی جوانان با ویژه گی های خاص، خالگوبی می کنند.
او که منظور مرا به فراست دریافت گفت: خالکوبی من داستان مفصلی دارد که باید در فرصت مناسب باهم صحبت کنیم.

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی