زندگی نامه و خاطرات عباس دهکردی(۴)

تفصیل بیشتر
قطره دانش که بخشیدی ز پیش
متصل کردان به دریاهای خویش
ای خدای پاک و بی‌ انباز و یار دست‌ گیر و جرم ما را در گذار
گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کن مصلحی، ای هم تو سلطان سُخُن
کیمیا داری که تبدیلـش کنـی گر که جوی خون بود، نیلش کنی
(مولوی)

همان گونه که اشاره شد، در خانه خودمان جنب مسجد محله نو ( واقع در یکی از کوچه های فرعی خیابان طالقانی – خیابان شاه و قبل از آن خیابان خوش ) متولد شدم. در آن زمان بیمارستان های مجهز و گسترده تأسیس نشده بود و معمولاً از قابله ها برای زایمان، در خانه ها دعوت می کردند.
خانواده به خصوص پدر و مادرم پای بند مذهب عرفی بودند و تحت تأثیر شرایط زمان و مکان، متأسفانه نه تنها پدر و مادرم کلاس و مدرسه ندیده بودند بلکه خواهران و دو نفر از برادران بزرگتر از خودم هم، با وجود قابلیت های لازم از نعمت رفتن به مدرسه و رسیدن به آینده روشن تر و برخوردار شدن از نعمت سواد، از علم و دانش و سرنوشت آگاهانه تر محروم بودند. گرچه با رفتن به اکابر یا کلاس های شبانه، پس از کار روزانه خواندن و نوشتن آموختند و به ویژه بزرگترین برادرانم با مطالعه مستمر کتاب و روزنامه اطلاعاتی کسب کرد که از بسیاری تحصیل کرده ها جلو تر رفت و توانست به یک شهروند موفق در کسب و کار و مسائل اجتماعی خدمت کند.
پدرم در زمانی که باید با کار و کوشش فراوان به توسعه اقتصاد و بالا بردن سطح دانش خانواده بپردازد، از راه قاچاق که آن روزها معمول بود و تبلیغ می کردند، راهی کربلا شد. قاچاقچی ها به تله افتادند و پدرم پس از یک هفته، غریب و تنها، مجبور شد برای امرار معاش به کار بپردازد.
در یک کارگاه مسگری به عنوان کارگر او را پذیرفتند و چون کارآیی او را مشاهده کردند، با خوشروئی با او برخورد کردند و به او نان و مسکن دادند و بدین ترتیب چند ماه در کربلا ماند تا این که آرام آرام زمینه بازگشت وی فراهم شد. پدرم می گفت:
به اصفهان رسیدم دید و بازدید ها تمام شد، هفته یی گذشت، سراسر بدنم دانه زد و سوزش!!
در محله نو به حاج میرزا محمد حکیم مراجعه کردم. پس از پُرس و جو و احوال پرسی و اطلاع از سفر کربلا، چند داروی گیاهی از جمله شاطره تجویز کرد. به حکیم عرض کردم: می شود این شاطره را قلم بگیرید؟ ( می دانید شاتره خیلی تلخ است) حکیم لبخندی زد و گفت: می توان بقیه را خط زد اما شاتره را حتماً باید مصرف کنی!
سپس توضیح داد: در کربلا زیاد از حد خرما خورده ای، آن شیرینی خرما با این تلخی شاطره همراه است.
پدرم همواره از این سخن حکیمانه میرزا محمد حکیم یاد می کرد و می گفت یکی از بزرگترین درس های زندگی من همین مسئله رعایت اعتدال در همه امور زندگی است. نه افراط و نه تفریط! بعدها دانستم یکی از دستورالعمل های طلایی در زندگی همه ما میانه روی و زندگی متعادل است. قرآن توصیه می کند:
اعدلوا هو اقرب للتقوی است.
به عدالت و میانه روی پای بند باشید که عدالت به تقوا نزدیک تر است.
تمام مشکلاتی که برای نوع بشر پیش می آید ناشی از افراط و تفریط است.
نه چندان بخور کز دهانت برآید نه چندان که از ضعف جانت درآید
باری پدرم از این گونه داستان های شیرین گاه گاهی بیان می کرد و به ما آموزش می داد. مثل این شعر آموزنده که می گوید:
یا مکن با پیلبانان دوستی یا بنا کن خانه یی در خورد پیل
گاهی برای آنکه ما را از ریا و فریبکاری دور نگه دارد داستان موش و گربه را مطرح می کرد به ویژه روی این بیت تکیه می کرد که:
مژدگانی که گربه عابد شد عابد و زاهد و مسامانا
در دوران کودکی ما از رادیو و تلویزیون و رسانه های امروزی هیچ خبری نبود. شب های زمستان دور کرسی می نشستیم و پدر و مادر و بزرگتر ها از قصه ها و حکایت ها و یا اتفاقات روز برای ما سخن می گفتند.
البته همان گونه که اشاره شد، پدر و مادرم و نیز خواهرانم همگی از ملاباجی ها در خانه ها، به طور محدود سواد خواندن و نوشتن پیدا کردند.
امّا خوشبختانه نوبت به من که رسید رفتن به مدرسه نه تنها قبحی نداشت، بلکه نوعی امتیاز به حساب می آمد.
در آن زمان در محله ما از آب تصفیه و برق و سرویس بهداشتی مثل امروز خبری نبود. در هر خانه چاه آب وچاه فاضلاب نزدیک هم بود. مردم از دلو و طناب برای بالا کشیدن آب، استفاده می کردند. البته بیماری هایی مثل تراخم، اسهال، کچلی و……رایج بود که همه ناشی از عدم رعایت بهداشت و نزدیک بودن چاه آب و فاضلاب بود.
پس از مدتی برق آمد و تعداد انگشت شماری از مردم در محله ما از نعمت روشنایی برخوردار شدند و عده ای انگشت شمار رادیو پیدا کردند که آنتن رادیو را برای جذب امواج روی پُشت بام ها نصب می کردند و عده یی از مردم به تبعیت از روحانیون قشری، این آنتن ها را شعار کفر می نامیدند. اما مردم بیسواد و عامی اطلاعات خود را از سَرِ محله محل اجتماع ریش سفیدان یا از مسجد محله یا حمام عمومی محله کسب می کردند.
مردم محله برای روشنایی در شب ها از چراغ نفتی و فانوس استفاده می کردند عده یی برق داشتند و ما هم پس از چراغ نفتی، چراغ زنبوری پیدا کردیم تا این که بالاخره برق به خانه ما هم آمد.
قبل از پیدا کردن چراغ زنبوری و برق، وقتی عصرها، از مدرسه برمی گشتیم قبل از هر کاری تا هوا تاریک نشده بود، تکالیف مدرسه را می نوشتیم مبادا فرصت از دست برود و بخواهیم زیر چراغ نفتی مشق بنویسیم که مصیبت بود. در طاقچه بودن چراغ نفتی و دور بودن ما از منبع روشنایی برای خواندن و نوشتن سخت بود و اگر چراغ نفتی را روی زمین قرار می دادیم ازخطر واژگون شدن آن در هراس بودیم، به خصوص که خانواده ما شلوغ و پر سر و صدا بود.
تفریح آن روزها برای ما جمع شدن با هم سن و سال ها در کوچه و به خصوص سَرِ محله در محوطه نسبتاً باز سه راهی در کنار بیمارستان احمدیه و یا حدود مسجد محله نو بود.
پِل و چفته، . پل و چفته دو چوب یکی به طول حدود یک متر و دیگری به طول حدود یک وجب، به عنوان پل و چفته استفاده می شد. بازی گرگم و گله، شاه و ولی و دیگر بازی های آن روز از جمله سرگرمی های ما بود. که البته بدآموزی هایی را به همراه داشت.
خانه ما در نزدیکی مسجد محله نو بود. مسجد محله نو،که از مساجد قدیمی اصفهان است و قدمت آن مربوط به دوره صفوی می رسد و دوره قاجار باز سازی و تعمیر شده است و در اصفهان، خیابان کاشانی، کوچه ستی فاطمه، کوی محله نو قرار دارد. می توان از خیابان طالقانی کوچه سرتیپ هم به آن رسید
این مسجد دارای دو ایوان بزرگ درقسمت شمالی و جنوبی می باشدکه محراب در این ایوان واقع شده است
و اضافات والحاقاتی هم از بعد از صفویه به آن اضافه شد. در این مسجد یک سنگاب سنگی نیز وجود دارد
شبستان بزرگ و دارای ستون های سنگی می باشد و نور گیر های آ ن از سنگ مر مر است و دارای محراب کاشی کاری شده زیبایی است
در ورودی این مسجد دو سنگ بزرگ نصب شده و در داخل حجره هایی در دو طبقه بالا و پایین دیده می شود.
مسجد دارای گلدسته چوبی که با کاشی آبی رنگ مزین شد ه بود که در ماه رمضان برای بیدار کردن مردم در سحر از همین گلدسته چند نفر به تناوب با صدای بلند مناجات می کردند و مردم با شنیدن مناجات از خواب بیدار می شدند.اذان صبح و اذان مغرب هم از همین گلدسته با صدای موذن جهت اقامه نماز جماعت دعوت می شدند.
و بر روی ایوان جنوبی آن گنبدی آجری وجود دارد.
ماه رمضان بعد از افطار جلسه قرآن برگزار می شد که معمولاً بچه های محله که در دوره دبستان درس می خواندند در این جلسه شرکت می کردند و من و برادرم به تشویق پدر آموزش قرائت قرآن می دیدیم.
در ماه محرم و به خصوص در دهه عاشورا همه کودکان از اواخر دبستان تا نوجوانان و جوانان و بزرگسالان در مسجد جمع می شدیم و در دسته های عزاداری شرکت می کردیم.
شرایط زندگی مردم به گونه ای بود که مردم معمولاً مایحتاج روزانه خود را در همان روز تهیه می کردند از یخچال و فریزر و نظیر این ها خبری نبود.
هر روز وظیفه داشتیم از نانوایی سَرِ محله نان روز خود را تهیه کنیم و لذا هر روز بعد از نماز از نانوایی نان و از بقالی پنیر، حلوا و ارده، تخم مرغ، کره ، مربا و…. می خریدیم. از قاشق و چنگال هم خبری نبود اما باید دست و صورت خود را می شستیم و سَرِ سفره حاضر می شدیم. در زمستان معمولاً از آشپز حلیم و عدس و آش تهیه می کردیم.
در خانواده های متوسط و سطوح پائین تر در تابستان از بادبزن حصیری دستی و در زمستان کُرسی استفاده می شد از بخاری و وسائل گرمایش و سرمایش امروزی خبری نبود.
در دوران قبل از دبستان در محدوده محله ما چند نفر با سواد بودند که نامه هایی که برای همسایگان از شهرستان ها می رسید، قرائت می کردند و احتمالاً پاسخ نامه ها را هم همین چند نفر می نوشتند. گاهی هم گیرنده نامه از محرر( نویسنده) کنار در اداره پست می خواست نامه را برای او بخواند و جواب آن را هم بنویسد و همان جا پست کند.
آن طوری که برایم نقل کرده بودند، پدرم خواندن و نوشتن ابتدایی را از مکتب خانه ها و مادرم از ملا باجی ها آموخته بودند. اما پدرم چون علاقه مند به کتاب و دفتر بود در اواخر عمر خواندن مثنوی معنوی هم برای او مشکل نبود. اهل قرآن بود و مطالعه دیوان شعرا به ویژه قصائدی که در مدح اولیاء دین سروده بودند را مطالعه و از بر داشت.
دیوان محمد حسین صغیر اصفهانی، رضا شکیب، عمان سامانی و دیوان حافظ و مثنوی مولوی را در کنار دست داشت و دائم مطالعه می کرد و تعداد زیادی از اشعار را از حفظ بود و گاهی مداحی می کرد. البته مداحان آن زمان با کسانی که در این زمان مداحی می کنند از هر نظر تفاوت فاحش داشتند. در آن زمان چون برنامه وعاظ منظم نبود و ساعت و دقیقه و زمان منبر مشخص نبود و به اصطلاح آن روزها منبر وا می اُفتاد، لذا مداح، مداحی می کرد و به اصطلاح، پا منبری یا پیش منبری می خواند. به قدری علاقه به شعر و ادب داشت که گاهی خود شعر می سرود. از جمله سروده های او شعر زیر است.
من از مردن نمی ترسم از این کردار می ترسم من از کردار زشت خویشتن بسیار می ترسم
به محشر نامه اعمال چون آید به دست من من از اعمال زشت خویشتن بسیار می ترسم
به اسماء خداوندی توان بردن پناه اما کنم بر سر چه خاکی من که از قهار می ترسم
به استغفار دادم هاتف غیبی نوید اما ز بس دارم گناه و جرم ز استغفار می ترسم
به الطاف خداوند افتخار امید ها دارد اگرچه از خدای واقف الاسرار می ترسم

مادرم به دلیل عیالواری و زحمت فراوان و نداری، فقط به بچه داری و خانه داری و دوخت و دوز و حتی سوهان کاری و از سیاهی در آوردن و صیقلی کردن آفتابه های مسی می پرداخت.
از مدیریت و درایت والایی برخوردار بود بسیار عاطفی، دلسوز و پاسا بود با وجودی که خود نیازمند هر نوع کمکی بود اما از کمک کردن به دیگران مخصوصاً همدردی و غمخواری برای خانواده های ضعیف غافل نبود. اما شرایط زمان و استیلای جهل و نادانی و جوّ ضد تحصیل برای زنان فرصت شکوفایی استعداد را از او و مانند اوگرفت. بسیار باتقوی بود و از خوردن شبهه ناک هم سخت پرهیز داشت.
از بزرگترین خواهرانم سؤال کردم چرا به مدرسه نرفتید؟ گفت در آن زمان علماء رفتن به مدرسه را جایز نمی دانستند و اگر دختران را به مدرسه می فرستادند، مرد و زن محله خانواده او را ملامت می کردند.
خواهرم می گفت: خانواده ما هم که به دلیل نزدیکی به مسجد، بیشتر مورد نظر بودند.یک بار هم که برای آموختن قرآن مرا به مکتب خانه ملا باجی فرستاده بودند، ندانسته قرآن را روی زمین گذاشته بودم ملاباجی چنان ضربه ای به دست من زد که دستم سیاه شد و مرا از درس و قرآن بیزار کرد. دست خود را به مادر بزرگم نشان دادم او ضمن برخورد با ملاباجی با او قهر کرد و من هم از آموزش محروم شدم.
****************
فبل از دبستان در شش سالگی همراه پدرم به بازار مسگرها واقع در میدان نقش جهان ( میدان امام) می رفتیم. شغل پدرم مسگری و بیشتر تخصص وی ساختن انواع آفتابه های مسّی بود.کمی به ایشان در تمیزکاری و خرید وسائل لازم از قبیل ذغال، برای روشن کردن و گرم کردن کوره و دمیدن برای حرارت دادن به ورقه ها و استوانه های مسی، خرید نوشادر و تنه کار برای درست کردن پودر ویژه جوش دادن قطعات مس و کارهای ابتدایی آفتابه سازی مثل آماده کردن میخ مسی، چکش کاری های ابتدایی، سوهانکاری کمک می کردم.
بازار مسگرها که در ضلع غربی میدان نقش جهان ( درست رو به روی خیابان حافظ) واقع شده است، در آن زمان عرض آن به بیش از بیست متر می رسید و در هریک از مسگری ها چندین کارگر کار می کردند. تمام وسائل آشپزخانه ها مسی بود. از انواع قاشق آش خوری گرفته تا کاسه های مسی، انواع بشقاب و دیس، دیگ های کوچک و بزرگ، بادیه های کوچک و بزرگ، انواع لگن، ظروف بزرگی که در مهمانسرا ها، مسافرخانه ها، ظروف مورد نیاز در حمام عمومی و پاتیل برای گرم کردن آب مورد نیاز در حمام و ظروف اغذیه فروشی ها، بریانی ها، کبابی ها، ظروف موردنیاز کارخانه های بزرگ صنعتی، خدماتی و کشاورزی و……………. در این بازار تهیه می شد.
بسیاری از تولیدات این بازار به شهرهای دیگر صادر می شد. اما وقتی ظروف پلاستیکی، آلومینیومی به بازار آمد و به خصوص وقتی کارگاه های ماشینی تأسیس شد، کم کم بازار مسگرها رونق خود را از دست داد و اکنون تمام آن کارگاه های تولیدی به فروشگاه های کالاهای خارجی، به خصوص کالاهای چینی و تعداد کمی از صنایع دستی تبدیل شده و انبوه تولیدکنندگاه زحمتکش و مخلص و نان حلال خور آن روزها رفتند و جای خود را به واسطه های امروزی داده اند. پول مردم را می گیرند و به جیب کارگران خارجی می ریزند!!
یکی از تفریحات آن روز ما در عالم کودکی این بود که افراد سالخورده هشتاد تا نود ساله را می دیدیم که پُشت سندان نشسته و به طور متناوب چکش می زدند و پی در پی یک ظرف یا دیگ مسی را چکش کاری می کنند. بعضی از ایشان که حدود یک وجب ریش سفید داشتند، وقتی چکش می زدند، سر و گردن، شانه ها و به ویژه ریش بلند آنان نیز متناوباً با حرکت و ضربات چکش، حرکت می کرد که برای ما دیدنی و خنده آور بود. در بازار قدم می زدیم و زیر چشمی این منظره را تماشا می کردیم. از ابتداء تا انتهای بازار دیدنی بود هریک به نوعی کار می کردند و سر و صدای چکش زدن مسگرها در هم می پیچید و صدا گُم می شد اما با وجود این سر و صدا ها عده ای از آن ها در بعد از ظهر های تابستان می خوابیدند!! اما چه خوابیدنی! ده دقیقه تا بیست دقیقه!!
باری، از شدّت علاقه به مدرسه، نیم ساعت قبل از زنگ تعطیلی مدرسه، خود را به دبستان پهلوی کنار بانک ملی ( سوراسرافیل یا خیابان استانداری) می رساندم. در طرفین در ورودی مدرسه مثل بسیاری از خانه های آن روزها، دو سکّو بود. روی یکی از سکو ها می نشستم و منتظر می ماندم تا زنگ مدرسه به صدا در آید.
در آن زمان دانش آموزان برای خارج شدن از مدرسه صف می کشیدند. اول دانش آموزان کلاس ششم بعد پنجمی ها و بعد چهارمی ها و ……..دست آخر کلاس اولی ها از مدرسه بیرون می آمدند و هر صفی یک نماینده یا به اصطلاح آن روزها، مبصر داشت. من صبر می کردم تا صف کلاس اولی ها ار مدرسه خارج شود، آنگاه در آخر صف به دنبال دانش آموزان راه می اُفتادم و از این کار لذّت می بردم. تصور می کردم من هم دانش آموزم و اگر دانش آموز نیستم سال بعد دانش آموز می شوم. اتفاقاً در سال بعد پدرم مرا در همین دبستان ثبت نام کرد.
دبستان پهلوی که اکنون متأسفانه به پارکینگ اتومبیل ها تبدیل شده، در ضلع جنوبی بانک ملّی و رو به روی استانداری قرار داشت. دبستان پُر درخت بود و وقتی از در بزرگ دبستان وارد می شدیم کلاس ها در در ضلع شمالی و غربی دبستان روی ایوان بلندی بنا شده بود. کلاس ها به خصوص در فصل پائیز و زمستان تاریک بود.
در حیاط دبستان حوض بزرگی بود که معمولاً برای برنامه های صبحگاهی در اطراف همین حوض صف می کشیدیم.
صبح شنبه که وارد دبستان می شدیم آقای اصفی ناظم مدرسه که نسبتاً چاق بود با سر و وضع آراسته چوب بلندی در دست داشت و از ما می خواست رضایت نامه والدین را به او بدهیم. این در حالی بود که فرّاش مدرسه مشهدی احمد که از او خیلی می ترسیدیم با یک ترکه (چوب بلند)، در کنار ناظم ایستاده بود.
در رضایت نامه والدین باید رفتار دانش آموز را در خانه انعکاس دهند. معمولاً متن رضایت نامه مختصر و بدین شرح بود:
از رفتار و گفتار عباس دهکردی کمال رضایت حاصل است. امضاء: محمد جواد دهکردی.
ناظم نگاهی به آن می انداخت و سپس ناخن ها و موی سَرِ ما (که باید با ماشین ۲ کوتاه شده باشد) را می دید. اگر والدین طبق نوشته خود از ما راضی بودند و سَر و وضع ما مرتب بود اجازه داشتیم وارد حیاط مدرسه شویم در غیر این صورت باید در صف بی انضباط ها کنارمشهدی احمد، بایستیم. داشتن رضایت نامه یکی از عوامل مهمی بود که ما سعی می کردیم در خانه از پدر و مادر اطاعت کنیم زیرا عدم اطاعت ما با عدم رضایت والدین رو به رو می شد.
سپس در برنامه صبحگاهی به خط می ایستادیم برنامه شامل قرائت قرآن سخنرانی کوتاه آقای محمد حسن ربانی مدیر سالخورده ما بود که قدی متوسط و ریشی پُرپشت و کوتاه داشت. موارد انضباطی و اخلاقی را تذکر می دادند و سپس نوبت تنبیه می رسید.
ناظم مدرسه به کمک مشهدی احمد و یا شخصاً دانش آموزان خطاکار را تنبیه می کردند. اگر مُبصر کلاس یا مبصر صف مدرسه نام دانش آموزی را به ناظم می داد، در کنار صف بی انضباط ها که رضایت والدین را حاصل نکرده بودند تنبیه حتمی بود.
درختان سرسبز و حوض پُر از آب مدرسه که باید به طراوت و زیبایی مدرسه بیفزاید و موجبات شادابی ما را فراهم سازد، موجی از ترس و وحشت در ما ایجاد می کرد زیرا مشهدی احمد، در روز قبل، از همین درختان ترکه های نازک و کلفت را می بُرید و در حوض می انداخت تا در صبح فردا و در هوای سرد زمستان به دست و پای ما نواخته شود.
تنبیه ما دانش آموزان برای تنبیه های سبک از حداقل دوبار چوب زدن بر کف دست ها شروع می شد و به فلک کردن یعنی زدن چندین ضربه محکم به کف پاها ختم می شد.
برای تنبیه های سبک دانش آموز باید صاف بایستد و دست ها را از طرفین باز کند تا مشهدی احمد یا ناظم ترکه های خیس شده را به کف دست ها بکوبند.
برای ضربه زدن به کف پاها دانش آموز روی زمین و یا پارچه نازکی می خوابید و پاهای او را می بستند و او را به اصطلاح فلک می کردند.
از همه بدتر این تنبیه در جلو چشم سایر دانش آموزان انجام می گرفت. گاهی شدت درد چنان بود که دانش آموز را به گریه می انداخت و یا او را از درس و کلاس و مدرسه بیزار می کرد و از مدرسه فراری می داد. خودم شاهد بودم که یکی از دانش آموزان پس فلک شدن از در مدرسه پا به فرار گذاشت و دیگر او را ندیدیم!!
نا گفته پیداست که گاهی دانش آموزان با یکی دوبار تنبیه سبک سربراه می شدند و با خطا و خطاکاری وداع می کردند.
باری معلم کلاس اول ما حدود ۶۰ سال داشت، لاغر اندام و صورتش استخوانی بود عینک دودی به چشم داشت که برای من عجیب و غریب و ترسناک بود، زیرا هیچیک از خویشاوندان دور و نزدیک ما عینک ساده و دودی نداشتند. چشمان معلم خود را را نمی دیدیم و کمی می ترسیدیم به خصوص که ما را تهدید می کرد که درس بخوانیم. در غیر این صورت تنبیه می شویم من هموار در کلاس استرس داشتم و نا آرام بودم همیشه بیم داشتم که مبادا مرا صدا کند و درس را بلد نباشم و در نتیجه علاوه بر تنبیه در نزد سایرین بی آبرو شوم.
باری در سال دوم، چند ماه از سال تحصیلی گذشته بود که یک روز آقای محمد حسن ربانی مدیر مدرسه کلاس ما را صف کرد. وقتی در حیاط مدرسه ایستادیم، نصف دانش آموزان را یکی نه یکی جدا کرد.
دو صف تشکیل شد. صف اول دوباره به کلاس برگشتند اما صف دوم که من در آن بودم با راهنمائی
مستخدم مدرسه و برگه ای که اسامی ما در آن نوشته شده بود، از دبستان پهلوی به دبستان تازه تأسیس نمونه در کنار دبیرستان سعدی برد و تحویل آقای محمود بدری مدیر دبستان نمونه داد.
در این دبستان از فضای سبز گسترده و درختکاری زیاد و حوض بزرگ آب، خبری نبود البته از تنبیه بدنی و حتی تنبیه لفظی هم خبری نبود.
کلاس ها در دو طبقه آفتابگیر و در ضلع شمالی بنا شده بود و جلوی ساختمان یک باغچه و یک حوض دوطبقه سیمانی با فواره کوچک قرار داشت در جنوب مدرسه باغچه مستطیل شکلی بود با تعدادی نهالی که تازه کاشته شده بود. .
مدیرجدید ما قدی نسبتاً بلند با موهای مجعد و صورت تر و تمیز و کراوات، جدّی امّا مهربان به نظر می رسید. این دبستان پس از یکی دو سال به دلائلی که خواهم گفت و عملکرد بسیار خوب مدیر و ناظم و معلمان از بهترین دبستان ها به حساب می آمد
برخلاف مدرسه قبلی آموزگار ما خانم اعظم سرتیپ پور بود، خیلی دوست داشتنی و با عاطفه! و این اولین باری بود که ما پسران هم مانند دانش آموزان دختر، معلم زن داشتیم که البته برای ما و سایرین، تازگی داشت.
خانم اعظم سرتیپ پور که در سال های بعد دبیر دینی دبیرستان بهشت آیین شد، در محیط مدرسه از روسری رنگی و کت و دامن استفاده می کرد.
خانم سرتیپ پور با لبخند و به آرامی سخن می گفت. هنوز بعضی از روش های تدریس او را به خاطر دارم.
برای این که در درس علوم (که آن موقع علم الاشیاء می گفتند)، تفاوت آب پاک و آلوده را به ما نشان دهد، ما از کلاس بیرون آورد تا دور همان حوض دو طبقه سیمانی کوچک ایستادیم پس از بیان بیماری هایی که به وسیله آب منتقل می شود، از آب پاک و آلوده صحبت کرد و سپس یک لیوان آب از شیری که در طبقه پایین در بدنه حوض تعبیه شده بود برداشت و به ما نشان داد و بعد از همه ما خواست تا سطح آب در طبقه بالای حوض که در مجاورت هوا قرار دارد را به دقت نگاه کنیم و با چشم خود ببینیم که آلوده به گرد و خاک است و آن را با آب لیوان مقایسه کنیم. خودمان تفاوت این دو آب را تشخیص بدهیم و همیشه از آب پاک استفاده کنیم.
ناظم ما آقای احمد پورآزادی بود می خندید ولی جدّی بود قد نسبتاً کوتاهی داشت و به موسیقی مخصوصاٌ ویلن علاقه مند بود. معلمان دیگری هم در این دبستان داشتیم. آقای محمد صمدانی و آقای حسین کیانپور. آن ها نیز لباس تمیز می پوشیدند معطر بودند کراوات می زدند و با مهربانی و شوخ طبعی کلاس را اداره می کردند.
به یاد دارم همین دو معلم دوست داشتنی یک روز ما را به گردش علمی بردند.

تمام حقوق این سایت برای © 2021 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی