زکریای رازی و امیر منصور سامانی

مداوای محمد زکریای رازی
برگرفته از کتاب چهارمقاله نظامی عَروضی تصحیح علامه قزوینی، انتشارات اشراقی تهران صفحه ۷۴
امیر منصور نوح از پادشاهان آل سامان به بیماری مزمن گرفتار شد دست و پای او در هم پیچیده شده بود و قدرت حرکت نداشت. به طوری که پزشگان محلی در معالجه وی درمانده شدند.
امیر منصور با شرح بیماری خود، از محمدبن زکریای رازی دعوت کرد تا برای معالجه پادشاه عازم آموی شود. محمد زکریای رازی دعوت پادشاه را پذیرفت با فرستادگان پادشاه، تا کنار جیحون همراه بود. اما وقتی از او خواستند وارد کشتی شود تا از رود جیحون بگذرند، از سوار شدن کشتی خود داری کرد و گفت من در کشتی نخواهم نشست. زیرا ممکن است در آب جیحون غرق شوم و خداوند تبارک و تعالی در قرآن می فرماید:
“ولاتلقوا بایدیکم الی التهلکه”
یعنی خویشتن را به دست خویش در هلاکت نیفکنید و نیز از حکمت نباشد به اختیار در چنین مهلکه گرفتار شدن.
مأموران پادشاه کسی را برای آگاهی وی از این واقعه و گرفتن دستور به آموی فرستادند. در این مدت زکریای رازی کتاب منصوری را برای درمان پادشاه نوشت تا آن فرد باز آمد. به او گفت این کتاب را به امیر برسانید که داروی درد وی در این کتاب نوشته شده است و با این دستور منظور او حاصل خواهد شد و از بیماری رهائی پیدا می کند و نیازی به حضور من نیست.
وقتی امیر منصور کتاب را دید رنجور شد و هزار دینار با اسب خاص و تجهیزات بفرستاد و دستور دار ابتدا با وی از هر نظر مدارا کنید و اگر سودی نداشت دست و پای او را ببندید و در کشتی بنشانید و حرکت کنید و او را نزدئ من آورید.
مأموران ابتدا مدارا کردند و چون اثر بخش نبود دست و پای زکریا را بستنی و او را با کشتی به آن طرف رود جیحون رساندند و آنگاه دست و پای او را باز کردند.
زکریا با خوشروئی سوار اسب شد و خوش طبع همگی، رو به بخارا حرکت کردند. همراهان از رفتار وی شگفت زده شدند و گفتند ما ترسیدیم که تا چون از آب بگذریم و بندهای تو را باز کنیم با ما خصومت کنی؟ از رفتار ما دلتنگ شوی. اما اکنون تو را با چهره گشاده می بینیم سبب چیست؟
زکریا گفت من دانم که در سال بیست هزار کس از جیحون بگذرند و غرق نشوند و من هم غرق نشوم و لیکن ممکن است که شوم و چون غرق شوم تا روز قیامت نقل می کنند که چه ابله مردی بود محمد زکریا که با دست خود و با اختیار خود در کشتی نشست و غرق شد و همواره مرا ملامت و سرزنش کنند و لی با این ترتیبی که مرا آوردید اگر غرق می شدم کسی مرا ملامت نمی کرد.
چون به بخارا رسید امیر از او استقبال کرد و زکریا معالجه را آغاز نمود. اما معالجات مؤثر واقع نشد و هیچ راحتی پدید نیامد.
روز دیگر زکریا نزد امیر آمد و گفت: فردا معالجه دیگری خواهم کرد. در این درمان جدید فلان اسب و فلان استر باید آماده باشند و این دو اسب و استر در دوندگی معروف بودند به طوری که در اندک زمانی مسیر طولانی را طی می کردند.
روز بعد دستور داد امیر را به گرمابه ای بیرون از سرای شاهی و در نزدیکی جوی مولیان ببرند. اسب و استر نیز با رکابدار و غلام، دَرِ گرمابه آماده دستور زکریا باشند و هیچ کس از خدم و حشم در آن ناحیه نباشد.
بفرمود تا امیر را در گرمخانه میانگین نشانند و آب فاتر بر او همی ریخت و شربتی که آماده کرده بود به او داد تا بنوشد. هیچ کس غیر از امیر و زکریا در گرمابه نبود.
محمد زکریا چندان تأمل کرد تا اخلاط را در مفاصل نضجی پدید آمد. محمد زکریا از گرمخانه، بیرون رفت در رختکن لباس خود را پوشید و برگشت و در مقابل امیر ایستاد و شروع به بدگوئی کرد که تو بفرمودی دست و پای مرا ببستند و در کشتی بیفکنند؟ و در خون من شوند؟ من امروز در این حال جان تو را می ستانم اگر جان تو را نگیرم پسر زکریا نیستم.
امیر سخت خشمگین شد از جای خود درآمد و به سر زانو نشست و اندکی حرکت کرد. محمد زکریا شمشیری در کشید و تهدید کرد. امیر از ترس جان و از خشم برخاست و زکریا چون امیر را دید که بر پا ایستاده، برگشت و از گرمابه بیرون آمد و او و غلام هر دو پای در اسب و استر نهادند و روی به آمون نهادند و بدون توقف خود را به مرو رساندند.
زکریا به محض رسیدن به مرو نامه ای به امیر نوشت که زندگانی پادشاه دراز باد. جهت اجرای امر، خادم مداوا را شروع کردم و آن چه ممکن بود به جای آوردم. حرارت غریزی با ضعفی تمام همراه بود. و معالجه به درازا می کشید، لذا دست از آن بداشتم و به علاج نفسانی روی آوردم و به گرمابه بردم و شربتی بدادم و رها کردم تا اخلاط نضجی تمام یافت و پادشاه را به خشم آوردم تا حرارت غریزی را مدد حادث شد و قوت گرفت و آن اخلاط پذیرفته را تحلیل کرد و لذا بعد از این صواب نیست که میان من و پادشاه کدورتی باشد.
اما از آن طرف، چون امیر در گرمابه برپای ایستاد و محمد زکریا از گرمابه بیرون رفت، حالت غشی بر پادشاه روی آورد و چون به هوش آمد. لباس پوشید و از گرمابه بیرون آمد و خدمتکاران خود را آواز داد و پرسید طبیب کجاست؟ جواب دادند با غلام پای در اسب و استر نهادند و به سرعت دور شدند.
امیر دانست که منظور زکریا چه بوده است. پس با پای خود حرکت کرد و خبر در شهر افتاد و به سلامت پادشاه خدم و حشم و رعیت جمله شادی ها کردند و صدقه ها دادند و قربان ها کردند و جشن ها برپا کردند و هر چه جستجو کردند طبیب را نیافتند.
روز هفتم غلام زکریا با نامه باز آمد. امیر نامه برخواند و عجب داشت و او را معذور خواند و تشریف فرمود و از اسب و ساخت و جُبّه و دستار و سلاح و غلام و کنیزک و بفرمود تا از املاک تا دو هزار دینار زر و دویست خروار غله به نام وی برانند و این هدایا را به دیت معروفی امین، به مرو فرستاد. امی صحت کلی یافت و محمد زکریا با موفقیت به خانه رسید.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی