سه برادر، شانزده مدرسه

فعالیت خستگی ناپذیر این سه برادر می تواند برای همه ما درس های آموزنده ای داشته باشد ضمن این که این حقیقت شما را خوشحال خواهد کرد که چگونه بادست خالی وتنها با سرمایه ی صداقت وکار وکوشش میتوان از صفر شروع کرد وبه استقلال مادی رسید واز آنجا به حرکت ادامه داد وبه جائی رسید که دست صد ها کارگر علاقه مند به کار را گرفت وبه آنها شغل داد ،استقلال داد وآبرو بخشیدوبه صورت یک عضو فعال ، کارآمد و ارزشمند درآمد.

با مروری بر این نوشته به این نتیجه خواهید رسید که همه ی ما می توانیم  امیدوار باشیم و به کار وکوشش خود ادامه دهیم وبدانیم که همواره  انسان های نیک اندیش – که با صداقت کار کرده و خود را وقف مردم می کنند وجود دارند. داستان این سه برادر را از زبان دو نفر از ایشان مطالعه می کنیم.

۱ – آقای غلامرضا مردانی آذری.

     در تیرماه ۱۳۰۵ در شهرستان تبریز متولد شده ام پدرم محمد مردانی از تجار خوشنام منطقه بود تجارت پدر، وارد کردن نفت، قند و شکر و پارچه ی چیت روسی از آن طرف مرز بود و صادر کردن خشکبار از این طرف مرز.

     در آن روزها روزگار بر وفق مراد خانواده ی ما بود، من و کریم و علی ، سه برادر دوران کودکی را در شادی و خوشی می گذراندیم، اما هنوز ما کودکان به ۶ سال نرسیده  بودیم که روزگار چهره ی زشت خود را به ما نشان داد. انقلاب کمونیستی در روسیه تزاری به وقوع پیوست و حاصل این انقلاب برای پدر ما ( محمد مردانی ) ورشکستگی بود.  بدهکاران آن طرف مرز بدهی خود را نپرداختند و اما طلبکاران این طرف مرز، طلب خود را می خواستند باری پدر در نهایت صداقت و پاکدامنی تا ریال آخر اموال خود را در اختیار طلبکاران قرار داد و بدین ترتیب نام نیکی از خود به یادگار نهاد مادرم زن فرزانه و دلاوری بود که زیر بال شوهر را گرفت او را به فعالیت مجدد تشویق کرد، فرزندان خود را تربیت کرد، به آن ها روحیه داد و نگذاشت بچه ها طعم تلخ فقر را بچشند، اما به هر حال روزگار به قدری تیره و تار شد که من به سختی به دبستان رفتم حتی زمانی فرا می رسد که برای تهیه یک برگ کاغذ امتحانی

پولی در بساط نبود. در آن زمان پول یک برگ کاغذ نیم شاهی هر ریال ۲۰ شاهی بود باری پدر کار خود را در بازار دوباره شروع کرد و مادر علاوه بر این سه برادر سرپرستی ۴ نفر فرزند باقی مانده از همین همسر را هم برعهده داشت –زن اول مرحوم مردانی با داشتن چهار فرزند به مرگ زودرس دچار می شود ولی مردانی خواهر زن اول خود را به عنوان همسر دوم اختیار می کند – در این خانه بر اثر درایت و فرزانگی این زن هیچ گاه بحث برادران تنی یا ناتنی به میان نمی آمد و این زن بزرگ منش بچه ها را با  بزرگ منشی تربیت می کرد.

     وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد، من به  ۱۵ ساله بودم ، پدرم با دار فانی خدا حافظی  کرد و بار سنگین زندگی و تهیه معاش به گردن مادرم  افتاد. مادر با کار و کوشش در منزل، با خیاطی کردن وکارهای شرافتمندانه مشابه  همت می کند و فرزندان خود را به سامان می رساند.

     در این زمان برای این زن پارسا وباوفا خواستگارانی پیدا می شود، اما مادر وقتی به ازدواج پاسخ مثبت می دهد که چهار فرزند بزرگ تر به سامان می رسند و استقلال پیدا می کنند.

     باری، ناپدری یک مرد تبریزی بود که در تهران ساکن شده بود و چون فرزندی پیدا نکرد تمام مهر و محبت خود نثار من و  برادرانم می کرد. اما مادر در فکر سامان دادن فرزندان بود. همواره می کوشید که ما سه برادر از نظر اقتصادی بتوانیم روی پای خود بایستیم. همیشه ما را تشویق می کرد که با کار و کوشش آینده ای درخشان داشته باشیم. روزی مادرم مرا به بازار فرستاد تا سراغ  محل کار حاج اسدا… دهقان را بگیرم زیرا او از انقلابیون دوران مشروطه ایران و از دوستان پدرم بود و زمانی از سران تجار آذربایجان محسوب می شد که اتفاقاً پیشرفت های خود را مدیون پدرم می دانست. حاج اسدا… دهقان در تبریز ورشکست شده بود اما در تهران کار او دوباره رونق گرفته بود و در سرای جواهری تهران فعالیت می کرد.

     وقتی وارد بازار شدم شگفت آور بود که از اولین کسی که سراغ حاج اسدا… دهقان را گرفتم، او را می شناخت، به هر حال خود را به حاج اسدا… معرفی کردم. شرح حال زندگی پدر و مادرم را توضیح دادم از مرگ پدرم صحبت کردم روزگار تاریک گذشته و ازدواج مجدد مادر و اعلام آمادگی برای کار را به طور مفصل توضیح دادم .

     اما حاج اسدا… برای این که در حجره خود مرا به کار بگمارد نیاز به کسی داشت که مرا ضمانت کند من جریان را به مادرم اطلاع دادم، اتفاقاً یکی دیگر از دوستان پدرم ضمانت کرد و من در حجره حاج اسدا… دهقان مشغول کار شدم پس از چندی با جمال ، پسر همین آقای دهقان که هر دو هیجده ساله بودیم آشنا و دوست صمیمی شدیم. دهقان نیز مرد بسیار شرافتمند و انسانی وارسته بود، وقتی به او اعتراض کردند که چرا فرزند خودت را در حجره دیگری به کار گمارده ای و فرزند مردم را به حجره خود برده ای، جواب داد به دو دلیل :

     اول آن که این جوان در این شهر غریب است، دوم آن که پدرش برگردن من حق زیادی دارد و من مدیون پدر او هستم باید این دِین را به خوبی ادا کنم.

     من و جمال تمام اوقات فراغت خود را صرف خواندن زبان انگلیسی می کردیم و در همین هنگام بودکه به تحصیلات خود ادامه دادم.

     برادرم کریم هم در یک اغذیه فروشی مشغول فعالیت شد و چون از او راستی و درستی دیده بودند او را مسوول حسابداری و دریافت و پرداخت کرده بودند.

     مدتی زندگی ما بر این منوال گذشت تا روزی ناپدری گفت یکی از دوستانم که مغازه خوار و بار فروشی داشت از دنیا رفته است و ورثه مغازه را خالی کرده اند من با مالک مغازه نیز آشنایی دارم، از من خواسته است که در صورتی که صلاح می دانید در همان مغازه مشغول فعالیت شوید.

     پس از توافق کلیه اعضاء خانواده بخصوص مادرم، برای آقای حاج اسدا… دهقان مسأله را مطرح کردیم، گر چه جدا شدن از او خیلی سخت بود، اما او هم چون دید این موقعیت استثنایی و سرنوشت ساز است نه تنها موافقت کرد بلکه با آغوش باز پیشنهاد مرا پذیرفت و نه تنها  به این هم بسنده نکرد بلکه دست مرا گرفت و نزد یکی از تجار حبوبات بُرد و گفت : « فلانی مقداری جنس در اختیار ایشان قرار بدهید تا بفروشد و پول آن را برای شما بیاورد »

     آن مرد تاجر پرسید تا چقدر ضمانت می کنید، آقای دهقان گفت : اگر برای پسر خودم جمال می خواستم ضمانت کنم حدی در نظر می گرفتم اما در مورد غلامرضا مقدار تعیین نمی کنم.

     اعتباری که آقای دهقان برای من در نظرگرفت و معرفی او بزرگ ترین هدیه به من بود باری گاهی یک جمله یا یک عبارت از میلیون ها تومان بیشتر ارزش پیدا می کند .

      آبرویی که آقای دهقان در جریان این معارفه به من داد بسیار بسیار گرانبها بود آقای دهقان پولی خرج نکرد ولی با این حرکت خود آنچنان اعتماد بنفسی به من داد که من هرگز تا آخرعمر  فراموش نمی کنم.

     البته این حرکت آقای دهقان از یک سو به رفتار صداقت آمیز من برمی گردد که در تمام مدتی که در اختیار ایشان بودم سعی کردم با راستی قدم بردارم و وظیفه خود را به خوبی به انجام برسانم، از سوی دیگر فهمیدم که مرحوم پدرم نیز انسان درستکاری بوده و آقای دهقان در ابتدا به اعتبار پدرم مرا پذیرفت در اینجا فهمیدم که سرمایه انسان ها تنها پول و ثروت مادی نیست، بلکه معنویات و سرمایه های معنوی نظیر پاکدامنی، راستی، وفای به عهد، مهر و محبت و برخورد نیکو از ثروت های زایل نشدنی است.******

     سرمایه معنوی آقای دهقان بسیار کارساز بود، مغازه رونق بسزایی پیدا کرد و مشتری های با ما آشنا شدند. مدتی گذشت تا این که یک روز آقای دهقان به مغازه من آمدند، با تیزبینی خاصی که داشت نگاهی به مغازه انداخت، اطراف را نگاه کرد و در حالی که به او خوش آمد گفتم و از او پذیرایی کردم، رو به من کرده و گفت: فلانی، از این که استقلال پیدا کرده ای خوشحالم اما خوبش را بخواهی در محل مناسبی استقلال پیدا نکرده ای، محیط از نظر مادی خیلی مناسب نیست، همسایه تو باید چیزی داشته باشد که بتواند به تو چیزی بدهد، آیا همسایه تو به قدر کافی ثروتمند هست؟ این را بگفت، خداحافظی کرد جمله حکیمانه ای بود، پس از چندی به فکر افتادم در آن زمان یکی از آشنایان برادرم کریم، ساختمانی را در یکی از خیابان های مرکزی شهر بنا کرده بود و یکی از مغازه های زیر ساختمان را برای اجاره به ما پیشنهاد کرد و حتی سرقفلی هم نمی خواست، کریم که در مغازه اغذیه فروشی کار می کرد از صاحب مغازه اجاره گرفت و پس از موافقت از اغذیه فروشی دست کشید و در همان مغازه مرکز شهر مشغول خواروبار فروشی شد.

     حالا ما دو برادر، من ۲۷ ساله و برادرم ۲۳ ساله دو مغازه یکی در خیابان قزوین و یکی در خیابان منوچهری داشتیم، ما دو برادر از نظر اقتصادی با هم شریک شدیم و برای هم از جان مایه می گذاشتیم، هیچ کدام ازدواج نکرده بودیم، ناپدری هم در اثر کهولت به بیماری قلبی دچار شد و پس از مدت کوتاهی درگذشت. اما مادر همچنان ستون استوار خانواده بود، به ما دلگرمی می داد، ما را راهنمایی می کرد، همیشه ما را به صداقت دعوت می کرد و از خدا
می خواست ما در کار خود توفیق بیشتری کسب نماییم.

     پس از مدتی علی کوچکترین برادر ما در رشته …. دیپلم گرفت، استعداد او هم درخشان شد اندوخته ای فراهم کرد تا این که موفق شد به اتفاق کریم در خیابان انقلاب خانه ای بسازد، و اجاره دهند، هنوز کار خانه تمام نشده بود که مادر هم، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

     و من به عنوان برادر بزرگ تر سرپرست خانواده ۳ نفری شدم. در این شرایط هر سه کار می کردیم و از درآمد خانه خیابان انقلاب ضمن امرار معاش به اقتصاد خود رونق می بخشیدیم.

     پس مدتی که از داغ فقدان پدر و مادر کاسته شد، برای ازدواج برنامه ریزی کردیم، ابتدا من ازدواج کردم و
خانه ای جداگانه تدارک دیدم، اما ارتباط ما سه برادر همچنان محکم و پا برجا بود. ما سه برادر یک روح بودیم در سه بدن و هنوز هم این شیوه ی برادری، را ادامه می دهیم. شیوه زندگی ما سه برادر الگو و نمونه است نمونه ای که مشابه آن به ندرت دیده می شود.

     علی پس از مدتی اندوخته خود افزود و برای ادامه تحصیل راهی آلمان شد در آنجا ازدواج کرد که ثمره آن یک دختر و یک پسر است.

     اما کریم حاضر نشد ازدواج کند و همچنان به رونق مغازه ها می اندیشد اکنون کمر به عقب می گردم و دنبال فعالیت های اقصادی را بازگو می کنیم، در همان زمان که مغازه خیابان منوچهری افتتاح شد،کم کم مغازه خیابان قزوین را جمع کردیم و در مغازه جدید متمرکز شدیم و به فکر واردات مواد غذایی افتادیم خود این فکر ناشی از
جرقه ای بود که در یکی از مسافرتهایم به جنوب ایران در مغزم وارد شد. تا کی به جزیی فروشی مشغول باشم؟ چرا یک قدم بلندتر برنداریم، مگر کسانی که نمایندگی های بزرگ را دارند، چه مشخصاتی دارند که ما نداریم؟

     ابتدا توزیع کنسرو را شروع کردیم، بازایابی کردیم، قوطی های کنسرو را در یک کیف جا داده و از این مغازه به آن مغازه می رفتم تا این که مهارت و استادی در این مورد را پیدا کردم.

     پس از مدتی به فکر افتادم مجوز بگیرم و از کشورهای خارج مثلاً از لهستان یا لبنان کره وارد کنیم. تلاش و کوشش فراوان کردیم و هرگز فراموش نمی کنم اول پارتی کره که حدود ۵ تن بود یک سال و نیم طول کشید تا به فروش برسانیم. چون در آن زمان مردم هنوز عادت نداشتند از کره تمیز و بسته بندی شده استفاده نمایند.

     با این وجود با پشتکار هرچه بیشتر به کار خود ادامه دادیم، کم کم کار ما رونق بیشتری پیدا کرد، در یک خانه نزدیک مغازه اطاقی را به عنوان دفتر کار تهیه کردیم، فعالیت خود را افزایش دادیم، درآمد مناسبی هم پیدا کردیم.

     تازه دریافته بودیم که دارای استعداد مدیریت داریم یا به عبارت دیگر به طور ذاتی مدیر هستیم، زیرا تاآن زمان در هرکاری که وارد شده بودیم موفقیت با ما بود.

     اتفاقاً یکی از شخصیت های برجسته بین المللی می گوید : مردم سه دسته اند عده ای ذاتاً مدیر متولد می شوند، و این مدیریت کاری به میزان سواد و تحصیلاتشان ندارد.

     عده ای استعداد مدیریت دارند و در صورت آموزش و تلاش می توانند مدیران خوبی باشند. عده ای هم نه مدیر آفریده شده اند و نه استعداد مدیریت دارند و در صورت آموزش دیگران هم نمی توانند مدیر شوند.

     ما سه برادر از دسته اول بوده ایم، دلیل آن هم فعالیت های گذشته و هم فعالیت های بعدی بود که الان به شرح آن می پردازیم.

     در فعالیت های ما چون کنسرو توزیع می کردیم و از خارج کره وارد می کردیم که بسته بندی شده و کاملاً بهداشتی بود تعدادی مشتری خارجی در سیستم، در آن موقع از کشورهای مختلف مخصوصاً از ایالات متحده آمریکا تعدادی زیادی در تهران در شرکت ها و سازمان های مختلف فعالیت داشتند، از جمله مشتریان ما کارمندان و مسوولان شرکت ویلیام برادرز «William BnaThevs» بود، مدت ها از ما کنسرو و کره می خریدند.

     یک روز رئیس شرکت تلفن کرد و از من در دفتر کارش دعوت کرد من تعجب کردم که رئیس شرکت با من چکار دارد؟ اما به هر حال سر ساعت خود را در دفتر رئیس شرکت رساندم. پس از سلام و احوالپرسی گفت «دولت ایران اعلام کرده است که می خواهد از آغاجاری به بندرگناوه برای نفت لوله کشی کند، اما حق تقدم را به شرکت های ایرانی داده است شما که یک شرکت ایرانی هستید در مناقصه شرکت کنید، اگر برنده شدید، شرکت ما برای شما
لوله کشی را انجام می دهد و ۱۵% سودی که به ما تعلق می گیرد به شما نمی پردازیم.»

     من از او فرصت خواستم و پس از این که از دفتر او خارج شدم فوری بلیط هواپیما تهیه کردم، خود را به آغاجاری  رساندم، به تحقیق پرداختم، اتفاقاً یکی از دوستان که در این زمینه اطلاعاتی داشت مرا تشویق کرد که حتماً در این معامله شرکت کنم و یکی از دارایی این بود که شرکت «ویلیام برادرز» شرکت خوشنامی است.

     پس از چند روز به رئیس شرکت آمادگی خود را اعلام کردم. در مناقصه شرکت کردم و برنده شدم و این حادثه بزرگ و سرنوشت ساز در سال ۱۳۴۲ اتفاق افتاد.

     دستمزد اجرای این پروژه هفتاد میلیون تومان بود. به هر حال قراردادها را امضاء کردیم، و مقرر گردید فقط ماهی یک بار به آغاجاری بروم و اسناد آماده شده توسط شرکت «ویلیام برادرز» را امضاء کنم.

     ضمناً سعی کردیم یکی از دوستانم را که به زبان انگلیسی آشنا بود به عنوان «مدیریت کمپ ایرانیان» به کار بگمارم، پس مدتی متوجه شدم دوست من در این کار ناموفق بوده به طوری که سروصدای همه بلند شده بود چندین بار آن ها را مصالحه و سازش دادم اما سودی نداشت لذا تصمیم گرفتم، خودم شخصاً مدیریت کمپ ایرانیان را به عهده بگیرم. از برادرم کریم خواهش کردم که امور شرکت را در تهران به عهده بگیرد، مغازه به یکی از شاگردان بسپارد و خودش در دفتر شرکت مستقر گردد، ابتدا زیر بار نمی رفت اما پس از کمی گفتگو رضایت داد به شرطی که از دور نظارت مغازه را هم به عهده بگیرد.

     باری من رخت سفر بستم و در آغاجاری سکنی گزیدم و عملاً وارد امور پیمانکاری شدم، در ابتدا کوچک ترین اطلاعی نداشتم، اما خوشبختانه مانند سایر کارها پس از مدت کوتاهی به فوت و فن امور آگاهی یافتم، کمپ ایرانیان را هم به خوبی اداره کردم به طوری که یک روز رئیس کمپ آمریکایی ها نزد من آمد و گفت مدیر داخلی کمپ ما یک نفر انگلیسی است، قرار است یکی دو ماه برای دیدار زن و فرزندش مرخصی بگیرد و به انگلستان برود می خواستم تقاضا کنم در این مدت مدیر داخلی کمپ آمریکایی ها را به عهده بگیرد.

     من گفتم : ممکن است افراد تحت فرمان شما نظم و انضباط خشکی که من حاکم کرده ام نپذیرند و مشکل ایجاد شود. پاسخ داد من دستور می دهم دقیقاً دستورات شما را اجرا کنند حتی، مثلاً، اگر ورود مرا هم به کمپ ندهید قبول نمایم.

     باری سرپرستی کمپ آمریکایی ها را هم به عهده گرفتم زیرا اصرار او زیاد بود. رفتار و اعمال مدیریت من چنان بود که همه از رفتارم اظهار رضایت می کردند و اصولاً فراموش کردند من به طور موقت سرپرستی کمپ را به عهده گرفته ام. ضمناً از سرپرست انگلیس خبری نشد.

     از طرفی چون کمپ ایرانیان چون پمپ بنزین نداشت مقرر شد وسایل نقلیه مربوط به کمپ ایرانیان از پمپ بنزین آمریکایی ها در مقابل دریافت رسید استفاده نمایند.

     روزی که برنامه لوله کشی پایان پذیرفت، رئیس کمپ آمریکایی ها به نام آقای چارلی، مرا دعوت کرد، از همکاری من با کمپ آمریکایی ها تشکر کرد و رسیدهای بنزین را که در سه عدد پیت حلبی نگهداری کرده بود نشان داد، من تصور کردم که باید پول بنزین ها را که حدود ۱۵۰ هزار تومان می شد بپردازم، داشتم آماده می شدم که بدهی خود را پرداخت نمایم که دستور داد مقدار کمی بنزین بیاورند، در خارج از محوطه کمپ در مقابل چشمان خیره شده من همه آن ها را آتش زد و گفت : «لازم نیست پولی بپردازی، همه این ها را به عنوان پاداش همکاری ما با خود قبول کن.»

     چارلی گفت : همزمان که از تو خواهش کردم کمپ آمریکایی ها را اداره کنی مدیر انگلیس کمپ را اخراج کرده بودم. وقتی چارلی مرا به این گونه تشویق کرد به وجه آمدم و با خود گفتم : واقعاً اگر به ایرانی میدان بدهند و اگر ایرانی را مورد تشویق قرار دهند، و اگر ایرانی اراده کند می تواند مشکلات را از میان بردارد و برتری خود را در سطح بین المللی نشان دهد.

ôôôôôôô

     پس از پایان گرفتن برنامه ها در جنوب، شرکت «برادران ویلیام» با اصرار از من خواست که در پروژه ای که
می خواستند در لیپی اجرا کنند با ایشان همکاری کنم، من ضمن قدردانی از حسن نیت ایشان، برنامه ای جدید را نپذیرفتم به خودم گفتم، من ایرانی هستم و باید برای پیشرفت و آبادانی کشور خودم وکمک به هموطنان خودم تلاش کنم.

     من در زمانی که با خارجیان کار می کردم، موفق شدم به آن ها ثابت کنم، ایرانیان دارای توان مدیریت بالایی هستند و این دوره یکی از افتخارآمیزترین دوران زندگی من است.

     به تهران برگشتم، در حالی که مورد استقبال کریم و سایر آشنایان قرار گرفتم آن نیز از پیشرفت های بدست آمده در پوست نمی گنجیدند.

     باری به اتفاق برادرانم کریم و علی به فعالیت های خود ادامه دادیم، علی در آلمان به موفقیت های بالایی دست یافته بود ولی ما هیچگاه او را فراموش نکردیم و او را در سود فعالیت ها سهیم کردیم.

۲ – علی مردانی کوچکترین برادرهاست، او می گوید : اگر کربلایی علی ناپدری ما در تهران زندگی نمی کرد، اگر از مادرم پس از درگذشت پدرم خواستگاری نمی کرد، اگر در تربیت ما نمی کوشید؟ واقعاً چه سرنوشتی در انتظار ما سه برادر بود اگر در تبریز یتیم و بی سرپرست می ماندیم، شاگرد قهوچی می شدیم، شاگرد راننده می شدیم.

     در حقیقت یک انسان ثروتمند «کربلایی علی» با نیک اندیشی و خیرخواهی سرنوشت ما را تغییرداد. این بنیان گذار پیشرفت های ما شد.

     ما هرگز حق پدری او را از یاد نخواهیم برد درست است که او از دنیا رفته اما او را بین خود حس می کنیم،
محبت های او را فراموش نمی کنیم. سالروز درگذشت او را گرامی می داریم و برای او خیرات می فرستیم و دعا می کنیم که خداوند روح او را قرین رحمت واسعه خود قرار دهد.

     مادر ما نیز در حق ما زحمات زیادی کشید، من شدیداً وابسته به مادر بودم زیرا برادرانم بزرگ بودند و تا حدودی وارد اجتماع شده بودند ولی من تنها و تنها فقط به مادرم می اندیشیدم.

     من درزمان درگذشت مادرم حدود ۱۶ سال داشتم. من با حمایت برادرانم با توجه به این که به کارهای هنری بخصوص هنر نقاشی علاقه مند بودم، تنهایی خود را با هنر جبران می کردم شایسته است از استادان عالیقدر خودم جناب آقای شیخ و جناب آقای تجویدی ذکر خیری بنمایم. من توانستم در همان دوران جوانی با نقاش های بزرگی همچون آقای کاتوزیان، آقای صادق پور و آقای رحیمی که قبل از من فارغ التحصیل شده بودند رقابت کنم.

     هنوز فارغ التحصیل نشده بودم که تابلوهای نقاشی خود را در فروشگاه حیدریان – در خیابان منوچهری – نمایش گذاشتم که در حداقل زمان با قیمت بالا سرِدست می خریدند.

     در زمانی که هنوز مادرم زنده بود، منصور که شاگرد «عکاسی افشار» بود آشنا شدم به همین سبب توانستم در مغازه عکاسی آقای افشار به رنگ آمیزی عکس های سیاه و سفید بپردازم که در آن روزگار برای مردم تازگی فراوانی داشت آقای افشار هم در این زمینه به من کمک کردند، و فعالیت من مورد رضایت مشتریان آقای افشار قرار گرفت در همان زمان درآمد من از درآمد رئیس دولت وقت یعنی آقای دکتر محمد مصدق بیشتر بود، حقوق دکتر مصدق در آن زمان تنها ۲۰۰۰ تومان بود و به همین دلیل روزنامه و بعضی از نمایندگان مجلس سر و صدا راه انداخته بودند، در حالی که من به ۵/۱ برابر ایشان درآمد داشتم.

     من به کمک همین درآمدها به یاری برادرانم شتافتم و توانستم خانه ای را در خیابان انقلاب پشت دبیرستان انوشیروان دادگر خریداری کنیم.

     وقتی به استعداد خود در زمینه هنرعکاسی بخصوص رنگ آمیزی پی بردم، تصمیم گرفتم به راز و رمز کارت
پستال های رنگی که از خارج وارد می شود پی ببرم، پس ازمدتی تحقیق و تجسس راز کار را دریافتم و برآن شدم که برای پیدا کردن مهارت های بلندم عازم کشورهای مترقی مثلاً آلمان شوم.

     اما خروج از کشور به معافیت سربازی یا برگه پایان خدمت نیاز داشت به هر حال به سربازی رفتم با درجه گروهبانی  چون دیپلمه بودم – انجام وظیفه کردم اما در پادگان ۵۰۱ دژبانی جمشیدآباد هم توانستم هنر خود را عرضه نمایم. لذا در مراسم گوناگون مخصوصاً در جشن هایی که در سالن پذیرایی پادگان فعالیت های مختلف برگزار می شد
عکس های جالبی می گرفتم که طرفداران و خریداران زیادی داشت.

     فعالیت هنری من مورد توجه فرمانده پادگان قرار گرفت و مورد تشویق قرار می گرفتم حاصل دروه سربازی من جز همین تشویق های مداوم درباره هنر عکاسی خبر دیگری نبود. در دوره سربازی از دوستانم یک سرگردان بالاتر بودم.

     پس از دریافت برگه خاتمه خدمت با مدارک مورد نیاز آن را به اداره گذرنامه و سفارت آلمان سپردم و پس از یک ماه عازم آلمان شدم. در سال ۱۳۴۰ با بدرقه برادرانم با اتوبوس از خیابان استانبول به طرف ترکیه و کشتی از بندر حیدرپاشا به بخش اروپایی ترکیه رسیدیم، اندکی زبان ترکی می دانستم، خودم را به سالن راه آهن رساند، بلیط گرفتم و فردای آن روز با قطار عازم مونیخ شدم.

     سرگذشت در هر روز من چه دوران سربازی، و چه پس از آن بخصوص از وقتی سوار اتوبوس تی بی تی شدم تا وقتی به آلمان رسیدم، بخصوص تنهایی و غربت تا روزی که در دانشگاه ثبت نام کردم، یک کتاب خواهد شد.

     مثلاً وقتی از قطار پیاده شدم در ایستگاه مونیخ با سالنی مملو از جمعیت روبرو شدم عده زیادی به استقبال مسافران آمده بودند، همه دوست و آشنا و رفیق داشتند غیر از من یکمرتبه ترس بر من مستولی شد، من بودم و یک چمدان و یک دنیا غریبه، هیچکس را نمی شناختم، غم غربت وجودم را فرا گرفت زیر این آلمان نیلگون فقط خدا را داشتم، به جستجوی فراوان پرداختم بهرجایگاه می کردم غربت، غربت، غربت در اعماق ذهنم کاویدم فقط یک نام «منوچهر بخش پور» به ذهنم آمد که باید او را پیدا کنم او قبلاً در چهار راه گمرک تهران در عکاسی مایاک «روتوش کار» بود. فقط می دانستم که در شهر کلن کار می کند و هیچ.

     خودم را به یکی از باجه های فروش بلیط رساندم و چون زبان آلمانی نمی دانستم فقط گفتم «کلن» او یک بلیط صادر کرد. کلن شهر شلوغ و پر رفت و آمدی بود، آدم ها به سردی از کنار یکدیگر می گذشتند، لبخندی در کار نبود، من در میان این همه آدم چگونه می دانستم منوچهربخش پور را پیدا کنم؟ چاره ای نداشتم که ابتدا به یک مسافرخانه بروم و جایی را برای استراحت پیدا کنم تاکسی سوار شدم و گفتم «هتل»، او پس از طی مسافت زیادی و عبور از رودخانه ای مرا در مقابل یک مسافرخانه محقر پیاده کرد، در مسافرخانه با انگلیس دست و پا شکسته ای اطاقی را کرایه کردم و به استراحت پرداختم، حدود یک ماه در این مسافرخانه ماندم اما همواره سرگردان بودم.

     بعدها فهمیدم نام آن رودخانه «راین» و پلی که از آن عبور کرد «پل سِوِرینگ» عصرها، غروب غم انگیز را تماشا
می کردم و افکار عجیب و غریبی که از تنهایی سرچشمه می گرفت وجود مرا در هم می ریخت اگر جان و روح ما با خدا آشنا شده بود بدون شک مانند ده ها نفر که خود را از این راه نجات داده بودند من هم خودم را در دل امواج رودخانه رها می کردم و آزاد می شدم.

     در یک بعدازظهر شنبه که آسمان آبی و هوای آفتابی امواج آرام رودخانه را می دیدم و برکنار ساحل روی یک نیمکت نشسته و به آینده مبهم خود می اندیشیدم، احساس کردم که دو مرد جوان از پشت سر من به دنبال هم می دوند و سر و صدا می کنند، شوخی می کنند، می خندند، به محض این که یکی از آن ها از پشت سر من عبور می کرد در کنار او قرار گرفتم، به طوری که هر دو به زمین خوردیم، شروع کرد به آلمانی صحبت کردن و بد و بیراه گفتن، که در پاسخ گفتم «اگر مردی به فارسی صحبت کن تا جواب ترا بدهم»

     هر دو لبخند زدیم، من که مدت ها بود طعم تلخ غربت را تجربه می کردم، شروع کردم هق هق گریه کردن، آن ها در کنارم نشستند و من سرگذشت خودم را برای آن ها گفتم با فولکس واگن قورباغه ای آن ها به مسافرخانه به اطاق من آمدند، و مرا با خود به آن سوی رودخانه به شهرکلن بردند، من به وسیله آن ها فهمیدم که تاکنون در یک روستای نسبتاً دور از شهر زندگی می کردم.

     حدود یک ماه در خوابگاه کنار ایشان – تقریباً به طور مخفیانه، زندگی می کردم، چون دانشجو نبودم، در حقیقت نمی توانستم طبق مقررات دانشگاه در خوابگاه زندگی کنم در این مدت مدارک خود را بوسیله یکی از دو ایرانی به نام جمشید قهرمانی آماده کردم او مدارک مرا به مسوولان ثبت نام سپرد و یک کارت دانشجویی برای من آورد.

     با این کارت که به نام من صادر شده بود شخصیت دیگری پیدا کردم، دانشجوشده بودم، اطاق شخصی به من دادند و خیلی از شب ها از جمله هزینه های اتوبوس، قطار، سینما و تئاتر نصف قیمت بود.

     من از شادی در پوست نمی گنجیدم، در واقع برگه آزادی خود را دریافت کردم. در ابتدا، از من نمونه کار خواستند، من عکس هایی که از ایران گرفته بودم و همه آن ها سیاه و سفید بود جمع آوری کردم، این عکس ها شامل رعد، برق، غروب آفتاب، از مردم ایران، خیابان های تهران و …. که هر یک دهها خاطره را در ذهن زنده می کرد، و با خود برداشتم و تای آن ها که با عشق وطن آمیخته بود به «پروفسور هوسمان» نشان دادم.

     پرسید : آیا همه این عکس ها را خودت گرفته ای؟ گفتم : بلی، گفت پس چرا به اینجا آمده ای؟ منظورش این بود که تو در عکس برداری کامل شده ای نیازی به ادامه تحصیل نداری.

     گفتم : «می خواهم غروب آفتاب در سرزمین ایران را هم رنگی به بینم.» باری چهار سال طول کشید تا در رشته عکاسی، گرافیک و لیتوگرافی در دانشکده هنرهای زیبای کلن مدرک فراغت از تحصیل را دریافت کردم. و این حداقل زمان بود.     توانستم در کوتاهترین زمان ممکن فراغ تحصیل شدم. و این در سال ۱۹۶۷ بود.

     چند سال هم به استخدام یکی از روزنامه های آلمانی درآمدم، اما چون طبق قانون آلمان برگه اقامت خارجیان را تمدید نمی کردند، ناچار شدم در دانشکده دیگری در رشته کشاورزی ثبت نام کنم و پس از پایان گرفتن دوره برای تحقیق به یکی از مراکز تولید مواد غذایی در برلین رفتم، در آنجا مشغول کار شدم و پس از مدتی با یک دختر آلمانی ازدواج کردم که حاصل آن یک دختر که فارغ التحصیل، در رشته عکاسی و گرافیک است، و یک پسر دوازده ساله است.

     پس از چند سال به اصرار و دعوت برادرانم و موافقت خانواده به ایران آمدم. برادرانم مسوولیت اداره کارخانه «کره البرز» را به من سپردند، دفتر شرکت در خیابان منوچهری بود که بر اثر ساعی برادرانم به یک شرکت بازرگانی معتبر شناخته شده بود، توسط کریم اداره می شد. غلامرضا به دنبال اجرای امور به کارهای بزرگ بود.

     بسته بندی و پخش کره البرز، بازاریابی و پخش پنیرهای پیتزا، اداره نمایندگی عسل وارداتی استرالیا و … و هر روز یک کامیون «لیوان دسته دار عسل» پخش می کردیم فشار زیاد کار و فعالیت از یک سو و جو سیاسی حاکم بر جامعه موجب شد که همسر و دو فرزندم به آلمان بروند و من هم به اتفاق برادرانم علیرضا و کریم به طور مشترک وظیفه بسیار مهمی را که تعهد کرده ایم به انجام برسانیم. وظیفه ملی و انسانی، وظیفه ای برای بالا بردن سطح فرهنگ مردم، وظیفه ای که در صورت گسترش دیگر هیچ فرد بی سوادی در کشور باقی نخواهد بود وظیفه ای که بسیاری آن را مقدس و فریضه شمرده اند وظیفه مدرس سازی.

     اما چرا مدرسه سازی؟ ابتدا فکر کردیم برای مردم ایران که وجود ما از وجود آن ها نشأت گرفته، بیمارستان بسازیم، دست به تحقیق زدیم، مشورت کردیم، به این نتیجه رسیدیم که چون، هیچ کدام پزشک نیستیم، ساختن بیمارستان از نظر فنی در توان ما نیست، لذا به فکر افتادیم که در امور خیریه دیگری شرکت کنیم، پس از بررسی فراوان دریافتیم اساس تمام بدبختی های جامعه فقر فرهنگی است اگر ملتی از نظر فرهنگی غنی باشند، می توانند با تمام مفاسد مبارزه کنند، لذا نهضت مدرسه سازی را آغاز کردیم.

     آری به سوی مدرسه سازی روی آوردیم تا با تربیت فرزندان این مرز و بوم زندان های رونق و بسته شوند، مفاسد از جامعه ما رخت بربندد، پاکی، راستی، صداقت، ایثار، گذشت، فرزانگی، فرهیختگی، دانش و کمالات اخلاقی در جامعه ریشه بدواند، روشنایی وارد شود و سیاهی و تاریکی ناپدید گردد، مهر و صفا وارد شود و دشمنی و کینه محو و نابود شود.

     در امر مدرسه سازی کارها را تقسیم کردیم، وظیفه من کلنگ زدن مدارس برای شروع کار سرکشی به مدارس، تأمین مصالح ساختمانی، دائم از این شهر به آن شهر رفتن جهت نظارت برامور بوده است. به قدری در این امور سرگرم شدم که فرصت دیدار زن و فرزند خود را که ساکن آلمان هستند را از دست داده ام، همین انتقال به کار مدرسه سازی به صورت یک کار بسیار مهم که قداست و شکوه به همراه دارد برای من تجلی کرده است به طوری که اگر ساعتی از آن غافل بمانم، غم و اندوه وجود مرا فرا می گیرد اکنون وضع روحی من چنان است که اگر قرار شود، روزی خدای ناخواسته فعالیت مدرسه سازی را کنار بگذارم از غصه دق خواهم کرد.

     بعداً آمار واحدهای آموزش که ساخته اعلام خواهیم کرد، اما در نظر داریم با لطف الهی و در صورتی که توانایی مادی ما کاهش پیدا نکند این راه را ادامه دهیم یعنی مدارس بسیاری را برای فرزندان این سرزمین خوش استعداد بسازیم.

     من خاطرات بسیار شیرینی در امر مدرسه سازی دارم. از جمله در روز افتتاح مدرسه ای که «عقرب تپه» تبریز ساختیم، دختر دانش آموزی شعر زیبایی را خواند، در این شعر ابیات ساده و زیبایی به کار برده بود، در شعر خود با عزت از مادر من یاد کرده بود، مادری که بسیار با او مأنوس بودم و در واقع پس از درگذشت پدرم همه چیز من بود در ضمن ستایش او از مادر من، بغض گلویم را گرفته بود، قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد و جای او را خالی
می کردم پس از صحبت این دانش آموز خوش استعداد و خوش بیان نتوانستم صحبت کنم گویی توان سخن گفتن از من سلب شده بود.

     چندی پیش برحسب تصادف گذارم به حوالی روستای مهربان، واقع در سی کیلومتری سراب اُفتاد با خود گفتم سری به مدرسه شبانه روزی که آنجا ساخته ایم بزنم. وقتی به آنجا رسیدم ساعت ۵/۱۲ صبح بود، دانش آموزان مشغول خوردن ناهار بودند، تمام این دانش آموزان از روستاهای اطراف آمده بودند، همه با لباس های مرتب و همرنگ، بسیار و تمیز و مرتب، کلاس ها روشن، بزرگ و با صفا، خوابگاه لطیف و پاکیزه، تخت خواب ها منظم و در یک امتداد چیده شده بود. رضایت خاطر، شادی، سپاسمندی از چشمان همه آن ها می نزاوید و برق مهر و محبت از وجود آن ها پدیدار بود، رو به آسمان کردم و گفتم «خدایا فقط تو را سپاس می گویم»، «خدایا شکرت» این تو بودی که لطف کردی این کار هم به دست ما سه برادر به انجام برسد و صدها کودک روستایی در این فضای پاک، وسیع،
دوست داشتنی به کسب علم و دانش و اخلاق و فضیلت بپردازند. من نمی توانم لذت این لحظات را برای کسی با قلم بنویسم یا با زبان توصیف کنم. من در این واحد آموزشی با حدود سیصد نفر از فرزندان دیدار کردم، من همه آن کودکان روستایی را فرزندان خود می دانم.

     این ها در آینده ای نه چندان دور به دانشگاه خواهند رفت به درجات عالی علم و اخلاقی خواهند رسید، فرهنگ به نقاط دور و نزدیک این آب و خاک اشاعه خواهند داد در جای جای مناطق این مرز و بوم تخم فضلیت خواهند کاشت و میوه ها و ثمرات این درختان را همگان خواهند چشید، پس چرا دلتنگ باشم که فرزندانم در آلمان و هزاران کیلومتر با من فاصله دارد؟ این بچه ها همه فرزندان من هستند.

 

ôôôôôôô

     کریم عهده دار امور بازرگانی بود، من هم پیمانکار بودم و به امور پیمانی رسیدگی می کردم پس از لوله کشی نفت از آغاجاری به بندر گناوه و کسب تجربیات فراوان، مسوولیت کار دیگری به عهده گرفتیم که عبارت بود از ساختن منابع نفتی در جزیره خارک، و نیز تبدیل بخشی از اسکله «L» به اسکله «T» پیمانکار اجرای این پروژه شرکت ما بود. و شرکت «ویلیام برادرز» هم با داشتن متخصصین سطح بالا با ما همکاری می کرد و عملیات اصلی را آن شرکت انجام می داد و ما هم طبق همان قرارداد قبلی تنها ۱۵% از سود را دریافت می کردیم. پس از آن مسوولیت نصب پالایشگاه پان امریکن در جزیره خارک را به عهده گرفتیم اجرای این پروژه ها ۴ سال طول کشید، من در سال ۱۳۴۵ به تهران بازگشتم.

 

     در طول این مدت، به امور فنی پیمانکاری در مسایل نفتی اشراف پیدا کرده بودیم اموری که با رشته تحصیل من ارتباط چندانی نداشت، از این پس فکر کردم دست به کارهایی بزنم که با رشته من که فارغ التحصیل برق و مکانیک در دانشگاه تهران می باشم، متناسب داشته باشد.

     از «شرکت اَهم» که فعالیت آن نصب و راه اندازی آسانسور و پله برقی و نگهداری آن بود، تأسیس کردم و بخصوص به فکر افتادم که واحدهای تولیدی از قبیل کارخانه ی برای ساخت تجهیزات آشپزخانه های صنعتی، سردخانه، ماشین های یخ سازی، ماشین های ظرف شویی را احداث نمایم.

     پس از مشورت های فراوان با توکل به خدا، تصمیم گرفتم با احتیاط که لازمه هرکار مهم و بزرگ است، حرکت کنم.

     همواره سعی می کردیم تصمیمات خود را ابتدا در بخش کوچکی به اجرا درآورم و سپس در صورت موفقیت آن را توسعه دهم.

     لذا ابتدا بخشی از یک گاراژ در سپه غربی اجاره و به مدت سه ماه در آن تجربه کردم پس از این که تجربیات موفقیت آمیز خود را دیدم زمینی به وسعت سه هزار متر مربع را در جاده کرج خریداری و کارخانه تجهیزات آشپزخانه صنعتی را به مساحت سه هزار مترمربع در آن بنا کردیم. نام شرکت تولیدی ما «میراکو بود».

 

همیشه بر این باور بودم که مایه کار در نهایت استحکام، زیبایی و ارزان تمام شود لذا تولیدات خود را ۲۰ تا ۲۵ درصد گرانتر از کارهای مشابه به فروش می‌رساندیم و این به دلیل «مرغوبیت» کالای ما بود.

چرا مردم از کالای ما استقبال کردند و توانستیم در اندک مدتی از کارخانه‌هایی که سابقه بیشتر حتی بیست ساله داشتند جلو بزنیم، برای اینکه جنس مرغوب عضه می‌کردیم.

با فعالیت خود را تنها با ۸ نفر شروع کردیم و قدم به قدم جلو رفتیم تا در سال ۱۳۷۱ تعداد کارگران ما به ۷۰ نفر رسید، در این زمان به دلیل ناهماهنگی‌های اقتصادی و مشکلاتی که در امور به وسیله اداره‌ها ایجاد می‌شد تعطیلی کارخانه بر ما تحمیل شد.

در سال ۱۳۵۷ شروع شرکت «جنرال لیف» را به ثبت رساندیم و فعالیت‌های زیادی انجام دادیم هدف ما ساختن آسانسور بود. در ۱۰ کیلومتری شهر ساوه زمینی در شهرک صنعتی کاوه خریداری کردیم، ساختمان بزرگی در آن احداث کردیم.

هدف ما این بود که در سه رشته کار ایجاد کنیم. سه شته عبارت بود از ساخت و تولید پله‌های برقی، ساخت آسانسور، ساخت و تولید تجهیزات آشپزخانه‌های صنعتی در سطح بسیار وسیع، تولید دستگاه‌های تهویه مطبوع، اما قدمهای آخر را برداشتیم که ضرورت انقلاب آن را متوقف ساخت.

وقتی دیدیم تامین مواد غذایی مردم از نظر برنامه‌ریزان آن دوران در اولویت قرار دارد، شرکت مواد غذایی خود را که مدیریت آن را مدتها برعهده کریم بود توسعه و گسترش دادیم، آن شرکت را با همکاری علی فعال‌تر کردیم، تخصص علی هم در همین زمینه بود، زیرا در آن زمان مدتها در مراکز تولید مواد غذایی کار کرده بود لذا سود سرشاری از این بابت عاید ما شد. اما از سوی دیگر تولیدات صنعتی متوقف شد.

حدود سالهای (۶۷ – ۶۶) وزارت صنایع اخطار کرد باید کارخانه شهرک صنعتی کاوه را فعال کنید در غیر اینصورت مصادره خواهد شد. ما تنها یک راه داشتیم و آن رشته دیگری غیر از رشته‌های فنی مورد نظر خود را انتخاب کنبم زیرا رشته‌های فوق، بودجه کلانی را طلب می‌کرد.

اما هر رشته‌ای را انتخاب کردیم، موافقت نکردند، به فکر افتادیم، پیشنهادی را که در سال ۱۳۵۴ به رژیم قبل داده بودیم و پرونده آن هنوز بسته نشده‌ بود، دنبال کنیم، در آن سال پشنهاد تأسیس کارخانه‌ی مته‌سازی را داده بودیم در آن سال‌ها در نظر داشتیم مته‌های فولادی را تولید کنیم،که بالاخره به تصویب رسید.

ما هم به نیت تأسیس کارخانه‌ی مته‌سازی، وسائل مورد نیاز آن را از آلمان خریداری کردیم که حدود ۵/۱۵ میلیون مارک هزینه آن شد، وسائل را در محل کارخانه کاوه مستقر کردیم، اما پس از راه‌اندازی و خرید مواد اولیه به حدود ۲۵۰ میلیون تومان نیاز داشتیم، ابتدا بانک‌ها موافقت خود را برای پرداخت مبلغ فوق اعلام کردند، اما وقتی مرحله‌ی عملی پیش آمد، متأسفانه هیچ بانکی با ما همکاری نکرد و تاسیس کارخانه مته‌های فولادی دوباره راکد ماند.

مدتی در چنبره قوانین موجود گرفتار شدیم پس از آن تصمیم گرفتیم بدون دریافت وام کارخانه مته‌سازی را به کار اندازیم، اما اوضاع زمانه در سردی ناخواسته‌ای که بر ما استیلا پیدا کرده بود مانع از حرکتهای جدید شده بود.

ماشین‌آلات خریداری شده را به شرکت سرمایه‌گذاری توسعه عمران کرمان فروختیم و پول آنرا برای مدرسه‌سازی کنار گذاشتیم، این سرمایه قسمتی از سرمایه‌ای است که برای مدرسه‌سازی در نظر گرفته شد.

اندیشمندانی که این مطالب را می‌خوانند، شاید در ذهن خود بگویند ای کاش برادران مردانی، هر چه بیشتر در تأسیس واحدهای صنعتی و تولیدی می‌کوشیدند و از درآمد حاصل به امر مدرسه‌سازی هم می‌پرداختند، آری حق با شماست ما هم مایل بودیم تا آنجا که در توان داشتیم کارخانه تأسیس کنیم، افراد زیادی را به کار بگذاریم، موجبات آسایش و رفاه کارگران را در کنار کارخانه فراهم نمائیم، بنیه مالی زن و مرد کارگر خود را تقویت نمائیم، اما هزاران افسوس که جاده را انحاری صفت در مملکت ، این قدر دست‌انداز و شیب و فرازهای نامناسب دارد که هر عاشقی را از پا درمی‌آورد، سیستم غلط بانکی که تنها به سود سرشار برای خود می‌اندیشد، قوانین دست و پاگیر و فرسوده قانون کار و سازمان تأمین اجتماعی که به بهانه‌ راهی دفاع از حقوق کارگر، موجب می‌شود، سرمایه‌داران از سرمایه‌گذاری در تولید روی‌گردان شوند، سرمایه‌های خود را در بانکها نگهدارند تا به خارج از کشور انتقال دهند و یا در امور نامشروع به کار اندازند که ضربات هولناکی بر اقتصاد جامعه و نهایتاً حکومت می‌زند، که زمینه باید با دعوت از متخصصین بی‌نظیر و دانشور و دلسوز مورد سرویس قرار گیرد در این جا نمی‌توان به آن پرداخت.

اگر قرار شود روزی با آزادی کامل و ارائه دلایل و مدارک مسائل مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد من هم یکی از کسانی خواهم در این باره بطور ستدل و منطقی و با آوردن مدارک کافی حرفهای خود را خواهم زد.

باری مجبور شدیم از فعالیت‌های اقتصادی – صنفی را رها سازیم و مانند راهبه‌هایی که از دنیا بریده و به ‌آخرت پیوسته‌اند تمام تلاش خود را صرف ساخت و ساز مدرسه کنیم، برای نیازمندان مدرسه بسازیم که از هر کمک دیگری برای ایشان بهتر است، اگر به گرسته یک ماهی بدهیم فقط برای یک وعده شکم او را سیر کرده‌ایم، اما اگر به او ماهیگیری را یاد بدهیم برای تمام عمر و خانواده او را از    بی‌نیاز کرده‌ایم.

فکر کردیم واحدهای صنفی خود را با حداقل کارگر – پنذ شرکت اهم که با (۶- ۵) نفر کار می‌کند اداره کنیم تا به متهدات خود پای‌بند باشیم و به امر مدرسه‌سازی که از بنیادی‌ترین کارهای زمان ماست بپردازیم.

اما شیوه ما در مدرسه‌سازی

معتقد بوده‌ایم و معتقد هستیم باید برای مدرسه‌سازی از عالی‌ترین مصالح ساختمانی بهره گرفت، مدرسه را در بهترین ساخت، بیشترین هنر ذوق و سلیقه را در ساختمان مدرسه به کار برده و برای مدرسه محل وسیعی در نظر گرفت.

ساخت مدارس دخترانه را بر مدارس پسرانه ترجیح می‌دهیم، زیرا اگر زنان ما فرزانه و فرهیخته باشند می‌توانند فرزندان شایسته‌ای را برای آینده ایران تربیت کنند و ضمناً امام راحل فرمودند «از دامن زن مرد به معراج می‌رود»

از طرفی ما به مادر خود که زنی پارسا، با تقوی و عاقل و هوشیار بود و برای تربیت ما پس از پدر زحمات زیادی را تحمل کرده بود ولی در واقع پیشرفت خود را مدیون نیت صادق او می‌دانیم ارادت خاص داریم و به احترام ایشان، و صاحب نام مبارک ایشان حضرت زهرای اطهر نام مدارس دخترانه را با نام ایشان زینت داده‌ایم.

نام مدارس پسرانه را هم بعضاً به نام پدر خود محمد که همنام حضرت رسول اکرم بود زینت داده‌ایم.

اعضای خانواده ما شامل برادران و فرزندان زادگان همگی با عشق و علاقه فراوان به امر مدرسه‌سازی اعتقاد داریم.

ضمناً به نسبت اشاره کنم من و دو برادرم کریم و علی، حدود چهارده هزار فرزند داریم، در واقع تمام کسانی که در مدارس مردانی به تحصیل اشتغال دارند فرزندان ما به حساب می‌آیند. ما برای همه آنان آرزوی موفقیت و پیروزی داریم.

باری غلامرضا مردانی تصمیم قطعی گرفته بود تا حدود ۱۵۰ میلیارد تومان مدرسه بسازد اما تنها ۳۰ میلیارد تومان خرج مدرسه‌سازی کرده بود و تنها ۳۰ مدرسه ساخته بود که بعدازظهر روز ۱۸/۹/۸۵، بوسیله منشی و سه همدست جناینکار وی در دفتر کارش از پای درآمد، آنها به طمع پول این مرد بزرگ روزگار ما را به قتل رسانده بودند.

تمام حقوق این سایت برای © 2017 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی