سوخو ملینسکی

واسیلی سوخو ملینسکی در سپتامبر سال ۱۹۲۸ در حوالی پاولیش دیده به جهان گشود و تقریباٌ سراسر زندگی خود را در همان جا سپری کرد.

پدرش نجار دهکده بود و علاوه بر واسیلی دو پسر دیگر و یک دختر داشت که هر چهار نفر پیشه معلمی را برگزیدند. زندگی این خانواده به سختی اداره می شد و اتفاق می اُفتاد که گاهی در سُفره ی خود غذای کافی نداشته باشند.

وقتی واسیلی به سن پانزده سالگی رسید جهت ادامه ی تحصیل عازم گرمنچوک Kremenchug شد. چون چیزی در بساط خانواده نبود، مادرش با یک بسته غذای ساده او را بدرقه کرد.

سوخو ابتدا در رشته بهیاری مشغول تحصیل شد، اما پس از این که از سرد خانه محل تحصیل خود دیدن نمود از این حرفه دست کشید و به سوی معلمی روی آورد. در ابتدا شعر می سرود و برای مجله پایُونیز- مجله کودکان مسکو- (p oneer) می فرستاد. در هفده سالگی به زادگاه خود برگشت و به عنوان آموزگار مدرسه ابتدایی به تدریس پرداخت، اما آرام نبود و با مکاتبه توانست از دانش سرای تربیت معلم” پولت وا” فارغ التحصیل شود.

با آغاز جنگ جهانی دوم، در اولین فرصت، برای شرکت در جنگ عازم جبهه شد، روستای زادگاه او و مناطق اطراف همه جا، توسط مهاجمین فاشیست اشغال شده بود، همسر هجده ساله او به نام ورا(vera) در منطقه اشغالی به چریک های محلی کمک می کرد، ورا به دست نیرو های گشتا پو اسیر شد و در زندان نازی ها پسری به دنیا آورد.

یکی از افسران نازی پسر چند ماهه ی او را در مقابل دیدگان مادر گرفت و تهدید کرد اگر رهبر چریک ها را معرفی نکند، او را خواهد کُشت. ورا به افسران نازی پاسخ منفی داد، لذا کودک را کُشتند و مادر را هم به دار آویختند. این اندوه جانکاه تا آخر عمر با سوخو همراه بود و هیچ گاه از خاطرش محو نشد، به طوری که سوخو اندکی قبل از مرگش در وصیت نامه ی خود نوشت:” قلب من از دو چیز مالامال است، عشق و نفرت، عشق به کودکان و نفرت از خشونت و فاشیسم. قلب من تا واپسین لحظه ی حیات از خشم خواهد سوخت و در همین حال با همه وجود می خواهم تمام کودکان میهن خود را در آغوش خود بکشم و هرگز بر چهره ی شاداب هیچ یک از آن ها گرد رنج و اندوه نبینم، هر روز هر ساعت به جان می کوشم تا انسانیت یعنی توانایی احساس ضربان های پیچیده ی قلب و روح دیگران را در کودکان پرورش دهم.”

زمانی که این داستان غم انگیز در پاولیش اشغالی جریان داشت، سوخو ملینکی نیز در جبهه مسکو می جنگید و به شدت مجروح شد. ترکش های خمپاره در سینه او جا گرفت و تا آخر عمر با او بود. سوخو دور از جبهه در اودموریتا”udmurtia”، تحت درمان قرار گرفت و پس از مرخصی از بیمارستان، معلوم شد، که دیگر نمی تواند در جبهه جنگ حضور یابد و این در حالی بود که زادگاهش زیر چکمه اشغالگران بود، سوخو در همان شهری که تحت معالجه قرار گرفته بود در منطقه یوفا “ufa”، به عنوان مدیر یک مدرسه به فعالیت آموزشی پرداخت.

به محض این که اوکراین از چنگال دشمن آزاد شد، به زادگاهش بازگشت و مسوولیت اداره آموزش و پرورش منطقه را به عهده گرفت. وقتی پُست جدید به او واگذار شد که همه  چیز درهم و برهم بود، مدارس ویران شده بود، معلمان پراکنده شده بودند و کسانی هم که در محل، خدمت می کردند با کمبود وسایل رو به رو بودند از کتاب و کتابچه و وسایل کمک آموزشی خبری نبود، از همه دشوار تر کودکان یا بی سرپرست بودند و یا به دلیل مناظر هولناک جنگ روحیه مناسبی برای آموزش نداشتند، تجربه های تلخ جنگ آن ها را خشن، گستاخ، تند خو، عصبی و سرکش بار آورده بود.

در همین زمان نظریه تعلیم و تربیت سوخو یعنی” نظریه ی دفاع و حمایت از کودکان” شکل می گیرد. البته این نظریه در تاریخ تعلیم و تربیت بی سابقه نبوده، قبل از او در زمان جنگ های ناپلئون،      لوژی در صحنه ظاهر شد و با جدیت فعالیت های خود را در زمینه ی تعلیم و تربیت آغاز کرد.

پس از انقلاب     شوروی نیز ماکارنگو در بحران جنگ های داخلی، کمر همت بست و آموزش کودکان بی سرپرست را به عهده گرفت.

سوخو در پی جنگ جهانی دوم، مردانه وارد میدان شد و کسانی را که هیچ حامی، پناه و پشتیبانی نداشتند و متحمل رنج و درد و مصیبت زیادی بودند، در پناه گرفت و نقش منحصربه فرد و فوق العاده ای را بازی کرد. از همان دوران جوانی- ابتدای فعالیت معلمی- تا واپسین دمِ زندگی، همواره برای زدودن غم و اندوه از چهره ی کودکان تلاش می کرد و غصه و ناراحتی بچه ها برای او اصلاٌ قابل تحمل نبود.

از ابتدا تا انتهای کار معلمی، برای کودکان می نوشت. از همه ی معلمان می خواست به چشمان کودکان درست بنگرند، و در چهره آنان سعادت، کمال و فضیلت را جست و جو کنند، و این تجسس همراه با فکر و اندیشه همراه باشد، او با تمام وجود مهر و محبت خویش را نثار کودکان می کرد.

یک روز دختر بچه ی کوچولو با چشمان اشکبار نزد او می آید، طفلک تازه از وجود  پدر محروم شده بود بعضی از بچه های شیطون به او گفته بودند: دیگر پدر ندارد، سوخو او را گرم می پذیرد و به دختر خردسال می گوید، غصه نخور، من پدر تو هستم، برو، نگران نباش، به همه بگو: من پدر تو هستم، در این شرایط سوخو با درک روحیه این طفل معصوم، بهترین پاسخ را به او داده بود، و این در حالی بود که سوخو دارای همسر و دو فرزند بود.

سوخو در سال ۱۹۴۷ مقام اداری خود را کنار نهاد و سرپرستی مدرسه پاولیش را پذیرفت، زیرا می خواست در میان بچه ها باشد، دنیای بچه ها را نیز لمس کند و با آن ها ارتباط نزدیک تری داشته باشد. از زمانی که این سرپرستی را پذیرفت، یک دم آرام ننشست و آن چنان با پشت کار و همت بلند، فعالیت می کرد که موفق شد نام مدرسه پاولیش را در جهان بلند آوازه سازد.

سوخو هر روز ساعت ۵/۴ صبح از خواب بیدار می شد، و بلا فاصله در همان ساختمان کوچک که در مدرسه قرار داشت کار خود را شروع می کرد، وارد اطاق مدیریت می شد، برنامه خود را آماده می کرد و سپس مشغول نوشتن می شد، در همان جا از ابتدای صبح درباره ی بچه ها می نوشت و کتاب های خود را طرّاحی می کرد.

سر ساعت ۸ صبح، اطاق خود را ترک می کرد و به دیدن کودکان می شتافت، بیشتر وقت ها در مدرسه بود، حتی زمانی که به عضویت وابسته ی آکادمی تعلیم و تربیت در آمد، پس از بازگشت از مأموریت فوری خود را به میان بچه ها می رسانید.

با یکایک معلمان ارتباط برقرار می کرد، با هر یک نسبت به ذوق و علاقه و استعداد وی سخن می گفت و برای بالا بردن کیفیت آموزش می کوشید.

در تابستان با یکایک معلمان خداحافظی می کرد و آن ها را بدرقه می کرد، ولی خود در تمام مدت تابستان را در مدرسه می ماند. بر تعمیر کلاس ها، تغییر شکل فَضای آموزشی مدرسه به ویژه باغچه ها و درختان مدرسه نظارت می کرد.

سوخو همواره از ترکش هایی که از زمان جنگ بدنش را آزار می داد، رنج می بُرد اما هرگز از این بابت لب به سخن نگشود.

گاه دیده می شد که در اُطاق معلمان هنگامی که مشغول صحبت کردن و حل و بحث مسایل تربیتی با معلمان بود ناگهان رنگ صورتش تغییر می کرد، قلبش را با دست می فشرد، از جا بلند می شد، با عدم تعادل، به طرف اطاق کارش می رفت و پس از چند دقیقه باز می گشت و دوباره بحث خود را دنبال مینمود.

یکی از اموری که سوخو در جلسات ممنوع کرده بود، صحبت کردن در امور معیشتی بود، او بیست سال تمام با برنامه کار کرد. او همیشه محیط- های آموزشی را به گونه ای آماده می کرد که دانش آموزان شاد و با نشاط، کلاس ها و محیط مدرسه را پُر رونق نگه دارند. به کلاس ها سرکشی می کرد، دانش آموزان مورد تشویق و تقدیر قرار می داد، همراه ایشان به گردش می پرداخت و گاهی از میهمان زیادی که از راه های دور و نزدیک برای بازدید، به مدرسه می آمدند استقبال می کرد.

برنامه بازدید ها، از مهم ترین فعالیت های آموزشی سوخو بود، او به طور مؤثر گروه های متعددی را که به مدرسه می آمدند را تحت تأثیر قرار می داد، این گروه ها که شامل ۴۰ تا ۵۰ نفر بودند از مدارس و مؤسسات عالی و مراکز آموزشی، جهت بازدید از مدرسه پاولیش، کیلومتر ها راه را پشت سر می گذاشتند.

در یکی از اطاق ها دفتری برای اظهار نظر بازدید کنندگان گشوده شده بود، پاره ای از این اظهار نظر ها فقط سه نگرش در زیر می آمد:

۱)” من تنها یک روز را در این مدرسه فوق العاده و جالب توجه، گذراندم، اما در همین یک روز به اندازه ی چند ترم که یک دانشجو یرشته تعلیم و تربیت می آموزد، چیز یاد گرفتم”.

۲)” من قبلاٌ کتاب های سوخو را خوانده بودم، اما امروز با چشم خود تمام جاذبه های تعلیم و تربیت را دیدم، از این مدرسه بیشتر از انتظارم الهام گرفتم”

۳)” مدرسه پاولیش را باید در شمار دانشگاه ها به حساب آورد، به طور جدّی می گویم که هر کس به نوعی با بچه ها و تعلیم و تربیت سر و کار دارد، اما همگان با بیران انجام مدرسه با شگفتی زبان به تحسین و تمجید خواهد گشود”

*****

از قلم نیرومند و گهر بار و آمیخته با مهر و محبت سوخو، کتاب های ارزشمندی به یادگار مانده است، او ابتدا به تجزیه و تحلیل وظائف معلم و جنبه های گوناگون آموزش و پرورش و مراقبت از بچه ها پرداخته است.

او در آثار خود جنبه های گوناگون برخورد، آموزش و مراقبت از بچه ها را گام به گام مورد توجه قرار داده است. او حاصل تجربیات پُر بار خود را در سال ۱۹۶۹ تحت عنوان” مدرسه متوسطه پاولیش” منتشر کرد. کتاب دیگر او” قلب من از آن بچه هاست” او روش برخورد با کودکان خردسال و پس از آن نوجوانان و جوانان را مورد مطالعه قرار داده است، کتاب” تولد یک شهروند” که درباره نوجوانان بود یک ماه پس از مرگ وی در سال ۱۹۷۰ از زیر چاپ خارج شد.

سوخو می دانست که با مرگ فاصله چندانی ندارد، به همین دلیل همواره خود را آماده می کرد که از مرگ با آرامش و لبخند و به آرامی اسقبال کند.

چیزی که موجب مرگ زود رس او شد، همان ترکش های به جا مانده از دوران جنگ بود. او در نامه ای به یکی از دوستان نزدیکش می نویسد: اگر از حال و احوالم جویا باشی، بدان که به زودی دو ترکش فلزی- یادگار دوران جنگ- که نزدیک ترین فاصله را به رگ های قلبم دارد، مرا به ابدیت پیوند می دهد، باور کن، خود را آگاهانه به آن چه باید اتفاق بیفتد آماده کرده ام …….. نمی دانم چقدر دلم می خواهد در فرصتی که این دو فلز برایم باقی گذاشته اند، به آن چه دلم می خواهم دست یابم، نهایت تلاش خود را خواهم کرد، تا مهم ترین کار خود را به انجام برسانم، و آن تمام کردنِ کتاب های تربیتی ام می باشد.

نامه های آخرین روز های زندگی او به دوستان و مؤسسات، همگی حاکی از شجاعت روحی و اخلاقی اوست. سوخو، معلم انسان دوستی بود، که سرسختانه با اعتقاد می گوید: می دونید چگونه آدمی جاودانه می شود؟” آدمی در سایه کار و تلاش خویش و مردی که به آن ها عشق می ورزد و از ره گذر تجربه ی خود و از همه مهم تر از طریق بچه ها، جاودانه می شود”

سوخو بر این باور بود که” مرگ نزدیکان را نباید از بچه ها پنهان داشت” او می گوید:” از همان زمان که قلب بچه با مرگ عزیزی مواجه می شود، منظر نوینی از زندگی در برابر اوجان می گیرد …. کودک در کمال شگفتی و به ناگاه، ارزش راستین این واقعیت را که زنده است، احساس می کند، می بیند، کشف می کند، و از راه زندگی و کسب دانش آگاه می گردد.”

وقتی سوخو، چشم از جهان فرو بست بیشتر کسانی که او را می شناختند و توانایی داشتند از همه جا، گِرد آمدند تا با او وداع کنند.

برای آن که شاگردان کم سن و سال زیر دست و پای جمعیت عظیم لِه نشوند، شاگردان سال آخر( کلاس دهم) یک زنجیر انسانی درست کردند و بچه ها را در میان گرفتند که ازاین هجوم عظیم آسیبی نبینند.

در پیشاپیش جنازه ی سوخو، کودکان در حرکت بودند، سراسر جاده از باشگاه تا گورستان با گُل فرش شده بود. پسران و دختران خردسال در حالی که در صفوف فشرده جلوی معلمان خود در حرکت بودند، روی فرشی از گُل گام بر می داشتند. بدین ترتیب جنازه ی سوخو نیز در یک کلاس بزرگ در حرکت بود، او در کنار مدرسه و برای همیشه در مدرسه آرمیده است. آن خیابان بزرگ که در کنار مدرسه بود به نام او نامگذاری شده است.

پس از مرگ او سیل دیدار کنندگان پاولیش فرو کش نکرد، بلکه در حقیقت جمعیت زیاد تر از پیش شد. وقتی سوخو چشمان خود را از این جهان فرو بست، نیکو لو کوداک”ni kola Kodak” که هیجده سال هم کار نزدیک او بود، مدیریت مدرسه را در اختیار گرفت، از بازدید کنندگان استقبال می کرد.

همه معلمان اعتقاد داشتند که نیکو لو می تواند، مدرسه را درست همان طوری که منظور سوخو بود به پیش ببرد.

*****

در زیر به چند جمله از کلمات سوخو در تعلیم و تربیت اشاره می شود.

۱) بد ترین عذاب برای من، این است که مرد یا زنِ جوانی در زندگی من ظاهر شده باشد، اما هیچ نشانی از او بر قلب و روح من باقی نمانده باشد!

۲) اگر از دانش آموزی، در زندگی معلم، تصویری بی رنگ و چهره ای مبهم باقی مانده باشد، معنایش این است که معلم نتوانسته است چیزی به او بدهد، بدون تردید این غم انگیز ترین حاصل کار معلم است.

۳) تعلیم و تربیت نوعی باز آفرینی شگفت انگیز در روحیه و خلقیات انسان هاست.

۴) می پرسید، مهم ترین حادثه در زندگی چه بوده است؟ بدون ذره ای تردید، پاسخ می دهم” عشق به بچه ها”

۵) من شدیداٌ به این نکته اعتقاد دارم که: شخصیت هر کس بسته به تصویری است که از خوشبختی دارد.

۶) کودکی اساسی ترین دوره ی زندگی است، این دوره مقدمه ی فراهم آوردن امکانات برای زندگی بعدی نیست، بلکه برای خود زندگی واقعی و پر جنب و جوش و مستقل و یگانه است.

۷) در سیاره ی ما چیزی با شکوه تر و پیچیده تر از انسان نیست، هدف آموزش واقعی، تکامل همه جانبه ی فرد و کمال اخلاقی اوست. راه رسیدن به این هدف به اندازه ی خود انسان پیچیده است.

۸) از نظر آموزش، هر لحظه ای از زندگی و هر گوشه ای از زمین، بسیار مهم است و با هر فردی، در زمان شکل گیری شخصیت او- رو به رو می شوند، ولو به صورت گذرا، دارای اهمیت ویژه ای است.

۹) دنیای فکری و عاطفی بچه ها را نباید، در چهار چوب فعالیت های کلاسی محدود ساخت، اگر با تلاش فراوان تمام ذخیره ی فکری و عاطفی بچه ها را جذب درس کنیم، زندگی او را تحمل ناپذیر ساخته ایم. نباید آن ها را فقط به صورت” بچه مدرسه ای” دید، چرا که او بالا تر و مهم تر از هر چیز است، او دارای گسترده ی وسیع و دنیای شگفت آوری از نیاز ها، سلیقه ها، آرزو ها و علایق است.

۱۰) من به طور شدیدی اعتقاد دارم، فرآیند آموزشی یعنی: سازگاری زندگی فکری معلم و دانش آموز، وحدت آرمان ها، آرزو ها، علایق، افکار و تجارب آن ها.

۱۱) من معتقدم صد ها رشته لطیف و ظریف بین عواطف معلم و شاگر وجود دارد، این رشته های باریک به قلب       می شود. این ها پیش شرط های ضروری برای دوستی و رفاقت بین معلم و شاگرد است. ما معلمان باید هر چه توان داریم صرف اشتراک این آرزو ها و علایق منیم، وقتی دلبستگی ها مشترک می شوند، بچه ها در می یابند که معلم قیم و سرپرست آن ها نیست بلکه یک دوست واقعی است.

۱۲) وقتی معلم با شاگردان خود دوست شود، و این دوستی با نوعی علاقه معنوی و شرافت مندانه و پر جاذبه در آمیزد، خواسته ها مثبت و معقول و پُر بار گردد، قلب شاگرد از بدی در اَمان خواهد ماند.

۱۳) دوست داشتن شاگردان چیزی است که در هیچ مؤسسه آموزشی یا به کمک هیچ کتاب درسی نمی توان آموخت، این توانائی در مشارکت مشخص در زندگی اجتماعی و در ارتباط متقابل وی با مردم به چنگ می آید.

۱۴) طبیعت کار معلمی، یعنی ارتباط روزانه با شاگردان از همه جنبه ها که عشق ما را نسبت به انسان ها و ایمان ما را نسبت به او ژرفا می- بخشد و استعداد معلمی در مدرسه، در برخورد با شاگردان در جریان تدریس رشد می کند.

۱۵) در همان سال های اولیه شغل معلمی دریافتم، مدرسه به معنای واقعی جایی نیست که شاگردان در آن جا فقط دانش و مهارت علمی کسب کنند، وقتی دقیق تر مطالعه کردم، مطمئن شدم مدرسه واقعی عبارت است از زندگی فرهنگی و عاطفی چند نمایی که در آن معلم و شاگرد با علائق و دل گرمی های فراوان به هم وابسته شده اند.

۱۶) در گوشه ی قلب هر شاگردی رشته هایی نهفته است که آهنگ خاص خود را می نوازد، من قلبم را با این آهنگ هم ساز می کنم تا دل کودک به گفته های من واکنش نشان دهد.

۱۷) بار ها دیده ام، کودکی پریشان و دل سرد است، اما مربیان او نسبت به غم و غصه او بی امتنا هستند، در این حال اندوه نومید کننده ای وجود او را پُر می کند، آیا این رفتار درست است؟ نه هرگز باید هر روز ذهن شاگردانم را به خود مشغول کنم، آن چه درقلب آن ها می گذرد، درک کنم و با آن ها رفتار منصفانه ای داشته باشم.

۱۸) من سعی می کنم هر روز با شاگردانم رو به رو شوم، در چهره ی آن ها خوب دقیق شوم، زیرا اعتقاد دارم، دشوار ترین مسأله در فرآیند آموزش و پرورش دیدنِ نگاهی غم انگیز شاگردان است. شاگرد غمناک که قلبش پر از غصه و نفرت و کینه باشد، فقط از نظر جسمی در کلاس درس حاضر است، هر حرفی باعث رنجش او می شود، او مانند سیم کشیده است که هر تماس نا به جایی آزارش می دهد، فقط با هم ئدردی و هم دلی و دل سوزی تسکین پیدا می کند. تا با او هماهنگ نشوی، نمی توانی کار از پیش ببری، هر کلمه دیگری ولو محبت آمیز باشد، تنها دردی به درد هایش می افزاید.

۱۹) معلم همواره باید نسبت به درد و رنج دانش آموزان حساس باشد، این یک قانون طلایی است، معلم باید آن چه در دل دانش آموز می گذرد درک کند، توانایی معلم، در واکنش مناسب نسبت به غم دانش آموزان و درک آن چه در دل آن ها نهفته است پایه و اساس فنی تعلیم و تربیت است.

۲۰) احساس دل بستگی به دانش آموزان، از مهم ترین توانائی های یک معلم است، البته این احساس نمی تواند فرمایشی باشد، لذا پرورش عواطف در معلمان یکی از مسائل اساسی تعلیم و تربیت است.

مطالب این مقاله از کتاب تعلیم و تربیت علمی برای همگان.

نوشته سوخو ملینکی، ترجمه رضی هیرمندی(خدا دادی)

نشر آروین تهران می باشد.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی