شب عید

جبران خلیل جبران، ترجمه: رضا خسروی

شب آمد. تاریکی فزونی گرفت.

کاخ ها و منازل در پرتو روشنائی چراغ های الوان منظره زیبایی دارد. مردم دسته دسته با لباس های تازه عید به خیابان ها وارد می شوندو در سیمایشان شادمانی هویدا است همه جا را بوی خوراکی ها و نوشیدنی ها فرا گرفته.

اما من تنها و حیران از ازدحام کناره می گیرم و در حالت انزوا به صاحب عید فکر می کنم. من به آن بشر نابغه و متفکری می اندیشم که مسکین زائیده شده! تنها زندگی کرد! و به حالتی غیز طبیعی از دنیا رخت بربست! به آن شعله فروزانی فکر می کنم که در قریه کوچکی مشتعل شد اما آن شعله ضعیف چنان وسعتی پیدا کرد که پس از قرن ها از پرتو وجودش شهری پس از شهری از نور او مشتعل گردید. با این اندیشه اندک اندک به باغ عمومی شهر رسیدم روی نیمکت چوبی نشستم و از میان شاخه های درختان عریان شهر شلوغ را نظاره می کردم و آهنگ های دسته جمعی خوشگذرانان عید را از فاصله دور می شنیدم.

هنوز ساعتی از توقفم نگذشته بود و این افکار کم کم احاطه ام می کرد که ناگاه پیرمرد موقری که عضائی در دست و لباسی بسیار قدیمی در برداشت نزدیکم نشست و با نوک عصای خود خطوطی بر صفحه زمین می کشید پیش خود، گفتم حتماً این شخص هم مثل من تنها است. درست به چهره و شکل او توجه کردم با این که لباسش قدیمی و موهایش پریشان است اما چهره ای جذاب و موزون دارد. گویا فهمید که من با کنجکاوی قیافه نمکین او را می نگرم با صدائی عمیق و جان بخش گفت:

(شب بخیر)

در پاسخ به او گفتم شبت را خدا نیکو گرداند. دیدم مجدداً با نوک عصایش مشغول خط کشیدن است! پس از لحظه ای با صدائی شگفت انگیز به او گفتم: آیا تو در این شهر غریبی؟ پاسخ داد من هم در این شهر غریبم هم در شهرهای دیگر. گفتم اما شخص غریب در این روزها که در میان مردمی شادمان و مهربان واقع شود نباید خود را غریب بداند. جواب داد من در این ایام بیشتر از مواقع دیگر غریبم. این را گفت و به فضای عمیق و تاریک افق چشم دوخت. او با لب های لرزان خود مثل اینکه مراسمی از موطن اصلی خود را بر صفحه افق مطالعه می کند زیر لب چیزی می گفت! به او گفتم مردم این روزها و در تمام اعیاد زیاد به یکدیگر توجه دارند ثروتمندان بر فقرا التفات دارند و زورمندان بیاد ضعیفان هستند! جواب داد بلی اما افسوس که دستگیری غنی از ضعیف نوعی از خود خواهی است و این ها با غرور و تفوق فقرا را می نگرند گفتم شاید حق با تو باشد اما مسکین ضعیف هرگز نمی تواند آرزوها و خواب های خوشی را که در باطن زورمندان است درک کند. زیرا شخص گرسنه همواره خواب نان می بیند و او هیچگاه در کیفیت و مایه نان فکر نمی کند. پاسخ  داد گیرنده بخشش نباید هم درباره آن فکر نماید بلکه بر بخشنده واجب است که درباره روش خود بیندیشد و عمل خود را عاری از خودخواهی و افتخار نماید. این پاسخ او مرا بشگفتی انداخت قیافه جذابش با لباس قدیمیش بشگفتیم می افزود. بعد از کمی سکوت به او گفتم به نظر من شما در فشار رنج و آلام هستید آیا ممکن است مقداری پول از من بپذیرید و رفع حاجت خو د بنمائی. تبسمی فیلسوفانه و پر معنی بر چهره اش ظاهر شد و گفت من حاجت دارم اما نه مال و ثروت!!گفتم پس چه احتیاجی به غیر از این داری گفت من به مکانی نیازمندم که بتوانم در آن مکان قرار گیرم. گفتم این پول را از من قبول کن و مکانی را که می خواهی با آن اجاره کن گفت من به همه خانه های این شهر رفتم ولی برای خود مکانی نیافتم به هر دری زدم دوستی نیافتم و به هر سفره ای وارد شدم غذائی مناسب خود بمن داده نشد!!

پیش خود گفتم این دیگر چگونه غریبی است او پیرمردی است اما مانند فیلسوف جوانی گفتگو می کند رفتارش مانند دیوانگان است اما این کلمه آخری را فقط در فکر خود و پیش خود ادا کردم ترسیدم که اگر با لب ادا کنم او بشنود. دیدم صدایش از مرتبه قبل رساتر شد و گفت آری من مجنونم و هرکس مثل من خود را غریب و بدون مکان و غذا درک کند او هم دیوانه است گفتم معذرت می خواهم مرا ببخشید که این تصور غلط را کردم.

من شما را نمی شناسم و گفته های شما را عجیب می بینم. آیا ممکن است خواهش مرا قبول فرمائی و امشب را در منزل من بگذرانید جواب داد شاید هزار بار منزل شما را کوبیده باشم اما شما آن را برای من نگشودی، گفتم دیگر جنون او مسلم شد خواهش می کنم الان با من به منزلم بیائی و شب را بگذرانی. سرش را بلند کرد و گفت اگر تو مرا خوب می شناختی مرا دعوت نمی کردی گفتم تو کیستی!! با صدائی که از ریزش و حرکت آب چشمه ساران دلنوازتر بود گفت من، من آن جنبش و تحولی هستم که ملت ها را از زبونی و پستی اخلاق به عظمت و نیک بختی می رسانم! من آن طوفان سهمگینی هستم که بت های ساختگی و معبود اهریمنی بشر را قلع و قمع می نمایم! من آن نیروی لایزال یزدانی هستم که آمدم تا در زمین آرامش به جای ستیزه خوئی سایه بیندازد! در این هنگام از مکان خود بلند شد اندامش کشیده صورتش گشاده و دست هایش به طرفین باز شد ناگهان آثار کوبیدگی و میخ در دست هایش مشاهده کردم بی اختیار به حال رکوع در جلو او زانو زدم و فریاد زدم آه ای نبی مقدس!!

شنیدم که در آن حالت با صدای بلند گفت: در این دنیا به نام من جشن می گیرند و به یاد من کورکورانه کارهائی را تقلید می کنند اما حقیقت من برآن ها پوشیده شده و در حال غربت زمین را می پیماید در بین ملت ها کسی نیست که شناسائی واقعی به حال من داشته باشد.

پرندگان آسمان آشیانه دارند روباه در زمین پناهگاهی دارد اما برای فرزند انسان تکیه گاهی نیست، سرم را بلند کردم و به مکان او چشم دوختم چیزی جز ستونی بخار که به هوا متصاعد می شد ندیدم و صدائی جزآوای شب که از اعماق ابدیت می آید به گوشم نمی رسید!

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی