صدسال با آموزش وپرورش اصفهان( محمد اسماعیل جواهری)

  خود نوشته آقای محمد اسماعیل جواهری

بسمه تعالی

شام غریبان: ‌پایان جنگ جهانی دوم سال ۱۳۲۴ و تولد من ۱۵/۰۸/۲۴  گرچه جامعه ایرانی از دیر باز از درون آشفته و بی هدف بود اما اشغال این سرزمین بوسیله متفقین در جریان جنگ دوم جهانی پیکر نحیف اش را چون سلیمانی مرده بر چوبی عصا شکل بر پا داشته بود گویا گرد مرگی که سال های سال اسنعمار گر انگلیسی بر این بوم پاشید بود پس از زخم های دوره قاجار و زد و بندها و درگیری های انگلیس فرانسه و روسیه و بباد رفتن قسمتی از پیگیرش فروپاشی دردناکی را درانتظار داشت اما این بار بر خلاف جبر تاریخ موریانه تمام پای عصای سلیمان را نخورده بود بلکه سلیمان هم نمرده  بود.تا چون سرزمین هائی مانند هند بیک باره مرده اش سقوط کند.و این سرزمین با نیمه جانی در چنگال گرگ انگلیسی به جنگ خود ادامه داد همین قدر یادآور می شوم که ازتولدم تا آستانه دبستان زمامداران زیر بمدتی کوتاه بر این سرزمین حکومت راندن

۱-ابراهیم حکیمی  ۸ آبان ۱۳۲۴ تا ۷ بهمن ۱۳۲۴

۲-احمد قوام ۷بهمن ۱۳۲۴ تا ۲۶ آذر ۱۳۲۶

۳-رضا حکمت ۲۶ آذر۱۳۲۶ تا ۶ دی ۱۳۲۶

۴-ابراهیم حکیمی ۷ دی ۱۳۲۶ تا ۲۲ دی ۱۳۲۶

۵-عبدالحسین هژبر ۲۳ دی۱۳۲۶ تا ۱۸ آبان ۱۳۲۷

۶-محمد ساعد ۱۸ آبان ۱۳۲۷ تا ۳ فروردین ۱۳۲۹

۷-علی منصور ۳ فروردین ۱۳۲۹ تا ۵ تیر ۱۳۲۹

۸-حاج علی رزم آرا ۵ تیر ۱۳۲۹ تا ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ (ترور)

۹-خلیل فهیمی (سرپرست )۱۶ اسفند ۱۳۲۹ تا ۲۱ اسفند ۱۳۲۹

۱۰-حسین علاء ۲۱اسفند ۱۳۲۹ تا ۹ اردیبهشت ۱۳۳۰

۱۱-محمد مصدق ۹ اردیبهشت ۱۳۳۰ تا ۲۶ تیرماه ۱۳۳۱

۱۲- احمد قوام ۲۶ تیرماه ۱۳۳۱ تا ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱

۱۳- محمد مصدق  ۳۰تیرماه ۱۳۳۱تا ۲۸ مرداد۱۳۳۲ (گودتا)

و این خود نشان سردرگمی در تاریخ کشورمان پس از جنگ جهانی دوم است برای شرح بیشتر تاریخ اجتماعی و سیاسی این دوره  می توان به کتب مربوطه مراجعه کرد و من درسال ۱۳۳۱ وارد دبستان هدایت شدم.

زندگی خانواده گیم دست کم ازشرایط میهنم نداشت خانه جدم درکنار مناره دردشت هنوز باقی و دراختیار میراث فرهنگی است و به نام خانه جواهری نام گذاری شده است خانه پدربزرگم درکوهپایه نیز باقی و درتصرف میراث فرهنگی و به نام خانه جواهری کوهپایه نامیده می شود و این دو اثر باستانی  مورد بازدید فرهنگ دوستان قرار می گیرد .

کلاف سردرگم خانواده گیم داستانی طولانی دارد که شاید نمونه ای ازاوضاع  به هم ریخته کشورم در آن زمان باشد  البته شرح این سودا و سوزکشورم دراین مدت هفت سال ثبت تاریخ است و من خاطرات ۲۸ مرداد سال ۳۲ را همچون نوشته ای بر سنگ در وجودم زنده نگاه داشته ام اما دبستان هدایت که محل آن در ساختمان سابق مرکز تحقیقات معلمان واقع در خیابان شریف واقفی کوی حسن آباد است نیر داستان شنیدنی دیگری دارد.

از دوران کودکیم شکست دردناک آلمان از نظر توده مردم و قدرت نوظهور آمریکا (ینگه دنیا) که تا آن زمان کم تر شناخته بود را از زبان مردم همان روزگار به خاطر دارم دوره پیش دبستانی را در مکتب خانم رباب گذراندم و اولین خورشید گرفتگی را از آن روزگار در مکتب به خاطر دارم نوشتن روی لوحه حلبی نیز متعلق به همان دوره آموزشی من است جالب آنکه این پیر زن (خانم رباب) سال ها بعد که من به  دبیرستان رفته بودم باز سراغ مرا از مادرم می گرفت و شاید اولین بذر محبت به غیر را، او در زیر دندان من پاشید خدا او را رحمت کند دبستان هدایت به مدیریت آقای پیرزاده و نظامت آقای اریب را به یاد دارم حتی قیافه مشهدی رضای فراش که دوست داشتنی بود هنوز درخاطرم هست.

معلم کلاس اول دبستانم آقای مهدوی بود که همیشه لیموئی را بو می کرد که شاید بی علت نبود و مرا همواره به یاد کلاس های شلوغ آن زمان می اندازد.

قیافه آقای روضاتی که سرود می خواند و شاید ناظم دوم دبستان بود هنوز در دلم شادمانی به همراه دارد او می خواند و ما می خواندیم برف میاد: برف میاد: بچه ها شادی کنید.شادی کنید کف بزنید.فردا آفتاب میشه، همه برفا آب میشه

و این داستان سیاسی میهن من هم بود معلم سال دوم راخیلی به یاد ندارم شاید نام او آقای مرادی بود آخر او در همان سال مُرد و به ما گفتند که آب به زیادی خورده و مُرده است اما ما می دانستیم که آب به  کسی را نمی کشد مردی دوست داشتنی بود. ای کاش به ما دروغ نمی گفتند و فقط می گفتند که  او مرده است.

معلم سال سوم : آقای مهدوی دیگری بود همیشه برای ما قصه می گفت جوان و زیبا بود و ما او را دوست می داشتیم.

سال چهارم را با آقای نورده شروع کردیم ایشان دانشجوی دانشکده پزشکی بود و به علت غیر مسلمان بودن ساعت های قرآن و تعلیمات دینی را آقای نیکبخت اداره می کرد و من امضای خود را پای نامه ها همیشه مثل امضاء او کرده ام در کلاس پنجم معلم ما در ریاضیات آقای طباطبائی بودند که به علت اعدام پسرش دق کرد او بسیار متعهد و فرهنگ دوست و جدی بود و در ادبیات برادر استاد جلال همائی که بسیار ادب دوست و باصفهان عشق می ورزید معلمی ما را به عهده داشت کلاس ششم را در دبستان طوبی درس خواندم مدیریت آن به عهده آقای کیانپور که مردی لایق و کاردان بود گذارده شده بود و ناظم مدرسه آقای غرضی جوانی با شور و با شعور بود معلم سال ششم آقای بدیعی نام داشت که بعد ها در بانک ملی مشغول به کار گردید ازهمدوره ای سال ششم من آقای کاظم مصطفوی همدوره ای مکتب خانم رباب را به خاطرمی آورم ایشان  اکنون دبیر ریاضی بازنشسته هستند در امتحان کتبی تصدیق ششم ابتدایی رتبه اول شدم. اکنون که سال ها ازآن دوران می گذرد با خود می اندیشم که چگونه در آن جنگل نیم سوخته و به تاراج رفته وضعیت دبستان ما آن چنان منظم بود شاید که مردان و زنان جاوید گمنام در این بوم و بر کم نبوده و نباشند و این امید فردای من است خوب به یاد دارم که معلمان نسبت به سایرین زیباترین لباس ها را می پوشیدند و حتی در فصل زمستان برای نگهداری کفش هایشان ازآلوده شدن به گل گالیش های مخصوصی روی کفش بپا می کردند . به یاد ندارم که معلمی به شکایت از معیشت خود چیزی در کلاس گفته باشد و هرگز بیاد ندارم که در دبستان مرا تنبیه بدنی کرده باشند خاطره ای از بخاری های چوبی که بعد به بخاری نفتی تبدیل شد ازدیگر یادگارهای آن زمان است گل کاری و زیبائی دبستان همیشه مرا به وجد می آورد و اکنون می دانم که دوران ابتدائی چقدر در وجودم نهادینه شده است آخر هیچ درختی درخلاء نمی روید و هیچ شکوفه ای جز در فضا و آب و خاک مناسب خویش به ثمر نمی رسد و میوه خوشگوار نمی دهد و حتی هیچ ……خار و خسی به جز در شرایط خویش رشد نمی کند این است که می خواهم بر سر مسئولان فریاد بکشم که ابتدائی را دریابید اما صدایم از گلو بالا نمی آید و اگر فریاد هم بکشم گوش شنوائی نیست در آن دوران آموزش خواندن و نوشتن به زبان باغچه بان نبود و ما خیلی دیر درسال های چهارم و پنجم می توانستیم کتاب و روزنامه بخوانیم البته در این دوره پولی بابت ثبت نام نمی گرفتند و حتی به یاد دارم که در دبستان طوبی درعید نوروزخود آقای طوبی به اغلب دانش آموزان یک دست لباس هدیه می داد در دوره دبستانم کشور به دست نخست وزیران  با ثبات تر ولی وابسته تری اداره می شد.

فضل اله زاهدی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا فروردین ۳۴

حسین علاء ۷ فروردین ۳۴ تا ۱۴ فروردین ۳۶

منوچهراقبال ۱۴ فروردین ۳۶ تا ۹ شهریور۳۹

داستان این غم نامه را نیز ازتاریخ سیاسی اجتماعی این دوره بخوانید.دراین دوران ها خود را مدیون پدر صبور و مادر شجاعم که ازخانواده فرهنگ دوست قمصری بود می دانم خدای هر دو و هردو خواهر از دست رفته ام را رحمت کند .آمین یارب آلعالمین

*******

وضع عمومی اصفهان در این دوره

تا این زمان اصفهان محدوده کوچک داشت ازشمال به خیابان خاکی سروش و از مغرب به خیابان خاکی خرم  و از مشرق به خیابان خاکی بزرگمهر معروف به خیابان دورشهر و از جنوب به رودخانه زاینده رود محدود می شد هوای اصفهان در این دوران زمستان های نسبتاً سرد و با بارندگی متوسط و تابستان ها کمی گرم و قابل تحمل داشت. حمل و نقل در این شهر تا آن جا که به خاطردارم ابتدا به وسیله درشکه و سپس تاکسی و بالاخره اتوبوس شهری با کرایه ۱ ریال بود حمام ها عمومی و اغلب دارای خزینه و دوش بود که در اواخر خزینه ها را بستند در خانه اغلب به غریب اتفاق حمام خصوصی نبود درب مسجد ها همیشه باز بود و فقط در تاریکی شب آنها را می بستند دراندکی از خانه ها  رادیو دیده می شد در شهر اندکی تلفن هندلی وجود داشت و مرکز آن در کوچه تلفن خانه خیابان سپه بود که آن نیز داستان طولانی دارد کوچه های شهر که اغلب غریب باتفاق خاکی بود به وسیله خدمه شهرداری عصرها آب پاشی می گردید بانک ها بسیار محدود و در حدود خیابان سپه و میدان نقش جهان بود و اصفهان شهر کارگری به حساب می آمد و موقع تعطیل کارخانه ها شهر دیدنی می شد و درماه رمضان موقع سحر را به وسیله صدای توپ اعلان می کردند در این دوران تورم حرکتی بسیار کند داشت و مردمان درنهایت صرفه جوئی زندگی می کردند و خانواده من نیز استثناء نبودند.

شرح دوره دبیرستان سعدی را در کتاب یادنامه سعدی نوشتته ام.

خاطرات سال های دبیرستان یادآور شورو نشاط زندگی است. شرح شیرینی های و شگفتی­های آن  را در یادنامه دبیرستان سعدی نوشته‌ام. طراوت آن روزگار هم اکنون نیز مرا به هیجان می‌آورد .

                        این نفس جان دامنم بر تافته است                    بوی پیراهان یوسف یافت است

                        من چگویم یک رگم هشیار نیست                    شرح آن یاری که او را یار نیست

و داستان کوتاه

                               خوشتر آن باشد که سر دلبران                   گفته آید در حدیث دیگران

و من به همان یادنامه بسنده می کنم و به  شرح سودا و سوز وطنم در آن روزگار دبیرستان قناعت دارم در سال تحصیلی ۱۳۳۹- ۱۳۳۸در دبیرستان سعدی ثبت نام کردم. ورود به این دبیرستان برای من کار مشکلی نبود، زیرا هم معدل تصدیق ابتدایی بالایی داشتم و هم دائیم مرحوم مهدی قمصری دبیر ریاضی این دبیرستان بود.

یک سال قبل از آن دکتر منوچهر اقبال به نخست وزیری منصوب شده بود و یک سال بعد از انتصاب سازمان اطلاعات و امنیت کشور به ریاست سرلشکرتیمور بختیار را پایه گذاری کرده بود .جانشین او مهندس شریف امامی فاجعه میدان بهارستان و  قتل شهید ابوالحسن خانعلی را در کارنامه خود به جا نهاد و به دنبال آن استعفاء کرد و حقوق فرهنگیان افزایش یافت که کینه شاه نسبت به قشر معلم و بی اعتنایی او را به دنبال داشت.

جانشین او دکتر علی امینی نوه دختری مظفرالدین شاه با حمایت جان اف کتدی  در راه مهار کردن قدرت شاه کوشید و چون به جایی نرسید، نوبت را به اسدالله علم واگذار کرد  که میراث او چیزی جز سرکوبی شدید در  فاجعه پانزدهم خرداد و فضای امنیتی  شدید نبود.

سپس نوبت به حسنعلی منصور رسید. او با دمی نرم نسبت به روحانیون کار را آغاز کرد ولی حمایت که بی چون و چرای او از قضاوت کنسولی آمریکا و مخالفت آیت الله خمینی فضا را دگرگون کرد و سر انجام ترور او یک برگ تاریخ را نیز ورق زد.

  آخرین نخست وزیر دوران دبیرستان امیرعباس هویدا غلام حلقه به گوش شاه بود که خود نیز آن را انکار نمی کرد در تمام این دوران فضای دبیرستان سیاسی ولی آرام بود  و تکیه بر آموزش و ایجاد محیطی امن  برای دانش‌آموز و معلم سرلوحه سیاست دبیرستان به حساب می‌آمد.

 این آرامش را به هیچ ننگرید ، سرزنش هم نکنید که آرامش اقیانوس با بی حرکتی مرداب یکسان نیست. مرداب سالهاست که مرده است اما در اقیانوس آرام غولی خوابیده است سکوت او عزای  غرق شدگان در طوفان قبل و آمادگی برای  طوفانی دیگر است و آن زمان  نه دبیرستان که ایران اقیانوسی  آرام  بود. در این دوران معلمین از کمی حقوق شکایت نداشتند از نابرابری با سایرین رنج می بردند تا آنجا که به یاد دارم ورود به دانشگاه در ایران همواره  همراه با آزمون بوده است. در آن دوران هر دانشگاه آزمون جداگانه با سوالات‌تشریحی داشت. من با توجه به امکانات خانوادگیم  فقط در آزمون  دو شهر تهران و اصفهان شرکت نمودم و پس از اعلام نتایج با آنکه امکان تحصیل در تهران در رشته ریاضی برایم فراهم بود ترجیح دادم که در اصفهان بمانم و در رشته فیزیک ادامه تحصیل دهم.

دانشکده علوم اصفهان در سال ۱۳۴۳ به صورت ضمیمه دانشکده ادبیات احداث گردیده بود. دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان در سال۱۳۳۷ با موافقت دکتر مهران وزیر آموزش و پرورش وقت تأسیس  و از همان  تاریخ آقای دکتر عباس فاروقی به ریاست آن منصوب گردیده بود. این دانشکده  از ابتدا در دو اتاق اجاره ای با دو رشته زبان و ادبیات فارسی و انگلیسی شروع به کار کرده بود و در  سال ۱۳۳۸ به محلی جنب شاهزاده ا براهیم با همکاری اوقاف به آموزش و پرورش انتقال یافت.

*******

 دانشگاه اصفهان دانشکده علوم

دکتر فاروفی مردی با اراده با نفوذ قاطع و کم حرف بود او با پشتکاری خستگی ناپذیر امتیاز دانشکده علوم را به دست آورد و در کنار دانشکده ادبیات در ساختمان نوساز که به همت او  ساخته شده بود در سال ۱۳۴۳ در مقطع کارشناسی دانشکده علوم را راه‌اندازی کرد. وی با نفوذی که بین اساتید داشت از همان ابتدا بهترین اساتید را به صورت پروازی برای  تدریس دعوت نمود، تا آنجا که به یاد دارم دکتر محسن هشترودی، دکتر شیروانی، دکتر وصال، دکتر خمسوی  و به طور ثابت، دکتر مصطفی شهرتاش و دکتر فیاض  در شروع دعوت  شده بودند. دانشگاه اصفهان تا حد انکار ناپذیری مدیون زحمات دکتر عباس فاروقی است .گرچه دانشکده علوم پزشکی اصفهان داستان دیگری دارد. من در سال ۱۳۴۵ در رشته فیزیک ثبت نام کردم و در سال ۱۳۴۷  دانشکده­های ادبیات علوم و علوم پزشکی در یکدیگر در آمیخت و محل کنونی آن واقع در هزارجریب در زمینی به مساحت سه میلیون مترمربع انتقال و آقای دکتر قاسم معتمدی به ریاست کل دانشگاه انتخاب شد. من هرگز با سابقه سیاسی و زندگی خصوصی هیچ یک از اولیاء امور آن روزگار آشنایی نداشته‌ام.

اما دکتر معتمدی مردی میانسال با برخورد صمیمی و چهره‌ای باز و زودآشنا بود  . در همان سال اول انجمن اسلامی دانشگاه شروع به فعالیت نمود گرچه پیش از آن جسته گریخته فعالیت‌های دینی متفرقه در دانشکده ها غیر معمول نبود. در اولین نوبت آقای غره الحمید و سیدمحمد خاتمی از دانشکده ادبیات و محمود هاشمی و من از دانشکده  علوم و آقای  مرتضوی  و شخص دیگری که نام او را به خاطر ندارم و از اهالی  خرم آباد بود به سمت هیئت مدیره انتخاب شدیم.

در ماه های بعد از تاسیس در ملاقاتی انجمن به رییس  دانشگاه معرفی گردید. معتمدی با روئی باز پذیرای ما شد. ولی در تشکیل جلسات به مناسبت های مختلف دخالت نداشت  و هیچگاه در این جلسات شرکت نکرد. در یکی از دیدارها پیشنهاد ساختن مسجدی در دانشگاه از طرف انجمن ارائه گردید و دکتر معتمدی با تایید و بدون مراجعات مکرر دستور ساخت آن را صادر کرد. او نیز همچون دکتر فاروقی با دعوت از بهترین اساتید به صورت پروازی علاوه بر اساتید قبلی آقایان دکتر اهرابی- ، مهندس بنی اسدی( داماد مهندس بازرگان)  مدرس علمی و عملی رایانه دانشگاه اصفهان- دکتر نوبری-دکتر ماهونیان- دکتر افشار  در  راه پیشبرد دانش کوتاهی نکرد د.کتر قاسم معتمدی سال­های بعد از طرف شاه به ریاست حزب رستاخیزمنسوب شد. دانشگاه اصفهان همچون سایر دانشگاه‌ها دارای محیطی باز با انواع تفکر و آماده برای شناخت جهان بود. من در این دوره علاوه بر آشنا یی با فرهنگ . ادبیات غرب به وسیله دکتر محمد باقر کتابی با مثنوی و دیوان شمس و به دنبال آن با مشی تصوف آشنا شدم و سپس کتاب های دکتر علی شریعتی در سری مطالعاتم قرار گرفت ولی هرگز جز ء هیچ حزب و هیچ دسته و گروهی نشدم و این مطلب را مدیون سفارش پدرم می باشم که اعتقاد داشت در ایران گروه‌ها و دسته ها سوری هستند و آن ها اغلب رهبران در پنهان به هواداران می خندند.

 در این دوره حکومت برای مسلط شدن بر محیط دانشگاه ها طرح آموزش نظامی حین تحصیل را معمول کرد و هفته ای یک روز بعد از ظهر دانشگاه در اختیار نظامیان بود که با دو دوره آموزش عملی در تابستان شش ماه خدمت به حساب می‌آمد ولی ظاهراً این تحول را شکست‌خورده یافت و به آن پایان داد.از خاطرات دوران دانشگاه دکتر نوبری استاد الکترونیک در ذهنم جاویدان مانده است .

روزی در سالن دانشکده و از پشت پنجره آزمایشگاه فیزیک که تاریک هم بود و پرده ضخیم نیز مانع دید از خارج می‌شد عبور می‌کردم. کنار پرده به لبه پنجره گیر کرده بود و نورضعیفی از پنجره مقابل آزمایشگاه درون آن را نیمه روشن نگاه می‌داشت.دکتر نوبری با اخلاص وصف ناشدنی نماز ظهر و یا عصر می خواند و در آن روزگار برای من تحسین‌برانگیز بود او هرگز به مذهب تظاهر نمی کرد و فرهیخته بود تنها چند سال بعد و در حرم رضوی و مشاهده نوع زیارت علامه طباطبایی که آن نیز داستانی دارد خاطره نوبری در ذهنم تداعی  شد این دو خاطره برای همیشه در وجودم جاودان مانده است و آخرین روی داد  داستان پایان نامه دوره لیسانس با اسناد دکتر مصطفی شهرتاش بود.

موضوع پایان نامه به اندازه گیری ثابت پلاک تعلق داشت. که یک ترم در آزمایشگاه آن هم در فضایی تاریک در تکاپوی به دست آوردن آن بودم.

در پایان یکی از هفته ها در جلسه‌ای  خصوصی با تنی  چند از دوستان دوست شاعری از آبریزش چشمانم سوال کرد و من  مسئله پایان نامه را شرح دادم. در جلسه بعدی دوست شاعر با لبخندی که چکامه‌ایی در وصف استاد سرودم که مطلع آن چنین است:

              بر سر آنم که مدیحی ز شهرتاش کنم          مقام علمی او را به شهر فاش کنم

اما توضیح داد که ویرایشی بر آن لازم است و پس از ویرایش آن را برایت می خوانم.

 در جلسه بعدی در آغاز ورودم به جلسه دوستان دوست شاعر پرسید این شهرتاش کیست. من با تعجب گفتم استاد من است و او در پاسخ گفت چگامه را آماده کرده بودم ولی چند شب پیش مردی را در رویا دیدم که با عصبانیت رو به من کرد و گفت مرا با تو چه کار است .

گفتم هیچ فریاد کشید پس خنجری که در جیب داری چیست و اشاره به لباسی که آویران بود کرد از خواب پریدم دست در همان جیب اشاره شده کردم چکامه در آن بود آن را پاره کردم. مرحوم دکتر شهرتاش استادی شریف و متعهد بود  روانش شاد

*******

در تمام مدت تحصیل در دانشگاه همچنان امیر عباس هویدا نخست وزیر ایران مانده بود و با آن که مردی طماع و پول پرست نبود بله گوئی‌های او شاید شاه را هم به اشتباه انداخته بود. یاد شدگان از دنیا رفته اند و ما نیز به دنبال آن ها خواهیم  رفت از محضر پروردگار برای همه آنها طلب آمرزش دارم

گرچه باید گفت

                دشت مان گرگ اگر داشت نمی نالیدم            نیمی از گله ما را سگ چوپان خوردست

اکنون که ۴۶ سال از پایان دانشگاه گذشته هنوز سال یکی دو بار با  همکلاسی هایم دیدار شادی دارم آن روزگار را به یاد می آورم.

 

خدمت سربازی

 شش ماه اول سربازی را در دانشگاه به صورت ضمن تحصیل گذرانده بودم. بعد از یک دوره کوتاه نظامی در فرح­آباد اصفهان و تقسیم بندی به لشگر ۹۲ رزمی اهواز منتقل شدم. در حین خروج از سرباز خانه ستوان جوانی با لبخند پرسید به کجا اعزام شده­اید؟ گفتم لشگر ۹۲ رزمی در جواب پاسخ داد که این لشگر شامل پادگانهای اهواز، دزفول و… است. شما کدام شهررا دوست داری. گفتم اهواز. با لبخندی  دیگر ضمن معرفی خود گفت سلام مرا به سر گرد معینی برسان و بگو در اهواز شما را نگاه دارد.

 من پس از مراجعه به پادگان اهواز سراغ سرگرد معینی را گرفتم و یک راست به او مراجعه کرده و خود به خود در گردان او که گردان ۳۳۰ توپخانه بود مشغول خدمت شدم.

در اولین روز خدمت در  آتشیار دوم سروان مصلحی فرمانده آتش بار مرا به کلاس درس فرستاد تا مسلسل ضد هوایی را برای سربازان و درجه‌داران تدریس کنم. من که هرگز با این اسلحه سر و کار نداشتم و ضمناً می دانستم که درجه دارانی که در کلاس حضور دارند اغلب چشم بسته این سلاح را  باز و بسته می نمایند با نگرانی سر کلاس رفتم اما از آنجا که قبلاً تجربه معلمی را داشتم پس از انجام  مراسم نظامی یکی از نظامیان که  ظاهراً به نظر می‌رسید کارآزموده  باشد را صدا کردم و از او خواستم که اسلحه را باز کرده و قسمت های مختلف آن و کاربردهای آنها را توضیح دهد و سپس اسلحه را ببند و برای بار دوم سربازی را صدا زدم که به نظر تیزهوش می آمد از او نیز خواستم که اسلحه را باز و بسته کند و او نیز چنان کرد. پس از دو بار  دیدن و شنیدن خود نیز در شناخت اسلحه آگاهی کامل یافتم  بدون آن که حتی دقیق ترین حاضران در یافته باشند که من هرگز با این  سلاح سر و کار نداشته ام.

از ظهر همان روز کلاس درس فارسی برای سربازان بی سواد تشکیل گردید که خود به خود مدرس کلاس من بودم  از آنجا که از روش باغچه بان آگاهی کافی داشتم تا آخر خدمت به صورت رضایت بخشی در تدریس الفبا و خواندن نوشتن  موفق بوده به طوری که در پایان خدمت تقریباً تمام سربازان بی سواد قادر به خواندن و نوشتن شدند. سروان مصلحی  مردی با شرف و وطن‌دوست بود. او حتی  علاوه بر آموزش نظامی در مسائل اخلاقی راهنما و حتی مواظب من بود، اگر زنده است به سلامت و در غیر این صورت خدایش رحمت کند در مدت سربازیم ماهانه هزار تومان حقوق می گرفتم و اجاره خانه­ام فقط ماهیانه صد تومان بود هفته­ای  دو روز بعد از ظهرها در یک دبیرستان به تدریس مشغول بودم که درآمد آن برای مخارج ماهانه ام کافی بود اما هوای شرجی اهواز باعث ابتلایم به بیماری روماتیسم گردید که با معالجه کامل بهبود یافت گرچه آثار آن برای همیشه در بدن باقی مانده است در مورد سربازیم مسائل گفتنی و نگفتنی فراوان است که در این مختصر نمی گنجد پس از پایان خدمت با  آن که امکان ماندن در ارتش برایم بود ولی هرگز خوی نظامی گری نداشتم مردمان اهواز مردمی شریف و خونگرم و دوست داشتنی بودند من هرگز سلامت نفس مردم این شهر چه عرب و چه فارس را فراموش نخواهم کرد. پس از انقلاب و  زمان جنگ که  به اهواز رفتم شهر صورتی دیگر داشت و مردم نجیب آن همه  چهره مقاوم در مقابل  عراق به خود گرفته بودند.خاطرات اهواز و شبها در کنار کارون برایم بیاد ماندنی است در تمام مدت خدمت هویدا همچنان نخست وزیر کشور باقی مانده بود.

 

 

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی