صدسال با دارالمعلمین (حسن رجبی)

از استاد مهندس حسن رجبی که سالیان دراز در دانشکده فنی شهید مهاجر اصفهان به تدریس اشتغال داشتند، تقاضا کردم شمه یی از اندیشه های علمی و تربیتی خود را برای خوانندگان ارجمند آیین فرزانگی ارسال نمایند که با حسن استقبال ایشان روبه رو شدم. عباس – دهکردی

به نام خدا و با سلام

مقدمه

تحقق آرزوهای بزرگ. من گاهی از اوقات که به شغل معلمی خود فکر می کنم و بر کارنامه عمرم مرور می کنم ، می بینم در کنار درسی که به دانش آموزان ، هنرجویان و دانشجویان ارائه می کردم ، هر از چندگاهی نه به طور مداوم بلکه در مواقع مناسب، یک چیز را به آنان یادآور شدم و آن این که خداوندی که من و شما را آفریده است، ما را خیلی بزرگ و قدرتمند آفریده. درست است که جسم وجان انسان از نظر مقاومت در مقابل بیماری و امراض بسیار ضعیف است و به یک تب و یک حادثه کوچک از پای در می آید و تا مرز مرگ پیش می رود، ولی قدرت فکری انسان و روح بلند او را هیچ کس ندارد و خداوند هیچ موجودی را نیافریده که به اندازه انسان بتواند فکر و اندیشه کند. حتی فرشتگان و ملائکه هم از این حیث از انسان عقب ترند. زیرا، فرشتگان و ملائکه موجودات کاملا مطیع خداوند هستند که همواره او را ستایش و مدح می کنند و به صورت یکطرفه و غیر ارادی خداوند را تسبیح می گویند. ولی انسان موجود عجیب و غریبی است. انسان نماینده خداوند روی زمین است. انسان می تواند نه به صورت اجبار که به اختیار خود راه زندگی خود را انتخاب کند و با اراده ی خویش خداوند بزرگ را تسبیح و ستایش نماید. بعد ، می گویم حال که چنین است ، خوب است ما در این مورد قدرشناس باشیم و از این نعمت و توفیق الهی به خوبی بهره مند شویم و طوری زندگی نکنیم که گویی برای خورد و خوراک و خواب و لذت جویی در این دنیا آفریده شده ایم. چون چهارپایانی نظیر گاو ،گوسفند و اسب و شتر نیز، می خورند و می خوابند و کام جویی می کنند. حتی آن ها در این مورد، از انسان هم قوی ترند. گاو، اسب و شتر چند برابر انسان غذا می خورند و چه بسا در کار امور جنسی و شهوت رانی هم بسیار قوی ترند. ولی انسان به جای این که شکمش بزرگ باشد، مغزش بزرگ است. آن هم نه از نظر کمی بلکه از لحاظ کیفی. همان طوری که می دانید، مغز انسان نسبتا کوچک و لطیف است در صورتی که مغز یک اسب از نظر حجم و اندازه چندین برابر انسان است ولی در عین حال که بزرگ تر است، قدرت محاسبه و تجزیه و تحلیل و درک مطالب علمی را ندارد . وقتی به اینجا می رسم می گویم : بنابراین ببینید، این طور فکر نکنید که هم اکنون که شما در دوره کاردانی و یا کارشناسی درس می خوانید خداوند شما را فقط برای این کار آفریده است که به این دوره تحصیلی خود قناعت کنید و وقتی درستان به اتمام رسید، وظیفه تان را انجام داده اید و حالا باید بروید و شغلی انتخاب کنید و درآمدی به دست آورید و زن بگیرید و تشکیل خانواده دهید. بلکه این لازم است ولی کافی نیست. شما می توانید این طور فکر کنید که سالیان طولانی در این دنیا زنده خواهید ماند و موظف هستید در این جهان بزرگ ( نه فقط شهر و کشور خودتان ) کاوش کنید و در مقابل انبوهی از مسائل و مشکلات فائق آیید. باید طوری فکر کنید که من می توانم در آینده رییس جمهور و یا نخست وزیر شوم و یا این که می توانم یک دانشمند بزرگ فیزیک، ریاضی و استاد برجسته ادبیات شوم. باید با خود این طور فکر کنید که مگر افرادی مثل ادیسون ، پاستور ، پاسکال ، گالیله ، خواجه نصیرالدین طوسی، سقراط، ابن سینا، فارابی، سعدی ، حافظ و فردوسی چه کسانی بودند؟ من هم می توانم مثل آن ها باشم. حقیقت آن است که اگر شما، آرزوهای بزرگ را و حتی آرزوهای تخیلی خود را در ذهن و باورتان پذیرفتید و برای به دست آوردن آن تلاش و کوشش کردید، حتم بدانید که بخش اعظم آن آرزوهای بزرگ برایتان محقق خواهد شد.

                                                                                                      ***

از آن جایی که نوشتن خاطره برای نویسنده و مطالعه آن برای خواننده، یادآور سرگذشت های حقیقی زندگی است، در زیر چند خاطره از خاطرات زمان تدریس و مسئولیت های آموزشی خود را به حضورتان تقدیم می کنم. ان شا الله که مورد پسندتان قرار گیرد.

                                                                                                     ***

خاطره ی شماره یک

ب                                                                ا نام :« ایران ، مهد استعدادهای درخشان»

در سال های (۷۷-۷۵) روزی در کلاس درس مکانیک سیالات و هیدرولیک قرار بود که تمرین های درس را حل کنیم. به هر دانشجویی گفتم که برای حل تمرین به پای تخته بیاید، کسی نیامد. سپس گفتم حیف و صد حیف که ما از اهداف اصلی انقلاب دور شدیم. ما انقلاب کردیم که دانشمند پروری کنیم و دانشمندان خود را به خارج از کشور صادر کنیم که برای ایرانیان افتخارآفرین باشند. با این روش که ما نمی توانیم دانشمند پروری کنیم! سپس گفتم ببینید، مسئولان عالی رتبه نظیر وزیران و نخست وزیران در نظام قدیم شاهنشاهی آدم های بی سواد و معمولی نبودند. بلکه افراد با سوادی بودند. حتی؛ بعضی از آنان در رشته تحصیلی و سوابق خودشان در دنیا کم نظیر و یا بی نظیر بوده اند و نام تعدادی از آنان را بر زبان آوردم و در مورد یکی دو نفر از ایشان به تفسیر صحبت نمودم. بعد از آن احساس کردم که گفتارم روی دانشجویان اثر گذاشت و آنان به این فکر افتادند که باید در کارهایشان تجدید نظر کنند. همان روز، شب هنگام حدود ساعت ۱۰ تلفن منزل به صدا درآمد. تلفن را برداشتم دیدم آقایی پشت خط با گفتاری محترمانه گفت: جنابعالی آقای رجبی هستید؟ گفتم بله خودم هستم. گفت شما امروز سرکلاس درس حرف هایی زده اید که این حرف ها به کلاس و درس شما ارتباطی نداشته است. می خواستم از شما خواهش کنم از این به بعد این حرف ها را نزنید و فقط به درس دادن خود اکتفا کنید! گفتم بنده چه حرف هایی زده ام؟ گفت حرف های سیاست مداری زده اید و از وزیران و نخست وزیران زمان شاه تمجید کرده اید. گفتم بله ، و حال از شما انتظار دارم که در دانشکده ی مهاجر اصفهان یک جلسه همگانی متشکل از دانشجویان و مدرسان تشکیل دهید تا من در آن جلسه ، همان حرف هایی را بزنم که امروز عیناً در کلاس درس زده ام! سپس تمام حرف هایی که سرکلاس زده بودم را برای ایشان با حوصله ی زیاد، بدون کم وکاست بازگو کردم. و در آخرگفتم: من این حرف ها را سرکلاس از آن جهت زده ام که دوستدار انقلاب هستم وگرنه سکوت می کردم. شما هم اگر دوستدار انقلاب باشید، نباید ساکت باشید. با تنبلی و بی سوادی نه تنها کشور ایران پیشرفت نمی کند که دستاورد های قبلی را هم از دست خواهد داد. ایشان وقتی حرف های مرا شنید از من تشکر نمود و گفت: آقای محترم من از شما کمال تشکر را دارم این صحبت های شما برای دانشجویان از درس مکانیک سیالات و هیدرولیک مهم تر بوده است. در پایان گفتم : البته این صحبت ها را نمی شود در همه اوقات برای دانشجویان در کلاس درس گفت بلکه باید شرایط و موقعیت آن فراهم شود تا گفتار به دل دانشجویان بنشیند تا آنان وضع روزگاران قبل از انقلاب را به درستی درک کنند و بدانند که باید تلاش و کوشش فراوان کنند تا شرایط کنونی را بهتر از نظام قبلی کنند. با حرف و سخنرانی و شعار، مملکت درست نمی شود.

                                                                                           ***

             خاطره شماره دو

                                                                  با نام :« انسان موجودی است تغییر پذیر»

این خاطره که برایتان تعریف می کنم مربوط به اوایل انقلاب است. سال هایی که بنده معاونت آموزشی دانشکده را عهده دار بودم. این خاطره با ارزش است از این جهت که نشان می دهد انسان مانند چوب یا سنگ نیست که تغییر نکند بلکه اگر بخواهد می تواند به رشد و تعالی برسد و وجودش برای مردم خیر و برکت داشته باشد. خاطره از این قرار است که هنرجویی داشتیم که بسیار زرنگ و باهوش بود و چهره زیبایی داشت ولی درس نمی خواند و گاهی هم کارهای غیر عادی می کرد و یک بار در کلاس درس مرتکب عمل زشتی شده بود که مورد تمسخر و سرزنش دیگر دوستانش قرار گرفته بود. خبر به دفتر آموزش رسید و من او را به دفتر احضار کردم و با اخلاق خوب و محترمانه با او صحبت کردم و او هم معذرت خواهی کرد و قول داد که از این تاریخ به بعد در کارهایش تجدید نظر کند و هر کاری را سر از خود انجام ندهد. من هم او را پذیرفتم و اجازه ی ورود مجدد به کلاس را به او دادم. پس از یک هفته باز متوجه شدم که این بار دوستانش او را اذیت و آزار می کنند و او اشتباهی نکرده است. این بار نیز از او خواستم به اتاقم آمد و مسئله را جویا شدم و متوجه شدم که می گوید: ‌من دیگر نمی توانم در این مرکز آموزشی درس بخوانم چون شرایط درس خواندنم فراهم نیست. گفتم هیچ اشکالی ندارد نظر خودت چیست؟ گفت اگر امکان دارد مرا به هنرستان سروش منتقل کنید؛ گفتم باید بررسی کنم و شرایط انتقال تورا به آن هنرستان فراهم نمایم. خلاصه کنم ؛‌ با ریاست و یا معاونت آن مرکز وارد مذاکره شدم و گفتم من هنرجویی دارم که از همه لحاظ خوب است ولی پیش دوستان و هم شاگردی هایش حرمت خود را از دست داده و با او شوخی های زشتی می کنند و او از شرایط خود نگران است و نمی تواند در این مرکز درس بخواند. شما او را پذیرش کنید و به چشم یک هنرجوی خوب و درس خوان به او نگاه کنید و من خودم هرچند وقت یک بار با شما تماس می گیرم و وضع او را جویا خواهم شد، عین فرزندم؛ و همه ی مسئولیت های درسی و رفتاری او را تایید می کنم… ریاست هنرستان سروش هم که از دوستان خوب و دلسوز بودند، خواهش مرا پذیرفتند و این هنرجو را پذیرش نمودند و آن طور شد که وی از بهترین ها شد؛ از نظر رفتار نمونه شد، از نظر درسی نمونه شد ، از نظر وضع اخلاق و حضور به مدرسه نمونه شد. روزی ریاست و یا معاونت هنرستان به من تلفن زدند و گفتند آقای مهندس! آیا شما به غیر از آقای … نمونه های مشابهی دارید که به من معرفی کنید تا او را ثبت نام کنم ؟ که او موجب انگیزه برای سایر هنرجویان این مرکز شده است. من از شما ممنون هستم که چنین هنرجویی را به ما معرفی کردید…. بعدها باخبر شدم هنرجوی فوق الذکر برای ادامه تحصیل به خارج رفته است و در آنجا شغل خوبی را هم برای خود دست و پا کرده است. خیلی مشتاقم بدانم ایشان در حال حاضر کجاست و چه خدماتی را برای مردم خود انجام می دهد؟!

                                                                                            ***

     خاطره شماره سه

                                                     با نام :« فائق آمدن بر مشکلات و سختی های زندگی»

روزی از سال های اوایل انقلاب، از کلاس درس ترمودینامیک که در بلوک “ب” برگزار شده بود خارج شدم و به طرف امور اداری مرکز به راه افتادم. آن روزها مسئولیت معاونت آموزشی آموزشکده را عهده دار بودم . نزدیک امور اداری که رسیدم، دو نفر از دانشجویان به من رسیدند و گفتند: آقای فلانی ( نام ایشان را به خوبی به خاطر دارم اما از بردن آن معذورم ) پدرش را از دست داده و قصد دارد از تحصیل انصراف دهد و می گوید: من دیگر نمی توانم درس بخوانم. تا این حرف را شنیدم گفتم بروید بگویید این دانشجو پیش من آید. دانشجویان رفتند وخبری نشد قدری صبر کردم و او نیامد. بلاخره مجبور شدم خود رفتم و دانشجو را یافتم او را در بغل گرفته به او تسلیت گفتم. دستش را رها نکردم و همین طور که دستش در دستم بود با او به راه افتادم و به امور اداری رسیدیم و او را در اتاق خود روی صندلی نشاندم و ساعتی با وی گفتگو کردم که انسان روزی به دنیا می آید و بلاخره روزی هم از این دنیا خواهد رفت. آمدن و رفتن ما به مشیت الهی است و از زمانی که انسان روی این کره زمین خلق شده تا به امروز و از امروز تا روز قیامت این چرخه ی حیات ادامه دارد. ( مقداری هم از ترمودینامیک حیات برای او صحبت کردم، مبحث آنتروپی ). وقتی این حرف هارا زدم احساس کردم که روحیه اش عوض شد. از من تشکر کرد و خداحافظی نمود و رفت. ولی من او ار رها نکردم و هر از گاهی او را می دیدم و از وی احوال پرسی می نمودم و از درس خواندشن سوال می کردم…بلاخره به حمدلله طوری شد که دانشجو از فکر انصراف از تحصیل به در آمد و به تحصیلات خود ادامه داد. *** در سال ۷۵ که من به طور پاره وقت در مجتمع فرهنگی، ورزشی فردوس پلی اکریل ( در جوار کوه آتشگاه اصفهان ) کار نظارت بر امور تأسیسات موتورخانه های حرارتی و برودتی را عهده دار بودم، یک روز بر حسب اتفاق وارد سالن مطالعات شدم و دیدم یک نفر با تیپ و قیافه ی خوبی در حال گفتگو با کارکنان پلی اکریل است و چهره اش آشناست. دقت کردم دیدم ایشان همان دانشجویی است که در سال های قبل پدرش را از دست داده بود. و قصد انصراف از تحصیل را داشت! به محض این که مرا شناخت ، درس و بحث را رها کرد از حاضرین در جلسه معذرت خواهی کرد و سریعاً آمد و مرا در آغوش گرفت و مرتبا می گفت:َ استاد عزیزم ! استاد عزیزم!… ایشان اصرار داشت که دست مرا ببوسد که من نگذاشتم. خلاصه برایتان بگویم نگاه های او، چهره، رضایت خاطر او و یادآوری آن روزها ، برایش بسیار زیبا بود و من هم تحت تأثیر این احساسات قرار گرفته بودم و اشک ذوق و شوق، چشمان ما را در بر گرفته بود. او رو کرد به من و گفت: استادعزیزم، من به عنایت خداوند و راهنمایی های شما توانستم تا دوره  کارشناسی ارشد درس بخوانم و هم اکنون هم در  شرکت آب و فاضلاب مشغول به کار هستم..گفتم: آفرین به شما! آفرین به شما‍! …. این ها همه از الطاف خداوندی است البته آنچه امروز فراهم شده از خداست. ولی کار وتلاش و همت خودت را هم در نظر بگیر. این ها همه باهم سرنوشت انسان را رقم می زند. تقدیر و تدبیر، همواره در کنارهم هستند، تقدیر از جانب خداوند و تدبیر از جانب انسان است. از قدیم الایام گفته اند که از تو حرکت، از خدا برکت!

                                                                                        ***

                             خاطره شماره چهار با نام:« انتظارات و توقعات خود از دیگران را محدود کنیم»

در سال های اول انقلاب، صبح هنگام زنگ منزل مان به صدا در آمد. درب را باز کردم دیدم دو نفر از دانشجویان دوره کارشناسی تربیت معلم هستند که ایشان خودشان سال ها همکار بنده بوده اند. ایشان گفتند: ببخشید استاد بد وقت مزاحم شده ایم گفتم اختیار دارید اشکال ندارد بفرمایید داخل منزل در خدمتتان باشم. هرچه اصرار و تعارف کردم نپذیرفتند و گفتند: حقیقت موضوع این است که نتایج امتحان درس ترمودینامیک اعلام شده و شما به ما دو نفر نمره ی قبولی نداده اید. البته فقط ما دو نفر نیستیم، چند نفر دیگر هم از این درس نمره ی قبولی نیاورده و افتاده اند.گفتم: خب، ورقه های امتحانی شما ضعیف بوده و هیچ کاری نمی شود کرد. گفتند شما درست می گویید که ما نمره نیاورده ایم ولی علت داشته است و علت آن گرفتاری و مشکلات خانوادگی ما بوده است و البته شما هم در طول ترم زحمت های زیادی کشیده اید ولی خواهش ما این است که شما لطف کنید و به ما نمره ی قبولی بدهید که از این درس راحت شویم….ما فرصت این را نداریم که ترم آینده این درس را دوباره بگذرانیم….گفتم ببینید ، شما خودتان معلم بوده اید و هم اکنون نیز می دانید که نمره دادن بی جهت و بی خودی، هم از عدالت به دور است و هم ارزش تحصیل و تدریس را پایین می آورد. من هرگز در طول خدمات آموزشی خودم این کار را نکرده ام و اجازه دهید این کار را نکنم… گفتند: خب چه باید کرد؟ شما خودتان یک نظری بدهید . من مکثی کردم و فورا فکری به ذهنم رسید و گفتم یک کار می شود کرد و آن این است که، در شهرک امیریه (منزل ما) در پارک پایین واقع در خیابان اصلی شهرک، پنج جلسه آموزشی برگزار کنید و شما مطالب اصلی این درس را به خوبی یاد بگیرید و من در پایان این دوره از شما امتحان مجدد می گیرم، شاید نمره قبولی بیاورید ولی شرطش این است که درس بخوانید و تکالیف خود را طی این مدت انجام دهید. خوشبختانه قبول کردند و گفتند بفرمایید حق الزحمه این پنج جلسه چقدر خواهدشد؟ گفتم این کار را من با رضایت خاطر خود انجام می دهم و قصدم پول گرفتن از شما نیست. هرچه اصرار کردند گفتم من با شما تعارف نمی کنم. من هیچ وقت در طول عمرم کلاس خصوصی نداشته ام و الان این کار را برای شما که همکار من هستید و به خاطر خودم انجام می دهم…قبول کردند و رفتند و بنده دقیقاً پنج جلسه دوساعته در پارک به ایشان ترمودینامیک تدریس نمودم و در پایان، از ایشان امتحان گرفتم و اتفاقا نمرات خوبی آوردند و من نمرات جدیدشان را به مرکز آموزش ارسال نمودم.

                                                                                            ***

این همکاران عزیز، گرچه در آن روز از این کار بنده تشکر و قدردانی کردند ولی اهمیت این کار را در آن موقع آن چنان نمی دیدند اما با گذشت زمان متوجه شدند که چه کار خوبی انجام گرفت. حداقل این که اگر کسی لیسانس کارشناسی مکانیک دریافت می کرد، بداند که برای دریافت این مدرک تحصیلی، درس خوانده و با سواد شده است. در راه خدا همین طوری به او مدرک لیسانس نداده اند و اگر چنین باشد، برای همیشه در ذهن ناخودآگاهش احساس کمبود و حقارت می کند و این دیگر قابل جبران نمی باشد.  حسن رجبی – تابستان ۹۷

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی