صدسال با دارالمعلمین( منصور منصوری)

منصور منصوری
وقتی از فرهنگیان بلند پایه و با سابقه آموزش و پروش درباره رؤسای تربیت معلم سراغ می گرفتم همگی به شخصیت برجسته منصور منصوری اشاره می کردند که فرزند برومند شمس الحیاء منصوری، در سال ۱۳۲۵ رئیس دانشسرای مقدماتی اصفهان بوده است.
منصور منصوری که در دانشسرای مقدماتی پسران منشأء خدمات فرهنگی زیادی بوده، پس از فراغت از تحصیل در ایران از جمله دانشجویان اعزامی به اروپا بود که تحصیلات تکمیلی خود را در ایران به پایان رسانید و با انتقال به اصفهان ابتداء در دبیرستان نظام به تدریس پرداخت و سپس به ریاست داشسرای پسران منصوب شد.
معلومات وی از لحاظ تعلیم و تربیت، ریاضی، ادبیات و شعر و شاعری و موسیقی درحد ممتاز می باشد.
او شاعر و نویسنده بود و یکی از کتاب های وی، این است زندگی و دیگری به عنوان معجون در سال ۱۳۵۰ توسط کتابفروشی زوّاره تهران منتشر شده است.
آقای بیوک صدر زاده از فرهنگیان کهنسال به نقل از هوشنگ صفائی نائینی می گوید:
در سال ۱۳۲۵ در دانشسرای مقدماتی تحصیل می کردم، در معیت منصور منصوری و سایر اولیاء دانشسرا و سایر همکلاسی ها برای گردش علمی عازم شهرضا شدیم.
این گردش علمی برای ما بسیار آموزنده و خاطره انگیز بود ودر ضمن آن، آقای منصوری که در شعر و ادب توانا بود، قطعه زیبایی را سرودند.
در این شعر بهنام مبارک مدرسان عالیقدر دانشسرا، آقایان: مهابادی، داور پناه، رضوان، سپهری، معین و خصوصیات هریک اشاره شده، که در زیر می خوانید:
ز شهر صفاهان سوی شهــــرضا برفتیم با مــــــــــرکبی باد پا
به همراه یاران دانش طلـــــب که دانش پژوهند در روز و شب
همه دانش آموز دانشــــــــسرا که جمــــع صفایند و اهل وفا
رئیسی که در رأس این جمع بود به پروانگان هم چنان شمع بود
مهابادی آن اوستـــــــــاد دلیر به نیـــرو جوان و به تدبیر پیر
به همراه ما بود داور پنـــــــاه که داور نگهداردش در پنـــاه
ز یاران همراه والا تبــــــــــار که با من بود هم چنان یار غار
همو بود رضوان نیکو ســـــــیر که مثلش نباشد چنان با هنــر
سپهری رفیقی است بس مهــربان ندارد دبیری چنو اصفــهان
گذشتیم از کــوه و دشت و دره ســپردیم آن راه را یکسره
زمین بود خرم ز بــــــوی بهار هوا بود دلکش چنان کوی یار
به فرهنگ آن جا معین زاده است رئیــسی که در کا آماده است
بماندیم یک روز در شهـــــرضا رهیــــدیم از قید و بند و بلا
فرهنگیان با ستایش تحسین برانگیزی نقل می کنند وقتی در مهر ماه ۱۳۲۷ محمد رضا شاه، در چهلستون اصفهان در جمع معاریف اصفهان ( لشکری و کشوری) حاضر شد، آقای منصوری که در صف مستقبلین بود، اجازه گرفت و با صدای بلند سروده خود را قرائت کرد که در شعر او پس از خیر مقدم و خوش آمد گویی از شاه تقاضا کرده است اگر از احوال خلق و شرایط زندگی مردم جویا باشی من به طور آشکار و بدون مداهنه گزارش می کنم:
چارباغ آراسته دیدی و آبادان کنون رو به بید آباد و کوی شهشهان ای شهریار
تا ببینی جای بلبل جغد در نوحه گری تا ببینی خار جای گلستــــان ای شهریار
تا ببینی ملتی را غرق اندر جهل و فقر با چنین روز است در خواب گران ای شهریار
تا ببینی مردمی را مستمند و درد مند طالب کناسی و جویای نان ای شــهریار
صاحبان سیم و زر هستند اندر جمع مال سرخ رو از خون خلق نا توان ای شهریار
……………….
کاروان علم و دانش رفت ازپیش ای دریغ ملت ایران عقب از کاروان ای شهریار
گر روی اندر دبستانی چو ویرانه، ترا از شگفتی باز می ماند دهان ای شهریار
می کند دیدار اطفال نحیف و زرد رنگ دیده ات گریان و چشمت خون فشان ای شهریار
خدمت فرهنگ شاها، نیست اندر این دیار خدمتی جز کاهش روح و روان ای شهریار
شهریارا ملک از کف رفت بازو بر گشای آن چه باید کرد، دانی، کن همان ا ی شهریار
بیش از این رنجه ندارم خاطر والای تو چون که اندر اصفهانی میهمان ای شهریار
پس از شنیدن این اشعار، از زبان آقای منصوری در حالی که اطافیان شاه سخت عصبانی شده بودند، شاه گفت:
دردها را گفتی، درمان را هم بگو و به راه خود ادامه داد. چندی بعد آقای منصوری به تهران منتقل شد.
آقای اسدالله ذکری نقل کردند:
در دهه ۴۰ وقتی آقای منصوری در تهران به عنوان مدیرکل تربیت معلم خدمت می کردند، گردهمائی بزرگی را جهت بهبود کیفیت آموزش در تهران تشکیل دادند.
ازاستان ها دبیران موفق مراکز تربیت معلم را همراه با مسؤلان مراکز، دعوت کردند. تعدادی از استادان برجسته علوم تربیتی و استادان سایر رشته های علمی را دعوت کرده بودند.
هر روز صبح یک سخنرانی جامع و عمومی ایراد می شد. سؤالات و مسائل مربوط به سخنرانی مطرح و مورد بحث و تبادل نظر قرار می گرفت.پس از آن جلسات جنبه تخصصی به خود می گرفت.
روزی استاد دکتر محمود بهزاد طوری سخنرانی کردند که همه ما شیفته علم و دانش و روش تدریس ایشان شدیم. چرا؟ چون ایشان معتقد بودند آموزش باید توأم با عمل باشد و خودشان هم به طور عملی تدریس کردند.
در یکی از روزها، آقای منصوری، مدیر کل تربیت معلم، در رابطه آموزش و پرورش با سایر دستگاه ها سخنرانی بسیار جالبی ایراد کردند که رسا، دلنشین، پُر محتوا و جامع بود.
در قسمت پرسش و پاسخ این سخنرانی، یکی از شرکت کنندگان درباره رابطه آموزش و پرورش با سینما ( که در آن زمان از تلویزیون وسایر رسانه های امروزی خبری نبود و همه برای رفتن به سینما سر و دست می شکستند و سینما ها فیلم های ضد اخلاقی پخش می کردند) پُرسید. هنوز سؤال او به پایان نرسیده بود که آقای منصوری با شدت هرچه تمام تر سینمای مبتذل آن روز را محکوم کردند و گفتند: در حال حاضر هیچ معلمی یا دانش آموزی حق ندارد به سینما نزدیک شود.
آقای منصوری می گفت باید قدرت و توان آموزش و پرورش تا آن جا اوج گیرد که بتواند روی برنامه های تمام مراکز نظارت کند و اجازه ندهد در سراسر کشور مراکز غیر اخلاقی و ضد تربیتی برنامه ابراز وجود کنند و برنامه های مغایر با تعلیم و تربیت را حذف نماید.
آقای ذکری ادامه داد من و آقای جواد عریضی موفق شدیم داوطلبانه در آن گردهمائی کشوری تدریس نمونه ارائه نمائیم که مورد توجه شرکت کنندگان قرار گرفت.
حسین عجمی مدیر توانمند و خلیق دبیرستان هراتی که مدت زیادی اداره آن دبیرستان بزرگ را به عهده داشت می گوید: من در زمانی که در دانشسرا معاون آقای منصوری بودم، درس های گرانبها و آموزنده ای از رفتار و طرز برخورد او با دبیران و دانش آموزان آموختم که از سرمایه معنوی و فرهنگی من به شمار می رود.
آقای دکتر حسین رضائی نراقی در ابتداری کتاب معجون، نوشته آقای منصوری اظهار نظر کرده است که:
مؤلف کتاب حقیقتاً مردی دانشمند و علاوه بر احاطه در علوم ریاضی، نویسنده ای توانا و شاعری دانا و موسیقی دان و نقاشی چیره دست می باشد.
وی بی تردید از لحاظ اخلاقی یکی از افراد کم نظیر به شمار می آید. نویسنده کتاب مطالب مشکل و معضل اجتماعی و ادبی را در قالب داستان و ایجاد صحنه های مؤثر و گیرنده مورد بحث قرار داده و با درایت خاصی سبک های ایده آلیسم و رآلیسم را در هم آمیخته و این دو مکتب را با هم تلفیق کرده است.
در زیبا ترین و مهیج ترین قسمت کتاب که (بعد چهارم در ادبیات) می باشد، عالی ترین تحقیق ادبی را به نه به صورت آکادمیک و تاریخی بلکه به صورت صحنه سازی و بیان عقاید رآلیستی در صورت و شکل ایده آلیسم با زبان و بیان خالص ادبی و صف کرده است.
معتقدم که این اثر بی تردید یکی از شاهکارهای ادبی معاصر فارسی است.
درس های آموزنده ای از کتاب معجون:
خوی جهان:
روزگار ضربه می زند. – این خوی جهان جهان است. – طبع حساس چون شاخه جوان سر خم می کند و با بردباری و تسلیم طوفان را از سر خود می گذراند. اما طبع خشک و خشن شکسته می شود و از پا در می آید.
مقررات و قوانین روزگار خشک است، خشن است، غیر قابل انعطاف است. تر و خشک را با هم می سوزاند. کور و کر است. اگر طبیعت تو هم، همانند طبیعت روزگار باشد، چون روزگار از تو قوی تر است، تو را از پای در خواهد آورد. فقط با حربه و سلاح احساسات انسانی می توانی به روزگار غلبه کنی!
روح درخشان:
روح وقتی از پیش آمد های ناگوار رنج می کشد، همچون فلزی است که سوهان زده می شود. اما پس از آن که آثار رنج افزای سوهانکاری رفع شد، صیقلی و درخشان می شود.
روحی که با پیش آمد های ناگوار تصادف نکند، همچون آهن پاره ای است که در بیابان آُفتاده و زنگ زده است. نه او را جلاست و نه صدای پُر طنین! اگر مدت ها مانده باشد، با سوهان هم درخشان و تابناک نخواهد شد.
تشریفات:
نود در صد ناراحتی و رنج زندگی، تشریفات و تکلفات است، که آدمی همچون زنجیرهای فولادی به دست و پای خود بسته است و غالب آن ها پوچ و بی معنی و بدون منطق است.
جنگ و صلح:
اگر قوی هستی، صلح جو باش و اگر ضعیف هستی جنگ جو!
وقتی همه این طور فکر کنند، اوضاع روزگار دگرگون می شود. قوی جنگجو متجاوز و زور گوست و ضعیف سلح طلب متملق و ترسوست.
ریاکار:
دزد را بیشتر از ریاکاری که در لباس زهد و تقواست می پسندم.ریاکار را رسوا کنید. چنین کسی از همه جنایتکاران دیگر بیشتر شایسته رسوایی است.
آزادی:
خشتی از کلبه خود را که در آن به آزادی زندگی کنم، به کاخی که در همسایگی آن زورمندی باشد، عوض نمی کنم.
نان سیاه و خشکی که به آزادی بخورم، بیشتر از مرغ و پلوئی که به زور در گلویم فرو کنند لذت بخش است.
در آزادی همه کاری مجاز نیست! آزادی محدود است به حدود آزادی دیگران!
آزادی دستاویز وحشتناکی برای سیاستمداران نیرنگ باز این قرن است. هرنوع مسلک و مرام سیاسی یا اجتماعی روی کلمه آزادی طرح می شود. در قرن بیستم کاخ های دیکتاتوری و زور گوئی و جنگ طلبی روی پایه هائی به نام دموکراسی و آزادی بنا می شود.
هرچه بیشتر سعی کنی که آزادی تو موجب سلب آزادی دیگران نشود، کم تر موجب محدودیت آزادی خود را فراهم می کنی.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی