صد سال دارالمعلمین (شمس الحیاء منصوری)

خانم شمس الحیاء منصوری رئیس (دارالمعلمات ) دانشسرای مقدماتی دختران
روانشاد خانم شمس الحیاء منصوری تحصیلات ابتدایی را در تهران طی کرد و در سال ۱۳۰۰ در شیراز تحصیلات تکمیلی را گذراند و با ماهی ۳۲ تومان به استخدام فرهنگ در آمد. ۱۳ سال در شیراز با مرارت های فراوانی رو به رو شد. هربار که راهی مدرسه می شد یا از مدرسه برمی گشت مورد اذیت و آزار افراد جاهل و متعصب قرار می گرفت.
در سال ۱۳۱۳ در تهران خدمت کرد و در اواخر سال ۱۳۱۴ به اتفاق فرزندش آقای منصور منصوری وارد اصفهان شدند و تا زمانی که در اصفهان در خدمت آموزش وپرورش بودند، از خود یادگارهای ارزشمندی باقی نهادند.
این بانوی فداکار، جدّی، متین و آشنا به اصول تعلیم و تربیت، تا سال ۱۳۳۷ در همین سنگر ماند و در طول عمر پُر خیر و برکت خود صدها شخصیت برجسته و نام آور را تربیت کرد. چراغ کم نوری راکه قبل از او در سال ۱۳۰۸ برآفروخته شده بود، پس از ورود به اصفهان در سال ۱۳۱۴ به دست گرفت و آن را در طوفان های سخت و سهمگین با درایت، صبر و شکیبایی و همت توصیف نا پذیر نگهبانی و با صلابت از خاموش شدن محفوظ داشت و آن را به یک مشعل فروزان خیره کننده تبدیل نمود و راه را برای ترقی و پیشرفت نسل جوان هموار و روشن ساخت.
خانم منصوری خود در یک خانواده اصیل و اهل ادب، کتاب، قلم و دفتر پرورش یافت و شخصاً اهل نگارش و شعر و ادب بود.
وی کتاب شمع سحرگاهی را که خاطرات و یادداشت های او در دوران دانش آموزی، مدیریت در واحدهای آموزشی و به ویژه مدیریت در تربیت معلم است تألیف کرده که در سال ۱۳۵۲ در اصفهان چاپ و منتشر شده است.
برای آن که بدانیم در آن زمان چه کسانی سنگردار آموزش و پرورش بوده اند و چگونه و با چه گرفتاری ها و مرارت هایی مدرسه و معلم درست شده و چه انسان های فداکار و از خود گذشته ای برای مبارزه با جهل و نادانی جهاد کرده اند و در نتیجه قدر و ارزش مدرسه و معلم روشن شود، در خاطرات این بانوی شریف، سیری خواهیم داشت.
در کتاب شمع سحرگاهی می نویسد:
۱ – از سال ۱۳۰۷ با آموزش و پرورش فارس همکاری می کردم که روزی در راه مدرسه به اداره مورد هجوم عده ای قرار گرفتم که با کار کردن زن در خارج از خانه مخالف بودند، سنگی به من پرتاب شد که به سَرَم و صورتم برخورد کرد، خون جاری شد و طرف راست صورتم زخمی شد و در حالی که از طرف راست صورتم خون می چکید، وارد اداره شدم، صورتم را تمیز کردم، رئیس اداره پس دلجویی گفت: لابد دیگر با اداره و مدرسه همکاری نخواهی کرد؟ گفتم نخیرآقا، هنوز طرف چپ صورتم زخمی نشده است.
۲ – وقتی در سال ۱۳۱۳ از شیراز به تهران منتقل شدم، به عنوان مدیر دبستان نمره ۱۲ واقع در بازار کفاش ها منصوب و مشغول کار شدم. در همان زمان از طرف وزارت فرهنگ بخشنامه ای رسید که« اگر در امتحانات آخر سال که از طرف فرهنگ انجام می شود، مدرسه ای بیش از حد نصاب مردودی داشته باشد، مدیر آن مدرسه معلّق می شود.»
لذا مجبور شدم تلاش خود را چند برابر کنم. در آخر سال سئوالات در پاکتی لاک و مهر شده به وسیله بازرس در سر ساعت معین به دبستان رسید، از کلاس اولی ها امتحان به عمل آمد و خوشبختانه ۹۰٪ دانش آموزان موفق شدند و در همان سال از طرف مسئولان وزارت فرهنگ، تقدیر نامه ای برایم ارسال شد. این تشویق موجب شد خود را برای فعالیت های فرهنگی گسترده تر، آماده نمایم.»
۳ – در زمانی که در اصفهان رئیس دبیرستان بودم، دو دختر، فرزندان  آقای سروش که معاون انجمن ایران و آمریکا بودند، در دبیرستان ما تحصیل می کردند.
روزی تلفن زدند و گفتند: خانمی از آمریکا به اینجا آمده اند و می خواهند با شما ملاقات کند. من از ایشان دعوت کردم که به منزل ما بیایند.
سر ساعت معین خانمی بلند بالا، سفید رو و تقریباً مسن به اتفاق آقای سروش به منزل ما آمدند. چون هیچکدام زبان یکدیگر را نمی دانستیم آقای سروش گفتگوی ما را ترجمه می کرد.
خانم اظهار داشت که مدیر کتابخانه زنان آمریکا می باشد و می خواست نظر خود را درباره فرهنگ ایران و سوابق طولانی خودم بیان کنم. پس از یک ساعت و نیم گفتگو از من پرسید شما که سابقه آموزشی زیادی دارید، شرایط فرهنگی ایران را در زمان پهلوی اول و دوم با هم مقایسه و نقاط ضعف هریک را بگویید.
من جواب دادم ما ایرانیان آنقدر علاقه مند به کشورمان می باشیم که نمی توانیم پاسخ مثبتی به شما بدهیم، زیرا اگر نارضایتی هم در موردی داشته باشیم حاضر نیستیم سفره دل خود نزد بیگانگان باز کنیم.
خانم آمریکایی از این جواب من، خیلی ناراحت شد به طوری که از سیمای او هم آثار این ناراحتی خوانده می شد. به هر حال معذرت خواست و گفت: شما با تجربیات زیادی که دارید حیف است اثری از خود باقی نگذارید.
من خواهش می کنم کتابی بنویسید و نام آن را هم« مشاهدات من در فرهنگ ایران» بگذارید و یک نسخه از آن را هم به کتابخانه ما در آمریکا بفرستید.
آدرس خود را به من داد، بنده هم آدرس خود را به ایشان دادم، تا چند ماه هم باهم مکاتبه داشتیم. من هم کم کم مشغول نوشتن خاطرات خود به صورت پراکنده شدم. اما در اثر بیماری و پیش آمدهای دیگر از نوشتن بازماندم و یادداشت هایم از بین رفت.
پس از سه سال دوباره آقای سروش تلفن زدند و گفتند:
خانمی از آمریکا آمده، فارسی نمی داند و می خواهد شما را ملاقات کند، لطفاً به انجمن تشریف بیاورید. من به انجمن رفتم. دیدم عده زیادی از بانوان فرهنگی و غیرفرهنگی هم آنجا بودند.
پس از مدتی یک خانم آمریکایی وارد شد و همه ادای احترام کردند، اول کلامش این بود که خانم منصوری کدامیک از شما هستید؟
آقای سروش مرا معرفی کرد. خانم آمریکایی در کنار من نشست و گفت آن خانمی که سه سال پیش با شما ملاقات کرد، فوت شد ولی روی برگه ای یادداشت کرده بود که هرکس جانشین او شود، در ایران خانم منصوری را ملاقات کند و یک جلد کتاب خاطرات ایشان را برای کتابخانه بگیرد.
این قضیه مرا سخت تکان داد، خیلی متأثر شدم، علاقه مندی دیگران را به کشورشان با وضعیت خودم مقایسه کردم، ما در خواب عمیق فرو رفته ایم و آنان چقدر بیدار و پی گیر برای جمع آوری اطلاعات برای پیشرفت کشور خودشان هستند.
به هر حال به تکاپو افتادم و کتاب شمع سحرگاهی را نوشتم. اما دلو به ته چاه رفت ولی به جای آب زلال، آب گل آلود بیرون آورد.
۴ – قدر مسلم این است که طبیعت به این سادگی با اشخاص بردبار و زحمتکش روی خوش نشان نمی دهد، خاطرات من در تمام دوران دانش آموزی و بعد هم در دوران معلمی و مدیریت با اندوه و ناراحتی و نارضایتی همراه بوده است. تنها چیزی که قلب مرا تسکین می دهد، کار و کوشش یرای تهذیب اخلاق نوباوگان این کشور بوده است.
من روح آشفته و باطن ناآرام خود را همواره با عشق به تعلیم و تربیت دانش آموزان تسلی می دهم.
برای مثال: قضیه پیدا کردن محل مناسب برای دبیرستان به قدری پیچیده و بغرنج شده بود که گاهی یاس و نومیدی سراسر وجودم را فرا می گرفت و از انجام هرکاری باز می ماندم.
با خود می گفتم به زودی مدرسه متلاشی خواهد شد.اما چیزی نمی گذشت که به خود می آمدم و از وجدان خود کمک می گرفتم، به خودم تلقین می کردم با امید و توکل و با طرح و نقشه حرکت جدید را آغاز می کردم.
شاید باور نکنید که در مدت ۱۵ روز پنج مرتبه تغییر محل، به مکان های نا مناسب تری چه شرایطی را برای مدیر دبیرستان به وجود می آورد و چقدر تحمل و بردباری لازم دارد و چقدر مدیر باید به خود و آرمان خود و هدف خود اطمینان داشته باشد تا بتواند در مقابل همه این نامرادی ها بایستد.
باری انواع تدابیر را به کار بردم تا روزنه امیدی پدیدار شد و در سال ۱۳۳۴، پس از ۲۰ سال خون دل خوردن مسئله محل دبیرستان حل شد و زمین پشت امامزاده شاهزاده ابراهیم واقع در(خیابان آذر) ابوذر فعلی در اختیار قرار گرفت.
۵ – در آخرین سال هایی که در خانه اجاره ای واقع در خیابان شمس آبادی( کوچه پاساژ کازرونی) بودیم، با توفیق خداوند متعال به پیشرفت های چشمگیری نایل شدیم که البته عامل اصلی آن، هماهنگی و همکاری صمیمانه دبیران محترم بود. از همین مدرسه با اطاق های نا مناسب و تنگ و تاریک دانش آموزان ممتازی را به علم و دانش و اخلاق آراسته بودند، به اجتماع تحویل دادیم.
در این مدت دانش آموزان بسته به استعداد و ذوق خود در هفت انجمن فعالیت می کردند. زیر زمین بلا استفاده را با کمک مردم و انجمن همکاری خانه و مدرسه تعمیر و تجهیز کردیم و به دانش آموزان خیاطی، خانه داری، طباخی و شیرینی پزی یاد می دادیم که بسیار آموزنده و مورد استقبال شدید دانش آموزان و اولیاء ایشان قرار گرفت، این استقبال و تشویق ها فعالیت مرا چند برابر می کرد و در واقع پاداشی دریافت می کردم که از پاداش مادی ارزش بیشتری داشت. این پیروزی ها را مرهون زحمات خانم طیبه سرلتی و خانم مشکین کلک و نیز همکاری اعضاء انجمن خانه و مدرسه به ریاست جناب آقای دکتر محیی می دانم.
دانش آموزان عضو انجمن« کتابخانه و سالنامه» موفق شدند علاوه بر غنی ساختن کتابخانه دبیرستان، همه هفته در جلسه انجمن ، مقاله ها و اشعاری را تهیه و تنظیم نمایند و حتی چند نمایشنامه نوشتند که با همکاری صمیمانه آقای محمد رفیعی به اجرا در آمد. این انجمن زیر نظر آقای حسن قوامی زاده دبیر دانشمند دبیرستان اداره می شد.
اما از همه چشمگیرتر ایجاد آزمایشگاه بود که برای مثال آقای عبدالحسین مانی با جدیت هرچه تمام تر آزمایشگاه شیمی را تجهیز کردند و دانش آموزان را به گونه ای راهنمایی می کردند که بتوانند به تنهایی یک درس را همراه با آزمایش برای سایر دانش آموزان بیان کنند و دانش آموزان درس شیمی را با عمل یاد می گرفتند.
۶ – برنامه جالبی که تنظیم شده بود این که برای هر کلاس یک مربی تربیتی انتخاب کرده بودیم که به طور دایم دانش آموزان را زیر نظر قرار داده به وظایف و مسئولیت های خود آشنا می ساخت. فعالیت این دبیرستان به قدری چشمگیر شد که در تاریخ۴/۹/۱۳۳۲ مورد بازدید آقای جعفری وزیر محترم آموزش و پرورش قرار گرفت ایشان دستور دادند برنامه های اجرا شده در این دبیرستان بخصوص سرودی که شعر آن به وسیله آقای رضا بهشتی(دریا) هنرآموز نقاشی و آهنگ به وسیله آقای برازنده هنرآموز موسیقی تهیه و آماده شده بود به وزارت فرهنگ ارسال شود تا در دبیرستان های دیگر مورد استفاده قرار گیرد.
۷ – در کلاس دوم دانشسرا دختر بی بضاعتی تحصیل می کرد که تنها با همان کمک هزینه، هزینه ماهی ۸ تومان زندگی خود را می گذراند. بدبختانه کمک هزینه دانش آموزان قطع شد، من تقاضا کردم کمک هزینه را پرداخت نمایند، اما نمی دانستم قطع این کمک هزینه از روی نقشه برای فریب و جذب یک دانش آموز بوده است. اداره از من خواست این دانش آموز را به اداره بفرستم تا به وضع مادی او رسیدگی و احتمالا به او کمک شود. من که نیت سوء آن ها را دریافته بودم در مقابل آن ها ایستادم به طوری که رئیس اداره از من خواست که او را به اداره بفرستم و من به بهانه این که دانش آموز سر کلاس است و نمی توانم او را از کلاس فراخوانم از این دستور سرپیچی کردم که مورد مؤاخذه نیز قرار گرفتم، اما نمی دانستم که با تبانی با ناظم مدرسه در یک روز پنجشنبه که من در مدرسه نبودم او را به اداره دعوت می کنند، وقتی از این جریان اطلاع پیدا کردم با عصبانیت به اداره رفتم و بدون اجازه وارد اطاق رئیس شدم و بر سر او فریاد کشیدم و موارد تخلف را ذکر کردم، او می خواست مرا و فرزند مرا که ریاست دانشسرای مقدماتی را به عهده داشت به تهران منتقل کند که خوشبختانه این امر تحقق پیدا نکرد و در عوض بنده تقاضای اعزام بازرس وزارتی کردم. از تهران بازرس شریفی به اصفهان آمد. بازرس اعزامی از تهران، پس از تحقیق های زیاد، به من گفت: تو باغبان این بوستان هستی و وظیفه داری علف های هرز را از ریشه بیرون بیاوری، بیم نداشته باش، محال است کسی بتواند پست ریاست دانشسرا را از تو بگیرد و به فرد دیگری واگذار کند حتی اگر در وزارت خانه نفوذ داشته باشد.
به هر حال من توانستم با پایداری با کمک همکاران صدیق و پاک دامن خود جلو مفاسد را بگیرم. همه با هم یک محیط پاک و مقدس را به وجود آوردیم و به طوری که قداست و پاکی در مدرسه حاکم شود و بتوانم دختران مردم را پاک تربیت کنیم.
۸ – در سال ۱۳۲۸ دانشسرای مقدماتی جای خود را به کلاس های تربیت معلم داد. بدین ترتیب که دیبلمه های دبیرستان ها وارد تربیت معلم می شدند و تحت تعلیم قرار مدرسان قرار می گرفتند و با رتبه دو آموزگار می شدند. یکی از برنامه ها مهم تدریس عملی بود که به صورت زیر اجراء می شد.
در هر هفته برای هر دانش آموز شش ساعت تدریس عملی در نظر گرفته بودند. با تنظیم برنامه قبلی هر دانش آموز تربیت معلم از کلاس اول تا ششم ابتدایی را در هر هفته تدریس می کرد.
در هر کلاس، آموزگار مربوطه، ساکت می نشست و به تدریس دانش آموز تربیت معلم گوش می داد و رفتار اور را زیر نظر می داشت. پس از پایان گرفتن کلاس اشتباهات احتمالی او را که یادداشت کرده بود، تذکر می داد. گاهی خودم شخصاً روش تدریس دانش آموزان را با حضور در کلاس نظارت می کردم و نقاط ضعف و قوت آن ها را تذکر می دادم.
آقای جعفر شیخ الاسلام می نویسد:
در ابتدای خدمتم مدتی در دبیرستان فردوس اصفهان که زیر نظر خانم شمس الحیاء منصوری اداره می شد، به تدریس شیمی اشتغال داشتم.
خانم منصوری زنی باریک اندام، با چهره ای کشیده، چشمانی نه چندان درشت و موهای خاکستری بود. همیشه لباس ساده بر تن داشت.قدرت و اراده اش متناسب با جثه کوچکش نبود. همچون عقاب از آشیانه اش به خوبی مراقبت می کرد.
گفته می شد به دنبال یک فساد اخلاقی و مالی، پایداری و پیگیری او سبب شد، رئیس فرهنگ شبانه به تهران بگریزد.
من برای او بیش از یک همکار یا رئیس دبیرستان احترام قائل بودم، چون برایم معصومیتی مادرانه داشت. از نیات خیرخواهانه او صحبت ها می شنیدم.
از حقوق دانش آموزان، به خوبی دفاع می کرد. یادم هست در کنار یک دبیر ریاضی که یک سال بود در رشته پزشکی ادامه تحصیل می داد، نشسته بودم.او به خاطر گرفتاری های جدیدش با تأخیر سر کلاس حاضر می شد. خانم منصوری آرام به او نزدیک شد و آهسته به او گفت: بی اعتنائی به سرنوشت دانش آموزان بخشودنی نیست. این ها فرزندان شما هستند.منافع جمع را برای رسیدن به اهداف خود زیر پا نگذارید. ان شاء الله بعد از این به موقع سرِ کلاس حاضر شوید.
در مقابل این در گوشی صحبت کردن و تذکر پنهان با دبیران نا مرتب، خانم شمس الحیاء منصوری، قدر شناسی خود را از دبیران علاقه مند و منضبط آشکارا و در جلو جمع ابراز می داشت.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی