صلح عادلانه و پایدار


صلح عادلانه و پایدار

آیت‌الله دکتر احمد بهشتی*

صلح به معنای رفع نقار و نزاع در میان مردم است. در زبان فارسی به معنای سازش کردن و آشتی کردن و پیمانی است که بر حسب آن، دعوایی را حل و فصل کنند. از لحاظ فقهی، صلح عبارت است از تراضی و سازش بر تملیک عین یا منفعت یا اسقاط حق یا دین، و صد البته مشروط به اینکه مسبوق به نزاع باشد، نیست. در عرف سیاسی نیز لازم نیست که صلح، مسبوق به جنگ و اختلاف و نزاع باشد. همین که دو ملت با یکدیگر زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشند، گفته می‌شود که در حال صلح به سر می‌برند؛ اعم از اینکه سابقه جنگ و نزاع داشته باشند یا نداشته باشند. آنچه مهم است، صلح پایدار است. صلح پایدار صلحی است که مبنایش اصالت فرد یا اصالت نژاد و ملت و طایفه و قبیله و در یک کلمه، اصالت جمع ـ به صورت محدود یا نامحدود ـ و به طور کلی انگیزه‌های بشری نباشد، بلکه مبنای آن صلح با خدا باشد. اگر صلح بر این مبنا استوار باشد، پایدار است. تنها در این صورت است که قوی و ضعیف می‌توانند همزیستی داشته باشند؛ آن هم به صورت مسالمت‌آمیز و پایدار.

همواره ادیان آسمانی و الهی، طرفدار و حامی و مروج صلح پایدار بوده‌اند. عقلای عالم نیز ـ پیرو هر دینی بوده‌اند ـ به صلح پایدار می‌اندیشیده‌اند. اگر برخی گفته‌اند: «انسان گرگ انسان است»، در حقیقت به آنچه هست، اندیشیده‌اند، نه به آنچه باید باشد.

اگر کانت کتاب «صلح پایدار‌» می‌نویسد، انگیزه‌اش این است که اگر کارکرد وجدان اخلاقی مورد نظرش تأمین شود، می‌توان به صلح پایدار امیدوار بود هرچند که سوگمندانه باید گفت: وجدان هم در عرصه جنگهای جهانی و جنگهای تحمیلی و نیابتی، ناکارآمدی خود را به اثبات رسانیده است. برخی می‌گویند: غرض او از نوشتن کتاب «صلح پایدار‌» یک شوخی بوده است؛ چرا که بر تابلویی که بر سردر هتلی در هلند نصب شده بود، بالای عکس قبرستانی نوشته شده بود: «سرزمین صلح پایدار‌» و کانت می‌خواست بگوید: جای چنان صلحی در قبرستان است!

آیا جامعه ملل که پس از وقوع جنگهای جهانی پدید آمد، آرمان عقلایی و دینی را برآورده کرده است؟! آیا سازمان ملل که به دنبال جامعه ملل شکل گرفت، توانسته است مانع جنگهای منطقه‌ای و نیابتی شود؟ آیا شورای امنیت توانسته است تأمین امنیت کند؟ شاید در ذهن اندیشمندان صلح‌جو، صلح به معنای نبودن جنگ است؛ ولی نبودن جنگ، حالت نه جنگ و نه صلح، در حقیقت به معنای آتش زیر خاکستر است که هر لحظه ممکن است زبانه بکشد و انسان‌های بسیاری را به خاک سیاه نشاند!

مقتضای قضاوت منصفانه این است که ابزارهای کنونی صلح ناکارآمدی خود را نشان داده، و اگر در گوشه‌ای صلحی برقرار کرده، در حقیقت آتشی را خاموش نکرده، بلکه آتش را زیر خاکستر کرده، تا کی شعله کشد و همه را در کام خود فرو برد! شعار «بکش تا زنده بمانی‌» شعاری است حاکم؛ هرچند که جنگجویان بر زبان نیاورند!

مبانی صلح پایدار، عبارتند از: عدالت‌خواهی، مهرورزی، امنیت، آسایش فردی و اجتماعی، آرامش فکری زمامداران، جلوگیری از خونریزی و فساد، آرامش خاطر نیروهای رزمی، فراهم‌شدن فضای سالم فرهنگی، گسترش آزادی‌های معقول، و تضارب آرا و افکار برای رشد علمی و فلسفی و رشد صنعت و اقتصاد.

امام علی(ع) در فرمان تاریخی خود به مالک اشتر می‌فرماید: «هرگز پیشنهاد صلح از سوی دشمن را ـ که خشنودی خدا در آن است ـ رد مکن؛ زیرا فایده صلح، آسایش سپاهیان و آرامش خاطر تو و آبادانی کشور است». (نهج البلاغه، نامه۵۳) در حقیقت امام صلح‌جویان خیراندیش، مبنای صلح پایدار را رضای خدا قرار داده و آثاری را بر آن مترتب کرده که عبارتند از: آسایش نیروهای رزمی، آرامش خاطر زمامداران و آبادانی کشور. آیا آبادانی کشور، بدون رشد علمی و فرهنگی و صنعتی و اقتصادی ممکن است؟ مبنایی که اساس همه مبانی و عله‌العلل همه آثار و نتایج صلح پایدار و مطمئن است، جمله «لله فیه رضاً‌» است. این جمله نشان می‌دهد که خدای متعال راضی به جنگ نیست.

حقیقت و روح ادیان الهی با جنگ و ستیز مخالف است، و آتش‌افروزان جنگ از دین خالص و ناب برکنارند. اینان در محکمه عقل و شرع محکوم و مطرودند. جنگ‌افروزی راه و رسم دولت‌های زورگو و متجاوز است. اینان در پی استعمار و استثمار و استبدادند و می‌خواهند بر تن مردم حکومت کنند؛ حال آنکه انبیا می‌خواهند بر قلب مردم حکومت کنند. تن مردم را با زور و قلدری می‌توان به تسلیم واداشت؛ ولی قلب مردم را جز از راه مهر و محبت نمی‌توان به تسلیم و تعظیم واداشت. قرآن کریم صریحاً اعلام داشته است که «لا إکراه فی الدّین». (بقره، آیه۲۵۶)

سیاستی که از شریعت گسیخته و به نافرمانی روی آورده، سیاست طاغوتی است. انبیا با طاغوت‌های زمان خود مبارزه کرده‌اند. ابراهیم با نمرود و موسی با فرعون و عیسی با آنهایی که ظاهراً به دارش آویختند و پیامبر اسلام با ابوجهل‌ها و ابوسفیان‌ها و سران کفر و شرک، بلکه با اکاسره شرق و قیاصره غرب به مبارزه برخاست. سیاست نافرمان و گسیخته از مولای خود، جنگ‌طلب و صلح‌گریز و خشن است، و اگر تن به صلح دهد و دست از جنگ بشوید، نه از سر میل و رضا و رغبت است، بلکه از سر اضطرار و ناچاری است. به همین جهت است که سیاستمداران طاغوتی دو چهره دارند: یکی در برابر خودی که به خاطر کسب آرای مردم، خود را طرفدار صلح و آزادی و خدمت می‌نمایند، و دیگری در برابر بیگانگان که از هیچ گونه ظلم و تبعیض و اجحافی کوتاهی نمی‌کنند. شاهد آن بمباران شهر هیروشیما و جنگ ویتنام و جنگ عراق با ایران و سرکوب بی‌رحمانه ملت فلسطین و بمباران پیاپی کشور یمن و کشتارهای وحشیانه داعش در سوریه و عراق است.

اگر سیاست باید مطیع شریعت باشد، سیاستمدارانی باید بر مردم حکومت کنند که برگزیده مردم باشند. مردم حق ندارند هر که را خواستند، انتخاب کنند، بلکه منتخب آنها باید قله‌نشین اخلاق و سیاست و تدبیر و آشناترین آنها به شریعت باشد. مگر ممکن است کسی که باید سیاستش مطیع شریعت باشد، ناآگاه به شریعت یا نیمه‌آگاه باشد؟ مردم اگر از انتخاب چنین شخصی سرباز زنند، به خدای خویش کفر ورزیده‌اند. (ابن سینا، ۱۴۰۴ق: ص۴۵۱و۴۵۲)

سیاست برخاسته از دین الهی ـ که نامش اسلام و ایده‌اش تسلیم در برابر خدا و خضوع در برابر هر چه خدایی است ـ سیاست متعالی است. این سیاست متعالی در حکمت متعالیه صدرایی نمود یافته؛ چرا که این حکمت از مباحث صرفاً عقلی مشائی فراتر رفته و از چاشنی ذوق و شهود، بهره گرفته و همه دریافت‌های بحثی و ذوقی را بر سر خوان وحی آسمانی و قرآنی نشانده، تا صحت و سقم دریافت‌های خود را در محک خطاناپذیر وحی بیازماید و سره و ناسره را از هم جدا نماید. تنها از این رهگذر است که سیاست، تعالی می‌یابد، و بر جایگاه اصلی خود قرار می‌گیرد.

وحدت ادیان آسمانی

به همان نسبت که دین جدید، کاملتر از دین قدیم است، سیاست نیز تعالی می‌یابد و در پرتو آن، پایدارترین صلح تحقق می‌یابد. ادیان الهی و آسمانی وحدت دارند. دین الهی یکی بیش نیست. می‌توان گفت: روح آنها توحید و اخلاق است. هر دینی چه از نظر اعتقادی و چه از نظر اخلاق و قوانین و مقررات، نسبت به ماقبل خود، یک درجه بالاتر و نسبت به مابعد خود، یک درجه پایین‌تر است.

دین اسلام، صلح را به عنوان «خیر» معرفی کرده، و بنابراین جنگ شرّ است. صلح پایدار، خیر حقیقی است؛ ولی صلح ناپایدار، خیر نسبی است و صد البته که وجودش بهتر از عدم است. مقتضای ایمان دینی، جنگ‌ستیزی و صلح‌گرایی است. ملاک ما عمل دیندارانی که امروز و دیروز به نام دین به نسل‌کشی و ویرانگری روی آورده‌اند، نیست، بلکه ملاک ما خود تعالیم دینی است. با مراجعه به تعالیم دینی متوجه می‌شویم که هم مسیحیت و هم اسلام، تعالیم خود را به گونه‌ای عرضه کرده‌اند که نتیجه‌اش، صلح پایدار است؛ زیرا صلح پایدار در صورتی حاصل می‌شود که انسان‌ها از راه صلح با خدا به صلح با خویشتن و بشریت و جهان هستی برسند. آنچه از کتاب و سنت اصیل مسیحی و از منابع دست اول اسلامی استفاده می‌شود، همین است.

از آنجا که مسیحیت ارتدوکس، کلیسا و کلیسائیان را معصوم نمی‌شمارد و تنها به تعالیم عیسی(ع) و راه و رسم حواریان به عنوان سنت سلف صالح، پایبند است و برای مصوبات شوراهای کلیسایی و پیام‌های پاپها اعتباری قائل نیست، به لحاظ مبنا با اسلام ناب و راستین ـ و نه اسلام تکفیری‌هاـ وحدت دارد، یا اینکه فاصله‌اش اندک است.

دیدیم که در توصیه‌های حضرت مسیح به پیروان، در هر شرایطی اصل و محور، خداست. جنگجویی یعنی خداستیزی و صلح‌جویی یعنی خداگرایی. کسی که خداگرایی را شعار و دثار خود ساخته، از صلح و آشتی و همزیستی مسالمت‌آمیز دفاع و حمایت می‌کند. آیا اسلام از پیروان خود، چیزی غیر از این خواسته است؟

*متن مقاله مؤلف در «دهمین دور گفتگوی اسلام و کلیسای ارتدکس روسیه» اطلاعات شماره ۲۶۵۶۶

تمام حقوق این سایت برای © 2017 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی