عبید زاکانی؛ چنان که افتد و دانی!

طنزستان
عبید زاکانی؛ چنان که افتد و دانی!
گودرز گودرزی (مجید)

اگر بخواهیم عبید – این رند و نقّاد سده‌ هشتم هجری قمری- را در هزل و مطایبه، محدود و محصور کنیم و از آن دریچه، او را به تماشا بنشینیم، جفایی بزرگ روا داشته‌ایم در حق او.
مثنویِ سروده عبید، اینگونه آغاز می شود:
سنگ‌تراشی بود اندر کوه طور
سنگ‌تراشی کرد و گفتی:ای غفور
تو کجایی در میان آسمان
چند باشی پیش چشم ما نهان؟
خوب باشد گر بیایی در زمین
در برِ ما یا اله‌العالمین
خانه سنگی تراشم بهر تو
چاکر درگاه باشم بهر تو
گر تو خواهی گشتِ صحرایی کنی
با من آیی و تماشایی کنی
خوش تفرج‌هاست اندر کوهسار
ارغوانی لاله‌های مرغ‌زار
دزد و یاغی نیست اینجا این زمان
تو بیا با ما مترس از کافران
روز از رویت بپرانم مگس
شب به گرد خانه گردم چون عسس
این بگفت و خانه را بنیاد کرد
از تضرع ناله و فریاد کرد…(۱۱)
می‌بینید که نه تنها کوچک‌ترین اثری از مطایبه و شوخی در سه نمونه‌ای که در بالا آمد دیده نمی‌شود؛ بلکه متین و جدی هستند. پس عبید، اگرچه طنزسراست؛ همه‌اش طنز – و در نظر برخی، هجو و هزل- نیست. این دو در کارها و آثار عبید فراوان‌اند؛ اما می‌دانیم که طنز و هجو یکی نیستند؛ و میان این دو، تفاوت‌هایی است باریک و ظریف.
طنز بسی عمیق‌تر است از هزل و هجو و البته با بارِ معانی بیشتر. در هجو، فقط خنده ملاک است؛ اما در طنز به‌جز آن، دردها و رنج‌ها و مشکل‌های فردی و دشواری‌های اجتماعی نیز مستتر است. به دیگر عبارت؛ طنز- یک طنز واقعی- هم آدم را می‌خنداند و هم متأثر می‌کند. و این نشان‌دهنده‌ ژرفایی این قالب ادبی است. قالبی که کمتر کسی توانسته از پسِ آن به شایستگی و بایستگی برآید… عبید اما از آن نوادری است که طنز را به‌خوبی می‌شناخته و آن را رندانه در جای‌جای آثارش به‌کار گرفته و برده است.
باید گفت که طنز، بخشی از ادبیات هر ملتی به‌شمار می‌آید. بخشی پرکشش و پرهوادار، که به‌وسیله‌ آن می‌توان به نقد مسایل موجود جامعه پرداخت. از مسایل اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی گرفته تا مسائل سیاسی و حکومتی. گاه با چاشنی طنز می‌شود از دروازه‌های سانسور و ممیزی گذشت.
این است که یک طنزپرداز تیزبین و چرب‌دست، برخی حرف‌های مگو را در پوششی از شیرینیِ طنز و مطایبه درمیان می‌نهد و پرده از عیب‌های جامعه و مفاسد اجتماعی و سیاسی و اخلاقی و ناروایی‌ها و ستم‌ها و بی‌عدالتی‌ها برمی‌دارد.
*عبید و مدح
عبید نیز مانند اغلب شاعران، دست به مدح و ثنای شاهان، حاکمان و امیران و وزیرانِ وقت می‌زد، که یکی از ممدوحان او «شاه شیخ ابواسحاق اینجو» است. این ابواسحاق، کسی نیست مگر همان ممدوح ویژه‌ و مورد علاقه‌ حافظ!… این شاه که عمر پادشاهی‌‌اش دیری نپایید و به گفته‌حافظ: دولتش مستعجل بود؛ «مردی بود بدگمان و بی‌خبر، کم حزم، و عیّاش». (۱۲)
همین شاه ابواسحاق، کاخ و قصر خود را همچون سایر پادشاهان پیش و پس از خود، میدان تاخت و تاز به‌خصوص شاعران و مدیحه‌سرایان کرده بود. «بارگاه شاه شیخ میعادگاه شاعران بود، و عشرت‌جویی و زربخشی او چنان شاعران و محتشمان فارس را فریفته بود که این شاه جوان را غالباً مثل یک سلیمان، سلیمان روزگار، نیایش می‌کردند. [...] شاعران به دروغ و ریا، برای دوام دولت او دعا می‌کردند، چنان که سال‌ها بعد غاصبی را نیز که تخت و تاج وی از دست او به باد رفت، دعا کردند و ستایش.» (۱۳)
شماری از محققان و پژوهشگران، افسوس این را می‌خورند که چرا عبید، هیچ یاد و نامی از همدوره و همعصر و همشهری خود، حافظ، نبرده است؟!
به نظر نگارنده؛ جای افسوس نیست. چرا که شهرت و آوازه‌ حافظ در آن روزگار، بدین پایه نبود که حالا هست. و دلیل دیگر که مهمتر است این‌که چرا عبید باید از حافظ نام ببرد؟ در حالی که اویک مداح و صله‌بگیر همان شاهان و وزیرانی بود که آن دیگری بود! و اصلاً چرا نباید پرسید که: چرا حافظ از عبید نامی نبرده و از او ذکر خیری نکرده است؟! به هر حال، حافظ، بیست سال جوان‌تر از عبید بود و بیست سال پس از عبید درگذشت.
و یا دکتر زرّین‌کوب در«از کوچه‌ رندان» می‌گوید که شعرهای حافظ در زمان حیاتش دست به دست می‌گشت… پرسش اینجاست که آیا شعرهای عبید، دست به دست نمی‌گشت؟ بی‌شک چرا. پس ضرورتی نبود که حتماً عبید باید حافظ را در آثارش یاد می‌کرد؛ در حالی که مشهور است حافظ به غزل‌های عبید «نظر داشته است». (۱۴)
* عبید و ولتر
اقبال‌آشتیانی، عبید را بدون ارائه‌ هیچ دلیل و برهان مستندی شبیه «ولتر» – نویسنده‌ فرانسوی- می‌داند. این «تشبیه» برای بنده به چند دلیل، نه مشخص شد و نه قابل پذیرش! زیرا ولتر (فرانسوا ماری آرونه)، نام مستعاری برای خود برگزید؛ در حالی‌که عبید نه!
دو دیگر آن‌که ولتر در مخالفت با پادشاه وقت، آشکارا شعر سرود؛ نیز به کلیسا و روحانیان کلیسایی، بی‌پرده طعن می‌گفت؛ که منجر به زندانی‌شدنش گردید؛ در حالی‌که عبید علیه حاکمان و شاهان وقت برنخاست و چنانچه او از زمانه ناخرسند بود، ناخوشنودی خود را در لفّافه و طنز بیان می‌داشت و نه همچون ولتر صریح و بی‌پرده. او هیچگاه در زندان نیفتاده بود! «مرا همیشه سلاطین عزیز داشته‌اند!»
سوم این‌که ولتر، باز چیزهایی گفت و سرود که حکم جلبش را صادر کردند و او ناچار به کشوری دیگر (انگلستان) گریخت؛ در حالی‌که عبید هرگز مجبور به فرار و گریز نشده بود.
چهارم این که وقتی ولتر درگذشت، بنا به عقاید ضد کلیسایی‌اش، مقام‌های کلیسا اجازه ندادند جسد او براساس آیین مسیحی، به خاک سپرده شود؛ پس جسد او را چند تن به صورت مخفی و برپایه‌کیش مسیحی، در یک کلیسای کوچک محلی دفن کردند؛ در حالی‌که چنین ماجرایی بر سر جسد عبید نیامده بود. پنجم این‌که جسد ولتر سه بار دفن گردید: نخست در همان کلیسای گمنام محلی؛ دوم ۱۳ سال بعد، یعنی وقتی انقلاب فرانسه پیروز شد، جسد ولتر به پاریس منتقل گردید؛ و در مرتبه‌ سوم، جسد ولتر در «پانتئون» (۱۵) آرام گرفت. در حالی‌که سرنوشتی چنین بر سر جسد عبید رقم نخورده بود. ششم این‌که حالا همه می‌دانند آرامگاه ولتر – این شاعر و نمایشنامه‌نویس نامی- کجاست؛ در حالی‌که محل دفن عبید – این شاعر و طنزپرداز نامور- دقیقاً بر کسی مشخص نیست!…
*نثر عبید
نثر عبید چون سروده‌هایش روان و شیرین است و دلچسب. نثر او آدمی را کم و بیش به یاد نثر سعدی می‌اندازد. به هنگام مطالعه‌ اخلاق‌الاشراف او شاید این حسّ به آدمی دست دهد که انگار دارد گلستان سعدی را تورق می‌کند و می‌خواند. و نباید ازنظر دور داشت که عبید به سعدی علاقه داشت؛ چنان‌که در پاره‌ای کارها ازاو پیروی می‌کرد.
اینک حکایتی از اخلاق‌الاشراف: «در این روزها بزرگ‌زاده‌ای خرقه‌ای به درویشی داد. مگر طاعنان خبر این واقعه به سمع پدرش رسانیدند. با پسر در این باب عتاب می‌کرد. پسر گفت: در کتاب خواندم که هر که بزرگی خواهد یابد،هرچه دارد ایثار کند. من بدان هوس این خرقه را ایثار کردم. پدر گفت: ای ابله! غلط در لفظ ایثار کرده‌ای که به تصحیف (۱۶) خوانده‌ای. بزرگان گفته‌اند که هر که بزرگی خواهد یابد، هرچه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد. نبینی که اکنون همه‌ بزرگان، انبارداری می‌کنند؟ شاعر گوید:
اندک‌اندک به‌هم شود بسیار
دانه‌دانه است غله در انبار
برخی چون عبید که از دوران، رنج می‌بردند و از زمامداران حساب؛ و از سویی نمی‌توانستند اندیشه‌های خود را در زندان سینه‌هاشان محبوس دارند، مسخرگی و مسخره‌گویی را چاره‌ بروز و نشر افکار و ایده‌های خود می‌دانستند. پس در این راه با زیرکی گام می‌نهادند و با رندی حرف خود را در اجتماع و در میان توده‌ها بیان می‌کردند. آنها در ظاهر شاد و بی‌غم جلوه می‌کردند؛ امّا به گفته‌ پروین اعتصامی: ‌«ما بخندیم به هستی و به مرگ/ هیچگه چهره‌ ما دَرهم نیست!» ناگفته پیداست که گفتن و قلمی‌کردن همین لطیفه‌ها و هزل‌ها، کارِ بی‌مقداری نیست و شجاعت می‌خواهد. کافی است فلاش‌بک بزنید و بازگردید به دوران عبید و آن همه ناراستی و کج‌‌مداری و ستمِ پاره‌ای حاکمان نالایق و والیانِ لایعقل.
مرگ عبید زاکانی در یکی از سال‌های ۷۷۱ و یا ۷۷۲ رخ داد. حافظ، بیست سال بعد رخت از جهان بربست.
*چند پند از عبید
در پایان این نوشتار، بد نیست چند «پند» از رساله‌ «صد پندِ» عبید زاکانی را با هم مرور کنیم:
- در کوچه‌ای که مناره باشد، وثاق (۱۷) نگیرید تا از دردِ سرِ مؤذنان بدآواز ایمن باشید.
- حاکمی عادل و قاضی‌ای که رشوت نستاند و زاهدی که سخن به ریا نگوید و حاجبی (۱۸) که با دیانت باشد… در این روزگار مطلبید.
- راستی و انصاف و مسلمانی از بازاریان مطلبید.

پی نوشت‌:
۱۱ـ عبید زاکانی،کلیّات
۱۲ـ غنی، دکتر قاسم،«تاریخ عصر حافظ»؛ انتشارات زوّار؛ ۱۳۶۹
۱۳ـ زرّین‌کوب، دکتر عبدالحسین. «ازکوچه‌ رندان»؛ انتشارات امیرکبیر؛ چاپ پنجم؛ ۱۳۶۶
۱۴ـ شمیسا، سیروس؛ «سیر غزل در شعر فارسی»؛ انتشارات فردوس؛ چاپ سوّم؛ ۱۳۷۰
۱۵ـ بنایی است زیبا و جالب در پاریس که نخست با نیّت و به عنوان کلیسا ساخته شد؛ امّا بعدها و در حال حاضر از آن به عنوان محل دفن مشاهیر فرانسوی استفاده می‌شود. ساخت این عمارت بیش از سه دهه به درازا کشید.
۱۶ـ تصحیف: «تغییر دادن کلمه با کم کردن یا زیاد کردن نقطه‌های آن. در اصطلاح علم بدیع: آن است که نویسنده یا شاعر، کلماتی استعمال کند که با تغییر دادن نقطه، معنی آنها تغییر کند یا مدح بدل به قدح شود؛ مثل محرم و مجرم، بوسه و توشه.» (فرهنگ عمید)
۱۷ـ وثاق: خانه، منزل
۱۸ـ حاجب: دربان، نگهبان

• فرهنگ واژگان
اطلاعات شماره ۲۶۹۲۹

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی