ماجرای بر دار کردن ثقه الاسلام

ماجرای بر دار کردن ثقةالاسلام
برگرفته از مجله خواندنیها مهر تا ۳۰ آذر سال ۱۳۳۲

در غره محرم سال ۱۳۳۰ چهار ساعت از شب گذشته چند نفر سالدات به اداره نظمیه تبریز می‌آیند که سیم تلفن قنسول خانه خراب شده باید به بام اداره‌ی نظمیه برویم آن‌ها را اصلاح کنیم.
نظمیه می‌گوید:
می‌خواهید به اداره تلفن خبر دهید خودشان آمده اصلاح کنند. می‌گویند نه، باید راه دهید ما خودمان به بام اداره نظمیه رفته خودمان اصلاح کنیم. آن یک نفر نظمیه که طرف گفت و گو بوده است می‌گوید رئیس اداره ما در این جا نیست چند دقیقه صبر کنید با تلفن با رئیس اداره حرف بزنم و اجازه بخواهم اگر اجازه داد شما می‌توانید بالا رفته کار خودتان را خودتان انجام دهید.
سالدات ها به محض شنیدن این حرف دست به تپانچه برده آن نظمیه را و یک نفر نظمیه دیگر را که در یک طرف دیگر ایستاده به حرف آن‌ها گوش می‌داده است هر دو را تیر باران می‌کنند و به قنسول خانه بر می‌گردند.
فردای آن روز دستجات قزاق‌ها با نظام و ردیف از باغ شمال که تخمیناً در وسط شهر تبریز واقع است و از چندی به این طرف روس ها به زور آمده آن جا را مسکن خود قرار داده بودند بیرون آمده نقاط مهمه شهر را گرفتند. معبرهای مهم را سنگر ساختند. هر تفنگ داری که می‌خواست رد شود گرفته خلع اسلحه کرده بعضی‌ها را نیز حبس می‌کردند تا ظهر بدین منوال گذشت.
اهالی بی چاره از این وحشی گری ترسیده دکانین خودشان را بستند، هر کس به یک طرفی فرار می‌کرد. وقت ظهر بود که یک دسته مهمی از قزاق‌ها به اداره‌ی نظمیه یورش بردند از طرف دیگر باز عده معتنابهی از سالدات ها به عالی‌قاپو مقر حکومت تبریز در یک آن هجوم کردند. با مترالیوزهای متعدد که همراه داشتند یورشی برده اداره نظمیه و اطاق حکومت را ضبط کردند. هیچ کس نمی‌دانست چه اتفاقی است.
نظمیه، ژاندارمری، دسته‌ی تفنگ داران دموکرات‌ها و سایری احدی تکلیف خود را نمی‌دانست که چه کند. مشاوره کردن قوه مسلحه با هم دیگر و گرفتن نتیجه نیز ممکن نبود. هر کس در یک طرف شهر مانده بود که از حال و خیال دیگری بی خبر بود.
امان الله میرزا( ضیاء الدوله) در آن تاریخ نایب الحکومه آذربایجان بود. امیر حشمت رئیس نظام بود این دو نفر نیز مثل سایرین نمی‌توانستند تعاطی افکار نموده قراری بدهند چه یکی از آن‌ها در یک طرف شهر مانده از وضع دیگری بی خبر بود. آن شب که روس‌ها دو نفر نظمیه را کشته بودند تمام سیم‌های تلفن را نیز پاره کرده بودند تا کسی نتواند با تلفن حرف بزند.
آخرالامر امیر حشمت یک نفر شخصی غیر نظامی پیش مرحوم ضیاء الدوله فرستاد تکلیف خواست که چه باید کرد. هر کس که ضیاء الدوله را دیده و ی شناسد می‌داند که او مردی بود بسیار با حزم و صبور هیچ وقت به جنگ و جدال رأی نی داد، همواره طرف دار صلح و اصلاح بود با وجود این آن روز بر داشته به امیر حشمت نوشت که باید دفاع کرد. این بود که امیر حشمت با عده کمی از خانه خود بیرون آمده به دفاع پرداخت. این مسئله تا یکی دو ساعت در تبریز شیوع پیدا کرد که عده از مجاهدین با روس‌ها در یک نقطه از شهر جنگ می‌کنند آن وقت هر کس تفنگ حاضر داشت برداشته به میدان روس‌ها دوید. در صورتی که قزاق‌ها معبرهای تنگ و محکم را صبح زود بدون جنگ آمده گرفته بودند دسته‌های تفنگ داران ملی از هر طرف به آن‌ها حمله بردند و جنگ و خون ریزی شروع شد. در ظرف همان روز روس‌ها را از عالی‌قاپو و اداره نظمیه و نقاط دیگر گریزانده عقب نشاندند و تا باغ شمال آن‌ها را دواندند. مقداری تفنگ و اسب غنیمت ملتیان گردید.
بعد از اختلاف سه ساله روس‌ها در آذربایجان آن روز اولی بود که تبریزی‌ها از حقوق خود دفاع نموده دست رد به سینه دشمنان خود گذاشتند.
هیچ فراموش نمی‌کنم آن روز را که در اهالی تبریز چه وجد و سروری پدیدار بود. با وجود این که عده کثیری از ملتیان نیز مقتول و مجروح شده بود و نعش آن‌ها را به قبرستان‌ها می‌بردند باز هیجان غریبی مشهود بود چه می‌دیدند که روس را هم ممکن است تو سری زد، فحش داد، سیلی زد، تپانچه کشید، گلوله انداخت، کشت، فراری ساخت، غنیمت برد؟! قریب سه سال بود که بی چاره اهالی تبریز در زیر فشار روس‌ها مانده بر خود می‌پیچیدند و خون دل خود را می‌خوردند در میان کسبه و اهل بازار نیز کم تر کسی بود که از روس‌ها نرنجیده باشد.
مثلاً یک نفر سالدات روس می‌آمد از دکان بقال مقداری گردو برداشته بدون این که وجه آن را بدهد راه خود را پیش گرفته می‌رفت تا بقال می‌خواست حرفی بزند، مطالبه وجهی بکند غیر تو سری و شلاق خوردن و فحش‌های غلیظ شنیدن ثمره دیگر نمی‌دید. در تبریز از بقال و توتون فروش و خرده فروش‌ها کم تر کسی پیدا می‌شد که ماهی مقداری از این بابت متضرر نشود. در اواخر کار به جائی رسید که چند نفر بقال که دکان آن‌ها در سر راه سالدات ها واقع شده بود بسته داوطلبانه آمده در جزو مجاهدین قید شدند. این بود به محض این که آتش جنگ با روس‌ها گرم شد عموم اهالی تبریز از برنا و پیر تفنگ بر داشته داوطلبانه با دشمن و غاصب وطن خود جهاد کردند.
فردای آن روز یعنی روز دویم محرم‌الحرام ۱۳۳۰ صبح زود غرش شراپنل های روسی از باغ شمال شنیده شد. شهر تبریز را از باغ شمال شنیده شد. شهر تبریز را از چهار طرف به توپ بستند هر کس که به تبریز رفته و باغ شمال را دیده می‌داند که در رو به روی باغ شما یک عمارت عالی می‌باشد متعلق به حاجی حسین خطائی که از تجار معتبر و مشهور تبریز می‌باشد کسانی که حاجی مشارالیه را می‌شناسند گواهی می‌دهند که او گرفتن تفنگ را نیز در دست خود بلد نیست یک نفر تاجری است دانا و معقول در ظرف این دو روز که شهر به هم خورده بود بی چاره از خانه خود قدم بیرون نگذاشته بود.
روز دویم محرم روس‌ها خانه او را به توپ بسته و مبارزه می‌کنند بعد داخل خانه شده هر کس به گیرشان می‌آید از زن و بچه با تیغ و تپانچه می‌کشند: حاجی علی برادر حاجی حسین خطائی با پسر بیست و پنج ساله‌اش با چند نفر زن و بچه دیگر کشته می‌شوند. حاجی حسین خطائی با بقیه‌ی السیف خانواده خود را از در عقب فرار می‌کنند فردای آن روز حاجی بی چاره را دیده از احوالش پرسان شدم گفت نه نفر مقتول و مجروح دادیم. این که وقعه بود که من تصادفاً خود دیدم. شاید در ظرف آن چند روز دویست خانواده را زیر و رو کردند که یک نفر از آن‌ها تقصیر نداشتند. باری آن روز جنگ سختی در تبریز شروع شد روس‌ها با تمام قوت خود پارک علی شاهی که مرکز ذخیره دولتی بود و عالی‌قاپو هجوم آوردند مانند باران گلوله‌های مترالیوز را می باراندند تا غروب جنگ امتداد یافت بالاخره آن روز هم ظفر نصیب ملتیان گردید و روس‌ها را تا دامنه کوه یا نق گریزاندند و همان شب می‌خواستند که یک حمله دیگر بکنند و کار آن‌ها را یک سره نمایند.
در آن وقت قنسول روس در تبریز کسی بود میلر نام، بعدها به واسطه شقاوت خود از شمر و حجاج سبق برد و معروف تر گردید. میلر سفارش داد که سردار کل قشون روس در تبریز می‌خواهد صلح کند، چند نفر شما بفرستید در قنسول خانه انگلیس مذاکره شود من نیز حاضر خواهم بود این خون ریزی صلاح مملکت شما نیست فردای آن روز ملتیان سفارش دادند آن چه می‌خواهید در روی یک کاغذ نوشته بفرستید میلر سفارش داده بود که یک مکتوبی نوشته‌ایم حاضر است گماشته قنسول خانه جرأت نمی‌کند بیرون بیاید خوب است که شما دو نفر بفرستید با فراش قنسول خانه همراه باشند که در کوچه به مشارالیه صدمه نرسانند دو نفر نظمیه از طرف انجمن ایالتی تبریز به قنسول خانه فرستادند که با فراش قنسول خانه همراه بیایند قنسول تخمیناً همان مطالب دیروزی را نوشته بود که چند نفر بفرستند در باب مصالحه گفت و گو شود.
فردای آن روز مرحوم ثقةالاسلام با مرحوم ضیاء الدوله به قنسول خانه انگلیس رفتند. میلر قنسول روس نیز آن جا آمده بوده است.
بعد از گفت و گو و مذاکره معلوم می‌شود که مقصود میلر این بوده است که چند روز ملتیان را به خواب خرگوشی دهد، مقصود از متارکه‌ی چندروزه این بوده است که قوه جدیدی را که چند روز قبل از روسیه خواسته‌اند وارد شود و برسد، چنان که همان روز شنیده شد که ده هزار نفر قشون روس از سر حد جلفا رد شده وارد خاک ایران گشته‌اند و با توپ زیاد و سایر مهمات جنگی به طرف تبریز می‌شتابند.
چند روز بود که انجمنی‌ها و ملتیان هر روز به تلگراف خانه رفته تلگرافات مفصل به تهران کرده کسب تکلیف می‌خواستند.
در آن تاریخ آقای ناصر الملک نایب‌السلطنه و وثوق الدوله وزیر خارجه بودند.
در صورتی که چگونگی جنگ تبریز مفصلاً شرح شده بود که به چه ترتیب روس‌ها حمله آوردند و جنایت‌ها به کار بردند بعد از چند روزی تلگراف مختصری از وثوق الدوله رسید ک ملتیان را توبیخ و ملامت کرده بود که چرا با روس‌ها جنگ می‌کنند در همان روزها در تهران مجلس ملی را به حکم نایب‌السلطنه بسته و منفصل کردند. آن وقت ماتیان تبریز افسرده و پژمرده گشتند.
از تهران به کلی مأیوس شدند دیدند که با عده قلیلی با روس‌ها و با صمد خان که دو را دور تبریز را گرفته است جنگ کردن ثمری ندارد جز این که اهالی بی گناه بیش تر در معرض تلف واقع شوند.
فردای آن روز ثقةالاسلام با ضیاء الدوله دوباره به قنسول خانه انگلیس رفتند، میلر نیز آمده بوده است. میلر گفته بود کسانی که تفنگ برداشته‌اند باید به حکومت تسلیم شوند تا شهر آرام شود ما هم با کسی کار نداریم.
شب آن روز عده از مجاهدین و غیر جمع شده، چنان صلاح دیدند که آن‌ها از شهر خارج شوند بلکه به این مناسبت غوغا بخوابد. بنابراین قرار داد جمع کثیری از شهر خارج شدند:
کسانی که نخواستند بیرون روند گفتند هر وقت بخواهند ما اسلحه‌ی خودمان را به دولت تسلیم خواهیم کرد. یکی دو روز از این مقدمه گذشت تا قسمتی از قشون جدید روسی که از جلفا رد شده بودند به تبریز وارد شدند. همان روز دوباره شهر را به توپ بسته بر احدی ابقا نکردند.
در ایران کم تر کسی یافت می‌شود که اسم و حسن شهرت ثقةالاسلام تبریزی را نشنیده باشد ثقةالاسلام تخمیناً ما بین چهل و پنج و پنجاه سال داشت از علمای متبحر و نمره اول ایران در شمار بود به واسطه وفور علم و فضل و دانش و اطلاعات و سیعه ی خود ممتاز و مشهور بود. به جهت وطن پرستی خود در میان جوانان نیز نفوذ راسخی به هم رسانده بود گذشته از این که در علوم روحانی سر آمد عصر خود بود در ادبیات عربی و فارسی و ترکی به خصوص در علوم هیئت و تاریخ اسلام تتبع و خبرت کامل داشت. همواره در بهر مطالعه غوطه‌ور بود.
حافظه خوبی داشت. شعر و ضرب‌المثل زیاد در حافظه خود حاضر داشت و در موقع خود لطیفه‌های بی نظیر ادبی و نکته‌های تاریخی می‌گفت به مطالعه کتب جدید بیش تر مایل بود. به روز نامه المقتطف و الهلال میل زیاد داشت.( چون فعلاً منظور ما این نیست که ترجمه‌ی زندگی آن فقید وحید را در این جا ذکر کنیم این است که به خلاصه و اجمال اشاره نمودیم).
در روز نهم شهر محرم( روز تاسوعا) ثقةالاسلام و وصیت نامه‌ی خود را در پشت جلد قرآن خود می‌نویسد، بعد از آن به اهالی خانه خود خطاب کرده می‌گوید امروز هوا مثل قلب من گرفته و تاریک شده است.
می‌خواهم امروز دور هم جمع شده نهار بخوریم که می‌داند فردا چه خواهد شد!
یکی دو ساعت بعد از نهار طرف عصر با یک نفر نوکر خود از خانه بیرون می‌رود به قصد این که به خانه‌ی یکی از رفقای خود برود صحبت کند. تا بیرون می‌شود می‌بیند بابایوف مترجم قنسول خانه‌ی روس با درشکه رسید دم خانه او پیاده شده به ثقةالاسلام می‌گوید بفرمائید که به قنسول خانه خواهیم رفت.
ثقةالاسلام سوار درشکه می‌شود نوکرش نیز می‌خواهد سوار شود، بابایوف ممانعت کرده می‌گوید لازم نیست.
درشکه راه می‌افتد در دم قنسول خانه پیاده می‌شوند. میلر قنسول و چند نفر از روس‌ها در آن جا حاضر بوده‌اند. بابایوف به استنطاق ثقةالاسلام شروع می‌کند.
بابایوف- یک تلگراف به ثقةالاسلام نشان می‌دهد و می‌گوید آیا این تلگراف را شما به تهران مخابره و از روس‌ها شکایت کرده و اعمال آن‌ها را تنقید کرده‌اید؟
ثقةالاسلام- بلی این تلگراف مال من است من نوشته‌ام.
بابایوف- علت چیست که شما همیشه از روس‌ها شکایت کرده و بر ضد آن‌ها پرو پاکاند می‌کنید؟
ثقةالاسلام- اولاً مرا می‌شناسید که این سؤالات را می‌کنید یا خیر؟
بابایوف- بلی شما را خوب می‌شناسیم. شما ثقةالاسلام هستید.
ثقةالاسلام- مقصود من این بود که شما می‌دانید که من رئیس روحانی این ملت هستم و هر آن چه برمن ثابت شود که مخالف صلاح ملت است وظیفه‌ی وجدانی من این است که آن چه میدانم بگویم.
بابایوف- ممکن است که به شما ثابت شود که بودن روس‌ها در ایران صلاح مملکت ایران نیست، آیا آن وقت بر ضد روس‌ها حرف خواهید زد؟
ثقةالاسلام- شکی نیست، این وظیفه‌ی شرعی من است، آن چه حس می‌کنم باید به ملت خود بگویم
بابایوف- چه بدی شما از روس‌ها دیده‌اید که بر علیه آن‌ها حرف می‌زنید؟
ثقةالاسلام- از آن تاریخ که روس‌ها وارد ایران شده‌اند من گمان می‌کنم در این مملکت سلب آسایش شده و اهالی در زحمت هستند.
هر چه مرحوم ثقةالاسلام می‌گفته است بابایوف به روسی ترجمه کرده می‌گوید. آن وقت هیأت مستنطقین می‌گویند استنطاق کافی است او را ببرید باغ شمال حبس کنید. ثقةالاسلام پا می‌شود، از اطاق او را بیرون می‌کنند، خارج می‌شود یک نفر یا قنداق تفنگ چنان سخت بر روی او می‌نوازد که یک طرف رویش آماس و ورم می‌کند. با بی احترامی تصور نکردنی او را به باغ شمال می آرند در نزد شیخ سلیم و صادق الملک که هر دو وکیل انجمن ایالتی بودند حبس می‌کنند. دیگر آن شبیه سر آن محبوسین چه می آرند و به چه نحو به سر می‌برند چیزی معلوم نیست.
فردای آن روز هشت نفر را در توی یک عرابه فرقون روسی گذاشته به میدان مشق می آرند. این هشت نفر این‌ها بودند. ثقةالاسلام- ضیاء العلماء مشهدی- ابراهیم کاظم زاده- صادق الملک شیخ سلیم- قدیر- حسن- دائی- ضیاء العلماء
ضیاءالعلما پسر شمس العلمای معروف و داماد حاجی امام جمعه بود تخمیناً سی و پنج ساله بود. گذشته از علوم روحانی که نیک می‌دانست زبان فرانسه و روسی را خیلی خوب تحصیل کرده بود. کاظم زاده نیز از تجار معتبر آذربایجان بود جوان پر شور و غیور بود حسن و قدیر پسران کربلائی علی موسیو و برادر حاجی خان مجاهد بودند. این دو نفر بچه بودند، هیچ تقصیری نداشتند جز این که برادر آن‌ها حاجی خان با روس‌ها جنگ کرده بعد در جزء آن‌ها که از شهر خارج شدند او هم رفته بود. به انتقام برادر که از دست روس‌ها خارج شده بود این دو نفر بچه‌ی معصوم را گرفته دار زدند. به جهت صغر سنشان یک مرتبه نیز در مجالس ملی حاضر نبوده و در کارهای جنگی و غیره ذره‌ی مداخله نداشتند و احدی تصور نمی‌کرد که ممکن است به آن‌ها صدمه برسد، زیرا هر دو بچه مکتبی بودند و در مدرسه نوبر تبریز تحصیل می‌کردند.
اول آن دو بچه مظلوم را دار می‌زنند. حسن که برادر بزرگ تر بوده است فریاد می‌زند زنده باد ایران ویران و خراب باد روسیه. قدیر نیز به برادر بزرگ خود تأسی کرده چند کلمه از این حرف‌ها می‌زند. بعد از آن هم شیخ سلیم و صادق الملک را دار می‌زنند.
نوبت به ثقةالاسلام که می‌رسد می‌گوید آیا ممکن است که من دو رکعت نماز بخوانم. مهلت می‌دهند مهر خود را از لای عمامه‌اش در آورده دو رکعت نماز می‌خواند بدون این که یک کلمه حرف بزند دارش می‌زنند.
بعد از آن نوبت به ضیاء العلما و کاظم زاده می‌رسد. ضیاء العلما با کمال متانت جلو آمده از روس‌ها می‌پرسد: چرا ما را دار می‌زنید؟ یک نفر روسی چیزی به روسی می‌گوید که فهمیده نمی‌شود. ضیاء العلما باز می‌گوید اگر شماها طرف داری از محمد علی شاه می‌کنید ما را پیش او بفرستید می‌خواهد او ما را دار میزند. آن وقت چند نفر جلو آمده ضیاء العلما و کاظم زاده را به طرف دار می‌برند. مقصود روس‌ها اول این نبوده است که دائی ضیاء العلما را دار بزنند، وقتی که ریخته‌اند به خانه‌ی ضیاء العلما و او را گرفته‌اند محض این که او نترسد دائی او هم خودش به میل خود با او آمده بوده است که بلکه همشیره زاده‌ی خود را مستخلص کند همان وقت که می‌خواهند ضیاء العلیاء را دار زنند و ریسمان به گردنش وارد کنند او فریاد می‌زند که نباید این کار را بکنید، ضیاء العلما را در آغوش خود می‌کشد. رئیس قشون امر می‌دهد در صورتی که او ضیاء العلما را این قدر دوست می‌دارد او را هم دار بزنید که بعد از مردن او در زحمت نباشد. او را هم گرفته با ضیاء العلما دار می‌زنند. همان دم که ریسمان را به گردن ضیاء العلما می‌افکنده‌اند با صدای بلند و رسا این بیت را خوانده بود:
منصور وار گر ببرندم به پای دار مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست
از کتاب: شهدای مشروطیت

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی