مجازات مؤثر

مجازات مؤثر

دکتر آرون گاندی Arun Gandhi که اکنون  مدیر مؤسسه «گاندی برای عدم خشونت» می باشد، فرزند مانیلالManilal گاندی و نوه مهاتما گاندی رهبر بزرگ هند است.

زمانی که پدر بزرگ او در هند ترور شد او جوانی ۱۴ ساله بود و از این عمل بسیار خشمگین شد و علاقه مند بود که انتقام پدر بزرگش را از قاتلان او بگیرد، ولی پدرش مانیلال گاندی با خواندن سخنانی از مهاتما او را به دور مانذن از خشونت تشویق کرد. آرون گاندی خاطره ای از دوران جوانی خود دارد و درسی که پدرش در مورد عدم والدین در تربیت فرزندان به او داد. درسی که هنوز از ذهن آرون پاک نشده است.

شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسسه ای که پدربزرگم در فاصله ی ۳۰ کیلومتری دوربان(Durban)، در آفریقای جنوبی، تأسیس کرده بود زندگی می کردیم. ما آن قدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرمهمیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.

یک روز پدرم قرار بود در کنفرانس یک روزه ای شرکت کند، از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم، من هم فرصت را غنیمت دانستم، چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خواروبار مورد نیاز را نوشت و به من داد و چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله این که اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه ببرم.

وقتی پدرم را ان روز صبح پیاده کردم، گفت:«ساعت ۵ همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.» بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک ترین سینما رفتم، بلیطی خریدم و به تماشای فیلم نشستم. آن قدر مجذوب بازی جان وین شدم که زمان را فراموش کردم. ساعت۵/۵ بود که یادم آمد پدرم منتظر است. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به دنبال پدرم رفتم. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.

پدرم با نگرانی پرسید، « چرا دیر کردی؟» آن قدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و به همین دلیل گفتم، «اتومبیل  حاضر نبود، مجبور شدم منتظر بمانم.» ولی متوجه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه تلفن زده بود.

او گفت، «در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که تو اعتماد به نفس لازم را نداری که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص مار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این ۳۰ کیلومتر را پیاده  می روم که در این خصوص فکر کنم.»

پدر با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علت دروغ احماقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود، نگاه می کردم. همان جا و همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً درباره آن واقعه فکر کنم و از خود می پرسم، اگر او من را، به همان طریقی که ما فرزندان مان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درس خوبی فرا می گرفتم، تصور نمی کنم. حتماً از مجازات متأثر می شدم اما به کارم ادامه  می دادم. اما این عمل ساده و عاری از خشونت ان قدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است، گویی همین دیروز رخ داده است. این است  نیروی تربیتی عدم خشونت.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی