مصاحبت زناشویی

فصل یازدهم

مصاحبت زناشویی

مصاحبت زناشوئی، بخش یازدهم از کتاب ارزشمند اخلاق  ساموئیل اسمایلز ترجمه ی محمد سعیدی است که تقدیم کسانی می شود که مایلند زندگی سرشار از شادی، نشاط  و محیط گرم خانوادگی داشته باشند.

«محبت و مهربانی زن‌ ها دل مرا می‌رباید نه جمال و زیبایی آن‌ها» «شکسپیر»

«برای شوهر دانش لازم است. برای زن نجابت» «ژرژ هربرت»

«اگر خداوند می‌خواست زن حاکم و ارباب مرد باشد او را از گوشت سر وی می‌آفرید اگر می‌خواست کنیز و خدمتکار او باشد او را از گوشت پای وی بی آفرید ولی چون می‌خواست زن شریک و همسر زندگانی مرد باشد لهذا او را از پهلوی وی خلق کرد» «سن اگوستین»

«زن صالحه را کیست که پیدا تواند کرد. قیمت او از لعل‌ها گران بها تر است… شوهرش در دربارها معروف می‌باشد و در میان مشایخ ولایات می‌نشیند… قوت و عزت لباس او است و درباره وقت آینده می‌خندد. دهان خود را به حکمت می‌گشاید و تعلیم محبت آمیز بر زبان وی است به رفتار اهل خانه خود متوجه می‌شود و خوراک کاهلی نمی‌خورد. پسرانش بر خاسته او را متبارک می‌خوانند و شوهرش نیز او را می‌ستاید» از کتاب «امثال سلیمان»

اخلاق زن و مرد در تمام مراحل زندگانی تحت نفوذ و تأثیر کامل معاشرت و آمیزش با دیگران قرار گرفته است. سابقاٌ راجع به تأثیر سیرت و رفتار مادر در ساختمان اخلاقی طفل شرحی بیان کردیم و گفتیم مادر ایجاد کننده هوای اخلاقی خانواده است و همان طور که بدن اطفال از تنفس طبیعی تغذیه و پرورش می‌نماید همان طور هم اخلاق و روح آن‌ها از استنشاق این هوای اخلاقی کسب قوت می‌کند، زن در نسبت‌های مختلف خود با مرد، مادری، خواهری، معشوقگی و زوجیت- حافظ و غمخوار دوره طفولیت، مربی و معلم عهد صباوت، مشاور و راهنمای ایام جوانی و مونس و رازدار زمان پیری و سال خوردگی است. خلاصه آن که سرنوشت خوب و بد دوره‌ی زندگانی مرد در تحت نفوذ و تأثیر کامل زن می‌باشد.

وظایف اجتماعی زن و مرد را طبیعت بالصراحه مجزا و معلوم ساخته است، خداوند زن و مرد را خلق فرموده است که هر کدام وظایف مخصوصه‌ی خود را انجام دهند و چون تکالیف هر یک از آن‌ها جداگانه مشخص و تعیین شده است لهذا هیچ کدام نمی‌توانند جای هم دیگر را گرفته و کار یک دیگر را انجام دهند، زن و مرد با آن که اتصال و رابطه‌ی خیلی نزدیک هم دارند. مع‌ذلک هر دو آزاد و مستقل خلق شده‌اند و زن هم مثل مرد برای انجام تکالیف مخصوصه ی خود در عالم زنده است بشریت به جهت بقای نسل به هر دو آن‌ها احتیاج دارد و برای ترقی و تکامل اجتماعی وجود هر دو آن‌ها از هر حیث با یک دیگر لازم می‌باشد.

زن و مرد با آن که شریک زندگانی و همسر یکدیگر هستند ولی از لحاظ قوه و توانایی بدنی با هم فرق دارد و یکسان نیستند. مرد بدنش قوی تر و عضلات و استخوان بندی‌اش محکم تر است زن ظریف تر و حساس تر و عصبانی تر است. تفوق مرد در قوای فکری است امتیاز زن در قوه قلب و اگر فکر دارای تسلط و حکومت باشد در عوض قلب صاحب نفوذ و تأثیر است. خلقت زن و مرد هر یک برای انجام تکالیف و وظایف مربوط به خودش مناسب می‌باشد و بنابراین نه می‌توان کار زن را تحمیل به مرد کرد و نه می‌توان وظایف مرد را به زن سپرد. گاهی بعضی مردهای مثل زن و بعضی زن‌های مانند مرد یافت می‌شوند ولی این عده نادر و مستثنی هستند و نمی‌توانند قاعده کلی را نسخ نمایند.

هر چند صفات و ممیزات مرد مربوط به فکر او است و مزایا و مشخصات زن متعلق به قلب وی می‌باشد و لیکن لازم است که مرد قلبش را هم مثل فکرش تربیت کند و بر زن نیز واجب است که فکرش را مانند قلبش تهذیب و تربیت نماید، مرد بد قلب و دل فاسد مثل زن جاهل و عامی در جامعه متمدن کم قدر و بی مقدار می‌باشد. زن و مردی که بخواهند صاحب اخلاق سالم و پاکیزه باشند باید در تربیت و پرورش کلیه جهات فکری و اخلاقی خود بکوشند زیرا مرد بدون داشتن حس شفقت و مراعات حال دیگران موجودی حقیر و بی فایده و خود خواه است و زن هر قدر هم که خوشگل باشد بدون دارا بودن هوش و فطانت به منزله‌ی عروسکی لباس پوشیده می‌باشد.

سابقاٌ عقیده عمومی مردم بر این بود که جنبه‌ی ضعف و اتکال زن سبب عمده جلب تحسین و ستایش مرد است. «سر ریشارد استیل» می‌گوید «اگر بخواهیم تصویر حقیقی مرد را بکشیم باید قبل از همه چیز به توصیف عقل و شجاعت او بپردازیم زیرا این دو چیز از ضروریات اولیه اخلاق مردانگی است. همچنین اگر بخواهیم تصویر زنی را همان طور که هست رنگ آمیزی کنیم باید جنبه‌ی ملایمت و افتادگی و ترس او را با کلیه اختلافاتی که با جنس مرد دارد تشریح نماییم و او را قدری حقیر تر و پایین تر از مرد نشان بدهیم زیرا همین ضعف و حقارت وی را زیبا و فریبنده جلوه می‌دهد». بنا بر این به عقیده مردم سابق لازم بود که همیشه جنبه ضعف و جهالت زن تقویت شود نه قوت و دانش او و بایستی زن‌ها را مخلوقی ضعیف و ترسو و نازک دل و بی اخلاق بار آورد و از عواطف و احساسات همان طور برای آن‌ها باقی گذاشت که تملقات بی جا و زبان بازی‌های خشک و عاری از حقیقت مردها را بپذیرند. خلاصه آن که زن باید برای زینت و زیور زندگانی مرد تربیت شود نه برای آن که موجود مدرک و مستقل و متکی به نفس باشد و وظایف خود را نسبت به زوجه یا مادر یا دوست خوبی اعلام دهد- «پوپ» در یکی از مقالات اخلاقی خود ادعا می‌کند «که اغلب زن‌ها اصلاً صاحب اخلاق نیستند» و در جای دیگر می‌گوید:

«زن‌ها مانند گل‌های لاله متغیر و رنگ پذیرند و همین تلون آن‌ها اساس خوشگلی و دل ربایی آن‌ها است، حسن زن در عیوب و نواقص او است و لطف و ملاحت وی در ضعف و ناتوانیش» این اشعار در جزو منظومه‌ای است که برای «مارتاپلونت» معشوقه‌ی جابر و ستم کار خود گفته و در ضمن آن هم اشعاری در قدح و هجای «ماری مونتاک» سروده است زیرا وقتی نسبت به مشارالیها اظهار عشق و دل‌باختگی کرد و او وی را با نهایت خونسردی جواب داده و رد نموده است ولی «پوپ» قاضی عادل زن‌ها نبوده است. هم چنان که درباره مردها هم به عقل و انصاف قضاوت نکرده است.

حتی امروزه نیز ضعف و ناتوانی زن بیشتر پرورش داده می‌شود تا قوا و توانایی او و او را به خود آرایی و دل ربایی بیشتر عادت می‌دهند تا به خویشتن داری و اتکا به نفس، برای پرورش و توسعه‌ی عواطف و احساسات او صحت بدن و سلامت فکرش را از میان می‌برند و او را وادار می‌کنند که در سایه عطوفت و شفقت دیگران زندگانی نماید. لباس به تن او می‌پوشانند که جلب توجه مردم را کند و پشت او را در زیر بار قیود و آداب بی معنی معاشرت خم می‌نمایند تا مردها او را بپسندند و انتخابش کنند؟ به این جهت زن هنوز هم در عالم ضعف و ناتوانی و سر بار دیگران زیست می‌کند و زندگانی او مصداق حقیقی ضرب‌المثل ایتالیایی است که می‌گوید «زن به قدری خوب است که برای هیچ کار مناسب نیست».

از طرف دیگر در تربیت مردها از حیث خود خواهی افراط می‌شود. به پسرها تلقین می‌کنند که در امور زندگانی متکی به نفس خویش باشند ولی به دخترها یاد می‌دهند که برای گذراندن زندگی خود چشم به دست دیگران بدوزند. مرد طوری تربیت می‌شود که جز به نفس خود اعتمادی به چیز دیگر ندارد. زن بر خلاف در تربیت خود متکی به مرد بار می‌آید. به مردها می‌گویند در زندگی متکی به نفس و مستقل باشید، به زن‌ها تعلیم می‌دهند که اعتمادی به نفس خود نداشته و سر بار سایرین باشند و در همه چیز فداکاری و ایثار به نفس را مراعات نمایند. بنا بر این در طرز تربیت کنونی قوای فکری و دماغی مرد پرورش می‌یابد و عواطف و احساسات دقیقه او کشته می‌شود ولی در مورد زن بر خلاف عواطف و احساسات پرورش یافته و قوای دماغی ضعیف می‌گردد.

جای هیچ گونه شبهه نیست که عالی‌ترین صفات و مزایای زن در موقع انتساب و رابطه او با دیگران و به وسیله عواطف و مهربانی وی به منصه‌ی ظهور می‌رسد. زن دایه و پرستاری است که طبیعت او را برای پرورش نوع بشر معین نموده است و به این جهت است که از اطفال ضعیف و ناتوان نگاه داری کرده و به سائقه فطری آن‌ها را در آغوش مهر و محبت خویش می‌پروراند. زن فرشته محافظ خانه‌ها است و به حسن سیرت و رفتار خویش آرامش و رفاهی در خانواده فراهم می‌سازد که بهترین مقوی و پرورش دهنده‌ی اخلاق و ملکات فاضله می‌باشد. زن فطرتاً و در اثر ساختمان طبیعی خویش نجیب و مهربان و پر حوصله و فداکار است و از چشمان پر از مهر و عطوفت وی نور امید و اعتمادی می‌درخشد که به هر جا بتابد بی نوایان را امید می‌بخشد و غصه داران و محنت زدگان را تسلی و دلداری می‌دهد.

به قول شاعر: «نصایح مشفقانه و غم خواری‌های زن در موقع بدبختی و محنت مستقیماٌ در دل و مغز فرو رفته و بعد به تمام زوایای بدن رخنه و نفوذ می‌کند.»

بعضی‌ها زن را «فرشته نجات تیره بختان و بینوایان» خوانده‌اند زیرا همیشه حاضر است که ضعفا را کمک و معاونت نماید، افتادگان را دستگیری کند و بدبختان را تسلیت و دل داری دهد. از مفاخر زن‌ها یکی این است که اولین مریض خانه که در دنیا تأسیس شد به سعی و همت آن‌ها بود. مثلی مشهور است که «هر جا انسانی در عذاب و محنت باشد ناله و افغان او زنی را به کمک وی می‌آورد» وقتی «مرنگوپارک» سیاح معروف در ضمن مسافرت‌های خود در آفریقا به قریه‌ای رسید و خواست اندکی در آن جا توقف و رفع خستگی کند. لیکن مردهای قریه مجال اقامت به او ندادند و او را گرسنه و تنها مجبور نمودند که از قریه خارج شود. بیچاره لاعلاج می‌خواست شب را در بیابان در زیر درختی به سر برد در صورتی که هوا منقلب و بارانی بود و سباع و درندگان هم در آن حوالی به فراوانی یافت می‌شد و حتی گاهی صدای غرش آن‌ها نیز از دور به گوش می‌رسید. در این اثنا زن فقیر سیاهی که از مزرعه مراجعت می‌نمود او را دید و به حال وی رقت کرد و او را به کلبه خود برده غذایی برایش مهیا نمود و بستری نیز گسترده و او را به راحتی خوابانید[۱].

هر چند عطوفت و مهربانی از صفات و ممیزات مخصوصه زن‌ها است ولی در عین حال سعادت و نیک بختی شخصی آن‌ها مستلزم آن است که به وسیله پرورش قوه اعتماد به نفس و خویشتن داری قوای اخلاقی خود را تهذیب و تقویت نمایند و خودشان را در عالم موجودی مستقل و متکی به نفس سازند. البته برای این مقصود لازم نیست که دریچه‌های پر از مهر و محبت قلب آن‌ها بسته شود زیرا مفهوم اتکا و اعتماد به نفس آن نیست که انسان از تمام عواطف و احساسات رقیقه بشری عاری باشد بلکه سعادت زن هم مانند مرد تا اندازه‌ی مهمی مربوط به پاکی سیرت و کمال اخلاقی او است. قوه اعتماد به نفس وقتی از پرورش قوای عقلی ناشی شود و با حس وجدان و عواطف قلب نیز بیامیزد هم به ازدیاد موجبات سعادتمندی زن کمک می‌کند و هم وجود او را در عالم منشأ خیر و فایده می‌سازد یعنی به وسیله آن زن هم می‌تواند خیر و برکت به دنیا برساند و هم از خیرات و برکات آن بیشتر می‌تواند سهم و استفاده ببرد.

برای آن که جامعه همیشه منزه و طاهر بماند لازم است ما بین تربیت زن و مرد توازنی حاصل شود و این هر دو از حیث تربیت و معلومات مساوی باشد زیرا طهارت و عفت زن با طهارت و تقوای مرد لازم و ملزوم یک دیگرند و قوانین موضوعه اخلاقی علی‌السویه شامل حال هر دو آن‌ها می‌گردد عقیده‌ای که مرد را کاملاٌ آزاد می‌داند و او را در اجرای هر عمل منافی اخلاقی که اگر زن مرتکب آن شود مادام‌العمر لکه دار و ننگین می‌گردد مجاز و مختار بشمارد به اساس فضیلت و تقوی و به ارکان قواعد اخلاقی رخنه وارد می‌آورد. به این جهت اگر جامعه‌ای بخواهد پاک و طاهر و خالی از معایب اخلاقی بماند باید زن و مرد آن هر دو صاحب تقوی و فضیلت اخلاق باشند و از هر عملی که منافی تعالیم وجدان و اخلاق و قلب است متفقاٌ احتراز بجویند و آن را به منزله سم مهلکی بدانند که اگر یک بار داخل بدن شد دیگر هرگز از آن خارج نخواهد گردید و اثرات شوم آن سعادت و نیک بختی آتیه زندگانی را از میان خواهد برد.

در این جا بی مورد نمی‌دانم که وارد بحث در موضوع بسیار دقیق و نازکی شویم. این موضوع با آن که یکی از مهم‌ترین مباحث زندگانی بشری است مع‌ذلک معلمین اخلاق و مربیان و جوانان از بحث آن خودداری می‌نمایند و والدین اطفال نیز از اشاره بدان اجتناب می‌ورزند. معمولاٌ تصور می‌شود که اشاره به روابط عشقی زن و مرد خارج از حدود حیا و عفت است و به این جهت جوانان مجبورند اطلاعات خود را در این مبحث مهم از روی رمان‌های خیالی عشقی که قسمت اعظم قفسه‌های کتابخانه‌ها را پر کرده است به دست بیاورند. بالنتیجه این حس شدید و متنفذ که طبیعت به دلایل عاقلانه‌ای چند حصه‌ی وافری از آن به زن‌ها داده است و مردها نیز سهمی از آن می‌برند بدون هیچ مانع و عایقی رشد و نما می‌کند و وسیله‌ای نیست که آن را نگهبانی و راهنمایی نماید.

هر چند طبیعت در امور عشقی پا بست هیچ گونه قواعد و قوانینی نمی‌شود لیکن ممکن است از ابتدا نظریه جوانان را راجع به اصول اخلاقی طوری تربیت کرد که بتوانند بین خوب و بد را تمیز بگذارند و محسنات و مزایای اخلاقی را که بدون آن‌ها زندگانی انسان صحنه‌ی غم انگیزی از خطایا و معاصی است معزز و محترم بشمارند، شاید نتوان به جوانان تعلیم داد که عاقلانه عشق ورزی کنند لیکن والدین آن‌ها به وسیله پند و اندرز خود می‌توانند اقلاٌ از افتادن ایشان در گرداب شهوات و هواهای نفسانی که غالباً با عشق حقیقی اشتباه می‌شود جلوگیری نمایند. گفته‌اند که «عشق به معنی و مفهوم معمولی آن جز خبط و خطا چیز دیگری نیست لیکن در مفهوم حقیقی آن که عبارت از طهارت و فداکاری و علو نفسی است به منزله علامت و نشانه عظمت روح و کمال اخلاقی می‌باشد. عشق حس پرستش جمال معنوی را در انسان تحریک می‌کند و او را به فداکاری و ایثار به نفس عادت می‌دهد و به همین واسطه صاحب نفوذ و تأثیری فوق‌العاده در اخلاق و سیرت انسانی می‌باشد. عشق علامت تسلط و غلبه جنبه فداکاری و از خود گذشتگی طبیعت شخصی است بر علیه خود خواهی و نفس پرستی آن».

دنیا به وسیله این روح آسمانی همیشه زنده و شاداب می‌ماند عشق آهنگ سرمدی روح بشریت است، پرتو آن روزگار جوانی را نورانی و روشن می‌کند و ایام پیری را با هاله‌ای از نور احاطه می‌نماید. ضیاء و روشنایی تابناک عشق مانند نور افکن قوی گذشته و آینده زندگانی بشری را روشن می‌سازد. عشقی که از حس تمجید و احترام ناشی شده باشد اخلاق را تصفیه و تهذیب می‌نماید و طایر روح انسانی را از قید نفس آسوده و فارغ می‌کند عشق در شاهواری است که هیچ چیز در این عالم به قیمت با ن برابری نتوان کرد عشق روح عفاف و نجابت و تقوی و اعتماد و ایمان را در شخص می‌دمد و حتی قوای فکری و دماغی را نیز تقویت می‌نماید. «براونینک» شاعر می‌گوید «عشق انسان را عاقل و با تجربه می‌کند» و راستی هم هر کس در عالم قوای دماغیش سالم تر و قوی تر از همه بوده است بیش از همه کس خلوص و صداقت عشق می‌ورزیده است. عشق صفات و مزایای نهفته انسانی را بر انگیخته و آن‌ها را متجلی می‌سازد قوه نشاط و امیدواری را بر می‌انگیزد، روح را به طرف مجد و تعالی می‌کشاند و قوای فکری و دماغی را تقویت و تحریک می‌نماید. یکی از بهترین مدایحی که تا کنون در حق زن گفته شده است جمله‌ای است که «استیل» درباره «مادام الیزابت هی سینک» گفته است که (عشق او به منزله‌ی یک دوره تحصیلات عالیه است). از این لحاظ زن بهترین مربی و آموزگار انسانی است زیرا تعالیم و تربیت‌های وی بیش از تمام مربیان دیگر به جنبه‌ی محبت و انسانیت نزدیک می‌باشد.

گفتاری معروف است که زن و مرد در تجارب زندگانی هرگز به سر حد کمال نمی‌رسند مگر آن که اتصال آن‌ها به وسیله رشته و پیوند محبت صورت گرفته باشد، مرد هم مانند زن باید با رموز و اسرار عشق آشنا شده باشد تا به حد مردی و مردانگی برسد زیرا وجود زن و مرد هیچ کدام بدون شک دیگر تمام و کامل نیست. افلاطون معتقد است که عشاق طالب آنند که شبیه خود را در آینه وجود معشوق ببینند و می‌گوید عشق عبارت از کشش و پویه طبیعت انسانی است برای رسیدن به نیمه‌ی دیگر وجود خود که از وی بریده و جدا گردید است[۲] اما فلسفه در اینجا ظاهراٌ اشتباه کرده است زیرا تشابه عاشق و معشوق همیشه شرط لازم عشق نیست.

اتصال و پیوند حقیقی دو نفر وقتی صورت می‌گیرد که قلب و فکر هر دو با هم متصل و مأنوس باشد و محبت و علاقه‌مندی آن‌ها بر شالوده‌ی احترام قرار گرفته باشد. «فیخت» می‌گوید «هیچ عشقی بدون احترام دوام و بقا نخواهد داشت و بر عکس هر عشقی که عاری از احترام طرفین نسبت به یک دیگر باشد علاوه بر آن که لیاقت ارواح منزه و پاکیزه را نخواهد داشت دوامی هم نمی‌آورد و به زودی مبدل به سردی و فراموشی می‌گردد. انسان همیشه نسبت به کسانی عشق می‌ورزد که با نظر احترام و تمجید به آن‌ها نگاه کند والا هیچ کس حاضر نخواهد بود که عاشق اشخاص بد و فرو مایه گردد. خلاصه آن که چون مزایا و فضایل اخلاقی مؤثرترین امر و حکم روای زندگانی خانوادگی و اجتماعی است اساس اتفاق و اتصال زناشویی نیز بایستی بر شالوده آن استوار باشد».

ولی در اتصال روابط بین زن و شوهر چیزی مهم تر از احترام تنها وجود دارد و عواطف و احساساتی که اتحاد زناشویی آن‌ها بر آن قرار گرفته است به مراتب از حس احترام داری ایشان نسبت به یک دیگر عمیق تر و رفیق تر می‌باشد. «ناتانیل هاوسورن» می‌گوید «در مسائل عشقی همیشه گودال ژرفی ما بین مرد با مرد هست که هرگز نمی‌توانند دست یک دیگر را گرفته و کاملاٌ توافق حاصل نمایند. به همین جهت است که مردها هیچ وقت از برادران خود مساعدت معنوی و تشویق و تقویت قلبی نمی‌یابند و در این مسائل نظر استمداد آن‌ها همیشه متوجه زن یعنی خواهر و مادر عیالشان است.»

مرد از دروازه عشق به دنیای جدیدی از سعادت و عواطف رقیقه بشری وارد می‌شود. خانه‌ای که خود انسان آن را ایجاد کرده است عالم جدیدی است که با خانه زمان طفولیت او فرق و تفاوت بسیار دارد و هر روز آن متضمن لذت‌ها و شادی‌ها و تجارب گران‌بهای تازه‌ای می‌باشد. دنیای عشق شاید پر از هموم و مصائب روحانی باشد ولی در عوض بهترین تجارب و معلومات انسانی در آن جا کسب و تحصیل می‌شود. «سن بور» می‌گوید «زندگانی خانوادگی ممکن است پوشیده به خارهای غصه و اندوه باشد لیکن فقط همین خار است که میوه شیرین و ثمره‌ی نیکو می‌دهد والا هر خار دیگری در عالم خشک و بی مصرف می‌باشد» در جای دیگر می‌گوید «اگر خانه مرد در یک مرحله مخصوص زندگانی او خالی از اطفال باشد ممکن است اقسام شرور و معاصی در آن راه پیدا کند».

اگر زندگانی منحصراٌ معروف به امور دنیوی و مشاغل مادی باشد اخلاق رفته رفته رو به انحطاط و خشونت می‌رود زیرا در این موارد شخص دائماٌ مشغول به نفس خود و در پس جلب منافع و دفع مضرات است و بنابراین اخلاق او به دنائت و سفالت و بد گمانی در حق همه چیز و همه کس عادت می‌کند. بهترین عامل مؤثر برای رفع این عیب بزرگ اخلاقی زندگانی خانوادگی است زیرا به وسیله آن افکار شخص از جریان یک نواخت و خسته کننده روزمره خارج می‌شود و به جای آن که دائماٌ در گرداب منافع و مادیات غوطه‌ور باشد از راحتی و سکونت و از هوای روح بخش خانه‌ی خویش تمتع حاصل می‌کند چه به قول شاعر:

«از خانواده فروغ شادمانی و سعادتی می‌تابد که دل تیره‌ی غصه داران و رنج کشیدگان را روشن و نورانی می‌سازد.»

(هانری تیلر) می‌گوید: کسب و مشاغل راه‌هایی را که به قلب متصل می‌شود خراب و مسدود می‌سازد لیکن ازدواج قلعه‌ی دل را دیده بانی و حراست می‌کند).

به این جهت اگر فکر شخص مشغول به امور کسب و مشاغل دیگر باشد و برای رسیدن به مقصود خویش دائماٌ تلاش کند ولی قلب وی از عشق و علاقه‌مندی عاری و تهی باشد زندگانی او هر چند هم که علی‌الظاهر در انظار مردم قرین پیشرفت و کامیابی جلوه کند باز در حقیقت با شکست و ناکامی توأم بوده است و از سعادت حقیقی نصیبی نبرده است[۳].

اخلاق حقیقی شخص همیشه در خانه‌اش بهتر از هر جای دیگر ظاهر می‌گردد و میزان عقل و کفایت وی از طریقه اداره کردن خانواده‌اش بهتر سنجیده می‌شود تا از طرز انجام مشاغل و امور مهمه اجتماعی که به وی سپرده شده است.

فکر شخص باید تماماٌ متوجه کسب و کارش باشد ولی اگر بخواهد از سعادت حقیقی بهره ببرد باید قلبش بالتمام در خانه‌اش باشد. آری در خانه است که صفات و ملکات حقیقی مرد کما هو جلوه گر می‌شود و صداقت و عشق و عاطفه و فداکاری و تقوی و مردانگی و به عبارت اخری اخلاق و روحیات وی کاملاٌ متجلی و نمودار می‌گردد. اگر عشق و محبت در خانه‌ای حکم فرما نباشد زندگانی خانوادگی از شکنجه‌های جابرانه هر حکومت مستبدی سخت تر و ناگوارتر خواهد بود و هم چنین هر گاه در خانواده‌ای اصول عدالت و مساوات مراعات نشود عشق و اعتماد و احترام که اساس و شالوده‌ی قواعد و قوانین خانوادگی است از میان خواهد رفت.

«اراسموس» می‌گوید: «خانه‌ی (تماس مور) مدرسه تعلیم دیانت مسیح بود. در آن جا یک کلمه تند و زشت شنیده نمی‌شد و یک نفر تنبل و بی کار یافت نمی‌گردید. همه کس در آن خانه وظایف خود را با قیافه بشاش  و مسرور و با سرعت و چالاکی انجام می‌داد.» (تماس مور) به واسطه نجابت و مهربانی دل‌ها را شیفته خود ساخته و همه کس را به احترام و اطاعت خود وا می‌داشت و به قدری بر اعضای خانواده‌ی خویش به عقل و رأفت حکم روایی می‌کرد که خانه او آشیان عشق و وظیفه شناسی گردیده بود.

اما باید دانست که کسی که عشق و محبتش به وسیله زندگی خانوادگی تحریک می‌گردد عواطف و احساسات او منحصر به همان دایره تنگ و محدود خانه باقی نمی‌ماند و اول عائله و خانواده محیط عشق او را توسعه داده و بعد به تمام عالم آن را احاطه می‌دهد. (امرسون) می‌گوید: (عشق به منزله‌ی آتشی است که ابتدا در اثر تلاقی با اخگری که آن هم از قلب دیگری برخاسته است در گوشه‌ها و زوایای قلبی روشن می‌شود و بعد نور و حرارت خود را به جماعت کثیری از زن و مرد می‌بخشد و رفته رفته دنیا و طبیعت را از اثر فروغ و تابش خویش نورانی و تابناک می‌سازد.)

عشق خانوادگی قلب مرد را منظم می‌کند و آن را اداره می‌نماید خانه به منزله‌ی مملکت و دنیای زناست که به وسیله محبت و مهربانی و به قوه نجابت و رأفت بر آن حکومت می‌نماید. هیچ چیز طبیعت بی قرار و سرکش مرد را نمی‌تواند بهتر از آن مطیع  و رام کند که زنی دانشمند و با فکر شریک زندگانی او باشد. آغوش زن جایگاه سعادت و رضایتمندی و محل آسایش فکر روح مرد است، به علاوه زن گاهی بهترین مشاور و ناصح مشفق مرد می‌باشد چه در مواردی که فکر و منطق مرد ممکن است راه غلط بپیماید هوش و فطانت زن از خبط و گمراهی وی جلوگیری می‌کند – زوجه‌ی خوب به منزله‌ی عصای محکمی است که مرد در مواقع سختی و شدت می‌تواند بدان تکیه نماید و هنگام بدبختی و فقر از شفقت و غم خواری وی تسلی و دل داری نماید- در دوره‌ی جوانی زن وسیله راحت و آسایش زندگانی مرد است و در روزگار ضعف و پیری معاون و پشتیبان وی).

چقدر سعادتمند بوده است (ادموند بورک) که راجع به خانه خود گفته است (من هر وقت وارد منزل خویش می‌شوم تمام غصه‌ها و ملالت‌های خود را فراموش می‌کنم). (بوتر) که قلبی پر از مهر و عواطف رقیقه ی بشری داشت می‌گوید (مادامی که زوجه‌ی من با من است حاضر نیستم فقر و تنگدستی خود را با تمول (کراسوس) معاوضه نمایم و او را از دست بدهم). در جای دیگر راجع به ازدواج می‌گوید (بزرگ‌ترین نعمتی که خداوند ممکن است به انسان عطا نماید زوجه‌ی نیک سیرت و پاک‌دامنی است که شخص بتواند در آغوش وی به آسایش و راحت زیست نماید و تمام دارایی و زندگانی خود را به دست او بسپارد) باز در جای دیگر می‌گوید: (به موقع از جا بر خاستن و در دوره‌ی جوانی تأهل اختیار کردن کاری است که هرگز کسی از انجام آن پشیمان نخواهد شد.)

برای آن که مرد از تأهل تمتع حاصل نماید و سعادتمند باشد باید با زوجه‌ی خود توافق روحی داشته باشد. اما زن هرگز نباید فقط نسخه بدل مرد باشد و در همه چیز از وی تأسی و تقلید نماید و زیرا همان طور که زن مایل نیست شوهرش صاحب اخلاق و اطوار زنانه باشد همان طور هم مرد نمی‌خواهد زوجه‌اش خوی و عادت مردان را داشته باشد. فضایل و مزایای زن در قلب و عواطف او است نه در عقل و فکرش و مرد از مهربانی و شفقت وی استفاده و لذت می‌برد نه از دانش و معلومات او (الیوز وندل هلمز) می‌گوید (ما همیشه به زنی که صاحب قلب و عواطف است بیشتر مایل و راغب هستیم تا به زنی که دارای قوای عقلی و فکری باشد.) مردها گاهی به قدری از خودشان خسته و ملول می‌شوند که حاضرند هر گونه صفات و ملکات دیگری را که با خود آن‌ها اختلاف داشته باشد تحسین و تمجید نمایند. (مستر هلیز) می‌گوید: (اگر برای اثبات خوبی خداوند کسی از من دلیل بخواهد جواب خواهم داد که بهترین دلیل رحمت و عنایت پروردگار در حق ما اختلاف عجیبی است که ما بین روحیات زن و مرد قرار گذاشته است تا به آن وسیله خلط و آمیزش آن‌ها با یک دیگر ممکن باشد.)

با آن که هیچ مردی زنی را به سبب دانش و معلوماتش دوست نمی‌دارد ولی این عدم التفات مرد دلیل نمی‌شود که زن از پرورش هوش و قوای فکری خویش غفلت ورزد[۴] ممکن است زن و شوهر اختلاف اخلاق با یک دیگر داشته باشند- لیکن از حیث فکر و عقیده باید حتماً با هم موافق و متفق باشند زیرا به قول شاعر زن و شوهر «دو روح مدرک و دو قلب مهربانند که در موقع شور و مشورت و در موقع آسایش و راحت در پیمودن راه‌های پیچ در پیچ عالم و در حل معضلات امور زندگانی باید با هم شریک و همراه باشند.»

کمتر کسی توانسته است به خوبی «هانری تبیلور» در موضوع مهم ازدواج بحث و تحقیق نماید. آنچه که مشارالیه راجع به تأثیر و نفوذ مصاحبت زناشویی در امور سیاسی گفته است در مورد کلیه مراحل دیگر زندگانی نیز بالسویه صدق می‌کند. مشارالیه می‌گوید «زن خوب باید صاحب صفات و ملکاتی باشد که خانه را محل آسایش و راحت مرد بسازد و برای این منظور زن لازم است قابلیت آن را داشته باشد که مرد را از زحمت اداره کردن منزل آسوده و فارغ نماید و مخصوصاٌ او را از خطر قرض حفظ و حراست کند- زن باید در چشم و سلیقه مرد خوش آیند و مطبوع جلوه نماید زیرا سلیقه مردها ارتباط کامل با طبیعت باطنی آن‌ها دارد و هیچ عشقی بدون آن صورت پذیر نخواهد بود در زندگانی که آمیخته به رنج و زحمت است اگر خانه‌ای جایگاه عشق و محبت نباشد به طور قطع محل آسایش و راحت هم نتواند بود زیرا آسایش فکر و روح فقط در دامن عشق و محبت متمکن می‌شود و بس. مرد از زوجه خود انتظار هوش و فطانت و طبع خرم و خندان و فکر تیز و سریع‌الانتقال بیشتر دارد تا انتظار دل ربایی و ظاهر سازی و شوخ و شنگی و به رأفت و مهربانی قلب او بیشتر مایل است تا به عشق تند و تیز و عواطف و احساسات سرکش وی چنان چه شاعر گفته است:

«عشق زن نباید طوری باشد که به دست و پای مرد بپیچد و قوای خصاله او را ساکن ساخته و او را از کار بیندازد- عشق باید مرد را بر سر شوق و نشاط بیاورد و طبع و روح او را بر انگیزد و مانند مسافری خسته و فرسوده که پایش را با آب پاک بشویند و عطشش را با برف آب فرو نشانند مرد را شاداب و زنده و مسرور سازد، مرد باید در سایه‌ی عشق بیاساید و از روایح جان پرور آن استشمام کند لیکن بدون آن که اسیر و پا بست آن باشد هر وقت مهمی پیش آید و خدمتی به عهده او محول گردد فارغ و سبک بار از جای بر خیزد و با قلبی شاد و امیدوار رو به جانب انجام وظیفه نهد.»

بعضی‌ها از تأهل کامیابی و تمتع حاصل نمی‌کنند زیرا انتظارات زیادی از ازدواج داشته‌اند که البته انجام همه آن‌ها غیر میسر بوده است. برخی دیگر نیز تأهل به مذاقشان خوش آیند و شیرین نمی‌آید زیرا شخصاٌ از شادمانی طبع و مهربانی و صبر و شکیبایی و عقل سلیم بهره‌ی وافی ندارند. این اشخاص قبلاٌ در مخیله خود عالم خوشی و سعادتی را مجسم می‌نمایند که شاید نظیر آن در زیر آسمان یافت نمی‌شود و به این جهت وقتی وارد زندگانی حقیقی می‌شوند و به رنج‌ها و مصائب حیات بر می‌خورند آن وقت یک مرتبه به خود آمده و مثل این است که مغتتاٌ از خواب عمیقی بیدار شده باشند به علاوه این گونه اشخاص در موقع تأهل تصور می‌کنند زنی که شریک زندگانی آن‌ها خواهد شد موجودی کامل و بی عیب است ولی بعدها در نتیجه تجربه ملتفت می‌شوند که حتی فاضل‌ترین و خوش اخلاق‌ترین اشخاص هم از پاره‌ای خطایا و نقایص فطری بشری مبرا و منزه نیستند. اما باید دانست که همین نقص و فتور طبیعت انسانی است که مردم را مستحق عطوفت و رأفت یک دیگر می‌سازد و در طبایع مهربان و حساس ایجاد محکم‌ترین پیوندهای عشق و علاقمندی را می‌نماید.

دستور زندگانی اشخاص متأهل «صبر و شکیبایی» است، تأهل نیز مانند حکومت مستلزم سیاست مخصوص می‌باشد و شخص متأهل باید «بدهد و بستاند و تسلیم شود و امتناع نماید و صبر داشته باشد و حوصله کند». انسان لازم نیست در مقابل احساسات دیگران کور باشد و آن‌ها را نبینند، فقط باید قوه گذشت و اغماض داشته و هر چه را دید به ملایمت و مهربانی تحمل نماید. از میان تمام صفات و ملکات فاضله اعتدال مزاج در زندگانی زناشویی مفیدتر و ضروری تر و با دوام تر از همه می‌باشد و اگر این خصلت پسندیده با عادت خویشتن دارای تملک نفس توأم گردد شخص را به حوصله و بردباری معتاد می‌سازد و او را عادت می‌دهد که مقابل شدائد و نا ملایمات حوصله نماید و حرف درشتی را که می‌شنود بی جواب بگذارد و آن قدر ساکت و خاموش بنشیند تا آتش خشم و غضب طرف منطقی گردد. این که گفته‌اند: «جواب نرم شعله غضب را فرو می‌نشاند» در زندگانی زناشویی بیش از هر جای دیگر مصداق پیدا می‌کند.

«بورنز» شاعر محسنات و مزایای زوجه خوب را به دو قسمت تقسیم می‌نماید و چهار قسمت را به اعتدال مزاج، دو قسمت را به ذوق سلیم یک قسمت را به هوش و ذکاوت یک قسمت را به جمال (عبارت ملاحت صورت و جذابت چشم و تناسب اندام و حسن رفتار) و دو قسمت را هم به خصایص و امتیازات مربوط به زوجیت (از قبیل تمول و نجابت خانواده و تربیت عالی و اصالت خون و غیره) تخصیص می‌دهد و می‌گوید «این دو قسمت اخیر را هر طور بخواهید موافق سلیقه و دلخواه خود می‌توانید تقسیم بندی کنید ولی به خاطر داشته باشید که مزایای مزبور همه غیر مهم و جزیی است و هیچ کدام لایق آن نیستند که یک عدد صحیح به آن‌ها اختصاص داده شود.»

مثلی مشهور است که دخترها در ساختن دام مهارت دارند اما اصلاح آن‌ها در این است که طریقه ساختن قفس را بیاموزند. مردها را غالباٌ به آسانی طیور می‌توان به دام انداخت اما نگاهداری آن‌ها هم مانند پرندگان بسیار مشکل و دشوار است. اگر زن نتواند خانه خود را طوری اداره و مرتب سازد که مرد پاکیزه‌تر و فرح انگیز تر از آن جایی را پیدا نکند و پس از فراغت از زحمات و مشقات روزانه خود با خاطری شاد به طرف آن برود به حال آن مرد بینوا باید گریه کرد و او را در حقیقت باید بی خانمان و ویلان دانست!

هیچ مرد عاقلی تنها به خاطر وجاهت زن با او مزاوجت نمی‌کند. راست است که جمال و زیبایی در ابتدای امر یگانه وسیله‌ی مؤثر جلب خاطر و فریفتن مرد می‌باشد لیکن بعدها دارای هیچ گونه نفوذ و تأثیری در زندگانی او نخواهد بود. البته مقصود ما این نیست که وجاهت را مذمت و نکوهش کنیم و یا از قدر و قیمت آن بخواهیم چیزی بکاهیم زیرا وجاهت صورت و زیبایی اندام معمولاٌ نشانه سلامت و صحت مزاج می‌باشد بلکه مقصودمان تذکار این نکته است که مزاوجت با زن دل ربا و وجیهی که فاقد محسنات اخلاقی و فضایل معنوی باشد خبط و اشتباه بزرگی است که تلافی و جبران آن هرگز میسر نمی‌گردد هم چنان که انسان از تماشای طولانی بهترین مناظر و متنزهات طبیعی عاقبت کسل و ملول می‌شود همان طور هم از دیدن روی زیبایی که با محاسن معنوی توأم نباشد به زودی سیر و آزرده می‌گردد وجاهت صوری امروز فردا پژمرده و مبتذل می‌شود در صورتی که حسن و نیکویی معنوی به هر قالبی که در آید همیشه شاداب و فریبنده است و طول ایام و مرور زمان به جای آن که از رونق و جلوه آن بکاهد دائماٌ بر قدر و منزلت آن می‌افزاید. بعد از یک سال که از مزاوجت زن و مرد گذشت هیچ کدام در فکر زیبایی صورت هم نمی‌افتند و بر عکس هر دو متوجه خلق و رفتار یک دیگر می‌شوند. «ادیسون» می‌گوید «هر وقت من مردی را با قیافه عبوس و ترش می‌بینم بی اختیار به حال زوجه‌ی او ترحم می‌کنم ولی وقتی با مرد متبسم و گشاده ئی مواجه می‌شوم به یاد سعادتمندی خانواده و دوستان و بستگان او می‌افتم».

نظریات «بورنز» شاعر را درباره‌ی صفات و مزایای لازمه زن خوب در بالا ذکر کردیم. اینک بی مناسبت نمی‌دانم نصیحتی را هم که «لردبورلی» به پسر خود کرده است چون متضمن تجربیات و مطالعات عمیقه یک نفر رجل دانشمند سیاسی اجتماعی است در اینجا ذکر نماییم. مشارالیه به پسر خود می‌گوید: «فرزند اگر خدا خواست و به حد بلوغ رسیدی در انتخاب زوجه‌ی خود منتهای دقت و مراقبت را به عمل آور زیرا خیر و شر زندگانی و سعادت و شقاوت آتیه تو مربوط و متوقف به این موضوع مهم می‌باشد مسئله ازدواج مثل اجرای نقشه جنگی است که انسان یک مرتبه اشتباه نماید کارش تمام می‌شود و دیگر جبران آن به هیچ وسیله صورت نمی‌پذیرد. زنی را که می‌خواهی برای همسری خویش انتخاب نمایی در کیفیت اخلاق و سیرت او تحقیقات عمیقه کن و بدان که والدین او در دوره‌ی جوانی خود صاحب چه اخلاق و تمایلاتی بوده‌اند[۵] زن هر قدر نجیب و اصل زاده باشد باز نباید فقیر و تهی دست باشد زیرا با نجابت و اصالت نمی‌توانی از بازار چیزی بخری. در عین حال زن متمول و فرومایه هم خوب نیست چون باعث تکدر خاطر خودت و موجب تنفر و انزجار دیگران خواهد بود- از مزاوجت با زن کوتاه قد و سفیه به شدت احتراز کن زیرا اولی اولاد حقیر و ناسالم برایت می‌زاید و دومی همیشه باعث سر افکندگی و خجالت تو خواهد بود و از شنیدن سخنان سفیهانه‌ی وی به جان خواهی آمد- اگر مخصوصاٌ به این نصیحت من عمل نکنی یک وقت با کمال تأسف ملتفت خواهی شد که هیچ چیز در زندگانی کسل کننده تر و ملالت انگیز‌تر از مصاحبت زن سفیه و بی عقل نمی‌باشد».

اخلاق مرد در تحت نفوذ و تأثیر دائمی زوجه‌ی او قرار گرفته است. طبیعت زن اگر فرو مایه و پست باشد اخلاق مرد هم به دنائت و پستی متمایل می‌شود و اگر طبع او نجیب و عالی باشد روح مرد هم به جانب ارتقا و تعالی می‌گراید. اولی عواطف و احساسات مرد را می‌کشد و قوای فعاله او را نابود می‌کند و زندگی را به کام او تلخ و ناگوار می‌سازد. دومی تخم عشق و عواطف را در قلب مرد می‌کارد و اخلاق و سیرت او را تصفیه و تهذیب می‌نماید و به وسیله فراهم ساختن اسباب آسایش و راحت او قوای فکری و عقلانی وی را تقویت می‌کند از این‌ها گذشته زن فاضل و با اخلاق در اثر نفوذ معنوی خود همت شوهرش را بر می‌انگیزد و پایه آمال و مقاصد او را بر مدارج عالی تری قرار می‌دهد در صورتی که زن عامی و خسیس‌الطبع شوهر خود را بدون همتی و فرومایگی تحریص و ترغیب می‌نماید.

«دوتو کوپل» ایمان و عقیده کامل به این حقیقت مسلم داشت و معتقد بود که مرد در زندگانی خود تکیه گاه و پشتیبانی بهتر از زوجه نیک سیرت و با اخلاق نمی‌تواند به دست آورد. مشارالیه می‌گوید «من در طول عمر خود اشخاص نسبتاٌ ضعیف و ناتوانی را دیده‌ام که در امور اجتماعی فضایل و مکارم عمده از آن‌ها به ظهور رسیده است و علتش هم این بوده است که اشخاص مزبور دارای زن‌های فاضل و با اخلاقی بوده‌اند که در طی زندگانی اداری و در موقع انجام وظایف به شوهرهایشان مساعدت‌های معنوی می‌نمودند و آن‌ها را از لغزش و اشتباه در کار مصون و محفوظ می‌داشتند. ولی از طرف دیگر هم غالباٌ اشخاص فهیم و کاردانی را مشاهده کردم که در اثر حشر و معاشرت با زن‌های کوچک فکر و خود خواه و عشرت طلب صفات مردانگی و حصایص جبلی خود را از دست داده و فکر مقدس وظیفه شناسی از سر آن‌ها به در رفته است.

«دوتو کوپل» خودش در تأهل خوشبخت بود و زوجه عفیف و صالحی داشت که بی نهایت از او راضی و خشنود بود[۶] و در مکتوب‌هایی که به رفقا و دوستان صمیمی‌اش نوشته است همه جا از جرأت و رشادت و حسن سلوک و نجابت اخلاق او تمجید نموده است. «دوتو کوپل» هر چه با امور دنیا و حقایق زندگانی آشناتر می‌شد بیشتر به این عقیده معتقد می‌گردید که برای پرورش اخلاق و تقویت ملکات فاضله مرد انتظام و آسایش خانوادگی از ضروریات اولیه می‌باشد و مخصوصاٌ مشارالیه تأهل را به رکن اعظم سعادت و نیک بختی انسانی می‌دانست و همیشه می‌گفت عاقلانه‌ترین کاری که من در دوره‌ی زندگانی خود کرده‌ام همانا اختیار تأهل بوده است. در یکی دیگر از نوشته‌های خود می‌گوید «غالب لوازم سعادت و آسایش ظاهری به من عطا شده است لیکن از همه بیشتر خدا را شکر می‌کنم که مرا به خوشبختی خانوادگی که بزرگ‌ترین خوشبختی‌های انسانی است فائض و نائل ساخته است. هر چه من پیرتر می‌شوم و مراحل زندگانی را بیشتر می‌پیمایم به اهمیت آن قسمت از عمر خود که در تأهل گذشته است زیادتر پی می‌برم و به واسطه آن خاطر خود را بهتر تسلی می‌توانم بدهم – در مکتوبی که به دوست صمیمی خویش «دو کر گورلی» نوشته است می‌گوید: «در نظر من بزرگ‌ترین نعمتی که خداوند به من عطا فرموده است که «مریم» را شریک زندگانی من ساخته است – تو نمی‌دانی این زن فرشته خصال در تحمل شدائد و مشقات چه توانایی و قدرتی دارد، با وجود طبیعت نجیب و ملایم او هر وقت مصیبتی یا حادثه ناگواری برای ما رخ می‌دهد قوت نفس و فعالیت او چندین برابر می‌شود و بدن آن که من خودم ملتفت کار او باشم به مراقبت حال من می‌پردازد و در این قبیل مواقع که عنان صبر و شکیبایی از کف من خارج می‌گردد مرا دل داری و تسلیت می‌دهد و تشویش و اضطرابم را بر طرف می‌سازد-  باز در مکتوب دیگری می‌نویسد «حشر و مصاحبت با زنی که روح آئینه و مظهر تمام محاسن و نیکویی‌های اخلاقی انسان است موجد سعادت و نیک بختی عظیمی می‌باشد که قلم من از شرح و توصیف آن عاجز است- هر وقت من حرف خوبی می‌زنم و یا کار نیکی انجام می‌دهم فوراٌ در وجنات صورت «مریم» علایم غرور و رضامندی مشاهده می‌کنم که احساس آن روح و طبع مرا بر می‌انگیزد- همین طور وقتی خطایی از من سر می‌زند که مستوجب ملامت و سرزنش وجدان خویش می‌گردم- بالفور شبح تاریکی بر صورت او سایه می‌اندازد و آثار حزن و اندوه در قیافه او ظاهر می‌گردد- با آن که من در فکر او نفوذ و اقتدار فوق‌العاده دارم مع‌ذلک مسرت احساس می‌کنم که ترس و واهمه مخصوصی از او بر ضمیر من مستولی است و به این جهت مطمئن هستم که مادامی که او را مثل حالا دوست می‌دارم هرگز از جاده صواب منحرف نخواهم شد و کار خطایی از من سر نخواهد زد».

در موقعی که «دوتو کوپل» به واسطه صراحت لهجه و استقلال اخلاقی خود از عرصه سیاست رانده شد و در گوشه انزوا به کارهای ادبی مشغول بود صحت مزاجش مختل گردید و در اثر نا خوشی شدیدی حالت عصبانی و ماجراجویی پیدا کرده بود. در حین نگارش آخرین تألیف موسوم به «رژیم سابق و انقلاب کبیر» می‌نویسد « پس از آن که پنج شش ساعت متوالی در پشت میز تحریر خود نشسته‌ام دیگر نمی‌توانم چیز بنویسم و ماشین فکرم از کار کردن امتناع می‌ورزد. من الآن احتیاج شدیدی به یک استراحت ممتد و طولانی دارم تا بدان وسیله قوای از دست رفته خود را تجدید نمایم. هر گاه مشکلات و صدمات عدیده ای را که یک نفر مؤلف در پایان کار خود با آن‌ها مواجه می‌شود روی هم جمع نمایید خواهید دید که زندگانی نویسندگی بی نهایت سخت و محنت انگیز است من اگر از نعمت صحبت و مراقبت‌های ذی‌قیمت «مریم» برخوردار نبودم هرگز نمی‌توانستم کار خود را به انجام برسانم. خوشبختی و سعادت من در این است که مزاج و طبیعت او با طبع و حالت کنونی من مغایرت و اختلاف دارد و به این جهت در مقابل حال عصبانی و طبیعت محرور من همیشه به رأفت و ملایمت رفتار می‌کند».

«مسیو گیزوت» نیز مانند «دوتو کوپل» در مواقع محنت و ناکامی خود از مشقت و غمخواری‌های زوجه با فضیلت و تقوایش تسلی و دلداری می‌یافت. هر وقت دشمنان سیاسی وی او را می‌آزردند تنها ملجأ و آسایشگاه روحی و فکری او آغوش پر از مهر و عواطف خانواده‌اش بود. با آن که زندگانی سیاسی او همیشه مقرون به پیشرفت و کامیابی بود مع‌ذلک از شغل خود رضایت نداشت و خدمات سیاسی را کاری سرد و کسل کننده و منافی با ارتقا اخلاقی و عظمت روحی می‌دانست. در دفتر «خاطرات» خود می‌نویسد «انسان همیشه آرزومند حصول سعادتی است که از آن چه که به وسیله سعی و عمل و شهرت اجتماعی به دست می‌آید کامل تر و راضی تر باشد، آن چه را من امروز در پایان حیات خود می‌دانم از ابتدای زندگانی و در طول تمام مدت عمر خویش نیز می‌دانسته‌ام و پیوسته بدان معتقد بوده‌ام. حتی در حینی که انسان به دوره‌ی اعتلا و عظمت خویش رسیده باشد باز مهر و علاقه خانوادگی اساس و شالوده‌ی زندگی او به شمار می‌رود زیرا انسان هر قدر هم که در امور اجتماعی و مشاغل سیاسی پیشرفت و ترقی حاصل نماید تا از نعمت و علاقه و ارتباطات دوستانه و خانوادگی برخوردار نباشد به سعادت حقیقی و کامل نمی‌تواند نائل گردد.»

داستان معاشقه و ازدواج «گیزوت» قصه عجیب و جالب توجهی است. در دوره‌ی جوانی که مشارالیه در پاریس اقامت داشت و از فروش مقالات و ترجمه‌ها و سایر آثار قلمی خویش امرار معاش می‌نمود بر حسب اتفاق با زن فعال و کاردانی موسوم به «مادموازل پولین دومولان» که در آن وقت مدیر روزنامه «پوبلیبت» بود آشنایی حاصل کرد. خانم مزبور در نتیجه اتفاق یک مصیبت خانوادگی سخت مریض شد و تا مدتی نمی‌توانست به کارهای ادبی مربوط به روزنامه خود بپردازد. در این موقع سختی و تنگی روزی مکتوب بی امضایی به وی رسید که نویسنده آن وعده داده بود تا چند روز دیگر مقالات مسلسلی برای درج در روزنامه بفرستد. در سر موعد مقالات مزبور که حاوی مواضع مهم و متنوعی در فنون و ادبیات و انتقاد بود رسید و همه آن‌ها در روزنامه درج گردید. پس از آن که خانم مدیر روزنامه از ناخوشی برخاست و در اداره حاضر شد نویسنده‌ی مقالات که «مسیو گیزوت» بود نزد او آمده خود را معرفی کرد و از همان روز این دو نفر با هم دوستی و صمیمیت پیدا کردند و هر روز بر مهر و علاقه هم می‌افزودند تا بالاخره کار آن‌ها منجر به زناشویی گردید.

از آن به بعد زن و شوهر شریک رنج‌ها و شادی‌های یک دیگر شدند و در هر کاری به هم دیگر معاضدت و همراهی می‌نمودند. قبل از آن که عقد ازدواج آن‌ها بسته شود مسیو گیزوت به نامزد خود گفت سرنوشت من پر از حوادث و سوانح است و این ایام وقایع عمده‌ای را در زندگانی خود پیش بینی می‌کنم. نمی‌دانم تو از ظهور این سوانح متوحش و هراسان خواهی بود یا نه. مشارالیها در جواب وی گفت مطمئن باش که من از فتح و کامیابی‌های تو شادی عظیم خواهم کرد لیکن هرگز در موقع شکست و مغلوبیت تو آه نخواهم کشید. وقتی گیزوت صدراعظم «لویی فیلیپ» شد زوجه‌اش در ضمن مکتوبی به یکی از دوستان خود نوشت «این اوقات من شوهرم را کمتر از آن چه خودم مایل هستم ملاقات می‌کنم ولی باز خوش وقتم که به دیدار او نائل می‌شوم… اگر خداوند ما را به هم ببخشد و از یک دیگر جدامان نکند من در حین مصائب و بلیات نیز خود را خوشبخت و سعادتمند می‌دانم.» اما هنوز شش ماه از تاریخ تحریر این سطور نگذشته بود که مشارالیها وفات یافت و شوهر داغ دیده‌اش مجبور شد بعد از آن به تنهایی مراحل زندگانی را طی نماید.

«بورک» نیز از برکت ازدواج یا «میس نوژنت» که زنی وجیه و مهربان و دانشمند بود خوشبخت و سعادتمند گردیده بود. مشارالیه هر وقت از زندگانی سیاسی و اجتماعی صدمه و آزار می‌دید در عوض از نیکبختی و آسایش خانوادگی تلافی و جبرانی کامل می‌یافت. خود او گفته مشهوری دارد که اخلاق و روحیات او را به طور وضوح روشن می‌سازد و می‌گوید «عشق و محبت خانوادگی اساس و ریشه تمام عواطف و احساسات رقیقه اجتماعی ماست.» توصیفی که مشارالیه در دوره‌ی جوانی عیال خود او کرده است یکی از بهترین توصیفات و رنگ‌آمیزی‌های قلمی است که در زبان انگلیسی یافت می‌شود. می‌گوید «زن من دارای جمال و وجاهت است لیکن نه وجاهت صورت و اندام تنها زیرا با آن که چهره‌ی او در کمال صباحت و اندامش در غایت نیکویی و اعتدال است مع‌ذلک آن چه که قلب و دل در حیطه تسخیر در آورده است همانا حسن سلوک و مهربانی و بی گناهی و حساسیت فوق‌العاده او است صورت او در وهله اول فقط جلب توجه و نظر شما را می‌کند لیکن طولی نمی‌کشد که به طوری مجذوب و فریفته او می‌شوید که خودتان هم متعجب می‌گردید.

چشم‌های او دارای فروغی ملایم است و مانند مردمان عادل و نیکوکار به قوه فضیلت و تقوی بر همه کس حکومت می‌نماید.

قد او زیاد بلند نیست. او را برای آن نیافریده‌اند که مورد تمجید و ستایش مردم باشد بلکه برای آن خلق شده است که انسان را به فیض نیک بختی و سعادتمندی برساند.

طبع متین و اخلاق محکم او از حس رأفت و ملاطفت عاری نیست و در نرمی و ملایمت طبعش نیز علایم ضعف و فتور مشاهده نمی‌شود.

صدای او مثل آهنگ‌های ملایم موسیقی است که برای التذاد روح اشخاص ترکیب شده است که می‌توانند بین مصاحبت رفیق خود را با معاشرت اجتماعی فرق بگذارند، آری صدای او دارای این خاصیت که برای شنیدن آن باید نزدیک وی بیایید.

جسم او نسخه بدل روح و فکرش است و به این جهت توصیف یکی به منزله‌ی توصیف دیگری می‌باشد هوش و درایت فوق‌العاده او همیشه از حسن انتخاب‌های وی به خوبی معلوم و مبرهن می‌شود. مشارالیه عقل سلیم خود را بیشتر صرف اجتناب از کارهایی می‌کند که نبایستی به گفتن و کردن آن‌ها مبادرت ورزد و هرگز به فکر آن نیست که هوش خود را در انجام کارهای حیرت انگیز و گفتن حرف‌های تعجب آور به کار برد.

هیچ کس با این کمی سن بهتر از او با رموز و مسایل دنیا آشنا نیست و هیچ کس هم به قدری از شرور و مفاسد این عالم منزه و بری نمانده است.

ادب و حسن سلوک او ناشی از عفت و نجابت طبع وی می‌باشد نه مربوط به قواعد و قوانینی که راجع به این موضوع آموخته است و به این جهت هر کس که معنی رفتار خود و حسن تربیت را بداند از اطوار و حرکات مؤدب و معقول وی در شگفت خواهد شد.

مشارالیه صاحب عزمی راسخ و فکری متین است و اگر سختی و صلابت مرمر از جلا و برق آن چیزی می‌کاهد این صلابت و استحکام اخلاقی وی نیز از مزایا و محسنات او چیزی کسر می‌کند فضایل و مکارم او بی شمار است و حسن اخلاق و رفتار وی تا به حدی است که انسان را حتی شیفته نقایص و فتور جنس ضعیف و زیبا می‌نماید.»

بی مناسبت نیست توصیفی را هم که زن کلنل «هاچینسون» از شوهر خود کرده است در این جا نقل کنیم. کلنل مزبور کمی قبل از وفات خویش به زوجه‌اش سفارش کرد که «مثل زن‌های عوام و معمولی شیون و بی قراری نکند» مشارالیها هم بنا بر وصیت او به جای آن که در مرگ وی زاری و سوگواری نماید آلام و غصه‌های درونی خود را به وسیله نوشتن شرح احوال شوهرش تسکین و تسلی می‌داد.

در مقدمه‌ای  که «به تاریخ حیات» وی نوشته است می‌گوید «کسانی که دل بستگی و علاقه‌مندی به شخصی دارند وقتی به حکم قانون بی ثباتی اشیا این علم محبوب آن‌ها از آن‌ها گرفته می‌شود و زمام نفس را آن قدر تسلیم طوفان هموم و آلام می‌کنند تا سیل مصیبت و اندوه خاطره‌های محبوب از دست رفته آن‌ها را از میان ببرد و وقتی در طول زمان غصه و سوگواری ایشان تمام می‌شود و تسلیت و دل داری حاصل می‌کنند آن وقت به تدریج نقاب فراموشی بر صورت شخص متوفی کشیده می‌شود و چون دیگر خاطره‌ای از او در دل باقی نمانده است ناگزیر چیزهای دیگری که به هیچ وجه از حیث خوبی و نیکویی نمی‌توانند با او برابری نمایند جلب توجه و علاقمندی شخص عزادار را می‌نماید. اما من که سفارش اکید یافته‌ام که مثل زن‌های عامی به سوگواری و عزاداری نپردازم[۷] برای تسکین و تسلی آلام خاطر خود وسیله‌ای بهتر از آن ندارم که به ثبت و نگارش خاطره‌های عزیز شوهر خود مشغول شوم. البته لازم نیست که در تحریر این یادداشت‌ها به تملق گویی و توصیفات مبالغه آمیز پردازم زیرا اگر شرح زندگانی او کماهو و با کمال سادگی به رشته نگارش درآید بهتر از مدایح و تمجیدات هر نویسنده مقتدری او را در خور اعظام و تجلیل حقیقی خواهد نمود.»

سطور ذیل توصیفی است که مادام «هاچینسون» از شوهر خود کرده است «عشق و علاقمندی وی نسبت به زوجه‌اش طوری بوده که هر کس بخواهد قاعده و دستوری برای عشق بازی به دیانت و شرافتمندی وضع نماید باید او را نمونه و سرمشق قرار دهد. هیچ مردی بیش از او نسبت به زوجه‌اش احترام و محبت نداشت اما در عین حال خود را زبون و تسلیم زن نمی‌کرد و زمام اداره خانواده را به دست خویش گرفته با کمال حزم و مهربانی عائله را اداره می‌نمود و زنش هم با کمال میل و شعف سر تمکین و اطاعت به خط فرمان ون نهاده بود.

امور خانواده را در عوض امر و تحکیم به وسیله تشویق و تشجیع افراد منزل اداره می‌کرد. علاقه‌مندی او نسبت به زنش بیشتر به طهارت قلب و عفت روح وی بود نه به صورت ظاهرش ولی با وجود این میل و عشق ثابتی که با او داشت از معاشقات پر از شور و هیجان موقتی اشخاص جاهلی که تسلیم زن‌های خود  هستند به مراتب بیشتر و شدیدتر بود اگر قدر و احترامی که او به زوجه خود می‌گذاشت بیش از آن بود که مشارالیها خویشتن را لایق و مستحق آن می‌دانست به واسطه فضایل و علو همت خود او بود و عیال فقط در حکم آئینه ای بود که محاسن و مکارم شوهرش در آن منعکس و متجلی می‌گردید، مادامی که او در قید حیات بود زنش هر چه داشت از او داشت و اکنون هم که وفات یافته است عیال او هر چه هست فقط شبح ضعیفی از شخصیت وی می‌باشد.

مشارالیه به قدری کریم‌النفس و رئوف بود که هرگز کلمه‌ی زشتی از دهانش خارج نمی‌شد. تمام دارایی و مایملک خویش را به اختیار زنش گذاشته و بدون آن که هرگز از وی حساب بکشد او را مختار ساخته بود که هر طور میل داشته باشد خرج کند- عشق و علاقه او نسبت به زوجه‌اش ثابت و استوار بود و به همین جهت وقتی هم که مشارالیه قدم به مراحل سال خوردگی گذاشتی و حسن و وجاهت جوانیش زائل گردید باز مثل روز اول او را دوست می‌داشت- راستی که عشق پاک و بی آلایش او را هرگز با قلم و زبان ممکن نیست تشریح و توصیف نمود- ولی با وجود این عشق مفرط او نسبت به زوجه‌اش منتهی و محدود به عشق عالی تر و پاکیزه‌تری می‌شد یعنی زنش را مثل یک نفر مخلوق هم نوع خود دوست می‌داشت- نه مثل بت معبودی که به پرستش و ستایش آن قیام کرده باشد- به عقیده او محبتی که بر شالوده‌ی قوانین وظیفه شناسی استوار شده باشد هزار مرتبه از عشق‌های تند و سرکش ولی بی قاعده‌ای که در عالم یافت می‌شود ارجمندتر و گران بها تر است- او خدا و فضایل و ملکات اخلاقی را بالاتر از زنش دوست می‌داشت[۸].

مادام «راشل روسل» یک مثل دیگر از زن‌های تاریخی است که به واسطه علاقه‌مندی و وفاداری نسبت به شوهرش مشهور گردیده- مشارالیها تا موقعی که می‌توانست با وسایل شرافتمندانه در استخلاص شوهرش سعی نماید از بذل هیچ گونه مجاهدت فرو گذار نکرده لیکن همین که دید مساعدی از تماماٌ بی اثر است و نمی‌تواند با جدیت خود کاری از پیش ببرد مصمم شد که قوا و جرئت خود را جمع کرده و به وسیله سرمشق شجاعت خویش شوهر عزیزش را تشجیع کند و قوه صبر و اراده‌اش را تقویت نماید.

وقتی ساعات واپسین زندگانی شوهر فرا رسید و عیال و اطفالش منتظر بودند که او را برای آخرین دفعه در آغوش بکشند و با وی وداع نمایند این زن شجاع قوی‌النفس به ملاحظه آن که مبادا با شیون و سوگواری خود بر آلام و مصائب شوهرش بیفزاید با کمال مهارت و رشادت غصه‌ها و ارجاع درونی خویش را مستور نموده و با قیافه‌ای متین و آرام به ملاقات شوهر و پس از وداع پر از مهر و شفقتی آهسته از نزد وی خارج شد- بعد از رفتن وی لرد «ویلیام» گفت «حالا دیگر تلخی مرگ را نخواهم چشید!»[۹].

سابقاٌ در ماده‌ی نفوذ و تأثیر زن در اخلاق و روحیات مرد شمه‌ای بیان کردیم در دنیا به ندرت مردی یافت می‌شود که قدرت نفس او برای مقاومت در مقابل تأثیرات اخلاق سوءظنی فرو مایه کافی باشد اگر زن نتواند علوم طبع و مکارم اخلاق مرد را حفظ و تقویت نماید روزی او را به جانب انحطاط و پستی خواهد کشید و وی را هم رنگ محیط اخلاقی خویش خواهد نمود- بنا بر این می‌توان به جرأت ادعا کرد که اصلاح و تهذیب حال مرد یا فساد تخریب وی کاملاٌ به دست زن می‌باشد- سرگذشت زندگانی «یونیان» شاهد خوبی است برای اثبات نفوذ و تأثیر زن در اخلاق و سیرت مرد- مشارالیه ابتدا مردی ولگرد و عیاش بود ولی از حسن اتفاق در آغاز شباب با دختر فاضلی که از خانواده‌ی نجیبی بود مزاحمت نمود- خود او می‌گوید «بخت من بلند بود که عیالی نصیبم شد که پدر و مادر او هر دو پرهیزکار و با تقوی بودند. من و این زن وقتی به هم رسیدیم در غایت فقر و تنگدستی بودیم یعنی فقر و پریشانی ما به جایی رسیده بود که از اسباب و اثاثیه خانه حتی یک بشقاب و قاشق هم نداشتیم ولی خوشبختی ما در این بود که پدر او در موقع مردن دو کتاب برای او به میراث گذاشته بود یکی کتاب «راه رسیدن مرد صالح به آسمان» و دیگری کتاب «پرهیزکاری و تقوی» «یونیان» در نتیجه خواندن این دو کتاب و کتاب‌های خوب دیگر و همچنین در اثر نفوذ اخلاقی زوجه خود کم کم از جاده ضلالت و فساد خارج شده و در شاه راه دیانت تقوی سالک گردید.

«ریشارد باکستر» کشیش مسلک «نون کوبفوریت» در مراحل پیری و شیخونیت بود که با زن فاضل و با تقوایی که بعدها زوجه‌ی او شد آشنایی حاصل کرد. مشارالیه به قدری سر گرم‌ کارهای کلیسایی خود بود که ابداٌ فرصت خواستگاری نداشت و ازدواج او هم مثل مزاوجت «کالون» بیشتر برای فراغت خاطر و آسایش زندگی بود نه از روی عشق.

زنی را که برای همسری خود انتخاب نموده بود موسوم به «میس چارلتن» و دارای تمول و ثروت هنگفتی بود اما «باکستر» از ترس آن که مبادا مردم تصور نمایند مشارالیه به طمع مال با وی مزاوجت نموده است از او خواهش کرد که اولاٌ قسمت اعظم دارایی خود را به اقوامش واگذارد و هیچ چیز با خود به خانه او نیاورد. ثانیاٌ ترتیب کارهای شخصی خود را طوری بدهد که «بعدها او را گرفتار مرافعه و محاکم عدلیه ننماید». ثالثاٌ «هرگز از او توقع نداشته باشد که اوقات لازم برای انجام وظایف کلیسا را صرف حشر و مصاحبه با وی نماید». چون عروس با این چند شرط موافقت نمود عقد ازدواج آن‌ها بسته شد و از قضا مزاوجت آن‌ها هم با خوشبختی مقرون گردید. خود او می‌گوید «ما مدت نوزده سال با عشق و تعلق خاطر نسبت به یک دیگر زندگی کردیم و از منافع معاونت و تشریک مساعی با هم استفاده می‌بردیم». لیکن با وجود این «باکستر» در دوره زندگانی تحمل شدائد و مشقات بسیار کرد زیرا اوضاع مملکت در آن ایام مغشوش بود و او را دائماٌ از یک نقطه به نقطه دیگر تعاقب می‌نمودند و اسباب مزاحمتش را فراهم می‌ساختند به طوری که تا مدت چندین سال منزل معین و اقامتگاه ثابتی نداشت. در تاریخچه‌ای که از زندگانی خود نوشته است می‌گوید «این گونه مشقات و صدمات طبیعتاً زن را بیشتر از مرد آزرده و کسل می‌نماید اما عیال من با کمال صبر و شکیبایی آن‌ها را تحمل می‌نمود». عاقبت در سال ششم مزاوجت وی او را به جرم تشکیل کمیته‌ای دستگیر کرده و محکوم به حبس نمودند. زن او نیز با وی به زندان رفت و در تمام مدت گرفتاری او با کمال رأفت و مهربانی کمر به مراقبت و پرستاری او بست. «باکستر» می‌گوید «هیچ وقت من او را مسرور تر و شادمان تر از ایامی که با من در زندان بود ندیده بودم و مخصوصاٌ همیشه مرا از تهیه وسایل استخلاص خویش منع نمی‌نمود». بالاخره مشارالیه به دیوان استیناف عرض حال داد و در آن جا حکم قضاة را نقض و او را تبرئه و مستخلص نمودند. وقتی «مادام باکستر» وفات یافت شوهرش تصویر دقیقی از مزایا و صفات عالیه این زن پاک سیرت کشید که یکی از بهترین و جالب‌ترین آثار قلمی او می‌باشد.

«کونت زینز نذرف» نیز زوجه‌ی عفیف و فاضلی داشت که روح بزرگ او در زندگانی پشتیبان شوهرش بود و به وسیله جرأت و شجاعت تزلزل ناپذیر خویش او را تشویق و تحریص به کار می‌نمود. کنت مزبور می‌گوید «پس از بیست و چهار سال تجربه بر من ثابت شده است که عیال کنونیم تنها زنی است که مناسب با شغل و حرفه‌ی من می‌باشد، غیر از او که می‌توانست امور خانواده‌ی مرا به این خوبی اداره نماید؟ که بهتر و منزه‌تر از او تا کنون توانسته است در عالم زندگانی نماید؟ که بهتر از او می‌توانست در رد ذمائم و قبول فضایل اخلاقی با من کمک و معاونت کند؟… که می‌توانست مثل او شوهرش را دائماٌ در مخاطرات هولناک زمین و دریا ببیند و در تمام این مسافرت‌های حیرت انگیز نیز با وی شرکت جوید و هرگز هم لب به شکایت نگشاید؟ که غیر از او حاضر می‌شد در حین مواجهه با شداید و مشقات دست خود را به معاضدت و نگاهداری من بلند کند؟… و بالاخره غیر از این زن پاک‌دامن که صاحب فکری باز و مغزی توانا بود که دیگر می‌توانست روحیات و حالات ظاهری و باطنی مرا مانند صفحه کتابی بخواند و آن را برای دیگران هم ترجمه و تفسیر نماید.

یکی از بزرگ‌ترین مصائبی که دکتر «لیونپک استون» در ضمن سیاحت‌های خود در آفریقای جنوبی گرفتار آن گردید مرگ زوجه‌ی مهربانش بود که در قسمت اعظم مسافرت‌های وی با او همراهی نموده بود- در کاغذی که دکتر مشارالیه به یکی از دوستان خود موسوم به «رودریک مورخیزون» نوشته و خبر مرگ زوجه‌اش را در شهر «شوپانگا» واقع در کنار رودخانه «زامیزی» به وی داده است می‌نویسد: این مصیبت هائل  مرا یک باره از پا در آورد و زبون ساخت سابقاٌ هر بلیه ای برای من حادث می‌شد بر عزم و جسارت من بیافزود و مرا مصمم می‌ساخت که بر موانع و مشکلات غلبه نمایم لیکن این مصیبت عظمی قوای مرا ساقط نمود و بر خاک ناتوانیم انداخت چهار سال از وی جدا بودم و تازه سه ماه بود که از دولت دیدار و مصاحبت وی بهره‌ور می‌شدم من او را به واسطه عشقی که با وی داشتم به حباله نکاح خویش در آوردم و هر چه با او بیشتر زندگانی می‌کردم بر عشق و علاقه‌ام نسبت به وی افزوده می‌شد- این زن فرشته خصال زوجه‌ای مهربان و وفادار و مادری رئوف و مشفق و شجاع بود و تمجیدی که شما در روز حرکت ما از وی می‌گردید و او را به واسطه سعی و اهتمامی که درباره‌ی تربیت فرزندان خود و اطفال بومی قریه «کولوبنک» مبذول می‌نمود و می‌ستودید کاملاٌ صحیح و به موقع بود- من سعی دارم که خود را تسلیم مشیت الهی نمایم و سر رضا در مقابل اراده پدر آسمانی فرود آورم… بعد از این هم باز به انجام وظیفه مشغول خواهم بود لیکن افق آمال و مقاصدم تیره و سیاه خواهد بود».

«ساموئل رومیلی» در تاریخچه‌ی حیات خود تصویر دقیق و مشروحی از محسنات و بقایای اخلاقی زوجه خویش کشیده و قسمت اعظم کامیابی و سعادت خود را در زندگانی مرهون مساعی جمیله وی می شمارد- مشارالیه در یک جا می‌نویسد «در این پانزده سال اخیر مسئله آسایش و رفاه من موضوع تدفیق و مطالعه دائمی زوجه نیک سیرت من بوده است. در سر نوشت این زن عدیم‌المثال قوه فهم و درایت و عطوفت قلب آمیخته بود و علاوه بر این همه مزایای معنوی صاحب حسن و جمال صوری نیز بود که هرگز چشم انسانی بالاتر از آن وجاهتی ندیده است». «رومیلی» تا لحظه آخر در عشق و علاقه خود نسبت به زوجه‌اش ثابت و پایدار بود و وقتی مشارالیه ما وفات یافت طبیعت حساس او این مصیبت هائل را توانست تحمل نماید و بالنتیجه خواب از چشم‌هایش دور شده حواسش مختل گردید و هنوز سه روز از آن حادثه مولم بیشتر نگذشته بود که خودش نیز وفات یافت و به جوار زوجه‌ی عزیزش پیوست[۱۰].

«سر فرانسیس بوروت» که «رومیلی» غالباٌ در مسائل سیاسی با او منازعه داشت پس از فوت زوجه‌اش به قدری متألم و محزون گردید که با کمال جدیت از خوردن غذا امتناع ورزید تا آن که بالاخره قبل از حرکت دادن جنازه عیالش خودش هم وفات یافت و جسد زن و شوهر را در کنار هم دفن نمودند.

«سر تماس گراهام» از غصه‌ی فوت عیالش در سن چهل و سه سالگی داخل خدمت قشونی گردید، همه کس پرده‌ی قشنگی را که «کینز بورو» از زن او کشیده و یکی از شاهکارهای نقاش مزبور به شمار می‌رود دیده است، این زن و شوهر مهربان مدت هیجده سال با یک دیگر زندگانی کردند و وقتی زن وفات یافت شوهر از فرط غصه و اندوه نزدیک بود دیوانه بشود و عاقبت هم برای آن که آلام و احزان خود را فرو نشاند داوطلبانه داخل نظام گردید و در موقع محاصره‌ی (تولون) به واسطه‌ی رشادت و بی باکی که از خود بروز داد در همه جا مشهور شد. مشارالیه در جنگ‌های اسپانی ابتدا به قیادت (جان مور) و بعدها در تحت فرماندهی ولینگتون خدمت می‌کرد و از درجات پست نظامی خود را به نیابت فرماندهی کل قشونی رسانید. مردم اسم او را به مناسبت فتح شایانی که در (باروسا) کرده بود (قهرمان باروسا) گذاشته بودند و عاقبت نیز به منصب لردی نائل گردیده و روزگار پیری خود را در کمال سکونت و آرامش به سر برد لیکن تا آخرین لحظه حیات خویش از یاد زوجه‌ی عزیزش فارغ نمی‌شد و همیشه پیشرفت و کامیابی خود را مرهون وی می‌دانست. (شریدان) در طی نطقی که به مناسبت فوت او در مجلس عوام انگلستان ایراد کرد در حق او این جمله را گفت: (هرگز روحی عالی تر از روح او در قلبی شجاع تر از قلب وی قرار نگرفته است).

همین طور زن‌های فاضل و نیک سیرت نیز مخاطره شوهرهای خود را عزیز و مکرم داشته‌اند. در شهر وینه مجسمه بزرگی به یادگار یکی از بهترین سر کردگان قشون اتریش بر پا شده است وزیر آن کتیبه‌ای در ذکر مناقب و شجاعت‌های سردار مزبور در موقع جنگ‌های هفت ساله نوشته شده و به این کلمات خاتمه می‌یابد «بهتر از او شوهری یافت نمی‌شد» وقتی «سر البرت مورتون» وفات یافت عیالش به قدری از مرگ وی متأثر گردید که کمی بعد او هم به جوار حق پیوست و با شوهر خود در یک جا مدفون شد. «وتون» این قضیه را در یک بیت مختصر تشریح کرده و می‌گوید:

«اول شوهر وفات یافت. زن قدری سعی کرد که بدون او زندگانی نماید اما چون زندگانی را بی او دوست نداشت خودش هم به نزد وی شتافت»

همچنین وقتی عیال واشنگتون شنید که شوهرش آخرین دقایق حیات را گذرانده و وفات یافته است گفت «عیبی ندارد کار تمام. من هم به زودی از پس و خواهم رفت و دیگر در این عالم رنج و مشقتی نخواهم دید».

زن‌ها علاوه بر آن که بهترین رفیق و مونس و تسلی دهنده مردها هستند غالباٌ در شغل و حرفه شوهرهایشان نیز مساعدت‌های ذی‌قیمت با آن‌ها می‌کنند. «کالونی» از این حیث مخصوصاٌ خیلی خوش بخت و سعادتمند بود زیرا عیالش دختر پروفسور «گالیزی» بود و مشهور است که هوش و فطانت وی باعث ایجاد علم «گالوانیزاسیون» گردید بدیم معنی که روزی «گالونی» ران قورباغه‌ای را در دارالتجزیه خود کنار ماشین الکتریکی قرار داده بود و زن او بر حسن اتفاق با نوک چاقو آن را لمس کرد و مشاهده نمود که حرکت شدیدی در آن ظاهر شد و ران جمع گردد. این واقعه «گالونی» را به فکر تحقیق در کیفیت امر انداخت و در نتیجه موفق به وضع علمی گردید که به مناسبت اسم خودش به «گالوانیزاسیون» معروف شده است. زن «لاوازیه» نیز صاحب ذوق و استعداد علمی بود و علاوه بر آن که در تحقیقات علمی با شوهرش کمک می‌کرد تمام گراورهای کتاب شوهرش را موسوم به «عناصر» نیز با دست خود ساخته است.

دکتر«بو کلند» عیالی داشت که در همه کار معاون او بود چنان که با قلم خود با وی کمک می‌کرد. فسیل‌هایی را که او جمع آوری می‌نمود مرتب می‌ساخت و برای کتاب‌های او گراور تهیه می‌کرد پسر او «فرانک بو کلند» در مقدمه‌ای که به کتاب پدرش نوشته است می‌گوید «مشارالیها با وجود دقت و مراقبتی که در مساعدت با شوهر خود داشت هرگز از تعلیم و تربیت فرزندان خویش نیز غفلت نمی‌ورزید  و همه روزه صبح‌ها را صرف آموختن مطالب مفید و لازم به آن‌ها می‌کرد. اولاد او قدر زحمات وی را درباره خود حالا به خوبی می‌فهمند و خدا را شکر می‌گویند که به داشتن چنین مادری سر افراز و مفتخر بوده‌اند»[۱۱].

یک نمونه‌ی دیگر از کمک و مساعدت زن با شوهر خود سر گذشت زندگانی «هوبر» عالم طبیعی مشهور سوئیسی است، «هوبر» از سن هفده سالگی کور شده بود و با وجود این موفق به فرا گرفتن یک رشته مهم از تاریخ طبیعی گردید که بیش از هر رشته دیگر احتیاج به باصره‌ی قوی و چشم دقیق بین داشت مغز و فکر او به وسیله چشم‌های زنش کار می‌کرد و به این جهت از حیث نابینایی به هیچ وجه در زحمت نبود. عیالش برای جلوگیری از اندوه و دل‌تنگی وی او را به مطالعه و تحصیل ترغیب می‌نمود و اتفاقاٌ این تدبیر نیز به قدری مؤثر واقع شد که «هوبر» مصیبت کوری خود را فراموش کرد و مثل سایر علمای طبیعی زندگانی طولانی خود را با کمال خوشبختی و سعادتمندی به پایان رسانید. مشارالیه به قدری از این وضع زندگی خویش راضی بود که مکرر گفته بود اگر چشمان من به حالت اولیه برگردد و بینا شوم شخصی بینوا خواهم شد زیرا در حالت فعلی خود نمی‌دانم شخصی مثل من تا چه اندازه می‌تواند طرف مهر و محبت مردم واقع شود و به علاوه در حال کنونی زوجه‌ام همیشه در نظرم جوان و خوشگل و دل ربا است و این نکته خود تأثیر عمیقی در سعادت انسان دارد.» کتاب «هوبر» راجع به زنبورها هنوز هم در زمینه خود یکی از شاهکارهای علمی به شمار می‌رود و متضمن تحقیقات و مطالعات بسیار دقیقی درباره عادات و تاریخ طبیعی زنبورها می‌باشد، انسان وقتی این کتاب را مطالعه می‌نماید و توصیفات دقیق و صحیحی را که در آن شده است از نظر می‌گذراند تعجب می‌کند که نویسنده کتاب دارای چه باصره‌ی قوی و چشم خرده بینی بوده است و حقیقتاً نمی‌تواند باور نماید که مؤلف آن در تاریخی که کتاب را می‌نوشته است مدت بیست و پنج سال کور و از نعمت بینایی به کلی محروم بوده است!

زوجه «سر ویلیام همیلتون» معلم منطق و فلسفه دارالفنون «ادینبورک» نیز به واسطه مراقبت و خدمت گذاری به شوهر خود مشهور می‌باشد. وقتی «همیلتون» در سن پنجاه و شش سالگی در نتیجه کار زیاد گرفتار فلج شد زن او به جای دست و چشم و فکر برای وی کار می‌کرد یعنی تمام کارهای را به عهده گرفته بود و برای او کتاب می‌خواند و خطابه‌هایی را که می‌نوشت پاک نویس و تصحیح می‌کرد و از بذل هیچ گونه سعی و فداکاری در حق وی فرو گذار نمی‌نمود. راستی که اگر جدیت و مراقبت این زن بیمتل نبود شاید قسمت اعظم تألیفات گران‌بهای شوهرش هرگز وجود نمی‌آمد. «همیلتون» طبیعتاٌ قدری تنبل و معتاد به بی نظمی بود ولی بر عکس زوجه‌اش پشت کار و فعالیتی کافی داشت و به این جهت نقایص اخلاقی شوهرش را جبران می‌نمود.

وقتی «همیلتون» با وجود مخالفت‌های خیلی شدید به سمت معلمی دارالفنون انتخاب شد مخالفین وی ناتوانی او را بهانه کرده می‌گفتند او بر خلاف مصلحت است و هرگز او نخواهد توانست در کلاس مدرسه تدریس نماید اما مشارالیه مصمم شد که با کمک زوجه مهربان خود صدق مدافعات موافقین و بطلان تصورات مخالفین خویش را بر همه کس ثابت نماید. در موقع شروع به کار چون خطابه حاضر برای تدریس نداشت هر روز مجبور بود خطابه فرادا را حاضر نماید. برای این مقصود زوجه‌اش تمام شب‌ها با او بیدار می‌نشست و خطابه‌هایی را که مشارالیه در اطاق مجاور بر روی قطعات پراکنده کاغذ می‌نوشت و به طور بی نظمی روی میز می‌ریخت منظم و پاک نویس می‌نمود.

نویسنده شرح احوال وی می‌گوید «گاهی موضوع خطابه‌ها به قدری سخت بود که تهیه آن‌ها به آسانی ممکن نمی‌شد. در این قبیل موارد «سر ویلیام» تا ساعت نه صبح بر پشت میزش مشغول کار  بود و زوجه‌ی مهربانش از غایت خستگی بر روی صندلی راحت به خواب می‌رفت». گاهی هم مرور و اصلاح خطابه‌ها قبل از شروع ساعت تدریس انجام می‌گفت. به این ترتیب «سر ویلیام» با کمک و مساعدت عیالش دوره‌ی خدمات خود را به پایان رسانید و شهرت خطابه‌هایش در همه جا منتشر گردید و بالنتیجه در سر تا سر اروپا او را یکی از اعاظم متفکرین عصر خویش محسوب می‌نمودند.

زنی که از حضور خود آلام و مصائب مرد را تسکین می‌دهد و با خلق خوش و لب خندان خویش آتش خشم و غضب او را فرو می‌نشاند هم وسیله تسلی و دل داری خاطر او است و هم پشتیبان و معاون وی. «نیبور» همیشه زوجه‌اش را همکار و هم قطار خود خطاب می‌کرد و معتقد بود که طبع و ذوق او بدون آسایش خاطر و تسلیتی که از معاشرت با وی تحصیل می‌نماید خمول و پژمرده و بی ثمر خواهد بود. خودش در یک جا می‌گوید «خلق خوش و عشق او مرا از سطح زمین بالاتر برده و مثل آن است که از زندگانی این جهانی آزاد و فارغم ساخته است».

اما زوجه‌ی او علاوه بر این کمک‌های ذی‌قیمت دیگری هم به طور مستقیم با وی می‌کرد بدین معنی که «نیبور»[۱۲] راجع به هر اکتشاف تازه‌ای در تاریخ و راجع به هر موضوع جدیدی در سیاست یا در ادبیات اول با زوجه خود[۱۳] بحث و مذاکره می‌نمود و به این وسیله خودش را برای اشاعه و انتشار آن مواضیع آماده و مهیا می‌ساخت.

زوجه «جان رستورات میل» نیز معاون شوهرش بود و به او کمک می‌کرد لیکن کمک و مساعدت وی با شوهرش در یک رشته بسیار مشکل علمی بود چنان که خود «میل» در جایی که کتاب معروف خویش موسوم به «آزادی» را به نام او اتحاف می‌نماید می‌گوید «این رساله را به روح ارجمند زنی اهدا می‌کنم که هر چه در تألیفات و نوشته‌های من خوب و لایق تمجید یافت می‌شود از برکت انفاس قدسی او بوده و قسمتی را هم او خود تألیف و تصنیف کرده است این کتاب به یادگار زنی نوشته می‌شود که مرا رفیقی متفق و زوجه‌ای غمخوار بود و حس صداقت و راستی او بزرگ‌ترین[۱۴] پشتیبان من و قبول و رضایت وی بهترین مشوق و پاداشم بود.» سطور ذیل که «کارلاپل»[۱۵] بر سنگ قبر زوجه‌اش نوشته است شهادتی مؤثر است که این نویسنده‌ی بزرگ معاصر بر حسن سیرت و فضایل اخلاقی عیال خود داده است.

«در طبیعت او قدری بیشتر از حد معمول علائم حزن و اندوه دیده می‌شد لیکن در عین حال قوت اراده و حس سرعت انتقال و وفاداری و محبت قلبی داشت که نظیر آن به ندرت در دیگران یافت می‌گردد. در مدت چهل سال مشارالیها رفیق صدیق و مونس وفادار شوهرش بود و او را با زبان و رفتار خویش به انجام کارهای خوب و پسندیده تشویق می‌نمود در صورتی که این کار از هیچ کس دیگر غیر از وی ساخته نبود.»

«فرادای» نیز در زندگانی تأهل بسیار خوشبخت و سعادتمند بود. زوجه‌اش هم شریک زندگانی او بود و هم رفیق روحانی‌اش و در راه زندگی دست او را می‌گرفت و به او کمک و امداد می‌رسانید و وسایل آسایش و راحت او را فراهم می‌ساخت در دفتر یادداشت‌های روزانه خود می‌گوید مزاوجت من از هر چیز دیگر به سعادت و شرافتمندی من بیشتر کمک کرده است. بیست و هشت سال پس از تاریخ تحریر این سطور می‌نویسد: «قضیه تأهل من واقعه‌ای بود که سعادت این عالم و آسایش فکری من مرهون آن است… و در عالم اتحاد تا کنون هیچ گونه تغییری حادث نشده جز آن که عمق و استحکام آن بیشتر و رشته‌های اتصالی آن محکم تر گردیده است.»

و این رشته اتحاد و مودت تا مدت چهل و شش سال بین آن‌ها باقی ماند و عشق محبت فرادای نسبت به زوجه‌اش مثل ایام جوانی او تازه و شاداب برقرار بود. در مورد «فرادای» تأهل مثل:

«زنجیر طلایی بود که با حلقه‌های درخشان و براق از آسمان فرود آمده و مانند احلام و رؤیاهای شیرین در کالبد عشاق قرار گیرد و ارواح و قلوب آن‌ها را به یک دیگر ببندد و متصل سازد.»

زن علاوه بر آن که به شوهر خود کمک و معاونت می‌نماید او را تسلی و دل داری هم می‌دهد و به وسیله حس شفقت و غم خواری خویش آلام او را فر می‌نشاند و او را بر سر وجد و نشاط می‌آورد. بهترین شاهد صدق این مدعا زوجه‌ی «توم هود» است که شوهر وی در تمام مدت عمر خویش علیل و ناخوش بود و پرستاری و مراقبت صمیمانه‌ای که مشارالیها از وی می‌کرد یکی از مؤثرترین فصول تراجم احوال بزرگان رجال را تشکیل می‌دهد. این زن فهیم و دانشمند فضایل ذاتی و مزایای موهوبی شوهر خود را درک نموده بود و به وسایل عدیده او را تشویق می‌کرد که در مبارزات حیات خسته و مغلوب نشود و هر دفعه سعی و مجاهدت خویش را از نو تجدید نماید. مشارالیها برای حصول این مقصود محیطی پر از شوق و نشاط و امیدواری برای وی تدارک کرده بود و با انوار عشق و محبت خویش بالین ناخوشی او را گرم و نورانی می‌ساخت.

از طرفی شوهر نیز پی به محسنات و مزایای اخلاقی زوجه خویش برده بود چنان که وقتی به مسافرت رفته بود در ضمن مکتوبی این سطور را به وی نوشت «عزیزم قبل از آن که با تو آشنا بشوم من در دنیا هیچ چیز نبودم ولی پس از آن که عقد اتحاد من و تو بسته شد من یکی از سعادتمندترین مردم روی زمین شده‌ام. در حالی که این کاغذ را به تو می‌نویسم قلبم پر از مسرت و اشتیاق است و علت این شوق و سرور نیز معلوم است: اولاٌ همین ایام مکتوبی پر از اظهار محبت و صمیمیت از تو دریافت داشته‌ام ثانیاٌ یاد فرزندان عزیزمان که یادگار عشق دیرینه‌ی ما هستند در خاطرم مجسم است- ثالثاٌ آرزومندم که اندکی از طغیان عواطف و احساسات درونی خود را به قلب تو نیز وارد سازم و بالاخره شادمان و خرسندم که چشمان نازنین تو به دست خط من افتاده و آن را قرائت خواهد کرد. اما از این‌ها گذشته یک شوق دیگر نیز دارم و آن این است که اگر حادثه‌ای برای من رخ دهد مکتوب من شاهد خواهد بود که من همیشه فضایل و مزایای زوجه عزیز خود را تقدیر کرده و نسبت به وی سپاس گذار بوده‌ام».

در مکتوب دیگری که باز در موقع مسافرت خود به زوجه‌اش نوشته است جمله‌ای هست که درجه علاقمندی و محبت شدید او را نسبت به وی ظاهر می‌سازد. مشارالیه در این مکتوب می‌گوید در همان نقطه‌ای که ما سابقاٌ با هم در باغ عمومی گردش کرده بودیم من چندین بار قدم زدم و به روی همان نیمکتی که با هم نشسته بودیم نشستم و در آن حال احساس سرور و سعادتی بی پایان در نفس خویش می‌کرد.»

مادام «هود» علاوه بر آن که یار غمگسار و تسلی دهنده‌ی شوهرش بود در انجام کارهای وی نیز با او کمک و مساعدت می‌کرد. مستر «هود» اعتقاد کاملی به قوه فهم و حس قضاوت صحیح زوجه‌اش داشت و به این جهت هر چه می‌نوشت با کمک وی آن‌ها را مرور می‌کرد و اصلاح می‌نمود، مشارالیه اغلب تألیفات خود را به نام زنش اهدا کرده بود زیرا در موقع نگارش آن‌ها در بسیاری موارد از حافظه قوی او استمداد جسته بود. بنابراین نام «مادام هود» استحقاق آن را دارد که همیشه در صفحه‌ی اول دفتر اسامی زن‌های نوابغ و رجال بزرگ ثبت گردد.

عیال «سر ویلیام ناپیر»[۱۶] نویسنده تاریخ جنگ اسپانی نیز در کارهای ادبی با شوهر خود مساعدت‌های ذی‌قیمت می‌نمود. «ناپیر» به تشویق و تحریک وی اقدام به نوشتن تاریخ مذکور کرد و اگر مساعدت‌های شایان تقدیر وی نبود برای تکمیل کتاب خود به اشکالات زیادی مواجه می‌شد. مشارالیها عده‌ی کثیری از اسناد و مدارک سیاسی را که به کار شوهرش می‌خورد ترجمه و تفسیر نمود. وقتی « ولینگتون» شنید که مشارالیها اسناد دوسیه «ژووف» پادشاه و همچنین مراسلات متعددی را که در «ویتوریا» به دست سپاهیان انگلیس افتاده بود همه را با کمال هوش و فطانت حل و تفسیر کرده است ابتدا باور نمی‌کرد و بعد که مطمئن شد گفت «اگر کسی این کار را در اسپانی برای من انجام داده بود حاضر بودم بیست هزار لیره به او جایزه بدهم» خط «ویلیام ناپیر» از فرط بدی تقریباٌ لایقرأ بود و به این جهت عیالش تمام مسوده های بد خط و مشوش او را که غالباٌ خودش هم از خواندن آن‌ها عاجز بود پاک نویس می‌کرد و به مطبعه می‌فرستاد. اما مشارالیها با وجود این همه کارهای ادبی که انجام می‌داد به شهادت شوهرش هرگز از امور خانه داری و مراقبت و توجه از عائله بزرگش نیز غفلت نمی‌ورزید، در موقعی که شوهرش در بالین مرگ خفته بود خود او هم سخت مریض بود و روزهای آخری به دستور وی صندلی راحتش را به خوابگاه شوهرش آوردند و هر دو به سکوت و خاموشی برای آخرین دفعه یک دیگر را دیده و با هم وداع نمودند کمی بعد ابتدا شوهر وفات یافت و چند هفته پس از آن زن به دیدار وی شتافت و هر دو را در یک قبر در کنار هم به خاک سپردند.

علاوه بر کسانی که در بالا نامی از آن‌ها برده شده عده کثیر دیگری از زن‌های فاضل و پاک سیرت بوده‌اند که اگر بخواهیم مناقب و فضایل آن‌ها را ذکر کنیم تفصیل آن از حوصله این فصل خارج خواهد بود، یکی از این زن‌ها «آن دنهام» زوجه «فلاکسمان»[۱۷]است که دائماٌ شوهر خود را به تعقیب نمودن فن خویش تشویق و ترغیب می‌نمود و با او به رم رفت و در آن جا با سختی‌ها و مشقات زندگی او بساخت تا بالاخره اقبال به شوهرش رو نمود و کار وی بالا گرفت و مشارالیه نیز به پاداش محبت و علاقه‌مندی صمیمانه او سه قطعه حجاری‌های مشور خود موسوم به «ایمان» و «امید» و «نیکوکاری» را در سال چهلم مزاوجتشان به نام وی اهدا نمود، دیری «کاترین پوتچر» زوجه‌ی «ویلیام بلاک»[۱۸] است که شوهر خود را بزرگ‌ترین نابغه روی زمین می‌پنداشت و گراورهایی را که او می‌ساخت با دست خود جلا می‌داد و رنگ آمیزی می‌کرد. مشارالیها مدت چهل و پنج سال شریک زندگانی او بود و در هر حالی با وی کمک و مساعدت می‌کرد و در رنج و شادی او شریک می‌جست و تا لحظه آخر حیات وی از تسلی و دل داری او غفلت نورزید. آخرین اثر «بلاک» تصویری بود که در سن هفتاد و یک سالگی از خودش کشید و قبل از اتمام آن روزی زنش را دید که بر کنارش ایستاده گریه می‌کند و به او گفت «عزیزم. آسوده باش و غصه به خاطر خود راه مده. به زودی تصویر تو را خواهم کشید زیرا همیشه به منزله‌ی فرشته زندگانی من بوده‌ای.

دیگری مادام فرانکلین است که زنی نجیب و نیک سیرت بود و با عزم و شجاعتی حیرت آور به جستجوی شوهر مفقود[۱۹] خود قیام نمود و بدون آن که صدمات و مشقات طولانی سفر او را خسته و مأیوس سازد سر تا سر دریای قطبی  را پیمود و هیچ گاه قرار و آرام نگرفت تا خبری از شوهر خویش به دست آورد، دیگری از این قبیل زن‌ها زوجه «زیمرمان»[۲۰] بود که با کمال مراقبت در تسلی خاطر و رفع حالت اندوه و مالیخولیایی شدید شوهر خود می‌کوشید و همیشه با ملایمت حرف‌های او را شنیده و با او هم دردی و شفقت می‌کرد. وقتی مشارالیها در بالین مرگ خفته بود و می‌دانست که الاابد او را ترک خواهد کرد با لحنی مؤثر و رقت انگیز این کلمات را به وی گفت «بیچاره زیمرمان! بعد از من که دیگر مقاصد تو را درک می‌کند و با تو تفاهم می‌نماید؟»

زن‌ها غالباٌ از راه‌های دیگر نیز مساعدت‌های بزرگ با شوهرهای خود نموده‌اند پیش از آن که شهر «ونیزبرک» تسلیم مهاجمین گردد زن‌ها از محاصره کنندگان تقاضا نمودند که اشیا نفیس و قیمتی خود را از شهر خارج کنند و همین که این اجازه به آن‌ها اعطا گردید شوهرهای خود را به کول گرفته و در مقابل چشم سپاهیان از شهر خارج می‌شدند. لرد «نیدال» به استقامت زوجه‌اش موفق به فرار از حبس گردید بدین معنی که عیالش لباس زنانه‌ی خود را بر تن وی کرده و او را از زندان بیرون فرستاد و خودش با لباس مردانه به جای وی در محبس باقی ماند. «مادام دولاراکت» نیز نظیر این تدبر را در مورد شوهر خود انجام داد و او هم به مقصود خویش نائل گردید.

اما قضیه استخلاص «گروتیوس»[۲۱] مشهور از حبس به استعانت زوجه‌اش از تمام این‌ها حیرت‌آورتر است. مشارالیه مدت بیست ماه در یکی از قلاع مستحکم محبوس بود و به علاوه حکومت هلاند او را به حبس ابد محکوم نموده بود اما چون به زنش اجازه داده بودند که با او در زندان بماند به این جهت تا اندازه‌ای اسباب تسلیت خاطر وی فراهم شده و آن قدرها از حیث انزوا و تنهایی در زحمت نبود. زن او از رئیس محبس اجازه گرفته بود که هفته‌ای دو مرتبه به شهر رفته و برای ادامه تحقیقات و مطالعات شوهرش کتاب بیاورد. عدد کتاب‌هایی که در هر دفعه برای او لازم می‌شد گاهی به قدری زیاد بود که مجبور شد صندوق بزرگی برای حمل و نقل آن‌ها تهیه نمایند و در ابتدای امر مأمورین زندان این صندوق را به دقت زیاد تفتیش می‌کردند لیکن چون در هر دفعه مشاهده نمودند که غیر از کتاب «مشتمل عده‌ای کتب ارمنی و کاغذ دیگری در آن نیست کم کم از تفتیش و وارسی آن صرف نظر کردند و بعدها بدون تعرض اجازه دخول و خروج آن را می‌دادند.» در این وقت زوجه «گروتیوس» به خیال استخلاص شوهرش افتاد.

روزی او را وادار کرد که به جای کتاب‌ها در صندوق مخفی شود. وقتی دو نفر از سرباز که مأمور حمل و نقل صندوق بودند آن را حرکت دادند و دیدند از هر روز سنگین تر است یکی از آن‌ها به طور شوخی گفت «مگر خود ارمنی در صندوق رفته است؟» زن کرتیوس با کمال متانت جواب داد «بله شاید مقداری کتب ارمنی در آن باشد.» به این ترتیب صندوق بدون آن که مورد سوء ظن واقع شود به شهر رسید و در آن جا «گریتوس» از میان آن بیرون آمده به طرف فرانسه فرار نمود و دیری نگذشت که زوجه‌اش هم به او ملحق گردید.

مشقت و سختی بهترین وسیله آزمایش و امتحان زندگانی زناشویی است زیرا رنج و محنت اخلاق حقیقی زن و مرد را به عرصه‌ی ظهور می‌آورد و غالباٌ آن‌ها را به یک دیگر نزدیک تر ساخته و اساس سعادت و نیک بختی معنوی آن را تشکیل می‌دهد سرور و شادمانی دائمی هم مثل پیشرفت و کامیابی بدون انقطاع در زندگانی زن و مرد هر دو مضر است و موجد انواع شرور و مفاسد برای آن‌ها می‌گردد. وقتی زوجه‌ی «هاین» وفات یافت شاعر از این پیش آمد بسیار متألم و اندوهگین شد. زن و شوهر در اوایل زندگانی خود گرفتار فقر و تنگدستی بودند و هر دو به کمک و اتفاق یک دیگر در میدان زندگی بر علیه فقر و مسکنت تلاش می‌کردند لیکن همین که شام بدبختی و محنت آن‌ها سپری شد و شاهد اقبال تازه می‌خواست به رخ آن‌ها تبسم نماید زن دنیا را وداع گفت و شوهر خو را در آتش فراق و جدایی خویش گذاشت «هاین» می‌گوید «هیهات! عشق پاک و بی آلایش او که مرا خوشبخت‌ترین مردم روی زمین ساخته بود سرچشمه انواع مصائب و بلیات من نیز گردید، زوجه‌ی مهربان من هر گز کاملاٌ روی سعادت و شادکامی را ندید اما آیا می‌دانید که سر منشأ تمام خوشی‌ها و مسرات عشق همان اندوه و تلخ کامی است! در عین  اضطراب و تشویش خاطر و در موقعی که آتش محنت و اندوه قلبم را می‌گداخت همان چیزی که باعث این تألم و دل شکستگی شده بود مرا به سعادتی بی پایان رسانید در حینی که قطرات اشک بر رخساره‌ام جاری بود جریان مرموزی آمیخته به سرور و اندوه در قلب خود احساس می‌کردم که از ماهیت آن بی خبر بودم و نمی‌دانستم نام آن را چه بگذارم.

در معاشقات آلمان‌ها یک قسم عواطف و احساسات خاصی موجود است که انگلیس‌ها از درک آن عاجزند و با نظر تعجب و غرامت به آن می‌نگرند نمونه این‌گونه معاشقات را در تراجم احوال «نوالیس» و «پونک استلینک» و «فیخت» و «ژان پال» و جمعی دیگر از رجال و مشاهیر آلمان می‌توان مطالعه نمود. در آلمان مراسم و تشریفات نامزد کردن زن با تشریفات عروسی هیچ گونه تفاوتی ندارد و زن و مردی که نامزد یک دیگر می‌شوند می‌توانند به آزادی عواطف و احساسات خود را نسبت به هم ابراز دارند در صورتی که در انگلستان دو نفر که هم دیگر را دوست می‌دارند معمولاٌ خجول و غیر مأنوس و خاموشند و مثل آن است که از عشق و محبت خود نسبت به یک دیگر شرم دارند، برای مثل در این جا قضیه تأهل «هاردر» را ذکر کنیم که زوجه وی اول دفعه او را بر روی منبر دیده بود.

مشارالیها می‌گوید «صدای فرشته و آهنگ دل پذیر روحی را شنیدم که هرگز تا آن وقت نظیر آن صدا به گوشم نرسیده بود. بعد از ظهر همان روز او را دیدم و در حالی که زبانم لکنت می‌خورد با کلماتی شکسته از او  اظهار تشکر نمودم. از همان ساعت بعد روح ما به یک دیگر پیوست و قلبمان به هم نزدیک شد.» این دو نفر مدتی قبل از آن که استطاعت ازدواج پیدا کنند نامزد هم بودند تا بالاخره عایداتشان به حد کفایت رسید و آن وقت عقد مزاوجت ایشان بسته شد. زوجه‌ی که به «کارولین» موسوم بود می‌گوید «یک روز عصر در موقعی که نور ارغوانی خورشید گوشه‌ی آسمان را روشن کرده بود عقد ازدواج ما بسته شد در صورتی که قلب و روح ما از مدتی پیش با هم آمیخته و متحد شده بود.» «هاردر» خودش نیز از این مزاوجت بی نهایت مسرور بود و در مکتوبی که به «ژاکونی» نوشته است می‌گوید «زنی دارم که مایه‌ی تسلی و سعادت و درخت بارور زندگانی من است. حتی در موقعی که افکار پریشان و مشوش نیز در مغز ما رخنه پیدا می‌کند باز ما با هم بیگانه و متحد هستیم!».

داستان معاشقه و ازدواج «فیخت» نیز فصل زیبا و مهمی را در تاریخچه زندگانی وی تشکیل می‌دهد. در موقعی که مشارالیه به سمت معلمی در یکی از خانواده‌های شهر «زوریخ» زندگانی می‌کرد و ضمناٌ نیز به تحصیلات خویش ادامه می‌داد با دختری موسوم به «جوهانا ماراپاراهن» که خواهر زاده «کلوبستوک» بود آشنایی پیدا کرد. این دختر با آن که صاحب تمول و مقامی بالاتر از «فیخت» داشت مع‌ذلک با نظر تمجید و صمیمیت در وی نگاه می‌کرد و وقتی «فیخت» خواست از «زوریخ» حرکت کند چون دختر از فقر و تنگدستی مطلع بود به وی پیشنهاد کرد که مبلغی پول برای کمک و مساعدت به او بدهد. «فیخت» از این پیشنهاد بی نهایت آزرده و متأثر گردید و ابتدا در دوستی و محبت دختر نسبت به خودش مردد و مشکوک بود ولی بعد از فکر زیاد مکتوبی به وی نوشت و اولاٌ از لطف و محبت او اظهار تشکر کرده و بعد هم از قبول پیشنهاد وی عذر خواست پس از آن بدون داشتن هیچ‌گونه وسیله‌ای خود را با زحمت بسیار به مقصد رسانید و بعد از چندین سال تلاش و کوشش مستمر بالاخره پولی به دست آورد و توانست اسباب و وسایل مزاوجت خود را فراهم سازد. در یکی از مکتوب‌هایی که به نامزد خویش نوشته است می‌گوید «عزیزم، من زندگانی خود را وقت خدمت گذاری تو خواهم کرد و از تو بی نهایت متشکرم که مرا لایق مصاحبت و شرکت در زندگی خود دانسته‌ای … من حالا فهمیده‌ام که در زیر آسمان مکان سعادت و راحتی یافت نمی‌شود و سر تا سر جایگاه رنج و مشقتی است که هر خوشی و لذتی در آن ما را برای رنج و صدمه بزرگ تری آماده و حاضر می‌سازد. بنابراین من و تو دست به دست هم داده و به تشویق و تقویت یک دیگر مراحل عمر را بر روی زمین می‌پیماییم تا به خواست خداوند روزی برسد که روح هر دومان در آغوش یک دیگر به عالم صلح و آرامش ابدی پرواز نماید».

تأهل «فیخت» باعث سعادت و خوشبختی او گردید. زوجه‌اش زنی فاضل و کاردان بود و در زندگانی معاون و پشتیبان وی بود. در موقع «جنگ استقلال» مشارالیها به مراقبت و پرستاری مجروحین در مریض خانه‌ها اشتغال داشت و در نتیجه مبتلا به تب شدیدی گردید که دیگر بهبودی نیافت و از اثر آن فوت کرد. خود «فیخت» نیز به همین مرض مبتلا شد و تا مدتی سخت بستری و زمین گیر بود لیکن با وجود این چند سال دیگر بعد از زوجه‌اش زنده بود تا عاقبت در سن پنجاه و دو سالگی وفات یافت.

معاشقه و تأهل «ویلیام کویت» که مردی فعال و عملی بود ولی طلاقت لسان نداشت درست در نقطه مقابل معاشقات ظریف و شاعرانه آلمان‌ها که در بالا به آن‌ها اشاره کردیم قرار گرفته است راست است که عشق او پاک و بی آلایش بود و از این حیث از آلمان‌ها عقب نمی‌ماند لیکن در خواستگاری و معاشقات خود تا اندازه‌ی خشن و مبتذل بود- اولین دفعه‌ای که «کویت» دختری را که بعدها عیال او گردید ملاقات کرد مشارالیها در سن سیزده سالگی بود و خودش بیست و یک سال داشت و در گروهان پیاده مقیم «برانزویک جدید» به سمت یاوری مشغول خدمت بود- روزی در فصل زمستان از کوچه‌ای عبور می‌کرد و دید دختری از خانه بیرون آمد و در میان برف مشغول خالی کردن تشت رخت شویی شده «کوبیت» همین که او را دید به خود گفت این دختر برای من مناسب است- به این جهت با دختر آشنایی حاصل کرد و مصمم شد که هر وقت بتواند از خدمت نظام استعفا دهد او را به حباله نکاح خویش در آورد.

پدر دختر نیز منصب یاوری داشت و جزو قسمت توپخانه بود. وقتی پدر و دختر خواستند به «وولزویچ» مراجعت کنند «کویت» مبلغ صد و پنجاه لیره که از حقوق خود پس اندازه کرده بود به دختر داد و به او سفارش نمود که وجه مزبور را خرج معیشت خویش نماید و به کارهای سخت و مشکل نپردازد تا خودش هم به انگلستان مراجعت کند- دختر پول را گرفته عزیمت نمود و پنج سال بعد نیز «کویت» موفق شد که از خدمت نظام استعفا بدهد و به انگلیس برود- همین که به لندن رسید یک سره به سراغ دختر رفت و خود او می‌گوید: «دیدم مشارالیها در خانه کاپیتان بریزاک به سالی پنج لیره مستخدم شده است و کارش خیلی زیاد سخت است- پس از ملاقات من بدون آن که صحبتی از کار و زندگانی خود نماید صد و پنجاه لیره‌ی مرا دست نخورده به من مسترد داشت». «کویت» چون مناعت طبع و نجابت او را دید بیش از پیش مفتون و فریفته وی گردید و به زودی او را به حباله نکاح خویش در آورد اتفاقاٌ هم دختر برای او زوجه‌ی بسیار مناسبی شد چنان که «کویت» در هر جا می‌نشست از محاسن و فضایل وی تمجید می‌نمود و آسایش فکر و پیشرفت خود را در زندگانی مرهون مساعی و مراقبت‌های او می‌دانست.

هر چند خیلی‌ها «کویت» را در دوره زندگانی‌اش شخصی سخت و خشن و متعصب می‌دانستند لیکن در عین حال باید دانست که مشارالیه طبع و روحی شاعرانه داشت و با آن که خودش علی‌الظاهر منکر عواطف و احساسات بود ولی مع‌ذلک کمتر کسی یافت می‌شد که به اندازه‌ی او حساس و با عاطفه باشد مشارالیه در حق اخلاق و سیرت زن‌ها حسن ظنی به کمال داشت و طهارت و تقوای آن‌ها را تقدیر و تقدیس می‌نمود چنان که در کتاب خویش موسوم به «نصیحت به جوانان» حس شفقت و تعاون و مهربانی نسوان را با قلمی شیوا و بیانی نغز توصیف می‌نمود و از این حیث از تمام نویسندگان انگلیسی کوی سبقت می‌برد.

«کویت» با آداب و رسوم معموله اجتماعی چندان آشنا و مأنوس نبود ولی در عوض طهارت نفس و اعتدال مزاج و حس فداکاری به کمال داشت و فوق‌العاده ساعی و فعال و با اراده بود غالب عقاید و آرا او سخیف و غلط است ولی حسن عمده‌ی آن‌ها این است که تعلق به شخص او دارند و از جای دیگر اخذ نشده‌اند چه مشارالیها مخصوصاٌ اصرار داشت که در مورد هر چیز خودش تفکر نماید و رأی و عقیده خالص خود را اظهار بدارد و با این که کمتر کسی به اندازه او پی به حقایق امور برده بود مع‌ذلک شاید کمتر کسی باشد که مثل او فریب «ایدآل» و فرضیات را خورده باشد. در بیان عواطف و رنگ آمیزی احساسات درونی هیچ کس بر او امتیاز نیافته است و فی‌الواقع می‌توان «کویت» را یکی از بزرگ‌ترین شعرای نثر نویس انگلیس دانست.

 


[۱]- «مونگو پارک» می‌گوید این واقعه بیش از تمام حوادث دیگری که در ضمن مسافرت‌ها به سر من آمد در نفس و روح من تأثیر داشت، پس از آن که عجوزه مهربان حصیری بر کف کلبه گسترد و مرا خوابانید به زن‌ها و دخترهایی که در آن جا بودند دستور داد که به رشتن دوک‌های پنبه خود مشغول شوند آن‌ها هم امر او را اطاعت کرده تا مدتی از شب گذشته بدان کار اشتغال داشتند و ضمناٌ برای سرگرمی خویش آواز می‌خواندند. یکی از دخترها که جوان تر از سایرین بود به خواندن تصنیفی مشغول شد و هر بندی را که به آخر مرساند سایر زن‌ها ترجیح بند آن را با یک دیگر می‌خواندند. تصنیف مزبور ظاهراٌ بالبداهه ساخته شده بود زیرا موضوع آن خود من بودم. آواز دخترک بسیار لطیف و دلکش بود و ترجمه تحت الفظی تصنیف او این می‌شود «بادی عظیم غرید و بارانی سخت بارید، سفید پوست بی نوا خسته و فرسوده بدین حوالی آمد و در زیر درخت ما نشست، او را نه مادری است که برایش شیر بیاورد و نه زوجه‌ی که گندمش را آرد کند». سایر زن‌ها به اتفاق می‌خواندند «سفید پوست مادر ندارد باید به او ترحم کنیم!»- این اشعار هر چند ساده و کودکانه باشد ولی در آن وضع و تأثیر فوق‌العاده‌ی در روح من نمود و به قدری از مهربانی‌های این روستاییان مسکین متأثر گردیدم که تمام شب را تا صبح نتوانستم از خیال و اندیشه‌ی آن بخواب روم».

[۲]- افلاطون در رساله‌ی خود موسوم به (مهمانی) می‌گوید ابتدا ساختمان بدن انسانی دو برابر هیکل کنونی وی بود یعنی انسان صاحب دو سر و دو بدن و چهار دست و چهار پا بود و هر عضو دیگری را هم دو تا می‌داشت ولی خدایان چون قوت و قدرت او را زیاده از حد لزوم دیدند برای جلوگیری از طغیان و سرکشی وی بدن او را دو نیمه کردند و از هر یک نفر دو نفر انسان به شکل کنونی ساختند. به این جهت طبیعت انسان بعد از آن احساس نقصی در خود کرد و پیوسته برای کامل ساختن خود متمایل به آمیزش و اتصال با دیگری گردید. همین کشش طبع انسان به سوی نیمه مفقود بدن وی است که به نام عشق موسوم گردیده است. (مترجم)

[۳]-(آرتور هلیز) در یکی از مقالات خود می‌نویسد (شما می‌بینید فلان کس روز به روز متمول تر می‌شود یا به مناصب و مقالات عالیه می‌رسد و یا اشتهار و معروفیتش فزونی می‌یابد و تصور می‌کنید که او در زندگانی کامیاب و سعادتمند است لیکن اگر خانه همین شخص نا مرتب و غیر منظم باشد و روح محبت و احترام بر تمام خانواده او حکم فرمایی نکند و مستخدمینی که تاکنون از نزد وی رفته‌اند همه از مدت اقامت خود در خانه او ناراضی و پشیمان باشند من آن شخص را بسیار بیچاره و بدبخت می شمارم زیرا می‌دانم که اگر تمام درهای سعادتمندی و اقبال عالم به روی او گشوده شده باشد هنوز یک قطعه‌ی بسیار مهم رو به روی او در بسته و غیر مفتوح مانده است و آن سعادت خانوادگی است. (از کتاب دعاوی کارگران)

[۴]- باور کنید که مردها به وسعت فکر و دانش زن بیشتر توجه دارند تا به آداب معاشرت و سایر فضایل او که مربوط به طرز رفتار و زندگانی اجتماعی می‌باشد زیرا مردها به ندرت متوجه این مسائل هستند – و التفاتی بدان دارند- یک اشتباه بزرگ عمومی این است که غالب مردم تصور می‌کنند اشتغال به ادبیات زن را از انجام امور روزانه زندگانی باز می‌دارد اما در مورد مرد قضیه بر خلاف این است زیرا شما غالباٌ اشخاصی را می‌بینید که با وجود وسعت فکر و معلومات کثیره خود مع‌ذلک از صرف وقت و دقت خویش در مسایل جزیی و ناقابل باک ندارند- ادبیات زن را در جامعه دارای قدر و اهمیت مخصوصی می‌نماید لیکن در به کار بردن آن باید منتهای احتیاط و مراقبت به عمل آید.» «سیدنی اسمیت»

[۵]- «فولر» نویسنده‌ی تاریخ کلیسا در جایی که راجع به انتخاب زوجه صحبت می‌کند به طور خلاصه می‌گوید «همیشه دختر مادر خوب را به زوجیت اختیار نمایید»

[۶]- عیال «دوتو کوپل» زنی انگلیسی موسوم به مادام موتلی بود- در جزو رجال مشهور فرانسه که زن‌های انگلیسی گرفته‌اند «مسیو ندی» و «الفرد دورینی» و «لامارتین» را نیز باید نام برد.

[۷]- کلنل «هاچینسون»شخصی جمهوری طلب و بسیار متدین و شجاع و با تدبیر بود. در دوره‌ی «رستوراسیون» او را از عضویت پارلمان و از تمام مشاغل دولتی الی الابد معزول کردند و او هم به املاک خود در حوالی «نومین گام» رفته در آن جا منزوی گردید. لیکن دیری نگذشت که دستگیرش کردند و در «برج لندن» محبوسش نمودند. بعدها او را به قلعه «سندون» انتقال دادند و مدت پانزده ماه هم در آن جا محبوس بود تا در سنه ۱۶۶۴ وفات یافت، زوجه او از دولت تقاضا کرده بود که او را نیز با شوهرش حبس کنند لیکن این تقاضا پذیرفته نشد وقتی «هاچینسون» احساس کرد که عمرش به آخر رسیده و به زودی خواهد مرد چون می‌دانست که مرگ او باعث غصه و تألم فوق‌العاده عیالش خواهد گردید این پیغام را از محبس به وی فرستاد: «تو که از تمام زن‌ها بالاتر بودی باید در این موقع خود را یک نفر مسیحی خوب و متدین جلوه دهی و باز هم خودت را بالاتر از زن‌های عوام و معمولی نگاه داری». آن جا که مشارالیها می‌گوید «سفارش اکید یافته‌ام مقصودش اشاره به همین پیغام شوهرش می‌باشد.»

[۸]- نقل از خطابی که مادام «هاچینسون» در کتاب سر گذشت حیات شوهرش به اطفال خود کرده.

[۹]- در موقع اعلان استقلال آمریکا «جان ادمس» که بعدها رئیس جمهور ایالات متحده گردید یک نسخه از کتاب «زندگانی و مکاتبات مادام روسل» خریده به زن خود داد و به وی گفت: «من خیلی میل دارم که تو این کتاب را مانند آینه‌ی نفس خویش بیندازی و در موقع مطالعه‌ی آن راجع به خودت تفکر کنی زیرا من مصمم شده‌ام که داخل در زندگانی خطرناک و متهورانه‌ای بشوم و به این جهت احتمال قوی می‌رود که تو هم یک روز حال مادام روسل را پیدا کنی یعنی ببینی که شوهرت را اعدام کرده و سرش را بریده‌اند». (ادمس) در جای دیگر راجع به عیال خود می‌گوید «او هم مثل مادام روسل هرگز مرا از فداکاری و جانبازی در راه استقلال وطنم منع نمی‌کرد و برعکس همیشه مایل بود که خود او و حتی اطفال ما هم شریک بلیات و عواقب و خیمه کارهای خطرناکی شوند که من به آن‌ها دست می‌زدم.

[۱۰]- در کلیسای (سن براید) لوحه‌ای به دیوار کوبیده و بر روی آن این عبارت نوشته شده است: «به یادگار اسحق رومیلی» که هفت روز پس از مرگ زوجه‌ی محبوبش در سنه ۱۷۵۹ با قلبی شکسته وفات یافت»

[۱۱]- «فرانک بو کلند» می‌گوید «پدرم مدت طویلی مشغول تألیف همین کتابی بود که من اکنون مقدمه آن را می‌نویسم و می‌خواهم آن را به طبع برسانم. در تمام این مدت مادام شب‌های متوالی تا صبح می‌نشست و هر چه پدرم می‌گفت می‌نوشت و اغلب کار آن‌ها به قدری طول می‌کشید که شعاع آفتاب از پنجره به درون اطاق می‌تابید و آن وقت پدرم دست از تفکر می‌کشید و مادرم با حال خسته و فرسوده برای استراحت می‌رفت. مشارالیها نه تنها با قلم خود به پدرم مساعدت می‌کرد بلکه به واسطه ذوق و استعداد طبیعی که داشت غالب تصاویری را که برای کتاب‌های او لازم می‌شد با کمال مهارت و زبردستی می‌کشید، مادرم علاوه بر این ذوق و مهارت مخصوصی در اصلاح «فسیل» های شکسته داشت و هم اکنون نمونه‌های زیادی از «فسیل» های مختلفه به شکل اصلی و طبیعی در موزه آکسفورد مشاهده می‌شود که در ابتدا جز قطعات شکسته و نا منظم چیز دیگری نبوده و همه را مادرم با پشت کار و جدیت مخصوص خود به شکل اصلی درست کرده است».

[۱۲]- سطور ذیل که از ترجمه احوال «همیلتون» به قلم «ویتچ» نقل شده است مساعی و فداکاری‌های مادام «همیلتون» را درباره‌ی شوهرش ظاهر می‌سازد و نشان می‌دهد که دنیای علم و تفکر تا چه اندازه مرهون سعی و خدمت گذاری متمادی وی در حق شوهرش می‌باشد.

«ویتج» می‌گوید «عده صفحاتی که در مواضیع مختلف علمی و فلسفی به خط مشارالیها نوشته شده است و هنوز هم موجود می‌باشد واقعاٌ حیرت آور است. تمام وسایل و مقالاتی که به مطبعه فرستاده می‌شد و کلیه خطابه‌هایی که برای تدریس در کلاس تهیه می‌گردید همه به خط او نوشته شده بود. مشارالیها کارها خود را از روی کمال خلوص و صمیمیت انجام می‌داد و به علاوه شوهرش را نیز به انجام وظایف خویش تشویق و ترغیب می‌نمود. «همیلتون» خودش شخصاٌ قدری متمایل به تنبلی و بطالت بوده و غالباٌ بهانه‌های مختلف و گاهی هم به واسطه اشکال فوق‌العاده‌ی که در موقع جمع آوری مواد و مطالب خطابه‌ها به آن مواجه می‌گردید مصمم می‌شد که کاری را که در دست داشت کنار بگذارد لیکن زوجه‌اش همیشه با کمال هوش و فطانت از تمایل وی به بیکاری جلوگیری می‌کرد و مخصوصاٌ در دوازده سال اخیر عمر او که قوای بدنی‌اش تحلیل رفته و ضعیف شده بود.

به استعانت عزم و اراده ثابت و خلق خوش و مهربان خود روح او را پیوسته تازه و شاداب نگاه می‌داشت و فکر و دماغ او را تقویت می‌نمود. حقیقت امر این است که «سر ویلیام» طبیعتاٌ طوری سرشته شده بود که راضی بود قوا و فعالیت خود را در انجام کارهایی به مصرف رساند که هیچ‌گونه فایده دیگری جز لذت انجام آن بر آن متصور نباشد و هرگز در عالم منشأ اثر و فایده‌ای نشود لیکن مسئله ازدواج و استطاعت بالنسبه محدود او به انضمام فضایل اخلاقی زوجه‌اش چنان روح عزم و نشاطی در وی دمیده بود که پرتو آن موفق به ایجاد آن همه نوادر آثار در فلسفه و ادبیات گردید. تنها در نتیجه نفوذ و تأثیر این عوامل بود که دها و قریحه‌ی او توانست از وادی اوهام و از عالم مجهول عقاید و تصورات واهی و غیر عمل رهایی یابد و اگر زندگانی وی در تحت تأثیر این عوامل واقع نمی‌شد عمر او در آسمان افکار و خیالات موهوم به آرامش و سکونت می‌گذشت و چون هیچ اثر و نتیجه‌ای از اعمال و افکار وی در عالم باقی نمی‌ماند هیچ کس از معمای وجود این دانشمند محقق سر در نمی‌آورد.»

[۱۳]- «ژرژ نیبور» (۱۸۳۱- ۱۷۷۶) مورخ و عالم لغوی مشهور آلمانی است.

[۱۴]- «رستورات میل» (۱۸۷۳- ۱۸۰۶) فیلسوف و عالم اقتصادی انگلیسی است و کتابی دارد به اسم «اقتصاد سیاسی» که مشهور می‌باشد.

[۱۵]- «تماس کارلایل» (۱۸۸۱- ۱۷۹۵) فیلسوف و نویسنده معروف اسکاتلندی که کتب و رسائل فلسفی عمیق وی مشهور است و از آن جمله است کتاب «قهرمان» و «تاریخ انقلاب کبیر فرانسه».

[۱۶]- «ویلیام ناپیر» سردار مشهور انگلیسی در قرن نوزدهم است که در جنگ‌های اسپانی شجاعت‌های عمده از خود به ظهور رسانیده و کتابی راجع به جنگ مزبور تألیف کرده است که از کتب تاریخی خوب به شمار می‌رود.

[۱۷]- «فلاکسمان» (۱۷۵۵- ۱۸۲۶) حجار معروف انگلیسی است که مناره‌ی «فلسون» را در انگلستان ساخته است.

[۱۸]- «ویلیام بلاک» شاعر و نقاش انگلیسی است که در سنه ۱۸۲۷ وفات یافته است.

[۱۹]- «لینکلن» سیاح و کاشف آمریکایی است که به قصد اکتشاف نواحی قطبی مسافرتی به طرف شمال نموده و در آن جا مفقود گردید تا بعد از بیست سال زوجه‌اش در اثر جستجوهای زیاد از مرگ وی اطلاع حاصل کرد.

[۲۰]- «زیمرمان» یکی از رجال سیاسی آلمان است که در سنه‌ی ۱۸۵۹ متولد شده و یک نوبت هم به وزارت خارجه رسیده است.

[۲۱]- گروتیوس (۱۵۸۳- ۱۶۴۵) حکیم و مورخ هلاندی است.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی