مصاحبت کتاب

فصل دهم

مصاحبت کتاب

کتاب، بخش دهم از کتاب ارزشمند ساموئیل اسمایلز است که تقدیم کسانی می شود که مایلند زندگی سرشار از اندیشه، آشنا به مواریث فرهنگی، آگاه به زندگی پیشینیان، استفاده کننده از تاریخ  و اطلاع از نشیب و فرازهای پیشینیان باشند.

«کتاب عالمی جاودانی و پاکیزه و روحانی است که اوقات فراغت ما در آن جا به سعادت حقیقی نائل می‌گردد.» «ورد زورث»

«تراجم احوال مشاهیر تنها چیزی است که در صحبت‌های معمولی مردم و هم در کلیه اقسام فنونی که می‌توانآن‌ها را نتیجه و خلاصه افکار بشری دانست به کار می‌رود» «کارلایل»

«من تمام کتبی را که راجع به زندگانی مشاهیر رجال نوشته شده است با اشتیاق وافر مطالعه می‌کنم. حتی درباره شخصی مانند «کاوندیش» که فاقد دل و قلب انسانی بود آن قدر فکر می‌کنم و کتاب می‌خوانم و حالاتش را در نظر خود مجسم می‌سازم تا رفته رفته به وجود معدوم او جانی تازه می‌دهم و وی را انسانی زنده در کنار خویش تصور کرده و مثل او فکر می‌کنم و حرف می‌زنم» «ژرژ ویلسون»

«افکار من متوجه مردگان است و با آن‌ها در قرون و از منه ی گذشته زندگانی می‌کنم. تقوی و فضایل ایشان را دوست می‌دارم و از خطایا و معاصی آن‌ها عبرت می‌گیرم. در امیدها و بیم‌های ایشان شرکت می‌جویم و با عقل ضعیف خویش از تعالیم آن‌ها پند و اندرز حاصل می‌کنم.» «سوزی»

همان طور که اخلاق و سیرت اشخاص را به وسیله‌ی دوستان و معاشرینشان می‌توان شناخت همان طور هم از روی کتاب‌هایی که می‌خوانندمی‌توان به حالات روحی و ساختمان اخلاقی آن‌ها پی برد زیرا کتاب نیز مانند انسان دارای تأثیر مصاحبت است و مردم می‌توانند اوقات خود را به مصاحبت و معاشرت آن بگذرانند.

کتاب خوب به منزله‌ی بهترین دوست و مونس انسانی است. اخلاق و صفات کتاب مانند انسان تغییر پذیر نیست و هرچه از اول بوده است همیشه هم به همان حال باقی خواهد بود. کتاب از تمام دوستان انسانی ثابت قدم تر و با وفا تر و صبور تر است و هرگز در ایام بدبختی و محنت به انسان پشت نمی‌کند. برعکس آغوش مهربانی و رأفت آن برای استقبال آن همیشه گشوده است و در دوره جوانی ما را سرگرم و مشغول می‌سازد و در روزگار پیری و شکستگی تسلیت و دلداریمان می‌دهد.

هم چنان که گاهی دو نفر به واسطه‌ی دوستی و علاقه‌مندی خود به شخص ثابتی با یک دیگر رفیق و دوست می‌شود همان طور هم غالب مردم در اثر پسندیدن و دوست داشتن کتابی احساس مجانست و توافق روحی با یک دیگر می‌کنند. ضرب‌المثل قدیمی می‌گوید «اگر مرا دوست داری سکم را دوست بدار» اما عاقلانه‌تر آن است که بگوییم «اگر مرا دوست می‌داری کتابم را دوست بدار» کتاب رشته‌ی اتصال و پیوندی معنوی است و مردم غالباٌ به وسیله‌ی آثار و نوشته‌های مؤلفی که طرف توجه و اقبال عامه است با یک دیگر هم فکر و مأنوس می‌شوند و بدان وسیله وجه اشتراکی ما بین خویش احساس می‌کنند.

«هازلیت» می‌گوید «کتاب در اعماق قلب ما جا می‌گیرد و اشعار شعرا وارد خونمان گردیده و در تمام بدن جاری می‌شود، به همین جهت است که آن چه را در ایام جوانی می‌خوانیم در دوره پیری به خاطر می‌آوریم و هر سرگذشتی را که راجع به دیگران مطالعه می‌کنیم وقوع آن‌هادرباره‌ی خویش تصور می‌نماییم. باید کتاب‌های خوب را در همه جا به قیمت ارزان در دسترس عامه گذاشت زیرا ما از هوای روان بخش کتاب تنفس واقعی و کسب حیات معنوی می‌کنیم و هر چه از ادوار توحش و جاهلیت تا عصر کنونی به دست آورده‌ایم همه از دولت افکار نویسندگان و تألیفات آن‌ها بوده است».

کتاب خوب در حکم ضریح و مدفن جاودانی حیات انسانی است زیرا زندگانی حقیقی بشری فقط عبارت از تفکر است و افکار نیز در صفحات کتب پایدار و مخلد می‌مانند. بنا بر این کتاب‌های خوب گنج‌های شاهواری از درو افکار لالی کلمات حکیمانه است که هر وقت متوجه آن‌ها شویم و از آن‌ها استمداد جوییم به مقصود خویش نائل آمده و مساعدت‌هایذی‌قیمت از آن‌ها خواهیم یافت. «فیلیپ سیدنی» می‌گوید «کسانی که با افکار عالی و خوب دم سازند هرگز تنها و بی مونس نیستند» راستی که افکار پاکیزه و بلند به منزله‌یفرشته‌ای است که هنگام آزمایش و فریب نفس به حفظ و حراست روح قیام می‌کند و از آلودگی و فساد آن جلوگیری می‌نماید. به علاوه فکر خوب همیشه تخم عمل را در سینه خود پرورش می‌دهد زیرا کلمات عاقلانه خوب بدون تردید انسان را به کارهای بزرگ نیک تشویق و تحریک می‌نماید.

«سرهانری لورانس» از میان آثار تمام نویسندگان توجه مخصوصی به منظومه‌ی معروف «وردز ورث» موسوم به «اخلاق جنگجویی سعادتمند» داشت و آن را سر مشق زندگانی خود قرار داده و دائماٌ راجع به آن فکر می‌کرد و حتی قسمت‌های مهم آن را هم غالباٌ برای دیگران می‌خواند نویسنده شرح احوال وی می‌گوید «مشارالیه می‌خواست اخلاق و روحیات خود را با مندرجات این منظومه دهد و در این تصمیم خود هم مانند کسانی که جداگانه به کاری اقدام می‌نمایند کامیابی حاصل کرد».

کتاب دارای جنبه خلود و ابدیت است و از تمام آثاری که به دستیاری بشر به عرصه‌ی وجود می‌رسد جاودانی تر و پاینده‌ترمی‌باشد. هیاکل و معابد با شکوه خراب و معدوم می‌گردد و پرده‌های نقاشی و مجسمه‌هایگرانبها ضایع و تباه می‌شود لیکن کتاب بی هیچ عیب و خللی در طی ازمنه و قرون باقی می‌ماند. افکار عالی و بزرگ الی الابد از آسیب و دستبرد زمانه مصون می باد و همه وقت مانند روز اولی که از قلم مؤلفش تراوش کرده است تر و تازه و روح بخش است. به همین جهت عبارات و کلمات حکیمانه‌ای که قرن‌ها پیش از این از دهان شخصی خارج شده است امروز هم به طور وضوح در صفحات چاپ شده کیست با ما تکلم می‌نماید تنها تأثیر زمان در کتاب آن است که به مرور ایام افکار گذشتگان را تجزیه و تفکیک می‌کند و آثار بدیع ارجمند را از تحریرات خام و کم نما جدا می‌نماید زیرا در عالم ادبیات هیچ چیز قابل دوام و بقا نیست مگر آن که حقیقتاٌ عالی و ممتاز باشد.[۱]

کتاب بهترین رفیق ومونس ما است که به توسط آن با عقول و افکار عالیه‌ای که تا کنون در دنیا زیست کرده‌اند آشنا می‌شویم و به وسیله‌ی آن حرف‌های ایشان را می‌شنویم و از تفکرات آن‌ها تمتع می‌بریم و در رنج‌ها و شادی‌هایآن‌ها شرکت می‌جوییم و از معلومات و تجربیات دیرینه آن‌هابهره‌ای حاصل می‌کنیم.

اشخاص بزرگ و خوب هرگز نمی‌میرند زیرا روح آن‌ها در صحائف کتب حلول یافته و پیوسته در عالم باقی می‌ماند. کتاب زبانی فصیح و منطقی گویا است که مردم همه وقت حاضر به شنودن بیانات آن هستند و به همین جهت تا دنیا برقرار است بشریت در تحت نفوذ و تسلط قدما و بزرگان ماضی باقی می‌باشد چنان که شاعر گفته است:

«مردگان قدیم سلاطین و شهر یارانی مقتدرند که هنوز از میان مقابر خویش بر ما سلطنت و حکم فرمایی می‌کنند.»

افکار و عقول سامیه هنوز زنده‌اند در طول اعصار و قرون متمادی نیز پیوسته زنده و جاودانی خواهند بود. «همر» هنوز زنده است و با آن که شخصیت او در پرده‌ی تاریکی و ابهام تاریخ مستور است لیکن طراوت و تازگی اشعار وی به قدری است که گویی در همین دوره‌ی معاصر ما به رشته تحریر در آمده است. افلاطون هنوز حکمت لاهوتی و فلسفه آسمانی خود را تعلیم می‌دهد: «هراس» و «وبرژیل» و «دانت» هنوز به گفتن اشعار جاودانی خویش مشغولند. «شکسپیر» هنوز نمرده است و ا آن که جسد او را در سنه‌ی ۱۶۱۶ دفن کرده‌اند ولی روح باز در انگلستان زنده است و افکار بلند وی در این عصر نیز مانند دوره سلاطین «تودر» شایع و ما بین مردم منتشرمی‌باشد.

حتی مردمان فقیر و مسکین نیز می‌توانند بدون هیچ دغدغه و تشویش به مصاحبت افکار بزرگان نائل گردند زیرا این گلستان معنوی را جواز ورود فقط سواد است و هر کس از عهده خواندن بر آید می‌تواند بی زحمت حاجب و دربان بدان جا ورود نماید. اگر می‌خواهید بخندید «سروانت» و «رابله» با شما می‌خندند و اگر غصه دار و اندوهگینید «تماس آکمپس» و «ژرمی تیلر» با شما هم دردی می‌کنند و شما را تسلیت و دلداری می‌دهند همین است که ما در موقع غم و شادی یا هنگام نکبت و سعادت خود به کتاب التجا می‌بریم و از روح و فکر بزرگان رجال استمداد و تسلیت و تعلیم می‌طلبیم.

از تمام اشیا این عالم علاقه‌مندی انسان به جنس خودش بیشتر از همه است و به این واسطه هر چه که مربوط به زندگانی انسانی باشد از قبیل غم و شادی و تجارب و اعمال بشری بیش از هر چیز دیگر توجه او را به خود معطوف می‌سازد. هر کس سایر مردم را چون هم جنس خودش هستند و از افراد عائله بزرگ بشری می‌باشند کم و بیش دوست می‌دارد و نسبت به کارهای ایشان اظهار علاقه‌مندیمی‌کند و به همین جهت هر چه دایره دانش و معلومات شخص وسیع تر شود و فکر و روح او بزرگ تر گردد به مسائلی که مربوط به خیر و صلاح نوع بشر است بیشتر توجه می‌کند و برای نیک بختی و سعادت هم جنس‌های خویش زیاد تر سعی و مجاهدت می‌نماید.

توجه و علاقه‌مندیفوق‌العاده انسان را نسبت به هم نوع‌های خود از روی تصاویری که از هم می‌کشند و مجسمه‌هایی که برای هم می‌سازند و قصه‌ها و سرگذشت‌هایی که راجع به یک دیگر نقل می‌کنند و از روی هزاران مسائل دیگر از این قبیل می‌توان استنباط نمود. «امرسون» می‌گوید «انسان غیر از راجع به انسان نه نمی‌تواند تصویری بکشد نه چیزی بسازد و نه فکری بکند» اما از همه این دلایل بالاتر علاقه‌مندی مفرطی است که مردم به تاریخچه‌های شخصی و سرگذشت‌های خصوصی سایر مردم دارند. کارلایل می‌گوید «علاقه وافر انسان به مطالعه تراجم احوال مشاهیر بهترین دلیل طبیعت اجتماعی او است و اگر تمام دلایل دیگری که راجع به اثبات این مدعا در دست است مفقود می‌بود همین یک دلیل بهترین شاهد صدق ما می‌توانست باشد».

راستی که نوع بشر میل و علاقه مفرطی به سر گذشت زندگانی همدیگر دارند! قصه‌ها و افسانه‌هایی که در تمام عالم این همه خواننده دارد آیا جز سرگذشت خیالی افراد بشر چیز دیگری هست؟ یا تئاترهایی که در هر نقطه‌ی زمین مردم برای تماشای آن ازدحام می‌نمایند غیر از تمثال و تجسمی از زندگانی معمولی انسانی چیز دیگری می‌باشد؟ اما جای تعجب است که همیشه افسانه‌ها و سرگذشت‌های خیالی به دست دهاء و نوابغ نوشته می‌شود و در صورتی که عموماٌ غیر از اشخاص معمولی به فکر نوشتن تراجم احوال واقعی رجال نمی‌افتند!

تصویر و تجسم حالات مختلفه زندگانی انسان باید حتی‌المقدور از خیال و توهم دور و به حقیقت مقرون باشد تا بتواند به حال دیگران مفید و نافع واقع گردد. همه کس ممکن است از سرگذشت زندگانی دیگر‌ان پند و تجربتی حاصل کند و حتی از کوچک‌ترین اقوال و افعال سایرین فایده و نتیجه‌ی ببرد زیرا هر کاری که در عالم انجام گرفته است ثمره و ماحصل زندگانی کسانی است که با ما هم جنس و هم نوع بوده‌اند.

تاریخچه‌ی زندگانی اشخاص بزرگ و نیک.کار چون در قلب ما نفوذ و تأثیر دارد و تخم امید را در دل ما می‌پرورد و سرمشقی از بزرگواری و نیکوکاری به ما می‌دهد مطالعه آن برای ما متضمن منافع و فواید بسیار تواند بود. آری. انسان وقتی وظایف خود را در این عالم با شهامت و خلوص نیت انجام دهد تأثیر و نفوذ زندگانی وی هرگز از میان نخواهد رفت چنان که «ژرژ هربرت» گفته است «زندگانی صالح و خوب هیچ وقت کهنه و مندرس نمی‌شود».

«گوته» می‌گوید عقلا و خردمندان از زندگانی اشخاص معمولی و عوام‌الناس نیز می‌توانند پند و اندرزی بگیرند. «والتر اسکات» هر وقت در کالسکه‌ی به سفر می‌رفت از اخلاق و سرگذشت زندگی هم‌سفرهای خود اطلاعات و معلومات تازه‌ی بسیار به دست می‌آورد.[۲]

«دکتر جانسون» یک وقت گفته بود «من هر کس را در خیابان می‌بینم میل می‌کنم تاریخچه حیات او را بدانم و از تجاربی که اندوخته و موانع و مشکلاتی که در دوره‌ی زندگانی دیده و تلخی و شیرینی که از دوره‌ی روزگار چشیده اطلاع حاصل کنم». در صورتی که زندگانی عوام‌الناس دارای چنین قدر و منزلت باشد پس حیات نوابغ و بزرگان رجالی که تاریخ عالم را به وجود آورده‌اند و تمدن عظیم امروزی را به میراث برای ما باقی گذاشته‌اند دارای چه اهمیت و قدر و قیمت واقعی خواهد بود! بدین جهت است که هر چه مربوط به سر گذشت زندگانی این اشخاص باشد- از عادات و رسوم و طرز زندگانی و حرف‌ها و مکارم و فضایل آن‌ها- همیشه متضمن فواید ومنافع بسیار است و به ما پند و تعلیم می‌دهد و به عفاف و بزرگواری تشویق و ترغیبمان می‌نماید.

بزرگ‌ترین درس و تعلیمی که ما از تاریخچه حیات بزرگان رجال می‌گیریم آن است که می‌فهمیم انسان به چه پایه کمال می‌تواند برسد و چه کارهایی را در عالم می‌تواند انجام دهد- سرگذشت یک زندگانی عفیف و صالح وقتی به رشته تحریر در آمد و نگارش یافت در همه کس تأثیر وحی و الهام را خواهد داشت. یعنی حقیقت زندگی را در نظر مجسم می‌سازد- روح را زنده و شاداب می‌کند، تخم امید و آرزو را در دل می‌پروراند، عقیده و ایمان شخص را نسبت به خودش و نسبت به دیگران تقویت می‌نماید، روح و طبع را برانگیخته آن را به سعی و مجاهدت و تأسی از اعمال وافعال بزرگان و امید دارد- مطالعه تراجم احوال این گونه رجال و سرمشق گرفتن از اعمال دوره‌ی زندگی آن‌ها به منزله‌ی آن است که انسان دائماٌ با بهترین اشخاص محشور باشد و ایام خود را در معاشرت صالح‌ترین و پاک‌دامن ترین مردم عالم به سر برد.

از تمام کتبی که راجع به تراجم احوال مشاهیر نوشته شده است کتاب انجیل مقام بر همه می‌باشد. انجیل که مربی و معلم جوانان و هادی و راهنمای مردان و تسلیت دهنده پیران و سالخوردگان است عبارت از یک سلسله تراجم احوال سلاطین و پیغمبران و شیوخ و رؤسای قبایل و قضاة و کهنه می‌باشد که به منزله‌ی تعالیم و پندهای مفیدی برای جامعه بشری بوده و بسیاری اشخاص بزرگ و رجال تاریخی قوای اخلاقی و روحی و عقل و درایت خود را از آن منبع فیض و عرفان کسب و تحصیل نموده‌اند. یکی از نویسندگان بزرگ کاتولیک می‌گوید «انجیل کتابی است که کلمات آن مانند آهنگ موسیقی و صدای زنگ کلیسا در گوش طنین می‌اندازد و هرگز فراموش نمی‌شود. بیانات و کلمات این کتاب بزرگ غالباٌ متضمن تمام خاطرات و احساسات بشری است و هر چه تاکنون از فضایل و مکارم انسانی سخن رفته است شاهد و مصداق آن در این کتاب جمع می‌باشد».

راجع به تأثیر و نفوذ زندگانی اشخاص بزرگ و با تقوی در ارتقا روح و بلند کردن پایه اخلاق بشری هر چه بگوییم کم گفته‌ایم. «اپزاک دیزرائیلی» می‌گوید «خواندن شرح احوال رجال بزرگ به منزله‌ی اختلاط و آمیزشی است با ارواح و طبایعی که در حکم گل و شکوفه عالم وجود انسانی می‌باشند.» راستی ممکن نیست کسی شرح احوال و زندگانی اشخاص بزرگ و با استعداد را بخواند و خودش بدون آن که ملتفت باشد با قوه مرموزی به طرف مجد و تعالی و کمال اخلاقی کشیده نشود. حتی شرح زندگانی اشخاص متوسط الحال هم که صاحب روح دیانت و تقوی بوده‌اند و وظایف خود را در عالم به درستی و شهامت انجام داده‌اند در تهذیب اخلاق و تزکیه نفوس اخلاف آن‌ها بی دخالت و تأثیر نیست.

تاریخ را به وسیله مطالعه تراجم احوال مشاهیر بهتر می‌توان آموخت زیرا تاریخ جز شرح احوال رجال بزرگی که منشأ نهضت‌ها و کارهای عمده در عالم بوده‌اند و در سرنوشت بشری تغییراتی داده‌اند چیز دیگری نیست (امرسون) (می‌گوید تاریخ دفتر ضبط وقایعی است که در اثر عقاید و آراء و در سایه مجاهدت و فعالیت افراد به وجود آمده است) در صحائف تاریخ همه جا از اشخاص و سوانح زندگانی آن‌ها بیشتر ذکری رفته است تا از اصول و قواعد منظمه و اگر وقایع و حوادث تاریخی در نظر ما فریبنده و جالب توجه باشد بیشتر به واسطه ارتباط و پیوندی است که با افکار و احساسات موجدین خود دارد والا اگر غیر از این می‌بود هرگز کسی رغبت به خواندن وقایع تاریخی نمی نمود. در موقع مطالعه تاریخ مردگان دیرینه و رجال ماضی که هنوز اثرات افعال و اقوال آن‌ها در عالم باقی است ما را از هر سو احاطه می‌کنند و با صدای بلند و رسا با ما تکلم می‌نمایند به طوری که کلمات آن‌ها را به طور وضوح می‌شنویم و فایده تاریخ را در ضبط شرح احوال و اعمال آن‌هامی‌دانیم ما هرگز شخصاًمیل و علاقه‌ی به دانستن احوال (ثوده) و قاطبه مردم نداریم و فقط اشتیاق و علاقه‌مندیمان آگاهی بر اوضاع و احوال زندگانی افرادی است که تراجم حیات آن‌هادرخشنده‌ترین فصل تاریخ عالم را تشکیل می‌دهد.

در میان نویسندگان بزرگ قدیم (پلوتارک) و (مونتانی) بیش از همه از ساختمان اخلاق و روحیات متفکرین بزرگ و مردمان ساعی و فعال تأثیر و نفوذ داشته‌اند «پلوتارک» بهترین سرمشق‌ها و نمونه‌های زندگانی بشری را جمع آوری نموده است که مردم از آن‌ها تقلید و پیری نمایند و «مونتانی» عمیق‌ترین مباحث و مسائلی را که در تمام ازمنه و اعصار مورد بحث و توجه افکار انسانی بوده و همه کس دائماٌ در زندگانی روزانه خود با آن‌ها مواجه می‌شود حل و تفسیر کرده است هر دو این نویسندگان عالی مقام تألیفات خود را در لباس تراجم احوال نگاشته و در هر مورد بهترین شاهد و مثالی که برای عقاید و افکار خویش آورده‌اند از سیره و اخلاق بزرگان رجال اخذ نموده‌اند.

کتاب (زندگانی مشاهیر) تألیف (پلوتارک) با آن که در متجاوز از هیجده قرن قبل نوشته شده است مع‌ذلک هنوز مانند (ایلیاد) همر در زمینه خود نفیس‌ترین تألیف و یکی از نوادر آثار قلم انسانی به شمار می‌رود این کتاب را (مونتانی) بی اندازه دوست می‌داشت و شکسپیر موضوع غالب تئاترهای خود را از روی آن اخذ کرده است «مونتانی» پلوتارک را مقتدرترین تراجم احوال رجال می‌داند و می‌گوید (هر وقت من کتاب او را می‌گشایم بی اختیار دستبردی به وی می‌زنم و از گنجینه افکار او چیزی بهیغمامی‌برم).

«الفیری» در نتیجه خواندن کتاب «پلوتارک» متمایل به رشته ادبیات گردید. خود او می‌گوید «من سرگذشت زندگانی (تیمو لیون) و سزار و (بروتوس) و (پلوپیداس) را هر کدام متجاوز از شش مرتبه مطالعه نمودم و در هر دفع آن قدر متأثر شدم و گریه کردم که حالم به هم خورد و از خود بی خود شدم… هر وقت من شرح یک قسمت از اخلاق و سیره عالی این مردمان بزرگ را از نظر می‌گذرانیدم به قدری در تحت نفوذ و تأثیر آن‌هامی‌رفتم که تا مدتی نمی‌توانستم به حالت اصلی خویش باز گردم و آرام بنشینم». غیر از «الفیری» بسیاری دیگر از اشخاص بزرگ و نامی مانند «شیللر» و «فرانکلن» و «ناپلئون» و «مادام رولاند» علاقه مخصوصی به تألیفات پلوتارک داشتند و مخصوصاٌ «مادام رولاند» به طوری شیفته و فریفته قلم او بود که حتی در کلیسا هم یک جلدکتاب او را با خود می‌برد و در موقع دعا و موعظه آهسته به مطالعه آن می‌پرداخت.

دیگر از رجال بزرگ و ارواح سامی که از تألیفات پلوتارک کتب قوت روحی و اخلاقی کرده‌اند هانری چهارم پادشاه فرانسه و «تورن» و برادران «ناپیر» را می‌توان نام برد. «سر ویلیام ناپیر» از اوایل جوانی با تألیفات پلوتارک مأنوس بود ومطالعه شرح احوال قهرمانان ماضی تأثیرات عمده در ساختمان اخلاقی وی نمود و او را به دخول در خدمت نظام ترغیب کرد. معروف است که وقتی با حالت ضعف و نقاهت فوق‌العاده در آخرین بستر بیماری خود خفته بود فکرش تمام متوجه پهلوانان کتاب پلوتارک بود و در آن حال بیماری وناتوانی غالباٌ چندین ساعت راجع به شجاعت‌ها و دلیری‌های اسکندر و انبیال با دامادش گفت و گو می‌کرد. واقعاٌ اگر ممکن بود از تمام اشخاصی که در قرون و اعصار مختلفه به خواندن کتاب اشتغال داشته و فکرشان در تحت نفوذ و تأثیر آن واقع شده است احصائیه‌ای ترتیب دهیم می‌دیدیم که به استثنای انجیل کتاب پلوتارک از هر کتاب دیگری بیشتر در ساختمان فکر و اخلاق مردم تأثیر و دخالت داشته است.

حال باید ببینیم که سراشتهار و معروفیت فوق‌العادهپلوتارک چیست و مشارالیه چه وسیله‌ی به کار برده است که کتاب او در تمام ازمنه و اعصار مورد توجه خاص و عام بوده و هنوز هم پس از هیجده قرن مردم بدان توجه و التفات دارند. اولاٌ اهمیت عمده کتاب پلوتارک به واسطه موضوع آن است که راجع به زندگانی بزرگان رجالی که در تاریخ عالم حائز اعتبار و مقام ارجمندی هستند بحث می‌نماید. از طرف دیگر قلم ماهرانه پلوتارک نکات مهم و جالب توجه زندگانی این اشخاص را به طرز دلنشینی توصیف کرده و حالات روحی و اخلاقی آن‌ها را مانند یک نقاش زبردست تصویر و رنگ آمیزی نموده است و باید دانست که نکته مهم و جالب دقت در زندگانی مشاهیر بیشتر اخلاق و سیرت شخص آن‌ها است به قوای عقلانی و اهمیت اعمال ایشان و به همین جهت است که زندگانی بعضی اشخاص فصیح تر و گویاتر از زبان و منطقشان می‌باشد و اخلاق و سیرت آن‌ها بزرگ تر ازافعال و اعمال ایشان جلوه می‌کند.

ثانیاٌ پلوتارک قسمت عمده تراجم احوالی را که نوشته است به استادی و مهارت تمام آن‌ها را تلخیص کرده و جز به تشریح و رنگ آمیزی نکات و دقایق عمده‌ی زندگانی پهلوانان خود نپرداخته است چنان که تراجم احوال سزار و اسکندر که بهترین قطعات کتاب او می‌باشد به قدری خلاصه است که می‌توانآن‌ها را در مدت نیم ساعت مطالعه نمود. این اختصار و تلخیص مبالغی بر محاسن و جذابیت تألیفات پلوتارک افزوده است و کتاب او را به منزله‌ی مجسمه مرمر ظریفی نموده است که هزار مرتبه از مجسمه‌هایعظیم‌الجثه بی روح دیگر شکیل تر و جذاب تر می‌باشد.

«مونتانی» از اختصار و تلخیص نوشته‌هایپلوتارک شکایت می‌کند و می‌گوید «البته اختصار تألیفات وی دلیل اقتدار قلم اوست و باعث شهرت او گردیده است لیکن ما از خلاصه نویسی او ادعای غبن داریم:«پلوتارک» مایل بوده است که ما حس قضاوت و حکمیت منصفانه او را بیشتر تمجید نماییم تا وسعت اطلاعات ومعلوماتش را، و می‌خواسته است به جای آن که میل و عطش ما را به مطالعه کتاب خود تسکین دهد بیشتر باعث تحریک و تحریص آن گردد.

مشارالیه کاملاٌ ملتفت این نکته بوده است که حتی راجع به بهترین موضوعات نیز نباید زیاد قلم فرسایی کرد… همان طور که اشخاص لاغر و ضعیف‌الجثه بدن خود را با لباس زیاد می‌پوشند که چاق تر جلوه کنند همان طور هم اشخاصی که برای نوشتن مطلب صحیحی ندارند می‌خواهند به وسیله الفاظ و عبارات رنگ و رویی به تحریرات خود بدهند.

پلوتارک همچنان که نکات دقیق و جالب توجه اخلاق و سیرت قهرمانان خود را تشریح نموده است همان طور هم به ذکر صفات زشت و نقایص اخلاقی آن‌ها پرداخته است و این یکی از ضروریات قلمی است که هر نویسنده‌ی دقیقی باید مراعات آن را بنماید. «مونتانی» می‌گوید «اگر می‌خواهید سبک تحریر پلوتارک را کاملاٌ بشناسید شرح یک رفتار کوچک یا یک حرف نا قابل یکی از پهلوانان او را که در ظاهر دارای هیچ اهمیت نیست بگیرید و در آن غور و تعمق نمایید و خواهید دید که همان یک حرف یا یک جمله متضمن معانی وسیعی است و اثر یک صفحه بیانات دیگران را دارد» پلوتارک پایه دقت و جزیی بینی خود را به جایی می‌رساند که مثلاٌ می‌گوید اسکندر همیشه سر خود را کج نگاه می‌داشتیا «انسی به یاد زبانش می‌گرفت و همین لکنت زبان مبلغی بر حسن و ملاحت او می‌افزود» یا «کائو» صاحب ریشی قرمز و چشمی آبی بود و پول خود را به تنزیل می‌داد و هر وقت غلام‌های او پیرو از کارافتاده می‌شدندآن‌ها را می فرخت یا سزار سرش کچل بود و میل و علاقه وافری به لباس‌های خوش رنگ داشت یا آن که سیسرون (مثل لرد برو گام) بالاراده بینی خود را تکان می‌داد.

بعضی‌ها تصور می‌کنند که این گونه دقت‌ها و خرده بینی‌ها دون مقام کسی است که تراجم احوال مشاهیر را می‌نویسد لیکن پلوتارک معتقد بوده است که بدون تشریح این جزئیات تصویر و رنگ آمیزی زندگانی اشخاص کامل نمی‌گردد و اتفاقاٌ یکی از محاسن عمده تحریرات او هم همین است که این قبیل جزئیات را از نظر دور نداشته و بی آن که از تشریح نکات مهم تر غفلت نماید به توصیف آن‌هامی‌پردازد، گاهی برای تشریح اخلاق اشخاص قصه و افسانه کوچکی نقل می‌نماید و این کار را چنان به مهارت و استادی انجام می‌دهد که غالباٌ یک قصه‌ی چند سطری او بیش از چندین صفحه شرح و توضیح بروشن ساختن موضوع کمک می‌نماید گاهی نیز یکی از اقوام و گفته های مشهور پهلوانان خود را شاهد می‌آورد و باز با یک جمله به قدر یک صفحه افاده مقصود می‌کند.

راجع به عیوب و نقایص اخلاقی رجال بزرگ باید دانست که هیچ کس از عیب و نقص مبری نیست و همه کس دارای معایب و نقایصی است که نشانه‌ی طبیعت بشری و اشتراک فطرت او به انواع انسانی است.

ما غالباٌ اشخاص بزرگ را از دور تمجید و ستایش می‌کنیم و اخلاق آن‌ها را ملکوتی و آسمانی می‌پنداریم لیکن همین که به آن‌ها نزدیک تر شویم می‌بینیم که آن‌ها هم دارای نقص و فتوری هستند و از این حیث با ما برادر می‌باشند.[۳]

تشریح نقایص و فتور اخلاقی رجال بزرگ متضمن فوایدی نیز هست زیرا به قول «دکتر جانسون» اگر همیشه جنبه‌های خوب و درخشان آن‌ها در مد نظر باشد و توضیح داده شود ما باید در ظلمت و یأس فرو رویم و از رسیدن به پای آن‌ها به کلی نا امید باشیم.

مقصود پلوتارک نوشتن تراجم احوال مشاهیر بوده است نه تدوین تاریخ و خود وی در توضیح این مطلب می‌گوید (اعمال و دلیری‌های اشخاص هر چند بزرگ و درخشان باشد باز از روی آن نمی‌توان پی به اخلاق و سیرت فطری آن‌ها پی برد. گاهی یک مسئله خیلی جزئی یا یک شوخی کوچک بیش از لشکر کشی‌های بزرگ و جنگ‌های خونین که باعث قتل هزاران نفوس می‌گردد ما را به اخلاق و روحیات اشخاص بزرگ آشنا می‌سازد. بنابراین همان طور که نقاشان در موقع تصویر صورت انسانی بیشتر سعی و دقت خود را صرف مجسم ساختن ملامح و وجنات صورت می‌کنند و مخصوصاٌ به حالات و نگاه‌های چشم اهمیت مخصوص داده و به سایر قسمت‌های بدنی آن قدرها نمی‌پردازند همان طور هم من در حین نگارش احوال مشاهیر باید بیشتر متوجه تشریح اخلاق و روحیات آن‌ها باشم و شرح جنگ‌های بزرگ و سایر وقایع و حوادث عمده را به دیگران واگذارم.

در تاریخ و در تراجم احوال غالباٌ ملاحظه می‌شود که مسائل خیلی کوچک و ناقابل اغلب متضمن اثرات و نتایج بسیار بزرگ بوده و ایجاد حوادث و وقایع عمده‌ای در عالم کرده است. پاسکال می‌گوید اگر بینی کلئوپاتر ملکه مصر قدری کوتاه‌ترمی‌بود شاید اوضاع و احوال تمام کره ارض تغییر می‌کرد و اگر «پین چاق» عاشق نشده بود شاید مسلمین سرتاسر اروپا را میدان تاخت و تاز خود قرار می‌دادند زیرا پسر حرامزاده ی او «شارل مارتل» آن‌ها را در«تور» شکست داد و از مملکت فرانسه خارج کرد.

«والتر اسکات» در ایام طفولیت خود روزی دور اطاق می‌دوید و اتفاقاٌ پایش لغزیده بر زمین افتاد و استخوان قوزکش شکست. این قضیه ظاهراٌ هیچ گونه تأثیر و اهمیتی درتاریخچه زندگانی او ندارد لیکن باید اعتراف نمود که کتاب‌های «ایوانهو» و «مرگ دیرینه» و تمام شاهکارهای ادبی دیگری که از خامه توانای او به وجود آمده است همه در نتیجه این واقعه کوچک و بی اهمیت بوده است. وقتی پسرش می‌خواست داخل خدمت نظام شود اسکات در ضمن مکتوبی این جمله را به «سوزی» نوشت «من به هیچ وجه حق ندارم با این تمایل او مخالفت کنم زیرا اگر خودم هم پایم چلاق نبود از اول وارد خدمات نظامی شده بودم» بنا بر این می‌بینیم که اگر پای او در موقع دویدن نشکسته بود «اسکات» شاید در جنگ‌های شبه جزیره شرکت جسته و تمام سینه خود را با مدال و نشان‌های افتخار زینت داده بود لیکن هیچ یک از آن آثار گران‌بهای ادبی که باعث تخلید نام خودش و شهرت و افتخار وطنش گردیده است امروز موجود نبود «تالیران» نیز به واسطه چلاقی نتوانست داخل نظام گردد و در عوض اوقات خود را مصروف به خواندن کتاب و مطالعه در حالات و روحیات مردم نمود و بالنتیجه بزرگ‌ترین رجل سیاسی عصر و زمان خودش گردید.

یکی از عوامل مؤثری که «بایرن» را به شاعری واداشت همان چلاقی پای او بود زیرا اگر روح و فکر او به واسطه ناقص‌الخلقگی متألم و متأثر نشده بود اوقات خود را همیشه در معاشرت‌های اجتماعی می‌گذراند و شاید هرگز یک بیت شعر هم نمی‌گفت لیکن خوشبختانه چلاقی پای او فکرش را تحریک کرد و روحش را به هیجان آورد و تمام قوا و استعداد او را به کار انداخت تا او را به جایی رسانید که همه‌ی ما مقام ارجمند او را می‌دانیم.

همین طور اشعار پر از لطیفه و کنایه «اسکارون» و اهاچی «پوپ» همه در اثر قوز پشت و نقص خلقت شعرای مذکور به وجود آمده است. «باکون» می‌گوید « هرکس در خلقت خود دارای نقص و عیبی باشد که به واسطه آن مورد انزجار یا استهزا مردم واقع گردد بالطبیعه احساس هیجان و تحریکی در ضمیر خویش می‌کند که به هر وسیله‌ی هست خود را از شر مزاحمت مردم برهاند. به همین جهت است که اشخاص ناقص‌الخلقه غالباٌ فوق‌العاده جسور و بی باک می‌شوند».

در نوشتن تراجم احوال نیز مثل نقاشی باید سایه کاری زیاد کرد. همان طور که نقاشوقتی بخواهد تصویر کسی را بکشد هیچ وقت او را طوری نمی‌نشاند که نقایص صوری وی ظاهری گردد همان طور هم نویسنده تراجم احوال مشاهیر زیاد به تشریح معایب اخلاقی کسانی که شرح زندگانی آن‌ها را می‌نویسدنمی‌پردازد، البته به ندرت اشخاصی یافت می‌شوند که مثل «کرمول» بی آلایش و غیر متظاهر باشند و مانند وی برای کشیدن وقتی تصویر خود در مقابل نقاشی می‌نشینند مخصوصاٌ به او سفارش کنند که صورت آن‌ها همچنان که هست بکشد و از نشان دادن هیچ دقیقه‌ای فرو گذار نکند. ولی از طرف دیگر باید این نکته را در خاطر داشت که تصویر صورت یا اخلاق اشخاص تا کاملاٌ مطابق با واقع نباشد ارزش و قیمتی نخواهد داشت. «سروالتر اسکات» می‌گوید «تراجم احوال با آن که از سایر انواع تحریرات ادبی مهم تر و جالب توجه تر است مع‌ذلک اگر سایه کاری و رنگ آمیزی اخلاق و روحیات اشخاص از روی حقیقت نباشد من چندان قدر و قیمتی نمی‌توانم برای او قائل شوم».

«ادیسون همیشه مایل بود که هر قدر ممکن باشد از اخلاق و عادات خصوصی نویسندگانی که تألیفات آن‌ها را می‌خواند اطلاعاتی به دست آورد زیرا به عقیده او کسب این اطلاعات بر لذتی که انسان از مطالعه تألیفات اشخاص می‌برد مبالغی می‌افزاید. به همین جهت پیوسته سعی داشت که راجع به سر گذشت زندگانی و راجع به عادات و اخلاق نویسندگان معلوماتی کسب کند و بداند که آیا حیات آن‌ها با تحریراتشان شباهتی داشته است و آیا فکر و رفتار آن‌ها در زندگانی مقرون به عفاف و شرافتمندی بوده است یا نه. «سراگرتون بریدجز» می‌گوید «چقدر خوشبختیم که ما اشخاصی امثال «وردزورث» و «سوزی» و «کلریج» و «کامپیل» و «رژرز» و «مور» و «ویلسون» شرح زندگانی و عواطف و احساسات خود را به قلم خودشان نوشته‌اند و ما را مطلع ساخته‌اند که در اوایل عمر با چه اشخاص محشور بوده‌اند، چطور در خط ادبیات و سایر رشته‌ها افتادند، چه چیزهایی را دوست می‌داشته‌اند و از چه چیزهایی منزجر بوده‌اند، به چه موانع و مشکلاتی برخورده‌اند و چگونه آن‌ها را از سر راه خود برداشته‌اند، ذوق و احساساتشان متمایل به چه کارهایی بوده است و برای چه چیزهایی تأسف و ندامت داشته و از چه چیزهایی راضی و خوشنود بوده‌اند».

وقتی مردم به «میسون» ملامت کردند که چرا مراسلات خصوصی «گری» را منتشر ساخته است در جواب گفت «شما می‌خواهید رفقای من همیشه آراسته و لباس پوشیده در انظار ظاهر گردند؟» «جانسون» معتقد بود که هر کس بخواهد شرح احوال کسی را بنویسد باید شخصاٌ با او آشنا باشد و او را کاملاٌ بشناسد.

بهترین اما نویسندگان تراجم احوالی کهفعلاً در دست هست غالباٌ این شرط را فاقد بوده‌اند[۴]و حتی در مورد «کامبیل» آشنایی و دوستی شخصی وی با لرد (لیندهورست) و لرد (برو گام ) سبب شد که در موقع نگارش شرح احوال آن‌ها مزایا و محاسن اخلاقی ایشان را تحت‌الشعاع قرار دهد و بر عکس عیوب و نقایص جزیی آن‌ها را بزرگ تر و مهم تر از آن چه در حقیقت بوده است جلوه دهد.

(جانسون) در جای دیگر می‌گوید (هرکس بخواهد شرح حالی برای دیگری بنویسد باید منتهای مراقبت خود را به کار برد که حقایق را کماهو حقه بیان نماید و از ذکر جزئیات معایب و محاسن اخلاقی وی غفلت نکند زیرا همین دقایق و جزئیات بهترین معرف کیفیت اخلاقی اشخاص می‌تواند بود). اما برای اجرا این منظور همیشه یک اشکال موجود است و ان این است که هر چند جزئیات خوب و بد اخلاق را در نتیجه آشنایی و معاشرت شخصی می‌توان به خوبی یادداشت و تشریح نمود لیکن غالباٌ به ملاحظه بازماندگان شخص متوفی نمی‌توانآن‌ها را منتشر ساخت. خود (جانسون) هیچ وقت میل نداشت که تمام اطلاعات خود را درباره شعرای معاصر خویش انتشار دهد و می‌گفت (من در این مورد مثل آن است که بر روی خاکستر قدم می‌زنم که اخگرهای آتش هنوز در زیر آن روشن است».

به همین دلیل تراجمی که به قلم دوستان و منسوبان خیلی نزدیک مشاهیر رجال نوشته می‌شود همیشه بهترین تصویر و رنگ آمیزی اخلاق و سیرت آن‌هانمی‌تواند باشد و با آن که تراجم احوالی که به قلم خود اشخاص نگارش می‌یابد بدون استثنا شیرین و جالب توجه استمع‌ذلکنمی‌تواناعتماد و اطمینان کامل به صحت و درستی آن‌ها کرد. البته از این قاعده فقط (سن اگوستن) مستثنی می‌تواند باشد و غیر از او هیچ کس دیگر (اعترافاتی) ننوشته است که عادات و صفات زشت و مذموم خود را نیز با کمال صداقت و بی آلایشی در آن شرح داده باشد. ضرب‌المثل دهاتی است که اگر خطایا و معاصی بهترین اشخاص را بر پیشانیش بنویسند از شرم و خجلت کلاهش را تا ابرو پایی خواهد کشید. (ولتر) می‌گوید «هیچ کس نیست که صاحب یک عادت نکوهیده و خوی حیوانی نباشد ولی به ندرت اشخاصی یافت می‌شوند که این خوی و عادت خود را پنهان ندارند و صریحاٌ بدان اعتراف نمایند». (روسو) ادعا می‌کند که تمام حقایق زندگانی خود را در کتاب «اعترافاتش» نوشته است لیکن مطالعه این کتاب بر همه کس مدلل می‌سازد که ادعای او باطل است و خیلی چیزها را راجع به خود ناگفته گذاشته است حتی «چامفورت» که به هیچ وجه از خوبی و بدی عقاید اشخاص نسبت به خود واهمه و باک نداشت در یک موقع گفته است «در حالت حاضره اجتماع به عقیده من غیر ممکن است که کسی اسرار درونی و جزئیات و دقایق اخلاقی و بالاتر از همه ضعف و نقایص خود را بتواند حتی به صمیمی ترین دوستانش ابراز کند».

شرح احوالی که به قلم خود شخص نوشته می‌شود فقط یک قسمت از حقایق را تشریح می‌کند و باید آن را در حکم لباس مبدلی دانست که هرگز حیات و سیرت شخص را کماهو تشریح و توصیف نمی‌نماید. عکس‌های نیم رخ غالباٌ شکیل و قشنگ است ولی اگر تمام صورت کشیده شود شاید هزار گونه نقص و عیب در گونه و لب و بینی ظاهر گردد. اسکات و «مور» و «سوزی» هر سه شروع به نوشتن شرح احوال خود نموده ولی چوندر وسط کار متوجه موانع و مشکلات انجام این تصمیم گردیدند ناگزیر آن را نیمه کاره و ناتمام ول کردند.

ادبیات فرانسه مخصوصاٌ از حیث یادداشت‌های زندگانی شخص خیلی غنی است و از این بابت ادبیات انگلیس به پای آن نمی‌رسد. یادداشت‌هایاشخاص معروفی امثال «سولی» و «دو کومین» و «سوزون» و «هورتز» و «دوئو» و «روشوفو کولا» و غیره همه مجموعه‌های نفیسی است از اطلاعات دقیق و جامع راجع به اشخاص بزرگ تاریخی و همه متضمن قصه‌ها و سرگذشت‌هایی از اخلاق و زندگانی رجال می‌باشد که هر چند بعضی‌هاآن‌ها را خسته کننده می‌دانند ولی در عوض مثل نورافکن‌های خیلی قوی رسوم و آداب اجتماعی و میزان تمدن آن دوره را روشن و نورانی می‌سازد. یادداشت‌های «سن سیمون» از تألیفات این اشخاص هم نفیس تر و ذی‌قیمت تر است زیرا مشارالیه به مهارت و استادی مخصوص به تجزیه و تحلیل اخلاق اشخاص پرداخته و کتاب خود را مجموعه بسیار نفیس و نادری از «تحلیلات روحی و اخلاقی» ساخته است.

«سن سیمون» را می‌توان در حقیقت جاسوس درباری زمان لویی چهاردهم نامید مشارالیه عشق و علاقه مفرطی به تفرس و مطالعه در اخلاق و روحیات اشخاص داشت و همیشه سعی می‌کرد از قصد و نیت کسانی که در اطراف وی بودند به وسیله رفتار و حرکات و وجنات قیافه آن‌ها اطلاع حاصل نماید. خود او می‌گوید «من تمام اشخاصی را که با آن‌ها سر و کار دارم به دقت مراقبت می‌کنم و دائماٌ مواظب دهن و چشم و گوش آن‌ها هستم». ضمناٌ مشارالیه هر چه را از اشخاص می‌دید و یا راجع به آن‌هامی‌شنید با وضوح و مهارت فوق‌العاده در دفتر خود یادداشت می‌نمود و در اثر هوش سرشار و قوه دوربین و دقت خود تا پس نقاب صورت درباریان رفته و نفوذ کرده و رموز و اسرار آن‌ها را کشف می‌نمود. میل و شوق او به مطالعه و دقت در اخلاق و روحیات اشخاص هرگز تسکین نمی‌یافت و حتی گاهی به درجه ظلم و تعدی می‌رسید. «سن بوو» می‌گوید «اشتیاق سیمون در تجزیه و تحلیل اخلاق و سیرت اشخاص مانند شوق معلم تشریحی بود که سر از کیفیت مرض نا معلومی در نیاورده و پس از مرگ مریض با عجله و اشتیاق وافر به تشریح بدن او بپردازد».

«لابرویه» نیز مثل «سن سیمون» دارای هوش تیز و چشمی دقیق بود و در درک و استحضار از کیفیت اخلاقی اشخاص مهارتی کامل داشت. مشارالیه با هر کس مواجه می‌شددیده‌ی مراقبت به افعال و اقوال وی می‌دوخت و پس از کشف اسرار باطنی او به اطاق خود رفته به دقت تصویری از اخلاق و روحیات وی می‌کشید و بعد از آن هر گاهی به گاهی مجدداٌ به سر وقت او می‌رفت و با دقت و توجه بسیار هر جزئی نقیصه‌ای که در تصویر خود می‌دید اصلاح می‌کرد.

خلاصه این که مشارالیه مثل آرتیستی که تمام هوش و حواس خود را جمع مطالعه یک اثر صنعتی نمایند به غور و دقت در اخلاق کسانی که جلب توجه او را کرده بودند مشغول می‌شد و قلم به قلم به رنگ آمیزی وتجسم دقایق و جزئیات می‌پرداخت تا بالاخره تصویر او کاملاٌ مطابق با نمونه و مدل اصلی می‌گردید.

جای هیچ گونه شک و تردید نیست که عشق و علاقه‌مندی عموم مردم به مطالعه‌ی افسان های نظمی و نثری به واسطه آن است که رمان‌ها بیشتر جنبه تراجم احوال رجال را دارند. شهرت فوق‌العاده‌ی «ایلیاد» همر فقط مربوط به قدرت و مهارتی است که مؤلف آن در تشریح و رنگ آمیزی اخلاق پهلوانان به کار برده است و نکته دانستنی آن که همر اخلاق و صفات اشخاص کتاب خود را در طی روایت اعمال و افعال آن‌ها پرورانده و به شرح و تفصیل جداگانه آن‌ها نپرداخته است. «دکتر جانسون» می‌گوید «در کتاب همر توصیفاتی از اخلاق و صفات مردانه قهرمانان یافت می‌شود که تاکنون قوای فکری و قلمی انسانی نتوانسته است چیزی خارج از آن به وجود آورد».

ژنی و قریحه شکسپیر نیز در رنگ آمیزی اخلاق و تجسم عواطف و احساسات بشری اقتداری به کمال داشت چنان که تمام اشخاص او مثل آن است که زنده و جان دارند و با ما به زبان خود تکلم می‌کند همین اختصاص را دارد قلم «سروانت» که «سانکوپانزا» پهلوان افسانه او از هر حیث به یک انسان حقیقی کامل شباهت دارد. قهرمانان کتاب «ژیل پلاس» تألیف «لوساژ». «کشیش دهکده و کفیلد» تألیف «گولد اسمیت» و تمام رمان‌های «والتر اسکات» اشخاص حقیقی و جان دارند که ما با نوع هر یک از آن‌ها در زندگانی روزانه خود آشنا می‌باشیم. تألیفات «دوفو» همه به منزله‌ی تراجم احوالی است که با قلمی دقیق و جزئی بین نگارش یافته و هر صفحه آن‌ها طوری با حقیقت مقرون می‌باشد که به زحمت می‌توان پهلوانان رمان‌های او را مثل «رابنس کروسو» و «کلنل ژاک» اشخاص خیالی و غیر واقعی پنداشت.

با آن که بهترین و شیرین‌ترین اقسام رمان را از زندگانی واقعی انسانی می‌توان نوشت و یا آن که تراجم احوال رجال به واسطه شرح و توصیفی که از سوانح حیات و رنج‌ها و شادی‌های اشخاص حقیقی می‌کنند بیشتر از رمان و افسانه‌های خیالی جالب توجه و دلنشین می‌باشندمع‌ذلک جای تعجب است که فقط عده قلیلی از نویسندگان صاحب قریحه و استعداد به نوشتن تراجم احوال مبادرت ورزیده‌اند در ادبیات هر مملکتی رمان‌های بزرگ فراوان است لیکن عده‌یکتاب‌های خوب تراجم احوال از شماره انگشتان تجاوز نمی‌نماید. دلیل این مسئله هم شاید همان باشد که «ژان فیلیپ» نقاش معروف راجع به علت رجحان کشیدن پرده‌های مناظر طبیعی بر کشیدن صورت اشخاص ذکر کرده بود و گفته بود «تصویر اشخاص به زحمت کشیدنش نمی‌ارزد». نوشتن تراجم احوال غالباٌ متضمن تحقیق و تتبع عمیق و زحمت جمع آوری مطالب است و نویسنده باید حتماٌ صاحب وسعت صدر و اطلاعات کاملی باشد تا بتواند مطالب صحیح را از نا صحیح تفکیک بدهد و از روی آن‌ها اخلاق حقیقی شخص را با کمال امانت و صحت مجسم و رنگ آمیزی کند ولی در نوشتن رمان و افسانه قوه فکر و تخیل نویسنده آزاد است که هر گونه اشخاص و صفاتی را میل دارد انتخاب نماید و بدون آن که مجبور به مراعات حوادث و جزئیات زندگانی حقیقی اشخاص باشد پیش خود وقایع و سوانحی برای حیات آن‌ها اختراع کند.

در زبان انگلیسی نیز یادداشت‌های زندگانی هست ولی اغلب آن‌ها با وجود طول و تفصیل خود دارای هیچ اهمیتی نیستند ومثل آن است که یک مقدار اوراق یادداشت پراکنده را به کمک صحافی به هم متصل و مربوط ساخته باشند؟ گفته‌ی «کنتابل» راجع به تصاویر یکی از نقاش‌های غیر معروف که می‌گوید «وقتی تصویر کله کسی را می‌کشد استخوان و مغز آن را خارج می‌کند» در مورد بسیاری از کتاب‌های تراجم احوال نیز صادق می‌باشد زیرا کتب مزبور مثل مجسمه‌های چوبی دکان خیاطی فاقد جان و روح هستند و به هیچ وجه نظر توجه و استحسان ما را جلب نمی‌کنند. دو کتب تراجم احوال ما می‌خواهیم پرده کاملی از اوضاع و کیفیات زندگانی اشخاص بزرگ مشاهده کنیم ولی غالباٌ به جای آن تصویر خود نویسنده کتاب را در مقابل خویش نمی‌بینیم!

رنگ آمیزی و تصویر به وسیله کلمات نیز مل نقاشی با قلم و رنگ از صنایع ظریفه شمرده می‌شود و برای انجام هر دو آن‌ها شخص احتیاج به چشمی دقیق و نازک بین قلم یا قلم موی ماهر و کار آزموده می‌باشد. صنعتگر معمولی فقط بدین صورت و کشیدن تصویر آن قناعت می‌نماید ولی صنعتگر بزرگ و با قریحه در پس وجنات عارض تلألؤ و تابش روح را هم مشاهده می‌کنند و به تجسم آن بر روی پرده‌ی نقاشی خویش نایل می‌گردد. وقتی از «جانسون» خواهش کردند که به کمک کشیکی تاریخچه زندگانی اسقف متوفای کلیسایی را بنویسد. « جانسون» این تقاضا را پذیرفت و شروع به کار کرد لکن هر وقت می‌خواست اطلاعاتی از کشیش مزبور کسب نماید مشارالیه از دادن آن عاجز بود. همین قضیه سبب شد که «جانسون» در یکی از تألیفاتش می‌گوید:«کمتر اشخاصی که با کسی معاشر و محشور بوده‌اند و با او زندگانی کرده‌اندمی‌داننددرباره‌ی وی چه باید بگویند».

در مورد تاریخچه زندگانی خود «جانسون» چشم دقیق و فکر نکته سنج «بزول» بود که توانست جزئیات عادات و مکالمات وی را ضبط کرده و به وسیله آن‌ها مبالغی بر لطف و محاسن کتاب بیافزاید «یزول» به سائقه و محبت و علاقه‌مندیفوق‌العاده خود نسبت به جانسون موفق به نوشتن کتابی شد که شاید اشخاص بزرگ تر و با قریحه تری هماز نگارش آن عاجز بوده‌اند. راست است که مشارالیه به شرح نکات و دقایق خیلی جزئی پرداخته است ولی همین جزئیات چون با ذوق و سلیقه مخصوص و با قلمی توانا نگارش یافته قدر و قیمت کتاب او را چندین برابر بیشتر کرده است خود او در یک جا عذر خواهی می‌کند و می‌گوید اگر من تشریح جزئیات را تا به جایی رسانده‌ام که حتی گفته‌ام جانسون در موقع مسافرت عصای بزرگی از چوب بلوط انگلیسی به دست می‌گرفت برای آن است که به خاطر دارم وقتی دکتر «آدم اسمیت» در ضمن خطابه خود راجع به علوم ادبیه می‌گفت «من خیلی مشعوفم که میدانم کفش‌های میلتون شاعر معروف به جای بند «سگک» داشته داشت «بزول» با قلمی دقیق صورت ظاهر و طریقه لباس پوشیدن و طرز تکلم جانسون را تشریح و توصیف می‌کند و تصویر او را چنان به مهارت و استادی رنگ آمیزی می‌نماید که می‌توان گفت کتاب او کامل‌ترین تصویری است که به وسیله‌ی الفاظ و کلمات از یک نفر شخص بزرگ کشیده شده است».

شاید اگر «بزل» با «جانسون» آشنایی و صمیمیت پیدا نکرده و مهر و علاقه او را بدل نگرفته بود مشارالیه هرگز در عالم ادبیات بدین مقام و منزلت ارجمند نمی‌رسید زیرا صفحات کتاب «بزول» بیش از هر چیز دیگر به بقا و تخلید نام وی کمک کرده است و اگر کتاب مزبور در دست نبود از جانسون غیر از اسم چیز دیگری بر جای نمی‌ماند. خیلی اشخاص در عالم ظهور کرده‌اند که کارها و آثار آن‌ها به مراتب بزرگ تر از آثار جانسون است ولی اطلاعات ما راجع به حیات آن‌ها به قدری کم و محدود است که می‌توان گفت هیچ می‌باشد.

راستی ملت انگلیس چه چیزش را حاضر نیست بدهد که ترجمه احوالی از شکسپیر به قلم «بزول» داشته باشد؟ اطلاعات ما در خصوص زندگانی سقراط و «هوداس» و سیسرون و اگوستین به مراتب بیشتر راجع به شکسپیر است و ما هنوز نمی‌دانیم که وی دارای چه مذهبی بوده، چه عقاید سیاسی داشته، چه حوادث و سوانحی در زندگانی خود دیده و با معاصرین خود چه قسم روابطی داشته است. از قرار معلوم معاصرین زمان او به بزرگی و عظمت وی پی نبرده بودند و حتی «بن جانسون» شاعر درباری آن دوره که شکسپیر اشعار او را حفظ می‌کرد و د تئاترها می‌خواند از وی مشهورتر و عالی مقام تر بود.

آن چه ما در خصوص زندگانی بزرگ‌ترین شاعر خود می‌دانیم این است که مشارالیه در اداره کرده نمایش خانه‌ها پیشرفت حاصل کرده و در اوایل جوانی به مولد اصلی خویش رفت و همان جا منزوی بود تا وفات یافت و اهالی قریه‌ی تشییع جنازه‌ای از او کردند. تراجم احوالی هم که تا کنون از وی نگاشته شده است هیچ کدام از روی مآخذ و مدارکی که مربوط به زمان خودش باشد نوشته نشده و هم جسته جسته از اشارات قدما یا استنباط از قرائن موجوده تدوین گردیده است ولی کامل‌ترین ترجمه حالات روحانی و شرح احوال باطنی وی را از میان غزلیاتش می‌توان استخراج کرد.

مردم راجع به معاصرین خود نمی‌توانند قضاوت صحیح نمایند و مقام و منزلت حقیقی آن‌ها را تشخیص دهند. سرداران و سیاسیون امروزی چشم‌ها را با جلوه شکوه و عظمت خود خیره می‌کند لیکن یک نسل بعد شاید چنان فراموش می‌شوند و از خاطرهامی‌روند که گفتی اصلاٌ در عالم وجود نداشته‌اند. در دوره اول انقلاب کبیر فرانسه که اوضاع مملکت بر اساس ثابتی استوار نبود و رجال بزرگ به نوبه بر سرکار آمده و یکی پس از دیگری سقوط می‌کردند و راه زوال می‌پیمودند «گرزو» نقاش از دخترش می‌پرسد شاه امروز کیست؟ با این اوضاع آیا همرور فائیل از تمام اشخاص بزرگی که اکنون بر سر کار هستند و من سابقاٌ اسم هیچ کدام را هم نشنیده بودم در تاریخ جاودانی تر و دیر پاتر نیستند؟». ولی با وجود این از سر گذشت زندگانی خصوصی همر هیچ اطلاعی در دست نیست و راجع به حیات رفائیل نیز اطلاعات نسبتاٌ کم و محدودی داریم. حتی پلوتارک که خودش تراجم احوال دیگران را به این خوبی نوشته است دارای شرح حال جامعی نیست و هیچ یک از نویسندگان بزرگ رمی معاصر وی اسمی هم از او در تألیفات خود نبرده‌اند. هم چنین «کور گیو» که خودش به این مهارت و استادی تصاویر سایرین را می‌کشیده است امروزه یک تصویر حقیقی و اصلی از او باقی نمانده است.

بعضی اشخاص در عالم ظهور کرده‌اند که نفوذ و تأثیر آن‌ها در دوره و زمان خودشان خیلی زیاد بوده است ولی اشتهار و معروفیتشان در سال‌های آینده به مراتب بیشتر از دوره معاصر خود آن‌ها گردیده است. راجع به «وایکلف» رئیس و پیشوای اصلاحات مذهبی اطلاعات ما خیلی ناقص است و حال او شباهت به کسی را داشته است که مدتی در بیابان فریاد بر آورده و بدون این که کسی متوجه وی شود هلاک گردیده باشد. کتاب «تقلید مسیح» که از ابتدای ظهور خود تا کنون همه وقت رواج و انتشار فوق‌العاده داشته و در تمام ممالک مسیحی تأثیرات عمیقه بخشیده است ما هنوز مؤلف حقیقی آن را نمی‌شناسیم و با آن که تألیف آن را معمولاً به «عاس اکمیس» نسبتمی‌دهند لیکن دلایلی در دست هست که مشارالیه فقط مترجم آن بوده است زیرا کتاب دیگری که همین شخص نوشته از هر حیث به مراتب پست تر از این کتاب می‌باشد و به این جهت نمی‌توان باور نمود که نویسنده‌ی این هر دو کتاب یک نفر است. ظن قوی می‌رود که مؤلف کتاب مزبور «ژان گرسن» نام مدیر دارالفنون پاریس باشد که شخصی فوق‌العاده عالم و دانشمندی بوده و در سنه ۱۴۲۹ وفات یافته است.

برخی از بزرگ‌ترین دهاة و نوابغ عالم دارای تراجم احوالی بسیار ساده و مختصر بوده‌اند. راجع به افلاطون که می‌توان او را پدر فلسفه اخلاقی نامید اطلاعات کاملی در دست نیست و حتی نمی‌دانیم که مشارالیه زن و بچه هم داشته است یا نه، در خصوص زندگانی ارسطو عقاید و نظریات متفاوتی شیوع دارد که تشخیص صحت و سقم آن‌ها ممکن نیست، بعضی‌هامی‌گویند مشارالیه یهودی بوده است. بعضی دیگر معتقدند که فقط اطلاعات و معلومات خود را از منابع یهودی کسب کرده است. پاره‌ی تصور می‌کنند که دکان دوا فروشی داشته و پاره‌ی هم او را پسر یک نفر طبیب و دوا فروش می‌دانند. یکی می‌گوید اصلاٌ به خدایی اعتقاد نداشته دیگری می‌گویدمعتقد به تثلیب بوده است! غیر از این‌ها باز هم اقوال و عقاید مختلفه دیگری در بین هست که شاید هیچ کدام را نتوان قبول و باور کرد. گذشته از قدما در اعصار جدیده نیز اشخاص بسیاری هستند که ما اطلاعات کاملی در خصوص زندگانی آن‌ها نداریم، مثلاٌ از سر گذشت زندگی «اسینسر» منصف منظومه «ملک پریان» یا راجع به حیات «وتلر» مؤلف «هودپیراس» چه اطلاعات دیگری جز آن داریم که هر دو در گمنامی و مستوری زیست کرده و به فقر و مسکنت وفات یافته‌اند! یا معلومات و اطلاعات ما راجع به زندگانی «جرمی تیلر» که بزرگ‌ترین معلم و واعظ عصر خود بوده جز مشتی اخبار و روایات غیر معتمد چیست در صورتی که ما منتهای میل و اشتیاق را به دانستن سر گذشت کامل حیات او داریم!

مؤلف کتاب «فیلیپ وان ارتولد» می‌گوید «دنیا به زندگانی بزرگ‌ترین رجال خود هیچ‌گونه اطلاعی ندارد». بدون شک تاکنون جماعت کثیری از بزرگان رجال که اعمال و هنرمندی‌های شگفت از خود به ظهوررسانیده‌اند در پس پرده فراموشی و نسیان مستور و گمنام مانده‌اند. «اگوستین» می‌گوید «رومانیانوس» بزرگ‌ترین ….. و داهیه ای است که تا کنون در دنیا زندگانی کرده است در صورتی که ما غیر از اسم او امروزه هیچ گونه اطلاع دیگری درباره‌ی وی نداریم و زندگانی او هم مانند بنا کنندگان اهرام از خاطر روزگار فراموش شده است. سنگ قبر «گوردیانی» به پنج زبان نوشته شده بود لیکن این هم نتوانست از فراموشی و گمنامی وی جلوگیری نماید.

راستی عده‌ی کثیری مردمان بزرگ به دنیا آمده‌اند که تاریخچه‌ی حیات آن‌ها از هر حیث قابل ثبت و نگارش بوده است ولی هیچ کس به نوشتن تراجم احوال ایشان قیام ننموده است. نویسندگان ومؤلفین از این حیث خوشبخت تر از سایرین بوده‌اند زیرا تحریرات و آثار قلمی ایشان بیش از دلیری‌ها و هنرمندی‌های سایر اشخاص جلب توجه ادبا و اهل قلم را کرده و آن‌ها را به نوشتن شرح احوال و ایشان واداشته است. به همین جهت امروز تراجم احوالی از شعرای درباری قدیم در دست هست که صاحب هیچ گونه هنر و فضیلت فوق‌العاده‌ای نبوده و فقط در عصر و دوره‌ی خود اسم و رسمی داشته‌اند «دکتر جانسون» اسم بعضی از این اشخاص را در تذکرة الشعرای خود ذکر نموده و غالب آن‌ها کسانی هستند که دیگر هیچکس اشعار آن‌ها را نمی‌خواند و حتی اسم آن‌ها را نمی‌داند. تراجم احوال ادبا و نویسندگان از قبیل «گولد اسمیت» و «سویفت» و «استرن» و «استیل» به جای یک بار چنین دفعه نوشته و منتشر شده است در صورتی که تاریخچه زندگانی بسیاری از اشخاص فعال و کاردان و علما و صنعتگران هنوز به رشته تحریر نیامده است.[۵]

سابقاٌ گفتیم که روحیات و اخلاق اشخاص را از روی کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنندمی‌توان تشخیص داد. در این جا بی مورد نیست که اسم برخی از کتاب‌هایی را که طرف توجه و میل رجال بزرگ و مشهور بوده است ذکر نماییموعده‌ی از خوانندگان و تمجید کنندگان پلوتارکراقبلاً نامبرده ایم و ضمناٌ هم تذکر دادیم که «مونتانی» نیز طرف اقبال و توجه بسیاری از نویسندگان و متفکرین بوده است. شکسپیر با آن که کتاب پلوتارک را به دقت مطالعه کرده چنان چه در بالا به آن اشاره کردیم بسیاری از مواضیع خود را نیز از آن اقتباس نموده است مع‌ذلک این نکته را باید متذکر شد که «مونتانی» تنها کتابی است که به طور حتم و یقین در کتاب خانه‌ی او موجود بوده است زیرا یک نسخه از مقالات «مونتانی» ترجمه «فلوریو» به دست آمده که به امضای خود شکسپیر موشح بوده است.

«میلتون» میل و علاقه‌ی مخصوصی به کتاب‌های «همر» و «اوید» و «اورپیبد» داشت و «جیمز فاکس» نیز کتاب اخیر الذکر را همیشه به دقت مطالعه می‌کرد و قرائت آن را برای تمام اشخاصی که بخواهند طیب و ناطق بشوند واجب می‌دانست. «پیت» از کتاب میلتون خیلی خوشش می‌آمد و مخصوصاٌ قطعات منتخبی از «فردوس مفقود» او را حفظ کرده و غالباٌ آن‌ها را تکرار می‌نمود. دیگر از کتاب‌هایی که «پیت» به آن علاقه و توجه مخصوصی داشت کتاب «اصول» تألیف «نیوتن» بود. «دوک کاتام» به قدری کتاب «ادعیه بارو» را دوست می‌داشت که چندین مرتبه آن را قرائت نموده و قسمت اعظم مطالب آن را از حفظ کرده بود. کتاب‌هایی که «بورک» با آن‌ها انس و علاقه مخصوصی داشت نوشته‌های «دمستن» و «میلتون» و «پولین بروک» و کتاب (افکار شب) تألیف «یانک» بود.

(کوران) عشق مخصوصی به تألیفت (همر) داشت و سالی یک مرتبه کتاب‌های او را می‌خواند به علاوه مشارالیه با آثار «ویرژیل» نیز خیلی مأنوس بود و نویسنده‌ی شرح احوال وی می‌گوید (وقتی با او سوار کشتی شده بودم و در حالی که سایر مسافرین همه از اثر هوای دریا مریض شده و بر زمین افتاده بودند او مشغول مطالعه کتاب (انه ئید) تألیف (ویرژیل) بود.

در میان شعرا «دانته» به (ویرژیل) علاقه‌مند بود «گرنی» به (لوسان) «شیلا» به (شکسپیر) «گری» به (اسپنسر) و «کلریج» به (کولینر) و (بولز) خود (دانته) طرف توجه و علاقه عده‌ی کثیری از بزرگ‌ترین شعرا و نویسندگان از «چاسر» تا (بایرن) و (تنی سن) بود و (لرد بروگام) و (کارلایل) (موکوبی) همه به نوبه خود او را تمجید کردند و از وی مدح‌هاگفته‌اند (بروکام) همیشه به شاگردان مدرسه (گلاسکو) سفارش می‌کرد که اگر بخواهند صاحب بیان و نطق فصیح شوند بعد از «دموستن» به مطالعه کتاب (دانته) بپردازید (ربرت هال) در موقعی که از مرض ارجاع عصبی عذاب و شکنجه می‌کشید و (سیدنی اسمیت) در زمان ضعف و ناتوانی پیری هر دو از کتاب (دانته) تسلیت و دلداری می‌یافتند. (گوته) میل و علاقه وافری به مطالعه کتاب (اخلاق) تألیف (اسپینوزا) داشت و همیشه می‌گفت تسلی و تسکین روحانی که من از این کتاب به دست آورده‌ام نظیر آن را در هیچ کتاب دیگری ندیده‌ام.[۶]

«بارو» به کتاب (کریو ستیوم) و (بوسوئه) تألیفات همر علاقمند بودند. «بونیان» بیش از هر کتاب دیگر به مطالعه افسانه قدیمی (یویس سوسامپتون) مایل بود و جماعتی را عقیده بر آناست که در اثر خواندن این کتاب به فکر نوشتن تألیف مشهور خویش «سیاحت مسیحی» افتاده است «دکتر جان شارب» که یکی از بهترین اساقفه کلیسای انگلستان است می‌گوید «مطالعه تألیفات شکسپیر و کتاب انجیل مرا به مقام اسقفی شهر یورک رسانید» کتاب‌هایی که در دوره جوانی «جان وزلی» تأثیرات عمیق در روح و فکر او نمود یکی کتاب «تقلید مسیح» و دیگری «حیات و مرگ مقدس» تألیف «جرمی تیلز» بود «وزلی» در یک جا به رفقای جوان خود سفارش می‌کند که از مطالعه زیاد کتاب اجتناب ورزند و به آن‌ها تأکید می‌نماید که خود را غرق مندرجات کتب بکنند زیرا یک جو عشق و محبت به یک بار دانش ومعلوماتمی‌ارزد.

تاریخچه‌ی زندگانی خود «وزلی» طرف میل و علاقه بسیاری از بزرگان و متفکرین بوده است «گلریج» در ضمن مقدمه‌ی که به کتاب ترجمه احوال وی تألیف «سوزی» نوشته است می‌گوید این کتاب بیش از هر کتاب دیگری در دست من بوده است و به مطالعه‌ی آن پرداخته‌ام. در جای دیگر می‌نویسد هر وقت من مریض یا خسته می‌شدم و اشتیاق به مصاحبت رفیق مهربان و مشفقی پیدا می‌کردم به قرائت کتاب «شرح احوال وزلی» و «شرح احوال ریشارد باکستر» مشغول می‌گردیدم. «تاریخچه حیات وزلی» ساعات طولانی مرا از یاد خود فارغ و بی خبر ساخته و تسلیت و دلداری‌هایذی‌قیمت به من داده است.

«سومت» کتابخانه کوچکی داشت ولی کتاب‌های او همه تألیفات بهترین شعرا و نویسندگان از قبیل «همر» و «وبرژیل» و «دانته» و «کاموئن» و «تاسو» و «میلتون» بود. «دوکونسی» علاقه مخصوصی به تألیفات «دون» و «چیلینک ورت» و «چرمی تیلر» و «میلتون» و «سوت» و «بارو» و «سرتماس براون» داشت و مؤلفین مزبور را در آسمان ادبیات به هفت ستاره پروین تشبیه می‌کند که هیچ نویسنده دیگری آثار قلمیش به پای نور و فروغ و تحریرات آن‌هانمی‌رسد.

فردریک کبیر پادشاه پروس تمایل فوق‌العاده خود را نسبت به فرانسه از روی کتاب‌هایی که برای مطالعه خویش انتخاب می‌نمود ظاهر می‌ساخت. مشارالیه مخصوصاٌ انس و علاقه‌ای به تألیفات «بایل» و «روسو» و «ولتر» و «رولین» و «فلوری» و «مالیرانش» و یکی از نویسندگان انگلیسی موسوم به «لاک» داشت. اولین کتابی که در فکر و روح او تأثیرات عمده نموده کتاب «فرهنک» تألیف «بایل» بود و به قدری این کتاب را معزز می‌شمرد که خودش خلاصه از آن را به آلمانی ترجمه کرده و منتشر ساخت از گفته های مشهور فردریک است که «کتاب رکن اعظم سعادت و نیکبختی انسانی است» و در سن پیری و شکستگی خود گفته است که «آخرین عشق و علاقه من به ادبیات خواهد بود».

نکته دانستنی و جالب توجه آن که «مارشال بلوشر» علاقه تامی به کتاب «مسیح» تألیف (کلوپستوک) داشت و ناپلئون شیفته و دل باخته اشعار (اسیان) و کتاب (ورتر) بود. ولی دایره معارف ناپلئون خیلی وسیع و متنوع بود و علاوه بر تألیفات همر و «ویرژیل» و «تاسو» رمان‌های تمام ممالک و تاریخ هر عصر و دوره را خوانده و عده زیادی هم کتاب‌های ریاضی و حقوقی و مذهبی را مطالعه نموده بود مشارالیه از مؤلفات ولتر به واسطه مغلق بودن آن‌ها اکراه وانزجار داشت اما در عوض هر وقت فرصتی به دست می‌آورد از آثار همر و «اسیان» تمجید وتعریف بی اندازه می‌کرد چنان که وقتی در کشتی «بلزوفون» نشسته بود به یکی از صاحب منصبان خود گفت (تا می‌توانی به خواندن اشعار همر و «اسیان» بپرداز زیرا این دو نفر تنها شعرایی هستند که روح را برانگیخته و طبیعت انسان را به طرف مجد و تعالی می‌کشاند[۷])

«ادوات و آلات حربیه را در نقطه‌ی متمرکز ساخته و اطراف آن‌ها را از هر سو با سپاهیان دوزخی خویش احاطه نمود تا حیله و نیرنگ خود را مخفی و مستور نگاه دارد» (ادواردز) در کتاب خود راجع به (کتاب خانه‌ها) می‌گوید (قضیه تأثیر این ابیات در صف آرایی توپخانه جنگ استرلیتز بر لطف و شیرینی این قضیه می‌افزاید لیکن نسبت دادن فتح و غلبه جنگ مزبور به این صف آرایی خیلی مبالغه آمیز و شاعرانه است زیرا باید متأسفانه اذعان نمود که ناپلئون مدت‌ها قبل از آن‌ها یک سطر از نوشته‌های میلتون را خوانده باشد اطلاعات وسیعه و معلومات کافیه‌ی از جنگ و لشکرکشی داشت).

(ولینگتون) نیز اشتیاق وافری به مطالعه کتب داشت و کتاب‌هایی که بیش از همه با آن‌ها مأنوس بود عبارت بودند از تألیفات (کلارندون) و (بوتلر) و کتاب (ثروت ملل) تألیف اسمیت و مؤلفات (هوم) و (ارشیدوک چارلز) و (لزلی) و کتاب انجیل. علاوه بر این‌ها مشارالیه علاقه‌ی مخصوصی هم به مطالعه یادداشت‌های زندگانی خصوصی مؤلفین فرانسوی و انگلیسی داشت.

(کلک) می‌گوید هنگامی که ولینگتون در (والمر) اقامت داشت کتاب‌های انجیل و دعا و کتاب (حیات و مرگ مقدس) تألیف (تیلر) و یادداشت‌های (ژول سزار) همیشه در پیش دست او بود و به طوری که از علامات و یادداشت‌های حواشی آن‌ها معلوم می‌شد کتب مزبور را ظاهراٌ خیلی مطالعه می‌کرد).

روزی که (ادوارد اسمیت) نخستین درس گیاه شناسی را فرا گرفت و (ژوزف یانک) با کتاب «هربال» تألیف (ژرارد) آشنا شد و از تاریخی که (الفیری) تألیفات پلوتارک و شیللر مؤلفات شکسپیر و (گیسون) کتاب (تاریخ عمومی) را مطالعه کرد از همان تاریخ در روح و فکر این اشخاص نامی تغییرات و تحولاتی حادث شد که جریان زندگانی سابق آن‌ها را به کلی تغییر داد و هر کدام احساس آغاز حیات جدیدی در نفس و روح خویش نمودند.

(لافونتن) در ابتدای جوانی خود به بطالت و تنبلی نزد همه کس معروف بود ولی روزی یکی از غزلیات (مالرب) را از شخصی شنید و اشعار مزبور به قدری در روح او تأثیر کرد که بی اختیار فریاد (من هم شاعرم!) و از همان روز طبع و قریحه او بیدار شد. (شارل پوسوئه) (از اوایل عمر در اثر قرائت کتاب (سرگذشت علما) تألیف (فونتنل) به خط تحصیلات جدی و مطالعات عمیق تاریخی افتاد، یکی دیگر از تألیفات (فونتنل) موسوم به (تعدد عوالم) «لالند» را به انتخاب شغل و حرفه‌اشواداشت چنان چه خود وی در مقدمه‌ی که بعدها به کتاب مزبور نوشت می‌گوید (با یک دنیا مسرت اذعان می‌دارم که وقتی در سن شانزده سالگی اول دفعه این کتاب را خواندم چنان هوش و فعالیت مرا تحریک کرد که به هر چه تا کنون موفق گردیده‌ام همه را مدیون تأثیرات آن می‌دانم).

هم چنین «لاسپد» به واسطه مطالعه کتاب تاریخ طبیعی (وفن) که یک جلد آن را در کتاب خانه پدرش پیدا کرد و چندین بار به دقت آن را خوانده بود متمایل به تحصیل علوم طبیعی گردید. «گوته» در موقعی که قوای فکری و روحیش در حال رشد و نمو بود اتفاقاٌ کتاب (کشیش دهکده و اکافیلد) تألیف (گولد اسمیت) به دستش افتاده مطالعه نمود و مطالب آن در مغز و روح وی فوق‌العاده مؤثر واقع شد. قرائت شرح احوال (گوتزون برلی چینگن) نیز ذوق او را به گفتن اشعار توصیفی تحریک نمود و خود او در این باب می‌گوید: «تصویر شخص زشتی که در ایام آشوب و هرجومرج به قوه اعتماد به نفس زندگانی خود را اداره می‌کرد تأثیر عمیق در فکر من نمود».

«کیتنر» در اوایل جوانی عشق وافری به مطالعه کتب داشت لیکن پس از قرائت منظومه «ملکه پریان» تصنیف «اسپنسر» شاعر بود که در سن هفده سالگی طبع و قریحه‌ی شاعرانه وی تحریک شد و شروع به نظم اشعار کرد. معروف است که «کوولی» نیز در اثر مطالعه همین منظومه که بر حسب اتفاق یک نسخه آن را در پنجره اطاق مادرش پیدا کرده و به دقت خوانده بود متمایل به شاعری گردید.

«کلریج» معتقد است که خواندن اشعار «بوولز» نفوذ و تأثیر فوق‌العاده در ساختمان فکری و اخلاقی وی کرده است و در یکی از تألیفات خود می‌گوید «آثار و تألیفات قرون ماضیه در نظر جوانان مربوط به عصر و نژاد دیگری است لیکن مؤلفات معاصرین در دیده ایشان مشتمل حقایقی است که دلبستگی و تعلق خاطر آن‌ها را جلب می‌نماید. تمجید و استحسان جوانان به منزله‌ی باد بزنی است که آتش اشتیاق و امیدواری آن‌ها را تیز تر می‌کند. تأثیر مطالعه اشعار هرگز کمتر از تأثیر مصاحبت اشخاص نیست و گاهی هم از آن بالاتر و مؤثرتر است.

ولی باید دانست که مطالعه کتب نه فقط اشخاص را به تعقیب رشته‌های ادبی تحریک کرده است بلکه خیلی‌ها را هم در سایر رشته‌های زندگانی که مستلزم جدیت و فعالیت بیشتری می‌باشد وارد ساخته است. یکی از این قبیل اشخاص بوده است (هانری مارتین) که در نتیجه قرائت تراجم احوال «هانری بریزد» و (دکتر کاری) به وعظ و تبلیغات مذهبی پرداخت و در این رشته آن همه رشادت و شجاعت از خود به ظهور رسانید و چنان که خود وی می‌گوید (بریزد) و «کاری» زمین را پیشاپیش شیار زدند و او متعاقب آن‌ها بذر پاشید و خرمن نیکو دروید.

«بنتام» نفوذ و تأثیر فوق‌العاده‌ای را که مطالعه کتاب (تلماک) در ایام جوانی در فکر و روح او نموده است شرح می‌دهد و می‌گوید «هفت ساله بودم که علاوه بر کتاب قصه‌های اطفال کتاب مهم‌تر و عالی تری به دستم افتاد و آن (تلماک) بود. در همان صغر سن پهلوان کتاب مزبور به نظر من نمونه کامل و فضیلت و تقوی بود و در عالم افکار کودکانه پیوسته خودم را با او مقایسه می‌نمودم. بعدها هم خاطره‌های این کتاب به طور وضوح در فکر من باقی بود و به هر مرحله زندگانی که قدم می‌گذاشتم گاه گاه به خود می‌گفتم «چرا من تمالک نباشم؟ – این زمان در حقیقت شالوده بنای اخلاقی مرا تشکیل داد و به منزله نقطه‌ای بود که سیر زندگانی من از آن شروع گردید و فکر و روح من اول دفعه در اثر مطالعه آن با اصول و انتاج» آشنا شد.

«کوبت» نخستین کتابی که به دست آورد و با شوق و میل وافر ب مطالعه آن پرداخت کتاب «قصه طشت» تألیف (سویفت) بود زیرا کتاب مزبور را به سه (پنس) خریده و غیر از آن هم به هیچ وجه کتاب دیگری نداشت. مشارالیه این قصه را چندین بار به دقت بسیار قرائت نمود و در نتیجه مطالعه آن بود که بعدها صاحب قلمی شیرین و سبک تحریری روان و ساده گردید. (پوپ) زمانی که طفل بود و به مدرسه می‌رفت علاقه مفرطی به خواندن تألیفات همر داشت و از برکت همین علاقه بود که چند سال بعد زبان انگلیسی صاحب بهترین ترجمه (ایلیاد) به نظم گردید. «والتر اسکات» نیز در عهد طفولیت به واسطه انسی که با مجموعه اشعار و سرودهای ملی داشت طبع و ذوقش متوجه ادبیات رمانتیک گردید و خودش دیوان اشعار و ترانه‌های ساحلی را تصنیف نمود. همچنین کی تلی وقتی طفل بود منظومه‌ی «فردوس مفقود» را خواند و اشعار آن به قدری در او تأثیر کرد که بعدها شرح زندگانی (میلتون) را با قلمی شیوا نگاشت. خود او می‌گوید «هرکس صاحب طبع و ذوق شاعرانه باشد پس از مطالعه فردوس مفقود فصل جدیدی را در زندگانی خود گشوده خواهد دید، من خودم همین نکته را در نفس خویش احساس کرده و همه وقت آن را به یاد دارم… از روزی که فردوس مفقود را برای نخستین بار مطالعه کردم تا امروز اشعار میلتون همیشه طرف میل و علاقه من بوده و از خواندن آن‌ها در ایام سعادت و خوشی تمتع حاصل کرده‌ام و در حین محنت و تلخ کامی کسب قوت و تسلیت نموده‌ام».

بنا بر آن چه گذشت ثابت می‌شود که کتاب بهترین رفیق و مونس انسان است و به واسطه برانگیختن روح و افکار شخصی او را از مصاحبت با مردمان سفله و فرومایه باز می‌دارد.

(تماس هود) می‌گوید (میل و علاقه طبیعی من به مطالعه کتاب کشتی زندگانی مرا در اوایل عمر از غرق شدن در گرداب جهالت و فساد اخلاق رهایی داد در صورتی که هر کس مثل من در اوان طفولیت از نعمت مراقبت و غم خواری والدین محروم باشد به ندرت می‌تواند از این گرداب هائل خلاصی یابد کتاب‌های من مرا از قمار و می گساری و رفت و آمد در مجالس عیش و سور ممانعت می‌نمود و راستی هم کسی که با (پوپ) و (ادیسون) محشور باشد و از افکار عالیه و بیانات حکیمانه (شکسپیر) و (میلتون) استفاضه نماید محال است که به حشر و معاشرت فرومایگان رغبت کند و به صحبت اوباش بگراید).

راست گفته‌اند که کتاب خوب آن است که بیشتر به عمل و رفتار خوب شباهت داشته باشد. کتاب خوب نفس را تهذیب و تصفیه می‌کند، روح را به مدارج عالیه صعود می‌دهد. فکر را آزاد و باز می‌نماید و از تمایل آن به سوی شهوات و لذت مادی جلوگیری می‌کند و اخلاق را پاک و طینت ا مطهر و دل را نورانی و تابناک می‌سازد. در دارالعلم‌های شمالی هر مدرسه‌ای را که ادبیات قدیمه در آن جا تدریس شود به اسم «کلاس‌های انسانیت» می نمامند:

«اراسموس» محقق بزرگ و مشهور معتقد بود که کتاب از لوازم و ضروریات اولیه‌ی زندگانی است و لباس جزو تجمل و زینت آن و به این جهت خودش همیشه کتاب را بر لباس مقدم می‌داشت و تا حوائج خود را از حیث کتاب رفع نمی‌کرد هرگز به تهیه لباس نمی‌پرداخت مشارالیه علاقه وافری به مطالعه تألیفات «سیسرون » داشت و همیشه می‌گفت هر وقت من کتاب‌های او را می‌خوانم احساس روحی عالی تر در خود می‌کنم و در جای دیگر می‌گوید (ممکن نیست مقالات سیسرون را راجع به (پیری) و (دوستی) و (مناقشات توسکولان) بخوانم و از فرط اشتیاق کتاب را به طرف لبم نبرم و در مقابل افکار آسمانی این نویسنده‌ی بی نظیر زانوی تمجید احترام به زمین نزنم). (سن آگوستین) در ابتدای جوانی شخصی هرزه و عیاش و شراب خوار بود لیکن یک بار بر حسب اتفاق کتاب (هورتنسیوس) تألیف سیسرون به دست او افتاد و پس از مطالعه آن فکر و روح وی چنان تغییر یافت که فوراٌ از اعمال گذشته خویش توبه کرد و از همان ساعت در جاده تقوی و پرهیزکاری افتاد و در سایه دولت همان کتاب بالاخره یکی از بزرگ‌ترین اساقفه ی صدر دوره‌ی مسیحیت گردید. (سر ویلیام جونز) عادت داشت که هر سال یک مرتبه کلیه تألیفات سیسرون را از نو مطالعه می‌کرد و نویسنده شرح احوال وی می‌گوید (تاریخچه حیات سیسرون به منزله سر مشقی بود که مشارالیه از آن تأسی و پیروی می‌نمود)[۸].

در موقعی که (باکستر) پیر اسامی اشیا نفیسه و لذت و خوشی‌هایی را که مرگ از وی منتزع می‌نمود نام می‌برد فکرش متوجه لذت‌هایی گردید که از مطالعه کتب حاصل کرده بود و می‌گفت «وقتی من مردم از لذت کتاب خواندن و هنر آموختن و از مصاحبت با مردمان دانشمند و متقی و از شنیدن ادعیه و خطابه‌های مذهبی محروم خواهم ماند. مرگ مرا از کتابخانه عزیزم جدا می‌کند و دیگر نخواهم توانست کتاب‌هایم را زیر و رو کنم و آن‌ها را ورق بزنم- پس از مردن هرگز نمی‌توانم به زیارت زندگان بیایم و با آن‌ها بنشینم و از مصاحبت و دیدار دوستان قدیمم تمتع حاصل کنم- خانه‌ها و شهرها و مزارع و ییلاقات و باغ‌ها و تفرج گاه‌ها بعد از این در نظر من هیچ خواهد بود و دیگر نمی‌توانم از وقایع دنیا و اخبار جنگ‌ها یا از سیر و پیشرفت صلح و دانش و تقوی که این قدر بدان علاقه‌مند هستم اطلاعی به دست آورم.

لازم نیست از نفوذ و تأثیر معنوی که کتاب تا به امروز در ترقی و تمدن بشریت داشته است به تفصیل در اینجا سخن برانیم. کتب خزائن شاهوار دانش و معلومات نوع بشر است و دفتر ثبتی است از وقایع اقدامات و زحمات و تحقیقات و پیشرفت‌های انسانی در رشته‌های مختلف علوم و فلسفه و دیانت و اخلاق و به تحقیق می‌توانم کتاب را بزرگ‌ترین قوای محرکه هر عصر و زمان بدانیم.

(دوبانولد)می‌گوید از انجیل تا (قرارداد اجتماعی) رو سو همه وقت کتاب موجد انقلابات عظیمه عالم بوده است راستی هم که مکرر ثابت شده است که یک کتاب بزرگ نتایج و اثراتش از جنگ‌های خونین زیادتر بوده است- حتی کتاب‌های رمان نیز غالباٌ در تغییر اوضاع و عادات جامعه نفوذ و تأثیر فوق‌العاده داشته است چنان که (رابله) و (سروانت) در یک موقع دست تسلط و حکومت شوالیه‌ها و روحیانیون را از فرانسه و اسپانی کوتاه ساختند و سلاح رزم آن‌ها هم تمسخر و شوخی بود که در طبیعت انسانی تأثیر مخالف ترس و وحشت را دارد، یعنی نویسندگان مذکور به وسیله نوشته‌های خود مردم را می‌خنداندند و همین خنده باعث قوت قلب و اطمینان آن‌ها شد و توانستند زنجیر ظلم و اعتساف طبقات را از دست و پای خود پاره کنند، همچنین کتاب (تمالک) مردم را متوجه لطایف و محاسن طبیعت ساخت و آن‌ها را دوباره به زندگانی ساده و طبیعی متمایل و راغب نمود.

«هازلیت» می‌گوید: (شعرا از دلبران و قهرمانان در عالم جاودانی‌ترند و بیش از آن‌ها رایحه خلود و ابدیت را استشمام کرده‌اند. اعمال و افکار ایشان نیز در بقا و تخلید نام آن‌ها بیشتر از اعمال پهلوانان خدمت می‌کند. ما امروز از کارهای همر و ویرژیل به طوری مطلعیم که گویی در عصر و زمان خود آن‌ها بوده و با آن‌ها معاشرت داشته‌ایم و می‌توانیم آثار آن‌ها را به میل خود در دست بگیریم یا بر روی بالش خواب خود بگذاریم و یا نزدیک دهان برده و از فرط شوق آن‌ها را ببوسیم. از اعمال و افعال دیگران به ندرت اثری بر روی زمین باقی می‌ماند که عموم بتوانند آن‌ها را به چشم ببینند: مؤلفین و نویسندگانی که قرن‌ها پیش از این مرده‌اند هنوز زنده هستند و به استعانت تألیفات و نوشته‌های خود بر روی زمین راه می‌روند و با مردم تکلم می‌کنند لیکن فاتحین و جهان گشایان بزرگ همه مرده و نابود شده‌اند و از وجود آن‌ها جز مشتی خاک باقی نمانده است، عطف و تمایل فکر نسبت به فکر بیشتر است تا به عمل و اتصال و رابطه فکر با فکر مثل اتصال و پیوند شعله آتش است به شعله دیگر. تمجید و ستایش دلیران و قهرمانان ماضی به مثابه‌ی به خور و کندی است که بر روی آتش دان مرمر سوخته شود. الفاظ و عقاید و احساسات در طول زمان مبدل به مواد جامد می‌گردد لیکن اشیا و اجسام و افعال به زودی ضایع و فاسد می‌شود و در هوا معدوم می‌گردد… نه تنها اعمال اشخاص با خودشان محو و معدوم می‌شود بلکه فضایل و ملکات عالیه‌یآن‌ها نیز با مرگ ایشان می‌میرد و از میان می‌رود و فقط عقل و فکر آن‌ها است که الی الابد باقی مانده و بدون هیچ تغییر به نسل‌های آینده به میراث می‌رسد، آری یگانه چیزی که در دنیا مخلد و جاودانی می‌ماند الفاظ و کلمات است!»

 


[۱]- «امرسون» در کتاب مشهور خود موسوم به «اجتماع و انزوا» می‌گوید: در آثار معاصرین تفکیک خوب از بد کاری دشوار است. بنابراین منتهای دقت را به عمل آورید که از خواندن کتاب‌های بد و پست احتراز کنید و مخصوصاٌ از اعلانات و تقریط‌های جراید و افکار موقتی عامه بر حذر باشید… در اینجا سه قاعده‌ی کلی به دست می‌دهیم که مراعات آن‌ها برای مطالعه کتب بسیار ضروری است: (۱) هیچ کتابی را که کمتر از یک سال است منتشر شده است نخوانید. (۲) غیر از کتاب‌های مشهور هیچ کتاب دیگری را قرائت نکنید. (۳) فقط کتاب‌هایی را بخوانید که از آن‌ها خوشتان نیاید.

عقیده‌ی «لرد لیتون راجع» به کتاب این است که «در علوم جدیدترین کتاب‌ها را خواند و در ادبیات قدیمی‌ترین آن‌ها را».

[۲]- یکی از دوستان «والتر اسکات» که مثل خوداو مایل به کسب اطلاع راجع به زندگانی مردم بود و قوه و خطابتی مم به کمال داشت روزی در حین مسافرت خواست شخصی را که با او هم‌سفر و در کالسکه‌اش نشسته بود به صحبت بیاورد ولی هر وسیله‌ایمی‌انگیخت مفید نمی‌افتاد. عاقبت از روی اضطار به وی گفت «رفیق. من تا به حال راجع به هر موضوع که ممکن بوده است از ادبیات و فلاحت و تجارت و قمار و شکار و اسب دوانی تا موضوع سیاست و مرافعات حقوقی و کفر و فلسفه و هر چیز دیگر با تو صحبت داشته‌ام، آخر بگو بدانم تو به چه موضوعی علاقه‌مندی و راجع به چه چیز ممکن است با تو حرف زد؟- شخص مزبور در قیافه خود تغییری داده تبسمی کرده و گفت «آقا، راجع به دباغی چه می‌توانی بگویی؟». رفیق والتر اسکات از شنیدن این حرف متحیر گردید و دیگر نمی‌دانست با چنین شخصی چه بگوید!

[۳]- ولتر می‌گوید «کسانی که از حیث استعداد و قریحه مافون سایرین هستند غالباٌ به خطا و تقصیر نزدیک‌ترند زیرا هیچ علت ندارد که قریحه و استعداد اشخاص را ما فوق بشریت قرار دهد. (از کتاب زندگانی مولر)

[۴]- پلوتارک و (سوزی) (مؤلف تاریخ زندگانی نلسون) و (فورستر) (مؤلف شرح احوال گولدسمیت) همه فاقد این شرط بوده‌اند یعنی با کسانی که ترجمه احوال آن‌ها را نگاشته‌اند رابطه و آشنایی نداشته‌اند، از طرف دیگر بایستی اعتراف نمود که قسمت اعظم محاسن تراجمی که (تاسیت) برای (آکزیکول) و (روپرز) برای (مور) (جانسون) برای (پوپ) (بورول) برای (جانسون) (و گارت) برای (اسکارت) (کارلایل) برای (استرلینک) و (مور) برای بایرن نوشته است مربوط به آشنایی شخصی مؤلفین با خود آن اشخاص بوده است.

[۵]- شرح حال «چارلزیل» که یکی از بزرگ‌ترین علمای طبیعی انگلیسی است به قلم یک نفر فرانسوی موسوم به «آمده پیکوت» نوشته شده و با آن که مراسلات وی به برادرش در انگلیس منتشر گردیده است لیکن شرح احوال کامل او هنوز به زبان انگلیسی نگارش نیافته. بی مورد نیست در اینجا تذکر داده شود که بهترین ترجمه زندگانی «گوته» به قلم یک نفر انگلیسی و بهترین شرح احوال فردریک کبیر به توسط یک نفر اسکاتلندی نوشته شده است.

[۶]- جای تعجب است که (شلرماحز) با همه زهد و تقدس خود در تمجید و ستایش (اسپینوزا) با (گوته) هم عقیده بوده است در صورتی که (اسپینوزا) را هم یهودی‌ها از کیش خود رانده و هم عیسوی‌ها تکفیرش نموده بودند، (شلرماحز) در کتاب خود راجع به «مذهب» می‌گوید (اسپینوزا) با آن که رانده و مردود بود ولی تقدس و دیانت کامل داشت و بزرگ این عالم در او دمیده شده بود و بدایت و نهایت وجود او هر دو ابدی و عشقی مخلد و جاودانی به عالم داشت، سراپای وجود او پر از علایق و احساسات مذهبی بود و به این جهت است که وجود او یکه و تنها بر فراز دنیای کفر و لامذهبی نشسته و بدون داشتن متابعین و پیروان بر همه کس سلطنت و حکمروایی می‌کند (کوزن) نیز راجع به «اسپینوزا» می‌گوید (این مشرک مصنوعی به کسی که بیش از همه شباهت دارد به مؤلف کتاب (تقلید عیسی مسیح است) ).

[۷]- ناپلئون تألیفات میلتون را به دقت خوانده است، «سر کلن کامپیل» که در جزیره «الپ» با او مصاحب بود نقل می‌کند که روزی صحبت از جنگ «استرلیتز» به میان آمد و ناپلئون گفت در جنگ مزبور موقعی که مشغول ترتیب و تنظیم صف‌ها بودم دو بیت از اشعار میلتون به خاطرم آمد و قسمت توپخانه را مطابق دستور آن صف بندی کردم و همین مسئله تأثیر عمده‌ای در غلبه و مظفریت من کرد، ابیات مزبور متعلق به فصل ششم کتاب فردوس مفقود است و راجع به موقعی است که شیطان قشون خود را بر علیه آسمان صف آرایی می‌نماید و در بیان این معنی میلتون می‌گوید:کتاب بهترین رفیق و مونس ایام پیری و مؤثرترین مشوق و راهنمای دوره جوانی است اولین کتابی که در فکر و روح شخص جوان تأثیر عمیق می‌کند فصلی جدید و درخشنده در تاریخ حیات وی باز می‌نماید. کتاب خوب قلب را روشن و نورانی می‌سازد و قوه شوق و نشاط را تحریک می‌کند و غالباٌ رشته تمایل و مجاهدت انسانی را در خط جدیدی می‌اندازد که اثرات آن مادام‌العمر در اخلاق و روحیات باقی می‌ماند، به این جهت اغلب اتفاق افتاده است که مطالعه کتاب جدید دوره مهم و تازه‌ای را در زندگانی اشخاص آغاز نموده و در حقیقت آن‌ها را از نو متولد ساخته است.

[۸]- با آن که اخیراٌ تحصیل ادبیات قدیمه تا اندازه‌ای متروک شده و آن را غالباٌ اتلاف وقت بیهوده می‌دانند ولی جای هیچ گونه تردید نیست که تحصیل ادبیات مزبور بهترین وسیله تقویت و پرورش قوای عقلی است کتب قدیمه شامل عالی‌ترین اقسام فنون ادیبه می‌باشد و بزرگ‌ترین نویسندگان هر عصر و دوره‌ی به دقت ومراقبت بسیار آن‌ها را مطالعه کرده‌اند. به وسیله‌ی تعمیم و اشاعه‌ی معارف و ادبیات کلاسیک بود که (اراسموس) و سایر اصلاح طلبان موفق به تهذیب و تصفیه اروپا گردیدند. یکی از امتیازات و مشخصات وطن پرستان بزرگ قرن هفدهم و همچنین سیاسیون جلیل‌القدر انگلیس تحصیل کامل و مطالعه ادبیات قدیم بوده است یکی از نویسندگان انگلیسی می‌گوید (نمی‌دانم چه سری است که اشخاصی که با قدما و آثار و تألیفات آن‌ها سر و کار دارند در حس قضاوت و حکمیت ایشان چه در واقع ادبی و چه در تشخیص اشخاص و حوادث – اختلاف فاحشی با سایرین مشهود است. این قبیل اشخاص مثل آن است که تجارب و اطلاعات بسیار عمیقی در عالم کسب کرده‌اند و بیش از سایر مردم با حقایق و رموز اشیا آشنا هستند و کمتر پا بست و مقید به زبان کسانی که با آن‌ها زندگانی می‌کنند می‌باشند».

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی