مولوی چه می گوید؟

به نام خدا
مولوی چه می گوید؟
در سال ۱۳۵۲ در کنگره مولوی در تالار رودکی تهران استاد جلال الدین همایی درباره مولوی سخنرانی پُر شور و حرارتی با عنوان مولوی چه می گوید؟ ایراد کردند که مورد استقبال شدید دوستداران مولوی قرار گرفت که در زیر مطالعه می فرمائید.
رب اشرح لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقده من لسانی
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست / خام بدم پخته شدم سوختم
درباره مولوی سخن گفتند اما نگفتند که خود مولوی چه می گوید؟
من جلال الدین همائی می خواهم از جلال الدین محمد بلخی خلاصه ومختصری از آن چه را که درنتیجه تفوه، غور و ممارست متمادی در آثار مولوی و به خصوص مثنوی شریف تا آن جا که در حوصله فهم و ادراک من گنجانیده شده است و تا جائی که فرصت و حال هست در این مجمع روحانی عرفانی و یاد بود آن موجود آسمانی بگویم.
از درگاه خداوند کریم توفیق می خواهم. از روان تابناک حضرت مولانا که بی شبهه یکی از اولیاء و برگزیدگان حق تعالی است، همت می طلبم که ” جهد بی توفیق جان کندن بود” . یکی از اسرار طریقه مولوی این است. که درباره جهد و کوشش، عنایت حق و جذبه الهی را مؤثر می دان. اما نمی گوید از عمل غافل بنشینید.
ذره ای سایه عنایت بهتر است از هزاران کوشش طاعت پرست
می گوید این عنایت منافات ندارد با این که بشر جهد کند. طریقه توکل این است که:
با توکل زانوی اشتر ببند
یعنی اول زانوی اشتر را ببند و بعد توکل کن! در قرآن هست که:
واذا عزمت فتوکل علی الله نه این که همین طور باطل بنشینیم. پس موضوع بحث من این است که مولوی که بوده است؟ این موضوع به طور کلی دو مبحث است، یکی طریقه م مسلک خاص مولوی و یکی افکار و عقاید مولوی. یعنی دریای عظیم و ژرف که در این گفتار از آن، بیش از یک قطره نمی توانم تحویل دهم. چرا؟ من می گویم و از عهده بر می آیم که بضرس قاطع بگویم که هیچ کتابی از ساخته های فکر بشری به اندازه مثنوی، افکار تازه، ارزنده از مطالب زنده و جاودانی ندارد. به طوری که اگر پیشرفت سریع حیرت انگیز تمدن و علوم معارف بشری به طرز محال، همه کتب و آثار گذشتگان را بشویند، هنوز مثنوی زنده و پیشرو و قافله سالار اصلاح نفوس و سر دفتر علوم و معارف بشری خواهد بود.
“مظهر آن چه نمردست و نمیرد توئی”
من نمی خواهم جنبه ناصحی به خود بگیرم ولی می گویم یک هفته ای را امتحان کنید. هفته ای نیمساعت با مثنوی آشنا شوید. ببینید چه قدر آلام درونی و بیرونی شما تسکین می یابد. من راجع به این افکار می خواهم صحبت کنم. ولی به قول مولوی:
گر شود بیشه قلم، دریا مدید مثنوی را نیست پایانی پدید
شعری از خود مولوی خواندم
خام بدم پخته شدم سوختم از این سه مرحله در لسان قرآن، علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین تعبیر شده که خود مولوی هم این اصطلاح را گرفته، یعنی متشرع و عارف هر دو این اصطلاح را گرفتند. مولوی می گوید:
نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند
مثال می زند:
زآتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل مکن
تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین
عرفا یک اصطلاح خاصی دارند که تقریباً مرادف همین سه مقام است که عبارت است از:
تعلق، تخلق و تحقق. مرحله اول تعلق است، مرحله دوم تخلق و مرحله سوم تحقق .
مثالی که خود مولوی زده، توضیح می دهد.شما یک وقت از آتش خبر داری این علم الیقین است. یک وقت آن را می بینی، دست می زنی، لمس می کنی آن عین القین است اما یک وقت خدای نا خواسته، در آتش می سوزی آن حق الیقین است. اما در حاشیه بگویم این خدای نا خواسته را من در مورد آتش های دنیوی گفتم. اما آن آتش که مولوی را گرم کرد و او را سوخت، باید از صمیم قلب دعا کنیم، خداوند جرقه ای را هم نصیب ما کند.
الهی سینه ای دل آتش افروز در آن سینه دلی وآن دل همه سوز
آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز
آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد
پایه مرام مولوی روی همین عشق و جذبه است. او به عشق معتقد است اما عشق الهی.
عشق هائی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
مولوی از آتش و عشقی سخن می گوید که خودش داشته و این اساس اندیشه مولوی است.
می گوید: کسی که آن عشق را داشته باشد، در واقع نردبان اصلاح اخلاق را دارد.
می گوید:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما
حافظ هم در این مورد با مولوی هم عقیده است و می گوید:
عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
در بعضی نسخه ها ” گر” نوشته اند و بعضی از این هم خنک تر ” ار” نوشته اند.
گه این درست ضد مراد حافظ است. یعنی تو که تجوید می خوانی عاشق می شوی؟ یعنی اگر قرآن را با چهارده روایت بخوانی عاشق می شوی؟ عشق کجاست؟
می گوید: “عشقت رسد به فریاد” آخر کار باید آن جذبه الهی برسد.
به هر حال شما از آغاز دفتر اول مثنوی که:
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدائی ها شگایت می کند
تا آخر دفتر ششم که راجع به داستان شاهزاده هاست. هیچ دفتری را نمی بینید که از اشعار پُر حرارت و داستان های عشقی خالی باشد. در تمام شش دفتر هر وقت که مولوی یک چنین داستانی پیش می آورد، به قول خودش، فیلش یاد هندوستان می کند و یک جنون و مستی عشق در او دست می دهد. چندان روشنی و گرمی از او می ریزد و شور و حال مستانه در گفته های او موج می زند که خواننده و شنونده را هر قدر هم سرد و تاریک و افسرده و یخ زده و نا توان باشد، گرمی و روشنی و نشاط می دهد. دو تا شعر مثنوی برایتان بخوانم تا ببینید شما را چه طور تا آسمان ها می برد.
آقایان ببخشید! همه مان، نمی دانیم که بشریت در اطرافمان چه قدر یخ زده است. گرفتاری های مادی، نفوذ فلسفه شوم مادی، بشریت را چه طور یخ زده، سرد و بی روح کرده است.
به قول آن شخص، وقتی به موسی علیه السلام گفت که تو می گوئی آدم فاسق، فسق می کند دلش سیاه می شود، من چه طور است که فسق می کنم و دلم سیاه نمی شود؟ او فکر می کرد که دل همان دل طبیب هاست.
گر دل به مذهب تو جز این گوشت پاره نیست قصاب کوی، به ز تو داند بهای دل
دل بختی ایستبسته بر مهد کبریا وین عقل و نطق و جان همه زنگ و درای دل
آن دل را می گوید. مولوی می گوید:
دل تو این آلوده را پنداشتی لا جرم دل را زاهل دل برداشتی
آن فرد گفت چرا دل من سیاه نمی شود؟
گفت: چه بدبختی از این بیشتر از این که نمی فهمی دلت سیاه می شود. جهل مرکب داری!
بشریت یخ زده شده است. وقتی که به آن بر می خوری، مثل آن که به تل برف و کوه یخ برخورد کرده ای.
مولوی با چشم جهان بین، چشمی که سرمه از خاک پای اولیاء داشت نگاه می کرد که می گفت:
چشم روشن کن ز خاک اولیا تا ببینی ابتدا تا انتها
دیروز و امروز و فردا را می دید و این مشعل تابناک مثنوی را برای همین منظور به وجود آورد.
ببینید خودش چه می گوید:
بو نگه دار و بپرهیز از زکام تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نینداید مشامت را ا ز اثر ای هواشان از زمستان سرد تر
تشبیه را ببینید :
چون جمادند و فسرده تن شگرف می جهد انفاسشان از تل برف
چون زمین زین برف در پوشد کفن تیغ خورشید حسام الدین بزن
یعنی مثنوی
هین بر آر از شرق سیف الله را گرم کن زان شرق این درگاه را
مولوی می خواهد بشریت را گرم کند. ما نباید دست از دامن مثنوی برداریم.
گفتم مولوی می گوید: سه شخصیت دارد، سه شخصیت ممتاز، یعنی سه مرحله بزرگ علمی و عرفانی را طی کرده است.
اما برای تفصیل این سه مرحله سرگذشت کوتاه مولوی را یاد آوری می کنم.
ولادت مولوی در بلخ، ششم ربیع الاول ۶۰۴ هجری اتفاق افتاد، وفاتش در پنجم جمادی الآخر ۶۷۲ در قونیه اتفاق افتاد. او ۶۸ سال عمر کرد. عمر را ببین چقدر برکت دارد.
دره اول یا شخصیت اول مولوی از ایام کودکی او شروع و تا حدود ۲۵ سالگی یعنی از ۶۰۴ تا ۶۲۸ ، ادامه می یابد در این سال که پدرش ساطان العلما بهاء الدین فوت کرد، به تحصیل تفسیر، فلسفه، کلام و آن چه معارف اسلامی بود، آموخت و به صورت یک فقیه متشرع به کار دین پرداخت.
شخصیت دوم او از ۲۵ سالگی تا ۳۸ سالگی، مقارن با سال ۶۴۲ که ملاقات با شمس تبریزی بود، ادامه یافت. در این چهرده سال دوم توسط برهان الدین که یکی از مریدان پدرش بود، وارد رشته تصوف شد. از شریعت وارد طریقت شد.
نه سال زیر دست شیخ مشغول عبادت، ریاضت و سیر و سلوک بود. در سال ۶۳۸ برهان الدین فوت کرد و ۵ سال دیگر هم مولوی به تنهائی مشغول خلوت و عبادت و زهد و تقوا شد. کم کم یک وجود جامع در شریعت و طریقت بود. هم در حوزه درس می گفت و فقها و مفتیان از درس او بهره می بردند و هم حوزه ارشاد داشت. به قول پسرش منبرهای گرم و گیرا داشت:
“گرم و گیرا چو وعظ پیغمبر”
به نا گاه در سال ۶۴۲ با آفتاب روانتاب جذبه و عرفان “شمس تبریزی” برخورد کرد.
گمان نکنید شمس یک در ویش ژنده پوش پا برهنه بود، نه هرگز، وی مردی عالمی بود، که علم در وجودش مستهلک شده بود.
مقالاتش را بخوانید تا بدانید پایه علمی و معرفت این مرد چیست. ولی تمام این مراحل علمی را زیر پا گذاشته بود. این ملاقات منشأ دگرگونی احوال درونی و برونی مولوی شد. دم گرم، جذبه آتشناک شمس، آتش در خرمن همه چیز مولوی انداخت. علم و عرفان و شریعت و طریقت را در نوردید. در مثل می توان گفت که برخورد این دو موجود عجیب آسمانی مثل دو قوه مثبت و منفی بود که از تصادف و برخورد آ نها برقی حیرت انگیز، فضای بی انتهای بی انتهای عالم بشریت را تا ابد روشن و نور افشانی کرد.
اشتران بختییم اندر سبقمست و بی‌خود زیر محملهای حق
فردی ما جفتی ما نه از هواستجان ما چون مهره در دست خداست
تا کجا آنجا که جا را راه نیستجز سنابرق مه الله نیست
از همه اوهام و تصویرات دورنور نور نور نور نور نور
از کفر و ایمان بالاتر بود. از قهر و لطف و کفر و دین بالاتر بود.
خود طواف آن که او شه بین بود فوق قهر و لطف و کفر و دین بود
زانک عاشق در دم نقدست مستلاجرم از کفر و ایمان برترست
کفر و ایمان هر دو خود دربان اوستکوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
سخن به رشته های نازک و ظریف می رسد. به لغزشگاه اقدام و دور از فهم عمومی. برای آن که دیگ ادراکات به جوش نیاید ما از گفته های آتش زا می کاهیم و این رشته را کوتاه می کنیم
بعد از این باریک خواهد شد سخن کم کن آتش، هیزمش افزون مکن
افکار و عقاید مولوی به نظر من – که امر تازه ایست می شنوید- در چهار دسته جمع است.
یک آداب و رسوم اخلاقی اعم از فردی و اجتماعی. دوم مسائل فقهی و شرعی و امور مذهبی. سوم اصول کلامی و فلسفی و چهارم عقائی عرفانی که مسلک مولوی هم در این است.
می خواستم برای هریک از این چهار دسته چند مثال بیاورم.
همان طور که ضوابط کلی را گفتم، یک نکته کلی و آن این که: “ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی ” این آیه مربوط است به سوره انفال مربوط به واقعه جنگ بدر که در سال دوم هجرت بود. و بت این که تعداد مسلمین خیلی کم بود وتجهیزاتشان خیلی کمتر! به خواست خدا، پیروز شدند.
در کتب سِیَرو مغازی و تواریخ مثل سیره ابن هشام، تفسیر ابوالفتوح و……. نوشته اند که پیغمبر اکرم ص در آن موقع یک مشت خاک و ریگ پرتاب کردند به سوی دشمن و این پرتابکردن یک مشت ریگ در شکست و هزیمت دشمنان، اثر تیر باران را داشت .
قرآن در این خصوص می فرماید: لن تقتلوهم لکن الله قتل شما نکشتی، خدا خواست.
ما رمیت اذ رمیت ای ممد آن چه تو افکندی، تو افکندی، اما تو نیفکندی، خدا افکند.
” ما رمیت اذ رمیت از نسبت است نفی و اثبات است و هر دو مثبت است
آن تو افکندی چو از دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود
زور آدم زاده را حدی بود زور خاک اشکست لشکر کی شود
مشت مشت توست افکندن زماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست
مولوی این جمله را با مفهوم لطیف عرفانی و ذوقی – که باید در مثنوی بخوانیدو لذت ببرید – بیش از هر آیه و بیش از هر حدیث در مثنوی تکرار کرده است . در مسائل دقیق کلامی وعرفانی که گمیت عقل و عقلا لنگ است – اگر خوانده بودید مباحث پیچ در پیچ فلسفه شرق و کلام را می فهمیدید من چه عرض می کنم – در ای مسائل وارد می شود . در مسئله جبر و اختیار ، مسئله وحدت وجود ، وحدت موجود ، مقام خلافت الهی، ظهور حق در کسوت بشری ، تجسم لاهوت در ناسوت ، جنبه دبوبی بشری، این همه عناوین خاص مطلب مولوی است.اتحاد ظاهر و مظهر ، مظاهر اسماء و صفات ، ظهور کرامات و خرق عادات از انبیاو ائلیا هر کدام را در محل خود و هر کدام را در وجهی مناسب از آن آیه استفاده می کند. من چند نمونه را عرض می کنم. یکی مسئله جبر و اختیار.
مولوی در مسئله جبر و اختیار که از مسائل مهم کلامی و فلسفی و اعتقادی اسن، تقریباً در تمام شش دفتر مثنوی که من تتبع کرده ام- به خصوص در دو دفتر اول و پنجم – در این موضوع بحث کرده است. هر کجا یک تحلیل تازه ای دارد و گاهی هم تکرار کرده است.
مولوی برخلاف جمهور اشاعره که معتقد شده اند که در افعال عباد جبر مطلق است و بر خلاف معتزلی ها که معتقدند اختیار و تفویض مطلق است، مولوی می گویدحالتی ما بین جبر و تفویض، عین آن چه شیعیان امامیه می گویند:
“لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین”
یک جا وقتی که در مشیت الهی و باد استغنای الهی داد سخن می دهد می گوید:
ما همه شیران ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دمبدم
باد ما و بود ما از بود اوست هستی ما جمله از ایجاد اوست
نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم
گاه نقش دیو گه آدم کند گاه نقش شادی و گه غم بود
یک مرتبه مولوی متوجه می شود که ممکن است خوننده از این سخن به جبر مطلق برسد، فوری به سراغ “ما رمیت اذ رمیت” می رود و می گوید:
تو زقرآن باز کن تفسیر بیت گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گر بپرانی تیر آن نی ز ماست ما کمان و تیر اندازش خداست
این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است
زاری ما شد دلیل اضطراب خجلت ما شد دلیل اختیار
خیلی مولوی بر این کار تکیه کرده که اگر امر اختیاری نبود، چرا آدم از افعال قبلی اش شرم می کند؟
آن کسی که دستش به طور طبیعی رعشه دارد و مریض است، خجالت می کشد؟ نه. اما کسی که با اختیار دست خود را می جنباند و ادا در می آورد البته که خجالت می کشد و از کرده خود، پشیمان می شود چون کار زشتی می کند. می گوید همین پشیمان شدن یعنی اختیار .
گر نبودی اختیار این شرم چیست این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
در هر آن کاری که میل استت بدان قدرت خود را همی بینی عیان
آن جا قدرت داری! آن جا که دلت می خواهد می گویی من مختارم. اما:
وندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کاین از خداست
انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار
فلاسفه متأخر ماکه پیشوای آن ها ملا صدراست، قدم جای پای مولوی گذاشتند. این یک نمونه بود که دیدید مولوی چگونه از ما “رمیت اذ رمیت” استفاده کرد. یک جا نکته باریک می شود.
نکته ها چون تیغ پولاد است تیز گر نمی فهمی ز پیش از ما گریز
مسئله بعدی مسئله تجلی و ظهور حق در کسوت مظاهر بشری است و آن را تجسم لاهوت در ناسوت گفته اند.
بسیاری از عرفا این عقیده را دارند اما نتیجه تتبع من این است که عرض می کنم. – از اهل مطالعه جویا شوید- من سرسری عرض نمی کنم.عرفای دیگر اکثر از باب حلول و اتحاد، حلول حق در انسان و یا در باب وحدت وجود و وحدت موجود می گویند.
مولوی این انتیاز را دارد که این اهم از باب سلب تعین و فنای وجود ممکن در واجب می داند که مقام “انا الیه راجعون” است.
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم انا الیه راجعون
یا از طریق ظاهر و مظهر که یکی از مسائل مهم عرفان است. صدور معجزات و کرامات و خرق عادات را هم به وسیله همین اتحاد و اتصال می داند.
ما رمیت اذ رمیت احمد بُدست دیدن او دیدن خلق شُدست
دقت کنید ببینید چه می گوید.
مدحت تسبیح او تسبیح حق میوه می روید ز عین این طبق
سیب روید زین طبق خوش لخت لخت عیب نبود گر نهی نامش درخت
این سبد را تو درخت سیب خوان که میان هر دو راه آمد نهان
چون ز روی این زمین تابد شروق من چرا بالا کنم رو در عیوق
دو مگو و دو مدان و دو مخوان بنده را در خواجه خود محو دان
چون جدا بینی ز حق این خواجه را گم کنی هم متن و هم دیباچه را
چشم و دل را هین گذاره کن ز طین این یکی قبله ست دو قبله مبین
چقدر صحبت ها باریک و دقیق می شود. مقدمات علمی و معارف مخصوصی می خواهد. من چه کنم؟ جائی صحبت از انسان کامل می کند. می گوید:
صد هزاران مرد پنهان در یکی در همین زندگانی هم می بینیم. افرادی هستند که یک تنشان به اندازه هزار می ارزد، به اندازه یک ملت.
صد هزاران مرد پنهان در یکی صد کمان و تیر درج ناوکی
آفتابی در یکی ذره نهان ناگهان آن ذره بگشاید دهان
کسی این بیت را به اتم شکافی تعبیر کرده است. بد هم نیست، ذوقی است. اما مولوی این را نمی گوید.
ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش ان خورشید چون جست از کمین
تجلی الهی این است.
ای هزاران جبرئیل اندر بشر ای مسیحان نهان در خوف خر
ای هزاران کعبه پنهان در کنیس ای غلط انداز عفریت و بلیس

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی