میرزا حسن رشدیه

زندگی نامه میرزا حسن رشدیه به اختصار.
” در تاریخ بشریت هر قدمی که برای پیشرفت و ترقی انسان برداشته شده است ابتدا به موانع و مشکلات عدیده برخورد نموده و فقط در سایه جدیت و شجاعت مردمان با جرأت و شجاع و قائدین فکری، مشکلات از سَرِ راه ترقیو تمدن برداشته شده و هر حقیقت و عقیده جدیدی که در عالم ظهور می کند، باید در مقابل هزاران عذاب و آزار و تهمت و افتراء و تعصب جاهلانه عوام استقامت نماید تا بلاخره حقانیت خود را ثابت کند و مقبول نظر عامه شود.
سیر تکاملی و توسعه علوم و معارف امروزی که ما را به اسرار زمین و آسمان و وجود خودمان آشنا ساخته است، فقط در سایه سعی و مجاهدت و فداکاری و استقامت بزرگانی به وجود آمده است که هر چند معاصرین آن ها مقام و منزلت حقیقی آن ها را تشخیص نداده و غالباً در صدد معارشه و مخالفت با آنان برآمده اند، ولی هرچه پایه معرفت و دانش بشریت رفیع تر گردد بیشتر به تجلیل و بزرگداشت و احترام آنان می پردازند” ساموئیل اسمایلز

“مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بابت روحم شاد شود. ”
رشدیه
*************
حسن رشدیه در ۵ رمضان ۱۲۷۶ هجری قمری، ۱۲۲۶ هجری شمسی در یک خانواده روحانی در شهر تبریز متولد شد. مادرش سارا خانم نوه صادق خان شقاقی بود که به جرم آزاد اندیشی در زمان فتحعلی شاه قاجار با فرزندانش شهید شدند. پدرش ملا مهدی تبریزی از زهاد و مجتهدین گوشه نشین بود.
چون به سن رشد رسید مانند سایر کودگان به مکتب دار سپرده شد. آخوند مکتب از هوش و استعداد او بهره گرفت و او را به عنوان خلیفه (نماینده مکتب) انتخاب کرد.
رشدیه بر همه بر همه شاگردان برتری یافت. اما شیخ مکتب دار بسیار سخت گیر و بیرحم بود و اطفال را سخت می آزرد. رشدیه دریافته بود که شاگردان بیچاره درس را نفهمیده اند.یا آخوند نتوانسته درست درس را بفهماند و لذا چوبش را بچه ها می خوردند. آخوند روش آموزش را نمی دانست و بنابراین آخوند و شاگردان مکتب هر دو در عذاب بودند.
این مسئله از همان زمان در ذهن رشدیه شکل گرفت.
او روزها زودتر در مکتب حاضر می شد و به شاگردان یاد می داد که چطور تکالیف خود را انجام دهند. اما این کمک ها کارساز نبود. زیرا روش آموزش الفباء غلط بود. رشدیه از همان زمان به نادرست بودن آموزش الفبا پی برده بود.
بی مناسبت نیست که درس های روزهای اول مکتب خانه ها در این جا آورده شود تا بدانیم یادگیری آن برای نوآموزان چقدر دشوار بوده است.
در روز اول، آخوند می خواند و بچه ها هم همراه آخوند می خواندند ” بسم الله الرحمن الرحیم! هوالفتاح العلیم، اول دفتر به نام ایزد دانا صانع و پروردگار حی توانا”
درس اول:
بحث اول: الف زبر ا – ب زبر ب – ت زبر ت – ث زبر ث- جیم زبر ج ……………………..تا آخر که می رسیم به ی زبر ی.
بحث دوم: الف زیر ا – ب زیر ب – ت زیر ت – ث – زیر ث –جیم زیر ج ……………تا آخر حروف که می رسیم به ی زیر ی
بحث سوم: الف پیش ا- ب پیش ب – ت پیش ت – ث پیش ث – جیم پیش ج ……..تا می رسیم به آخر حروف به ی پیش ی
درس دوم:
الف دو ربز اندو – دو زیر اندو – دو پیش ان
ب دو زیر بندو – دو زیر بندو – دو پیش بن
ت دو زبر تندو – دو زیر تندو – دو پیش تن
ث دو زبر ثندو-دو زیر ثندو- دو پیش ثن
آخوند می پرسید: “یاد گرفتید؟” همه به صدای بلند جواب می دادند: “بله”
درس سوم:(ترکیب حروف)
بحث اول: ب الف با – ت الف تا- ث الف ثا – جیم الف جا – ………………… تا آخرحروف
بحث دوم: الف واو او- ب واو بو – ت واو تو – جیم واو جو – دال واو دو ……………..تا آخر حروف
بحث سوم: الف ی ای – ب ی بی – ت ی تی – جیم ی جیم – چ ی چی ……………..تا آخر حروف
هجی و تقسیم کلمه: کتاب را هجی کن: کاف زیر ک – ت الف تا – ب جزمی ب کتاب
جمال را هجی کن: جیم زبر ج- میم الف ما – لام جزمی لام جمال
آخوند می ÷رسید یاد گرفتید؟ همه به صدای بلند جواب می دادند: “بله”
اما این درحالی بود که بسیاری از شاگردان هیچ متوجه نمی شدند ولی با خشونت آخوند و از ترش تنبیه شدن با چوب جواب می دادند بله
این بود سرگذشت غم انگیز درس خواندن در مکتب که البته بسیاری از مکتب و درس گریزان بودند.
استعداد شاگردان با تندی و قیافه عبوس مکتب دار تباه می شد ولی تعداد کمی از شاگردان که دارای هوش و استعداد سرشار بودند با تمرین و ممارست بسیار زیاد از جاده پُر پیچ وخم یادگیری الفبا می گذشتند و مراحل بعدی آموزش را طی می کردند.
شرایط مذکور رشدیه را سخت متأثر می ساخت راه چاره را در این دید که صبح زود به مکتب می آمد و قبل از ورود آخوند، درس روز را آن قدر تکرار می کرد که شاگردان بتوانند در حدی که تنبیه نشوند یاد بگیرند. از این رو طفلکان دور رشدیه می چرخیدند و آخوند هم از خود راضی می شد و موفقیت شاگردان را به حساب خود می گذاشت.
کتب درسی مکتب خانه ها عبارت بود از: قرآن – جامع عباسی – ابواب الجنان – گلستان – صرف – نحو – نصاب الصبیان – جودی – جوهری و ترسل.
رشدیه ادامه تحصیلات خود را نزد پدرش و سیر حوزویان برجسته گذرانید و لوازم مُلّائی پیشنمازی و پاسخ به سؤالات شرعی را در حد ضرورت فرا گرفت و با حافظه قوی و هوش سرشاری که داشت به مطالعات جنبی پرداخت به طوری که در سن ۲۲ سالگی مسجدی را در اختیار او قرار دادند.
مدتی پیشنماز مسجد بود که در اثر یک اتفاق به خود آمد که ادامه کار در مسجد و منبری شدن نمی تواند با خلوص و صداقت کامل همراه باشد. در فراز منبر بر حسب شراط وحضور افراد مقامات حکومتی و مذهبی باید طوری سخن بگوید که با طبع بعضی شرکت کنندگان در مجلس موافق باشد که الیته با خلوص نیّت و تقوای او منافات داشت!!
از این رو به بهانه ادامه تحصیل مسجد و منبر را رها کرد و عازم نجف شد. اما مدتی طول کشید که رضایت مادر را جلب کند اما پدرش فوری موافقت خود را اعلام کرد.
رشدیه در تبریز از روزنامه های مختلف که در خارج از کشور چاپ و منتشر می شد استفاده می کرد و اطلاعات خود را در رشته های گوناگون بالا می برد و با حوادث جهان آشنا می شد و همین مطالعات او را از سایرین ممتاز کرده بود.
از اتفاق در همان دورانی که عازم نجف بود، در کنار سایر روزنامه ها مثل حبل المتین کلکته و اختر ترکیه و چهره نمای مصر و…..و روزنامه های دیگر مه مطالعه می کرد، روزنامه ثریا که در اسلامبول منتشر می شد به دستش رسید که در مقاله ای نوشته بود، در اروپا از هر صد نفر یکنفر بی سواد و در ایران از هر هزار نفر یک نفر با سواد است. همان نویسنده مقاله در روزنامه اظهار نظر کرده بود که البته این فراوانی بیسوادی در ایران از نا درست بودن اصول تعلیم و تربیت و غلط بودن روش تدریس الفبای فارسی ناشی می شود.
فکر و نیّت رشدیه با مطالعه این مقاله عوض شد و از رفتن به نجف منصرف شد و به فکر افتاد که به مصر یا ترکیه و یا بیروت مسافرت کند و با فراگیری روش های نو به این مصیبت عظمی پایان دهد.
متوجه شد که انگلیسی ها و فرانسویان در مصر و بیروت دارالمعلمین تأسیس کرده اند. مقدمات و زمینه رسیدن به آرزوی دیرینه اش فراهم می شد. هدف رشدیه اصلاح اصول تعلیم و تربیت بود.
ابتداء با پدرش که یک روحانی وارسته و نیک اندیش بود خلوت کرد و آرام آرام رو در جریان هدف خود از ادامه تحصیل قرار داد. آن قدر در ضرورت تغییر بنیادی روش آموزش الفباء به طور مستدل سخن گفت که بلاخره پدر را راضی کرد و پدر با توکل بر خدا او را روانه بیروت کرد. البته هزینه این سفر را حاج میرزا جواد مجتهد بزرگ تبریز که از اعاظم اعیان نیز بود پرداخت کرد.
رشدیه از سال ۱۲۹۸ تا ۱۳۰۰ هجری قمری ۱۲۵۸ تا ۱۲۶۰ در بیروت بود و در دانشگاه فرانسویان بیروت زیر نظر معلمان تربیت یافته دانشگاه بیروت به فرا گرفتن اصول تعلیم و تربیت پرداخت. به مدت دو سال با تلاش شبانه روزی با تمام ریزه کاری های آموزشی آشنا شد.
وی از مدارس بیروت نیز که با همان اصول جدید اداره می شد، بازدید می کرد و به طور کامل روش های گوناگون تدریس را فرا گرفت.
در سال ۱۳۰۰ ق یا ۱۲۶۰ شمسی با کسب تجربیات علمی و آموزشی بیروت را به قصد ایران ترک کرد. اما ابتدا در ایروان به کمک و حمایت برادر مادری خود به نام حاج آخوند، برای ایرانیان ایروان مدرسه اسلامی تأسیس کرد. وی همواره با سایر واحدهای آموزشی در ارتباط بود و به خصوص از تشکیلات مدارس روس ها اطلاعات وسیعی کسب کرد و روش های نو مورد استقبال مسلمانان و ایرانیان مقیم ایروان قرار گرفت. وی به مدت چهار سال توانست مدرسه خود را در ردیف بهترین مدارس منطقه زبانزد کند.
وی در اثر مسافرت به بیروت و چهار سال آموزش در ایروان موفق شد با تجربیات ارزنده و کسب مهارت های آموزشی فراوان، بهترین هدیه را برای ایران به ارمغان آورد و این هدیه بزرگ معنوی به فرزندان هوشمند و با استعداد این سرزمین باستانی چیزی نبود، جز ” روش آموزش صوتی الفباء”.
اما روش جدید آموزش الفباء فارسی
برای یاد دادن واژه “بار” ابتداء کلمه را تقسیم به حروف می کرد و یا هجی حروف را تجزیه و ترکیب می کرد.
می گفت: “ب – ا می شود: با – ر و می شود بار” و از ” زبر و زیر و پیش” استفاده نمی کرد. از صوت یعنی همان که همه به کار می برنر بهره می گرفت. در واقع روش صوتی را جانشین روش زجر آور قبلی کرده بود.
برای یاد دادن واژه ” تبر” اول کلمه را به حروف تجزیه می کرد، که تبر، سه حرف دارد و بعد حروف را جداگانه تلفظ می کرد. و سپس این سه حرف را ترکیب می کرد. با این روش طفل دبستانی به خوبی و بدون ترس و استرس، واژه را فرا می گرفت. در واقع همان چیزی را که دانش آموز اول دبستان می شنید، می نوشت.
رشدیه بارها گفته بود مهم ترین کاری که من کردم تأسیس مدرسه نیست، زیرا دیر یا زود کسان دیگری مدرسه درست می کردند، بلکه کاری پُر افتخار و ارزشمندی که انجام دادم، ایجاد الفبای صوتی است که اطفال بی گناه را از درد و رنج و شکنجه و پیمودن کوره راه ها نجات داد. با این روش در مدت ۶۰ روز دانش آموزان الفبای فارسی را به خوبی فرا می گیرند.
در اوائل سال چهارم فعالیت آموزشی رشدیه در ایروان بود که ناصرالدین شاه از سفر دوم فرنگ و گذراندن ۱۸ روز در روسیه به ایران برمی گشت. در ابتدای ورود به ایروان میهمان پاپ اعظم ارامنه بود. چون مدرسه رشدیه در مسیر حرکت شاه بود، رشدیه از فرصت استفاده می کند اولیاء دانش آموزان را دعوت می کند تا در نزدیکی مدرسه طاق نصرت زیبائی نصب کنند و با قالی و قالیچه و ترمه و شال های ایرانی آن را تزئین نمایند. در پیشانی طاق نصرت عکس بزرگ شاه را نصب می کند و دو سمت آن را طور با پرچم ایران آراسته می کند که به اهتزاز در آید. در دو طرف مسیر دانش آموزان را با لباس هم زنگ و هم شکل در دوصف مرتب می کند و به آنان قرآن و خطابه و شعر و سرود یاد می دهد که در زمان مناسب و با اشاره رشدیه از شاه استقبال کنند.
ناصرالدین شاه وقتی به آستانه مدرسه می سد، دستور توقف می دهد و از این محل و دانش آموزان می پرسد، این جا کجاست؟ می گویند این یک مدرسه ایرانی است که یک نفر ایرانی آن را تأسیس کرده است و رشدیه را به حضور شاه معرفی می کنند. رشدیه که با قدی رسا و کشیده ودر ابتدای صف معلمان ایستاده بود، پیش می رود و خود و معلمان و شاگردان را معرفی می کند. در این لحظه دانش آموزان سرود شاه را با هم خوانی می کنند:
الا رسیده موکب شه سپهر آستان فلک کمینه چاکرش ملک مطیع و پاسبان سپس با صوت خوش الحان قرآن می خوانند و خطابه خود را قرائت می کنند. رشدیه هم طی سخنان کوتاهی خطاب به شاه می گوید: “هدیه ای که از ایرانیان از آستان ملک پاسبان، پدر تاجدار، انتظار دارند، اجازه تأسیس این گونه مدارس در ایران است. ” ایرانیانی که برای استقبال جمع شده بودند احساسات کم نظیری از خود نشان می دهند.
شاه در مدرسه و بیرون از مدرسه از رشدیه استقبال می کند از او تقدیر می کند و از او می خواهد شرح کامل فعالیت های خود را با روش تازه ای که ابداع کرده بود در چند جلسه با شاه در میان گذارد. در پایان از رشدیه می خواهد که همراه و مصاحب شاه به تهران بیاید و نمونه این مدارس را در تهران تأسیس نماید.
رشدیه که از این دعوت در پوست خود نمی گنجید. وسائل سفر خود در رکاب شاه را آماده می کند. مدرسه را به حاج آخوند می سپارد و خود را از اعضای هیأت همراه شاه تصور می کند.
امّا از آن طرف همراهان و ملتزمین رکاب به شاه می گویند: اگر رشدیه به تهران بیاید و مانند این مدرسه در تهران دائر کند مردم اهل مطالعه می شود و درجریان اخبار جهان و نوع حکومت ها قرار می گیرند چشم و گوششان باز می شود و کم کم به داشتن حکومت هایی مثل فرانسه و آزادی هائی مانند مردم فرنگ علاقه مند می شوند و زیر بار فرمان اعلیحضرت نمی روند. همراهان شاه به قدری از بیداری ایرانیان پس از با سواد شدن، می گویند که شاه به هراس می اُفتد و دستور می دهد برنامه رشدیه را حذف کنند.
رشدیه پس از مصاحبت با شاه سر از پا نمی شناخت و خود را آماده رفتن به تهران می کند، آن هم در التزام شاه!!
با این تصور خود را در مسیر ایروان به تهران و در بین راه هر جا لازم باشد، برای شاه از مدرسه و روش جدید آموزش خواهد گفت، خود را به نخجوان می رساند که با شاه حرکت کند. اما و صد اما که رئیس چاپار خانه به رشدیه می گوید: “کالسکه شما هنوز آماده نشده فرستاده ایم تا یک کمند اسب از چاپارخانه پائین بیاورند!!، ساعتی تأمل بفرمائید کالسکه شما آماده می شود.”
رشدیه در پوست نمی گنجد و هنوز متوجه نمی شود که آماده شدن اسب بهانه است. ساعت ها می گذارد. از رسیدن اسب خبری نمی شود. رشدیه کم کم متوجه می شود که تیرش به سنگ خورده. خواست به ایروان برگردد. رئیس چاپار خانه می گوید تا وقتی اعیحضرت به تهران نرسیده شما میهمان ما هستید!!
زمانی که شاه به تهران می رسد، رشدیه عازم ایروان می شود، اما چه ایروانی؟ چه مدرسه ای؟ مدرسه منحل، دارائی و امکانات مدرسه توقیف و درِ مدرسه به مُهر کارگزار ایران لاک و مهر شده بود. ناچار رشدیه راهی تبریز می شود.
اما سرمایه بزرگ معنوی و مادی که در این مدت در ایروان نصیب رشدیه می شود، تربیت تعدادی جوان آزاد اندیش و هوادار رشدیه و حامی وی برای ادامه فعالیت های آموزشی و بخصوص دو شخصیت فوق العاده برجسته، مسلمان، روشنفکر، علاقه مند به پیشرفت و ترقی از راه آموزش به روش های نو و ثروتمند: یکی، حاج زین العابدین تقی اُف بادکوبه ای مقیم باکو و صاحب چاه های نفت و سخاوتمند و دست ودل باز و دیگری، حاج میرزا عبد الرحیم طالب اُف تبریزی مقیم تمرخان شوره قفقاز که همواره در مشکلات عدیده ای که رخ می داد، موجبات دلگرمی رشدیه را فراهم می کردند.
تقی اُف همه را از عارف و عامی، حکومتی و غیر حکومتی از ثروت و امکانات خود بهره مند می کرد. وی به تمام مدارس منطقه و دانش آموزان بی بضاعت کمک های چشمگیری کرده بود از قدرت و امکانات خود برای دانش آموزان کیف و کتاب و دفتر و لوازم التحریر تهیه می کرد و به مدارس ارسال می کرد. او به تمام معنا، یک شخصیت محبوب و دوست داشتنی شده بود که البته پاداش این فضیلت ها و کرامت های خود را به زودی دریافت کرد.
در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ میلادی در روسیه تمام تجار و بازرگانان سرنگون شدند اما حیثیت و شرافت و اموال و امکانات تقی اُف به همان صورت قبلی باقی ماند. باری یکی از حامیان مادی و معنوی رشدیه همین شخصیت ارجمندِ سخاوتمند بود که همواره در مشکلات حامی و هوادار او بود.
شخصیت ممتاز دیگری که از رشدیه حمایت می کرد عبدالرحیم طالب اف یود. در تبریز متولد شد و در۱۶ یا ۱۷ سالگی جهت کسب علم وثروت عازم تفلیس شد. و در این شهر ثروتی ازراه تجارت به دست آورد، زبان روسی رافراگرفت ازراه مطالعه باآثار متفکران روسی و فرانسوی آشنایی پیداکرد و تاپایان عمر درتمرخان شوره مرکز داغستان به سر برد.

طالب اف کتاب احمد وکتاب مسالک‌المحسنین و مسائل‌الحیات وکتاب ایضاحات در خصوص آزادی را تألیف کرد. این کتاب ها درایران مورد مخالفت دستگاه استبداد و توجه روشنفکران قرار گرفت به طوری که دردوره اول مجلس شورای ملی مردم آذربایجان وی را به نمایندگی خود انتخاب کردند اما وی به ایران نیامد.

درکتاب احمد، نویسنده خطاب به فرزند خود احمد صحبت و گفتگو در بیان مطالبی علمی اما بسیار ساده و به زبان علمی در برق، فیزیک، نیروی بخار، ستاره‌شناسی، تلفن، بالن و جانوران دریائی و……….نوشته است.

طالب‌اف درجائی از حکومت جهانی سخن می گوید و آرزو می کند که این سپاهی که بی‌مورد به میدان‌های جنگ فرستاده می شود به کارکشت و زرع و آبادانی دنیا بپردازند و یک محکمه عالی مشکلات سراسر دنیاراحل و فصل کند.

درجائی ارتش ایران رابه مسخره می گیرد و مضرات جنگ را برمی‌شمرد.

“احمدگفت آقا، پسرحبیب‌الله‌خان همسایه ما به قد محمود است، به مکتب هم نرفته لباس سرهنگی می‌پوشد. گفتم نور چشم من، این قواعد دردولت‌های همجوار معمول است وگرنه در وطن ما مناصب هنوز موروثی است. هرکس بمیرد پسرش جانشین است سرتیپ‌های ۱۵ ساله پیدامی شود.”

درکتاب مسالک‌المحسنین هیأتی مأمور اندازه‌گیری ارتفاع کوه دماوند می شوند و در تحت این عنوان به انتقاداتی از اوضاع ایران می‌پردازد.

درکتاب مسائل‌الحیات نیز مانند احمد گفتگو با احمد خیالی است و در باب مسائل عملی و فلسفی و طرفدار تمدن غربی بحث نموده است.

ازجنگ به شدت نفرت دارد و در هر جا از این پدیده مخرب به زشتی یاد می کند. همچنین ازرفتارهای مکارانه دولت بزرگ انتقاد می‌نماید.

طالب اف درباره آزادی، حقوق فردی، سیاسی و اجتماعی از روسو، ولتر، استوارت‌میل و سایر چهره‌های درخشان تفکرات اجتماعی غربی مایه گرفته و در همه جاتکیه برحق فردی و آزادی میکند.

درتشویق ایرانیان به کسب آزادی نوشته است:

“آنچه مایه تأسف است اینست که ایرانی ازاین عوالم بی‌خبرو از نعمت آزادی الهی محروم مانده حال آن که بشر هستند و از سایر بنی نوع خود بی شبهه استعدادشان کم تر نیست بالطبع بایست این آزادی را داشته باشند و اگر سلب شده جلب نمایند و اگر مغصوب شده است استرداد کنند اگر ثروت و افتخار در دقیقه محفوظ است درآورند متصرف شوند.”

“سلطنت مطلقه دو قسم است یکی آنست که اداره مملکت با قانونی است که او را پادشاه وضع نموده خوب یا بدمناسب یا نامناسب به حال ملک و ملت تبعه اختیار تمرد را ندارند و در اموردولتی حق شرکت و سئوال برای احدی نیست. یعنی شخص شاه مستقلاَ حاکم مال وجان تبعه است. مثل روسیه قدیم و یا آئین مذهبی اساس آن اداره جزا و سزای هرکس موقوف به میل و حالت شخص حکام است. مثل عربستان و ایران و افغانستانن. هردو قسم این سلطنت را ظالمانه می گویند.”

درباره فرمانروائی بی قانون طالب‌اف چنین نوشته است :

“پادشاه زمام امور را به چندنفر وزیر سپرده که وزراء فقط درنزد پادشاه مسئول هستند و اجرای اوامر او رامی کنند. و اختیارجان و مال تبعه در قبضه اقتدار اعلیحضرت او است. در چنین مملکت تبعه تنبیه هیچ تقصیر راقبل از صدور نمی‌دانند. گاهی آدم‌کشی رامی‌نوازند، گاهی بیگناه رامقتول میسازند. مالیات تبعه راباجاره میدهند، اجرای اوامرموقوف به کثرت پیشکشی می شود، هرکس برای خودحق می تراشد، علما بیرون وظیفه خود ریاست می کنند، مظلومین امکان زیستن دروطن مألوف خود رانداشته به بلاد خارجه جوقه‌جوقه مهاجرت می‌نمایند. اقویا بر ضعفا دست یازند، اجامر، اوباش باسم نوکرباب و فراش به چاپیدن مردم می‌پردازند، درباره حکومت مطلقه گوید:

طالب اف تربیت ملی را مشکل اما خیلی لازم می داند“ اداره ملت مشکل نیست، تربیت ملت مشکل است.“

برخاستن دربرابر خود کامگی حق است با سود جستن ازافکار ولترو روسو… برپا خاستن وایستادگی دربرابرفرمانروائی خودکامه راحق میداندپیروی می کند.

بااستفاده ازاندیشه‌های روسو و رنان گوید: هیچ کس آزادی خود رانمی‌تواند رهن بگذارد یا به دیگری ببخشد… زیرا که آن چون ودیعه طبیعی مصون ازتصرف و تغییر است.“

ازقول رنان چنین نوشته است:

“ تنظیمات طبیعی بشریت برادری و برابری و آزادی است. برادریم به علت این که همه اولاد آدمیم، برابریم به جهت این که امتیازی در ولادت و وفات نداریم. آزادیم به جهت این که کسی بفرماید یا خودمان بخواهیم که نشنویم، نبینیم، نفهمیم، نمی‌توانیم. پس… آزاد و از تحت ریاست خود و دیگری ‌بیرونیم.

ازبیان ولتر چنین نتیجه گرفته است: پادشاهان خودکامه و بزرگان آنان نمی‌توانند ازآدمیان سواری بگیرند. مقاومت در برابر ستمگری و حفظ حقوق یکی از لازم‌ترین وظایف هرانسان آزاده است.

همچنین طالب اف نوشته است:
“ مگرسلاطین عالم راطغرای سلطانی ازآسمان نازل شده، مگر برای خدای بزرگ صد سایة‌بی‌وجود دارد، مگر از تاریخ نمی‌دانی که شیوه کار آن ها چگونه بوده است؟“

**************

“.. رشدیه، پس از ورود به ایران و دیدار خانواده، نخست عده‌ای از اقوام با سواد خود را گرد آورد و طرز تدریس اسلوب جدید خود را به آنان آموخت و به نام خدا، اولین دبستان را در سال ۱۳۰۵ ه.ق. در محلهٔ ششگلان در مسجد مصباح الملک تأسیس نمود. امتحانات اولین مدرسه به یاری خدا در آخر سال در حضور علما و اعیان و بزرگان تبریز با شکوه خاصی برگزار شد و موجب تعجب و تشکر آن‌ها گردید؛ و اشتیاق مردم به با سواد شدن کودکان شان آن هم به این سهولت، باعث گرمی بازار مدرسه شد.
اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسهٔ جدید را مخالف مصالح خود دانستند، به جنب و جوش افتاده و رئیس‌السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسهٔ جدید را صادر کند. بدین ترتیب اجامر و اوباش که همیشه منتظر فرصت هستند با چوب و چماق به خدمت شا گردان دبستان و معلمین رسیدند. رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد.
پس از شش ماه دوباره به تبریز بازگشت و دومین مدرسه را در محلهٔ بازار تأسیس کرد. اما باز هم دشمنان دانش و نو آوری بیکار ننشستند.
دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد…”
مدرسهٔ سوم را در محلهٔ چرنداب تبریز تأسیس نمود. “.. این بار، طلبه‌های علوم دینی مدرسهٔ صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست که منافع نامشروع خود را در خطر می‌دیدند به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند… ”
چهارمین مدرسه را در محلهٔ نوبر تبریز، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت؛ که البته ” شمار شاگردان به ۳۵۷ و شمار معلمان به ۱۲ نفر رسید. این بار مکتب داران به ملا مهدی (پدر رشدیه) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند.
ملا مهدی از میرزا حسن خواست به مشهد برود و او چنین کرد…”
بعد از چندی، باز به تبریز برگشت و “.. پنجمین مدرسه را در محلهٔ بازار دائر نمود… ”
باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد. دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان کشته شد. باز هم رشدیه به مشهد گریخت.
رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت. در آنجا نیز مدرسه‌ای تأسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد. مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند.
ششمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود. این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش‌های او سه سال دوام یافت. چندی بعد کلاسی برای بزرگسالان نیز باز کرد که در مدت ۹۰ ساعت خواندن و نوشتن را به آنان آموخت. این بار، مخالفان او وقاحت را به حدی رساندند که به خود اجازه دادند به او سوء قصد کنند و با شلیک تیری به پای او مجروحش ساختند. با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد.[
” رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز در این واقعه مجروح شده بود، شعری بدین مضمون می‌خواند:
مرا دوست بی دست و پا خواسته پسندم همان را که او خواسته
پس از این واقعه هیچ‌کس یارای آن نداشت که خانهٔ خود را برای مدرسه به او واگذار کند. رشدیه با فروش کشتزار خود، مدرسهٔ هفتم را تأسیس کرد. در کلاس‌ها، میز و نیمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می‌داد، ناچار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند.
گروهی از مردم آن روز این شیوه نوین آموزشی را که با اصول قدیم آموزش متفاوت بود، برنتافتند و هر روز علیه وی شایعاتی درست می‌کردند. متحجران زنگ مدرسه وی را ناقوس کلیسا می‌نامیدند و اعلام می‌کردند که کسانی که فرزند خود را به مدرسه می‌فرستند کافرند.
رشدیه برای آرام کردن اوضاع تصمیم گرفت دیگر از زنگ مدرسه برای صف بستن و… استفاده نکند و به‌جای آن یکی از دانش‌آموزان با صدای بلند شعر زیر را که سروده خود او بود می‌خواند:
هر آن که پی علم و دانائی است بداند که وقت صف آرایی است
اما حاسدان این بار هم مدرسه را به وسیلهٔ بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت. به قفقاز رفت. در این میان، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود، همراهی می‌کردند، از جمله حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شوره‌ی قفقاز و علی امین‌الدوله که با حمایت‌هایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد.

تندیس رشدیه در حیاط مدرسه
هنگامی که علی امین‌الدوله به عنوان والی آذربایجان، انتخاب شد، رشدیه را به تبریز دعوت کرد و دربارهٔ مدارس جدید با او صحبت کرد. او دبستان باشکوهی را در محلهٔ ششگلان تبریز ساخت که هشتمین مدرسهٔ او بود. به سبب حمایت‌های امین الدوله، مخالفین کاری از پیش نبردند اما بعد از رفتن رشدیه به تهران، مدرسه به خاطر وضعیت مالی، منحل شد. «.. اما هیچ‌کدام از معلمین آن بیکار ننشستند و هر کدام در گوشه‌ای به تعلیم و تربیت مشغول شدند…»
وقتی امین الدوله در سال ۱۲۷۶ به تهران آمد، میرزاحسن خان رشدیه نیز به پشتوانه او به تهران آمده و مدارسی را به نام مدارس رشدیه در تهران بنیان‌گذاری کرد. اما بعد از عزل امین الدوله و قدرت یافتن میرزاعلی‌اصغر اتابک مشکلات زیادی را متحمل شد. بزرگان و اعیان از ترس اینکه مبادا به مخالفت با اتابک متهم شوند فرزندان خود را از مدرسه بیرون آوردند و مدرسه تعطیل شد.
وی سرانجام تکفیر شد و فتوای انهدام مدارس جدید صادر شد. به دنبال آن عده‌ای به مدارس جدید حمله کردند که و شروع به تخریب اموال مدرسه کردند، دانش‌آموزان را زخمی‌کردند و حتی چند تن از دانش‌آموزان نیز در این واقعه کشته شدند. جالب اینجا بود که در هنگام تخریب یکی از این مدارس وی می‌خندید و می‌گفت: «این جاهلان نمی‌دانند که با این اعمال نمی‌توانند جلو سیل بنیاد کن علم را بگیرند. یقین دارم که از هر آجر این مدرسه، خود مدرسه دیگری بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، حتماً خواهم دید».
«سالی بسر آمد. پایان سال، رشدیه جمعی را به مسجد دعوت می‌کند تا مجلس امتحانی بر پا کند و از حاصل کار سخن بگوید و حمایت دعوت‌شدگان را جلب کند. در مجلس امتحان «عمق تغیر» آقایان برملا می‌شود.
«با کلنگ نجوی و اشارات» برای «برهم زدن مدرسه»، «چاه» می‌کنند. به گفته رشدیه «یکی از آقایان که مقامش عالی‌تر از لیاقتش است، خودداری نتوانست. گفت: اگر این مدارس تعمیم یابد یعنی همه مدارس مثل این مدرسه باشد بعد از ده سال یک نفر بی سواد پیدا نمی‌شود. آنوقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد معلوم است.[
میرزا حسن مدیر مدرسه رشدیه پس از آنکه در تبریز برای ایجاد مدارس زحمت کشیده بود به تهران رفت. «فریاد مقدسین بلند شد که آخرالزمان نزدیک شده‌است که جماعتی بابی و لامذهب می‌خواهند الف و با را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آن‌ها یاد بدهند.» شیخ فضل‌الله نوری در جلسه‌ای به ناظم‌الاسلام کرمانی دربارهٔ مدارس جدید می‌گوید:
«ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم می‌دهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟»[
در نهایت رشدیه در زمانی که شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم ریاست و مرجعیت شیعه را به عهده داشت به قم رفت و در درس او حاضر شد و نهایتاً به خاطر حمایت‌های او توانست در آنجا مدرسه‌ رشدیه را تأسیس کند که هم به آموزش کودکانی از خانواده‌های فقیر می‌پرداخت و هم مدرسه‌ای برای تعلیم نابینایان بود. پسرش شمس‌الدین رشدیه در این‌باره نوشته:« مرتباً به مجلس درس شیخ حاضر می‌شد و تنها طلبه کلاهی شیخ بود.» او تا پایان عمر در قم ماند و به آموزش و تعلیم پرداخت.وی در ۲۱ آذر ۱۳۲۳ در قم در سن ۹۷ سالگی درگذشت.[در واپسین روزهای زندگی، چنین وصیت کرده بود:

آشنایی با روش تدریس رشدیه
از مقالات میرزا حسن رشدیه که در شمارهٔ سال سوم «مجموعه معارف» نوشته‌زیر است که خطاب به شاگردان می گوید:
می‌دانید که امروز برای شما چه عید بزرگی است. امروز روزیست که شما از خرابه ندانی به شهر دانایی داخل شده‌اید. تا دیروز ولگرد کوچه‌ها بودید. امروز شاگرد مدرسه شده‌اید. مردم به کربلا و مشهد و مکّه می‌روند، کربلائی و مشهدی و حاجی می‌شوند. شما امروز اصل حاجی شده‌اید که به مدرسه آمده‌اید.
شاگرد مدرسه حرمتش در پیش خدا، از هر کربلایی و مشهدی و حاجی بیشتر است، زیرا که به تحصیل علم وارد شده‌اید. آدم بی‌سواد مرده‌ است و آدم با سواد زنده است. شما امروز زنده شده‌اید. همه می‌دانید که تخم مرغ در زیر بال و پَرِ مرغ می‌ماند و جوجه درمی‌آورد.
یک تخم صد دیناری یک مرغ پنج قرانی می‌شود. شما مثل یک آدم بی قیمت مانند مرغ و خروس با خاک بازی می‌کردید و از امروز شاگرد مدرسه شده بعد از این با کاغذ و کتاب بازی خواهید کرد. به به به!
می‌دانید مدرسه چه جایی است؟ مدرسه جای خداشناسی است، مدرسه جای تربیت و تعلیم است، همهٔ علما، همه وزرا، همه بزرگان از مدرسه بیرون آمده‌اند. ان شاالله سعی می‌کنید شما هم آدم بزرگ و یکی از بزرگان بشوید. تاریخ امروز را باید تا آخر عمرتان در یادتان نگه دارید که در روز پنجشنبه پنجم ربیع‌الاول، اول برج میزان ۱۳۰۴ وارد به مدرسه شده‌اید.
تا زمانی که امین الدوله صدارت را به عهده داشت رونق کتاب و درس و مدرسه روزافزون بود اما وقتی به جای وی علی اصغر اتابک صدر اعظم شد میدان برای حریفان باز شد.
چند واقعه شنیدنی
با روی کار آمدن اتابک ضدیت با رشدیه بالا گرفت که بالاخر به تبعید وی به کلات نادری منجر شد. داستان مقدمات این تبعید طولانی است ولی فشرده این تبعید این که وی با میرزا آقا سوار درشکه سفری می کنند و با مأموران سختگیر و خشن به سمت کهریزک حرکت می کنند. پس از این که مجدالاسلام به آن ها ملحق می شود، رشدیه می بیند مجد الاسلام را از عمامه برهنه کرده اند عمامه خود را بر می دارد و آن را به دو قسمت تقسیم می کند و هر دو معمم می شودند. و پس از گذراندن شب که خود داستان مفصلی دارد به سوی خاتون آباد حرکت می کنند. برای عبور از هر قطعه از این سفر کلات نادری، باید کتاب جداگانه ای نوشت از برخورد صمیمانه مردم با این دو روحانی علیقدر، و خشونت مأموران، توقف در هر روستا در مسیر طولانی تهران تا کلات گفت و گوهای شنیدنی و عبرت آمیز، حکایت ها و شعر و شاعری و علاقه رشدیه به یاددادن خواندن و نوشتن به سورچی کالسکه و تربیت دینی و آموزش اخلاق و سیرت بزرگان توقف، استراحت، ادای فریضه، همه خواندنی و درس آموز است اما رشدیه می گوید:
به ما گفتند تا کلات شش فرسخ است. از کنار حصار زرین کلات که کوه بسیار بلندی است عبور کردیم و به بند ارغون شاه رسیدیم. از این جا راه صاف و هموار و با صفا بود.
وارد قلعه کلات شدیم. ساعت دو بعد از ظهر بود. همه برای استراحت به سرداب ها پناه برده بودند. سه به غروب بود که وارد دارالحکومه شدیم.
به دستور مأموران غلاظ و شداد آهسته آهسته می رفتیم تا به حضور پیشگاه با عظمت و با جلال حکومت رسیدیم. در حیاط حکومتی، کنار حوض سه نفر روی نیمکت نشسته بودند. به محض ورود ما آن کسی که در وسط نشسته بود پایش را روی پایش انداخته بود و سبیل های خود را تاب می داد که ما حاکمیم، بدون این که به ما اسیران نگاه کند با رفیق کناری خود حرف می زد. مرا که خیلی خسته و ناتوان بودم تاب ایستادن نداشتم و نقش بر زمین شدم. خولی زادگان شمر مصب، حارس صفت بلندم کردند. خواهر زاده ابن ملجم فریاد کشید و گفت: مگر نمی دانی کجائی و در مقابل چه کسی قرار گرفته ای؟ تو که هیچ نمی فهمی پس جرا امامه به سر گذاشته ای؟
در این هنگام یکی از آن دونفر که در کنار حاکم نشسته بودند خیره خیره به ما نگاه کرد. گویا مر شناخت بلند شد یک راست به سوی من آمد و خود را روی پای من انداخت. پای مرا می بوسید و گریه سر داد. من شگفت زده شدم. می گفت: کاش میمردم و شما را این جا و با این حال و روز نمی دیدم.
همه حاضران هاج و واج ماندند. من هم تعجب کردم که من این جا دوست و آشنائی نداشتم! او را از روی پاهایم بلند کردم وقتی در قیافه او خیره شدم، او را شناختم او میرزا علیخان بود. او را در بغل گرفتم و نوازش کردم او دست مرا گرفت و روی همان نیمکت به جای خود نشاند. برای مجد الاسلام و میرزا آقا هم نیمکتی آوردند. آن هم نشستند و حاکم هم دست و پای خود را جمع کرد. چیزی نگذشت که دوباره میرزا علیخان بلند شد و خور را روی پاهای من انداخت. گفتم عزیزم بلند شو خدا حفظت کند، شکر خدا که هر دو سالمیم و باز هم همدیگر را پیدا کردیم. بلند شد، گفت می خواهم رو به روی شما بنشینم و شما را ببینم و چشمم به جمال شما روشن شود.
میوه و عصرانه آوردند و شب را میهمان میرزا علیخان بودیم. اما میرزا علیخان کیست؟ و این فرشته رحمت از کجا آمده؟
بر می گردیم به هیجده سال قبل! وقتی رشدیه در تبریز مدرسه باز می کرد و اراذل و اباش مدارس او را خراب می کردند، حرص گروهی از مردم هم به درس زیادتر می شد.
یکی از علاقه مندان به درس و کلاس طفل یتیمی بود که شوق یادگیری داشت. رشدیه نیز به دلیل یتیم بودن و با استعداد بودن وی او را تشویق می کرد و مورد توجه قرار می داد.
پس از مدتی طفل از مدرسه غایب می شود. فراش مدرسه به دنبال وی می رود، مادرش می گوید پول کتاب و کاغذ و دفتر ندارم. رشدیه او را بر می گرداند و می گوید پول کتاب و کاغذ و دفتر او را من می دهم.
علی به مدرسه بر می گردد و به تحصیل ادامه می دهد. پس از یک ماه دوباره غایب می کند. این بار مادر می گوید: من ماهانه مدرسه را ندارم. رشیدیه پیغام می دهد از او ماهانه نمی خواهم. علی با ذوق و شوق درس خود را دنبال می کند. بیش از یک ماه می گذارد و علی دوباره غیبت می کند. وقتی فراش به سراغ او می رود مادرش می گوید: علی در دکان کار می کند و روزی سه شاهی مزد می گیرد و با ید علی این پول را بیاورد تا زندگی ما بچرخد.
رشدیه قرار می گذارد، هر روز عصر و قتی مدرسه تعطیل می شود سه شاهی به او بدهد و زندگی او را تأمین کند. علی سال اول را به خوبی به پایان می برد و ادامه می دهد. قرآن و شرعیات هم خوانده سیاق و ترسل و گلستان هم که کتاب درسی او می شود می خواند و با سرعت پیش می رود. در سال بعد مدرسه رشدیه شش ماه دوام می آورد اما علی راه افتاده است و ادامه می دهدو از تمام فرصت ها استفاده می کند و نور چشم مدیر می شود. شب عید هم مدیر یکدست لباس کامل و کفش و کلاه حسابی برایش تهیه کرده به او هدیه می دهد.
علی در این جا و آن جا به تحصیل ادامه می دهد و کم کم برای خود مردی می شود. دست حوادث به خدمت دیوان در می آید. همت بلند و کار و کوشش او را به سمت رئیس اداره تذکره شمال شرقی خراسان می رساند و چون حقوق اعضای حکومت را رئیس تذکره باید بپردازد، مقام او نزد همه حکومتیان بالا ست و همه از او حساب می برند.
باری میرزا علی خان پس از سال های طولانی، پدر روحانی خود را دیده است. چرا تعظیم و تکریم نکند؟
باری میرزا علیخان یکی از مأموران حکومت را صدا می زند که در خدمت این سه اسیر باشد. از سرچشمه آب مورد نیاز آنان را تأمین کند زیرا آب کلات ویژه زندانیان شور است. نان و غذای مطلوب را تدارک ببیند.
***********
رشدیه اواخر عمر خود را در شهرستان قم سپری نمود. در آن زمان حاج شیخ عبالکریم حائری ریاست و مرجعیت تام داشت. رشدیه که با خانواده در قم ساکن شدند، مدرسه رشدیه را ور قم و در مجاورت تکیه ملا محمود دائر کرد و اطفال فقیر و بی بضاعت را می پذیرفت او علاوه بر مدیریت مدرسه معلم کلاس اول بود.
رشدیه در همان مدرسه کلاسی هم ویژه نابینایان تأسیس کرد و موفق شد با روش تازه ای، در مدت کوتاهی به آنان آموزش دهد که به خوبی بتوانند بنویسند و بخوانند و در حضور حاکم امتحان دهند و با سرافرازی به سؤالات وی پاسخ دهند.
روزی ضمن تدریس در کلاس درس از خود بی خود می شود می افتد و نقش بر زمین می شود. طبیب را خبر می کنند. پس از مدتی به هوش می آید. کلاس تعطیل می شود اما فردا صبح زودتر از همیشه وارد مدرسه می شود و به کار خود ادامه می دهد.
در تابستان ها به تهران می رود و روزی همه خویشان و دوستان که خبر غش کردن او را در قم و در کلاس درس شنیده بودند. جمع می شوند و در ضمن دیدار با وی از او تقاضا می کنند که چون به اندازه کافی خدمت کرده اید، زحمت کشیده اید و شاید بیش از این خدا هم خوش نیاید که شما این قدر کار کنید که از فرط کهولت در کلاس درس نقش بر زمین شوید در تهران بمانید و به استراحت بپردازید. او در آن موقع حرفی نمی زند اما پس از خدا حافظی دوستان و خویشاوندان، به میزبان خود فرزندش – شمس الدین رشدیه- می گوید: آنان متوجه نیستند، اما به تو می گویم که اگر در قم وقتی در کلاس درس به زمین افتادم، جان خود را از دست می دادم، در بهشت بودم. زیرا تنها کسی بودم که در کلاس درس و درحال تدریس جان می دادم. آیا سعادتی از این بالاتر خواهد بود؟ اما این سعادت نصیب من نشد.
***************
آقای اقبال یغمائی از قول آقای هرمز مدیر کل بودجه وزارت معارف، در کتاب سال ۱۳۴۵ در صفحه ۱۶۷ می نویسد:
روزی در زمان وزارت علی اصغر خان حکمت، پیر مردی خوش سیما وارد اتاقم شد و پس از معرفی خود گفت: مرا بازنشست کرده اند و سه ماه است حقوق نگرفته ام و در مضیقه ام. پرونده او را آوردند. وقتی مبلغ حقوق او را دیدم دود از سرم بلند شد. او را با ماهی سی و چند تومان بازنشسته کرده بودند. پرسیدم چطور شما را که از بنیانگذاران فرهنگ بوده اید و با آن سابقه درخشان در مشروطیت، با این حقوق ناچیز بازنشسته کرده اند؟ خجالت نکشیدند؟
با کمال استغنای طبع و با فروتنی جواب داد: چه اشکالی دارد؟ باید راضی بود و قناعت کرد و به رضای خدا راضی بود. من بیش از این انتظاری ندارم.
من به آروزوی خود رسیده ام و خود را کامیاب می بینم. من و امثال من انتظار داشتیم که قشون روس در ایران نباشد و خودمان قشون منظم داشته باشیم. راه آهن داشته باشیم. مدرسه و دانشگاه داشته باشیم. قانون حکومت کند و مملکت روز به روز ترقی کند. بحمدالله می بینم همه این آرزوها برآورده شده . دیگر چه می خواهم؟ مدتی است که به قم رفته ام. ماهی ۵ تومان پنجاه ریال کرایه خانه می دهم و ما دو نفریم من و همسرم و بچه ها بزرگ شده اند و برای خود زندگی می کنند و ما دو نفر با همین حقوق می سازیم.
گفتم: شما خفض جناح می کنید. این حقوق برای مرد بزرگی مثل شما بسیار کم است. اجازه بدهید من ترتیی می دهم که حقوق شما افزایش پیدا کند.
گقت: ای آقا، دستم به دامنت، اقدام نکنید که کار خراب تر خواهد شد. سه ماه است می دوم تا به این جا رسیده ام. اگر بخواهید اقدام کنید سه ماه دیگر باید بدوم که حتی یک هفته هم نمی توانم صبر کنم. خواهش می کنم همین حقوق را امضاء کنید تا مرخص شوم و بعد از یکی دو هفته به حقوقم برسم.
باری سخن به درازا کشید گفتم عده ای که اصلاً کاری نکرده اند به مشروطه خود رسیده اند و شما با این همه تلاش و کوشش و زندان و مرارت های فوق العاده نمی خواهید حق مسلّم خود را دریافت کنید؟
گفت: آری گروهی با اصالت بوده و در کمال ثقوا وارد مشروطه شده و آن را به خاطر حقانیت مشروطه خواسته بودند و گروه دیگری بنده درهم و دینار!! من و امثال من اهل بُرد و خورد نیستیم، لطفاً امضاء کنید تا مرخص شوم.
از او تقاضا کردم حالا که چند ماه است صبر کرده اید، چند روز دیگر هم صبر کنید تا من وظیفه خودم را انجام دهم.
فوراً به وزیر معارف آقای علی اصغر حکمت تلفن کردم و تقاضای وقت حضوری گرفتم. فردای آن روز در دفتر وزیر، قضیه میرزا حسن رشدیه را به طور کامل گزارش دادم و افزودم شما چطور روا می دارید که چنین شخصیتی با این همه خدمات درخشان با حقوق ناچیز بازنشسته شود؟
وزیر گفت چاره چیست؟ شما خود حسابدارید، راه حلّی پیدا کنید. گفتم راه حل از درآمد اوقاف است. عده ای گردن کلفت می برند و مفت می خوردند و شکمشان گنده تر می شود. گفت خوب راه حلی پیدا کردید. دستور می دهم پیش نویس حکم را عوض کنید. گفتم همین الآن. حکم را در حضور وزیر عوض کردم و با ماهی ۱۲۰ تومان برای رشدیه تأیید و امضاء وزیر را گرفتم خودم هم آن را امضاء کردم.
رشدیه حکم را گرفت و خوشحال خدا حافظی کرد. حقوق جدید او را به قم حواله می کردیم تا حادثه شهریور ۱۳۲۰ پیش آمد.
یک روز رشدیه وارد شد که مدتی است حقوق مرا قطع کرده اند.
در آن زمان آقای عیسی صدیق اعلم وزیر معارف بود. حضوری به وزیر گفتم در این شرایط سخت نه تنها حقوق او را اضافه نکرده اند بلکه حقوق او را قطع کرده اند!! ضمن اظهار امتنان، گفت هرچقدر صلاح می دانید برای او حکم صادر کنید.
این بار کوشیدم میزان حقوق او را به ۲۵۰ تومان، دوهزار و پانصد ریال برسانم. وزیر نیز خوشحال شد که واسطه خیر شده بودم. این بار خود رشدیه به تهران می آمد و حقوق دریافت می کرد و سری هم به من می زد. روزی به او گفتم با این کهولت سن مقتضی نیست که زحمت رفت و آمد را برخود هموار کنید. من حقوق شما را حواله می کنم که در محل سکونت خود در قم دریاقت کنید.
خندید و گفت از طرف من خیالت راحت باشد من تا ۱۲۰ سال عمر می کنم. این رفت و آمد برای من مفید و سودمند است.
اما گفتی است که فردای آن روز یک راننده بی احتیاط با ماشین متفقین در اثر ندانم کاری به او برخورد می کند و مردی را خدمتگذار صدیق جامعه بود از پای در می آورد و رشدیه، بستری می شود. ( نقل از مجله نگین)
در نگارش این مقاله از کتاب زندگینامه پیر معارف رشدیه تألیف و نگارش فخرالدین رشدیه استفاده شده است

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی