هزاره فردوسی

هزاره‌ی فردوسی

برگرفته از کتاب یادگار عمر دکتر عیسی صدیق اعلم

در مهر ماه ۱۳۱۳ به مناسبت هزارمین سال تولد بزرگ‌ترین سخن سرای ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی کنگره‌ی بین‌المللیِ آن شاعر نامدار در تهران تشکیل شد و آرامگاه او در طوس به دست رضا شاه گشایش یافت. وسایل و موجبات اولیه‌ی این کار به ابتکار انجمن آثار ملی فراهم آمد.

انجمن آثار ملی در ۱۳۰۱ خورشیدی به همت عده‌ای از میهن پرستان دانشمند به وجود آمد. نخستین بار که من از وجود آن آگاه شدم وقتی بود که سردار معظم خراسانی(عبدالحسین تیمور تاش) نماینده‌ی مجلس شورای ملی مرا به خانه خود به باغ نیرالدوله(جد همسر خویش) واقع در ضلع شمالی خیابان ژاله دعوت کرد. در آن تاریخ ریاست مدرسه‌ی متوسطه‌ی سیروس واقع در خیابان شاه آباد(محل فعلی دبیرستان شاه دخت) و معلمی زبان و ادبیات فرانسه کلاس پنجم و ششم دارالفنون به عهده‌ی من بود و دو فرزند تیمور تاش در مدرسه‌ی سیروس به تحصیل اشتغال داشتند.

رجالی که در خانه تیمور تاش جمع بودند تا آن جا که در خاطرم مانده عبارت بودند از حسن مستوفی‌الممالک- حسن پیر نیا مشیر الدوله- محمد علی فروغی ذکاءالملک- حسن اسفندیاری محتشم السلطنه – ابراهیم حکیمی حکیم الملک- حاج سید نصرالله تقوی- نصرت الدوله فیروز- کیخسرو شاهرخ. انجمن آثار ملی از من خواست که برای ساختن آرامگاه فردوسی در جمع آوری اعانه کمک کنم.

دو سه روز بعد برای شاگردان در حیاط مدرسه چند دقیقه راجع به فردوسی و خدمات او به احیای زبان و فرهنگ و ملیت ایران صحبت کردم و تقاضا نمودم که هر کس به اندازه‌ی وسع خویش به ساختن آرامگاه آن مرد بزرگ کمک کند و ترتیب قبض دریافت اعانه را توسط دفتر مدرسه دادم و پس از دو هفته حدود هزار و سیصد تومان جمع آوری و تسلیم کیخسرو شاهرخ خزانه دار انجمن گردید.

در آن اوقات انجمن در خانه اعضا تشکیل می‌شد و علاوه بر فراهم ساختن وسایل بنای آرامگاه فردوسی خدمات مهمی در تهیه‌ی فهرست ابنیه و اماکن تاریخی به تدریج انجام داد و اساس نامه‌ای که برای خود تنظیم نموده بود در ۱۳۰۴ به طبع رساند.

در بهار ۱۳۰۵ کیخسرو شاهرخ برای تعیین محل صحیح آرامگاه فردوسی به طوس رفت و با کمک والی خراسان و سرتیپ جهانبانی و فرمانده لشکر شرق و نایب التولیه ی آستان قدس رضوی و تحقیق از ارباب فضل مشهد و معمرین طوس گزارشی به انجمن داد که ملحض آن این بود:

چون نظامی عروضی در کتاب چهار مقاله نقل کرده است که فردوسی را در باغ خودش به خاک سپردند و به سال ۵۱۰ هجری شخصاً قبر او را زیارت کرده و امروز باغ حاج مقام التولیه طبق نظر عموم مردم طوس همان باغ فردوسی است لذا در باغ مذکور به تجسس پرداختند و تخت گاهی یافتند که پس از خاک برداری آثار قبر ظاهر گردید. بنابراین همان تخت گاه که طول آن شش متر و عرضش پنج متر است مدفن فردوسی است.

حاج قائم مقام التولیه باغ را که بیست و سه هزار متر مربع مساحت داشت برای ساختن آرامگاه تقدیم انجمن آثار ملی نمود و فرزندان ملک التجار هفت هزار متر مربع از اراضی جنب باغ را هدیه کردند و به این ترتیب عرصه‌ای به مساحت سی هزار متر مربع برای شروع به کار آماده شد.

راجع به سبک ساختمان آرامگاه، تیمور تاش معتقد بود که خدمات فردوسی را نسبت به حفظ ملیت ایران و ایجاد وحدت ملی باید با خدمات کورش کبیر مشابه دانست و مزارش نیز باید شبیه آرامگاه آن شاهنشاه باشد. طبق این نظر پروفسور هرتسفلد و گدار و کریم طاهر زاده نقشه‌هایی پیشنهاد کردند و انجمن آثار ملی نقشه‌ی ساختمان کنونی را تصویب کرد. مبلغی که از راه اعانه و کمک مجلس شورای ملی جمع آوری شده بود به هفتاد هزار تومان می‌رسید و با آن کار ساختمان آرامگاه آغاز شد. کیخسرو که ریاست کارپردازی مجلس شورای ملی را به عهده داشت و شعبه‌ی انجمن آثار ملی در مشهد موظف به نظارت در ساختمان شدند.

چون  موقع برگزاری مراسم هزاره‌ی فردوسی نزدیک می‌شد و هفتاد هزار تومان برای اتمام ساختمان و فراهم کردن وسایل تشکیل کنگره بسنده نبود انجمن آثار ملی در ۱۳۱۲ تصمیم گرفت که از بخت آزمایی هفتاد هزار تومان دیگر جمع آوری کند. برای انجام این امر سه نفر از اعضا اصلی انجمن یعنی حکیم الملک و حسین علاء و کیخسرو شاهرخ معین شدند که به اتفاق عبدالحسین نیک پور نماینده‌ی مجلس شورای ملی و رئیس اطاق بازرگانی- مصطفی فاتح معاون شرکت نفت ایران و انگلیس و نویسنده‌ی این سطور با کمک نمایندگان رسمی دادگستری و بانک ملی و شهرداری و شهربانی تهران در دارالمعلمین عالی وسایل بخت آزمایی را فراهم سازند. هیأتی که به این ترتیب به وجود آمد حکیم الملک را به ریاست و علاء را به نیابت ریاست و مرا به دبیری برگزید.

هیأت مدیره ی بخت آزمایی به ریاست حکیم الملک مرتباً هفته‌ای دو بار در دارالمعلمین عالی تشکیل شد و با نهایت شور و جدیت مقدمات کار را فراهم کرد.

حکیم الملک(ابراهیم حکیمی) در آن تاریخ بیش از شصت سال داشت ولی از حیث بنیه و مزاج و فعالیت و چالاکی چون اشخاص چهل ساله می‌نمود. مردی بود جدی و با اراده، راست گو، میهن پرست، آزادی خواه، ثابت قدم، منیع الطبع، معتقد به نفس، مقتصد و در بر خورد اول کمی سرد و خشک ولی ضمیرش صاف، دلش پاک و نهادش نیکو بود. صاحب نطق و بیان نبود تا آن جا که برای مختصر صحبت رسمی از نوشته استفاده و با لهجه‌ی شیرین ترکی ادای مطلب می‌کرد.

اکنون بر گردیم به اصل مطلب. نخستین تصمیم هیأت مدیره ی بخت آزمایی(در تحت ریاست حکیم الملک) ای بود که فعالیت خود را با نطق ذکاءالملک فروغی نخست وزیر و رئیس انجمن آثار ملی آغاز کند. این کار روز ۱۲ بهمن ۱۳۱۲ در تالار بزرگ دارالمعلمین عالی انجام شد و بلافاصله فروش بلیط که مقدمات آن از هر جهت قبلاً فراهم شده بود شروع و ظرف مدت کوتاهی بخت آزمایی انجام و وجه لازم تهیه گردید و با آن ساختمان آرامگاه در نیمه‌ی اول سال ۱۳۱۳ به اتمام رسید و برای گشایش آماده گشت.

البته برای دولت آسان بود که از خزانه‌ی خود یک صد و چهل هزار تومان صرف ساختن آرامگاه کند ولی نظر انجمن آثار ملی و میهن پرستان این بود که عموم افراد ملت در این امر ملی شرکت جویند تا ضمناً حس وطن خواهی آنان بیشتر بیدار شود و به ارزش و اهمیت فرهنگ خود و مقام بزرگان ایران بیشتر پی ببرند و این آرزو تا حد زیادی بر آورده شد.

برای انعقاد جشن و کنگره‌ی بین‌المللی در تهران و پذیرایی نمایندگان ملل بزرگ عالم چهل و پنج هزار تومان لازم بود که مجلس شورای ملی و وزارت فرهنگ از صرفه جویی‌های خود تأمین کردند. در آن تاریخ در پایتخت ما مهمان خانه آبرومندی که بتوان چهل پنجاه نفر از فضلای خارجی را در آن پذیرایی کرد وجود نداشت لذا انجمن آثار ملی تصمیم گرفت در منازل اعیان و اشراف چون ناصر الملک نایب السلطنه ی سابق- صارم الدوله(اکبر مسعود) وزیر سابق دارایی فرزند ظل السلطان- فرمان فرما نخست وزیر سابق- ابراهیم قوام الملک شیرازی از مهمانان خارجی پذیرایی شود و زردشتیان هندوستان در خانه‌ی ارباب کیخسرو شاهرخ اقامت کنند. من از طرف دولت به ریاست دبیرخانه‌ی کنگره انتخاب شده و در شهریور ماه در دارالفنون که برای انعقاد جلسات کنگره در نظر گرفته شده بود دبیرخانه را با کارمندان دفتری دارالمعلمین عالی و یکی دو تن از اعضای وزارت فرهنگ تأسیس کردم.

دانشمندان خارجی از وقتی که به خاک ما وارد شدند مهمان انجمن آثار ملی بودند و همین که به تهران می‌رسیدند به دبیرخانه مراجعه می‌کردند و معارفه انجام می‌گرفت. عده‌ی آن‌ها چهل نفر بود و از هفده کشور ذیل: فرانسه – انگلستان – آمریکا – آلمان – جماهیر شوروی – ایتالیا – لهستان – ژاپن – دانمارک – چک و اسلواکی – یوگواسلاوی – هندوستان – افغانستان – ترکیه – مصر – عراق – فلسطین.

نمایندگان خارجی عموماً از راه روسیه و بندر پهلوی و عده‌ای نیز از راه بغداد و قصر شیرین وارد ایران شدند و با اتومبیل‌هایی که دولت در مرز برای آنان آماده کرده بود به تهران آمدند.

من از ملاقات خاورشناسان بر جسته و دانشمندان بزرگ اروپا و آمریکا بسیار محظوظ شدم و بر خود بالیدم که وطن من فرزندی در دامان خود پرورده که پس از هزار سال برای تجلیل مقام او از اکناف عالم فضلا با تحمل رنج فراوان و علی رغم صعوبت و کندی مسافرت به ایران آیند. پس از خفت و خواری که از معاهده‌ی ترکمان چای به مدت صد سال ملت ایران تحمل کرده بود اینک در اثر ظهور پهلوی و دولت مقتدر، ممالک بزرگ جهان نسبت به کشور ما چنان احترامی قائلند که نمایندگان فاضل عالی قدر خود را برای تشکیل کنگره‌ی فردوسی به ایران گسیل دارند.

کنگره روز پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۱۳ در تالار بزرگ دارالفنون با نطق ذکاءالملک فروغی نخست وزیر و رئیس انجمن آثار ملی گشایش یافت. حضار عبارت بودند از چهل نفر دانشمند و خاور شناس خارجی و هیئت دولت و رجال کشور و چهل تن از فضلای مملکت که شش نفر از آن‌ها استاد دارالمعلمین عالی بودند. طبق یک سنت بین‌المللی که رئیس کنگره از کشور میزبان باشد حاج محتشم السلطنه اسفندیاری که ذکر جمیل او در جلد اول یادگار عمر رفته و سنش به هفتاد رسیده بود به اتفاق آراء به ریاست برگزیده و مقرر شد که من پهلوی او بنشینم و اداره‌ی جلسات را توسط رئیس کنگره به عهده گیرم و دانشمندان خارجی را که اجازه‌ی نطق می‌خواهند آهسته معرفی کنم تا رئیس اجازه دهد و هر جا لازم باشد به زبان فرانسه یا انگلیسی به نام دبیرخانه‌ی کنگره مطالب لازم را با صدای بلند اعلام کند.

مدرسه‌ی دارالفنون که در زمان وزارت اعتماد الدوله به مهندسی مارکف به جای عمارت سابق ساخته شده بود در سمت جنوب، تالار بزرگی داشت که تاریک و نمناک بود و در همان تالار جلسات منعقد می‌شد.

در ۱۳۲۷ قمری که من در دارالفنون تحصیل می‌کردم عمارت دارالفنون در اساس همان بود که در ۱۲۶۸ قمری به دستور میرزا تقی خان امیر کبیر ساخته شده و تا ۱۳۴۸ قمری باقی بود. در وسط یک حیاط وسیع مشجر حوض بزرگی قرار داشت که قسمتی از آب شاه دائماً از آن می‌گذشت. در چهار طرف حیاط مذکور اطاق‌های درس بود و جلوی تمام آن‌ها دور تا دور ایوان یک سره با گنبدهای آجری که از سمت حیاط بر ستون‌های عریض و ضخیم آجری تکیه داشت. عرض ایوان سرتاسری بیش از پنج متر بود و به همین سبب تمام اطاق‌های درس کمی تاریک بود. اطاق‌های ضلع جنوب را بر مجرای قنات بزرگ شاه ساخته بودند و همیشه مرطوب بود. در موقع تحصیل من، در اطاق‌های نمناک جنوبی کلاس نقاشی و زبان انگلیسی و مقدمات طب دائر بود.

در موقع تجدید بنا در ۱۳۴۸ قمری(مطابق با ۱۳۰۷ خورشیدی) ریاست تعلیمات عمومی کشور با من بود و به مهندس مارکف خاطر نشان شد که ساختمان جدید دارالفنون باید تالار اجتماعات داشته باشد و چون اطاق‌های درس در تمام روز مورد استفاده است و تالار اجتماعات هفته‌ای چند ساعت، بنابراین اضلاع شمالی و شرقی و غربی باید اختصاص به کلاس داده شود و تالار اجتماعات در جنوب حیاط قرار گیرد. مهندس مارکف این نظر را به کار بست ولی با وسایل و مصالح آن روز نتوانست مانع رطوبت کف و دیوارهای تالار شود.

برای انعقاد جلسات کنگره چون دارالفنون در مرکز شهر و در شارع عام و در سطح خیابان قرار داشت آن را بر تالار اجتماعات دارالمعلمین عالی ترجیح دادند. متأسفانه تاریکی و رطوبت تالار مذکور باعث ناراحتی شد و تمام عکس‌هایی که از مدعوین در موقع جلسه برداشتند تار و محو است. در آن تاریخ تهران برق کافی نداشت تا بتوان تالار را همواره روشن ساخت. چنان که در فصل سوم مذکور افتاد تنها مولد برق کارخانه‌ی امین الضرب در خیابان برق(اکنون موسوم به خیابان امیر کبیر) بود که به زحمت شبی چند ساعتی کار می‌کرد و خیابان‌های متصل به میدان سپه را اسماً روشن می‌کرد.

کنگره جمعاً هفت جلسه عمومی داشت و مقالات بسیار سودمند و گران بها از طرف ایران‌شناسان و دانشمندان خارجی و فضلای ایران به زبان فارسی و فرانسه و انگلیسی خوانده شد مانند نفوذ فردوسی در هندوستان- مقام شاهنامه در ادبیات عالم- هنرهای زیبای ایران در عصر فردوسی- مآخذ شاهنامه به زبان پهلوی- فردوسی از لحاظ دینی- صفات صوری و معنوی پهلوانان شاهنامه – مقایسه شاهنامه با کتاب ایلیاد[۱] … که تمام آن‌ها را دبیرخانه جمع آوری کرد و به اداره‌ی کل نگارش وزارت فرهنگ تحویل داد.

وزارت فرهنگ عده‌ای از مقالات را با دیباچه‌ای که فروغی بر خلاصه‌ی شاهنامه نوشته بود و قسمتی از مقالات تقی زاده که قبلاً در مجله‌ی کاوه چاپ برلن انتشار یافته بود و تحقیقات فاضلانه محمد قزوینی در باب مقدمه‌ی قدیم شاهنامه که از پاریس فرستاده بود تا اواسط ۱۳۱۴ در سیصد صفحه به قطع بزرگ به زیور طبع آراست ولی از صحافی و تجلید و انتشار آن خودداری کرد.

علت منتشر نشدن مقالات کنگره‌ی فردوسی این بود که تقی زاده در مجله‌ی تعلیم و تربیت در شماره‌ی مرداد ماه ۱۳۱۴ مقاله‌ای تحت عنوان«جنبش ملی ادبی» در چهارده صفحه درج کرده بود. موضوع مقاله اصولی بود که باید در اختیار کردن لغات جدید به جای کلمات عربی و خارجی رعایت شود. در مقاله‌ی مذکور این جمله« توسل به قوای اجباری و مداخله‌ی شمشیر در کار قلم خلاف ذوق و متانت ایرانی است» به نظر  رضا شاه رسیده و ناپسند افتاده بود زیرا در همان ایام لغات و اصطلاحات تازه‌ای چون پرچم و تیمسار و ارتش به پیشنهاد وزارت جنگ و تصویب شاه و حکم دولت در کلیه‌ی مکاتبات و محاورات رسمی معمول شده بود. در نتیجه انتشار مقاله‌ی مذکور مدیر مجله مورد مؤاخذه قرار گرفته و نسخه‌های آن جمع آوری شده بود. بدین سبب وزیر فرهنگ از روی حزم مجموعه‌ی مقالات کنگره را که حاوی مقاله‌ی مبسوط تقی زاده بود منتشر نکرد.

نه سال بعد در دی ماه ۱۳۲۲ که وزارت فرهنگ به عهده‌ی من بود در اثر یادآوری دکتر صورتگر استاد دانشگاه تهران مجموعه‌ی مقالات کنگره از انبار وزارت فرهنگ بیرون آورده و صحافی شد و تحت عنوان«هزاره‌ی فردوسی» انتشار یافت و برای دانشمندان ایرانی و خارجی که در کنگره شرکت کرده بودند ارسال گردید. در کتاب مذکور گزارش کامل کنگره و اسامی اعضا آن به تفصیل آمده است.

روز دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۱۳ جلسات کنگره با ایراد خطابه‌ی مختصری توسط محتشم السلطنه پایان یافت. بامداد روز بعد خاورشناسان و نمایندگان ممالک خارجه با اتومبیل‌هایی که دولت آماده کرده بود عازم طوس شدند تا در مراسم گشایش آرامگاه سخن سرای بزرگ ما شرکت جویند. از فضلای ایران نیز چند تن رهسپار خراسان شدند.

در مدت انعقاد کنگره در تهران به دستور فروغی من از سردنیسن راس[۲] رئیس مدرسه‌ی السنه ی شرقی لندن و از درینک واتر[۳] شاعر و نویسنده‌ی نامدار انگلیسی و پاگلیارو[۴]استاد زبان و تاریخ ایران در دانشگاه رم در کاخ صارم الدوله که نزدیک خانه‌ام بود پذیرایی می‌کردم. در مسافرت از تهران به طوس نیز با همان سه نفر در یک اتومبیل عزم مشهد شدیم. رضا شاه پیشاپیش کاروان به فاصله تقریباً پنجاه کیلومتر در حرکت بود و شخصاً به وضع راه شوسه و وسایل پذیرایی از مهمانان و جزئیات امر رسیدگی می‌فرمود. در طول راه هر جا آبادی وجود داشت مردم آئین بندی کرده به انتظار زیارت شاهنشاه و دیدار مستشرقین صف کشیده بودند و نیروی انتظامی مراسم احترامات رسمی را به جای می‌آورد.

در آن تاریخ سردنیس راس حدود شصت و پنج سال داشت و از شاگردان قدیمی پروفسور براون بود ولی از حیث دانش و اخلاق شباهتی به استاد خود نداشت زیرا پس از یادگرفتن زبان فارسی در ۱۹۰۰ میلادی مدت چهارده سال در هندوستان خدمت کرده و همین مسئله در اخلاق و رفتار او تأثیر فراوان کرده بود. در آن موقع هندوستان مستعمره بود و هندی‌ها به هر کشوری می‌رفتند تصور می‌کردند با بومیان هند سر و کار دارند و نخوت در رفتار و کردار آن‌ها هویدا بود. سردنیسن راس نیز تا حدی متکبر می‌نمود در صورتی که پروفسور بروان در درس و سخنرانی‌ها و کتب خود یادآوری می‌کرد که در ایران ادب و فروتنی و مهمان نوازی مردم را باید از عبودیت نسبت به خارجه به کلی جدا دانست و طرز رفتار با ایرانیان باید با رعایت حیثیت ملی و تاریخی آنان باشد.

سردنیسن راس بیشتر اهل معاشرت و تمتعات دنیوی و تشریفات بود و به لقب و نشان و لباس فاخر و عنوان و جاه و جلال و عضویت مجامع و انجمن‌ها و باشگاه‌ها اهمیت می‌داد و در هیچ یک از رشته‌های شرق شناسی اطلاعات عمیق نداشت. از بیست جزوه و رساله و کتاب که تألیف کرده بود تنها چهار جلد راجع به ایران و از این‌ها یکی در باب زندگانی و عصر عمر خیام بود و بقیه راجع به ترکستان و مغولستان و هندوستان. در کنگره‌ی تهران نیز نطقی ایراد نکرد ولی بر خلاف انتظار در عرض راه بسیار شوخ و بذله گو بود.

سردنیسن راس از آغاز تأسیس مدرسه‌ی السنه ی شرقی در لندن در ۱۹۱۶ ریاست آن را بر عهده داشت. در آن سال من در دانشگاه کیمبریج معاون پروفسور بروان بودم و ریاست مدرسه‌ی مذکور به او پیشنهاد شد ولی عشق او به پژوهش و اتمام تاریخ ادبی ایران که بزرگ‌ترین اثر مهم اوست مانع قبول آن شغل شد. پروفسور بروان شاگرد سابق خود پروفسور نیکلسن[۵] را برای این کار پیشنهاد نمود. وی نیز در دریای عرفان غرق و به نقل کتاب مثنوی به انگلیسی مشغول بود و معذرت خواست. بالاخره به پیشنهاد پروفسور براون تأسیس و ریاست مدرسه به سردنیسن راس واگذار شد و در حضور جرج پنجم پادشاه انگلستان در همان سال گشایش یافت.

هم سفر دیگر ما درینک واتر آشنا به زبان فارسی نبود ولی از تاریخ و ادبیات ایران آگاهی داشت و بیش از پنجاه سال از عمرش گذشته بود. با قامتی بلند و سیمایی نجیب و جذاب و چشمان آبی و موی سفید بود – کم حرف می‌زد و هر وقت مطلبی را عنوان می‌کرد با صدای ملایم و مطبوع بود. در جلسات کنگره لطف طبع و حساسیت خود را در اشعاری که سروده بود ظاهر ساخت.

اشعار او را ملک‌الشعرا بهار از روی ترجمه در پنجاه بیت به سلک نظم کشیده بود که این که نمونه‌ی آن:

… ز غوغای مغرب به تنگ آمدم                                   سوی کشور داستان‌ها شدم…

چو ز اندیشه و رنج گشتم پریش                                    مرا خواند فردوسی از شهر خویش

مرا پیر خیَّام به آواز خواند                                             همم حافظ از شهر شیراز خواند…

به جایی که گه گاهت آمد به گوش                             غو لشکر کوروش و داریوش…

از ایران نرفته است نام و نشان                                        شکست جهان نشکند پشتشان

هزیمت نیاورده در بندشان                                             نبرده دل و فرَّ و اورندشان…

در پایان این ترجمه‌ی منظوم بهار که نسبت به سیاست قدیم انگلستان در ایران ناراضی بود خطاب به شاعر انگلیسی چند بیت سروده که نمونه‌ای از آن نیز به نظر خواننده گرامی می‌رسد:

… درینک واتر[۶] کت چشمه‌ی زندگی                           بجوشد ز لبگاه گویندگی

همی بوی مهر آید از روی تو                                        همی یاد شرم آید از خوی تو…

سرود خوشت برد هوش مرا                                          ز گوهر بیا کند گوش مرا

رسیدی به پای خجسته سروش                                      ز لندن به منزلگه داریوش…

ز انفاس او آتشی بر دمید                                              وزان شعله شد چون تو نوری پدید

وزین آتش و نور طبع بهار                                            ز افسردگی رست و شد شعله بار

سومین هم‌سفر در راه طوس پاگیارو استاد زبان‌های قدیم ایران مردی بود ساکت و آرام. مانند تمام اشخاصی که به تحقیق در زبان‌های باستانی مشغولند و با دنیای گذشته و الفاظ مهجور سر و کار دارند پاگلیارو همواره در تفکر و تأمل فرو می‌رفت و کم تر در محاورات ما شرکت می‌جست. نطق او هم در کنگره راجع بود به متن پهلوی یادگار رزیران و کارنامه‌ی اردشیر بابکان.

در اتومبیل بیوک من پهلوی راننده نشستم و سه نفر خاور شناس مذکور در عقب جا گرفتند و مقارن طلوع آفتاب روز ۱۷ مهر حرکت کردیم. هوا بسیار لطیف و جان پرور بود. صبحانه در جابان و نهار در سمنان(در قسمت اداری کارخانه‌ی ریسمان بافی) صرف شد. شب را در شاهرود به سر بردیم، در باغ سرچشمه‌ی امیر اعظم عضدی که باغی وسیع و زیبا بود و جوی عریض و قنات بزرگی از وسط آن می‌گذشت.

روز دوم نهار را در قریه‌ی داورزن که ۷۵ کیلومتر تا سبزوار فاصله دارد صرف کردیم و شب را در سبزوار در خانه‌ی دکتر قاسم غنی که بعداً استاد دانشکده‌ی پزشکی و وزیر فرهنگ شد گذراندیم.

روز سوم صبح ساعتی را به دیدن مسجد جامع سبزوار و مزار حاج ملا هادی سبزواری حکیم شهیر قرن سیزدهم هجری پرداختیم سپس عازم نیشابور شدیم و نزدیک ظهر بدان جا رسیدی. بدون توقف در شهر، اتومبیل به طرف بقعه‌ی امام زاده محروق که در دو کیلومتری نیشابور است رهسپار شد.

امام زاده محمد محروق از احفاد حضرت حسین بوده و به دست مأمورین مأمون عباسی در نیشابور به قتل رسیده و جسدش را سوزانده‌اند و به همین علت او را محمد محروق خوانده‌اند. جسد سوخته شده را در قبرستان حیره ی نیشابور به خاک سپرده‌اند.

بقعه‌ی امام زاده محمد محروق در باغ بزرگ با شکوه و مصفایی واقع و مزار خیام در جنب بقعه بود. چنان که نظامی عروضی در کتاب چهار مقاله از قول عمر خیام نقل کرده که«گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می‌کند» به هنگام بازدید ما باغ مذکور بسیار زیبا و روح افزا بود. در بزرگ ورودی در شمال باغ واقع بود و تا بقعه خیابانی عریض به طول تقریباً ۱۵۰ متر وجود داشت که در دو طرف آن درختان کاج و چنار سر به فلک کشیده بودند. حاشیه‌ی خیابان را گل شمعدانی و سلوی مزین و دل انگیز نموده بود.

مزار خیام در زیر آسمان در مشرق بارگاه به فاصله‌ی سه چهار متر از دیوار بقعه قرار داشت. بارگاه به سبک عالی با ایوان و گنبد بلند در زمان شاه طهماسب صفوی ساخته شده و با کاشی معرق پوشیده بود.

چون دانشمندان و خاورشناسان اروپا و آمریکا در مسافرت به طوس از نیشابور می‌گذشتند و قهراً به زیارت عمر خیام می‌رفتند لذا انجمن آثار ملی بر آن شد که مزار محقر او را تبدیل به آرامگاهی در خور شأن او کند و چون وقت کافی در پیش نبود با شتاب زیاد به تعمیر محوطه‌ی قبر و نصب سنگ خلج بر آن اکتفا کرد. بر سنگ خلج این رباعی از بهار به خط خوش منقوش بود:

بر تربت خیام نشین کام طلب                                         یک لحظه فراغ از غم ایام طلب

تاریخ بنای بقعه‌اش گر خواهی                                      کام دل و دین ز قبر خیام طلب

خاورشناسان به تدریج از راه رسیدند و وارد باغ شدند و از منظره‌ی دل انگیز و فرح بخش آن شاد گشتند و بر ذوق و هنر ایرانی آفرین گفتند تا به مزار خیام رسیدند و دور آن حلقه زدند. آنان که فارسی می‌دانستند رباعی مذکور را خواندند و برای سایرین ترجمه کردند.

اشتیاق فوق‌العاده خاورشناسان به زیارت خیام آنان را به مراقبه و تأمل عمیق واداشت. ناگاه سردنیسن راس که تألیفی درباره‌ی خیام کرده رباعی ذیل را از ترجمه‌ی انگلیسی فیتز جرالد به آوای بلند از حفظ خواند:

چون می‌گذرد عمر چه شیرین و چه تلخ                       پیمانه چو پر شود چه نشابور و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی                              از سلخ به غرَّه آید از غَّره بسلخ

درینک واتر لحظه‌ای بعد، رباعی زیر را از همان ترجمه‌ی فیتز جرالد از بر با آهنگ دلپسند و شیوایی بسیار خواند:

یاران چو به اتفاق میعاد کنید                                         خود را به جمال یک دگر شاد کنید

ساقی چو می مغانه بر کف گیرد                                   بی چاره مرا هم به دعا یاد کنید

از شنیدن این رباعی یکی از مهمانان از شدت شور و اشتیاق به صدای بلند به گریه افتاد و طبعاً حضار بدو تأسی جستند و حالی به همه دست داد که من از وصف آن عجز دارم.

رکنی فرماندار نیشابور که میزبان و ناظر این صحنه بود پیش آمد و به زائران خارجی گفت که در نزدیکی باغ تاکستانی وجود دارد که از انگور آن شرابی آماده کرده‌اند تا در صورت رخصت به حضور آورند. خاورشناسان با اظهار تشکر رضایت دادند و به افتخار شاعر و حکیم بزرگی که در آن جا غنوده بود جامی نوشیدند.

اندکی بعد در سایه‌ی درختان کهن نهار بسیار لذیذی صرف شد سپس همگی به سوی مشهد روانه شدیم و با دلی پر شور نزدیک غروب بدان جا رسیدیم.

بامداد آدینه ۲۰ مهر ۱۳۱۳ را مسلمانان به زیارت آستان قدس پرداختند. ساعت ۱۶ تمام اعضاء کنگره با شادی و مسرت در طوس که در ۲۴ کیلومتری مشهد واقع است حضور یافتند و نیم ساعت بعد رضا شاه با لباس ساده نظامی و شنل با وقار و صلابتی که خاص او بود وارد باغ آرامگاه فردوسی شد.

حضار که در حدود دویست تن با ژاکت و کلاه سیلندر با سکوت مطلق جلوی آرامگاه به صف ایستاده بودند به کرنش در آمدند. فروغی خاورشناسان و سر کنسول‌های مقیم مشهد را که در صف مقدم بودند یک یک به رضا شاه معرفی کرد و شاه به هر کدام از آن‌ها اظهار ملاطفت نمود سپس از پلکان ایوان وسیع آرامگاه بالا رفت و در پشت میز خطابه نطق موجزی در حدود ۲۵۰ کلمه با کمال تأنّی و شمرده در سه چهار دقیقه ایراد کرد و ضمن آن اظهار مسرت نمود از ایجاد آرامگاه و ابراز حق شناسی ملت ایران نسبت به فردوسی و تقدیر کرد از خدماتی که آن رادمرد بزرگ نسبت به احیای زبان و تاریخ ایران نموده و از شرکت دوستان و دوست داران هنر و ادبیات ایران در شادمانی و سپاس دانی ملت قدردانی کرد. پس از انجام نطق نوار سه رنگی که در پیرامون ایوان آرامگاه کشیده بودند قطع فرمود و طوافی کرد و به درون آرامگاه رفت و قبر سراینده‌ی بزرگوار را زیارت کرد و به همان ترتیب که وارد باغ شده بود آن را ترک نمود.

مهمانان ساعتی به تماشای آرامگاه با عظمت فردوسی و خواندن ابیاتی که از شاهنامه در بدنه‌های آن به خط زیبا و جلی منقوش شده و انگیزه‌ی حکیم را در سرودن حماسه‌ی ملی نشان می‌دهد پرداختند سپس به موزه‌ی فردوسی که در کنار باغ ایجاد شده بود رفتند و هدایایی که هنرمندان ایران و مدارس ایالات و ولایات تقدیم کرده بودند ملاحظه نمودند و مقارن غروب به مشهد بازگشتند.

ظرف چهار روزی که خاورشناسان و دانشمندان خارجی در مشهد اقامت داشتند طبق برنامه به مشاهده‌ی آثار باستانی و موزه و کتابخانه‌ی آستان رضوی و بیمارستان جدید و دبیرستان نو بنیاد شاه رضا و کارخانه‌ی بزرگ قالی بافی کراوغلو پرداختند و روز ۲۵ مهر ماه با همان اتومبیل‌هایی که به مشهد رفته بودند به تهران مراجعت و به اوطان خود عزیمت نمودند.

برای یاد بود هزاره‌ی فردوسی انجمن آثار ملی مدالی زیبا تهیه کرده بود که به هر یک از اعضاء کنگره اهدا نمود و از کسانی که در راه برگزاری جشن و کنگره زحماتی تقبل نموده بودند به موجب منشوری به امضای فروغی قدردانی و سپاسگزاری کرد. در بالای منشور بیت ذیل از فردوسی به خط زیبا نوشته شده:

چو نیکی کند کس تو پاداش کن                                 نمان تا شود رنج نیکان کهن

مدال از برنج ساخته شده به قطر ۸۵ میلی متر که بر یک روی تصویر فردوسی است در حال پرواز بر بال سیمرغ و بر روی دیگر کاوه‌ی آهنگر با درفش و گروهی از ستم دیدگان با این دو بیت از شاهنامه:

خروشید و زد دست بر سر ز شاه                                   که شاها منم کاوه‌ی داد خواه

اگر داد دادن بود کار تو                                               بیفزاید ای شاه مقدار تو

یاد بود دیگری که در تهران از هزاره‌ی فردوسی به وجود آمد خیابان فردوسی است که اکنون یکی از معابر مهم مرکز شهر است. تا ۱۳۱۳ خیابانی به نام فردوسی به عرض پانزده متر از خیابان سعدی به دروازه‌ی شمیران می‌رفت که در آن سال موسوم به خیابان هدایت شد. خیابان فردوسی کنونی تا ۱۳۱۳ به نام علاءالدوله حکمران تهران به هنگام انقلاب مشروطه بود زیرا خانه‌ی علاءالدوله در آغاز و مشرق آن خیابان نزدیک میدان سپه قرار داشت. عرض خیابان مذکور در حدود ده متر بود و رو به روی خانه‌ی علاء الدوله چند دکان بوریا بافی و یک قهوه خانه وجود داشت که عصرها بعضی از افراد معتاد به کشیدن تریاک در آن جا جمع می‌شدند و بی پروا در مقابل دیدگان مردم بدان عمل می‌پرداختند.

همین که دولت تصمیم به انعقاد جشن هزاره و کنگره‌ی فردوسی گرفت شهرداری تهران به توسعه‌ی خیابان علاءالدوله همت گماشت و علاوه بر تعریض آن را تا خندق شهر(که اکنون میدان فردوسی است) امتداد داد و به نام فردوسی موسوم کرد. انجمن زردشتیان هندوستان نیز مجسمه‌ی فردوسی را از برنز در آن جا ساخت و برای نصب در میدان تقدیم کرد و طبق پیشنهاد انجمن عمل شد.

مجسمه‌ی مذکور فردوسی را در حالتی نشان می‌داد که بر تشک نشسته و بر بال تکیه کرد و به سرودن شاهنامه اشتغال دارد. چون این وضع با میدان و معبر عمومی تناسب نداشت لذا چند سال بعد مجسمه را به دانشگاه تهران منتقل و در گل گشت آن جا نصب کردند و تندیسی از شاعر بزرگ به حال ایستاده در میدان قرار دادند.

علاوه بر شرکت من و استادان و کارمندان دفتری دارالمعلمین عالی در کارهای جشن و کنگره عده‌ای از دانشجویان شعب ادبی نیز به همراه من به خراسان آمدند تا با خاورشناسان تماس حاصل کنند و از آثار تاریخی آن خطه دیدن نمایند و نتیجه‌ی مشاهدات و مطالعات خود را در مراجعت برای سایر دانشجویان به تفصیل گزارش دهند. محصلینی را که بدین منظور انتخاب کردم عبارت بودند از غفار بینش پور- پرویز خانلری- ایرج زند پور- برزو سپهری- علی اکبر شهابی- حسین قلی نیساری. گزارشی که هر یک در تالار اجتماعات دادند بسیار جالب بود و سودمند افتاد.

درباره ی حکیم الملک

 در ۱۲۹۰ خورشیدی که من از طرف دولت برای تحصیل به اروپا اعزام گشتم حکیم الملک وزیر فرهنگ بود و با کمال عدالت و درستی در انتخاب محصلین و امتحانات مسابقه اقدام کرد و زیر بار فشار و توصیه زورمندان و توانگران نرفت. پیش از وزارت فرهنگ حکیم الملک در کابینه مستوفی در مرداد ۱۲۸۹(رجب ۱۳۲۸) وزیر دارایی بود. در آن زمان بدون نفوذ خانوادگی و ارتباط با مراکز قدرت و دربار و اشخاص سرشناس کسی به وزارت منصوب نمی‌شد. عموی حکیم الملک که همین لقب را قبل از او داشت پزشک مخصوص و وزیر دربار مظفر الدین شاه بود و در اثر تهور و فداکاری و واکنش سریع و بی نظیر در پاریس جان شاه را از خطر حتمی نجات داد و همین امر باعث لطف فوق‌العاده‌ی شاه و ازدیاد نفوذ محمود حکیم الملک در دربار شد و پس از فوت او به ارث به برادر زاده‌اش رسید.

واقعه‌ی پاریس از این قرار بود که مظفر الدین شاه در نخستین مسافرت به اروپا روز آخر ربیع‌الاول ۱۳۱۸ به پاریس رسید و در خانه‌ی مجللی که از طرف دولت فرانسه در خیابان بیشه‌ی بولونی[۷] برای او آماده شده بود سکنی گزید. پنج روز بعد که مطابق دوم اوت ۱۹۰۰ بود شاه به دعوت دلکاسه[۸] وزیر امور خارجه فرانسه با کالسکه عازم ورسای[۹]پایتخت سابق فرانسه شد که تا پاریس ۱۸ کیلومتر فاصله دارد. مردم در پیاده روهای خیابان برای دیدن شاه ایستاده بودند و برای او دست می‌زدند و کلاه از سر بر می‌داشتند.

در کالسکه‌ی اول شاه و در سمت چپ او امین السلطان صدر اعظم و روبروی شاه محمود خان حکیم الملک وزیر دربار و مقابل صدراعظم ژنرال پاران[۱۰] مهمان دار شاه قرار داشت. در عقب کالسکه چند نگهبان دوچرخه سوار حرکت می‌کردند. در آغاز حرکت، کالسکه آهسته می‌رفت تا شاه چند اتومبیل که برای ملاحظه و احیاناً خریداری از بلژیک آورده و نزدیک کاخ مسکونی در کنار خیابان نگاه داشته بودند ملاحظه کند. ناگهان در خیابان از میان جمعیت جوانی به جلو دوید و طپانچه ده لوله‌ای که در دست داشت نزدیک سینه‌ی شاه برد. در همان دم حکیم الملک با نهایت جلادیت و رشادت دست او را گرفت و طپانچه را از سینه‌ی شاه رد کرد و سر آن را به هوا نگاه داشت و با آن جوان دست به گریبان شد و خود را میان او و شاه حائل کرد و در عین حال انگشت خود را پشت پاشنه‌ی چقماق طپانچه گذاشت که در نرود و با کشمکش و تقلا طپانچه را از او گرفت. در این موقع نگهبانان دوچرخه سوار رسیدند و آن جوان را گرفتند و از دست مردم که می‌خواستند او را قطعه قطعه کنند به در بردند و معلوم شد که مشاعرش مختل است و جزو گروه هرج‌ومرج طلب.

تمام واقعه‌ی مذکور بیش از چند لحظه طول نکشید و در حالی که بر صدر اعظم و مهمان دار اضطراب کامل دست داده بود مظفر الدین شاه به کالسکه‌چی دستور داد که راه خود را به طرف ورسای ادامه دهد. تماشاچیان که در دو طرف خیابان برای دیدن شاه ایستاده و شاهد این ماجرا بودند با نهایت شدت و با فریادهای شادی و گفتن« زنده باد شاه» احساسات خود را ابراز داشتند.

مظفر الدین شاه در سفرنامه‌ی خود(که در رمضان ۱۳۱۹ در تهران در مطبعه ی شاهنشاهی چاپ شده) راجع به این واقعه نوشته است:

«در حقیقت وزیر دربار در این مقام از جان گذشته، خود را فدای ما کرده بود… الحق نان و نمک و حقوق تربیت ما حلالش باد.»

محمود خان حکیم الملک در سفر دوم مظفر الدین شاه به فرنگ در ۱۳۲۰ قمری و همچنین«میرزا ابراهیم خان دکتر» حکیم الملک ثانی همراه شاه بودند و روز ۲۱ رجب ۱۳۲۰ به تهران بازگشتند. طولی نکشید که وزیر دربار به حکومت گیلان منصوب و به رشت اعزام شد و در آن جا ناگهان در گذشت و شایع گردید که در اثر محبت شاه و امکان نصب او به صدارت، ایادی صدر اعظم وقت وی را مسموم کرده‌اند.

میرزا ابراهیم خان دکتر که در فرانسه طب خوانده و در همان سفر اول مظفر الدین شاه به پاریس، توسط عمو معرفی شده بود طبیب مخصوص شاه شد و ملقب به حکیم الملک گردید.

به هنگام نهضت مشروطه حکیم الملک از آزادی خواهان پشتیبانی کرد و در نخستین دوره‌ی مجلس شورای ملی طبق مرسوم آن دوره از طرف مجلس به عضویت و نمایندگی برگزیده شد. در دوره‌ی دوم مجلس هم از تهران و هم از تبریز به وکالت انتخاب شد و نمایندگی تبریز را قبول کرد و اندکی بعد نخستین بار در کابینه مستوفی‌الممالک در ۱۷ رجب ۱۳۲۸ به وزارت دارایی منصوب گشت و چندین بار به وزارت فرهنگ و دارایی تعیین شد. پس از ختم جنگ جهانی دوم سه بار به نخست وزیری رسید و او بود که در ۱۳۲۴ شمسی بر ضد فرقه دموکرات به آذربایجان نیرو فرستاد که از طرف سپاهیان روس در شریف آباد قزوین ممانعت به عمل آمد و او به سازمان ملل متحد شکایت برد و تخلیه‌ی ایران را از قوای روس خواستار شد.

از زمان تأسیس سنا در ۱۳۲۸ حکیم الملک در آن عضویت داشت و در ۱۳۳۳ به ریاست آن مجلس برگزیده شد و در اثر کهولت و ثقل سامعه یک سال بیش در این سمت باقی نماند.

پس از پیوستن ایران به پیمان بغداد(که بعداً موسوم شد به پیمان مرکزی) و حملات و فحاشی‌های دامنه دار رادیوهای کمونیست، در تابستان ۱۳۳۸ حکیم الملک و ۳۹ نفر از سیاستمداران و استادان دانشگاه و بازرگانان و ارباب جراید جمعیتی به نام جمعیت دفاع ملی تشکیل دادند. جمعیت مذکور حکیم الملک را به ریاست و نگارنده را به نیابت ریاست انتخاب کرد و در دفاع از سنن و مقدسات و قانون اساسی ایران و شعائر ملی خدماتی انجام داد.

در ۲۷ مهر ۱۳۳۸ حکیم الملک در ۸۹ سالگی دنیا را بدرود گفت.


[۱]- Iliade

[2]- Sir Denison Ross

[3]- John DrinKwater

[4]- Pagliaro

[5]- Reynold Alleyne Nicholson

[6]- باید توجه داشت که معنی اسم شاعر«آب بنوش» است تا هنرنمایی بهار در بیت مذکور آشار شود.

[۷]- Bois de Boulogne

[8]- Delcasse

[9]- Versailles

[10]- General Parent

تمام حقوق این سایت برای © 2017 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی