وظیفه ی دوم شما

۴۲)

وظیفه‌ی دوم شما

گفته‌ی: دکتر آلبرت شوایترز، نوشته‌ی: فولتون اورسلر

دکتر آلبرت شوایتزر در رشته‌های مختلف شهرت جهانی دارد: از بهترین زندگی نامه نویس های جدید است؛ نخستین اُرگ نواز در کنسرت‌های اروپا بود، و بر جسته‌ترین دانشمند کتاب مقدس شناس پرتستان مذهب جهان است. کتاب‌های فلسفی او در تعلیمات دانشگاهی سراسر جهان مؤثر افتاده است. شوایتزر موسیقی دان و فیلسوف و زندگی نامه نویس و عالم الاهی، پس از این همه بزرگ‌ترین جراح جهان و بزرگ‌ترین مبلغ دینی شد. در اوج شهرت اروپایی خود از همه‌ی شهرت‌ها چشم پوشید و به تحصیل پزشکی پرداخت و از آن پس پایان عمر سراسر زندگی خود را وقف کمک به بومیان قلب آفریقا کرده است.

 

 

غالباً این سخن را از دهان مردمان می‌شنویم که:” می‌خواهم کار خیری در این جهان بکنم. ولی مسئولیت‌های زندگی و کار چنان مرا در چهار میخ کشیده است که در این راه توفیقی به دست نمی‌آورم. من تا گلو در خرده ریزه‌های زندگی غرق شده‌ام و هیچ فرصتی پیش نمی‌آید که زندگی من معنی و مفهومی پیدا کند.”

این یک اشتباه عمومی و بسیار خطرناک است. هرکس برای دستگیری از دیگران بر آستانه‌ی در خانه‌ی خویش فرصت‌هایی پیدا می‌کند که روح او به کار برخیزد و آرامش و خرسندی به دست آورد. برای رسیدن به این خرسندی و خوش حالی هرگز لازم نیست که شخص از وظایف عادی خود غفلت ورزد یا به کارهای بسیار خیره کننده برخیزد.

این کار روحی را من” وظیفه‌ی دوم شما” نامیده‌ام. تنها کاری که باید بکنید این است که از فرصت‌های فراوان استفاده کنید و این وظیفه را انجام دهید. در این راه فرصت‌های بسیار عالی در دسترس شما قرار می‌گیرد و نیرومندی کامل به دست می‌آورید. در این جا همه‌ی نیروهای ذخیره شده‌ی در وجود شما به کار می‌افتد. آن چه که امروز جهان نیازمند آن است و کم دارد، مردمی است که در بند رفع نیازمندی‌های دیگران باشند. در این کار که برای خاطر دیگران صورت می‌گیرد، رحمت خدا بر کمک کننده و کمک گیرنده هر دو نازل می‌شود.

مرد و زنی که از این وظیفه‌ی روحی غفلت ورزند، در حقیقت در تاریکی راه می‌روند. در فشار اجتماع جدید رفته رفته شخصیت خود را از کف می‌دهیم. آرزوی ما برای خلاقیت و عرض وجود کشته می‌شود؛ و به همین جهت رسیدن به تمدن حقیقی به تأخیر می‌افتد.

آیا چاره چیست؟ یک شخص هر اندازه که مشغول و گرفتار باشد، می‌تواند با استفاده‌ی از فرصت‌های روحی که برای وی پیش می‌آید، شخصیت خود را جلوه گر سازد. چگونه؟ از راه وظیفه‌ی دوم خود: به وسیله‌ی عمل شخصی برای خیر دیگران، هر اندازه هم که این عمل کوچک باشد گو باشد هرگز برای پیدا شدن فرصت نیکوکاری نباید به جاهای دور نظر بیندازیم.

اشتباه بزرگ فرد فرد ما این است که در سراسر زندگی با چشمان بسته راه می‌پیماییم و به فرصت‌های نیکی که پیش می‌آید توجه نمی‌کنیم. به محض آن که چشمان خود را باز می‌کنیم و به جست و جو می‌پردازیم، بسیار کسان را می‌یابیم که به یاری ما نیاز دارند، و این نیازمندی نه برای چیزهای بزرگ بلکه برای چیزهای بسیار کوچک است.

یک روز که در اطاق درجه‌ی سوم قطاری در آلمان مسافرت می‌کردم، در کنار من جوانی نشسته بود و چنان می‌نمود که به چیزی نادیدنی می‌نگرد، رو به روی او مرد سال خورده‌ی عبوس و اندوهناکی نشسته بود. آن جوان در ضمن صحبت به این نکته اشاره کرد که پیش از آن که به شهر بزرگ بعدی برسیم هوا تاریک خواهد شد. آن مرد سالخورده گفت:” نمی‌دانم که وقتی که به آن شهر رسیدیم چه باید بکنم. پسر منحصر به فرد من سخت بیمار و در بیمارستان است. به من تلگراف کرده‌اند که هر چه زودتر خودم را به او برسانم. باید او را پیش از مرگش ملاقات کنم. ولی من مردی روستایی هستم و بیم آن دارم که در شهر گم شوم.” و آن مرد جوان در جواب گفت:” من این شهر را خوب می‌شناسم. پیاده می‌شوم و شما را می‌رسانم و با قطار بعدی دنبال کار خود می‌روم.” در آن هنگام که از قطار پیاده شدند، هم چون دو برادر در کنار یک دیگر گام بر می‌داشتند. شما نیز می‌توانید منتظر کارهای کوچکی باشید که از دست شما بر می‌آید و خیری از آن به دیگران می‌رسد.

در جنگ جهانی اول یک درشکه‌چی لندنی را برای خدمت نظامی سال خورده تشخیص دادند و او را به خدمت نپذیرفتند. به این در و آن در رفت و همه جا جواب یأس شنید در آخر خود وظیفه‌ی خویش را معین کرد. سربازان دهاتی را پیش از آن که به جنگ اعزام شوند اجازه می‌دادند که در لندن زندگی کنند. هر شب ساعت هشت بعدازظهر آن درشکه‌چی کنار ایستگاه راه آهن می‌ایستاد و چهار پنج نفر از آنان را به شهر می‌رسانید، و سراسر مدت جنگ این وظیفه را به عنوان سرباز داوطلبی در خیابان‌های لندن انجام می‌داد.

احساس این که نتوانیم چنان که باید با مردمان سخن بگوییم ما را از نزدیک شدن به کسانی که نسبت به ما بیگانه هستند دور نگاه می‌دارد. ترس این که مبادا ما را نپذیرند و خوب معامله نکنند، بزرگ‌ترین سبب سردی و بی محبتی در جهان است هر وقت که نسبت به دیگران علاقه و اهتمامی نشان نمی‌دهیم، دلیل آن است که حجب و ترسی در جان ما نهفته است. روح ماجرا طلب بایستی که این سنگر را بشکند، و از پیش بر خود بگیرد که در ملاقات با دیگران هرگز طرد نخواهد شد. اگر با حکمت و فرزانگی عمل کنیم، و در ملاقات با دیگران حدودی را از نظر دور نداریم، نتیجه‌ی کار این می‌شود که به محض آن که در خود را به روی دیگران گشودیم، درهای دیگران نیز به روی ما گشوده خواهد شد.

مخصوصاً در شهرهای بزرگ است که گشودن در دل‌ها کمال ضرورت را دارد. محبت همیشه در میان اجتماع غریب است. مردم روستا نشین یک دیگر را می‌شناسند و نوعی همبستگی اجتماعی با یک دیگر دارند، ولی شهرنشینان بیگانگانی هستند که بی سلام و علیک از کنار یک دیگر می‌گذرند و جدا و منعزل و گم شده‌ی از دیگران و غالباً نومید زندگی می‌کنند. برای مردان و زنانی که تنها این را بخواهند که” انسان” باشند و انسانی عمل کنند، چه فرصت‌های فراوانی که آماده است!

چنین فرصت‌ها در همه جا، در دفتر کار و در کارخانه و در اتوبوس، موجود است. ممکن است لبخندی که در اتوبوسی رد و بدل می‌شود، کسی را که قصد خودکشی کرده است از این خیال شوم منصرف سازد. غالباً گوشه‌ی چشمی دوستانه به شعاع خورشید می‌ماند که تاریکی را می‌شکافد، و ما خود هرگز متوجه این اندازه تأثیر آن نیستیم.

اکنون که به گذشته‌ی زندگی خود نظر می‌افکنم، نیک در می‌یابم که چه اندازه کمک و فهم و شجاعت از نیک منشی و فرزانگی بسیاری از مردم به من رسیده است. آن مردان و زنان در زندگی من وارد شده و به صورت نیرویی در آن تمرکز یافته‌اند. ولی خود ایشان هرگز متوجه این مطلب نشده‌اند، و من نیز در زمان خود به اهمیت خدمتی که ایشان در حق من روا داشته‌اند توجهی نکرده‌ام.

همه‌ی ما مدیون دیگران هستیم، و باید از خود بپرسیم که: آیا دیگران چه اندازه مدیون ما خواهند بود؟ جواب این سؤال پنهان می‌ماند، ولی گاه گاه قسمتی از آن آشکار می‌شود و همین به ما جرأت می‌دهد که از کار نیک در حق دیگران به هیچ روی دست نکشیم. مطمئن باشید که تأثیر زندگی خاص شما در کسانی که اطراف شما هستند، بزرگ است یا می‌تواند بزرگ باشد.

آن چه را که از دیگران دریافت داشته‌اید، از سلامتی و پیدا کردن استعداد و موقعیت و کودکی سعادت آمیز و زندگی به سامان و نظایر این‌ها، نباید هم چون چیزی تصور کنید که حق شما بوده و به شما رسیده است. برای حق شناسی در مقابل خوشبختی‌های خویش، لازم است که از زندگی خود نیز برای دیگران مایه بگذارید و سبب خوشبختی آنان شوید.

کسانی که از راه‌های خاص رنج دیده‌اندفرصت‌های خاص در برابر خود دارند. اگر از ناراحتی و بیماری جسمانی رهایی یافته‌اید، نباید چنان تصور کنید که آزاد هستید و وظیفه‌ای بر عهده ندارید. از همان لحظه که خوب شده‌اید این وظیفه برای شما پیش آمده است که در رهانیدن دیگران از رنج و بیماری بکوشید. اگر با یک عمل جراحی از مرگ یا سختی رهایی پیدا کرده‌اید، باید کاری کنید که خدمات پزشکی در نقاطی که مردم از بیماری رنج می‌برند و فریاد رسی ندارند نیز راه پیدا کند. و نیز چنین است برای مادری که فرزندش از چنگال مرگ خلاص شده، و برای فرزندانی که پدرشان به کمک پزشک از درد جان کاهی رهایی یافته است؛ همه باید دست به دست هم بدهند و این نعمت‌ها و برکت‌ها را در آن جا که وجود ندارد نیز برای مردم فراهم آورند.

در دستگیری از دیگران و فداکاری باید عالی‌ترین چیزهای خود و وجود خود را مایه بگذاریم. ده تومان به کسی که محتاج است دادن، اگر دادن این ده تومان برای شما نمودی ندارد، کار بزرگی نیست. آن سکه‌ای که زن بیوه‌ای انفاق می‌کند و تمام دارایی او است، بر همه‌ی بخشش‌های ثروتمندانمی‌چربد. اگر وقت سینما رفتن یا بازی کردن یا به خوش گذرانی پرداختن را به مصرف کار خیری در حق دیگران برسانیم، چیزی از خود مایه گذاشته‌ایم.

بسیار می‌شنویم که می‌گویند:” اگر پول دار و ثروتمند بودم برای مردم کارهای بسیاری انجام می‌دادم.” ولی ما همه می‌توانیم از حیث محبت و بخشندگی ثروتمند باشیم. از این گذشته، اگر انفاق از روی دقت صورت بگیرد، و اگر احتیاج واقعی کسانی را که احتیاجی دارند کشف کنیم و در صدد آن براییم، عزیزترین چیز خود را در این راه داده‌ایم که محبت و علاقه مندی نسبت به دیگران است و همه‌ی پول‌های دنیا با آن برابری نمی‌کند.

البته کارهای جمعیت‌های خیریه لازم است؛ ولی شکاف‌هایی موجود است که باید با کمک‌های شخصی پر شود و خدمت‌هایی با مهربانی و محبت صورت گیرد. سازمان خیریه دستگاه مفصل و پر طول و تفصیلی است؛ مانند اتوبوس به راه شوسه‌ای نیازمند است که در آن بتواند پیش برود. این ماشین نمی‌تواند در کوره راه‌ها وارد شود، بلکه بر مردان و زنان نیکوکار است که با چشمان باز در این کوره راه‌ها پیش بروند و با دل دردیاب بدبختی‌های دیگران را درمان کنند. هرگز نمی‌توانیم به نام آن که سازمانی یا دولتی وجود دارد، وجدان خویش را از حساسیت و عمل بیندازیم. همه برادر یک دیگریم و باید به کمک یک دیگر برخیزیم. هرگز نمی‌توان با گفت این جمله که دولت مسئول است و همه‌ی کارها را می‌کند شانه از زیر بار مسئولیت فردی خالی کرد. مایه‌ی تأسف است که در زمان حاضر گروهی چنین می‌اندیشند.

حتی در خانواده‌ها هم این روزها چنین فکری پیدا شده است که خرد سالان نباید در بند مواظبت از بزرگ‌سالان باشند باید بدانید که اگر در ممالکی بزرگ سالان از کار افتاده را در خانه‌های متقاعدان پذیرایی می‌کنند، هرگز این عمل جواب گوی وظایفی که خردسالان بر عهده دارند نخواهد بود. کاستن قدر چنین پرستاری خردسالان کار غلطی است چه سبب آن است که اصل محبت که پایه‌ی  ساختمان بشریت و تمدن است متزلزل شود.

شفقت داشتن نسبت به کسانی که از ما ضعیف‌ترند، قلب را در برابر زندگی نیرومند می‌سازد. علت آن که کارهای وحشتناکی در حق یک دیگر روا می‌داریم آن است که تفاهم و رحمت نسبت به دیگران نداریم. در آن لحظه که غم خوار دیگران می‌شویم و از خطای ایشان چشم می‌پوشیم، خود را شسته‌ایم و به جهان پاک تر و پاکیزه‌تری قدم نهاده‌ایم.

می‌پرسید که: چرا باید از خطای دیگران در گذرم؟

از آن جهت که اگر چنین نکنم نسبت به خودم راست گو نمانده‌ام. وقتی حق چنین کاری را  دارم که خود نسبت به آن گناه بی گناه بوده باشم، و چنین نیستم. از آن جهت باید دروغ‌هایی را که در حق من گفته‌اند ببخشم که رفتار خود من نیز بسیار با دروغ لکه دار شده است. باید از بغض و کینه و تهمت زدن و تقلب و تکبر که در دیگران مشاهده می‌کنم در گذرم، از آن جهت که خود غالباً چنین بوده‌ام. عفو کردن باید بی سر و صدا و بدون بزرگ کردن مطلب صورت گیرد.

مردی در حق ما بدی کرده است. آیا باید آن اندازه منتظر بمانیم نا به نزد ما بیاید و طلب بخشایش کند؟ نه! ممکن است او هرگز طلب عفو نکند و به این جهت ما هم هرگز او را نبخشیم که این کار بسیار بدی است. بهتر این است که به سادگی به خود بگوییم:” اصلاً چنین چیزی نبوده است!”

در ایستگاه راه آهن مراقب مأموری بودم که سطل و جارو به دست آشغال‌ها را جمع آوری می‌کرد، و یک جا را که نظیف می کرد به جای دیگر می‌رفت. چه خوب بود که سرش را بر می‌گرداند و می‌دید که جایی را که چند لحظه پیش پاکیزه کرده بود با آشغال‌های تازه و خرده کاغذ و غیره بدتر از پیش تر کثیف کرده‌اند. ولی او راست دنبال کار خود می‌رفت و به پشت سر نمی‌نگریست و خشم ناک نمی‌شد. ما نیز باید چنین باشیم! در ارتباط خودم با دیگران باید هرگز بی جارو و سطل دیده نشوم و پیوسته باید ضایعات و کثافات را پاک کنم و چیزی از آن بر جای نگذارم. باید خود را از شر چیزهای بی حاصل خلاص کنم. اگر برگ درخت در پاییز بر زمین نمی‌افتاد، جایی برای روییدن برگ‌های بهاری پیدا نمی‌شد.

ممکن است پیش خود فکر کنید که زندگی من در جنگل‌های استوایی آفریقا شگفت انگیز است. ولی بدانید که با ماندن در همان جا که خانه دارید می‌توانید زندگی شگفت‌انگیزتری پیدا کنید، از آن راه که روح خود را به جست جو وادارید و به هزاران کار خیر و محبت آمیز بپردازید. این عمل روحی حوصله و فداکاری و جرأت می‌خواهد. محتاج نیرومندی اراده و تصمیم برای محبت است که بزرگ‌ترین محک آزمایش آدمی است. ولی بدانید که در این “وظیفه‌ی دوم” و دشوار است که می‌توانید خوشبختی واقعی را پیدا کنید.

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی