یادی از اندیشمند فقید مجید رهنما

یادی از اندیشمند فقید مجید رهنما
دیدار در پاریس

سعید جازاری معمویی: ‌روز دوشنبه اوائل ماه ژوئن سال ۲۰۱۳ میلادی بود که متوجه تماس ناشناسی با تلفن همراه خویش شدم که البته موفق به پاسخگویی آن نگردیدم. بار دوم که آن شماره روی صفحه تلفن افتاد و زنگ آن به صدا در آمد به آن جواب دادم. آن سوی‌خط؛ لحنی سالخورده و طنین پیری ادب آموخته و قرین به ادبیاتی گرم و ویژه؛ با متانتی خاص و آرام؛ به فرانسوی سخن گفت:«آیا من با جناب جازاری سخن می‌گویم؟» پاسخ دادم بله حضرتعالی؟ فرمود: بنده رهنما هستم. آیا امکان دارد با شما ملاقاتی داشته باشم؟ پرسیدم در چه رابطه؟ گفت: «زیارتتان کنم و با هم سخن بگوییم. بنده وصف سخنان شما را در ایام محرم و مناسبت‌های دینی در پاریس شنیده‌ام. یکی از دوستان تلفن عالی را به بنده مرحمت کردند.»
به سنت فرهنگ پاریس‌نشینان و آداب ضیافت‌های نخستین آنها، با او در کافه رستورانی در پلاس دو مقشه شهر نویی سوق سن در ورودی خیابان شارل دوگل پاریس قرار گذاشتم. بعد از ظهری بود و هوای گرم مناسب اوائل فصل تابستان. در ورودی کافه روی صندلی‌های تراس، پیرمرد روشن عارض و نورانی ضمیر با پیراهنی سفید آستین بلند و محاسنی گندم گون یا بلوند نشسته بود. او برای شناسایی فردی که با وی قرار ملاقات داشتم، نشانی‌های لازم را داشت.به فرانسوی سلام نموده و گفتم:« جناب رهنما؟» او هم پاسخ داد:« مسیو جازاری؟» و خلاصه فهمیدم ایشان همان فردی‌ست که تلفنی تماس گرفته بود.
قهوه‌ای برایم سفارش داد و در برابر او نشستم. احوال پرسی گرمی نمود. گویا مرا به خوبی می‌شناخت. پرسید: «بنده را به جا آوردید»؟ گفتم متأسفانه خیر. حضرتعالی؟ توفیق زیارت چه کسی را دارم؟ حتما فرمایش خاصی دارند؟ گفت:«عرض کردم مجید رهنما هستم.» من که نامش را نشنیده بودم با کمی تامل گفتم: سعادت نداشتم و تداعی نمی‌کنم و با لبخندی به مزاح افزودم که البته در آن عوالم حتماَ شرف زیارت داشته‌ام. با تبسمی گرم؛ که دیدگان مهربانش را پر حرارت‌تر می‌نمود گفت: نام «زین العابدین رهنما را هم نشنیدید؟ گفتم چیزی در نظر دارم ولی تطبیق نمی‌دهم. گفت: ایشان پدر بنده بودند. قدیم‌ترین ترجمه قرآن به فارسی از کارهای ایشان است. زین العابدین، پدر مرحوم ما عالمی بزرگ و علاقه مند علوم قرآنی و دینی بود و به تدریس و ترجمه قرآن نیز توجهی خاص داشت. بنده نیز قرآن را نخست از ایشان فرا گفتم. او دروس قدیمه را خوانده بود و سطوح را نیز به پایان رسانده بود..»
وقتی از خاطرات پدر و مادرش سخن به میان آورد؛ فهمیدم که از طرف مادری از نوادگان یکی از علما بزرگ دوران اواخر قاجار و اوائل عهد رضا خان به نام میرزا عبدالله حائری بوده؛ که دارای گرایش های صوفیانه و درویش مآبانه بوده است. پدرش زین العابدین نیز که متولد عراق بوده، در آن دیار تحصیل نموده و در حوزه نجف نزد اعاظم آن دوران مانند مرحوم آقا ضیاء عراقی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین کمپانی و امثال ایشان تلمذ داشته و در عهد جوانی به درجه اجتهاد رسیده بود. این زین العابدین مدت ها نیز در جریان اصلاحات رضا خان پهلوی، با وی سر ستیزه نهاده بود و عاقبت یک بار هم به اعدام محکوم شده که البته به داستانی مفصل، از آن حکم سنگین تخلص یافته بود و به تبعید مجبور گردید. وقتی این پیرمرد روشن ضمیر، یعنی پروفسور مجیدرهنما، سخن می‌گفت، با آن که سن و سال زیادی داشت بنده را مجذوب ذهن بلند و حافظه نکویش نمود. البته هم‌صحبتیش نیز به نفسه جذاب و پرحلاوت بود. کمی که از وقایع سال‌های ۱۳۱۳ تا ۱۳۱۷ شمسی سخن گفت، متوجه شدم که خوب از خاطرات داستان مشهد و گوهرشاد و وقایع آن دوره خبر دارد. از نامه پدرش به رضاخان در مذمت واقعه دلخراش و ننگین مسجد گوهرشاد مشهد و تبعید و نفی جبری عالمان آن سخن گفت و نقل داستانی نمود که منجر به حبس پدرش توسط رضاخان و ایادی وی شده بود. البته خود او نیز به لحاظ سن وسالش از کلیت قضیه آگاه بود.
وقتی در مورد پدرش توضیح می‌داد ملتفت شدم که خودش هم درس و بحث حوزه را خوانده بود:
«پدرم برای من اساتیدی در نظر گرفته بود که به من ادبیات عرب و فارسی را می‌آموختند و پس از چندی نیز به تحصیل علوم قدیمه روی آوردم. در لبنان هم از این غافل نماندم و از علوم قدیمه و کلاسیک در ضمن تحصیلات دانشگاهی بهره‌مند شده ام.»
عجیب آن بود که با گذر بیش از هشتاد سال هنوز از مکاسب و رسائل و کفایه به یاد داشت. من مبهوت او شده بودم که چگونه با آنکه سالیان متمادی به ظاهر دور از جامعه ایران و محیط مذهبیان آن مانده، فرهنگ و اندیشه مذهبی در او درخشش و تلآلؤ دارد!
سراغ داستان زندگی و منازعه‌های نظری و عملی با محمد رضا شاه پهلوی رفت:
«من ریاست دانشگاه در تهران را عهده‌دار بودم. روزی بنا بود محمدرضاه شاه برای بازدید به آنجا بیایند. من برخی بخش ها را به دانشگاه افزوده بودم و دستور ساخت دو مرکز تحقیقات را صادر نموده و بودجه‌ای بدان اختصاص دادم. ضمناً برخی کتابخانه‌ها را هم که کوچک و نامناسب وضع دانشجویان و محققین بود، کاملاً تغییر داده و برنامه ساخت یک مرکز کتابخانه‌ای بزرگ در تهران را تدوین نموده بودم. وضعیت اساتید را مدون و منظم نمودم و برخی مراکز را هم از نظر هیأت‌ علمی ارتقا داده بودم که البته این ها بودجه بالایی را صرف نموده بود. شاه در ضمن قدم زدن در دانشگاه به من اشاره کرد که این بودجه‌ها را چه می‌کنید؟ چه خبر است؟ من در حال توضیح این نکته بودم که باید بودجه دانشگاه ها افزایش بیابد و دلایل آن را توضیح می‌دادم که با تغییری اعتراض نمود که مملکت همه‌اش دانشگاه نیست! بلکه خرج‌های دیگر هم دارد. من هم گفتم اگر دانشگاه مملکتی نابسامان باشد مملکت آباد نمی‌شود و دیوار کج نهاده شده مرتفع نمی‌گردد و از این قبیل سخنان که البته به طعم طعنه و تعرض به ایشان گفتم…سپس با لحنی ناخشنود ادامه دادم که بگذارید جوانان مملکت درست پرورش یابند و خلاصه بحث میان ما بالا گرفت. شاه بازدیدش را خلاصه کرد و رفت و بنده هم فردایش استعفا دادم و در محل کار حضور نیافتم و چند روز بعد اگر چه برخی واسطه بازگشت بنده شدند ولی من مراجعتی به محل کارم ننمودم، لذا فردی جای بنده برای سرپرستی دانشگاه‌ها معرفی شد. این گذشت تا جناب آقای هویدا شدند نخست وزیر…
روزی آقای هویدا به منزل تماس ما گرفت و گفت: امشب بنا داریم شام به منزل جنابعالی بیایم. من هم موضوع را به‌خانم گفتم و شامی تهیه دیدند. شب ایشان به منزل وارد شد و هنگام شام گفت: من کاری به رابطه شما با شاه ندارم ولی امروز به ایشان گفتم که اگر بنا باشد دانشگاه‌ها در کشور سامان بیبند باید آقای رهنما قبول مسولیت کند و او به خاطر رابطه‌اش با شما از پذیرش این مسولیت سرباز خواهد زد و طفره می‌رود. شما به نوعی از ایشان دلجویی نمایید. شاه هم گفت: شما اختیار تام دارید که آقای رهنما را راضی کنید و از طرف بنده هم اهمیت موضوع را بازگو نمایید. بگویید اگر چه او ظاهراً التفاتی ندارد و به بنده سری نمی‌زند، ولی بنده به ایشان احترام قائلم….
خلاصه کلی مقدمه چیدند و من موضوع را موکول به بررسی نمودم و پس از چندین جلسه که شروطم را از طریق جناب هویدا به سمع شاه رساندم وایشان هم جبراَ یا تجربتاً پذیرفتند، من تلاش نمودم تا در این فاصله طرحی تدوین گردد و خلاصه وزارت علوم را برای استقلال دانشگاه‌ها و تامین اعتباری ویژه به صورت مستقل از تشکیلات فرهنگ به تصویب رسانیدیم و مسولیتش را هم نخست و به ناچار خودم به عهده گرفتم. تا آن وقت وزارت علومی نبود و همه اساتید و هنرمندان در کنار هم و در اعتبار یک وزارت هنر جمع شده بودند. من این را برای وضعیت علمی و تحقیقاتی کشور ابداً صلاح نمی دیدم و خواهان استقلال و برنامه ریزی ویژه و مدونی برای دانشگاه‌ها و نظام مطالعات عالیه گردیده بودم. تلاشم یک سان سازی حرکت علمی و مطالعاتی در کشور و منسجم نمودن دانشگاه‌ها بود. سعی نمودم که مراکز دانشگاهی و تحقیقی را به یک مرکز متصل نمایم و وحدت رویه و نظام در بین دانشگاه های کشور ایجاد شود. خلاصه به حرکت علمی فعال و مناسبی فراهم گردد.آن زمان از بزرگان علمی در گوشه وکنار مملکت، که فراوان داریم و امروز هم شاهدید که ایرانیان در همه جا می‌درخشند و آبرو می‌دهند، دعوت نمودم. از تهران و مشهد و اصفهان و جنوب و شمال خلاصه نوابغ و صاحب‌نظران را دعوت نمودیم و کار را آغاز کردیم. در این راه موفقیت‌هایی نیز یافتم و با همکاری اساتید بزرگوار و دوستانم بهره گرفتم. این موضوع ادامه یافت تا اینکه با به وجود آمدن چالش‌های سیاسی برای شاه، مداخله در امر دانشگاه‌ها آغاز گردید.من مکرر به شخص شاه و نخست‌وزیر اخطار و تذکر دادم که ورود این سیاسی‌کاری‌ها و مداخله امنیه در دانشگاه مصلحت نیست، ولی متأسفانه تذکرات و تدابیر بنده مورد توجه ایشان و نخست‌وزیر قرار نگرفت و اثری نداشت و بنده هم استعفا کردم. دانشگاه جای بازی‌های سیاسی نیست. جناب نخست وزیر چاره‌ای جز قبول استعفا نیافت. البته او و برخی از دوستان و دولتیان تلاش کردند که بنده بمانم ولی من در آن فضا صلاح در ادامه کار با دولت ندیدم. نهایتاً نخست وزیر به بنده مسؤلیتی خارج از ایران سپرد و من هم فرصت را مغتنم شمردم که از دسترس آقایان به دور بمانم (لبخند)…این شد و چنین گذشت تا اینکه در ایران انقلاب شد و خلاصه سال‌های متمادی‌ است که بنده رنگ و روی وطنم را ندیده ام.»
از او از کارهایش در خارج از ایران پرسیدم؟ فرمود:«مدتی را سفیر کبیر دولت ایران در اروپا و سوئیس بودم و مدتی را هم در یونسکو مسولیتی فرهنگی اجرایی داشتم. البته تدریس در دانشگاه‌های آمریکا و فرانسه و دانشگاه خود یونسکو را نیز در تجربیات خویش دارم. در ایامی که به‌عنوان سفیر در کشور مالی به سر می‌بردم؛ روی موضوع فقر در جهان مطالعات گسترده‌ای نمودم و برنامه‌هایی را نیز در یونسکو به بررسی و تصویب رساندم که امیدوارم برخی که به اجرا نرسیده‌اند، محقق گردند. تمام ذهن و آرزوی من مبارزه و مقابله با فقر است که گریبان گیر میلیاردها نفر در جهان است….»
خلاصه من هم از فرصت استفاده نمودم و از او از خاطراتش پرسیدم و البته او هم که از حسن برخورد و تلاقی و شیرینی بیان و لطافت گفتار و تبسم دلنشین برخوردار بود، به حلاوتی خاص پاسخ می‌فرمود. بنا شد من با کنسول عزیزمان که آن زمان جناب حاج آقای افشار بودند و انصافاً هم انسان شریف و محترمی به شمار می‌روند، صحبت کنم. شب در بازگشت با جناب افشار تماسی گرفتم و با ایشان از کشف جواهری نازنین سخن گفتم و از برنامه سفر آقای رهنما به ایران استدعای مساعدت و کمک کردم.آن دوست عزیز و گرامی نیز آبروی بنده را خرید و محترمانه و آبرومندانه پاسپورتی برای ایشان تهیه نمود و در اختیار جناب رهنما قرار داد. قبل از عزیمت به ایران آن بزرگ گرانمایه، مقصودم جناب اندیشمند مرحوم رهنما اعلی‌الله مقامه و قدس سره به من تماسی گرفتند و قراری در همان رستوران گذاشتند. البته بگویم که منزل ایشان در مرکز فرانسه بودم و ایشان در پاریس اقامت موقت داشتند.
من قبل از ظهر به محل قرار رفتم و ایشان در معیت فرزند بزرگوارشان و خانمی سوئیسی‌‌الاصل به نام سر کار خانم آن هنریت لویزا مارتن به آنجا آمده بودند. در ابتدا بعد از احوال پرسی یک نسخه از کتابی که در خصوص فقر تحت عنوان«وقتی که فلاکت فقر را از میان می‌برد» (‏Quand la misère chasse la pauvreté‏) تحریر نموده بودند را به من مرحمت فرمودند. سپس ضمن صحبت‌هایی در مورد آنچه در جلسه قبل میان ما گذشته بود؛ در مورد سفر به ایران پرسیدند و پیشنهاد بنده. من هم توصیه کردم که حتماً غیر از تهران و اصفهان، که خودشان در برنامه داشتند، به مشهد و قم هم سری بزنند. ضمناً گفتم من با دانشگاه ادیان و مذاهب هم هماهنگی می‌کنم که از آنجا و کتابخانه مرحوم آیه‌الله مرعشی نجفی هم دیدنی بنمایید. حوزه علمیه جدید را حتما ببینید که خیلی فرق کرده است. ایشان هم گفت:«آخرین سفرم به ایران بیش از چهل سال قبل بوده است…»
از حسن تصادف من هم ایام تعطیلات را به ایران می‌آمدم. لذا ایشان تلفن ایران را گرفتند که پس از دیدار از تهران و اصفهان، سفر به قم و مشهد را با من در ایران هماهنگ کنند. متاسفانه دو روز به بازگشت من به فرانسه، ایشان تماس گرفتند که من وارد ایران شده ام. بنده نیز ابراز بی سعادتی نمودم که جمعه عازم پاریس هستم ولی هماهنگی قم را خواهم نمود. ده روزی نگذشته بود که در پاریس به من تماس گرفتند که بنده به فرانسه بازگشتم و من متعجب شدم. در ضمن تماس فرمودند که از این سفر بسیار بسیار خوشنودم ولی امکان بیشتر ماندن فراهم نبود…
تا اینکه چندی قبل فرزند بزرگوار ایشان، جناب آقای کاوه رهنما به من تماسی گرفتند و خبر از رحلت پدر بزرگوارشان دادند.

اگر بنا باشد از دیگر آثار مجید رهنما مواردی را بازگو نمایم باید از کتب ارزشمند او همچون «فراگیری بودن»، «شمال گم شده، نشانه‌هایی برای دوران پسا توسعه»، «قدرت فقیران»را باید نام ببرم که حاوی نظریات علمی و فرهنگی وی می‌باشند که در طول دوره سفرها و ماموریت‌های فرهنگیش در کشورهای آفریقایی و غیر آن به دست آورده است. رهنما که در زمره دوستان صمیمی ایوان ایلیچ اتریشی به شمار می‌رود، در ارائه نظراتش در رابطه با دوران پسا توسعه و پسا‌مدرنیسم با وی همکاری‌های علمی و نظری فراوانی داشته است.
به نظر ایشان جامعه بشری در دوره پسا مدرن و یا پسا توسعه دچار معضلات و مشکلات فراوانی نسبت به گذشته‌اش خواهد گردید که باید برای آن دوران اقدامات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مهمی به‌عمل آید. از نظر او فلاکت و بدبختی به مراتب بیش از فقر؛ جامعه بشری را دچار نابسامانی و انحطاط می‌نماید.
«از همان ابتدای دوران کودکیم دوست داشتم به نگارش و نشر کتاب بپردازم. اما این فرصت ممکن نشد تا اینکه پس از بازنشستگی‌ام از سازمان ملل در سال ۱۹۸۵ میلادی مجدداً به همان اندیشه‌های دوره کودکی بازگشتم و به عشق تألیف کتابی‌که ذهن و خاطر مرا مشغول به خویش نموده بود بازگشتم. عقیده تألیف کتابی در رابطه با فقر به سال‌های آغاز فعالیتم در یونسکو باز می‌گردد که رئیس وقت یونسکو از من خواست که در فاصله زمانی شش ماه گزارشی از وضعیت فقر در جهان برای او فراهم نمایم. البته گزارش گونه‌ای کوتاه…از کجا آغاز کنم؟ اول باید مفهوم فقر را می‌شناختم. مفهومی به ظاهر ساده و بسیط، ولی هر چه جلوتر می‌رفتم به عمق دشواری درک موضوع ومفهوم فقر بیشتر پی می‌بردم. با همه دشواری‌هایش آن پروژه را به پایان رساندم و در اختیار وی قرار دادم و بالاخره آن اثر در کتابخانه آن سازمان جای یافت و قسمت‌هایی از آن هم به بحث‌های اجرایی و مطالعاتی وسیعتر راه یافت. آنچه در آن تحقیق ذهن من را به هم ریخت و آشفته نموده بود موضوع رابطه میان فقر و بدبختی بود.
مدتی نگذشته بود که بورسیه یک ساله‌ای از مرکز مطالعات و توسعه سازمان ملل به من تعلق یافت. بورسیه ارزشمندی بود چون در برابرش تعهدی نداشتم و می توانستم در تمامی جهات مورد علاقه‌ام به ادامه مطالعات و پژوهش‌هایم بپردازم. در همین زمان بود که در دانشگاه‌های انگلوساکسون به تدریس آزاد همان موضوع فقر و فلاکت پرداختم. با توجه به تجربیاتم کسی از من مدرک آکادمیک در این رشته طلب نمی‌نمود… و البته کسی هم این تخصص و تحقیق را به عمل نیاورده بود. مسؤلان دانشگاهی کم به کم متوجه حضور تعداد زیاد دانشجویان در این کلاس ها گردیدند و این شد که این درس ادامه یافت و یافت تا همین سالها…
«فقر یک سبک زندگی است بر پایه اخلاق زیستن؛ با سهم دادن به شیوه‌های گفتار و انجام امور، اما البته در آنچه که مشترک است. فقر یک وضعیت اجتماعی است که به لحاظ آراء و دیدگاه‌های متفاوت؛ دچار تعریف‌های مختلفی گردیده است. وضع اهل فقر در جامعه پسا توسعه در مقایسه با جوامع توسعه نیافته صورتی متفاوت و دگرگون دارد. به همان اندازه که بشر دارای اوضاع و شرایط مختلفی است، فقر هم همان اندازه شرایط و اوضاع گوناگون دارد. فقرا معمولاً موضوع «فقدان و نداشتن» قرار می‌گیرند. اگر این فرض را در نظر بگیریم پس باید گفت که همه جهان بدون استثناء از فقدانی رنج می‌برند. در نتیجه همگان را باید به وجهی از وجوه رنج دیده از فقر دانست.
از نظر تاریخی فقر نماینده اوضاع و شرایط خاص و مختلف در جوامع انسانیست. در طول میلیون‌ها سال این اوضاع نبوده است. مردم مطابق معیارهای ما فقیر بوده‌اند. در حالی که آنها خودشان را فقیر نمی‌دانستند. فقر ساخته تمدن است در حالی که ما تنها بر عبور از صفت به موضوع تاکید داریم.
من برای فقر دسته بندی خاصی ارائه می‌نمایم:
اول: فقر اختیاری
فقر اختیاری که نماینده یک انتخاب آزاد و روشن برای یک سبک از زندگی که بر اخلاق و سادگی و قناعت و احترام برای آینده استوار گردیده است. این نوع فقر بیانگر میل به آزاد‌ نمودن خویش از تمامی اشکال وابستگی مادی است که به حسب انتخاب و موضوع این خطر را در بر دارد که به هستی خود او آسیب و زیان وارد آورد. این فقر نمایانگر شکل برتری یافته‌ای از ثروت است. مترادف نظریه دیگر آزادی و استقلال و نیاز. این رها نمودن از تمامی انقیادها و وابستگی‌هاست. این فقر مانند اصطلاح آزادی است. مثال عالی آن همان مسیح (علیه السلام) می‌باشد.
دوم: فقر تعاملی
این فقر عموماً مبتنی بر یک دیدگاه مذهبی از جهان و بر پایه یک اقتصاد اخلاقی است که خصوصیات آن بر جوامعی که آن را تغذیه می‌نمایند وابستگی دارد. این فقر قدرت اصلیش را در میان ثروت فراهم آمده و سهم گرفته توسط اعضا یک نهاد اجتماعی از طریق روابطی که میان خود و فضای مادی و طبیعی اطراف خویش برقرار می‌نمایند استفاده می‌کند. اعضای این جامعه تعاملی (مذهبی) هرگز نماینده افراد به آن معنی که در جامعه مدرن تعبیر می‌شود نیستند. در جامعه تعاملی (مذهبی)، جهان آن چنان در غربت و تنگنا ادراک نمی‌شود بلکه در برکت و فزونی (نعمت‌ها) فهمیده و تعریف می‌گردد. در چنین وضعیتی، جامعه ضرورت‌ها را از آنچه می‌تواند ایجاد نماید تعریف می‌کند. در این جامعه، امیال و آرزوها کنترل می‌شوند. (آزادی بی‌محدودیت و هرج و مرج اخلاقی در آن راهی ندارد)
سوم: فقر مدرن
‏ این فقر حاصل و اثر جوامعیست که تمامی فعالیت‌های بشر را تابع «مادیات» به عنوان تنها منابع ثروت می‌دانند به شمار می‌رود. در این جامعه همگان چه ثروتمندان و چه فقرا نهایتاً از اینکه نمی‌توانند خویش را به آنچه به وجود آورده‌اند ارضاء نمایند، فقیرند.( ثروتمندان این جامعه از آن جهت فقیر به شمار می‌روند که حتی علیرغم ثروت و مکنتشان قادر به ارضا خویش نیستند.) فقر مدرن نتیجه مستقیم یک اقتصاد حاکم بی‌قید و شرط است که رشدش در پرتو استعمار روابط اجتماعی و فرهنگی است…
استاد و فرهیخته بزرگ، مجید رهنما در طول مدت حضورش در غرب، از نشر معارف والا و بالای دینی نیز فروگزار ننمود. وی اگر چه تلاشش در تقریب و
هم زیستی و نزدیکی بین ادیان زبانزد و چشمگیر بوده، اما در معرفی حیات آسمانی و سیره انسانی پیامبر اسلام نیز جهدی وافر و سعی فراوانی داشت. ترجمه کتاب ارزشمند «پیامبر» که در سال ۱۳۱۶ شمسی توسط پدرش زین العابدین رهنما نگارش یافته و نخستین بار در دمشق به چاپ رسیده بود را به زبان فرانسه بازگرداند و با اصلاحات و اضافاتی در سه جلد مفصل تحت عنوان
«‏‎Le prophète‏»، در کشور فرانسه به چاپ رسانید که البته تا به امروز بارها و بارها به تجدید چاپ رسیده است.
فرانسه این کتاب در سه جلد و به ترتیب موضوع: ولادت تا وحی، وحی تا هجرت و هجرت تا رحلت تدوین یافته است که مورد استقبال فرانسه زبانان نیز قرار گرفته است. اصل این کتاب به قلم زین العابدین رهنما، از آن جهت اهمیت دارد که بر خلاف ادبیات معمول آثار مذهبی آن دوره، با نثری قریب به رمان نویسان وقت، به معرفی و توصیف احوال رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه واله وسلم پرداخته شده بود.
امروز که در حال نوشتن این یاد نامه هستم حسرت می‌خورم که‌ای کاش در آن زمان که وی پس از سال ها دوری از وطن به ایران باز گردید و بنا بود من هم به اتفاق خانواده بخشی از تعطیلات تابستان را در ایران سپری نمایم، و در آنجا با هم سفری هم به قم و مشهد نماییم، بازگشتم را به فرانسه به تأخیر می‌انداختم تا آن بزرگ مرد را در این سفر همراهی نمایم و با او در سفر به دنیای خاطرات قدیمش از ایران و عمارات و مردمان و آنچه او به یاد می‌آورد مشایعت می‌نمودم. او را در بازدید از آن خدمات و آثار ارزنده‌اش که به جامعه اهل فرهنگ و علم ایران، در گوشه و کنار تهران و دیگر شهرهایش تقدیم نمود، موافقت می‌نمودم. از آنچه وی به جهد و تلاشش به ایران اسلامی و مذهب درخشانش،تشیع، آبرو بخشید، به همان اندازه که در توانم بود و قادر به آن بودم به عمل و قدم مختصر خویش، پاس می‌نهادم. گذشت و گذشت از او یادی ماند و از ما خاطرش. آکنده از حسرت و ملالت فقدانش…
هرگز در طول آشنایی کوتاه ولی عمیق و به جان نشسته میان خود و ایشان، از سیاست و مشی سیاسی او در گذشته و حال نپرسیدم و البته در نزد بزرگان فرهنگ و اندیشه چنین سخنانی را هم سزاوار نمی‌بینم… او هم به ظرافت خاطر و لطافت طینتش به این سمت و آن سوی سخنی نراند و لبی آشفته ننمود. اما از دلسوختگی او نسبت به فرهنگ و عقیده و انسانیت و علم و صفا و عشق و وفا، هزاران هزار شاهد و گواه و نکته و سخن و پند واندیشه گرفتم. اگر بخواهم او را در جملاتی به ذهن قاصر و فکر قاصرم، وصف نمایم و نعت گویم، او بزرگی بود اهل دیانت و اندیشمندی بود بر قله ایمان، که عمری را در انحاء احوال و انواع مشاغل، اعم از لباس استادی و کسوت دیپلمات و مسؤلیت فرهنگی و مناصب اجرایی و غیره… همه را در راه خدمت به اندیشه و ایمان سپری نمود.
مجید رهنما در روز یازدهم آوریل سال ۲۰۱۵ مطابق شنبه بیست ودوم فروردین سال ۱۳۹۴ در اقامتگاه دائمش در روستای ژاب در حوالی شهر لیون فرانسه سکته نمود و سه روز بعدش در روز چهاردهم آوریل در بیمارستان شهر برون از توابع لیون و در استان رون آلپ فرانسه از دنیا رفت و در قبرستان همان روستای محل اقامتش به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.‏ چهار‌شنبه یکم مهر ۱۳۹۴اطلاعات شماره ۲۶۲۶۱

تمام حقوق این سایت برای © 2017 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی