پدران خود را سرزنش مکنید۵۵

۵۵)

پدران خود را سرزنش مکنید

نوشته‌ی: دکتر جیکوب ه. کن، دانش یار روان پزشکی دانشگاه جان هاپکینز

ناکامان و ناخرسندان، در دوره‌های مختلف تاریخ، در باره ی وضعی که داشته‌اند، عوامل گوناگون را به باد سرزنش گرفته‌اند.: سرنوشت، خدایان، شیاطین، تباهی درونی، و وراثت: امروز چنان باب شده است که هر عیب را در فرزندان، از تنبلی گرفته تا بیماری‌های روحی و فکری، نتیجه‌ی عمل والدین می‌دانند و آنان را مسئول می شمارند. نظیر این سخنان را بسیار می‌شنویم که:” من از آن جهت نمی‌توانم صرفه جویی کنم که پدرم و مادرم هرگز صرفه جویی را به من نیاموخته‌اند.”، یا” مزاج من از آن جهت مال خولیایی است که مادرم پیوسته درباره‌ی سلامت من جوش می‌زد و حرص می‌خورد”، یا ” در کودکی به من اجازه نمی‌دادند که درباره‌ی خودم فکر کنم.”

خانمی را می‌شناسیم که ناپسندی هیئت و قیافه‌ی خود را نتیجه‌ی کار والدین خویش می‌دانست و در این باره آنان را ملامت می‌کرد. یک بار که از او پرسیدم چرا موهای خود را نمی‌آراید یا کمی پودر به صورتش نمی‌زند یا گاهی کلاه تازه درآمدی به سر نمی‌گذارد، در جوابم گفت:” هنگامی که کوچک بودم مادرم پیوسته به من می‌گفت که خوش ترکیب نیستم.” من نتوانستم به او بفهمانم که فعلاً دیگر در تحت سلطه‌ی مادر نیست و این خود او است که باید به درست کردن ظاهر خویش بپردازد.

اعتقاد جاری بر آن است که کودکان کوچک از لحاظ عواطف و احساسات بسیار ظریف و شکننده هستند، و می‌توان تمام آینده‌ی کودکی را با کمی زیاد تر دوست داشتن یا کم تر دوست داشتن، با آموختن واقعیات زندگی به او پیش از وقت یا دیر تر از وقت، با سخت گیر یا مسامحه کار بودن نسبت به او، یک سره تباه کرد. این تفسیر نا درست درباره‌ی سال‌های ساخته شدن زندگی در کودک سبب جاهل ماندن نسبت به این امر شده است که بیش تر موجودات بشری با یک نیروی درونی آفریده شده‌اند. عملاً چنان است که یک کودک میانه حال همان اندازه که طاقت بدنی دارد طاقت روانی نیز دارد. همان گونه که بدن در مقابل میکروب‌ها و ویروس‌ها مقاومت نشان می‌دهد، عقل و فکر نیز مصونیت مشابهی دارد، و در مقابل اعمال غیر عاقلانه یا عاری از مهر و محبت والدین مقاومت می‌ورزد.

تاریخ پر است از نمونه‌هایی از مردان و زنانی که کودکی آمیخته به بدی داشته و در عین حال در بزرگی کامیابی‌های فراوان به دست آورده‌اند. جان استیوارت میل فیلسوف بزرگی شد و زندگی زناشویی بسیار سعادتمندی داشت، در صورتی که پدرش هرگز کلمه‌ی تشویق به او نگفت و هرگز به او اجازه نمی‌داد که ساعتی با کودکان دیگر به بازی بپردازد و بی امان هر شب او را تا مدت زیادی مجبور به درس خواندن می کرد. بتهوون پدر بدی داشت که بی‌شرمانه او را مورد بهره برداری خود قرار می‌داد. فلورانس نایتینگل را پدر و مادرش سخت محدود کرده بودند و هرگز به او اجازه ندادند که به کار پرستاری که مورد علاقه‌اش بود بپردازد.

معمولاً همه‌ی مردم مانند این اشخاص قابلیت آن را دارند که علی رغم گذشته‌ای پر از موانع و عوایق روانی زندگی با ارزشی برای خود فراهم کنند. من منکر آن نیستم که” بی اعتنایی” یا ” تسلط بیش از اندازه‌ی” والدین ممکن است برای بعضی از افراد و خواسته‌های ایشان موانعی فراهم کند. ولی باید این را بدانیم که وجود انسان هم چون ماشینی نیست که چون یک بار کوک شود دیگر نتواند مسیر خود را تغییر دهد. جوهر بلوغ و پختگی عبارت از آن است که شخص بیش تر شخصیت خود را با آن چه دارد بسازد، که از آن جمله است: ساختمان بدنی، قابلیت عقلی، فرصت‌های اجتماعی، و تأثیر پدر و مادر.

تقریباً همه روز در مطب خود با بیمارانی رو به رو می‌شوم که شکست خود را در زندگی نتیجه‌ی آن می‌دانند که به جای آن که بر خود متکی باشند بر والدین خود تکیه دارند. دختر ترش شده ولی نا بالغ و ترسویی یک روز با گریه به من گفت:” نمی‌توانم مادرم را ترک کنم.”، در صورتی که مادرش می‌گفت:” دکتر، برای رضای خدا کاری کنید که از پیش من برود و شوهر اختیار کند.” تنها گره‌هایی که خود این دختر زده بود وی را به ریشه‌های دامن مادرش متصل نگاه می‌داشت.

روزی مرد واخورده‌ای تکه‌ ی بریده‌ ی روزنامه‌ای را از جیبش در آورد و به من نشان داد؛ در آن نوشته بود که ۲۰ سال پیش پدر و مادرش با هم خودکشی کرده‌اند، و آن مرد سبب بدبختی خود را همین حادثه می‌دانست. ادعا می‌کرد که در تمام این ۲۰ سال آن بریده‌ی روزنامه را پیوسته با خود داشته است. اساس گرفتاری او این نبود که صدمه‌ای در حافظه‌اش اثر بد بر جای گذاشته، بلکه اصراری بود که خود برای زیستن با این یاد نا مطبوع داشت.

بر خلاف آن چه تصور می‌شود، بیماری روانی در نتیجه‌ی یک حادثه حاصل نمی‌شود، بلکه مربوط است به طرز واکنشی که ما در مقابل آن حادثه نشان می‌دهیم. حادثه‌ای که سبب پریشانی می‌شود هم چون کبریتی است که به توده‌ی باروت زده می‌شود یا هم چون چاشنی است که گلوله‌ی توپ را پرتاب می‌کند. خلق و خوی آدمی، که خود آمیخته‌ای از تمایلات موروثی و قابلیت شخص برای تحمل ناملایمات است، نماینده‌ی آن است که آیا شخص می‌تواند در مقابل ناگواری‌های کودکی مقاومت کند یا سراسر عمر با آن‌ها به سر برد و نتواند خویش را از چنگ آن‌ها برهاند.

اگر بنا بود که آن چه در کودکی اتفاق می‌افتد وضع ثابتی برای تمام عمر در ما ایجاد کند، لازم بود که همه‌ی ما دچار اختلالات عصبی باشیم، بعضی از حوادث کودکی زیر و زبر کننده است، که از آن جمله است از شیر گرفتن و پیدا شدن نوزاد تازه‌ای در خانواده ولی مردم متعارفی رشد می‌کنند و از آزمایش‌های تلخ کودکی بیرون می‌آیند، همان گونه که پایشان رشد می‌کند و دیگر در کفش کودکی جا نمی‌گیرد.

اکثریت بزرگی از کودکان متعارف و دارای سلامت و عقل بدون کمکی در مقابل خواسته‌های عجیب و غریب و نا روای والدین خود مقاومت نشان می‌دهند. سعی کنید چیزی را از کودکی که نمی‌خواهد مالش را بربایند بربایید! یا بخواهید بر یک کودک میانه حال سه ساله مسلط شوید. کودکانی که از لحاظ وضع عصبی محتاج وابستگی به دیگران نیستند، هرگز نمی‌گذارند که تحت تسلط دیگران واقع شوند و سخت مقاومت نشان می‌دهند و کج خلقی می‌نمایند. گاهی اعتراض می‌کنند. گاهی عبوسانه سکوت می‌ورزند. هر راهی که برای نگاه داری تمامیت و استقلال خود به کار برند، نتیجه‌اش آن است که” مادر پرستی” نمی‌تواند آن‌ها را به شکلی که دوست ندارند در آورد و تربیت کند.

وظیفه‌ی روان پزشک، چنان که بسیاری از بیماران تصور می‌کنند، این نیست که گذشته‌ی شخص را خراب کند تا چنان شود که وی بتواند ناکامی‌ها و ناتوانایی ها و خصوصیات خویش را نتیجه‌ی تربیت والدین خود بداند. آن چه که یک روان پزشک می‌تواند بکند این است که بیمار را برای مواجه شدن با این حقیقت آماده سازد که هر چه می‌خواهد بسته به خواست و اراده‌ی خود او است، و به کمک وی برخیزد تا تکیه گاهی برای شخص خویش فراهم کند. هر وقت که کار به این جا کشید، دیگر قضیه‌ی گذشته‌های بیمار چندان اهمیتی نخواهد داشت. به گفته‌ی دکتر فرانتس الکساندر، روان کاو سرشناس شیکاگویی:

رنجی که بیمار از مواجهه‌ی با مسائل و دشواری‌های فعلی خود می‌برد بیش از آن است که از محتویات حافظه‌ی خود می‌برد.”

تنها یک تجربه از آزمایش دوران پس از کودکی ممکن است چنان وجود آدمی را دگرگون کند که دیگر معتقد بودن به این که طبیعت وی به صورت تغییر ناپذیری از آن چه والدین گفته یا کرده‌اند ساخته شده مهمل و بی معنی جلوه کند. یک بیماری کوتاه چنان سن فرانسوا داسیز  را تغییر داد که از صورت جوانی یاوه و غیر طبیعی به صورت مرد زاهد و فداکاری درآمد. چه بسیار جوانان خوش گذرانی که پس از زن گرفتن به صورت شوهران مسئولیت شناس و جدی درآمده‌اند، و چه بسیار دختران کوچه گرد که پس از رفتن به خانه‌ی شوهر و بچه آوردن دیگر به هیچ قیمت حاضر نیستند خانه را ترک کنند. سازمان وجود آدمی سازمانی بالنده و متغیر است، و نیروی محرک آن انگیزه‌های زمان حاضر است.

بسیاری از ما که نقصی در خود مشاهده می‌کنند، از خود می‌پرسند که:” این از کجا پیدا شده؟”عده‌ی کمی از خود می‌پرسند:”من چرا به این حال مانده‌ام؟” هر کس بخواهد که واقعاً از لحاظ عواطف رشد کند، باید بی پروا قبول کند که مثلاً” من اندوهناکم- یا مُسرف یا مالخولیایی یا مسئولیت نا شناسم- از آن جهت که غرض مربوط به تشخیص خودم متناسب با چنین نوع بودن است.”

این سخن که” مسئله مربوط به کودک نیست و مربوط به والدین است” درست نیست، و حتی کوچک‌ترین کودک نیز مسئول بد پرورش یافتن خویش است. هنگامی که پدری بسیار سخت گیر و قدرت نما است، ممکن است که از آن جهت چنین شده باشد که فرزندش آرزوی فرمان فرمایی در خانه به سرش افتاده است. کودکان را نباید چون توده‌های گلی دانست که به هر شکل والدین بخواهند آن‌ها را قالب می‌زنند. در رابطه‌ی میان کودک و والدین، همان گونه که در زناشویی، یک شخصیت در شخصیت دیگر تأثیر می‌کند.

پدران می‌توانندصحنه‌ی نمایش را برای فرزندان خود آماده سازند. ممکن است نمونه‌های الهام بخش یا غیر الهام بخش از رفتار خود فراهم سازند که در نمو اساسی عقلی و جسمی و روانی آن فرزندان مؤثر شود. ولی پذیرفتن یا نپذیرفتن زمینه‌هایی که والدین فراهم می‌کنند، امری است که به شخصیت و خصلت کودک بستگی دارد.

تمام حقوق این سایت برای © 2021 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی