چند غزل از غمام همدانی

چند غزل از غمام همدانی (محمد یوسف زاده)
(۱۲۵۳- ۱۳۲۱)
غمام تحصیلات در کنار پدرش سید یوسف مجتهد همدانی در شهر سامره به پایان رسانید و در سیزده سالگی با پدرش به همدان بازگشت و علوم متداول زمان را به شایستگی فرا گرفت و در صف مشروطه خواهان مجاهدت کرد. پس از بیروزی مشروطیت، به ادبیات و شعر و شاعری پرداخت که حاصل افکار و اندیشه های او در دیوان غمام همدانی است. چند غزل از دیوان او را مطالعه می فرمائید.
۱

برکن ز سینه ریشه‌ی فکر تباه را با دست خود ز پای بکش خار راه را
با مردم بزرگ مزن لاف هم سری با کوه هم سری نسزد برگ کاه را
شرط است علم و عزم و عمل وانگهی ثبات تا کج کنی بنارک مردی کلاه را
خود را بزرگ دیدی و پا مال غم شدی بگشای چشم و رفع کن این اشتباه را
تقصیر خود ببین چو فتادی که در جهان بردار کس ندیده سر بی گناه را
تا می‌توانی آتش دل‌ها خموش کن مگذار بر فلک برود دود آه را
پیوسته خیرخواه غنی و فقیر باش سیراب کن چو ابر درخت و گیاه را
مالت فزون و جاه فزون تر شود اگر صرف شکستگان بکنی مال و جاه را
این جاه و سروری و توانائی‌ات خدای داده است تا پناه شوی بی پناه را
دیری نمی‌کشد که گدائی کند به شهر گر غصّه‌ی گدا نبود پادشاه را
بهر چراغ کلبه‌ی درویش بر فروخت دست قضا به طاق فلک جرم ماه را
جز محنت و عذاب نبینی به عمر خویش گر نشنوی به جان، سخن خیر خواه را
داند غمام محنت عالم که در جهان دیده است تیره بختی و روز سیاه را
۲
بیافرید خداوند لم یزل ما را که لایزال اطاعت کنیم دانا را
مباش در پی کشف رموز دانایان که به هیچ حل نتوان کرد این معمّا را
ز فهم گفته‌ی همچون خود می‌شوی عاجز چگونه فهم کنی گفته‌های دانا را
تو آن نه ای که شناسد فضیلت انسان مگس چگونه تواند شناخت عنقا را
بکار اهل نظر کار خود قیاس مکن که فرق‌ها است ز هم مرده و مسیحا را
چسان ز سرّ نهان آگهند رندانی که خوب و بد نشناسند کار پیدا را
اگر چه باد درخت کهن کند از بیخ ز جای خود نکند کوه پای بر جا را
کسی که روی پری را ندیده کی د که حال چیست دل دردمند شیدا را
نه غصه‌ی شکری خورده و نه حسرت قند چه غم ز حال مگس طوطی شکر خارا
غریق بحر بلا را چه سود خواهد بود از این که دّر و گهر هست قعر دریا را
غمام عیب فراوان خود نمی‌بینی
مگر بدیده کشتی خاک پای بینا را
۳
اکنون که گوهری چو تو آمد به چنگ ما خواهد شکست گوهر دشمن به سنگ ما
می ده که روزگار به میدان نیاورد خصمی که روی فتح ببیند ز جنگ ما
دیدی چگونه آن که سوی ما کمان کشید افتاد و جان سپر و به زخم خدنگ ما
بر هم درید پرده‌ی امواج و ره برید دریا نورد بوده و باشد نهنگ ما
هستیم در میان اسیران و لیک نیست در دست خیل خصم سر پالهنگ ما
ما را به منتهای سعادت رسانده‌اند بی آن که یک قدم برود پای لنگ ما
آسان شمارد و ره سختی که عاقبت عین گشایش است همین روز تنگ ما
سیر جهان بساحت او منتهی شود بیهوده نیست بر سر کویش درنگ ما
مانند گل شکفته شود هر که چون غمام نوشد پیاله‌ی ز می لاله رنگ ما
۴
کسی کز یک نگه آسان تواند کرد مشکل‌ها به جرم غفلت ما بسته گوش از ناله‌ی دل‌ها
چو لاف غرقه گان جز ناخدائی نیست در دریا به فکر دستگیریشان نباشند اهل ساحل‌ها
چو آمد کعبه‌ی مقصود تا این جا که می‌باشی دگر نی ساربانان بینی و نی شکل محمل‌ها
تو را چشمی که یار خویش بشناسی همی باید نه رهبر بایدت نی سیر ره نی علم منزل‌ها
بیا و بزم ما را مرکز خون کن به دلداری به یک مجلس مبدل ساز در این دوره محفل‌ها
بر غم عقل و تقوی جلوه گر شو مست و بی پروا به قول روضه خوانان صبر را بردار ا ز این دل‌ها
گذشت آن عهد کز خم فلاطون حل شدی مشکل غمام از مرد دانشمند می جو حّل مشکل‌ها
۵
روی تو ریخت آب گل نو شکفته را لعلت شکست قیمت لعل نسفته را
دانی چه کرده قد تو با سرو بوستان یا غنچه‌ی لبت گل سرخ شکفته را
بی پرده جلوه کن که ازین پس جهانیان عاشق نمی‌شوند جمال نهفته را
در گفت و گو نثار ندیمان همی کنی با لعل آبدار گهرهای سفته را
دیگر سخن مگوی که از یاد می‌برد شیرینی لب تو سخن‌های گفته را
هر وقت دیدی از لب او کام دل بگوی ورنه عبث قبول مکن هر شنفته را
بیدار شو که پی به حقیقت بری غمام کی اعتبار بوده خیالات خفته را

۶
قبله‌ی خود کرده بودم روی یار خویش را بگذرانیدم به خوبی روزگار خویش را
آتش عشق تو خاک من همه بر باد داد تا به چشم خویشتن دیدم غبار خویش را
شاه باز افتد به دام عنکبوتان این محال پس چه سازم گر نسوزم پود و تار خویش را
در خلاص ما بسی رنج محک داد اوستاد تا عیان دیدیم قلب بی عیار خویش را
از قرار جان و جان اوّل گذشت انگار داده عاشق بی چاره ترتیب قرار خویش را
خار خار عشقم از سر بر نخواهد داشت دست تا به چشم خود نبینم گل عذارخویش را
لاله‌ها روید به هر یک لاله صد داغ جگر گر به طرف جو بگویم حال زار خویش را
راست می‌برد است اشتربان قطار ما غمام من ز کوی کج همی دیدم مهار خویش را

تمام حقوق این سایت برای © 2022 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی