چهل قاعده از ملت عشق

چهل قاعده از کتاب ملت عشق
این چهل قاعده از کتاب ملت عشق نوشته اِلیف شافاک ترجمه ارسلان فصیحی، نشر ققنوس سال ۱۳۹۴، انتخاب شده است.
قاعده اول :
کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم .هنگامی که نام خدا را می شنویم ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که نیز بیش تر مواقع در ترس وشرم به سر می بریم اما هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید. به این معناست که این صفات در تو فراوان است.
قاعده دوم :
پیمودن راه حق، کار دل است، نه کار عقل، راهنمایت همیشه دلت باشد نه سری که بالای شانه هایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده می گیرند.
قاعده سوم:
قرآن را می توان در چهار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است بعدی معنای باطنی است، سومی بطن بطن است. سطح چهارم عمیق است که در وصف نمی گنجد.
قاعده چهارم :
صفات خدا را می توانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر صومعه. بلکه هر آن همه جا هست همان طور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد. کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هرکه او را بیابد تا ابد نزدش می ماند .
قاعده پنجم:
کیمیایی عقل با کیمیایی عشق فرق دارد، عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر می دارد. با خودش می گوید:
« مراقب باش آسیبی نبینی». اما مگر عشق این طور است؟ تنها چیزی که عشق می گوید این است :‍‍ «خودت را رها کن بگذار برود» عقل به آسانی خراب نمی شود. عشق امّا خودش را ویران می کند .گنج ها و خزانه ها هم در میان ویرانه یافت می شود .پس هرچه هست در دلِ خراب است!
قاعده ششم :
اکثردر گیری ها،پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشاءمی گیرد. توخودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش، در دیار عشق زبان حکم نمی راند، عاشق بی زبان است .
قاعده هفتم:
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی و فقط پژواک خود را بشنوی، نمی توانی خودت را کاملا ببینی !
قاعده هشتم :
هیچگاه نومید نشو، اگر همه درها به روی تو بسته شود، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پَسِ گذرگاه های دشوار باغ های بهشتی قرار دارد. شکر کن، پس از رسیدن به خواسته ات، شکر کردن آسان است، صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده شکر گوید.
قاعده نهم:
صبرکردن به معنای ماندن و انتظارکشیدن نیست، به معنای آینه نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش جسم مجسم کردن، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن. عاشقان خدا صبر را همچون شهر شیرین به کام می کشند و هضم می کنندو می دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.
قاعده دهم:
به هر سو که می خواهی – شرق، غرب، شمال یا جنوب – برو. امّا هر سفری که آغاز می کنی، سیاحتی به سوی درون خود بدان،آن که به درون خود سفر می کند، سرانجام ارض را طی می کند.
قاعده یازدهم:
قابله می داند که زایمان بی درد نمی شود، برای آن که ((تویی)) نو و تازه از نو ظهور کند، باید برای تحمل سختی ها ودرد ها آماده باشی.
قاعده دوازدهم:
عشق سفراست.مسافر این سفر، چه بخواهد، از سرتا پا عوض می شود.کسی نیست که رهرو این راه شود وتغییرنکند.
قاعده سیزدهم:
در این دنیا، بیش از ستاره های آسمان، مرشدنما و شیخ نما هست، مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت وکشف کردن زیبایی های باطنت رهنمون می شود.
قاعده چهاردهم:
به جای مقاومت در برابر تغییرات که خدا برایت رقم زده، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگرا ن این نباش که زندگی ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی ات بهتر از روش نباشد؟
قاعده پانزدهم :
خدا هر لحظه در حال کامل کردن زندگی ماست.چه از درون و چه از بیرون هرکدام از ما اثر هنری ناتمامی است. هر حادثه ای که تجربه می کنیم، هر خاطره ای که پشت سر می گذاریم، برای رفع نواقصمان طرح ریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه می پردازد. زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.
قاعده شانزدهم :
خدا بی نقص و کامل است. او را دوست داشتن آسان است. دشوار است که انسان فانی را با خطا وثوابش دوست داشته باشی. فراموش مکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می تواند بشناسد. پس تا دیگران را با حقیقت در آغوش نکشی، تا آفرید را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی .
قاعده هفدهم :
آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر بلکه در درون و دل است، لکه ظاهری هر قدر هم به نطر برسد، با شستن پاک می شود. با آب تمیز می شود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمی شود، حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان می گیرد.

قاعده هیجدهم :
تمام کائنات با همه لایه ها و با همه بغرنجی اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوطی ترسناک نیست که در بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است درون خودمان، در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و دیگران، فراموش نکن که هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد. سرانجام پاداش او شناخت آفریدگار است .
قاعده نوزدهم :
اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا اینها را به خودت بدهکاری.کسی که خودش را دوست نداشته باشد، ممکن نیست دیگران را دوست داشته باشد، خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید شو. چون به زودی خارها ،گل می شود.
قاعده بیستم :
اندیشیدن به پایان راه کاری بیهوده است. وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که بر می داری، ادامه اش خود به خود می آید.
قاعده بیست و یکم :
به هر کدام، صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا می خواست همه عیناً مثل هم باشند، بدون شک، همه را مثل هم می آفرید، محترم نشمردن اختلاف ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران، بی احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا .
قاعده بیست و دوم :
عاشق حقیقی خدا وارد میخانه ای که بشود،آن جا برایش نمازخانه می شود. اما آدم دائم الخمر وارد نماز خانه هم که بشود،آنجا برایش میخانه می شود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، همان نیتمان است، نه صورتمان .
قاعده بیست و سوم :
زندگی اسباب بازی پر رزق و برقی است که به امانت به ما سپرده اند، بعضی ها اسباب بازی را آن قدر جدی می گیرند که به خاطرش می گریند و پریشان می شوند. بعضی ها هم همین اسباب بازی را به دست می گیرند،کمی با آن بازی می کنند و بعد می شکنندش و می اندازنش به دور! یا زیاد بهایش می دهیم یا بهایش را نمی دانیم. از زیاده روی بپرهیز، صوفی نه افراط می کند و نه تفریط ،صوفی همیشه میانه را بر می گزیند .
قاعده بیست و چهارم :
حال که انسان اشرف مخلو قات است باید در هر گام به یادداشته باشد که خلیفه خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این نظام باشد. انسان اگر فقیر شود و به زندان افتد اماج افترا می شود حتی به اسارت رود باز هم باید مانند خلیفه ای سرفرزا چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.
قاعده بست و پنجم :
فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشم داشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم در اصل در بهشت هستیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم با سر به جهنم افتاده ایم.
قاعده بیست و ششم :
کائنات وجودی واحد است همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به همه بسته اند مبادا آه کسی را در آوریم مبادا کسی را بخصوص اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاریم. فراموش نکن که اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسانها را اندوهگین کند و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شاد کند.
قاعده بیست و هفتم:
این دنیا به کوه می ماند هر فریادی که بزنید پژواک همان را می شنویم اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می یابی و اگر سخنی شر بر زبان برانی همان شر به سراغت می آید . پس هر که درباره ات سخنی زشت برزبان راند. تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو در پایان چهلمین روز می بینی که همه چیزعوض شده اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می شود .
قاعده بیست و هشتم :
گذشته مهی است که روی ذهن ما را پوشانده آینده نیز پس پرده خیال است نه آینده مان مشخص است ، نه گذشته مان را می توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می یابد.
قاعده بیست و نهم :
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگی ما از پیش تعریف شده است به این معنی است که انسان گردن خم کند و بگوید چه کنم؟ تقدیر این بوده، نشانه جهالت است، تقدیر همه راه نیست فقط تا سر دوراهی ها ست گذگاه شخص است ولی انتخاب گردش ها و راه های فرعی در دست مسافر است پس نه به زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی. این را بیست و نهمین قاعده می گوید.
قاعده سی ام :
صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش بگویند حتی به او افترا بزنند، دهانش را بسته نگاه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزدند. صوفی عیب را نمی بیند، عیب را می پوشاند.
قاعده سی یکم :
برای نزدیک شدن به حق باید قلبی چون مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می گیرد بعض ها، حادثه ای پشت سر می گذرانند. بعضی مرضی کشنده را، بعضی ها درد فراق را می کشند. بعضی ها درد از دست دادن مال …… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر می گذرانیم بلاهایی که فرصتی فراهم می آورند برای نرم کردن سختی های غم بعضی هایمان حکمت این بلایا را درک می کنیم و نرم می شویم ، بعضی هایمان ، اما افسوس که سخت تر از پیش می شویم.
قاعده سی دوم :
همه پرده های میانتان را یکی یکی بر دار تا بتوانیم با عشق خالص به خدا بپیوندیم. قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یادآوری درباره شان استفاده نکن به ویژه از بت ها بپرهیز، ای دوست، مواظب باش از دست راستی هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی نباش.
قاعده سی وسوم :
در این دنیا که همه می کوشند چیزی شوند، تو هیچ شو! مقصدت فنا باشد ، انسان باید مثل گلدان باشد همان طور که درگلدان نه شکل ظاهربلکه خلاء درون مهم است، در انسان بیشتر نه ظن منیّت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.
قاعده سی و چهارم :
تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است و نه انفعال برعکس چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حدّ اعلی انسان تسلیم شده سرگردانی در میان موج ها و گرداب ها را رها می کند و در سرزمین اَمن زندگی می کند .
قاعده سی و پنجم :
در این زندگی فقط با تضادهاست که می توانیم پیش برویم مؤمن با منکر درونش آشنا شود ملحد با مؤمن درونش . شخص تا هنگامی که به مرتبه انسان کامل برسد، پله پله پیش می رود و فقط تا حدی که تضادها راپذیرفته بالغ می شود.
قاعده سی و ششم:
از حیله و دسیسه نترس اگر کسانی دام برایت بگستراند تا صدمه ای بزند خدا هم برای آن ها دام می گسترد، چاه کَن اول خودش ته چاه است، این نظام بر جزا استوار است نه یک ذره خیر بی جزا می ماند، نه یک ذرّه شرّ تا او نخواهد برگی از درخت نمی افتد. فقط به این ایمان بیاور!
قاعده سی و هفتم:
ساعتی دقیق تر از ساعت خداوند نیست آن قدر دقیق است که در سایه اش همه چیز سر موقع آن اتفاق می افتد. نه یک ثانیه زودتر و نه یک ثانیه دیرتر! برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن است یک زمان مردن .
قاعده سی وهشتم :
برای عوض کردن زندگیمان برای تغییر دادن خودمان هیچ گاه دیر نیست! هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سرگذرانده باشیم باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبل باشد باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه در هر نفسی نو شد برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.

قاعده سی و نهم:
حتی اگر نقطه ها مُدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا می رود دزدی دیگر به دنیا می آید جای هر انسان درستکاری را انسان درستکاری می گیرد، کل هیچ گاه دچار خلل نمی شود، همه چیز سَرِ جایش می ماند. در مرکزش ….. هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی ماند، تغییر می کند. به جای هر صوفی ای که می میرد صوفی دیگری می زاید.
قاعده چهلم :
عمری که بی عشق بگذرد بیهوده گذشته! نپرس باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی! عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها ، تفاوت می زاید، حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی یا بیرونش هستی ، در حسرتش .
جمعه ۱۹/۸/۹۶ تحریر شد از کتاب ملت عشق

تمام حقوق این سایت برای © 2020 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی