کلیدهای خوشبختی – بخش سوم

(۶۱)

سهم دعا و نماز در زندگی

نوشته‌ی: نورمن وینسنت گریسی

شام یکشنبه‌ای در ماه آوریل ۱۹۱۲، خانم آچیبالد گریسی، زن سرهنگ باز نشسته‌ای، خود را به صورتی عجیب خسته یافت. با وجود این نمی‌توانست بخوابد، و در آن هنگام که از کتاب خواندن خسته شد، ترس مبهم و بی دلیلی بر وجودش استیلا یافت. چون دست خود را دراز کرد تا کتاب دعایی را از میز کنار تخت خواب بر دارد و دعای شب هنگام را بخواند، کتاب بر زمین افتاد و گشوده شد، و این دعا آشکار شد:” دعا برای کسانی که بر دریاها هستن:”

اکنون برای ترس خانم گریسی دلیلی پیدا شده بود: سرهنگ از سفر باز می‌گشت و درست در همین هنگام در وسط اقیانوس سیر می‌کرد. خانم گریسی کنار تخت خواب خود زانو زد، و برای سلامت شوهرش تا ساعت پنج صبح به دعا کردن و دعا خواندن مشغول شد. سپس آرامشی در جانش پیدا شد و به رخت خواب رفت و خواب وی را در ربود.

چند ساعت بعد خواهرش او ا از خواب بیدار کرد و روزنامه‌ی صبح را به دستش داد. در اخبار آمده بود که کشتی تایتانیک با کوه یخی بر خورد کرده و غرق شده است. نام سرهنگ گریسی در فهرست نجات یافتگان وجود نداشت. خانم گریسی آن گاه پیش آمد عجیب شب گذشته را برای خواهرش نقل کرد. شگفت انگیزی این حادثه وقتی نیک آشکار شد که خانم گریسی درست از حوادثی که بر شوهرش گذشته بود با خبر شد.

سرهنگ گریسی که هیچ امیدی به زندگی خود برایش باقی نمانده بود، کوشیده بود تا قایق‌های نجات را از زنان و کودکان پر کند. هنگامی که آخرین نفر نجات یافت، آن سرباز فداکار دعا کرده بود که بتواند پیامی برای همسرش بفرستد و به او بگوید:” خدا حافظ، عزیزم …” سپس در آن حین که کشتی فرق می‌شد، گردابی سرهنگ را فرا گرفت و وی را با خود فرو برد. با وجود سردی آب و نیروی کشنده‌ی مکش گرداب، سرهنگ در زیر آب به شنا کردن پرداخت و جز یک فکر به چیزی دیگر نمی‌اندیشید، و آن این که: خدا حافظ عزیزم، به امید دیدار دوباره …

سرهنگ ناگهان خود را بر روی آب اقیانوس یافت. و چون به اطراف نگریست، قایق واژگون شده‌ای را دید که چند مرد با خطر فراوان به آن چسبیده و خود را بر روی آب نگاه می‌داشتند. گریسی نیز به سوی آنان شنا کرد و خود را به قایق آویخت. قایق نجات دهنده‌ای آنان را دید و نجاتشان داد، و این درست در همان زمان بود که زنش که در خانه دعا می‌کرد آرامش خاطری به دست آورده بود.

دعا ونمازبزرگ‌ترین نیروی است که برای مبارزه‌ی با دشواری‌های زندگی روزانه و به دست آوردن آرامش روحی شناخته شده. گفتگوی با خدا باید عادت همیشگی آدمی شود، نه این که چون درماندگی به نهایت رسد رو به خدا کنند. باید به خاطر داشته باشیم که هنگام دعا کردن با خدا صحبت می‌کنیم و حقیقت و اطاعت سراپای وجودمان را فرا می‌گیرد.

نخستین فایده‌ی دعا آن است که ضمیر ما را آرام می‌کند و قلب دردناک ما را شفا می‌بخشد و در کاری که در پیش داریم بصیرت و روشنی فراهم می‌آورد.

یکی از دوستان من که مدت ده سال در یک مغازه‌ی گل فروشی نایب رئیس بود، هنگامی که رئیس آن مؤسسه از دنیا رفت، چشم داشت که جانشین وی شود. ولی برای این کار دیگری انتخاب شد. دوست من نسبت به رئیس تازه کمال ادب را مراعات می‌کرد و کارش را با تمام وجدان انجام می‌داد، ولی ر ضمیرش را نا امیدی گرفته بود و این بی شک در طرز کار کردن او تأثیر می‌کرد. شبی ناگهان به دعایی از مؤلف ناشناخته به این صورت بر خود:” پروردگارا، به من بیاموز که در همه‌ی حوادث، و مخصوصاً در نومیدی، شریف باقی بمانم. چنان کن که از خود بگذرم، و رنج‌های خود را پنهان کنم که کسی دیگر از آن آگاه نشود و دیگری جز خودم از آن ناراحت نباشد. چنان کن که رنج‌ها مرا پخته‌تر و صبور تر سازد، نه این که از پایم در آورد؛ چنان کن که شکیبا باشم نه کج خلق؛ چنان کن که به جای تنگی غرور و خودکامگی به فراخی عفو و بخشندگی برسم.”

هنگامی که صبح روز بعد بر سر کار خود رفت و رئیس تازه‌ی خود را دید، پیش از آن که بداند چه می‌کند، بانگ بر آورد که:” سلام، جان!” صدای او از قلب بر می‌خاست و آهنگ دوستی و یگانگی از آن به گوش می‌رسید. رئیس تازه که متعجب شده بود در جواب دوست من گفت:” سلام، تام! میل داری به دفتر من بیایی؟ مطلبی است که دوست دارم با شما در میان بگذارم.”

دوست من، با کشتن نارضایی در درون وجود خود، به صلح و صفایی رسید که هرگز آن را از کف نداده بود.

اگر خشمگین یا مضطرب یا انتقام جو یا حسود باشید، هرگز نمی‌توانیددرباره‌ی کاری که در پیش دارید چنان که باید فکر کنید و تصمیم بگیرید. با دعا و نماز هیجانات شما مهار می‌شود، و نیروی فکری که در حال یک مسئله به کار می‌برید، به کنه آن می‌رسد و جواب صحیح را پیدا می‌کند.

بسیاری از کار مردان از دعا هم چون وسیله‌ی قابل اعتمادی برای درست کردن کارهای خود استفاده می‌کنند. والتر هووینگ که یکی از رؤسای فروشگاه‌های بزرگ است، هر صبح مدت ۱۵ دقیقه با خدای خود خلوت می‌کند. او و زنش هر دو به این وعده‌یالاهی عقیده دارند که:” هر جا دو یا سه نفر به نام من در کنار یک دیگر جمع شوند، من نیز در آن جا خواهم بود.” این زن و شوهر دریافته‌اند که پس از این دعا کردن جمعی تصمیماتی که لازم دارند، مثل آن است که با نیرویی به طرف ایشان رانده می‌شود.

یکی از صاحبان صنایع از اتومبیل خود هم چون نماز خانه‌ای استفاده می‌کند. می‌گوید:” چنان تصور می‌کنم که در ضمن راندن ماشین خدا همراه من است و با من به کارخانه می‌آید. و نیز چنان به نظرم می‌رسد که می‌گوید همیشه با من خواهد بود، و به این ترتیب است که من عادت کرده‌ام که درباره‌ی مسائل و دشواری‌ها در اتومبیل خود با خدا صحبت کنم. به جای این که چشم به راه آن باشم که نماز و دعایی مرا از پریشانی نجات دهد، از پیش فکر و ذهن خود را چنان آماده کرده‌ام که هر چه هم که پیش آید آرامش خود را از کف نمی‌دهم و تصمیم لازم می‌گیرد.”

صبح یکشنبه‌ای در ۱۹۳۷، از چند نفر از روحانیان کلیسای دیترویت دعوت شده بود که به انجمن جوانان مسیحی بیایند و درباره‌ی اعتصاب نشسته‌ی کارگران کارخانه‌ی کرایسلر در کنفرانسی شرکت جویند. به آنان گفته بودند که اتحادیه‌ی کارگران تصمیم گرفته است که ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه در محل پر آمد و شدی چون میدا کادیلاک میتینگی دایر کند. شهردار بیرون شهر بود، و رئیس پلیس اجازه نمی‌داد که چنین میتینگی تشکیل شود؛ احتمال آن می‌رفت که خون‌هایی ریخته شود.

در آن کنفرانس که با حضور کفیل شهرداری و نمایندگان اتحادیه تشکیل شد، به نظر نمی‌رسید که اختلاف از میان بر داشته شود. اولیای شهر اجازه می‌دادند که میتینگی تشکیل شود، ولی در آن میدان پر ازدحام و پر رفت و آمد وسایط نقلیه چنین اجازه‌ای را نمی‌دادند؛ اتحادیه بر آن سر بود که، بی اجازه یا با اجازه، میتینگ را در میدان کادیلاک تشکیل دهد. پس از یک ساعت گفت و شنید، کشیشی پیشنهاد کرد که همه زانو بر زمین زنند و دعا کنند، و آن چه مایه‌ی تعجب وی شد این بود که هیچ کس اعتراضی نکرد. بعضی به صدای بلند و بعضی آهسته دعا می‌خوانند؛ ولی هر یک بر سبیل خود از خدا مدد می‌طلبید. پانزده دقیقه بعد همه بر جاهای خود در اطراف میز کنفرانس قرار گرفتند. کفیل شهرداری سینه صاف کرد و گفت:” چه عیب دارد که میتینگ در همان میدا کادیلاک باشد، منتهی به جای ساعت چهار در ساعت شش تشکیل شود؟” نماینده‌ی اتحادیه به نوبه‌ی خود گفت:” چه عیب دارد که میتینگ خود را در گوشه یی از میدان تشکیل دهیم تا هیچ توقفی در عبور وسایط نقلیه حاصل نشود؟” میتینگ عظیم ساعت شش بعد از ظهر آن روز سه شنبه به خیر و خوشی بر گزار شد.

از گفته‌های مهاتما گاندی است که:” چون به خدا ایمان دارم، به دعا نیز ایمان دارم، این مطمئن‌ترین راه آگاهی بر وجود خدا و احساس حضور او است؛ معنی و نیرو و پاداش نماز و دعا در همین است.”

(۶۲)

صدای شما سرمایه‌ی شما است

نوشته‌ی: پول د. گرین و کلیف کوکرین

هنگامی که بیلی روز به صدای ضبط شده‌ی خود گوش داد، فریاد بر آورد که:” این را ببرید! این حقه باز است. مثل میخی ماند که بر پنیر تراشی کشیده باشند!”

عکس‌العمل این آقا بسیار شبیه است به عکس‌العمل بیش تر کسانی که نخستین بار صدای ضبط شده‌ی خود را می‌شنوند. بنا بر گفته‌ی یکی از مهم‌ترین مراکز رادیوئی جهان” فقط پنج درصد از مردم با صدای خوب متولد می‌شوند. باقی دیگر ماها باید مار کنیم تا صدای خوب به دست آوریم.”

آن چه مهم است این است که چنین کاری امکان پذیر است، و به زحمتی که برای آن بکشیم می‌ارزد. تکلم بد ممکن است در کار و زندگی و وضعاجتماعی و حتی در وضع خانوادگی شما تأثیر بد داشته باشد. تحقیقی که در کار فارغ‌التحصیلان یک دبیرستان صورت گرفت، به این نتیجه رسید که آنان کسانی که طرز تکلم بهتر داشته‌اند زودتر کار پیدا کرده‌اندو کارهای خوب تر نصیبشان شده است.

مثالی از ارتباط میان صدای خوب و شغل آن است که نایب رئیس بانک شیکاگو آورده است. ” شخصی، مثلاً به نام جنکینز، مدت بیست سال پشت باجه‌ی صرافی کار می‌کرد. هرگز نفهمیده بود که چرا ترقی نکرده است گرفتاری‌های خانوادگی وی را ناچار کرد که به شعبه‌ی مشاغل جدید مراجعه کند و کار بهتری بخواهد. رئیس شعبه به وی گفت:” در این شغل جدید شما ناچار از آن هستید که با اعضای هیئت مدیره و صاحبان کارهای بزرگ مصاحبه و گفت و گو کنید. آقای جنکینز، شما آن اندازه سست و بلید هستید که گمان مکی کنم بشود چنین فرصتی را به شما داد. ولی اگر بتوانید کمی به صدا خود تصمیم بدهید، و چنان شود که لحن سخن گفتن شما قانع کننده باشد، بار دیگر در این مسئله نظر خواهیم کرد.”

جنکینز به کار کردن بر روی صدای خود پرداخت، و در ظرف مدت چند ماه صدایش چنان شد که شخصیت تازه‌ای به او بخشید. به آن شغلی که چشم دوخته بود رسید، و چیزی نگذشت که یکی از صاحب منصبان بزرگ آن بانک شد.

نایب رئیس بانگ گفت:” من نیک می‌دانم که موفقیت آقای جنکینز چه اندازه مدیون بهبودی بود که در طرز سخن گفتن وی پیدا شد، زیراکه من همان جنکینز هستم!”

مثالی از نوع دیگر بانویی استکه در سنین متوسط عمر بیوه شده و صدای آمیخته به حجبی داشت و دوستان کمی برای خود فراهم آورده بود. چون ناچار بود کاری برای خود دست و پا کند، به یکی از کلاس‌هایشبانه‌ی تعلیم سخن گفتن رفت، و ناگهان اقتدار تازه‌ای در تکلم به دست آورد. پس از آن چون سخن می‌گفت دیگران به شنیدن سخنان او علاقه‌مندمی‌شدند. در دو سازمان عضویت پیدا کرد و بالاخره ریاست یکی از آند دو را به دست آورد. دوستان فراوان و حتی شوهر تازه‌ای برای خود پیدا کرد.

بنا بر نظر شرکت تلفن نیویورک، از میان معایب سخن گفتن رایج تر از همه آن است که کلمات را در یک دیگر ادغام کنند و بسیاری از آن‌ها را از تلفظ بیندازند یا به شکلی دیگر بگویند. سخن گفتن چنین سست، گر چه برای دوستانتان اهمیتی ندارد. در نظر کسی که می‌خواهد شما را استخدام کند بسیار نا مطلوب است. انواع دیگر عیب‌های سخن گویی، بنا بر تحقیقات مراکز علمی، در میان مردان عبارت است از من من کردن، یک نواختی و خشونت در آهنگ صدا، بلندی بیش از حد صدا، و طمطراق داشتن لهجه، و در میان زنان، تیزی و حزن انگیزی و از بینی ادا شدن و بچگانه بودن صوت و متکلف بودن طرز بیان.

ممکن است کسی که می‌خواهد شما را استخدام کند، با همه‌ی شایستگی که در کار مورد نظر دارید، از لحاظ تأثیر بدی که ممکن است صدای شما در زیر دستانتان داشته باشد از این کار صرف نظر کند. برای یکی از افسران سابق نیروی دریایی، هنگامی که می خواستدر یک کارخانه کشتی سازی کاری بگیرد، چنین وضعی پیش آمد. رئیس کار گزینی به او گفت:” آقای اندرسون، شما تجربه و سابقه‌ی لازم را دارید، ولی طرز تکلم خشن شما ممکن است مایه‌ی ناراحتی کسانی شود که زیر دست شما کار می‌کنند و نتیجه خراب از آب در آید.”

این آقای اندرسون به فکر چاره افتاد و در یک کلاس بهبود تکلم نام نوشت. در ظرف مدت سه ماه آن ناراحتی‌های موجود در صدایش از بین رفت و برای شغل مشابهیدر یک کارخانه‌ی کشتی سازی دیگر داوطلب شد و اکنون رئیس کل آن دستگاه است.

آیا چگونه می‌توانید نقایص صدای خود را تشخیص دهید؟ راه خوبی این است که صدا خود را روی نوار ضبط کنید و به آن گوش دهید. وسایل ساده‌تر دیگر نیز هست. در فضای محصوری بایستید و سخن بگویید. خوب مواظب سخن گفتن از بینی یا انداختن بعضی از قسمت کلمه یا ادغام کردن کلمات در یک دیگر باشید. راه دیگر این است که نزدیک دیواری سخن بگویید و صدایی را که از دیوار منعکس می‌شود گوش بدهید و معایب آن را بازشناسید و بهتر آن است که صدای منعکس شده را از میان مخروطی از کاغذ که در گوش خود گذاشته‌اید بشنوید. سعی کنید در مقابل افراد خانواده به صدای بلند بخوانید و از آنان بخواهید که بر طرز خواندن شما خرده گیری کنند.

پس از آن که وضع صدای خود را شناختید، بنا به نظر کارشناسان در صدا، راه‌هایی برای بهبود آن موجود است، از این قرار:

۱- کسی را به عنوان نمونه برای خود برگزینید و از او تقلید کنید. باید از صدای کسی تقلید که صدای وی مورد توجه گروه کثیری از مردم است. روش ادای کلمات و بیان مطالب و طرز توقف و ریزه کاری‌های دیگر را از کسی که به عنوان نمونه انتخاب کرده‌اید تقلید کنید، ولی چنان در تقلید پیش نروید که شخصیت خودتان از دست برود.

۲- تمرین‌هایی برای تنفس انتخاب کنید که قدرت ریه‌های شما را بیش تر کند.

 ۳- دستگاه سخن گفتن بدن خود را به پزشک کارشناس نشان دهید، تا از سلامت غده‌های حنجره و لوزتین و حنجره و دندان‌ها و جیب‌ها مطمئن شود.

۴- با وارد کردن شور و شوق در لحن ادای کلمات طرز تکلم خود را بهتر کنید.

۵- بکوشید که از زیر بودن صدای خود بکاهید، و این کار عموماً بهبودی خواهد بود.

اگر مسئله‌ی صدای شما هنوز دشواری دارد، به یکی از کلاس‌های تعلیم سخن گفتن یا یکی از معلمان خصوصی این کار مراجعه کنید.

(۶۳)

” آغاز زندگی” دیگری پس از ۷۰ سالگی

نوشته‌ی: دکتر مارتین گمپرت

ازمدت‌ها پیش سن زیاد مورد سوءِ تعبیر قرار گرفته است؛ تصورات واهی و فرض‌های من در آوردی بر آن سایه افکنده، که چون خود پیر مردان از ابتدای جوانی آن‌ها را از دهان این و آن شنیده‌اند، بی دلیل آن‌ها را پذیرفته‌اند. مردان سال خورده را هم چون قربانیان اجتناب ناپذیر انحطاط آدمی در نتیجه‌ی سن، و نزدیک تر به مرگ تا به زندگی، تصور می‌کردند؛ آنان را فضولاتی از زندگی می‌شمردند که طبیعت زود یا دیر باید خود را از شرشانخلاص کند.

در یکی از سفرهای اروپا با مردان سال خورده‌ای رو به رو شدم که سخت در کار و فعالیت تلاش می‌کردند، و همین ملاقات‌ها آن تصور کهنه را در نظر من باطل کرد. این گونه اشخاص، به عقیده‌ی من، پیشتازان نوع تازه‌ای از سال خوردگان آینده خواهند بود؛ اینان به صورت آفریننده‌ای در زندگی شرکت دارند و تا زندگی باقی است فعالیت آنان نیز دوام خواهد داشت. در نظر ما ۶۵ سالگی هم چون سنگ سر حدی است که در آن جا زندگی با فعالیت متوقف و پیری آغاز می‌شود. این تصوری واهی است! جوان ترین شخصی که در اروپا از میان چنین اشخاص ملاقات کردم، مردی ۷۵ ساله بود[این مقاله ۱۵ سال پیش نوشته شده و بسیاری از اشخاصی که نامشان آمده زندگی را بدرود گفته‌اند، مترجم.]

در ایتالیا با آقای ویتوریو امانوئله اورلاندو، ۹۱ ساله، رو به رو شدم که از میان نخست وزیران شریک در بستن پیمان ورسای تنها او زنده است. مردی است با جثه‌ی کوچک ولی بنیه‌ی قوی و موهای سفید فراوان، درست شبیه به شیر کوچکی سخت متحرک و چابک. عضو فعال سنای ایتالیا است، بر یک مؤسسه‌یمشاوره‌ی حقوقی کارآمد ریاست دارد، رئیس اتحادیه وکلای ایتالیا و استاد دانشگاه رم است. چون در سیاست روش انفرادی برای خود دارد، سخت در معرض حمله‌ی دیگران واقع می‌شود، و با این همه مورد احترام عموم است و به او به چشم ” مرد بزرگ سال خورده‌ی” ایتالیا نگاه می‌کنند. خوب می‌خوابد، هرگز بیمار نشده، و راه پیمایی زیاد می‌کند.

مرد سال خورده‌ی دیگری که فعالیت باور نکردنی دارد، دکتر رافائله باستیانلی جراحی است که شهرت جهانی دارد. در سن ۸۷ سالگی هر هفته سه بار عمل جراحی می‌کند، ماشین خودش را می‌راند، به کار پژوهش علمی می‌پردازد، و روزها چند ساعت مرتب در دفتر کار خود می‌ماند. تا پنج سال پیش هواپیمای شخصی خود را نیز خودش می‌راند. باستینلی از ۳۰ سالگی درد مفاصل داشته و پیوسته معده‌اش بد کار می‌کرده است، و با این همه قدی افراشته دارد و اکنون بی عینک می‌خواند و دست او هیچ لرزشی ندارد.

بندتو کروچه، فیلسوف ۸۵ ساله، در وسط شهر ناپل نزدیک مؤسسه‌ی تحقیقات تاریخی ایتالیا زندگی می‌کند. این دستگاه را خود وی تأسیس کرده، و در آن کتاب خانه‌ی بزرگ و تالار مخصوصی دارد که در آن تدریس می‌کند. ساعت ۸ صبح از خواب بر می‌خیزد و ده ساعت کار می‌کند. بسیار کم خوراک است و اصلاً گوشت نمی‌خورد، با وجود این تنومند است و به شیر دریایی می‌ماند. کروچه سال گذشته دچار تصادف سختی شد، ولی اکنون حالش کاملاً خوب شده؛ خوب حرف می‌زند و می‌شنود و بی دشواری  چیز می‌نویسد. وی هم چنان در کار سناتوری خود سخت می‌کوشد و در نویسندگی هم فوق‌العاده است: سال ۱۹۵۰ دو کتاب منتشر کرد، و یکی از آثار فلسفی او اکنون آماده‌ی به انتشار است.

برنهاد برنسون، مورخ هنر ۸۶ساله، نزدیک فلورانس به سر می‌برد؛ خانه‌ی او گر است از نقاشی‌های زیبای فلورانسی و مجسمه‌های آسیایی و مصری، و کتاب خانه‌ی منظمی با ۵۰,۰۰۰ جلد کتاب نفیس که روزی به ملکیت کتاب خانه‌ی دانشگاه هاروارد در خواهد آمد. به تازگی کتابی درباره‌ی کار اواگجیو انتشار داده است، و کتاب دیگری از او آماده‌ی چاپ است. یکی از آرزوهای وی آن است که بتواند مانند گدایی در رهگذر مردم بایستد و اوقات زیادی ایشان را هم چون صدقه دریافت کند.

 ژورژ سانتیانا، فیلسوف ۸۷ ساله، در مدت ده سال گذشته در رم زیسته است. با این که دید چشمش کم شده هم چنان به کار انتشار آثار خود ادامه می‌دهد، و هنگام ملاقات نمونه‌های چاپی اثر بزرگی را که در دست انتشار دارد به من نشان داد. آثار لاتینی می‌خواند و به شعر نو بسیار علاقه‌مند است.

ادوار هریوی فرانسوی به تازگی ۷۹ ساله شده است. ساعت ۷ صبح از خواب بر می‌خیزد و صبحانه را در بستر صرف می‌کند، و پس از آن تا ساعت ۱۱ به کار می‌پردازد. هر هفته سه روز در مسند ریاست مجلس ملی فرانسه می‌نشیند؛ ریاست حزب رادیکال سوسیالیست فرانسه نیز با اوست. مقامات رسمی فراوانی پیوسته با او ملاقات می‌کنند. هر شنبه صبح ماشین خود را سوار می‌شود و به شهر لیون می‌رود که شهرداری آن جا را دارد. روز یک شنبه را با زنش در یک قصر قدیمی به سر می‌برد، و دوشنبه در شهر با اعضای انجمن شهر جلسه تشکیل می‌دهد. سه شنبه‌ها به پاریس باز می‌گردد. هر ماه دو مقاله می‌نویسد. سال ۱۹۴۹ کتابی درباره‌ی رودن انتشار داد، و اکنون مشغول تهیه‌ی جلد دوم کتاب خاطرات خویش است. موسیقی و نمایش را دوست دارد، و هر ماه دو بار به کمدی فرانسز می‌رود، و خوش ترین وقت وی آن است که در سیرک کنار کودکان می‌نشیند. با این همه به درد پای چپ و برونشیت مزمن مبتلا است.

در انگلستان وایکانت سمیوئل ۸۰ ساله، نماینده‌یعالی سابق انگلستان در فلسطین به سر می‌برد که به همین تازگی کتابی درباره‌ی ارتباط میان علم با فلسفه و دین منتشر کرده است، به من گفت که:” این کتاب در موضوعی بحث می‌کند که برای من تازه است، ولی هر چه سال خورده‌ترمی‌شوم مثل این است که بهتر فکر می‌کنم و این کار برای من روان تر می‌شود.” مرد سال خورده‌ی دیگر انگلیسی برترند راسل ۷۹ ساله اکنون مشغول نوشتن زندگی نامه‌ی خویش است، و از آن می‌نالد که چرا روزانه نمی‌تواند بیش از ۸ کیلو متر پیاده روی کند. شخص دیگر لورد هوردر پزشک سلطنتی است که وی را در دفتر کارش در خیابان هارلی ملاقات کردم و روز پیش از آن جشن هشتادمین سال ولادتش را گرفته بود.  وی روزانه ۱۲ ساعت کار می‌کند؛ شعر می‌گوید و در ساعت‌های بی کاری از باغ و گل‌های خود پرستاری می‌کند.

از میان زنان نام داری که با ایشان ملاقات دست داد، دکتر ا. هلن بویل ۸۱ ساله را نام می‌برم که نخستین بانویی است که به ریاست انجمن طبی- روانی سلطنتی انگلستان رسیده است. وی در لندن و در زادگاهش برایتون به حرفه روان پزشکی اشتغال دارد و اکنون در صدد آن است که انجمنی برای هم کاری روحانیان و پزشکان تأسیس کند. دکتر بویل هر چه را که میل داشته باشد می‌خورد، چای فراوان می‌نوشد، بسیار کم ویسکی صرف می‌کند، و بعدازظهرها یک ساعت می‌خوابد و همه شب ساعت ۲ بعداز نیمه شب به بستر می‌رود.

هیچ قاعده و قانون طبی نیست که پیروی از آن مایه‌ی طول عمر همراه با کامیابی باشد؛ بعضی از کسانی که ملاقات کردم هرگز دچار بیماری سخت نشده بودند، و بعضی دیگر در سراسر عمر با بیماری دست در گریبان بوده‌اند. بعضی ثروتمندبودند و بعضی فقیر؛ ولی هیچ کدام چنان نبودند که از فقر مفرط گرفتار پستی یا از ثروت بیش از اندازه تباه شده باشند. همه‌ی آنان نسبت به هم سالان خود از زندگی بیش تر لذت می‌بردند، و هیچ کدام از ایشان از مرگ هراسی نداشتند. همه‌ی آنان خود را نیازمند گرمی انسانی و معاشرت با مردم و سخن گفتن با ایشان نشان می‌دادند، ولی در هیچ یک از ایشان نومیدی گزنده که در بیشتر سال خوردگان دیده می‌شود وجود نداشت؛ همه‌ی آنان مهربان و حساس بودند و بیشتر شکایتشان از این بود که نام اشخاص را از یاد برده‌اند. تمام این اشخاص به خوبی عقل و شعور خود را به کار می‌اندازند و پیوسته در صدد آموختن و پیش رفتن هستند و به همین جهت نو و مطابق روز مانده‌اند. تأثیر مهمی که دیدن این کسان در من کرد این است که گذشت عمر خود نیرویی ایجاد می‌کند که کمتر به آن متوجه بوده‌ایم. تقریباً در میان همه‌ی سال خوردگان موفقی که ملاقات کردم نیاز به خلاقیت و عشق به معرفت و عاطفی بودن مشهود بود. اگر همه‌ی ما بتوانیم گنجینه‌هایناشناخته‌یسال‌خوردگی را که در زیر نکبت‌های پیری مدفون شده است استخراج کنیم، رنگ دنیا بی شک عوض خواهد شد و زندگی بهتر.

غالباً پیری را” کودکی دوم” می‌نامند. به نظر من سال خوردگیآغاز دومی از زندگی” است که باید اکتشاف و بهره برداری شود.

(۶۴)

 ما طلاق را طلاق گفتیم

از نویسنده‌ای گم نام

شبی در سه سال پیش از این شوهرم رو به من کرد و گفت:” مری، من می‌خواهم تو را طلاق بدهم.”

در آن هنگام در اطاق منار آتش در خانه‌یحومه‌ی شهر نشسته بودیم، و چنان روابط زناشویی میان ما محک بود که برای لحظه‌ای گمان کردم که کلامی به اشتباه شنیده‌ام. اگر پیش از آن لحظه نزاع سختی کرده بودیم، با من مانند بسیاری از زنان گفته بودم که دیگر از این زندگی سیر شده‌ام، این سخن شوهرم برای من معنایی پیدا می‌کرد. راست است که دیگر مانند سال‌های اول زناشویی به صورت جنون آمیز یک دیگر را دوست نمی‌داشتیم، ولی عقل و گذشت، جانشین عشق و محبت دیوانه‌وار شده بود. در زندگی با یک دیگر منافعی داشتیم و می‌دانستیم که چگونه زندگی کنیم و احترام یک دیگر را نگاه داریم. گفتم: جان چه شده است که می‌خواهی مرا طلاق بدهی.

در جوابم گفت که می‌خواهد با زن دیگری ازدواج کند. من که از این جواب دیوانه شده بودم، خشم سراپای وجودم را گرفت، مخصوصاً زمانی که در اندیشه‌ی دو طفلی که از او داشتم و در اتاق خواب خفته بودند افتادم، این خشم و پریشانی به منتها درجه رسید. به جان گفتم:” فکر طلاق را از سر به در کن. سعادت بچه‌ها مهم تر از خوشی تو است. نمی‌توانیآن‌ها را بگذاری و بروی.”

جواب وی برهان دندان شکنی بود. گفت:” اگر طلاق صورت نگیرد، تو با آن که در خانه هستی مثل آن است که نباشی/ف و اثر روانی این امر در کودکان خطرناک تر از این است که پدر خود را از کف بدهند.”

در همان حال خشم غرور خفته‌ی من بیدار شد و وسوسه‌ی آن به سرم افتاد که با نخستین قطر خود را به شهر طلاق آمریکا یعنی رنو برسانم. پس از آن در فکر خود به یاد زنانی افتادم که از شوهران خود طلاق گرفته و شوهران خود را تحویل زن‌های دیگر داده بودند. به یادم آمد که چه بدبختی در سال‌های درازی پس از واقع شدن طلاق در چشم‌های آنان موج می‌زند. و نیز در فکر خود متوجه مخارج نگاهداریبچه‌ها شدم و رفته رفته از تسلط غرور شکسته‌ی خویش بیرون آمدم.

صبح روز بعد به شهر رفتم و با دو نفر، یک پزشکو یک وکیل دعاوی، که برای آنان ارزش فراوان قائل بودم، در این باره مشورت کردم. نظر هر دو تای ایشان این بود که:” زن دیگر هرگز نمی‌تواند دلیل کافی برای بریدن پیوند زناشویی در خانه‌ای که دو کودک وجود دارد باشد. جان از این فکر نادرست خود دست بر خواهد داشت، و هر چه این انصراف او دیرتر صورت گیرد بدبختی خانواده بیشتر خواهد شد.” پرسیدم:” چگونه مطمئن شوم که این فکر از سر او به در خواهد رفت؟” و ای آقایان در جوابم گفتند:” در هر دو حالت نه دفعه این” زن دوم” جمله‌ی تو خالیی بیش نیست. این فقط علامت آن است که جان به مرحله‌ای رسیده است که از خود می‌پرسد که آیا به بهره یکافی خود از زندگی رسیده است یا هنوز سهمی دیگر دارد. شما چون زن او هستید آن جلا و درخشندگی زن دیگر را در پیش چشمان او ندارید. آن چه پایه‌ی این حادثه را تشکیل می‌دهد شما یا زن دیگر نیستید، بلکه حوادث روز مره ی زندگی زناشویی است. اگر شما را طلاق بدهد و آن زن دیگر را بگیرد، احتمال آن هست که این حادثه بار دیگر تکرار شود. بهتر است یک جدایی آزمایشی میان شما صورت بگیرد. بگذارید یک یا دو ماه دور از شما و کودکانش زندگی کند و درباره‌ی آن چه می‌خواهد بهتر و بیش تر فکر کند. ممکن است پس از آن طلاق صورت بگیرد، ولی دیگر حوادث سوئی که شتاب در این کار در پی دارد در پیش نخواهد آمد.”

دکتر و وکیل دعاوی هر دو به من گفتند:” خانم مری، مطمئن باشید که پیش از آن که مهلت مقرر تمام شود شوهر شما به نزد شما و فرزندانتان باز خواهد گشت.”

ولی ما از یک دیگر همان وقت جدا نشدیم. شوهرم آن اندازه پس از انداز نداشت که بتواند دو خانه‌ی جدا را اداره کند. برای رفع این مانع به شهر آمدیم و من شغلی دست و پا کردم. ولی به زودی دریافتم که هر چه از راه شغل خود به دست می‌آورم به مصرف حقوق دایه و پرستار بچه‌هامی‌رسد. این کار سبب شد که مسئله‌ی طلاق به اختیار شوهرم باشد. اگر می‌خواست به آرزوی خود برسد، لازم بود پول بیش تری پس انداز کند. باید آن اندازه پول داشته باشد که بتواند خرج سفر مرا به رنو و مزد کسی که خانه را نگاه داری می‌کند و نیز دست مزد وکیل دعاوی طلاق را بپردازد.

ما هر دو به انتظار نشستیم. با آن که روابط ما از نظر اشخاص خارجی بسیار دوستانه بود، این که فقط اسماً زن مردی بودم  دشواری‌های فراوان ایجاد می‌کرد. جان شب‌ها و روزهای تعطیل آخر هفته برای پس انداز کردن اضافه کار می‌کرد و کم تر بچه‌ها را می‌دید. با آن که می‌کوشیدمبچه‌ها بویی از مطلب نبرند، خود به خود چیزهایی فهمیده بودند و طبیعتاً به طرف من متمایل تر شده بودند.

جان رفته رفته این مطلب را می‌فهمید مه از دست دادن کودکانش جریمه‌ای است که برای به دست آوردن زن تازه باید بپردازد. اگر این کار برای من دشوار بود برای او بدون شک دشواری بیش تری داشت.

اکنون من مطلب را می‌دانم که اندیشه‌های ما هر دو در یک راه مشغول بود. من به یاد آن روزهای سختی آمیخته‌ی به سعادتی افتادم که هر دوی ما کار می‌کردیم تنها به این عشق که زندگی کنیم. روزگاری را به یاد می‌آورم که شوهرم به من گفت که آن اندازه پول در بانک داریم که دیگر لازم نیست من هم در خارج کار کنم. هیچ یک از ما نمی‌تواند شبی را فراموش کند که نخستین پسر ما به دنیا آمد، یا تولد دومین پسر را از یاد ببرد. هر دو به یاد می‌آوریم که چه کوششی به مار بردی تا توانستیم خانه‌ای که آرزوی دایمی ما بود در حومه برای خود فراهم کنیم. هرگز ممکن نیست یاد بود بیماری‌های دو فرزند مان که تا آستانه مرگ رسیده بودند از خاطر ما دو نفر محو شود.

این انتظار برای جان فرصتی بود که خوب استحکام رشته‌هایی را که سبب پیوستن ما دو نفر به یک دیگر است و در گذشته فراهم شده بود احساس کند. آیا گذراندن این همه دشواری و پشت سر گذاشتن آن‌ها فقط برای هیچ بوده است؟ چگونه می‌توانهمه‌ی این حوادث را با زن دیگری از نو شروع کرد.

به این ترتیب در ضمن انتظار کشیدن هر یک از ما دو نفر برای بر قرار کردن ارتباط بهتری با یک دیگر پیشرفت‌هایی کردیم.

تقریباً هر یک از دو شریک زندگی در یک زمانی به اندیشه‌ی طلاق می‌افتد. من نیز مانند زنان دیگر در هنگام خشم و نومیدی از خود پرسیده بودم که آیا انتخاب شوهری که کرده‌ام عاقلانه بوده است یا نه. ولی به خاطر کودکان خود هرگز در صدد بریدن رشته‌ی زناشویی بر نیامده بودم. اکنون از لحاظ شخص خود با این مسئله رو به رو شده بودم.

من نمی‌خواستم در آینده بدون شوهر زندگی کنم، و به دست آوردن شوهر دیگر کار آسانی نبود. من خود را زن دل ربا و باهوش و مستقلی فکر می‌کردم. به زودی دریافتم که تا فرزندانم به سنی نرسند که بتوانند سر پای خود بایستند، نمی‌توانم مستقل باشم، و نیز دیدم که در همه‌ی اطراف من زنان دل ربا و باهوش و مستقل فراوانند. در کار خود مردان جذاب فراوانی را شناختم، و پاره‌ای از آنان متوجه جذابیت من نیز شدند، ولی آنان که به حد رشد عاطفی و فکری رسیده بودند ازدواج کرده بودند. دیدم در من قدرت آن نیست که زندگی دیگران را متلاشی کنم و طلاقی را سبب شوم تا برای خود شوهری دست و پا کرده باشم.

به این نتیجه رسیدم که هرگز تا آن زمان چنان که باید قدر شوهر داشتن را ندانسته‌ام. به سهم خود این امید د من شروع به پیدا شدن کرد که خدا کند این طلاق صورت عمل به خود نگیرد. هنگامی که مقدمات جدایی آزمایشی از هر جهت فراهم شد، هیچ یک از ما دوست نداشت که به این کار اقدام کند، ولی به این کار تن در دادیم، و چنان که دکتر و وکیل دعاوی به من گفته بودند، شوهرم جان پس از هفته‌ی اول جدایی آزمایشی به نزد من بازگشت. از آن زمان که برگشته شوهر بهتر و پدر بهتری شده است، و من نیز کوشیده‌ام که زن بهتری بوده باشم. پس از مدتی انصراف از بچه‌ها، اکنون دوباره آنان را بازیافته و در برابر آنان بسیار بردبار شده و سخت در راهنمایی آنان می‌کوشد. ما بهار آینده به خانه و زندگی خود در خارج شهر خواهیم رفت، و یقین دارم که ” تا زنده باشیم از یک دیگر جدا نخواهیم شد.”

(۶۵)

مردی که شوهر من بود چه شد؟

از: نویسنده‌ای گم نام

هدیه‌ی گران بهایی وجود دارد که هر مرد، خواه فقیر خواه دارا، می‌تواند به زن خویش تقدیم کند. بهایی ندارد، و با کمال تعجب باید گفت که برای زن عزیزترین چیزی است که در زیر آسمان پیدا می‌کند. از قضای بد روزگار، همین هدیه‌ی گران بها و کم خرج چیزی است که بیش تر مردان آمریکایی به آن توجهی ندارند.

شوهر آمریکایی صفت خوب فراوان دارد. خوب وسایل زندگی را فراهم می‌آورد. از روی ایمان کار می‌کند و به سختی تن در می‌دهد. بیش از هر مردی در جای دیگر جهان، پول خرج بیمه‌ی بیماری و تصادف و پیری می‌کند. هنگامی که تلفن زنگ می‌زند و خانم خانه گوشی را بر می‌دارد و از شوهرش می‌شنود که عزیزم، نهار به خانه نخواهم آمد، سخت گرفتارم و کارم طول می‌کشد”، از ۱۰۰ زن آمریکایی ۹۹ نفر به صدق گفته‌ی شوهر ایمان دارند.

نه تنها از آن جهت می‌شود که به مرد آمریکایی اعتماد کرد که اساساً خوب است، بلکه از آن جهت که خیال پرست نیست و با هوس به زندگی راحت خود لگد نمی‌زند. مرد آمریکایی، چون خانه‌ی راحتی داشته باشد که بتواند در آن به سرگرمی‌های خویش بپردازد، و زنی که خوراک خوب به او می‌خوراند و نسبت به چیزهای مورد علاقه‌ی او دل بستگی نشان می دهد و بچه‌ها را خوب تربیت کند، خانه برایش عالی‌ترین و محبوب‌ترین جای روی زمین است. به قدری سر گرم روزنامه و کتاب خواندن، یا در زیر زمین خانه به نجاری و آهنگری و کارهای دیگر از این قبیل پرداختن است که ابداً توجه به آن ندارد که آیا دختر رؤیاهایش همان زلفان مجعد و همان قامت آراسته و زیبایی‌های دیگر را دارد یا ندارد. زنش با او است و او با زنش، و این خود قطعی‌ترین دلیل وجود عشق و محبت است.

برای این مرد هیچ اهمیتی ندارد که این گونه کارهای او درست مخالف چیزهایی است که زنش می‌خواهد و دور از مدح و ستایشی است که آرزومند آن است. به گفته‌ی دروتی دیکس،” وقتی که اتومبیل خود را خرید دیگر دنبال تهیه کردن آن نمی‌روید.” پس از آن که از رنج عصبی دنبال کردن آرزوی دل خود آسود، آرام می‌نشیند و در اندیشه‌ی فراهم کردن ضروریات زندگی همسر عزیزش بر می‌آید، و چنان است که از نزدیک‌ترین و عزیزترین آرزوهای این همسر عزیز، یعنی عشق شاعرانه، غافل می‌ماند.

ولی باید دانست که همین عشق شاعرانه برای هر زن متعارفی به اندازه‌ی احتیاجات مادی و آسایش زندگی اهمیت دارد. بسیاری از اوقات نخستین دلیل شوهر کردن یک زن همین عشق است. کدام مردی است که با گفتن کلماتی از این قبیل که” من باغچه را بیل خواهم زد، و پول بقال و عطا را خواهم داد و بیمه نامه زندگی خواهم خرید” توانسته است دختر زیبایی را به همسری خوی در آورد؟ چون سخن از این باشد که:” عزیزم، من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم. آرزوی من آن است که پیوسته در آغوش من باشی” دختر رؤیاها باور می‌کند و انگشتر همسری را می‌پذیرد.

با همین لباس درخشنده‌ی ستایش و خوش آمد گویی است که زن با حال جذبه و به حجله‌ی مقدس زناشویی گام می‌گذارد. ولی بر خلاف مرد حاضر نیست که این لباس را از تن دور کند و به کار شستن ظرف‌های آشپزخانه بپردازد، و آن را دلیل منحصر عشق و محبت نسبت به شوهر خویش قرار دهد. کارهای خانه نشانه‌ی فداکاری او است، ولی کم اتفاق می‌افتد که این کارها برای او همان نقشی را داشته باشد که کارهای شوهر برای او دارد، یعنی نمی‌تواند جانشین شور و شوق عشق و محبت شود. در نظر زن حالت احساسی و عاطفی پیوسته و بی انقطاعی است، و چنان نیست که چون دو نفر زندگی خود را به یک دیگر پیوند دادند به صورت واقعیت ثابت و مستقری درآید.

بیش تر زنان به نظر من، لااقل در ۶۰ درصد اوقات، نسبت به عشق آگاهی ضمیر و تشویش خاطر دارند. خداوند زن را چنان آفریده است که عاطفی و گرم و دل سوز و احساساتی است. همین خصوصیات و عواطف است که او را برای مادری مهیا می‌سازد، و با سایر عوامل مادری، یعنی رحمی که بچه را می‌پرورد و پستانی که به او خوراک می‌رساند، کمال سازگاری را دارد. همین است که به صورتی اجتناب ناپذیر با بزرگ‌ترین احتیاج و وظیفه‌ی زن یعنی عشق بستگی دارد.

این را قبول دارم که بسیار زنان احمق پیدا می‌شوند که بیش تر وقتشان به غرولند می‌گذرد و بسیاری بد سر و وضع خود را نگاه می‌دارندوهمه‌ی قواعد نگاه داری محبت را زیر پا می‌گذارند، ولی بیش تر زنان، در صورتی که مورد ستایش قرار گیرند و لذت خوش آمد گویی را بچشند، سخت کوشش می‌کنند که فریبنده و جذاب و زیبا شوند. عشق بیش از هر کرم و روغن و چیزهای دیگری که در بازار برای زیبایی می‌فروشند زیبایی بخش است. بسیار زنان زیبا را دیده‌ایم که چون شوهرانشان توجهی به آنان نداشته‌اند، یا مورد خوش آمد گویی و ستایش ایشان خست و غفلت به خرج داده‌اند، از حال رفته و شکوه و جلال زیبایی خویش را از دست داده‌اند. عکس این مطلب نیز درست است و همه تجربه‌هایی از این قبیل داریم.

شوهرانی که واقعاً به هیئت ظاهر زنانشان توجه می‌کنند، دو اجر دارند: یکی این که در مهمانی‌هایی که با زنان خود همراهند می‌توانند به آراستگی ظاهر زنان خود ببالند، و دیگر این که عملاً خرج لباس زنانشان کم تر می‌شود. بسیاری از زنان لباس‌هاییمی‌خرند که به هیچ وجه به آن‌ها نیاز ندارند، و در این کار تنها آرزویشان این است که مگر با تغییر ظاهر و لباس خود طرف توجه شوهران واقع شوند. آن چه واقعاً هر زنی دوست دارد، این است که طرف لطف شوهر خود باشد و شوهر از او و از هیئت و لباسش تعریف و تمجید کند.

چیز دیگری که شوهران آمریکایی علی العموم به آن توجه ندارند و آن را ادراک نمی‌کنند، احساسی است که زنان در باره ی روابط جنی دارند،درزنان نیز مانند در مردان از این لحاظ اختلاف وجود دارد، ولی غالب زنان بیش ازآن چهبسیاری از مردان تصور می‌کنند، نسبت به مسائل جنسی حساسیت دارند، و اگر مردان این را نمی‌دانند از آن جهت است که زنان به علت حجب و حیا از اظهار آن خودداری می‌کنند. با این همه باید گفت که ارضای غریزه‌ی جنسی برای زن آن اندازه اهمیت ندارد که احساس نزدیک تر بودن به شوهرش و هم آغوش بودن با او و این که زن و شوهر در حالت اتحاد با یک دیگر هر چه در دنیا هست فراموش کنند.

اگر من مرد بودم، نخستین و آخرین کار هر روز خود را آن قرار می‌دادم که چند لحظه‌ای زنم را در آغوش خود بفشارم. این اتحاد بدنی را به صورتی جزئی از زندگی خود و زنم قرار می‌داد که هر کدام از ما برایش آن تصور پیش بیاید که بی این کار زندگی برایش غیر ممکن است. هر حادثه‌ای که در زندگی روزانه پیش آمده باشد، این آخرین اتحاد در پایان روز هم چون مهر وحدتی است که به زندگی مشترک زده می‌شود و همه‌ی اختلافات را از بین می‌برد.

(۶۶)

جوانان! در شهر خود بمانید

نوشته‌ی: ارثر گوردون

هنگامی که نوجوانی بودم، آرزوی ترک دیار خود کردم، و به این آرزو جامه‌ی عمل پوشاندم. شهری را که زادگاه من و چندین نسل از نیاکان من بود به ترک گفتم. با خود چنان گذاشتم که به اولین شهر بزرگی که برسم در آن بمانم.

حساب من آن بود که هر چه شهر بزرگ تر باشد فرصت‌های آن هم بیش تر خواهد بود. شهرستان زادگاه من کهنه و عقب افتاده و با فقر دست به گردن بود. من نیروی فراوان و بلند پروازی داشتم و ماندن در آن شهرستان برایم امکان نداشت. پیش خود خیال می‌کردم که می‌توانم دو آسمان خراش را با انگشت کوچک خود بچرخانم. چنین بود که به راه افتادم.

اکنون که سال‌ها از زمان مهاجرت من می‌گذرد، این احساس ناراحت کننده مرا آزار می‌دهد که با مهاجرت خود مرتکب اشتباه بزرگی شده‌ام.

نخستین توجه به این اشتباه یک سال پیش برای من پیدا شد. برای گردش چند روزه به زادگاه خود باز گشته بودم، ولی این بار با چشم باز به اطراف می‌نگریستم. از آن چه دیدم بسیار دچار شگفتی شدم. ناخوش آیندی و سکون از میان رفته بود از شهرهایی که از بی کاری به صورت استخرهای راکد در آمده بود، اینک طنین خوش آهنگ صنایع جدید به گوش می‌رسید. بر روی خاک‌های سرخ همه جا تراکتورهای براق دیده می‌شد. دیگر هیچ سخنی از ورشکستگیبانک‌ها نبود.

در آن هنگام که من دنبال خواب و خیال‌های طلایی خود رفته بودم، آبادی و شکوه به سراغ محلی که با خوش حالی از آن هجرت کرده بودم آمده بود. مهم تر از همه آن که خودم احساس کردم که چیزی را که از لحاظ روحی اهمیت و ارزشی داشته از کف داده‌ام. آنان که در جای خود مانده بودند چیزی داشتند که من نداشتم. آن را در چهره‌های ایشان می‌خواندم. در مقایسه‌ی آنان با مردمی که چون من در شمال و جنوب و شرق و غرب در پی یافتن فرصت مناسب هجرت کرده بودند، این مطلب بر من روشن شد که آنان به این غربت تن در داده بودند و خوش بخت تر از دیگران نشده‌اند.

این کشف مایه‌ی پریشان خاطری من شد، چنان پریشانی که ناچار با دیگران درباره‌ی آن به گفت و گو برخاستم. آن چه از این گفت و گوها دستگیر من شد آن بود که هر فرد آمریکایی که در زادگاه خود بماند و حرفه‌ای برای تمام عمر پیشه‌ی خود سازد، خوشبخت تر خواهد بود. ممکن است این سخن برای ما مردم آمریکا که پیوسته اندیشه‌ی عقب بردن مرزها در دل هامان خانه داشته است، شگفت آور برسد. ولی باید دانست که دیگر جاهای بکر و دست نخورده‌ای وجود ندارد، و هر چه هست شهرهایی است که در همه‌یآن‌ها فرصت ترقی وجود دارد. البته این ترقی تنها پول سازی نیست، بلکه شرکت در خود زندگی است.

آن چه از آن می نرسم تشخیص غلطی است که در مورد یک مسئله پس از تمام کردن تحصیلاتم برای من پیدا شد. کامیابی در نظر من پول و شغل خوب و شاید شهرت بود، و هنوز هم فکر می‌کنم که این چیزها بسیار مایه‌ی لذت است. ولی رضایت خاطر دوام پذیر باید از جای دیگری فراهم شود.

من برای شما یک مثال ساده‌ایمی‌زنم. مردی را در مانهاتان می‌شناسمکه هر سال یک چک ۲۰۰۰ دلاری برای یکی از مؤسسات خیریه‌ی نیویورک می‌فرستد. پزشکی را در یکی شرهای کوچک نزدیک به آتلانتا می‌شناسم که هشت جریب زمین برای جای بازی کودکان وقف کرده است. نفر اول بدون ک از پولی که می‌بخشد افتخاری موقتی کسب می‌کند. ولی آن آقای دکتر که هدیه‌اش ارزش کمتری دارد، در سراسر زندگی خود از این هدیه کردن لذت روحی می‌برد. وی می‌تواند پیوسته هدیه‌ی خود را که در محلی وجود دارد با چشم ببیند.

من این گونه رضایت را در قیافه‌ی آن دسته از هم وطنان خود می‌خواندم و حسرت آن را می‌خوردم، که سعادت یا قابلیت آن را داشته بودند که در شهر خود بمانند و مانند من تن به غربت ندهند. آنان مانند من در صدد جهان گردی و جهان گیری بر نیامده بودند ولی واقعاً چنین بودند. آنان به جنگ با سرخ پوستان و گرگان نرفته بودند، بلکه در زادگاه خودمانده و با فقر و بیماری و جهل و خرافات و همه‌ی این گونه دشمنان کهن آدمی که هنوز هم هستن جنگیده بودند. به این گونه دشمنان کهن آدمی که هنوز هم هستند جنگیده بودند. به این گوه دشمنان تنها در خانه و وطن می‌توان حمله کرد، و بهترین حمله کنندگان کسانی هستند که سر زمین خود را ترک نمی‌کنند.

دلایل محکم روان شناسی برای این مطلب وجود دارد. هر صاحب صناعتی می‌داند که سعادتمندترینملت‌ها ملتی است که تولید بیش تر داشته باشد. مردم خوش بخت مردمی هستند که بهتر بتواند خود را با زندگی در محیط خاص خود متناسب سازند؛ از طرف دیگر، مردم بی آرام و نا مطمئن، کم تر وقت و نیرو برای کمک کردن به دیگران پیدا می‌کنند؛ آنان بیش تر در بند یافتن کسانی هستند که به یاری ایشان بر خیزند. هیچ چیز بدتر از آن که شخص در جایی بیگانه تصور شود مایه‌ی پریشانی و نا آرامی او نمی‌شود.

دختری که در نیویورک کار می‌کندمی‌گفت:” من از آن جهت زادگاه خود را ترک کردم که خیال می‌کرد در آن جا فرصتی برای پیشرفت وجود ندارد. نمی‌خواستم تمام عمر مانند چوبی که در گل فرو رفته باقی بمانم. می‌دانید چه چیزی نصیب من شد؟ خوشی مشکوک و گول زننده‌ی این که هم چون قورباغه‌ی کوچکی در باتلاق بسیار بزرگی شده‌ام. چه چیز را از کف دادم! چیزهای فراوانی را که بسیار بیش از آن که تصور می‌کرد اهمیت داشت. در زادگاه خودم همه‌ی مردم به آن چه می‌کردم و برای من پیش می‌آمد واقعاً علاقه نشان می‌دادند. در این جا هیچ کس در فکر من نیست. درست است که برای خود مستقل زندگی می‌کنم، ولی گاهی می‌شود که استقلال نام گول زننده‌ی تنهایی و بی کسی است.”

مردی که خانواده‌ی خود را مدتی از شهر اصلی خویش بیرون برده و دوباره به آن بازگشته بود، چنین می‌گفت:” درست است که مردم نسبت به ما به مهربانی رفتار می‌کردند، ولی ما همیشه خود را بیگانه تصور می‌کردیم. ما بیگانه بودیم! به همین جهت پیوسته در صدد آن بودیم که خود را چنان نشان دهیم که مردم ما را بپذیرند و از خود حساب کنند، ولی در این جا یعنی در شهر خودمان دیگر دغدغه‌ی آن را نداریم که چیزی را به دیگران اثبات کنیم. دوستان این جا به راستی دوستند،از آن جهت که دوستی از راه آزمایش‌های مشترک پیدا می‌شود، و ما از آن زمان که راه رفتن را آموختیم با مردم این سرزمین آزمایش‌هایمشترک داریم. من و زنم برآنیم که در این شهر کار کنیم، همان گونه که پدرانمان کار می‌کردند، چون این شهر مال ما است. برای بچه‌ها هم بهتر است. بچه‌ها نیز با احترام بیش تر بزرگ خواهند شد- آیا متوجه مقصودم می‌شوید؟

من درست می‌دانم که مقصود او چه بود. او درباره‌یریشه‌های زندگی آمریکایی سخن می‌گفت: این یک عادت آمریکایی و شاید عادت خوبی است که از پرستش نیاکان ناخشنودی نشان دهند. ولی الزاماتی که از سنن خانوادگی درباره‌ی خدمت به اجتماع و شارمندی(= اهل شهر و مملکت بودن) حاصل می‌شود، هنوز در کار است و از آن‌ها پیروی می‌شود.

آن مرد در پایان سخن گفت:” ما خوشبختیم. به موقع به خانه‌ی خود باز گشتیم، اگر انسان زیاد بیرون بماند، از نقطه‌ی مراجعت می‌گذرد. این نقطه آن جاست که شما را در شهر زادگاه خود نیز بیگانه می‌شناسند.”

کسانی را می‌شناسم که مهاجرتشان موفقیت آمیز بوده است. یکی از آنان از اعضای هیئت مدیره ی کارخانه‌ی بزرگی در پنسیلوانیا بود. می‌گفت:” حالم خوب است، یا لااقل اکنون خوب است. سال‌ها طول کشید نا توانستم احساس کنم که به این شهر تعلق دارم. درست است که پول پیدا کردم، ولی غالباً به این فکر می‌افتم که در شهر خودم هم به همین زودی می‌توانستم پول دار شوم. اساس مطلب این است که شما هنگامی که به محل تازه‌ای مهاجرت می‌کنید، در بند آن هستید که چه چیز می‌توانید از آن به دست آورید. به این اندیشه نمی‌افتید که چه چیز می‌توانید به آن جا بدهید، مگر آن که مدت زیادی در آن درنگ کرده باشید. بسیاری از مردم هنوز نتوانسته‌اند به جایی برسند که طرز فکرشان چنین باشد. راه کام یاب زیستن در هر نقطه همین است.”

بعضی از مهاجرت کنندگان چنین فکر می‌کنند که حرفه‌ی مورد پسند ایشان در زادگاهشان وجود ندارد. برای بعضی دیگر دشواری‌های خانوادگی و عاطفی سبب آن می‌شود که در جای دیگر خوش بخت تر باشند. در میان کسانی که خانه‌ی خود را ترک نکرده‌اند، کم تر مسی را یافته ا که از این عمل خود ناخشنود باشد.

سخن خود را با یکی از کسانی مه مهاجرت نکرده و در شهر ما عنوان نایب رئیس اداره‌ی برق را به دست آورده بود، برای شما نقل می‌کنم. با وی درباره‌ی ترقیاتی که در شهرستان ما صورت گرفته بود صحبت می‌کردم. به من گفت:” ما بر عهده‌ی خود کارهایی داشتیم. بسیاری از جوانان مثل شما این جا را ترک کرده بودند. واجب بود کهکمربندهای خود را محکم کنیم، شهرهای خود را پاکیزه و آراسته سازیم، صاحبان صنایع را مطمئن کنیم که در این جا مستقر شوند، و بنا بر آن امکانات برقی این ناحیه را به کار اندازیم! همه‌ی ایم کارها به دست کسانی انجام شد که در ین جا مانده بودند و شهر خود را مهم‌ترین نقطه بر روی زمین می‌دانستند، مثل خر کار کردیم و از این کار کردن لذت بردیم و به ثمر آن رسیدیم. دیگر جوانان شهرها را ترک نمی‌کنند، و بسیاری از آنان که مهاجرت کرده بودند باز می‌گردند.”

آنان که باز می‌گردند، بدون شک کسانی هستند که خوب فهمیده‌اند که چمن زارهای دور دست همیشه چنان سبز که به نظر می‌رسند نیستند، و پول بیش تر به دست آوردن به آن نمی‌ارزد که آدمی احساسات و عواطف خود را زیر پا بگذارد و علقه های اجتماعی را نا دیده بگیرد و از فرصت برای خدمت کردن به زادگاه خویش شانه تهی کند.

روی سخن اینک به آن دسته از جوانان است که هنوز هوس بیرون رفتن از خانه‌های خود را دارند، و چنان می‌پندارند که در محیط ایشان راه ترقی بسته است و باید پرچم‌های خویش را در زمین‌های دور دست بر افرازند. به چنین کسان می‌گویم که من نیز مثل ایشان می‌اندیشیدمو اکنون نیک فهمیده‌ام که بر خطا رفته بودم. در مورد من، فرصت‌ها و امکانات حقیقی همان فقر و تباه شدن نیروهای انسانی بود که من از آن می‌گریختم. بر من واجب بود که بمانم و در تعمیر خرابی‌ها بکوشم. در ۱۹ سالگی این را نمی‌دانستم و اکنون که ۳۰ ساله شد ام خوب فهمیده‌ام.

جوانان! خوب به این چیزها بیندیشید. اگر دل شما می‌خواهد که رهبر ارکستر بزرگی شوید یا در مداوای سرطان قدمی بر دارید، به هر جا که چنین فرصت‌هایی است می‌توانید سفر کنید. ولی اگر می‌خواهید پزشک یا وکیل مدافع یا بازرگان خوبی باشید، در همان جا که پدرانتان زندگی کرده‌اند و مردم شما را می‌شناسند و دوستتان می‌دارند. امید موفقیت بیش تر است.

به طور خلاصه باید بگویم که در همان جا که ریشه‌ی شما است بمانید. از راه همین ریشه‌های کهن است که به شما نیرو می‌رسد و می‌توانید در بهترین نقطه‌ی جهان، یعنی آن جا که شما را می‌شناسند و خانه‌ی شما است، به بهترین شکل مشغول کار شوید و از کار خود بهره و لذت ببرید.

                                                                                                      (۶۷)

نسخه‌ی روان شناختی اکسیر جوانی با فکر خود می‌توانید جوان بمانید

نوشته‌ی: جورج لاوتون

ترس از پیری در هر سنی ممکن است دامن گیر شما شود. من هم چون روان شناسی متخصص در مسائل مربوط به اشخاص سال خورده، به این نتیجه رسیده‌ام که چند درصد قابل توجهی از مراجعان مرا زنان و مردانی ۳۰ ساله تشکیل می‌دهند که در همین سن وسواس نزدیکی پیری مایه‌ی آزار جان ایشان شده است. آن چه که به آن مراجعانگفته‌ام و پس از این خواهم گفت، ممکن است مورد توجه کسانی، ۱۷ ساله تا ۷۰ ساله، باشد که به مسئله‌ی جوان ماندن علاقه‌ی فراوان دارند.

ولی پیش از آن که دستور و نسخه‌ی خودم را با شما در میان نهم، شاید بهتر آن باشد که بعضی از اصطلاحات را تعریف کنم: عمر آدمی تنها با شماره‌یسال‌هایی که از تولد او می‌گذرد به دست نمی‌آید. زمان زیستی درست مساوی زمانی نیست که با ساعت اندازه گرفته می‌شود. هر چه سال‌های عمر بیشتر روی هم انباشته می‌شود، حرکت زمان زیست شناختی کندتر می‌شود. هر چه پیرتر شوید، گذشت عمر شما کندتر می‌شود. باید گفت که تغییری که در وجود شما میان ۳۰ سالگی و ۴۰ سالگی پدیدار می‌گردد، کم تر از تغییری است که میان ۲۵ و ۳۰ سالگی صورت می‌گیرد؛ همین طور است نسبت میان تغییر طبیعی و جسمانی بدن در سال‌های میان ۵۵ و ۷۵ سالگی در مقایسه‌ی با سال‌های میان ۴۰ تا ۵۵ سالگی.

دلیل دیگری بر آن که سال تقویمی نشانه‌ی صحیحی از عمر آدمی نیست، این است که قسمت‌های مختلف بدن شما به میزان‌های مختلف تغییر می‌کنند و پیر می‌شوند. چشم شما از ۱۰ سالگی به سالمندی آغاز می‌کند، و گوش در حدود ۲۰ سالگی. در ۳۰ سالگی نیروی عضلانی و قوه‌ی تولید مثل از اوج خود گذشته و در سراشیبی افتاده است.

ولی در ۵۰ سالگی ذهن و فکر شما هنوز جوان است، و مغز شما ده سال پس از این تاریخ است که به اوج نمو خود می‌رسد. از ۶۰ سالگی به بعد، کار آمدی فکری به صورت بسیار کندی تا ۸۰ سالگی تنزل پیدا می‌کند.

در ۸۰ سالگی هنوز ذهن و فکر شما به اندازه‌ی ۳۰ سالگی خلاقیت دارد و بسیار چیزها می‌توانید بیاموزید. مردم سال خرده غالباً از نقصان حافظه شکایت دارند، ولی تخیل خلاق آدمی اصلاً پیری بردار نیست، و از این مهم تر آن که با گذشت عمر بصیرت و روشن بینی افزایش پیدا می‌کند، و نیروی قضاوت و استدلال بهتر و کامل تر می‌شود. در نتیجه‌یآزمایش‌های فراوانی که با گذشت عمر فراهم می‌آید، نیروی حل مسائل و از بین بردن دشواری‌های افزایش می‌یابد، و فرزانگی و حکمت شخص زیاد تر می‌شود. و به همین جهت است که پزشکان سال خورده و وکلای دادگستری سپید موی و صنعت گران خمیده پشت می‌توانند مقام خود را در برابر جوانان نیرومند و تازه نفس در جهان حفظ کنند.

هرگز نباید ناپختگی عاطفی را با جوانی حقیقی اشتباه کنید. پس از آن که شخص به حد بلوغ رسید، مدتی لازم است تا به مرحله‌ی جوانی حقیقی برسد. مردان و زنانی که از رشد عاطفی عقب می‌مانند، معمولاً نخستین کسانی هستند که رو به پیری می‌روند و دلیل آن که چرا در سال‌های اخیر عمر بعضی از مردم دوباره تمایل کودکی پیدا می‌کنند، این است که آن اشخاص واقعاً تا زمان پیری خود هرگز پا از مرحله‌ی کودکی بیرون نگذاشته بوده‌اند. هر وقت دیدید که تظاهر به آن دارید که خود را جوان تر از آن چه که هستید نشان بدهید، بدانید که از لحاظ عاطفی رشد نکرده‌اید.

دستور من برای جوان ماندن  بسیار ساده است: تمام توجه خود را در آن قسمت از وجود خویش متمرکز سازید که هنوز جوان و در حال رشد است، و چنان که گفتم این قسمت همان مغز و دماغ شما ست. فکر و ذهن خود را زنده نگاه دارید، یقین داشته باشید که پیوسته جوان خواهید ماند. بکوشید که هر روز یک چیز تازه یاد بگیرید.

از همه مهم تر این است که هیچ وقت حالت” بازنشستگی از فعالیت” برای خود فراهم نیاورید. روان‌شناسان در اشخاصی که سنشان به حدود ۳۰ سالگی رسیده است، معمولاً دو نوع شخصیت تشخیص می‌دهند. بعضی از مردان و زنان، با کمال توجه به مسائل حرفه‌ای و خانوادگی خویش، پیوسته درصدد آن هستند که علاقه‌مندی‌های خویش را به امور دیگر گسترش دهند. رابطه‌ی آنان با روزنامه‌ها و مجلات قطع نمی‌شود؛ خود را با سرگرمی‌های خلاق مشغول می‌دارند، و مخصوصاً سرگرمی‌هایی را انتخاب می‌کنند که در عین حال دست و دماغشان هر دو به کار افتد.

کسان دیگر در ۳۵ سالگی زندگی بی سر و صدا و یک نواخت ولی همراه با آسایش برای خود فراهم می‌آورند. هرروز مثل روز پیش کر روزانه‌ی خود را انجام می‌دهند، آن گاه به خانه باز می‌گردند، و غذامی‌خورند و نگاهی به قسمت‌های خاصی از روزنامه می‌اندازند و کمی با رادیو خود را مشغول می‌دارند و سپس به بستر می‌روند. اگر مرد است، زنش در خانه به کارهای خانگی و پرستاری از کودکان سر گرم است، و داستان‌هایی از رادیو گوش می هد یا کتاب‌های داستانی را در ساعت‌های بی کاری می‌خواهند و گاهی به مهمانی زنا مثل خود می‌رود.

مردماز نوع اول هر چه سنشان بالا رود جوان تر می‌شوند، و مردان و زنان نوع دوم را باید گفت که از همان ۳۵ سالگی در سراشیب افتاده‌اند و ممکن است در ۴۵ سالگی عنوان پیری مناسب حالشان باشد.

هر سنی که داشته باشید، باید بدانید که هنوز کارهای زیادی می‌توانید بکنید که زندگی دل چسب تر شود. کد بانویی را می‌شناسم که در ۵۰ سالگی، بی هیچ سابقه‌ای، توانست کار کند و نقشه کش صنعتی بر جسته‌ای شود. مهندس برق باز نشسته‌ای را می‌شناسم که در هنر کاشی سازی استاد شده و از این راه دخل سرشاری می‌برد. یکی از مشتریان من زنی ۷۰ ساله که فرزندان و نواده‌هایش تصور گوشه‌ی نشینی او را می‌کردند- هم اکنون یک کلاس آشپزی مخصوص به تعلیم نو عروسان را با موفقیت اداره می‌کند.

این فکر را از سر خود بیرون کنید که دیگر از شما برای رفتن به مدرسه گذشته است. مردی را می‌شناسم که در ۷۰ سالگیوارددانشکده‌ی پزشکی شد و گواهی نامه گرفت و پزشک نامداری شد مرد دیگری در ۷۱ سالگی به دانشکده‌ی حقوق رفت و اکنون سخت در کار وکالت دادگستری مشغول فعالیت است. زنی ۹۱ ساله از مردم کالیفرنیا هم اکنون برای تحصیل یک دوره‌ی خاص تاریخ آمریکا در دانشکده نام نویسی کرده و مشغول به تحصیل است. هیچ وقت برای افزودن مهارت و قابلیتی بر مهارت‌هایی که تا آن زمان داشته‌اید دیر نیست.

صرف نظر از اندازه‌ی زمانی عمر، برای کسانی ک با فکر آینده زندگی می‌کنند، جوان ماندن کار آسانی است. شما هم بکوشید و بدانید که از عهده‌ی این کار بر خواهید آمد. ذهن خود را زنده و در حال کار و کوشش نگاه دارید. اکسیر تضمین شده‌ی جوانی تنها کار است و بس.

                                                                                                 (۶۸)

موفقیت مرزی ندارد

از: مجله‌ی لایف

جک کپ، رئیس شرکت صفحه سازی دکا در آمریکا، پیش از مرگش در ۱۹۴۸ بسیار علاقه‌مند بود که با دانشجویان دانشگاه‌ها صحبت کند. پیوسته از او می‌پرسیدندکه” اگر در فلان کار وارد شوم، چه اندازه امید موفقیت هست؟” غالباً دانشجویان با حسرت به او می‌گفتند که:” همه‌ی کارها منحصراً در دست معدودی از مردم است.”

دانشجویان غالباً پیش از پرتاب کردن خود به گرداب نخستین کاریابی که از عاقبت آن آگاهی ندارند، دچار شک و تردید می‌شوند. ولی امروز این شک و بی باوری جزئی از خستگی و بی زاری جهان گیری شده است که حتی در خانه‌ی کسانی را که کارهای خوب دارند نیز می‌کوبد، و در اجتماع مردانی که از حدود جوانی گذشته‌اند نیز رخنه کرده است. بنا بر این حق نیست که دانشجویان فارغ‌التحصیل شده را از داشتن وضعی که تنها منحصر به جوانان نیست، بلکه بعضی از استادان نیز گرفتار آنند، ملامت کنیم.

ولی طرح این گونه پرسش‌های مبتنی بر شک و بی باوری با آقای جک کپ، مسخره به نظر می‌رسد. این شخص خود گواه آن بود که هیچ فرد آمریکایی بنابر اوضاع و احوال محکوم به این سرنوشت نیست که سراسر عمر خود را در وضع ثابتی سپریکند و تجاوز از آن برایش ممکن نباشد. آقای کپ به سال ۱۹۰۱ در شیکاگو به دنیا آمد، و پدرش فروشنده‌ای از کمپانی صفحه سازی کلمبیا فونو گراف بود که به خانه‌ی این و آن می‌رفت و صفحه‌های کمپانی ر به فروش می‌رسانید. کپ دوره‌ی دانشگاه خود را با در به دری به پایان رسانید. در ۱۹۲۶ به خدمت شرکت برونسویک در آمد و کارش آن بود که به دهکده‌ها سفر کند و از آواز سیاهانی که هنر خوانندگی دارند صفحاتی برای فروش فراهم آورد.

آقای کپ در ۱۹۳۴ به فکر افتاد که برای خود کار مستقلی دست و پا کند.” چه اندازه امید موفقیت داشت؟” کار صفحه فروشی بسیار تنزل کرده بود. رادیو صدها شرکت صفحه سازی را از میان برده بود.” همه‌ی کارها منحصراً در دست معدودی از مردم بود.”

آقای کپ بر آن شد که ثابت کند که به میدان” بسته” آسان تر می‌توان راه یافت. به گفته‌ی خود وی، هر کمپانی که خود را پیرو قاعده‌ی” نگاهبانیوضع موجود” بداند، محکوم به مرگ است. چون می‌دانست که با حفظ وضع موجود شغل صفحه فروشی محکوم به زوال است، مدت یک هفته همه‌ی اوقات خود را در کتابخانه‌ی عمومی صرف تحقیق در کاتالوگ‌های صفحات قدیمی کرد. از نتیجه‌ی این تحقیق دریافت که در مقابل که در مقابل ۱۲۰۰ صفحه‌ی ثبت شده‌ی شوپن فقط معدودی از صفحات ایروینگ برلین آمریکایی تهیه شده است. صفحات آوازهای خارجی به مقدار زیاد در دسترس همه بود، ولی خواننده‌ای چون بینگ کروسبی هیچ مورد توجه نبود.

از این جا برای کپ فکری پیدا شد. بر خلافسنت جاری صناعت صفحه سازی، که صاحبان آن ساختن آلبومی از صفحات را برای فروش دیوانگی می‌شمردند، آقای کپ با فروش آلبوم کامل گرشوین هزاران دلار به دست آورد. بینگ کروسبی از همین راه با کمک وی میلیونر شد.

کپ بسیار دوست داشت که این کلمات امرسون دانشمند آمریکایی را تکرار کند که:” ما می‌خواهم که با پای خود را برویم؛ می‌خواهیم که با دست خود کار کنیم؛ می‌خواهیم که با مغز خود فکر کنیم.” امرسون این روزها چندان طرف توجه نیست، و دانشمند آمریکایی امروز ممکن است بر این عقیده باشد که آقای کپ انحصاری از شبدر چهار پر برای خود دست و پا کرده بوده است.

ولی دانشجوی دانشگاهی که تعطیلات آخر هفته‌ی زمستانی را در بازی اسکی می‌گذراند و در یکی از هزار نقطه‌ی آمریکا به وسیله بالاروها به بلندترین ارتفاعات می‌رود، باید متوجه این مطلب باشد که در سال ۱۹۳۲ در سراسر کشورهای متحد آمریکا یکی از چنین دستگاه‌ها وجود نداشته است. شاید تأسیس یک کمپانی تازه‌ی اتومبیل در این روزها ممکن نباشد، ولی کمپانی جنرال موتور در طرف چند سال آینده بهرئیسی نیازمند خواهد شد، و قطعاً مردان کار زیادی برای دستگاه خود لازم دارد. مطابق تحقیقی که به تازگی صورت گرفته، کشور ما در حال حاضر به ۱۵,۱۰۰۰ پزشک اضافی احتیاج دارد، و اگر وضع به همین منوال باقی بماند، کسر پزشک شاید به ۳۰,۰۰۰ تا ۵۰,۰۰۰ برسد.

بنابراین هرگز نباید در خانه‌ی یأس را کوبید، و جوانانپیوسته باید متوجه این امر باشند که جهانتشنه‌یخدمت‌های جدید و اندیشه‌های جدید است، و تا آن جا که مغز بشری قدرت ایجاد احتیاج دارد برای مردمی که در روی زمین زندگی می کنند موفقیت وجود دارد. 

   

                                                                                              (۶۹)

در یک باغ چینی

نوشته‌ی: دکتر فردریک لومیس

چند سال پیش از این جمله‌ی کوتاهی که در صدر این مقاله نوشته شده و الهام بخش این داستان کوتاه است، در میان مردم رواج فراوان داشت. رابرت سرویس بر اساس آن منظومه‌ای سرود. در ۱۹۳۸ عنوان کتابی شد که ماکس لرنز درباره‌ی آفات دموکراسی نوشت. این که خود رابرت سرویس این عنوان را ساخته باشد، یاد دیگران آن را در یک باغ چینی دیده و بازگو کرده باشند، مطلبی است که من به آن توجهی ندارم.

چندین بار داستان نامه‌ای را که چند سال پیش به من رسید و اثر عمیقی در زندگی من کرد بازگو کرده‌ام؛ هرگز به یاد ندارم که تفصیل آن را در ضمن مسافرت بر عرشه‌ی کشتی یا در زمستان و کنار بخاری میان جمعی نقل کرده باشم، و اثر خاصی در شنوندگان برجای نگذاشته باشد. اینک آن نامه:

پکن، چین

دکتر عزیز

تعجب نکنید که چرا نامه‌ای به شما می‌نویسم. من تنها با نام کوچک خود این نامه را امضا می‌کنم. نام خانوادگی من همان نام خانوادگی شما است.

شاید اصلاً مرا به یاد هم نیاورید. دو سال پیش من در بیمارستان شما بستری بودم و پزشک دیگری به کار من رسیدگی می‌کرد. من بچه‌ای به دنیا آوردم که در روز تولد از دنیا رفت.

همان روز طبیب من به عیادتم آمد و هنگامی که اطاق را ترک می‌کرد گفت:” در این جا پزشک دیگری است که نام خانوادگی شما را دارد، و چون نام شما را در فهرست بیماران دید درباره‌ی شما با من صحبت کرد و گفت که بسیار مایل است به دیدن شما بیاید، چه ممکن است مه خویشان او بوده باشید. و من به او گفتم که چون فرزند خود را از دست داده‌اید شاید مایل به چنین دیداری نباشید.”

کمی پس از آن شما به اطاق من آمدید و کنار تخت من نشستید و دست خود را بر بازوی من گذاشتید. سخن فراوان نگفتید، ولی آهنگ صدا و چشمان شما چنان لبریز از مهربانی بود که من بهبودی در حال خود احساس کردم. آن جا که در کنار من نشسته بودید خوب احساس کردم که بسیار خسته هستید و چین‌های عمیقی بر چهره‌ی شما افتاده است. من هرگز بار دیگر شما را ندیدم ولی پرستار به من گفت که تقریباً تمام شبانه روز را در بیمارستان به سر می‌برید.

امروز بعد از ظهر در یکی از خانه‌های زیبای شهر پکن مهمان بودم. باغچه‌ی آن دیوار بلندی داشت، و بر یکی از دیوارها یک تابلو برنجی نصب کرده بودند که اطراف آن را گل‌های سرخ و سفید بالا رو گرفته بود. از صاحب خانه در خواست کردم که نوشته‌ی چینی روی آن تابلو را برای من ترجمه کند، و آن ترجمه چنین بود:

از زندگی لذت ببرید:

دیرتر از آن است که فکر می‌کنید

پس از شنیدن این جمله اول به حال خود اندیشیدم. من از گرانی اندوهی که برایم با مردن نوزاد سابقم پیدا شده بود، هرگز درصدد آن بر نیامده بودم که کودک دیگری داشته باشم. ولی همان وقت تصمیم گرفتم که دیگر نباید بیش از آن منتظر بمانم. شاید بیش از آن چه فکر می‌کنم دیر شده باشد.

در همان حین که به یاد نوزاد خود افتاده بودم، زنجیر حوادث مرا به یاد شما و خطوط ملالت بار چهره‌ی شما و محبتی که نسبت به من ابراز داشتید انداختو من درست نمی‌دانم که سن شما چه اندازه است، ولی اطمینان دارم به آن اندازه از عمر شما گذشته باشد که بتوانم شما را پدر خطاب کنم؛ آن چند دقیقه که در کنار من گذراندید برای شما چندان اهمیتی نداشت، ولی برای زنی که سعادت خود را از دست داده بود بسیار گران بها بود.

به همین جهت است که از حد تجاوز می‌کنم و چنین میاندیشم که شاید من هم بتوانم کاری برای شما انجام دهم و هم آن محبت بی شایبه را جبران کنم. شاید در مورد شما هم بیش از آن چه فکر می‌کنید دیر شده باشد. خواهش می‌کنم مرا ببخشید، ولی راحت بنشینید و کمی درباره‌ی خود فکر کنید.

-          مارگریت

معمولاً اگر تلفنی مزاحم من نباشد، بسیار خوب به خواب می‌روم. ولی آن شب ده دوازده بار از خواب پریدم و هر بار به نظرم می‌رسید که آن صفحه‌ی برنجی را بر دیوار باغ چینی در برابر خود می‌بینم. به خود گفتم که عجب پیر خرفی هستم که از نامه‌ی زنی که هرگز او را به خاطر نمی‌آورم این اندازه پریشان شده‌ام. ولی در آخر کار چنان شدم که با خود می‌گفتم:” آری، ممکن است دیرتر از آن باشد که تصور می‌کنم؛ چرا کاری برای خودت نمی‌کنی؟”

روز دیگر که به دفترم رفتم به کار کنار بیمارستان گفتم که مدت سه ماه از کارم غیبت خواهم کرد. برای کسی که در جایی کار می‌کند و خود را در آن سازمان صاحب اهمیت می‌داند، غیبت چند ماهه تجربه‌یآموزنده‌ای است. نخستین باری که چند سال پیش از دریافت این نامه به مسافرت طولانی رفتم، چنان تصور می‌کردم که در غیاب من همه‌ی کارها معطل خواهد ماند. چون بازگشتم دیدم که همان اندازه بیماری که هنگام ترک بیمارستان در آن بود اکنون نیز هست، و نیز دریافتم که شفا یافتن بیماران وضع عادی خود را دارد، و چه بسیار از بیماران که از مسافرت طولانی من اصلاً خبری نداشتند. البته شخصی که می‌بیند با ترک خدمتش آب از آب تکان نمی‌خورد، نزد خود شرمنده و حقیر می‌شود، ولی این خود درس بسیار مفیدی برای او به شمار می‌رود.

به یکی از دوستانم، آقای شورتی، که سرهنگ باز نشسته‌ای بود تلفن کردم که به دفترم بیاید، و چون آمد از او خواهش کردم که چمدان خود را حاضر کند تا باهم به آمریکای جنوبی سفر کنیم. او گفت که در ماه‌های آینده منتظر چیزهایی است و حتی یک هفته هم نمی‌تواند از محل خود خارج شود.

نامه‌ی خانم مارگریت را برای او خواندم؛ سرش را به انکار تکان داد و گفت:” من نمی‌توانم سفر کنم؛ همین نزدیکی من منتظر انجام معامله‌ای هستم، شاید وقت دیگر … وقت دیگر” صدایش رفته رفته پست تر می‌شد و در آخر کار گفت که:” آن خانم چه نوشته بود؟ – دیرتر از آن است که فکر می‌کنید؟- بسیار خوب-”

لحظه‌ای آرام بر جای خود نشست. هیچ یک از ما سخن نمی‌گفت. مثل آن که می‌دیدم با ترازویی به سنجیدن ضرورت‌های زمان حاضر با آن اندازه از عمری که هر یک داریم مشغول است و درست همان حال شب گذشته‌ی مرا دارد. عاقبت لب به سخن گشود و گفت:” من سه ماه منتظر ایشان شدم که تصمیم خود را بگیرند؛ دیگر بیش از این منتظرشان نمی‌شوم؛ اکنون بگذار ایشان انتظار مرا بکشند. چه وقت خیال حرکت داری؟”

با هم به آمریکای جنوبی رفتیم. همان گونه که بر روی کشتی در دریا پیش می‌رفتیم بارهای غم زندگی را فرو می‌گذاشتیم تا همراه بادی که از ساحل چین بر اقیانوس آرام می‌وزید پراکنده شود. به یکی از شهرهای آمریکای جنوبی رسیدیم و یکی از مردان برجسته‌ی آن جا که کارخانه‌ی فولاد سازی داشت و دستگاه صنعتی او شکوفان بود از ما پذیرائی کرد.

شورتی در ضمن صحبت از آن شخص پرسید که آیا به بازی گلف علاقه‌ای دارد یا نه، و وی در جواب گفت:” آقا، کمی بازی می‌کنم، و بسیار دوست دارم که بیش تر بازی کنم. زنم برای هوا خوری با فرزندانم به ایالات متحده رفته است و من بسیار دوست دارم که به او ملحق شوم. اسب‌های خوبی دارم و آرزو می‌کنم که بتوانم اسب سواری کنم. چون مشغله‌ی فراوان دارم به هیچ یک از این آرزوهای خود نمی‌رسم. من ۵۵ ساله‌ام و پنج سال دیگرباید دست از کار بکشم. درست است که پنج سال پیش هم همین حرف را می‌زدم، ولی کار زیاد است؛ اکنون مشغول ساختن کارخانه‌یتازه‌ای هستم و آن اندازه فولاد بیرون خواهم داد که آمریکای جنوبی به یاد نداشته باشد. حتی یک بعداز ظهر هم نی توانم به بازی گلف برسم. فرصت و آزادی نوکر اطاق من بیش از من است.”

به او گفتم:” آقا، می‌دانید چرا الآن ما در آمریکای جنوبی هستیم؟” و او در جوابم گفت:” شاید کار زیاد ندارید و وقت و پول کافی برای چنین مسافرت در اختیار شما بوده است.” در جواب گفتم:” هرگز! بر خلاف تصور شما من کار فراوان داشتم، و وقت و پول کافی هم در اختیار نبود. این که ما الآن بر این مهتابی زیبا در خدمت شما نشسته‌ایم از آن جهت است که دختری یک نوشته‌ی چینی را بر صفحه‌ی برنجی دیده و به یاد من افتاده و نامه‌ای به من نوشته است.” داستان را برای او باز گفتم. وی نیز مانند شورتی کلمات آن نوشته را تکرار کرد:” از زندگی لذت ببرید: دیرتر از آن است که فکر می‌کنید.” باقی آن بعدازظهر دوست آمریکایی ما دل مشغول به نظر می‌رسید.

روز بعد او را در راه رو مهمان خانه‌ی خودمان دیدم. گفت:” دکتر، یک لحظه تأمل کنید. شب گذشته خواب به چشم من نیامد. آیا این عجیب نیست که آشنای بسیار مختصری جریان زندگی پر مشغله‌ی مرا عوض کرده باشد؟ از دیروز که شما را دیدم بسیار فکر کردم و در نتیجه به زنم تلگراف کردم که نزد او و فرزندانم خواهم رفت.”

دست خود را بر شانه‌ی من گذاشتو گفت:” انگشتی که آن کلمات را بر آن صفحه‌ی برنجی روی دیوار باغ چینی نوشته معجزه کرده است.”

بر متوسط عمر آدمی با پیشرفت علم چند سالی افزوده شده، ولی سرنوشت زندگی افراد هنوز دست خوش تصادف است. ارزنده‌ترین مردمی که در اطراف ما به سر می‌برند، کسانی هستند که بیش تر عمرشان مصروف دیگران می‌شود. اکنون وقت آن است که به خاطر چنین کسان بیاوریم که اگر کمی هم در بند خود باشند، عمر بیش تری خواهند داشت و فرصت بیش تری برای خدمت کردن به دیگران پیدا خواند کرد؛ به دیدن جاهایی بروند و به انجام دادن کارهایی بپردازند که سال‌ها فکر آن را می‌کرده‌اند؛ به دیدن کسانی بروند که از دیدن ایشان شاد می‌شوند، و پاداش محبت‌هایی را ببینند که بسیار آرزومند ان بوده‌اند.

شورتی پس از این مسافرت بیش از چند سال نزیست. هنگام مرگ بر بالینش بودم. بارها به من گفت:” فرد، چه اندازه خوش حالم که با هم به آمریکای جنوبی رفتیم. خدا را سپاس گزارم که بیش از آن انتظار نکشیدیم.”

(۷۰)

 بیش از آن چه تصور می‌کنید هوشیاری دارید

نوشته‌ی: جان کورد لیگمن

پدر بزرگ من می‌گفت:” زنان همه چیز را می‌دانند، و پناه بر خدا اگر بتوانند همه چیز را هم کشف کنند.” البته منظور وی نیروی درون بینی زنانه بود، یعنی همان نیرویی که زنان را وامی دارد که هنوز سؤالی طرح نشده جواب آن را بدهند؛ آمدن مهمان غیر منتظری را پیشگویی کنند؛مردم شراب‌خواره و جاه طلبان اجتماعی را چنان پیدا کنند که گویی علامتی بر پیشانی آنان نقش شده است؛ بی آن که چیزی به آنان گفته شود بدانند که چه وقت شوهرانشان با رؤسای خود بگو مگو پیدا کرده یا در فکر زنان دیگری افتاده‌اند …

از همان زمان که مادر بزرگ ما، حوا، نخستین پاره‌ی سیب را به دندان گرفت، پیوسته مرد از زن پرسیده است که چگونه همه چیز را، بی آن که علت ظاهری دانستن و شناختن آن موجود باشد، می‌داند. هیچ چیز زن را بیش از این خشمناک نمی‌سازد که به او گفته شود:” من این را می‌دانم، همین است که گفتم، والسلام.”

آیا به راستی چنین معرفت شهودی یا درونبینی وجود دارد؟ غرض من در این مقاله آن است که مسئله‌ی معرفت شهودی را در معرض علم قرار دهم.

به نظر من، درون بینی یکی از کارهای متعارفی و بسیار سودمند شعور آدمی است. این مطلب مورد تأیید ده دوازده نفر دانشمند معتبر که موضوع را با ایشان در میان گذاشتم قرار گرفت. گرچه این ملکه در مرد و زن هردو وجود دارد، ولی در زنان بیش از مردان دیده می‌شود.

چرا چنین است؟ دکتر هلن دویچ مؤلف کتاب” روانشناسی زن” می‌گوید که پسران در هنگام بلوغ بیش تر به آن علاقه دارند که با پرداختن به کارهای عملی اظهار وجود کنند، در صورتی که علاقه‌ی دختران متمرکز در اطراف مسائل احساسی مربوط به خود ایشان یا دیگران است دکتر دویچ دختر بالغ را به کسی تشبیه کرده است که” در تاریکی گوش فرا داشته است و هر صدایی را با حدت خاص ادراک می‌کند.” با فهمی که از شناختن احساسات خود پیدا می‌کند، قابلیت آن را به دست می‌آورد که از راه مشابهت احساسات دیگران را نیز بخواند و ادراک کند.

زنان تقریباً آن اندازه توجهی را که مردان به گفته‌های دیگران می‌کنند، ندارند، ولی در عوض چیزهای بیش تری در خصوص راه احساس کردن دیگران می‌دانند. زمستانی که در نیوهمپشابر زندگی می‌کردم، دوست من وایت طالب قطعه مرتعی در گوشه‌ی زمینش بود و همسایه‌اش پری به هیچ قیمت حاضر نبود آن را به وی بفروشد. مدت‌ها بود که روابط کلامی این دو همسایه با هم قطع شده بود، ولی زنانشان با یک دیگر ارتباط تلفنی داشتند.یک شب پس از یک مکالمه‌ی تلفنی، که هیچ سخن از مرتع در آن به میان نیامده بود، خانم وایت به شوهرش گفت که اگر آن زمین را بخواهی آقای پری خواهد فروخت. چند ماه بعد که خانواده‌ی وایت را دیدم معلوم شد که معامله‌ی زمین صورت گرفته است.

درون بینی را به ساده‌ترین بیان می‌توان راه تفکری دانست که سخن در آن دخالت ندارد، راه میان بری است برای رسیدن به حقیقت، و در مورد مسائل احساسی وعاطفی باید گفت که تنها راه ورود به موضوع است. دکتر ارل یانگ آن را چنین تعریف می‌کند:” عملی است اساسی و روان شناختی که از طریق ناآگاهانه یی ادراکات را انتقال می‌دهد.” این ادراک مبتنی است بر شواهدی که از حواس گوناگون به دست می‌آید. ولی چون شکل آن با شکل معرفت و تجربه‌ای که از روی آگاهی برای ما پیدا می‌شود تفاوت دارد، غالباً آن را با قرائت فکر( تله‌پاتی) می‌کنند. بسیار از کسان را دیده‌ام که چنان می‌نماید که ورق‌های دست حریف را، بی آن که دیده باشند، می‌خوانند؛ حقیقت ین است که چنین اشخاص از روی حرکت پلک چشم و لب ودرنگ در سخن گفتن و نظایر این‌هامی‌توانند نوع ورق‌هایی را که دردست حریف است تشخیص دهند. شاید چنین اشخاص خودشان هم درست ندانند که با پیروی از چه برگه‌هایی است که نوع ورق‌های موجود در دست طرف مقابل خود را باز می‌شناسند.

کار تمدن آن بوده است که به جای آزمایش‌های مستقیم حسی، از قبیل دیدن و شنیدن و بوییدنو چشیدن و لمس کردن، کلمات و مجردات دیگری را جانشین کند. ولی حواس غفلت شده‌ی ما کار خود را بهتر از آن چه ما تصور می‌کنیم انجام می‌دهند. حس بوییدن را که شاید کم رشدترین حس از حواس پنج‌گانه است در نظر بگرید. پیش‌ترها به پزشکان روستایی که عادت به بوییدن هوای مجاور بیمار داشتند می‌خندیدند، ولی بعدها معلوم شد که پاره‌ای از بیماری‌ها سبب تغییراتی شیمیایی در بدن می‌شوند و مواد مخصوصی ساخته می‌شود که بوی خاص دارند. از روی آزمایش معلوم شد که بوی نفس هر کس با تغییراتی که در وضع عاطفی و احساسی او پیدا می‌شود تغییر می‌کند. فاصله‌ای که از آن فاصله می‌توانیم نا آگاهانه بوی انسان دیگری را تشخیص بدهیم، معلوم نشده، ولی این هست که فاصله‌ی مزبور از طول و عرض یک اطاق بیش تر است. ممکن است بپرسید که چگونه ممکن است بویی که از آن هیچ خبری ندارید برای شما معنای خاصی داشته باشد. اگر اتفاق افتاده باشد که با بوی شیر داغ کرده یا قهوه یا نان برشته صبحگاهان به آهستگی و با احساس لذت از خواب برخاسته باشید، خودتان جواب پرسش خویش را خواهید داد.

سال گذشته برای من فرصتی پیش آمد تا بدانم چگونه اشتراک حواس با یک دیگر سبب پیدایش علم شهودی و نا آگاهانه می‌شود. من و زنم سوار کشتی بودیم؛ زنم خانمی را که در آن کشتی بود به من نشان داد و گفت مطمئنم که او را می‌شناسم، ولی به خاطر ندارم که پیش از این هرگز او را دیده باشم. به عمد سر صحبت را با آن خانم باز کردیم و احساس زنم را به او گفتم. پس از این که آن خانم لب به سخن گشود، زنم گفت:” دانستم. شما همان خانمی هستید که سراغ دکتر مولر را تلفنی از من گرفتید، و آن خانم حرف زنم را تصدیق کرد. چه چیز آشنا در آن خانم به چشم زن من خورده بود که خیال می‌کرد که او را می‌شناسد؟ زنم بعد به من گفت:” تو ملتفت نشدی، این خانم درست همان گونه ” به چشم می‌خورد” که صدای او را در تلفن شنیده بودم. به همان سادگی بود.”

اغلب زنان در تخمین کردن سن دیگران، مخصوصاً اگر زن باشند، مهارتی دارند. اگر باور ندارید در یک مجلس مهمانی امتحان کنید. اختلاف سن میان دو دختر ۲۳ و۲۵ ساله آن اندازه کم است که به گفتن در نمی‌آید. آن چه مردان درباره‌ی تشخیص این اختلاف بگویند غالباً از حدس تجاوز نمی‌کند، ولی زنان غالباً درست اندازه‌ی اختلاف را معین می‌کنند.

یکی از کسانی که به صورت منظم و علمی درباره‌ی درون بنی مطالعه کرده است، دکتر اریک برن پزشک روانی سابق ارتش و از پزشکان روان کاو کنونی شهر کرمل در کالیفرنیا است. هنگام مصاحبه‌ی با افراد تازه وارد به خدمت ارتش، وی و هم کارانش می‌کوشیدند که پیش از آن که شخص مورد معاینه لب به سخن بگشاید حرفه‌ی کشوری او را حدس بزنند، در صورتی که همه‌یافراد با لباس و کفش راحتی یک نواخت به اطاق معاینه حاضر می‌شدند. حدس آن پزشکان چنان بود که از تصادف تجاوز می‌کرد. به گفته‌ی دکتر برن،” در یک مورد درباره‌ی ۲۶ فرد متوالی حدس‌ها درست بود.” علت این موفقیت توجه ناآگاهانه به برگه‌هایی بود که در چشم و وجنات صورت و طرز راه رفتن و تکلم کردن و شکل دست‌ها و نظایر این‌ها وجود داشت.

همان گونه که روان پزشکی و عقل سلیم عملاً نشان داده است، آن چه که شما می‌دانید بسیار بیش از آن است که تصور می‌کنید. از مدرکات حسی تنها قسمت مختصری در ذهن آدمی به صورت آگاهانه می‌ماند، ولی باید بدانید که دماغ هیچ یک از چیزهایی را که به آن می‌رسد ضایع نمی‌کند. این گونه چیزها در ضمیر ناآگاه ذخیرهمی‌شود تا روزی برسد و مورد مصرف قرار گیرد. چنین است که مثلاً بعضی از پزشکان با یک نظر کردن به بیمار چیزهایی را تشخیص می‌دهند که دیگران پس از آزمایش ای طولانی می‌توانند به آن برسند. این گونه پزشکان از برگه‌های کوچکی از بیماری که جلب نظرشان می‌کند متوجه اندوخته‌های آزمایش عمر می‌شوند و آن چه را که باید بدانند به آسانی پیدا می‌کنند. اشخاص درون بین دیگر نیز چنین هستند و می‌دانند که چنین از گنجینه‌های ضمیر ناآگاه خویش آن چه را که مورد نیازشان است بردارند. انجمن شیمیدان‌های آمریکایی پس از سؤال کردن از ۲۳۲ دانشمند برجسته به این نتیجه رسید که ۸۳ درصد ایشان در پژوهش‌های خود بر علم شهودی تکیه دارند، و پس از کوشش‌های سخت آگاهانه‌ای که می‌کنند دست آخر از این راه به نتیجه می‌رسند. امتحان مشابهی که توسط دکتر الیوت دول هچینسون درباره‌ی ۲۵۳ نفر هنرمند و موسیقی دان و نویسنده صورت گرفت، معلوم داشت که ۸۰ درصد از ایشان جیره خوار درون بینی و علم شهودی هستند.

قسمت نا آگاه مغز شما هرگز از فعالیت باز نمی‌ایستد. هر وقت که با یک مسئله دشوار رو به رو می‌شوید، سخت درباره‌ی آن بکوشید. سپس اگر عاجز شدید راحت کنید و بخوابید یا به گردش و دیدن دوستان بپردازید؛ پس از آن که به اندازه‌ی کافی استراحت کردید، خواهیددید که مسئله به آسانی برای شما حل می‌شود.

برای اخذ یک تصمیم کاملاً مشخص، از عوامل مهم یکی این است که خودتان احساس عمیقی نسبت به آن چه مورد توجه استداشته باشید، و دیگر این که از روی درون بینی اطلاعی درباره‌ی امر مورد تصمیم داشته باشید. دکتر زیگموند فروید گفته است:” در مورد اخذ تصمیم‌های کم اهمیت همیشه متوجه شده‌ام که فکر سود و زیان و له و علیهکردن مفید است. ولی در مورد مسائل مهم حیاتی، مانند انتخاب همسر یا حرفه، تصمیم باید از ضمیر نا آگاه و از جایی در درون خود ما بر خیزد. تصمیمات مهم حیاتی خصوصی ما همیشه باید فرمان بر نیازمندی‌های عمیق درون جان بوده باشد.”

زندگی برای اشخاص درون بین همیشه دل چسب تر از آن است که برای دیگران. وقتی که مردم را از درون جان خود بشناسید، بهتر آنان را شناخته‌اید، و آنان نیز بهتر شما را شناخته‌اند. معنی درون بینی و شهود همین بهتر شناختن اشخاص و اشیاء و بیش تر لذت بردن از زندگی و با معنی تر شدن آن است.

چگونه می‌تواندقوه‌ی درون بینی خود را پرورش دهید؟ درون بینی نیز مانند هر شکل دیگر اندیشه محتاج چابکی و هوشیاری و حساسیت و انتظار فکر و پروردن آن است.

کوری عادت را کنار بگذارید، و ذهن خود را در مقابل هر چه که در اطراف شما می‌گذرد بیدار نگاه دارید. مردم را همان گونه که هستند ببینید، نه آن گونه که خود فکر می‌کنند که باید چنان باشند. مگذارید که تعصب‌های بی جا و افکار بی دلیل قبلی نظر شما را مخدوش کند. نیمی از فوت و فن کار آن است که بگذارید دیگران به صورت ناآگاهانه درباره‌ی خود با شما سخن بگویند. طرز ایستادن و رفتن و سخن گفتن و دست دادن و سایر خصوصیات هر شخص برای کسی که متوجه درون بینی است برگه‌هایی است که خلق و خوی او را معرفی می‌کند.

درون بینی نه دشمن بلکه همکار عقل است. تفکر مبتنی بر واقع بینی و کارآمد به این هر دو نیازمند است.

(۷۱)

 ما یک جنگ خانوادگی داریم

نوشته‌ی: جان کورد لیگمن

به تازگی همه‌ی اعضای خانواده در تلاش فکری برای آن که بدانند کورد، پسر بچه‌ی ده ساله‌ی ما، ساعت مچی خود را کجا گم کرده است خسته شدند. ناگهان به فکر یک برگه افتادیم، و با استفاده‌ی از آن ساعت را بر روی پرچین حیاط پشت خانه‌ی یکی از دوستان پیدا کردیم. می‌دانید که آن برگه چه بود؟ کورد حادثه‌ی بازی بیس‌بالی را که در همسایگی ما صورت گرفته بود، تمام و کمال در جنگ خانوادگی یادداشت کرده بود.

جنگ ما یکی از کتاب چه‌های یادداشت معمولی است که ورق‌های آن را می‌توان بیرون آورد یا ورق‌هایتازه‌ای بر آن‌ها افزود؛ این کتاب چه پر است از انواع نامه‌ها و یادداشت‌ها و تصویرها و مقاله‌هایی که از این طرف و آن طرف فراهم شده. ولی واقعش را بخواهید این کتاب چه چیزی بیش از همه‌یاین‌ها است. از آن همه‌ی خصوصیات و تاریخ زندگی خانواده‌ی ما به دست می‌آید. به ما نشان می‌دهد که چه وقت فلان فرد خانواده که اکنون برای خود جوان برومندی است، چنان بوده است که غذا را بدون ریختن بر لباس خود نمی‌توانسته است بخورد یا از شانه زدن سر خود عاجز بوده است. نخستین سخنانی که روز اول دبستان رفتن شنیده شده،حوادث آغاز دوران زناشویی، خصوصیات شخصی که فعلاً از خاطرها فراموش شده، جزئیات جشن‌هایسالانه‌ی خانوادگی و نظایر آن‌ها همه در این دفتر منعکس است. حوادث کوچک چون ثبت شود، بزرگ تر جلوه می‌کند.

این دفتر روزی که آغاز شد که من نخستین بار در زایشگاه چشمم به پسر اولمان که تازه به دنیا آمده بود افتاد. بر پشت پاکتی این مطلب را به نام آن نوزاد نوشتم:” اسم تو را کورد خواهیم گذاشت. ساختمان بدن تو خوب است، از بیش تر نوزادان درشت تری، سلامت باران بهاری را داری. و مادرت خوشگل تر از همیشه است.”

این نوشته‌ی مدادی بعدها لای پوشه‌ای جا گرفت که در جوف آن نامه‌های مبادله شده‌ی میان من و زنم در زمان جنگ گذاشته شده بود. این پوشه را در قفسه‌یکتاب‌ها در دسترس گذاشتیم و از همان وقت بود که این جنگ رفته رفته نمو کرد و به صورت امروزی خود در آمد. با پر کردنآن از تندی حرکت زمان کاسته‌ایم: اکنون دیگر سال گذشته یا ده سال پیش از این برای ما همان اندازه واقعیت دارد که دیروز، و همه‌ی این گذشته‌ها جزئی از امروز ما را تشکیل می‌دهد. گاهی که برای یاد آوری گذشته‌ها به این جنگ مراجعه می‌کنم آن وقت معلوم می‌شود که نوشته‌های آن از لحاظ نشان دادن جزئیات چه اندازه نسبت بهحافظه‌ی بی وسیله و بی سلاح مزیت دارد.

جنگ خانوادگی ما به هر یک از افراد خانواده کمک می‌کند که ارتباط خود را با حوادث به صورت معقولی در نظر بگیرد. کورد که به برادر کوچک خود جی مثلاً ایراد می‌کند که چرا” ادا در می‌آوری”، هنگام مراجعه‌ی به جنگ می‌فهمد که خودش نیز وقتی که به سن جی بوده چنین می‌کرده است. حالا اگر جی بخواهد کاری کند که مایه‌ی ناراحتی و عصبانی شدن کورد بشود، ممکن است کورد به او بگوید:” عیبی ندارد، تو هم از این مرحله خواهی گذشت.”

هم چنین من و زنم بتزا نیز ممکن است هنگام خواندن جنگ بر اشتباهات گذشته بخندیم، درس‌هایی را که از آزمایش‌های گذشته گرفته و فراموش کرده‌ایم به خاطر بیاوریم و با آن‌هادشواری‌های فعلی زندگی را از میان برداریم. چه بسیار اتفاق افتاده است که با مراجعه‌ی به این جنگ و ورق زدن آن ناراحتی‌های شدید خود را فراموش کرده‌ایم، از آن جهت که به یادمان آمده است که ناراحتی‌های بزرگ تر را پشت سر گذاشته‌ایم! و چه بسیار شده است که با این مراجعه دریافته‌ایم که اختلافی که اکنون میان ما هست و از آن ناراحت شده‌ایم، در مقایسه‌ی با گذشته، اختلاف کوچک و کودکانه‌ای است!

برای بیش تر مردم ده سال اول زندگی، در مه فراموشی فرو رفته، تنها گاه گاهی برقی می‌جهد و چیزی از حافظه تراوش می‌کند. هیئت و قیافه‌ی والدین در زمان کودکی به یاد اطفال نمی‌ماند، و تنها از زمانی که بزرگ شدند این خصوصیات در خاطرشان می‌ماند. به همین جهت است که عکس‌های جوانی خودم و زنم را نیز در این جنگ جا داده‌ام، و نامه‌هایی را که مادرانمان به ما نوشته بودند در آن ضبط کرده‌ام. یک روز که کورد این نامه‌ها را می‌خواند گفت:” گمان نمی‌کنم که اگر شما بچه‌های من بودید دوستتان می‌داشتم.”من و زنم هیچ کدام ادعا نداریم که در کودکی بچه‌هاینمونه‌ایبوده‌ایم، با وجود این هنگامی که فرزندان ما آن نامه‌ها را می‌خوانندذره‌ای از احترام و محبتی که نسبت به ما دارند کم نمی‌شود. گمان می‌کنیم که فرزندان ما بهتر خودشان را بشناسند، از آن جهت که جنگ فرصتی به ایشان می‌دهد که در سال‌های کودکی ما شرکت کنند.

این جنگ به یاد آورنده‌ی چیزی است که بزرگ سالان غالباً فراموش می‌کنند،و آن این که هر سن و هر روز و هر ساعت از زندگی ارزش‌های مستقیم مخصوصی به خود را دارد. معمولاً به بچه‌ها چنین گفته می‌شود که” صبر کن تا بزرگ تر شوی”، تو گویی که زندگی واقعاً از ۱۸ یا۲۱ یا۴۰ سالگی آغاز می‌شود. چنان که جی روزی به من گفت، عملاً کوکان چنان نیستند که” به تصدیق و تحسین دیگران زندگی کنند.” مبادله کردن آزمایش‌های خود با بزرگ سالان و در تهیه‌ی جنگ خانوادگی با ایشان شرکت کردن، این احساس را در ایشان بیدار می‌کند که همه نان را می‌شناسند و به اینشان ارج می‌گذارند. وقتی که دو نسل با چنین وضعی در زمینه‌ی مشترک با یک دیگر رو به رو شوند، هر دو بهره‌مندمی‌شوند.

آغاز جنگ خانوادگی کار آسانی است، و نگاه داری آن لذت بخش است. ساده‌ترین راه آن است که نوشته‌های قدیم را در میان جلد محکمی یا در دفترچه‌ای که ورق‌های آن قابل عوض کردن باشد جا دهید، و هر وقت که حالی پیدا کردید چیزهای تازه برای آن تهیه کنید و به آن بیفزایید. سعی نکنید که عجایب را درآن جمع آورید. آن چه ناگهانی و خود به خود پیدا شود و در آن بیاید سبب آن می‌شود که داستان زنده‌ی زندگی شما با آن شناخته شود. کودکان شما دوست دارند که چیزهای مهمل و پیش پا افتادن را در آن درج کنند؛ بگذارید که چنین کنند. بسیاری از همین چیزها به اندازه‌ای خاطرات گذشته را شیرین جلوه می‌دهد که هرگز از راه دیگری چنین نخواهد شد.

زن من یک روز متوجه شد که این جنگ برای صرفه جویی در جا بسیار چیز مناسبی است. به جای آن که نامه‌ها و عکس‌ها و یادداشت‌ها در کشو و قفسه‌ها جمع شود، همه در یک جلد و به ترتیب صحیح توالی زمانی کنار یک دیگر قرار می‌گیرد. پرونده کردن اطلاعات خانوادگی به این صورت نیز یکی از فواید دیگر آن برای خانواده است. مثلاً سال گذشته که به ییلاق رفته بودیم، به پای جی میخ زنگ زده‌ای فرو رفت و آن را مجروح کرد. به این فکر افتادیم که بچه‌ها چه وقت آخرین تزریق ضد کزاز شده‌اند، و با جوابی که از جنگ به دست آمد جی از ناراحتی تزریق تازه رهایی یافت.

این اصطلاحی در خانواده‌ی ما شده است که:” این هم یکی برای جنگ.” هر یک از ما مترصد است که چیزهای تازه‌ای برای درج در جنگ پیدا کند. همه‌ی این حوادث به همان صورت که هستند ثبت می‌شوند؛ کلمه‌ها و جمله‌هایی در آن ثبت شده که، اگر این جنگ نبود، بدون شک همه آن‌ها را فراموش می‌کردیم.

مقدار فراوانی از تاریخ زمان حاضر در آن جنگ دیده می‌شود، آن هم تاریخ به صورتی که افراد خانواده آن را آزموده و اراک کرده‌اند. تورم، مالیات‌ها، بمب اتمی، کمونیسم، خطر جنگ جهانی سوم و نظایر این‌ها همه در ضمن نقل داستان‌هایی که بچه‌ها در مدرسه شنیده یا در کلاس‌های مقاومت ملی خوانده‌اند آمده است.

یکی از بهترین خدمات این جنگ به کودکان ما آن است که در ایشان حس اعتماد ایجاد کرده است. با تماسی که پیوسته با گذشته دارند ایمان به آینده در آنان رشد می‌کند. با آن چه که ما درباره‌ی والدین و اجداد خود در آن نوشته‌ایم و آنان می‌خوانند، خوب متوجه می‌شوند که به یک رشته‌یپیوسته‌ای تعلق دارند؛ این اشخاص در گذشته، که بیش تر آنان پیش از به دنیا آمدن کورد و جی از دنیا رفته‌اند، در نظر کودکان ما هم چون اشخاص واقعی جلوه گر می‌شوند.

زندگی امروز با زمان گذشته، که در واقع کودکان میان خویشان خود و گروهی از پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمو و عمه و دایی بزرگ می‌شدند، بسیار تفاوت دارد؛ زندگی صورت خصوصی تری پیدا کرده است که باید کودک در آن راه خود را در همه‌ی پیشامدهای زندگی بیابد. اکنون بسیاری از آمریکاییان در جاهایی زندگی می‌کنند که با نزدیک‌ترین خویشان خود به اندازه‌ی نصف قاره فاصله دارند.

از این پس کودکان ما باید به کجا به عنوان رمز خانه و خانواده نظر کنند؟ بی شک چنین جایی یک خانه‌یاجاره‌ای که در آن بزرگ شده‌اند نیست. اگر بخواهند” دوباره به خانه و زادگاه خود باز گردند” بی شک این خانه‌ی اصلی محل سکونت قدیمی آن‌ها نخواهد بود، بلکه همان جنگ خانوادگی و یادگارهای محفوظ مانده‌ی در آن است. می‌دانید که اگر خدای نا خواسته خانه‌ی ما روزی آتش بگیرد چه چیز را پیش از همه از خطر آتش دور می‌کنیم؟ جنگ خانوادگی را!

(۷۲)

 عشق، ازدواج، کودکان و آسایش خانوادگی

نوشته‌ی: هنری ک. لینک

اگر بنا باشد که یکی از این چیزها را انتخاب کنید- یک شغل آبرومند یک در آمد ثابت ۱۰۰ دلار در هفته، یک زندگانی خانوادگی سعادتمندانه- کدام یک از این‌ها را انتخاب خواهید کرد؟ چنین پرسشی به همین تازگی از گروهی زن و شوهر شده و هشتاد درصد جواب دهندگان زندگی خانوادگیسعادتمندانه را انتخاب کرده‌اند.

بودن در خانواده‌ی خوشبختی به احتمال قوی عامل اصلی آسایش خاطر در زندگی بزرگ سالان و نیز در زندگی خردسالان است. درباره‌ی آسایش و اطمینان خاطری که از زندگی زناشویی پیدا می‌شود، سخن فراوان گفته‌اند. با این همه هنوز درباره‌ی این که فرزند مایه‌ی خوشبختی خانواده است، به اندازه‌ی لازم بحث نشده. ممکن است جنگ پیش بیاید، شغل آدمی از کفش برود، پول تمام شود، ولی اگر پدر ومادر و فرزندان در کنار یک دیگر بایستند، امید و خوشبختی باقی خواهد ماند.

این روزها با پدری گفت گو داشتم که ازگرفتاری‌های آمدن فرزند پنجم خود با من سخن می‌گفت. با این همه می‌گفت که او و زنش را عقیده آن است که با همه‌یگرفتاری‌ها و ناراحتی‌هاخانواده‌ی بزرگ تر بهتر ازخانواده‌ی کوچک تر است، و زیادی شماره‌ی افراد خانواده به شخص آسایش خاطر می‌بخشد. بدون شک حق با او بود.

در تجربه‌های شخصی که از همسران نا خوشبخت دارم، واضح‌ترین علت نا خوشبختی چنین زنان و شوهران این است که نمی‌خواهند بچه دار شوند، و پدر و مادر شدن خودرا بیش از اندازه به تأخیر انداخته‌اند. نمی‌گذارند فرزندی پیدا کنند، به این بهانه که خود را آماده‌یآن سازند، یا این که خانم می‌خواهد آن اندازه کار کند که بتوانند خانه‌ای برای خود بخرند. چنین اشخاص که در صدد آن هستند که پیش از بچه دار شدن اسباب آسایش خاطر خود را فراهم سازند، در معرض آن هستند که اصلاً به آسایش خاطری نرسند.

داستان شوهر جوانی که هم اکنون برای شما تعریف خواهم کرد، داستان نادری نیست و شبیه فراوان دارد. می‌گفت:” من و زنم نزدیک است که از هم جدا شویم، و راستش این است که هیچ دلیل معقولی هم برای این جدایی نمی‌بینیم.” او و زنش پیش از همسر شدن، که شش سال قبل بوده، قرار گذاشته بودند که تا حقوق سالانه‌ی شوهر به ۵۰۰۰ دلار نرسد خانم از کار کردن کناره گیری نکند. حقوق شوهر هنوز ۴۰۰۰ دلار کسر داشت. ان مرد ۳۱ ساله بود و زنش ۲۸ ساله.

شش سال از یک احتیاج و آرزوی طبیعی خود که بچه دار شدن است جلوگیری کرده بودند. شش سال پیوسته به خود گفتهبودند:” می‌توانیم بدون دغدغه‌ی بچه داری آن اندازه با هم زندگی کنیم که بتوانیم بی دغدغه بچه دار شویم.” فراموش کرده بودند که در این میان آن آسایش و امنیتی را که در پی آن می‌گردند از دست می‌دهند.

مرد پیش خود افکار و نظریه‌هاییدرباره‌ی ازدواج داشته است، که از جمله‌یآن‌ها یکی این است که هر زوجی حق دارد که برای بچه دار شدن یا نشدن تصمیم بگیرد. ولی زندگی جنسی، بدون توجه به این نظریه‌ها، مستلزم آن است که از همسری دو نفر فرزندی به دنیا گام نهد. این قانونی از طبیعت بشری است که سر پیچی از آن بی مجازات نخواهد ماند. هر زن و شهری که بدون نقشه‌ی بچه دار شدن با هم شریک شوند، از همان آغاز تیشه به ریشه‌ی خوشبختی خود زده‌اند.

بچه دار شدن کیفیتی جسمانی است و تجربه‌ی زندگی امری عقلی و روحی. این کار مستلزم فداکاری‌های گوناگون است، حتی اگر لازم شود باید که پایه‌ی اطمینان و آسایش مالی خانواده هم متزلزل شود.

شاید رایج‌ترین و خطرناک‌ترین نظریه درباره‌ی عشق آن است که شخص به همان آسانی که دچار آن می‌شودمی‌تواند خود را از بند آن برهاند. صاحبان چنین نظری این حقیقت را فراموش می‌کنند که عشق، به هر صورتی که آغاز شده باشد،امری است که باید از روی خود آگاهی ایجاد شود و پرورش یابد.عشق پایدار وابسته‌ی به حسابداری دایمی جنسی است.و این خود بیش تر به بچه دار شدن مربوط می‌شود. وقتی که آزمایش‌های جنسی تابع زادن و پروردن فرزند باشد، اهمیت روحانی خاص پیدا می‌کند. عشق پایدار مستلزم ایجاد فرزند و فداکاری برای پروردنان و بزرگ تر کردن خانواده است.

یکی ازپژوهش‌های مهمی که درباره‌یزناشویی صورت گرفته، آن است که توسط لویس م. ترمن، استاد دانشگاه ستانفورد به عمل آمده و نتایج آن در کتابوی به نام “ عوامل روانی درسعادت زن و شوهری” ذکر شده است. در آن کتاب از میان عوامل مختلف چهار عامل برای خوشبختی خانواده قطعی تر شناخته شده:

شوق بچه داشتن:

پدر و مادری داشتن که با خوشبختی همسر یک دیگر شده‌اند.

بلوغ کامل و شخصیت مؤثری داشتن.

دین‌دار بودن و پدر و مادر دین‌دار داشتن.

حساب روابط جنسی را داشتن را روانشناسان و جامعه‌شناسان عامل مهمی نمی‌شناسند. دلیل ایشان این است که این حساب و نگاه داری آن درست به همان عاملی بسته است که پیش از این ذکر کردیم.

غالباً چنان گفته می‌شود که ناداری سبب اصلی ناخوشبختی خانواده و جدا شدن زن و شهر از یک دیگر است. با وجود این به نسبتی که در آمد بیش تر می‌شود طلاق هم بیش تر صورت می‌گیرد.البته کسانی که پول فراوان ندارند، برای آن که به خواسته‌های خود برسند، و به آرزوی خود جامه‌ی عمل بپوشانند، ناچارند که کوشش بیش تر کنند و با دشواری‌های فراوان تر رو به رو شوند. این دشواری‌ها غالباً موقتی است و زن و شهر با تحمل آن‌ها در کنار یک دیگر می‌مانند  و دوباره به سعادت خانوادگی باز می‌گردند. نبودن آسایش و تأمین مالی در خانواده ممکن است سبب آن باشد که آسایش زناشویی تأمین شود.

بچه دار شدن آخرین و نیرومندترین ضامن پایدار شدن محبت زن و شوهر نسبت به یک دیگر است. فرزند بهترین گواه آن است که ازدواجی که این فرزند از آن به وجود آمده کامل‌ترین ازدواج است. فرزند زناشویی را از سطح عشق آمیخته به خود خواهی و لذت جسمانی بالا می‌برد، و آن را به فداکاری و خود گذشتگی در اطراف زندگی تازه‌ایمی‌رساند. با پیدا شدن فرزند در خانواده خود گذشتگی جانشین خود خواهی می‌شود. بچه دار شدن نماینده‌ی آن است که شوهر که شوهر به قابلیت خود برای تأمین آسایش خانواده ایمان پیدا کرده، و زن نیز به این قابلیت او متعرف شده است. نتیجه‌ی خالص آن یک آسایش و امنیت روحی است که بیش از هر نیروی دیگر آسایش و امنیت مادی را در پی خود خواهد آورد.

(۷۳)

 از شکست خود استفاده کنید

نوشته‌ی: ویلیم مولتون مارستون

اگر تنها یک عامل برای تأمین موفقیت در زندگی وجود داشته باشد، آن عامل عبارت از قابلیتی است که آدمی برای بهره برداری از شکست در زندگی دارد. هر موفقتی که من شناخته‌ام از آن جهت به دست آمده است که مردی موفق توانسته بوده است که شکست خود را تجزیه و تحلیل کند و عملاً از آن شکست در اقدامات بعدی خود بهره برداری کند. اگر شکست را باور شکستگی و سقوط یکی تصور کنید، آن وقت است که محکوم به سقوط خواهید شد. شکست نیست که سبب سقوط شما می‌شود، بلکه آن چه مایه‌ی سقوط می‌شود آن است که در شکست عوامل و راهنمای موفقیت بعدی از نظر پنهان بماند.

شکست چیزی نیست که مایه‌ی شرم ساری باشد. هر کس در زندگی به کاری مشغول است و شکست‌های در زندگی هم جز و حوادث دیگر زندگی از چیزهای پیش پا افتاده و عادی است. شکست آن زمان بد و مایه‌ی بدبختی است که نتوانید با گردن فرازی با آن رو به رو شوید و آن را تجزیه کنید و معلوم دارید که چرا در پیش بردن منظور خود کامیاب نشده‌اید. اگر به آن هم چون علامت هشداری نگاه کنید، دیگر جنبه‌ی مسموم کننده‌ی آن را از بین خواهد رفت  و تجزیه و تحلیل آن برای شما هم دل انگیز می‌شود و هم سودمند.

به عبارت دیگر، شکست دردی است که خود درمان خویش است. هیرام کیمبال که مرد میانه سالی از مردم نیوانگلد بود، از عموی خود یک کتاب فروشی متوسطی به میراث برد که بیش از ۲۰ سال عموی وی با آن زندگی کرده بود. کیمبال که سودای نو خواهی و وسعت عمل در جانش شعله می‌کشید، محل تازه‌ای را اجازه کرد و قفسه‌های نو ساخت و کتاب‌های تازه آورد و کتاب خانه‌ی مفصلی ترتیب داد. دو سال بعد ورشکست شد.

این شکست برای وی یک تجربه‌ی دست اولی باقی گذاشت که پیش از آن نداشت، و مشتی کتاب‌های دست دوم که طرف‌هایمعامله‌ی وی نتوانسته بودند بفروشند و به او پس داده بودند. بر کنار خیابان پر رفت و آمدی با دست خود دکه‌ی کوچکی ساخت و کتاب‌های کهنه را در برابر دیدگان مردم کوچه گسترد. به زودی نتیجه‌ی کار او آشکار شد. کتاب‌های دست دوم، هم چون ترمزی است برای حوادث فکری آیندگان و روندگان که آنان را خواه و ناخواه به سوی بساط کتاب فروشی کنار کوچه می‌کشاند و کیمبال این را می‌دانست و از همان استفاده کرد. پس از سه سال دو برابر پولی که از دست داده بود از این راه به چنگ آورد. شکست وی وسیله را برای کامیابی رضایت بخش او فراهم آورده بود.

شکست نه تنها ما را برای موفقیت آماده می‌کند، بلکه هیچ چیز به اندازه‌ی آن میل شدید دنبال موفقیت رفتن را بیدار نمی‌سازد. میل به غلبه از نخستین آرزوهایی است که از کودکی در ما پیدا می‌شود. چوبی را چنان نگاه دارید که کودکی با دو دست به آن بچسبد، آهسته آهسته آن را بکشید؛ هر چه بیش تر بکشید حرص سخت تر چسبیدن به چوب در کودک شدیدتر می‌شود و به جایی می‌رسد که کودک با تمام وزن خود در هوا به آن چوب آویخته می‌ماند. هر وقت که شما دچار شکستی می‌شوید همین واکنش طبیعی است که به شما اراده و نیروی بیش تری برای کامیاب شدن می‌بخشد. اگر از همه‌ی نیرویی که شکست به شما می‌بخشد بهره برداری کنید، خواهید دید که از شما کارهایی ساخته است که در حال عادی و آسودگی چنان کارها ساخته نیست.

جان پول جونز بر پل کشتی گلوله خورده‌ی خود به نام عمو ریشار ایستاده و آتش کشتی‌های انگلیسی او را از پا در آورده بود. ریشار در حال غرق شدن و جانپول مرد شکست خورده‌ای بود. ولی در آن هنگام که فرماندار انگلیسی از او خواست که تسلیم شود، خشم مبارز طلب شکست ناگهانی در آن مرد آمریکایی زبانه کشید. گفت:” من هنوز به جنگ آغاز نکرده‌ام.” کشتی انگلیسی حمله برد و آن را گرفت و در اندک مدتی جنگ به نفع او به پایان رسید. جون پول از سرکوفتگی شکست روح پیروزی بیرون کشید و با همان کامیابی خود را تأمین کرد.

مردی را می‌شناسم که در یک مسئله‌ی عشقی دچار عواقب نامطلوبی شده. این آزمایش در سراسر زندگی او مؤثر افتاده است؛ از این راه ترسی در وی تولید شده است که هنگام رو به رو شدن با زنی آشکارا در او دیده می‌شود این ترس از اشخاص برای هر کس، جز خود او، بسیار جالب توجه و مفرح است. ولی برای خود او نیز که از این کیفیت آگاه است، دانستن آن دردناک است. وی به جای آن که در برابر شکست عشقی خود ایستادگی کند و به تجربه و تحلیل آن بپردازد و علت واقعی آن را کشف کند و از این مقدمات در روابط آینده‌ی خود استفاده ببرد، یک باره از پا در آمده است.

بر شما لازم است که درباره‌ی چنین روش احمقانه‌ای نیک بیندیشید و خود را از شر آن خلاص کنید. کسانی هستند که کار خود را از دست داده‌اند و ترس آن دارند که به این و آن برای یافتن کار دیگری مراجعه کنند؛ کسانی هستند که یک بار در خواست ترفیع مقام ایشان با مقاومتی رو به رو شده و اینک ترس آن دارند که بار دیگر تقاضای خود را تجدید کنند؛ مادرانی هستند که فرزندان ایشان تقریباً تهدید به غرق شدن می‌شوند و در عین حال به آنان اجازه‌ی آن نمی‌دهند که برای آموختن شنا پا به آب بگذارند. ترس از شکستی که دچار آن نشده‌اید شما را به وضع مسخره آمیزی در می‌آورد و فرار شما را از چنین شکست احتمالی به خوبی آشکار می‌سازد.

هرکس می‌تواند به صورتی شکستی را که رایش پیش آمده پرده پوشی کند. ساده‌ترین حیله آن استکه به شخص خود تلقین کنید کهدچار شکست نشده‌اید. و در آن حال که همه‌ی درها به روی شما بسته شده چنان تصور کنید که کارهایتان به صورت رضایت بخشی در حال پیشرفت است. مردی را می‌شناسم که اعتماد به نفس خود را از این راه حفظ می‌کند که پیوسته به خود و دوستانش می‌گوید که کارهایش در شرف پیشرفت قریب‌الوقوعی است؛ ضمیر ناخودآگاه وی خرد و سر کوفته نشده، خوب می‌داند که مدت‌ها پیش در وضع حاضر خود به اوج پیشرفت رسیده بوده است. با آن که سخت می‌کوشد که بر شکست خویش سر پوش بگذارد، با هر قدم که بر می‌دارد مقداری از اعتماد به نفس خویش را از کف می‌دهد.

حیله‌ی دیگری که بعضی از مردم در حق هود روا می‌دارند، این است که شکست خود را” فراموش می‌کنند.” اگر با این وسیله از لحاظ روانی امکان آن بود که یادگارهای نامطبوع از سر ضمیر آدمی بر افتد، این روش سودمند واقع می‌شد.آزمایش‌هایی که به این ترتیب مدفون شود، ترس‌ها و واخوردگی ها و کینه‌ها و سموم عاطفی و احساسات ضد اجتماعی در اطراف خود پراکنده می‌سازد. نه تنها سبب آلام روحی می‌شود، بلکه بیماری‌های جسمی نیز از آن پدید می‌آید. به این ترتیب، به جای آن که اعتماد به نفس خود را تقویت کرده باشید، با چنین عقیده‌ای آن اعتماد را یک باره از بیخ و بن برکنده‌اید.

اگر هول و هراس شکستی احتمالی چنان در شما کارگر افتاده است که دیگر نمی‌توانید با روشنی و وضوح تمام فکر کنید، به گردش و هوا خوری بروید، از درختان بالا بروید، به جوال پر باری مشت بزنید، و به طور کلی به کاری سخت و غیر عادی بپردازید. پس از آن مدتی بخوابید.هنگامی که از خواب بر می‌خیزید، نیک آشکار می‌شود که مغز شما بسیار خوب و سریع کار می‌کند و در آن حال است که می‌توانید درست به خیر و شر کار خود رسیدگی کنید و تصمیم مقتضی بگیرید. مخصوصاً باید به هوس‌های بیهوده و احمقانه که با این آرامش موقتی پیش آمده و فواید کاذبی که به نظر می‌رسد، توجه کامل داشته باشید. آن گاه با آزادی کامل از موانعی که شکست در مقابل شما قرار داده، با ایمان و آرزوهای حقیقی و واقعی خود سخت به کار بپردازید. چنین است که شکست برای پیروزی سودمند می‌شود و با تمام نیرو به جانب هدف پیش خواهید رفت. اگر با شکست تسلط درونی خویش را از کف ندهید، هیچ چیز نمی‌تواند مانع پیشرفت شما در اقدام بعدی بشود.

(۷۴)

 چگونه پیروزی بر غم را آموختم؟

نوشته‌ی: کاترین مارشال

هنگامی که پیتر مارشال کشیش کلیسای پرسبیتری و ستمینستر در آتلانتا بود، دوست بسیار نزدیکی داشتیم که تازیانه‌ی غم فراوان بر وجودش خورده بود. من و شوهرم هردو جوان بودیم و سخت یک دیگر را دوست داشتیم و با شور و شوق زندگی می‌کردیم و به مهر و محبت خدا کمال اعتماد را داشتیم، و آن هانم دوست ما که همه‌یاین‌ها را می‌دید، با لبخندی فیلسوفانه می‌گفت:” شما هیچ یک تا کنون گرفتاری حقیقی پیدا نکرده‌اید؛ زود یا دیر ناچار روزی چنین مصیبتی پیش خواهد آمد. می‌خواهم بدانم که آیا آن روز هم چنان خواهید بود که امروز هستید یا نه؟”

در سال‌هایی که پیش آمد، ما هم به سهم خود رسیدیم؛ شوهرم بیماری‌های فراوان پیدا کرد، و در ۴۷ سالگی به مرگ پیش رس از دنیا رفت، ولی من امروز هم همان احساس را دارم که در جوانی داشتم. اکنون نیز بیش از هر وقت دیگر به محبت و لطف خداوندی اعتماد دارم، و این از آن جهت است که‌ ایمانم از محک امتحان بیرون آمده است.

بلاهای گوناگون، مخصوصاً از دست دادن عزیزان، چیزهایی است که نوع بشر معمولاً به آن‌ها مبتلا می‌شود. از آن زمان که شوهرم از دنیا رفته، تا کنون، بسیاری از مردم به من نامه نوشته و پرسیده‌اند: آدمی چگونه در مقابل چنین مصیبت مقاومت می‌کند؟ چگونه است که با چنین مصیبتی آدمی ایمان خود را حفظ می‌کند؟ اجازه بدهید که مضمون یکی از این نامه‌ها را که در چند نامه آمده است و نشان دهنده‌یواکنش‌های انسانی در مقابل غم و غصه است برای شما نقل کنم:

” زنم مری، سه سال پیش ازاین چشم از جهان فرو بست. من درست نمی‌دانم که این مصیبت بزرگ جدایی را از آن زمان تا کنون چگونه تحمل کرده‌ام. مردم غالباً می‌گویند که” زمان بهترین علاج است، ولی در مورد من هر روز ناگوار تر از روز پیش بوده است. کوشیده‌ام که با کار کردن شانزده ساعت در روز خودم را از فکر زنم منصرف کنم، ولی همه چیز بدون وجود مری یاوه و بی حاصل است. دعا می‌کنم، ولی دعاهای من به سقف می‌خورد و بر می‌گردد. آیا خدا چه مقصود عالی از این داشت که مری را بگیرد و مرا در این جهان یکه و تنها بگذارد؟

نخست این را به شما بگویم که من نسبت به چنین کسان کمال هم دردی و دل سوزی را دارم. غم و غصه هم چون جراحتی است که بر شخصیت آدمی وارد شده، و همان اندازه واقعیت و حقیقت دارد که زخم‌ها و جراحت‌های بدنی، پساز گذشتن مدتی، در ساعات اشتغال، ممکن است کسی درد و رنج خود را فراموش کند، ولی پس از آن چیزهای کوچکی ممکن است داغ را تازه کند، مانند باز کردن کشوی میز و دیدن کارت تبریکی که به خط زیبایی نوشته شده، یا دیدن کسی از دور که کلاهی بر سر دارد و آن کلاه به کلاه محبوب از دست رفته می‌ماند و نظایر این‌ها. در چنین مواقع است که اندوه قدیمی با شدت تمام تجدید می‌شود.

با این همه، این را دریافته‌ام که نخستین گام مفیدی که باید برداشته شود، توجه به این واقعیت است که غصه اساساً از خود خواهی نتیجه می‌شود. غالب ما از آن جهت اندوه نمی‌خوریم که خوشی و سعادت کسی که از جهان رفته منقطع شده است، بلکه از آن جهت که خود تنها مانده‌ایم و قسمتی از نیازمندی‌هایمان بر آورده نمی‌شود. غصه غالباً با خود خواهی در هم آمیخته است. عملی که باید در معامله‌ی با خود پرستی کنیم، همانند کاری است که باید در مورد گناهان دیگر بکنیم، یعنی باید مقابل خدا به آن متعرف شویم و آمرزش و رهایی خود را از چنگ این بلا از او بخواهیم. چنین اعترافی بیش از هر تسلیمی که از طرف دیگران بشنویم، دل ما را محکوم می‌کند و از تأثیر ناگوار غم و غصه می‌کاهد.

هر کس، پس از آن که عزیزی را از دست داد، دچار وسواسی می‌شود و غالباً از خود می‌پرسد که:” من نسبت به او چنان که باید مهربان نبودم و حسن تفاهم نداشتمو چرا در آن هنگام که زنده بود محبت و حق شناسی بیش تری نسبت به او نشان ندادم؟” برای رهایی از این سرزنش وجدان یک راه همراهبا عافیت وجود دارد. اگر وجدان شما نسبت به اشتباهات و خطاهای گذشته سرزنشتان می‌کند، با این‌ها نیز همان معامله را بکنید که با خود خواهی خود کرده‌اید. به آن‌ها یکایک در پیشگاه خداوند متعال اعتراف کنید و بخشایش او را بخواهید و آن‌ها را فراموش کند و بدانید که در پیدایش این فراموشی خداوند دستگیر شما است.

بسیار کم اند کسانی که از سرزنش وجدان برکنارند. تنها راه سالم برای بیرون آمدن از این حالت آن است که با زندگی، چنان که هست، مواجه شویم، نه چنان که دوست داریم که چنان باشد. زیرا که خدایی که من شناخته‌ام واقع بین است، و دوست دارد که بندگانش نیز چنین باشند. این را دریافته‌ایم که در گرفتاری و پریشانی هیچ جانشینی برای خدا پیدا نمی‌شود. اندوه بیماری روان است، و پزشک روان آدمی تنها خدا است.

سؤالی که مکرر از من می‌شود این است که:” این چه سودی برای خدا می‌توانست داشته باشد که مری مرا بگیرد و مرا در این جهان یکه و تنها بگذارد؟”

مسئله‌ی وجود شر، و این که چرا خدای مهربان راضی می‌شود که مردم خود رنج بکشند، همیشه با آدمی همراه است. من جواب درستی برای این سؤال نمی‌شناسم. ولی این را باید بدانیم که این زمین کهن سرزمینی است که دشمن آن را اشغال کرده است. بیماری و مرگ از دشمن است، نه از خدای مهربان. با وجود این اعتقاد من آن است که در ان هنگام که مری از چنگ شوهرش رفت، و زیر خاک خفت، خدای بزرگ منظوری داشت و ازاین منظور باز خیری حاصل می‌شود.

من این را قبول دارم که برای ساختن مرحله‌ی دوم شجاعت و ایمان کامل لازم است: به جای آن که پشت در بسته‌ی غم و اندوه بنشینیم و اشک بریزیم، باید در دیگری را باز کنیم و هدفی سازنده برای خود در نظر بگیریم. خدا ممکن نیست که جنبه‌ی منفی داشته باشد. اگر می‌خواهیم. با منظور خدایی همکاری کنیم( و این تنها راهی است که از آن راه دعاهای ما مستجاب خواهد شد)، ما نیز باید سازنده مثبت باشیم، راهی که خدا از آن راه دل‌هایشکسته‌ی ما را جبران می‌کند، این است که کاری در پیش بگیریم که برای این جهان ارزنده و سودمند بوده باشد.

وقتی بود که من چنان می‌اندیشیدم که زندگی بدون شوهرم هیچ ارزشی ندارد. ولی امروز گواهی می‌دهم که به راستی سعادتمند و خوش حالم، و یقین دارم که این خوشحالی من مایه‌ی سرافکندگی شوهرم نیست، بلکه همان چیزی است که او نیز دوست داشت. آیا این خوشحالی چگونه پیدا شد؟ گام‌های اول همان اعترافاتی بود که به آن‌ها اشاره کردم. پس از آن دعا کردم که این نمایش غم انگیز که هیچ از آن سر در نمی‌آورم، چنان باشد که” سبب انجام کار خیر شود”. و خدای متعال از راه شگفت انگیزی این دعای مرا مستجاب کرد.

یک بار، در دوران بیماری طولانی، در دفتر یادداشت خود نوشتم که:” یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من آن است که نویسنده شوم. دلم می‌خواهم که از راه نویسندگی به زمان خودم و نسلی که در آن زندگی می‌کند خدمت کنم.” یک ماه پس از مرگ پیتر، گویی چنان شد که خداوند مدادی در دست من گذاشت و در گوش جانم گفت:” بنویس و پیش برو. سهم خود را به انجام برسان. منوعدهمی‌کنم که نوشته‌هایت را تقدیس کنم.” و بیش از آن چه به تصور من در آید، خدای بزرگ نوشته‌های مرا تقدیس کرده است.

از این حرفه‌ینویافته چیز شگفت انگیز تر دیگری نیز پیدا شد. پیتر و من بیش از هر زمان دیگری پیش از آن به یک دیگر نزدیک شدیم، و با کیمیا الهی نوشته‌های من وسیله‌ی ادامه یافتن رسالت زمینی پیتر شد. بسیار کسان که نوشته‌های مرا درباره‌ی شوهرم خوانده‌اند، می‌گویند که از گفتارها و کردارهای شوهرم که در کتاب آمده بسیار مدد گرفته و سود جسته‌اند. این حادثه‌ی به اصطلاح” مرگ”، رسالت شوهرم را گسترده‌تر و ژرف کرده و تأثیر آن را به اضعاف مضاعف رسانیده است.

برکت آخری آن بود که خردهخرده و نامحسوس این احساس وارد زندگی من شد که هنوز دوستم دارند و عزیزم می شمارند و پاسم می‌دارند. نمی‌خواهم چنان فکر کنید که آن چه در مورد من شد منحصر به فرد است. مددی که از خدا خواستم منتظر دعا کردنو خواستن شما نیز هست. جوابی که خدای بزرگ به شما خواهد داد، همان نخواهد بود که به من داده است. البته چنان است که با نیازها و آرزوهای شما مناسب باشد، و به وسیله خدایی که شما را شخصاً دوست می‌دارد به شما ارزانی شود.

(۷۵)

 هنر کسی نبودن

نوشته‌ی: اریک مانرز

اگر از من پرسید که چرا آن همه به پزشک خانوادگی خود احترام می‌گذارم، ممکن است دلایل زیادی چون حذاقت فراوانو عشق به تحقیق او را برای شما بیان کنم. این‌ها همه درست است، ولی علت حقیقی احترام فراوانی که به او می‌گذارم، صبحانه‌ای است که هر روز می‌خورد: یک کاسه گندم نپخته که بر روی آن یک قطعه بستنی نهاده‌اند.

به خاطرداشته باشید که این ؛آقای دکتر هرگز درباره‌ی این صبحانه مطلبی اظهار نمی‌دارد و به آن افتخار نمی‌کند. تنها از آن جهت چنین می‌کند که آن را برای صبحانه‌ی خود خوب می‌داند. سال‌ها چنین بوده است و من فقط وقتی این را فهمیدم که یک روز صبح زود برای دیدن او به نزدش رفته بودم.

ما معمولاً این روزها به این می‌بالیم که در زندگی خود استقلال داریم و برای خود فکر می‌کنیم و در تحت فرمان” صاحبان قدرت” نیستیم. متأسفانه این مطلب درست نیست. عملاً چنان است که درباره‌ی آن چه درست است یا نادرست است بیشتر گوش به گفته‌ی دیگران داریم، و پیوسته سعی می‌کنیم که خود را مطابق دیگران در آوریم، و هرگز کسانی که خود را آزاد می‌دانند فکر چنین شکل زندگی را نمی‌کنند.

به من بگویید که درباره‌یصبحانه‌ی آن دکتر چه فکر می کنید؟ لابد خواهید گفت: احمقانه، ساختگی، و” نادرست” است. به هیچ وجه نادرست نیست. کار او فقط نمونه‌ای است از چیزی که این روزها تقریباً از میان رفته و پیش از این نام آن” برای خود کسی بودن” بوده است. هیچ جای کار دکتر غلط نیست. این ما هستیم که در خطریم: خطر این که خود را پیوسته می‌خواهیم موافق دیگران در آوریم، و این چیزی است که برای روح آدمی خوب نیست.

این روزها شماره‌یکتاب‌ها و نوشته‌هایی که برای ساختن شخصیت ما” دستور” صادر می‌کنند از شمار بیرون است- دستور لباس پوشیدن صحیح، غذا خوردن درست، سخن گفتن به جا، و زندگی کردن به آن صورت که باید. از این دستورها پیروی کنید، و به زودی داخل گروه بی شماری از مردم خواهید شد که گویی همه را با یک قالب تراشیده‌اند و بر یک روش زندگی می‌کنند.

به گمان من وقت آن رسیده است که عصیانی کنیم و بر روی گندم نپخته‌ی خود بستنی بریزیم. ساعت آن رسیده است که افتخاری کهن را زنده کنیم و هر یک رای خود کسی باشیم. با پیروی کردن از یک دسته دستور هرگز نمی‌توانید” راه خود را در زندگی باز کنید” یا حتی” بیش تر طرف توجه دیگران قرار بگیرید.” این کار از آن راه میسر است کهخودتان خودتان باشید آن چه که از گوش دادن به فرمان‌ها و اجرای دستورها و مطابق دیگران شدن برای شما حاصل می‌شود” هنر ننگین کسی نبودن” است.

درست درباره‌ی مردمی فکر کنید که به نظر شما” شخصیت” بیش تر داشته و جلب توجه شما را کرده‌اند، و بهتر توانسته‌اند خود را با اراده‌ی آزاد با روزگار سازگار کنند. ببینید چند نفر از ایشان کسانی هستند که اسیر پیروی از دستورها بوده و در کارهای خود از این که چه باید بکنند و چه نباید بکنند پیروی کرده‌اند.

قاعده‌ی رسمی و متداول به شما می‌گوید که برای تأمین راحتی لازم است هشت ساعت در شبانه روز بخوابید. تامسن ادیسون که به ندای درونی خویشتن خویش و نیازمندی‌های آن گوش فرا می‌داد، فقط چهار ساعت می‌خوابید. یکی از دوستان من ۱۱ ساعت می‌خوابد؛ راه طبیعی خوابیدن او چنین بود.

شما شما هستید. اگر شمایی شما مقتضی آن است که بر بالای درختی بخوابید چنین کنید. چارلز واترتون طبیعی دان بزرگ انگلیسی چنین می‌کرد و می‌گفت که با چنین خوابیدن خود را پاره‌ای از آفریده‌های خدای بزرگ و هم چون میمون و جغد تصور می‌کند.

 طبق دستور عمل کردن از شما چنان می‌خواهد که هنگام سخن گفتن هیچ شکستگی در کلمات شما پیدا نشود و اسم مفعول‌ها متوالیاً دنبال یک دیگر نیاید، و آهنگ شما با آهنگ سخنگویان رادیو تفاوتی نداشته باشد. هنری وارد بیچر هیچ یک از این دستورها را عمل نمی‌کرد. به سبک خاص خویش سخن می‌گفت و با وجود این بزرگ‌ترین خطیب زمان خود بود. گاهی کلمات را به صورت نامطلوبی ادا می‌کرد و گاهی دستور زبان را برای غرض خاصی که داشت زیر پا می‌گذاشت. روزی که چنین کرده بود، پس از اتمام شدن مجلس زنی به ملامت او برخاست و او در جواب وی گفت:” خانم،؛ من هنری وارد بیچرم. اگر زبان انگلیسی سد راه من شود، خدا به دادش برسد!”

اگر طبیعت شما خجالتی آفریده شده، طبق دستور عمل کردن به شما می‌گوید که چه کنید تا براین طبیعت خود پیروز شوید. چارلز داروین جوان چنین نکرد. به اندازه یی شرم حضور داشت که اگر ناچار بود در مجلس مهمی حضور یابد، تقریباً بیمارمی‌شد. ولی وی همان چارلز داروین نجوشید و انزوایی باقی می‌ماند، و به تنهایی در تفکرات خویش دنبال ستاره‌ی خویش رفت، و با وضع نظریه‌ی تکامل درخشش و شکوه خاص خود را به چنگ آورد.

آیا ورزش لازم است؟ اگر فکر کنیم که ورزش برای ما لازم است البته باید چنین کنیم، و اگر بر خود گرفته باشید که چنین ضرورتی نیست البته همین درست است. توماس آکوئیناس فیلسوف بزرگ چنان بی زار از ورزش بود که به صورت انبانی از چربی در آمده بود، با وجود این یکی از بزرگان ارزنده‌ی جهان شد.

تقسیم وقت لازم است؟ اگر لازم می‌دانید آری. ولی اگر بهتر می‌دانید که مثلاً ۲۰ ساعت متوالی در آتش فعالیت خود بسوزید، و نوری که برای روشن بینی خود لازم دارید با سوزاندن شمع از هر دو سر آن حاصل می‌شود، چنین کنید و باکی نداشته باشید.

آن چه ما را از این روزها تهدید می‌کند، این است که از ما می‌خواهند که چون اشیای بی جان باشیم و چنان که می‌خواهند ما را به میل خود بسازند و به حرکت در آورند. بر ضد این خطر تنها یک سلاح وجود دارد. این سلاح خویشتن انسان و واقعیت منحصر به فرد و غیر قابل محاسبه‌ی روح بشر است.

(۷۶)

 چرا خسته می‌شویم؟

نوشته‌ی آلبرت ک. مایسل

آیا حال شما چنان است که زود خسته می‌شوید؟ آیا بی هیچ دلیلی غالباً ناراحت و ناراضی می‌شوید؟ آیا گاهی هنگام برخاستن از بستر خسته‌تر  از آن زمان هستید که به بستر می‌رفتید؟

اگر با حال خسته در برابر این پرسش‌ها سری به عنوان” بلی” فرود می‌آوردید، باید بدانید که تنها شما چنین نیستید. بسیاری از ما گاه گاهی چنین احساس معما آمیز خستگی را داریم.

این احساس خستگی از کجا پیدا می‌شود؟ بیش تر کارشناسان براینعقیده‌اند که خستگی واکنشی است در برابر کشش اعصاب، و هم چون آژیری است بر این که فشار بر جسم یا فکر یا عواطف ما به حد خطر نزدیک می‌شود.

خواه این خستگی از کار بدنی باشد یا فکری یا از تحریکات عاطفی، در همه حال طبیعت یک نوع چراغ خطر را روشن می‌کند. مثلاً کار شدید دماغی ممکن است واکنش‌های جسمانی هم چون عرق کردن و تپیدن دل و کوتاه شدن نفس همراه داشته باشد، و همه‌یاین‌ها چیزهایی است که پس از تلاش شدید جسمانی عارض می‌شود. نومیدی عاطفی غالباً رنگ خستگی به خود می‌گیرد. به محض آن که رنج شدید حاصل از کوشش و تلاش جسمانی پیش بیاید، فکر از کار باز می‌ماند.

کار سختچگونه ما را خسته می‌کند؟مدت‌ها این نظر مورد قبول بود که ماهیچه‌های بدن در نتیجه‌ی کار” زهر خستگی” از خود بیرون می‌دهند. آن گاه زمانی رسید که دانشمندان به تحقیق درباره‌ی آن چه منبع سوخت و حرارت و انرژی بدن را می‌سازد پرداختند. با کمال شگفتی دریافتند که ذخیره اکسیژن و قند در خون بسیار کم است. به محض آن که این ذخیره تمام شود، ماهیچه‌ها گرسنه می‌شوند و از کار باز می‌مانند، درست به همان گونه که ماشینی که راه هوای آن بسته یا مقدار لازم بنزین آن کم شود حرکت نامنظم پیدا می‌کند و عاقبت از حرکت باز می‌ایستد.

در حال آرامش، هر دقیقه به یک فنجان اکسیژن احتیاج داریم. ولی به محض آن که به کاری شروع کنیم، مصرف اکسیژن برسان بلندی آسمان خراشی بالا می‌رود. ممکن است چنان شود که در هر دقیقه این مصرف به ۳۰ لیتر برسد. ولی ریه‌های ما می‌تواند از این اندازه فقط پنج لیتر را از هوا فراهم کنند. باقی اکسیژنی که مورد نیاز است باید از آن چه در گویچه های سرخ خون خیره شده گرفته شود. ولی مجموع ذخیره‌ی اکسیژن گویچه های خون فقط ۲۵ لیتر است.

ذخیره‌ی اکسیژن مارا قادر می‌سازد بر این که انرژی خود را- البته در زمانی بسیار کوتاه- به میزان بسیار شدیدی مصرف کنیم. هنگامی که برای رسیدن به قطار می‌دویم، و هنگامی‌که در بازی تنیس برای رسیدن به توپ سخت تلاش می‌کنیم، تقریباً ثلث این ذخیره را مصرف می‌کنیم. ولی هر چه سخت بکوشیم نخواهیم توانست همه‌ی این ذخیره را تمام کنیم. نیروهای ناراحت کننده و در عین حال حیات بخشی وجود دارد که کار و مصرف انرژی را کم می‌کند، و همان است که سبب درد ماهیچه‌هامی‌شود. ناگهان درد شدیدی در اطراف قلب خود احساس می‌کنیم. ریه‌ها به صورت دردناکی به ما التماس می‌کنند که آن‌هارااز کار شدیدی که در پیش گرفته‌اند معاف داریم.

در کار بدنی معتدل، ذخیره و تقاضای اکسیژن تقریباً حالت تعادل دارند. ولی عامل محدود کننده‌ی دیگری نیز وارد صحنه می‌شود. ذخیره‌ی انرژی به قند خون کم است. هنگام راه رفتن عادی مصرف قند دو برابر می‌شود. کار سنگین مصرف قند را ۱۵ بار زیادتر می‌کند.

مغز و اعصاب نسبت به نقصان اکسیژن و قند حساسیت خاص دارند. مدت‌ها پیش از آن که کمبود این مواد به حد بحرانی و خطرناک برسد، به حمایت ما بر می‌خیزد، و با کم کردن انگیزش عصبی و قطع کردن آن ماهیچه‌ها را از کار باز می‌دارند. خستگی، یعنی خستگی جسمانی” متعارفی” برای آن پیدا می‌شود که ما به دست خود وجود خویش را ویران نکنیم.

چرا کار فکری سبب خستگی بدنی می‌شود؟ وزن دماغ تقریباً دو درصد تمام وزن بدن است. ولی حتی در آن وقت هم که هیچ کاری انجام ندهد، به ۱۴ درصد تمام خون محتاج است، و ۲۳ درصد تمام اکسیژنی را که می‌گیریم به مصرف می‌رساند. مصرف قند آن نیز زیاد است.

درست نمی‌دانیم که چرا مغز سر به این اندازه سوخت نیازمند است. این را می‌دانیم که انرژی شیمیایی اکسیژن و قند در مغز به امواج برقی و تحریکات عصبی تبدیل می‌شود. و چون مغز ذخیره‌ی اکسیژن و قندی از خود ندارد، پیوسته باید آن چه را که می‌خواهد از خود در گردش بگیرد. اگر این امداد اکسیژن و قند مدت چند دقیقه متوقف شود، مغز به حالت اغما می‌افتد. هرگاه مدت این توقف به ۸ دقیقه برسد سلول‌های دماغ خواهند مرد.

چون مرگ و زندگی تا این حد به تعادل وابسته است، ناچار مغز باید چنان باشد که بتواند خود را در مقابل کم‌ترین نقصان قند و اکسیژن حفظ کند. خستگی بدنی هم چون چراغ قرمزی است که روشن می‌شود تا کار سایر اعضای بدن کند شود، و سوخت و انرژی به طرف دماغ در خطر افتاده حرکت کند به همین جهت است که پیوسته با خستگی فکری خستگی بدنی نیز همراه است.

احساسات و عواطف چگونه در خستگی تأثیر می‌کند؟ انسان ابتدایی غالباً ناچار می‌شد که همه‌ی نیروهای خودرا بسیج کند تا بتواند با دشمن بجنگد یا از چنگ او بگریزد. غده‌های فوق کلیوی وی وسیله‌ای برای تنظیم انرژی بود. عواطفی هم چون خشم و ترس سبب آن می‌شد که مقداری از ترشح این غده‌ها به داخل خون وی فرستاده شود تا تنفس را عمیق تر و ضربان قلب را تند تر کند. خون به قلب و ماهیچه‌ها و مغز می‌رفت و اکسیژن اضافی به آن‌هامی‌رساند. پس از آن که تلاش و کوشش تمام می‌شد و غده‌ی فوق کلیوی از ترشح کردن باز می‌ایستاد، آن انسان احساس خستگی و ناراحتی می‌کرد.

ما و شما این وسیله‌ی استحفاظی حیاتی رااز نیاکان خود- انسان‌های ابتدایی- به میراثبرده‌ایم. از همین راه است که پس از بحران‌های سخت و کوتاه مدت زنده می‌مانیم. ولی بر خلاف آن انسان‌های ابتدایی غالباً با اوضاعی رو به رو می‌شویم که با کارهای سخت حل آن‌ها ممکن نیست. شاید کار خود را دوست نداشته باشیم، ولی از ترس فقر ناچار باید به آن کار تن در دهیم، ممکن است همسر نا متناسب یا همسایه‌یمزاحمی داشته باشیم، ولی بسیار کم اند کسانی که خشم خود را در چنین حالات با عمل بدنی ابراز می‌دارند. هر وقت که عواطف متعارض مقابل یک دیگر قرار گیرند، ماشین تجهیز کننده‌ی انرژی در بدن ما از کار باز می‌ماند، و به این ترتیب است که خستگی مزمن پیدا می‌شود.

آیا خستگی مزمن غالباً علامت یک بیماری جسمی است؟ هنگامی که بیمار می‌شویم، دستگاه خستگی در بدن از کارهای غیر لازم جلوگیری می‌کند، و انرژی ما را در راه مبارزه با بیماری می‌اندازد. خستگی علامت ممیزه‌ی مشترک میان غالب بیماری‌ها است.

ولی هر وقت که خستگی مداوم تنها علامت ممیزه است، پزشکان در آن که آیا سرو کارشان با یک بیماری جسمی است یا با یک خستگی عصبی دچار تردید می‌شوند. پژوهش‌های جدید به این نتیجه رسیده است که نباید بی محابا خستگی‌های مداوم را علامت بیماری عصبی دانست.

آیا تنقل و خوراک تدریجی خوردن ممکن است خستگی را از بین ببرد؟ آری. استادان وظایف الاعضای دانشگاه ییل، هووارد و. هاگارد و لئون ا. گرینبرگ، کارگرانی را تحت مطالعه قرار دادند که روزانه سه بار غذا می‌خوردند. قند خون و کارآمدی ماهیچه‌های آن کارگران یک ساعت پس از مصرف غذا به اوج خود می‌رسید و پس ز آن به سرعت تنزل می‌کرد. ولی هنگامی که غذای آن کارگران را به صورت چهار یا پنج خوراک روزانه در آوردند، قند خون و کارآمدی ماهیچه‌ها در سطح بالاتر و ثابت تری قرار گرفت، و خستگی بسیار کم تر شد.

آیا پرهیز غذایی ممکن است سبب خستگی مداوم شود؟ آری. بعضی از کسانی که پرهیز غذایی دارند، تنها چربی را به کندی مصرف می‌کنند. در بعضی از پرهیزها قند به کلی حذف می‌شود و کربوهیدرات‌ها کم و محدود می‌شود، و به جای ۲۴۰۰ تا ۳۰۰۰ کالری روزانه به چنین اشخاص فقط ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ کالری می‌رسد. نتیجه آن می‌شود که برای این اشخاص کار بدنی بسیار خستگی آور و کار مغزی مایه‌ی ناراحتی است. تنها راه علاج آن است که با کمک پزشکی رژیم غذایی دیگری طرح شود که محدودیت آن کم تر باشد.

آیا ممکن است کمی ورزش بدنی سبب خستگی شود؟ چون هرگاه که سخت در کار یا بازی می‌کوشیم دچار خستگی می‌شویم، ورزش را به علت ایجاد خستگی ملامت می‌کنیم. ولی پژوهش‌های تازه نشان داده است که آمادگی برای خستگی ممکن است از نقص ورزش پیدا شود.

روس مکفارلاند، استاد دانشگاه هاروارد، دانش آموزان ورزش کار و غیر ورزش کار را به تمرین‌های ورزشی مشابه واداشت، و پس از آن میزان ضربان نبض ایشان را اندازه گرفت. در نتیجه معلوم شد که قلب ورزشکاران با ضربان کم تر خون بیش تر به اعضای بدن می‌رساند. در یک آزمایش دیگر د. ب. دیل استاد هارواردبه این نتیجه رسید که اشخاصی که ورزش مرتب می‌کنند برای انجام دادن مقدار معینی کار کمتر از اشخاصی که چنین نیستند اکسیژن به مصرف می‌رسانند. ورزش مرتب هم ظرفیت و هم کارآمدی ریه‌های این اشخاص را افزوده است. پژوهش‌های دیگر نشان داده است که تمرینات ورزشی شدید ناگهانی که توسط اشخاص غیر ورزشکار صورت گیرد، ممکن است ۱۲ تا ۳۰ درصد گویچه های سرخ ایشان را از میان ببرد. این کار به صورت شدیدی از قابلیت اکسیژن رسانی خون به مغز و ماهیچه‌هامی‌کاهد. به همین جهت است که مرد پشت میز نشینی که در تعطیل آخر هفته به کارهای سخت می‌پردازد، تا چند روز خسته و ناراحت است.

چرا بعضی اوقات با خستگی از خواب بیدار می‌شویم؟ در هنگام خواب اعضای مصرف کننده‌ی انرژی بدن کارشان کم تر می‌شود و در این فاصله انرژی به صورت ذخیره در بدن باقی می‌ماند. در حال متعارفی هفت یا هشت ساعت خواب برای جبران کمبود ذخیره‌ی انرژی کافی است:

فرض کنید که در اطاق سردی لحاف هنگام خواب از روی شما پس برود، در این صورت برای مبارزه‌ی با سرما بدن شما در خواب نیز انرژی مصرف می‌کند و کار ذخیره شدن انرژی ناقص می‌ماند. در اطاق گرم تر از حد لازم نیز، قلب و ریه‌ها باید بیش تر از متعارف کار کنند تا زیادی حرارت را از روی بدن شما برانند.

هر وقت که کشمکش ریشه دار عواطف سبب پیدا شدن خستگی شده باشد، غالباً خواب نمی‌تواند این خستگی را رفع کند. ناراحتی فکری که هنگام رفتن به بستر با ما بود، هنگام صبح نیز که از بستر بر می‌خیزیم به همان حالت جلوه گر می‌شود.

آیا قهوه به راستی از خستگی جلوگیری می‌کند؟ کافئین مغز را بر می‌انگیزد و انقباض ماهیچه‌ها را تسهیل می‌کند. قهوه و چای و آشامیدنی‌های کولایی ممکن است به ما کمک کنند که خستگی از کار را دیرتر احساس کنیم. ولی این را باید عقب افتادن خستگی نامید نه جلوگیری شدن از آن. و در آن هنگام کهپس از صرف چنینمورد احساس خستگی می‌کنیم، باید برای پر کردن ذخیره‌های انرژی از دست رفته مدتی بیش از متعارف استراحت کنیم.

آیا حب‌های ضد خستگی مفید است؟ بسیاری از مردم آمفتامین و داروهای وابسته به آن را برای مبارزه‌ی با خستگی مصرف می‌کنند. این گونه داروها بیش از کافئین مغز را تحریک می‌کند. و به همین جهت زمان احساس خستگی را عقب تر می‌برند. ولی آثار نا مطبوع آن‌ها بیش تر است. ممکن است استعمال آن‌ها عادت شود. اشتها را از میان می‌برد. استعمال بیش از اندازه‌یآن‌ها سبب سرگیجه و سردرد و بی خوابی و حتی مرگ می‌شود. چنین چیزها که در دست پزشک وسایل بسیار سودمندی به شمار می‌روند، هرگز نباید بی دستور پزشک مصرف شوند.

آیا شراب خواری رفع خستگی می‌کند؟ الکل بیش از آن که محرک باشد، فعالیت حیاتی را کاهش می‌دهد. مقدار کم آن از کشش عصبی می‌کاهد و به صورت موقت احساس خستگی را از میان می‌برد. ولی آنان که زیاد الکل مصرف می‌کنند، بیش از اشخاص عادی در معرض خستگی قرار می‌گیرند. چون بیش تر کالری‌های لازم برای زندگی خود را از الکل می‌گیرند، از مواد غذایی دیگر محروم می‌مانند. قند خون آنان معمولاً پایین است، اعصاب و ماهیچه‌های محروم از ویتامین مانده‌ی ایشان درد می‌گیرد، و اخلاقشان بد می‌شود، پیش از کار نیمه خسته‌اند، و در آن هنگام که برای دیگران اول کار محسوب می‌شود آنان پاک خسته‌اند.

آیا دخانیات برای رفع خستگی سودمند است؟نیکوترین توتون میزان نبض را بالا می‌برد و جریان خون را تندترمی‌کند. این عمل باعث آن می‌شود که در ابتدا مقدار خونی که به مغز می‌رسد بالا رود و قند خون بیش تر در مغز پیدا شود و خستگی از بین برود. ولی دود سیگار اکسید کربن نیز دارد که اکسیژن را از گویچه های خون بیرون می‌کشد و به همین جهت شخص معتاد به سیگار آن چه را که از یک طرف به چنگ می‌آورد از طرف دیگر از کف می‌دهد.

داروهایی که خستگی را با تأخیر می‌اندازد، ممکن است سودمند باشد، ولی به شرط آن که عاقلانه و فقط برای مدت کوتاهی مصرف شود. هرگز چنین داروها نمی‌توانند جانشین خواب و استراحت که وسیله‌ی طبیعی رفع خستگی است بشوند.

(۷۸)

 از نیروی تخیل خود لگام بردارید!

نوشته‌ی: ج. پ. مک ایوی

آلکس آزبورن، کارشناس تبلیغاتی و نویسنده‌ی کتاب بسیار جالب” نیروی خلاق شما“می‌گوید:” مدت ۴۰ سال مدافع این نظر بودم که هر یک از ما می‌تواند راهی برای خود پیدا کند و گلیم خود را در این جهان پر هیاهو از آب بیرون بکشد. نیروی تخیل را می‌توان مانند نیروی ماهیچه‌های بدن تقویت کرد، و همان گونه که می‌آموزید که چگونه شنا کنید، باید بیاموزید که چگونه بیندیشد و به افکار صحیح دست پیدا کنید.” این دستورالعمل نه تنها د مورد خود وی مؤثر افتاده است، بلکه هزاران نفر از پیروی آن به کامیابی رسیده‌اند.

وی می‌گوید:” در روزنامه‌ای کار می‌کردم و به سببی از آن سیر شدم. دفترچه‌ای را که در آن مطالب جالب را بریده و چسبانده بودم با خود نزد ناشر روزنامه‌ی دیگری بردم و به او نشان دادم. آن ناشر به من گفت که این‌ها چیزهایی است که از لحاظ متنی  بسیار جالب است، ولی می‌دانید که هر یک از آن‌ها محتوی فکر است و باید با نشر آن‌ها آزمایشی به عمل آورم.”

” این گفته مرا به اندیشه انداخت که: حالا که فکر این اندازه گرانبها است، چرا مقدار بیشتری از آن فراهم نکنم؟ ولی به زودی دریافتم که گر چه فکر خوب مانند مهمان ناخوانده‌ای آسان و سرزده واردمی شود، بسیاری از فکرها هست که باید آن‌ها را گرفت و به دام انداخت. از این گونه فکرهای قیمتی همه جا در اطراف ماوجود دارد، که در لباس چیزهای آشکار و همه جایی از نظر پنهان می‌ماند.”

آزبورنمی‌گوید:” هر یک از ما عقل خلاقیدارد که می‌اندیشد و افکار را به وجود می‌آورد، و عقل حاکمی دارد که این افکار آفریده شده را سبک سنگین و نقادی می‌کند. نخستین حیله‌ای که باید به کار بسته شود این است که این دو را از دخالت در کار یک دیگر باز داریم. مقصودم ایناست که با غور کردن در این که چرا فکری عملی نخواهد شد، چنان نکنید که رشته‌ی آن گسیخته شود و ازبین برود. نیروی خود را برای یافتن فکر دیگر و پس از آن فکر دیگر به کار اندازید. هر چه بیش تر فکر برای خود انبار کنید، امید این که فکر خوبی به دست آورید بیش تر می‌شود. به این کار نداشته باشید که آن فکرها چه اندازه و ناپخته و وحشی است. پس از آن با چشم خرده گیری و نکته سنجی بر این مجموعه می‌نگرید و بر جسته‌هایآن‌ها را بر می‌گزینید و بازمانده‌ها را به دور می‌ریزید.

” حیله‌ی دیگر جمع آوری طرف‌های دیگر قضیه است. به هر چیز با چشم باز نگاه کنید. سؤالاتی از این گونه طرح کنید: غیر از این چه؟ چه شکل دیگر؟ ممکن است بلند تر باشد؟( سیگار بلند.) کوچک تر باشد؟( ساعت مچی.) به رنگ دیگر باشد؟ سازندگان اسباب‌های آشپزخانه سؤالی از همین قبیل طرح کردند و به آن نتیجه رسیدند که اگر به جای رنگ سفید آن‌ها را به رنگ‌های دیگر بسازند بهتر است و چنین کردند. اگر عکس بشود چه طور است؟ماشین خیاطی زمانی امکان پذیر شد که مخترع آن از خود پرسید: چه می‌شود که سوراخ سوزن را به جای آن که در ته آن باشد در سر آن بگذاریم؟ و چنین کرد.

” همه‌ی ما نمی‌خواهیم که مخترع باشیم، ولی همه می‌خواهیم که افکار ابتکاری داشته باشیم. کسی پیشنهاد کرد که بهتر است شرکت‌های تلف وسیله‌ای برای خبر دادن از وقت صحیح و وضع هوا فراهم کنند، و نتیجه آن شد که شرکت تلفن نیویورک سالانه دو میلیون دلار از این راه اضافه در آمد پیدا کرد.”

آزبورن درباره‌ی آن چه که خود وی” شوراندن مغز” نامیده است، تعصب می‌ورزد.

به گفته او:” در انجمن‌های متعارفی اهمیت درجه‌ی اول به نقادی افکار یعنی به عقل قاضی و حاکم داده می‌شود. در این جاها تقریباً تفکر آفریننده غفلت شده می‌ماند. اگر کسی فکر تازه‌ای را پیشنهاد کند. همه در این بحث می‌کنند که چرا این فکر عملی نخواهد بود و دلایل این انکار خود را اقامه می‌کنند. صاحب فکر به این ترتیب عقب نشینی می‌کند و منتظر فرصت می‌ماند تا بلایی را که بر سر او آورده‌اند بر سر دیگران بیاورد. به جای آن که فکری را خراب کنید، راهی را پیشنهاد کنید که آن راه بتواند با فکر بهتری ترکیب شود.”

راه کار عملی آزبورن چنان است که گروهی از زنان و مردان جوان را گرد هم انجمن می‌کند. و مسئله‌ای را برای آنان طرح می‌کند. به آنان می‌گوید:” با خود افکاری همراه بیاورید و هرگز در بند آن نباشید که این افکار عملی نیست. بلند و وحشی و زیبا فکر کنید و هرگز در بند خرده گیری مباشید.”

تند نویسی همه‌ی پیشنهادات را جمع آوری می‌کند. عده‌ی افراد در انجمن شوراندن مغز باید زیاد نباشد، و بهتر آن است که از پنج تا ده نفر تجاوز نکند. اگر دو نفر مبتکر و خودکار در آن انجمن باشد و رئیس جلسه پیوسته مواظب زنگ باشد، کار بهتر پیش می‌رود.

” شک نیست که خرده گیری علاج ناپذیر خواه ناخواه در چنین انجمن‌هامی‌خزد. هر وقت چنین حالتی پیش می‌آید، وظیفه‌ی رهبر جلسه آن است که باگفتنجمله‌ی” خواهش می‌کنم اظهار عقیده موقوف! یا فکر یا تعطیل جلسه!” این خار را از سر راه بردارد.

” دفتر کار ما در مینیاپولیس در ظرف مدت یک ماه هفت انجمن” شوراندن مغز” داشت. در یک جلسه ۴۵ پیشنهاد برای یک مشتری در مورد اثاثیه‌ی منزل به دست آمد؛ در جلسه‌ی دیگر ۵۶ فکر برای جمع آوری اعانه پیشنهاد شد: در جلسه‌ی سوم ۱۲۴ فکر برای فروش بیش تر پتو آماده شد. برای یکی از مشتریان خود در نیویورک ۱۵۰ نفر از افراد را به پانزده گروه” شوراندن مغز” تقسیم کردیم و هم درباره‌یمسئله‌ی مورد علاقه‌ی آن مشتری مشغول کار شدند: ۸۰۰ فکر پیدا شد که ۱۷۷ تای از آن‌ها عملی بود.”

آزبورن به این فخر می‌کند که بعضی از افراد حرفه‌ای مجالس” شوراندن مغز” او، هنگامی که به خانهمی‌روند، آن چه را که آموخته‌اند در مورد مسائل خانوادگی مورد عمل قرار می‌دهند. یکی از آنان که با پدر و مادر و پنج برادر غیر متأهل خود با هم زندگی می‌کنند، گفته است:” من خانواده‌ی قابل انفجاری دارم، ولی از آن زمان که آنان را درباره‌ی مسائل خانوادگی به مجالس” شوراندن مغز” دعوت می‌کنم، افکار خوبی پیدا شده و بسیاری از دشواری‌ها از میان برخاسته است. به جای آن که در چنین مجالس خانوادگی است به یک دیگر عصبانی شویم، این مجالس برای ما لذت بخش و مایه‌ی تفریح خاطر است.”

همسایگان نیز اگر درباره‌ی مسائل و دشواری‌های مشترک به چنین کری بپردازند، بهتر با یک دیگر راه خواهند آمد. آزبورن داستان زند و شوهر جوانی را برای من نقل کرد که دختر آنان را سگ همسایه تعقیب کرده و پایش را گاز گرفته بود. مادر ناراحت به شوهرش که وکیل دعاوی بود تلفن کرد که عرض حالی برای همسایه فرستد. شوهرش گفت که چنین کاری زندگی کردن دو خانواده را در کنار یک دیگر غیر ممکن خواهد ساخت. برای رفع مشکل به آزبورن متوسل شد. آزبورن می‌گوید:” به او گفتم: کار خودت را مانند کار یک مراجعه کننده در نظر بگیر. مشکل خود را بنویس که: چه باید بکنم تا همسایه به این مطلب توجه پیدا کند که ممکن بوده است حمله‌ی سگ او سببکشته شدن فرزند من شده باشد؟”

آن آقای وکیل دعاوی از راه‌های مختلف یکی را انتخاب کرد. از میان پرونده‌هایروزنامه‌های محلی داستان کودکی را پیدا کرد که سگی از جنس سگ همسایه به او حمله کرده بود. عکسی از آن برداشت و با نامه‌یدوستانه‌ای برای همسایه‌ی خود فرستاد. چندی بعد که از همسایه پرسیده بودند که سگش را چه کرده است، در جواب گفته بود:” خوب تر از آن بود که در شهر نگاهش دارم. آن را به برادرم که مزرعه‌ی بزرگی دارد واگذار کردم.”

آزبورن معتقد است که والدین در این که از عقل خلاق خود در پروردن فرزندانشان استفاده نمی‌کنند گناهکار اند. واکنش‌های عاطفی والدین غالباً کارآمدی کودکان را فلج می‌کند. وی در این باره داستان پسر ۱۶ ساله‌ی یکی از دوستان خود را نقل می‌کنند که اتومبیل خانواده را از گاراژ بیرون برد و آن را به صندوق تلفنی زد و خراب کرد.

خوشبختانه خود آن جوان صدمه‌ای ندیده بود، ولی پدر و مادر فکر کردند که باید در این باره تصمیم جدی بگیرند. تعطیلات تابستان بود، و تصمیم پدر و مادر این شد که فرزندانشان در گاراژ شهر بی مزد کار کند و در عوض آن اتومبیل خراب شده تعمیر شود. آن پسر در تمام تعطیلات به آن کار سخت تن در داد، و درعین حال دوستان هم سالش از این که چنین کار ناشایسته‌ای از او سرزده است از او دوری می‌کردند.

اگر به جای آن که تنها بنشینیم و انتقاد کنیم، گروه‌های” شوراندن مغز” تشکیل دهیم و در مسائل مورد علاقه‌ی عمومی فکر کنیم کارها بسیار بهتر خواهد شد. آزبورن به عنوان تفریح به گروهی از بانوان نشان داد که چگونه” شوراندن مغز” می‌تواند دستگاه خیریه‌ی بزرگی را به راه اندازد. دو گروه پنج نفری از بانوان تشکیل داد و هر کدام رابه کاری مخصوص کرد. یک گروه برای فراهم آوردن ده فکر درباره‌ی تزیینات؛ گروه دیگر برای پیدا کردن ده فکر مربوط به پذیرایی؛ گروه دیگر برای پیدا کردن ده فکر درباره‌ی آن چه که باید در مجلس صرف شود، وقس علی‌هذا. وقتی که کنار یک دیگر انجمن شدند، دریافتند که صد فکر پیدا کرده‌اند که باید ده فکر را از میان آن‌ها انتخاب کنند و به نتیجه‌ی شایان توجهی رسیدند.

آزبورن درباره‌ی مسائل شخصی می‌گوید که قاعده‌ی اساسی آن است که خود را به جای شخصی که از لحاظ او مسئله‌ای برای ما پیش آمده است قرار دهیم. فرض کنید که ترفیع مقام می‌خواهید. خود را به جای صاحب کار قرار دهید. آیا ارزش شما برای آن اداره بیش تر شده است؟ آیا افکار تازه‌ای پیدا کرده‌اند؟ این ترفیع را فقط از آن جهت می‌خواهید که به آن احتیاج دارید؟ اگر خود شما صاحب کار بودید، این دلیل برای شما قانع کننده بود؟

مقداری از مشکلات کارگری تنها از این راه حل شده است که کارفرمایان از خود پرسیده‌اند:” اگر من کارگر بودم چه چیز مرا راضی تر می‌کرد؟” و ایجاد وسایل تفریح و غذاخوری‌های ارزان قیمت و مرخصی‌ها و بیمه‌های بهداشتی همه از جواب سؤال پیدا شده است.

آزبورن می‌گوید:” بعضی از مردم جهش به طرف نتیجه را تنها کار خود قرار می‌دهند، و این را نمی‌شود فکر کردن نامید. من داستان آن مرد ریش سفید از اهالی نیوهمپشایر را دوست دارم که ب دوستان خود شب‌های متوالی در مقابل مغازه‌ی بزرگ شهر ساکت می‌نشستند. روزی کسی از وی پرسید که شما چه می‌کنید، و او در جواب گفت:” فکر می‌کنیم”. مرد سؤال کننده گفت چه طور ممکن است این اندازه فکر کرد؟ و آن مرد سال خورده در جواب گفت:” پسرم، فکر مانند گناه است؛ هر که به آن خو نکرده از آن می نرسد، ولی آن که زیاد فکر کرده است آن را دوست دارد.”

” به کار انداختن نیروی تخیل لذت بخش و شادی آور است، و کسانی که این سرمایه‌ی خدایی را به کار می‌اندازند فراوان نیستند.”

 

(۷۷)

 بگذارید درها را باز کنند

نوشته‌ی: ت.ا. مرفی

اگر طبیعت به وظیفه‌ی خود وفادار بماند، ما آدمی زادگان در آینده چشم‌هایی به بزرگی نعلبکی و گوش‌هایی به بزرگی فنجان و نشیمنگاهی دو بار گسترده‌تر از آن چه اکنون داریم خواهیم داشت، تا بهتر ببینیم و بشنویم و بنشینیم. بازوان ما به صورت دو زایده هم چون دو نی قلیان در خواهد آمد؛ سرهای ما شکل ریسمان باریکی پیدا خواهد کرد که ارتباط میان حواس اصلی دیدن و شنیدن را حفظ کند. ما ملتی شده‌ایم که کارمان نشستن و تماشا کردن و گوش کردن است؛ دیدنی و شنیدنی فراوان داریم، ولی آن چه برای عمل کردن انتخاب کرده‌ایم کافی نیست.

کاری که چهل سال پیش شروع شده بود، اکنون با پیدایش تلویزیون به نتیجه‌ی منطقی خود رسیده است. به تماشای آن می‌نشینیم که دیگران با یک دیگر کتک کاری کنند یا نسبت به هم عشق بورزند یا به بازی فوتبال و والیبال بپردازند، و حتیمراسم عبادت خود را در کلیسا انجام دهند. حریصانه به شنیدن داستان‌های بی مزه یا آوازهای مربوط به سرزمین‌های دور می‌نشینیم و چشم به راه عوض شدن صحنه‌هامی‌مانیم. به علت این سرگرمی‌ها است که از قسمت عمده‌ای از میراث خود دست بر داشته‌ایم. کودکان خودمان را نیز از بعضی چیزها محرک کرده‌ایم. کتاب‌های خواندنی کودکی- هم چون توم سایر- آلیس،جزیره‌ی گنج، باد در بیدستان این روزها باز نشده و کشف ناشدهمی‌ماند.اکنون سر کودکان  خود را بالون رنجر و جور جوس جورج گرم کی کنیم.

زندگی چیزی غیر از تماشا کردن و گوش کردن است. زندگیکار کردن است. بهتر آن دوست دارم که با خودم باپای خود توپ فوتبال را بزنم تا شاهد آن باشم که بازی بزرگ‌ترین قهرمانان فوتبال جهان را تماشا کنم. سر شب بهتر آن می‌دانم که نقاشی کنم یا نان کیکی بپزم تا در گوشه‌ای بنشینم و بر صفحه‌ی تلویزیون ناظربیچارگی‌هایجاک بنی یا هیاهوی بوب هوب بوده باشم.

البته من از تماشای بازی در زمین فوتبال بیزار نیستم. در ظرف سال چند بار به دیدن کشتی گیری‌های قهرمانی و تماشای فوتبال و بیس‌بال و والیبال می‌روم. من همه‌ی این تماشاها را به مقدار کم دوست دارم ولی نمی‌گذارم که این تماشاو دیدن و شنیدن بر زندگی من چیره شود.

چند سال پیش برای ملاقات یک وکیل دعاویسال خورده به دفتر او رفتم، دیدم که دیوان شعری از یک شاعر گم نام قرن نوزدهم را می‌خواند. پشت سر وی مجلداتی از کتاب‌های مربوط به نجوم و گیاه شناسی و زمین شناسی دیده می‌شد. هنگامی که شگفتی خود را از نوع خواندنی‌های وی ابراز داشتم، گفت:” زندگی به دهلیزی می‌ماند که درهای فراوان دارد. عجله‌ی من در آن است که پیش از باز شدن در آخری هر اندازه که ممکن است درهای دیگری را بگشایم.”

فردای آن روز که دنبال نجاری می‌گشتم که پنجره‌ای را مرمت کند و از یافتن او مأیوس شدم، سخن آن وکیل دعاوی را به یاد آوردم. از کتاب خانه کتابی راداشتم که راه این کار را نشان می‌داد، و برای نخستین بار در زندگی خویش چیزی را با دست‌های خود ساختم. البته نتیجه‌ی کار عالی نبود، ولی رمز انجام دادن کاری را دریافتن که همیشه آن را دور از دسترس خود می‌دانستم. در کوچکی بود که آن را گشودم، ولی این مقدمه برای باز کردن درهای فراوان دیگر بود.

مطلبی که باید به خاطر داشته باشیم این است که، هر اندازه دری که می‌خواهیم بگشاییم ناشناس و بیگانه به نظر برسد، کارشناسانی هستند که در باز کردن آن رایگان ما را رهبری می‌کنند. می‌خواهید نقاشی کنید؟ صدها کتاب هست که به شما می‌گوید که چه بکنید: کتاب‌هایی که بزرگان نقاشی هر چه در قوه داشته کوشیده‌اند و آن‌ها را برای راهنمایی همه‌ی مردم نوشته‌اند. می‌خواهید استخر شنا یا میز آشپزخانه بسازید؟ می‌خواهید در فرصت‌های بی کاری مجسمه سازی یاد بگیرید؟ مشتاق آموختن زبان فرانسه یا ایتالیایی هستید؟ هر چه بخواهید، اگر آن اندازه کنجکاوی داشته باشید که دری را بگشایید، عاقبت دردسترس شما قرار خواهد گرفت.

یکی از درهای محبوب من به جهان باغ داری باز می شو. درباره‌ی کسی که کشاورزی راازروی” کتاب” آموخته است لطیفه زیاد گفته‌اند، و با این همه من از آن که باغبان کتابی هستم هیچ ابا ندارم. یکی از همسایگان من که مدت پنجاه سال یک نژاد تخم ذرت را پیاپی کاشته بود، همیشه در کسانی که از روی کتاب مار می‌کنند، به چشم حقارت می‌نگریست روزی مشتی تخم ذرت دورگه به وی دادم. چند هفته بعد که او را دیدم گفت:” بهترین تخمی بود که در مدت عمرم دیده‌ام. بسیار مایلم که چیزهای بیش تری درباره‌یآن‌ها بدانم.”

بعضی اشخاص از پرداختن به چیزهای تازه می‌هراسند. کسی را می‌شناسم که مدت ۲۰ سال بود عکاسی می‌کرد. روزی پس از عکس برداری از یک مجلس عمومی از او پرسیدم عکس‌ها چطور است. به تعجب در من نگرست و گفت:”  این عکس‌ها تا دو روز دیگر در اختیار من نخواهد بود.” گفتم:” مگر خود شما عکس‌هایی را که برداشته‌اید ظاهر و چاپ نمی‌کنید؟” در جوابم گفت:” می‌ترسم؛ این کار کمی جنبه‌ی فنی دارد و از عهده‌ی من بر نمی‌آید.” دستش را گرفتم و به یک مغازه‌ی بزرگ بردم و داروهای ظهور و ثبوت را که در شیشه‌های در بسته بود به وی نمودم و گفتم:” این‌ها را بخوانید؛ البته می‌توانید بخوانید، چنین نیست؟ سازنده‌ی آن داروها هر چه را که باید بدانید در این جا نوشته است.” از آن داروها خرید و اکنون یک از بهترین عکاسان آن ناحیه شده است.

زنی از خویشان من در ایام جنگ از گرانی لباس‌های دوخته ناراحت شده بود. به کار خیاطی پرداخت و با همه‌ی تازه کاری هر چه را می‌خواست از کتاب‌هایدستی خیاطی و راهنمای الگوها به دست آورد. اکنون با آن که لباس ارزان شده است از دوختن لباس‌های خود باز نمی‌ایستد و می‌گوید:” حالا هم کاری می‌کنمو هم به رادیو گوش می‌دهم.”

به نظر من کاری برای خود انجام دادن عامل حیاتی در ساختن شخصیت محکم و زندگی شیرین است. در ظرف مدت دو سال گذشته پنجاه نقاشی رنگ روغنی ساخته‌ام که البته بیش تر آن‌ها بد است. پختن همه چیز را از قرص نان گرفته تا انواع شیرینی‌ها یاد گرفته‌ام. منظومه‌ی شعر کوچکی نوشته و اشعار فراوانی خوانده‌ام در زبان اسپانیولی و زمین شناسی مطالعاتی کرده‌ام. و چون چهار فرزند دارم، همراه آنان به ماهیگیری و سرسره بازی و بیس‌بال و اسکی بازی و سرگرمی‌های دیگر نیز پرداخته‌ام. در عین حال تمام وقت به حرفه‌ی  روزنامه نگاری اشتغال داشته‌ام.

سخت به این نظر پای بندم که اختلاف آدمی با سایر جانوران غریزه‌ی اختراع او است. یکی از نا به هنجاری‌های تمدن ما این است که سخت‌ترینکوشش‌ها برای ارضای نیازمندی‌های اختراعی او در بیمارستان‌های روحی مصرف می‌شود.

غریزه‌ی اختراع تنها با “ساختن” چیزی بیان نمی‌شود. زن میانه سالی از خویشان خود را می‌شناسم که خانواده‌ی بزرگی دارد و زیر زمین خانه‌ی خود را چنان مجهز کرده است که باشگاهی برای کودکان خردسال باشد. چند سالی از این کار نگذشته است که هزاران دختر و پسر جوان در تحت تأثیر گرم و مطبوع او قرار گرفته‌اند. زن و شوهر بی فرزندی را می‌شناسم که سال‌ها کودکان بی سرپرست را از شهرداری برای بزرگ کردن می‌گرفتند، ولی در پولی که از شهرداری به ایشان داده می‌شد هیچ تصرفی نمی‌کردند و آن را برای تعلیم و تربیت این کودکان بی خانمان ذخیره می‌کردند. به این ترتیب ده دوازده کودک را بزرگ کردند و از این کار پیوسته لذت برده‌اند.

کی از دوستان من که در صناعت کار می‌کند، کار خود را با تصنیف سازی آغاز کرد و پس از آن وارد یک کارخانه شد. ماشین‌های فراوان ساخت و مقداری پول ذخیره کرد. تنها وقتی حس بلند پروازی او ارضا شد که باشگاهی برای آواز خوانی تأسیس کرد و اکنون خود وی با کمال سربلندی می‌گوید:” گاهی تصنیف‌های خود مرا می‌خوانند.”

این‌ها درهایی به جهان‌های تازه است. به این وسایل آدمی استقلال خود را در میان توده‌ای بی نام و نشان از آدمیان دیگر اثبات می‌کند که می‌نشینند و گوش می‌دهند و تماشا می‌کنند.

زمانی فیلسوفی چنین تشبیه کرده بود که آدمی در زندانی به سر می‌برد که در و دیوار آن آینه کاری شده است. اکنون دیوارهای آن اتاقک زندان را بلند گو وصفحه‌ی تلویزیون پوشانیده است. البته همه‌یاین‌ها تا حدی خوب است، ولی برای زندگی واقعی داشتن باید خود را از زندان خلاص کنیم و کودکانمان را نیز با خود ببریم، و این را باید بدانیم که با وضعی که پیش آمده خطر در این زندان ماندن برای کودکان بیش تر شده است.

با آوردن مثال‌ها به کودکان خود بیاموزید که چگونه درها را بگشایند. به آن‌ها نشان دهید که علاقه‌مندی‌های گوناگون داشتن چه مزایایی بر زندگی محدود دارد، و اختلاف میان قبول بی دلیل چیزها را با تحقیق و رسیدگی در آن‌ها بر ایشان آشکار سازید. نتیجه چه خواهد بود؟ اختلافی به اندازه‌ی اختلاف میان انسانی با شعور و آفریده‌ای با نیروی خلاق، و انسانی که هیچ نمی‌داند و در همه چیز و همه کار نیازمند دیگران است.

(۷۹)

 اعتراف یک خوش بین

نوشته‌ی: آندره موروا، عضو فرهنگستان فرانسه

زن و فرزندان و دوستانم به من می‌گویند که خوش بین هستم. مرا بیش از اندازه خوش بین تصور می‌کنند. یکی از ایشان روزی به من گفت:” اگر از بالای دره هم پرت شوی، در حین افتادن چنان می‌پنداری که زیر پایت پر قو فرش کرده‌اند، و صفا و آرامش خود را تا آن لحظه که بر زمین قرار بگیری نگاه می‌داری.”

من قبول دارم که فردی خوش بین هستم، ولی مانند” پانگلوس[۱]” ولتر بر این عقیده نیستم که هر چه هست بهترین صورت است و در بهترین جهان ممکن. من از هراس‌ها و دشواری‌های زندگی نیک آگاهم و سهمی را که خود در آن‌ها دارم می‌دانم. ولی این را قبول ندارم که وضع و حال آدمی در این جهان مایه‌ی بیم و هراس باشد. راست است که ما بر چیزی هم چون ذره‌ی غباری در این جهان بی کران به مانند عنکبوتی بر گرد خود می‌تنیم، بی آن که به یقین بدانیم چرا چنین است؛ راست است که ما بی گمان روزی رخت از این جهان بر خواهیم بست. برای من این‌ها واقعیاتی است که بای مردانه آن‌ها را پذیره شویم. مسئله‌ای که باید بدانیم این است که: تا آن زمان که در این جا هستیم، چه می‌توانیم بکنیم و چه باید بکنیم؟

من به آن معنی خوش بین هستم که باور دارم به این که می‌شود کاری کرد که زندگی خود ما و زندگی تمام بشریت بهتر شود. من باور دارم که از این لحاظپیشرفت‌های عظیمی نصیب آدمی شده است. انسان تا حد زیادی بر طبیعت چیرگی یافته است. تسلط وی بر چیزهای جهان بسیار بیش از آن است که پیش از این بوده است. بد بین به من چنین جواب می‌دهد:” درست است، ولی این اختراعات و اکتشافات حیرت انگیز تنها در جنگ به کار رفته است، و آدمی بر آن سر است که جهان را به دست خویش ویران کند.”

من عقیده ندارم که بنا به ضرورت بایستی چنین بوده باشد. کار بیش تر بسته به دست خود ما است، و خوش بینی من بیش تر ثمره‌ی ایمانی است  که به طبیعت و نهاد آدمی دارم. نیک می‌دانم که از این بدی‌ها گذشته طبیعت آدمی عظمت خاص خویش را دارد.

من چون در برابر پیش آمدی قرار گیرم، بیش تر به جنبه‌های خوب ن فکر می‌کنم، و کم تر در بند آن هستم که شرور و آفات آن را پیش خود مجسم سازم. فرض کنید که بیمار باشم و از روی ناچاری باید یک ماه بستر را ترک نکنم. مرد بد بین با خود چنین می‌اندیشد:” چه بدبختی بزرگی! ولی آن چه من با خود می‌اندیشم از این قرار است:” چه سعادتی! درسا است که دراین بیماری ممکن است رنج بکشم و کارهایی که در پیش دارم زیان ببیند، ولی ۳۰ روز آرامش و آسایش خود نعمتی است! لااقل این فرصت برای من پیش می‌آید که هر اندازه دلم می‌خواهد فکر کنم.”

خوش بینی من از این قبیل است. گمان می‌کنم که این خوش بینی از کودکی آمیخته با خوشبختی من سر چشمه گرفته است. بهترین پدر و مادری را که ممکن است کودکی داشته باشد داشتم؛ پیوسته با مهر و عدالت با من رفتار می‌کردند؛ و همین سبب شد که در آن سال‌هایسازنده‌ی زندگی ایمان محکمی به طبیعت بشری پیدا کنم. ممکن بود که مدرسه آن ایمان معصومانه‌یمراتباه کند، چه غالباً کودکان چنان دوست دارند که یک دیگر را بیازارند و ضرب دستی به یک دیگر نشان دهند. ولی خوشبختی دیگر من آن بود که در کلاس مدرسه با آلن بزرگ‌ترین آموزگار خود رو به رو شدم. وی را نیز، مانند من، بسیاری از مردم برای” اعتماد کورکورانه‌اش” سرزنش می‌کردند.

آلن و در پی او من با خود عهد بستیم که خوش بین باشیم، از آن جهت که دریافتم که اگر کسی خوش‌بینی شکست ناپذیر را وجهه‌ی خویش نسازد، دچار سر پنجه‌ی قهار بدبینی می‌شود؛ از آن جهت که دانستم نومیدی مایه‌ی بدبختی و شکست خواهد شد. اگر معتقد شوم که در شرف افتادنم، ناچار خواهم افتاد. اگر باور داشته باشم که هیچ کاری برای کشورم از من ساخته نیست، دیگر به راستی هیچ کاری نخواهد بود که از عهده‌ی من ساخته باشد. بد بینی واگیر است. اگر عقیده‌ی من آن باشد که همسایه‌ی من نادرست است و به او عدم اعتماد خود را نشان دهم، سبب نادرستی و غیر قابل اعتماد بودن او شده‌ام.

بد بین می‌گویند:” خوب فکر کن! آیا راستی باور داری که اعتماد به نوع بشر و به زندگی به مصلحت و بر طبق حکمت است؟ آیا ازاین راه نومیدی هراس انگیزی به تو دست ندارده؟” آری، من تصدیق می‌کنم که چنین حالاتی برای من پیش آمده است. این ده سال گذشته- مخصوصاً در زمان تسلط نازی‌ها که با تبعید من و توقیف خانواده و غارت اموال و خیانت بعضی از دوستانم همراه بوده- برای من دلایل محکمی پیش آورده است که در کمال این جهان و مردمی که در آن به سر می‌برند شک کنم، ولی پس از همه‌یحساب‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که همیشه مردم بد وشیطان صفتی هم در این جهان بوده‌اند؛دریافته‌ام که در زمان رسیدن بلا و مصیبت ممکن است گروه‌هایی از مردم احمق و جانور خوی شوند. خوش بینی من پیوسته تنها دراین بوده و هنوز هم هست که: ماهمیشه تأثیری بر روی پیش آمدها داریم، و حتی اگر لازم باشد از یک بدبختی رنج ببریم، با شکل مقاومت در برابر آن بدبختی می‌توانیم از اندازه‌ی رنج آن بکاهیم.

خوش بینی من در ان است که مردم نیک اطراف خود را دوست بدارم و از بدانشان بپرهیزم، از نیکی‌ها لذت ببرم و در برابر بدی‌ها مقاومت داشته باشم، و همیشه به خاطر بیاورم که بسیاری از چیزها را باید فراموش کنم. این خوش بینی پیوسته در زندگی مددکار من بوده است.


[۱]- پانگلوس نام دکتری است قهرمان کتاب” کاندید” ولتر فیلسوف فرانسوی، که پیوسته گفته لایب نیتز فیلسوف آلمانی را که” هر چه هست بهترین صورت است و در بهترین جهان ممکن” در مواردی به کار می برد که هیچ برای تأیید آم گفته صلاحیت نمی داشت.

(۸۰)

پینه دوز فرزانه

نوشته‌ی: لویز ماتوکس میلر

نخستین بار در یکی از روزهای تابستان ۱۹۳۶ او را ملاقات کردم. پاشنه‌های کفشم صاف و لغزنده شده بود، و با عجله به دکان کوچک و تاریک او داخل شدم تا آن‌ها را عوض کند. با مهربانی به من خوش آمد گفت و گفت:” مثل این که شما تازه به این جاها آمده‌اید، چنین نیست؟” در جواب تصدیق کردم و گفتم که تازه یک هفته است که در ساختمان مقابل منزل گرفته‌ایم. گفت:” همسایه‌ها در این جا مردم خوبی هستند، و شما از بودن در این محل خوش حال خواهید شد.”

بر چهار پایه‌ای نشستم و منتظر عوض کردن پاشنه‌ها شدم. عجله داشتم و لازم بود سر وقت به وعده‌ای برسم و به همین جهت خواهش کردم که در کار خود تاب کند. تقریباً با حالت ملامت آمیز از بالای عینک خود به من نظر انداخت و گفت: خانم، طولی نخواهد کشید. من دلم می‌خواهد که کار خودم را خوب انجام دهم.” و پس از کمی درنگ گفت:” من هم برای خود سنتی دارم که نمی‌توانم از آن عدول کنم.گ با خود گفتم چه سنتی؟ مگر این دکان کوچک تاریک با سایر دکان‌های پینه دوزی دیگر چه تفاوتی دارد که صاحب آن برای خود سنتی قائل است؟

شاید متوجه تعجب من شده بود که در ضمن کار تبسمی کرد و گفت:” آری خانم، من وارث سنتی هستم. پدر و پدر بزرگ من در ایتالیا کفش دوز و از بهترین کفشدوزان  بودند. پدرم همیشه به من می‌گفت که همیشه کفشی را که نزد تو می‌آورند باید به بهترین صورت تعمیر کنی تا از کار خوب خود لذت ببری، همیشه چنین باش که دو پاداش خواهی داشت، یکی خوشحالی خودت است و دیگری پیشرفت در کار.” پس از آن که کار را تمام کرد و به دست من داد گفت:” خیلی دوام خواهد کرد. چرم خوبی به آن زده‌ام.”

با عجله برای رسیدن به وعدگاه او را ترک کردم، ولی احساس گرم و شوق انگیزی با من همراه بود. هنگام بازگشت به خانه از کنار آن دکان گذشتم و آن مرد برای کار خود خم شده بود، و چون متوجه من شد دستی به عنوان آشنایی تکان داد. به این ترتیب که میان ما یک نوع دوستی آغاز شد.

آن زمان سال‌های غم انگیز و پر اضطراب جنگ بود. همه روزه که از مقابل دکان او می‌گذشتم دست محبتی برای یک دیگر تکان می‌دادیم. در آغاز کار تنها وقتی که کار تعمیری داشتم به او رجوع می‌کردم، ولی بعدها گاه گاهی برای دیدن او به دکانش داخل می‌شدم. قامتی بلند داشت، ولی سال‌های دراز کار و کوششش او را خمیده کرده بود. موهای تنک و خاکستری و صورت پرچین داشت. هرگز چشمان خرمایی رنگ او را که سرشار از مهربانی و خوش خلقی بود فراموش نخواهم کرد. خوب به خاطر دارم که چون روزی نام موسولینی به میان آمد، چشمانش برقی زد وگفت:” سگ!” این درشت‌ترین سخنی بود که در تمام مدت آشناییاز او شنیده بودم. از آمریکا و آمریکایی بودن خود شاد بود. زمانی پس از حمله‌یژاپنیان بر پرل هاربرکه که از کندی خومان برای فراهم آوردن ساز و برگ جنگ شکایت می‌کردم، به تعجب در من نگریست و گفت:” ما تازه به کار شروع کرده‌ایم. ما بهترین مردان را داریم و بزرگ‌ترینماشین‌هارافراهم خواهیم کرد. همه‌ی کارها درست خواهد شد. ما سنتی داریم که باید آن را زنده نگاه داریم.”

خوشبخت‌ترین مردی بود که در عمر خود شناخته بودم. غالباً هنگامی که پشت پنجره‌ی دکان خود می‌ایستادکفش‌های قالی شده را با چکش می‌کوبید، از روی خوشی تصنیفی را زمزمه می‌کرد. ایتالیاییان همسایه‌ی ما او را” لالوچه آلافینسترا” یعنی ” روشنی داخل پنجره” می‌نامیدند.

یک روز که با یک دیگر در داخل دکان صحبت می‌کردیم، دست محبتی برای رهگذری تکان داد و ه من گفت:” این مردی است که خیلی دلم می‌خواهد که روزی به داخل دکان من بیاید. قیافه‌ی محبوب و نجیبی دارد.” به او نگفتم که من آن مرد را می‌شناسم. یک هفته بعد گفت:” درباره‌ی آن مردحق با من بود. دیروز به این جا آمد و مدتی با یک دیگر صحبت کردیم. این یکی ازبهترین مردانی است که تاکنونشناخته‌ام.” بعد از آن دانستم که نجابت و نیکی این کفاش شریف قلب دیگری رانیز مانند قلب من گرم کرده است. بچه‌ها که در پیاده روها بازی می‌کردند خوب او را می‌شناختندو به داخل دکانش می‌رفتند. بسیار اتفاق می‌افتاد که دست از کار خود می‌کشید و بری رفع اختلاف به میان ایشان می‌رفت.

یک روز که از خراب کاری نقاشی در خانه ناراحت  خشمگین تر عمارت خود بیرون آمدم، هنگام عبور از کار دکانش دستی برایم تکان داد، و من برای درد دل کردن به نزد او رفتم. از ناشایستگی و بی کارگی کارگران امروزی سخن گفت، و من گفتم که اینان هیچ اعتنایی به کار خود ندارند و آن را افتخاری برای خود نمی‌دانند، و چنانند که می‌خواهند کار نکرده مزد خود را بگیرند و پی کار خود بروند. سخن مرا تصدیق کرد و گفت که ممکن است بعضی چنین باشند، ولی چندان هم شایسته‌ی ملامت نیستند. شاید پدران ایشان هیچ حس غروری نسبت به حرفه س خود نداشته‌اند، و این برای فرزندانشان بسیار نتیجه‌ی بد داده و آنان را از چیز گران بهایی محروم کرده است.”

و چون پرسیدم که در این باره چه می‌توان کرد، دقیقه‌ای پیش از جواب گفتن درنگ کرد و آنگاه در من خیره شد و گفت” تنها یک راه دارد.

هر مرد یا زنی که سنتی غرور آمیز به میراث نبرده است، باید به ساختن چنین سنتی برای خود آغاز کند. در این کشور بزرگ که آزادی شگفت انگیز آن به ما اجازه می‌دهد که هر کدام سهم فردی در کار مملکت داشته باشیم، باید چنان کنیم که سهم خوبی نصیب ما شود. هر نوع کار که شخصی داشته باشد، اگر آن را به بهترین وجهی انجام دهد، در واقع شروع به آن کرده است که سنتی برای فرزندان خود بگذارد که با آن زندگی کنند، و در عین حال خوشحالی فراوانی برای شخص خود فراهم آورده است.”

چند گاهی مسافرتی به خارج آمریکا کردم. کمی پس از بازگشت به کوچه رفتم تا او را ببینم و مایه‌ی خوشحالی او را فراهم آورم.” روشنی داخل پنجره” وجود نداشت. درها بسته بود. کاغذی به در چسبانده و بر آن نوشته بود:” کفش‌های خود را از لباسشویی مجاور بگیرید.” برای کسب خبر به دکان لباس شویی رفتم و با کمال تأسف دریافتم که ضربه‌ای از پنجره به او خورده و بیمار شده و چند روز پس از آن از دنیا رفته است. صاحب لباس شویی به من گفت:” یقیناً جای او در این اطراف خالی خواهد ماند. پیوسته خوشحال بود.”

با قلب شکسته از آن جادور شدم. او از یاد من خواهد رفت ولی سخن حکمت آمیز او هرگز از خاطر من محو نخواهد شد که گفته بود:” اگر سنت افتخار آمیزی به میراث برده‌اید، باید آن را حفظ کنید؛ اگر چنین سنتی ندارید از همین حالا به ساختن آن بپردازید.”

(۸۱)

 خودتان طرح کار خود را بریزید

نوشته‌ی: جیمز د. وولف

اگر صاحب کاری کار معینی برای به خدمت پذیرفتن کسی نداشته باشد، در مقابل داوطلب کار می‌گوید:” بسیار متأسفم، اکنون به هیچ کس احتیاج نداریم.”

هرگاه چنین جوابی به شما داده شود، فراموش نکنید که ممکن است کارفرما اشتباه کرده باشد. چه همیشه برای کسی که کاری را با نیرویتحلیل و محاسبه‌ی خویش بیافریند و به صاحب کار پیشنهاد کند، کاری وجود دارد.

ای درسیاست که من در آن هنگام که پسر بچه‌ای بیش نبودم آموختم. برای آن که پول اضافی به دست آورم، به سه مغازه‌ی بزرگ شهر خودمان برای قبول خدمتی مراجعه کردم، آن هم هر نوع کاری که بوده باشد. هیچ دری به روی من گشوده نشد. ولی با کمال تعجب مشاهده کردم که یک هفته‌ی بعد یکی از آن مغازه‌ها پسر بچه‌ای مانند من را به خدمت گرفته است. به خود جرأت دادم و از صاحب مغازه پرسیدم: چگونه بود که برای من کاری وجود نداشت و اکنون به دیگری خدمتی محول کرده‌اید؟ گفت:” در آن هنگام که به من رجوع کردید کاری در نظر نداشتم که به شما بدهم. ولی این جوان با فکر تازه‌ای به من مراجعه کرد. وی دوچرخه‌ای داشت و به من پیشنهاد کرد که با دوچرخه‌ی خود جنس‌های مشتریان را به خانه هاشان برساند. این کار تازه‌ای برای این شهر بود ومایه‌ی جلب مشتری می‌شد، و به همین جهت این شغل را به او واگذار کردم.” من نیز دوچرخه‌ای داشتم، ولی آن پسرک چیزی داشت که من نداشتم، و آن فکر بکری بود.

یکی از دوستان من که نویسنده‌ی مطالب ورزشی در یکی از روزنامه‌های بزرگ پنسیلوانیا است نیز به خود تعلیم کرد که گونه نخستین کار خود را به چنگ آورد. دلش می‌خواست کهوارد حرفه‌ی روزنامه نگاری شود، ولی تنها روزنامه‌ی شهر کوچکش او را نپذیرفت. سخت به مطالعه‌ی مطالب آن روزنامه پرداخت و دریافت که اخبار ورزشی ندارد، و مطالب مربوط به پیش آمدهای کشاورزان در آن کم است. هفت روز بعد آن جوانک با دو فکر تازه و یک نسخه‌ی خطی روزنامه به آن صورت که شامل این فکرهای تازه باشد نزد مدیر روزنامه رفت. آن هفته از لحاظ ورزش بسیار پر برکت بود: دو دبیرستان با یک دیگر مسابقه‌یفوتبال انجام داده بودند،و در اطراف شهر یک مسابقه‌ی اسب دوانی صورت گرفته بود، و چیزهای دیگر. وی خلاصه‌ای از این مطالب ورزشی را به صورت ستون مخصوصی برای درج در روزنامه، که خود تهیه کرده بود، به مدیر روزنامه پیشنهاد کرد. سپس ستون دیگری را پیشنهاد کرد که در آن” پیش آمدهای مزارع” ثبت شده بود و او خود مطالب این ستون را از کشاورزان آن ناحیه فراهم آورده بود مدیر روزنامه با شنیدن این دو پیشنهاد وی را به منظور تهیه‌ی همین دو ستون استخدام کرد.

به تازگی جوانی که از مشاغل جنگی در کالیفرنیا به آیووا مراجعت کرده، خودکاری برای خود تهیه دیده است. چون در کارهای مکانیکی سر رشته داشت، به مدیر گاراژی مراجعه کرد. مدیر گاراژ  به او گفت که کاری ندارد ولی وی از دنبال کردن نقشه‌ی خود دست برنداشت، زیرا که فکری را پیش خود پخته و پرورده بود. به صاحب گاراژ پیشنهاد کرد که در کارگاه وی بدون دریافت مزد با وی کمک کند، و این پیشنهاد پذیرفته شد. آن گاراژ فقط اتومبیل مخصوص تعمیرات داشت، و به همین جهت بسیاری از تلفن‌ها که برای در خواست کمک از صاحبان ماشین‌های راه مانده می‌رسید بی نتیجه بود، آن مستخدم بی مزد موتور سیکلت قراضه‌ای با اطاق یدکی فراهم آورد و آن را پر از اسباب‌های تعمیر کرد تا در صورت ضرورت به کمک کسانی که در راه‌هامانده‌اند بشتابد، صاحب کار که چنین دید این فکر را پسندید و آن جوان را با مزد خوبی به خدمت پذیرفت.

چه فکرهای ساده‌ای؟ ممکن است چنین باشد، ولی این مطلب را خوب به خاطر بسپارید:

در مدتی بیش از ۳۵  سال که به کارهای تبلیغاتی و کاریابی اشتغال داشته‌ام، با بیش از ۵۰۰۰ نفر جویای کار رو به رو شده‌ام، ولی باید بگویم که شاید در میان آنان عدد کسانی که فکری ابتکاری درباره کار مورد نظر داشته‌اند به ۵۰ نمی‌رسیده است.

برای آن که به چنین فکرهایی دسترسی پیدا کنید، خود را عادت دهید که با خرده گیری کارهایی را که بد صورت می‌گیرد مورد مطالعه قرار دهید. بی عقلاگی دیگران بر این کارها ممکن است فرصتی برای شما پیش آورد. برای مثال وضع جوانی را نقل می‌کنیم که در آغاز کار در پاترسون، نیوجرزی، روزنامه توزیع می‌کرد. در نتیجه‌ی دقت متوجه شد که پسر بچه‌هایی که آگهی‌ها و صورت حساب‌هایمغازه‌های بزرگ را به خانه‌هامی‌رسانند، چنان بی دقتی نشان می‌دادند که غالب این اوراق گم می‌شد و به دست کسانی که باید نمی‌رسید. آن جوان با خود اندیشید که:” چه خوب تر بود اگر این اوراق در هر خانه به دست کدبانوی آن خانه تسلیممی‌شد”؛ این فکر تازه را با کسی که خیال باز کردن مغازه‌یتازه‌ای در پاترسون داشت در میان نهاد و شغل توزیع آگهی‌های آن مغازه به وی سپرده شد. او کاری که پسر بچه‌ی دیگری برای توزیع چنین اوراقی در مدت یک روز به انجام می‌رسانید، چهار روزه صورت داد. ولی فردای باز شدن مغازه چنان جمعیتی در آن جمع شده بودند که صاحب مغازه ناچار شد مدتی درهای آن را ببندد، و همین سبب شد که آن جوان در آن مغازه استخدام شود. چهار ماه بعد، آن پسر ۱۶ ساله را( باور کنید یا نکنید!) به عنوان ریاست مغازه‌ی دیگری انتخاب کردند. با گذشت زمان پسر ۱۶ ساله، ت. ج. گراسی به ریاست فروشگاه‌های بزرگ شرقی رسید که ۶۳ شعبه داشت.

و نیز خود را عادت دهید که پیوسته افکار غیر عادی را که دیگران پیش از شما به کار برده و به کامیابی رسیده‌اند مورد مطالعه قرار دهید. فکر شما باید تنها از لحاظ طرز استعمالی که برای کارفرمای مورد نظر شما خواهد داشت اصالت و ابتکار داشته باشد. به ستون آگهی‌ها در روزنامه‌ی محلی خود خوب توجه کنید، و نیز به دفاتر طبقه بندی شده‌ی بزرگ تلفن توجه داشته باشید. ممکن است در آن جا حرفه‌های خارج از متعارفی به چشم شما بخورد و شما سابقه و تجربه و مهارتی در یکی از آن‌ها داشته باشید که درست برای آن کار مورد نظر شما را بپذیرند.

هر یک از نواحی مختلف فعالیت بشری در ۱۷۰۰ روزنامه‌ی تجارتی آمریکا، که کارشان بازگو کردن افکار و پیشرفت‌های تازه است، مورد بحث قرار می‌گیرد. این روزنامه‌ها پر است از راه‌هایی برای آن که کارها به صورت بهتری انجام شود. کارفرمایان  غالباً چنان مشغولند که فرصت آن را ندارند تا مجله‌ی مخصوص به حرفه‌ی خود را برای یافتن چیزهای تازه مطالعه کنند. داوطلب کاری که نشان دهد که آن اندازه نیرومندی دارد که این چیزها را از منابع خود پیدا کند و مورد عمل قرار دهد، باید مطمئن باشد که ناچار او را به خدمت خواهند گرفت.

نمو سریع پیشرفت‌های تازه، از قبیل تلویزیون و اسباب‌های الکترونی دیگر و تهویه‌ی مطبوع و هواپیمایی خصوصی و سرد کردن خوراکی‌ها و بسیار چیزهای تازه‌ی دیگر، میدان حاصل خیزی برای فکر کردن و ابتکار در دسترس خواهندگان کار می‌گذارد. داوطلب کار امروز از هر طرف خود را با مسائلتازه‌ای مواجه می‌بیند که هر کدام از آن‌ها نیازمند پیدا کردن راه حلی است، و نیز مسائل حل شده‌ای وجود دارد که احتیاج به راه حل‌های بهتری دارد. احتیاجات پس از جنگ آمریکا که پیوسته در حال تغییر است از هر طرف او را به خود می‌خواند، و وی کاری جز این ندارد که به این ندا گوش فرا دارد و بی اعتنا از آن نگذرد.

(۸۲)

 چرا به شما ترفیع ندادند؟

نوشته‌ی: هوارد ویتمن

راه پیشرفت در جهان تغییر کرده است. اکنون شرکت‌های بزرگ به وسیله‌یآزمایش‌های روانی و” مصاحبه‌های ارزشیابی” در صدد آن هستند که معلوم کنند علاوه براین که شخصی برای کاری که به او میسپارند خوب است یا نه، به عنوان یک شخص چه اندازه خوب است و در چه راه‌هامی‌تواند ترقی کند.

دکتر والتر د. وودوارد، روان پزشک کمپانی سایا نا امید آمریکا، می‌گوید:” ما از نظر قدیمی در مورد ترفیع به آن طرف گام برداشته‌ایم. ما می‌خواهیمدرباره‌ی ترقی طولانی یک فرد تحقیق کنیم. می‌خواهیم مردانی را پرورش دهیم که شایسته‌ی مشاغل آینده، یعنی مشاغلی که هنوز وجود پیدا نکرده‌اند، بوده باشند.”

پژوهش‌های تازه بر این پایه نیست که مردی یا زنی با چه خوبی می‌توانندوظیفه‌ایراانجام دهند، بلکه مبتنی بر آن است که معلوم شود پختگی و کمال آن مرد یا زن چه اندازه است. در بالای همه چیز، تنها شخصیت اوست که شوق و نیرومندی و کمال قدرت او را در وظیفه‌ای که عهده می‌گیرد تحریک می‌کند و به کار می‌اندازد.

تحقیقی که چندلر هنت درباره‌ی ۸۰,۰۰۰ عضو دفتری ۷۶ شرکت آمریکایی به عمل آورده، برای آن بوده است که دلایل عدم ترفیع و ترقی اشخاص را مورد مطالعه قرار دهد. معلوم شده است که علت عدم ترقی فقط در ۲۴ در صد اشخاص نداشتن مهارت در کار بوده است. نقایص شخصیت- از قبیل قوه‌ی ابتکار نداشتن، بی دقتی، هم کاری نکردن با دیگران، و تنبلی- علت پیشرفت نکردن ۷۶ درصد دیگر بوده است.

نقایص شخصیت را ممکن است از رفتارهای ظاهری اشخاص تشخیص داد. ولی امروزکارشناسان تحقیق در شخصیت به ملاحظه‌ی آثار عمیق تر نیز توجه دارند.فرض کنید که کارخانه‌ای بخواهد آقای الف را به درجه‌ی سرکارگری ترقی دهد. برای آن که معلوم شود که این آقای الف چگونه رهبری برای دیگران خواهد بود، کارشناسان پرسش‌هایی از این قبیل از وی می‌کنند:

” فرض کنید که یکی از کارگران شما در مدت ده روز گذشته دوباره تأخیر ورود داشته است. هر بار که از او بازخواست کردید به شما گفت که در آینده چنین نخواهد شد. امروز صبح باز دیر سر کار آمد، و کار مهمی معطل ماند. شما درباره‌ی این شخص چه خواهید کرد؟”

جواب نا درست این است که بگوید:” بیرونش خواهم کرد یا این بار هم از او چشم خواهم پوشید،” و جواب درسا این است که:” باید معلوم کنم که علت در آمدن او چه بوده است.”

ممکن است علت دیر آمدن آن بوده باشد که زن بیمار خود را به بیمارستان برده یا کار فوری و ضروری دیگری برایش پیش آمده بوده است. در چنین وضعی که غیر طبیعی است سؤال کردن از وی درباره‌ی این گونه مسائل درست و عادلانه است. پس از آن که علت مکشوف شد، آن وقت باید یا از تأخیر او چشم پوشید، یا او را از خدمت بر کنار کنند.

ده‌ها سؤال تازه‌یدرباره‌ی شخصیت است که جواب درست یا نادرست ندارد، ولی هر جوابی که داده شود هم چون قلم موی تازه‌ای است که بر تصویری که از شخصیت می‌سازیم کشیده می‌شود.

مثال‌ها:

آیا هنگام بر خورد به شخصی توقع شما آن است که اول او به شما سلام کند( خصومت)

اگر کسی که از دور او را صدا می‌زنید و سلام می‌کنید جواب شما راندهد عصبانی می‌شوید(احساس حقارت)

آیا خودتان به تنهایی تصمیم می‌گیرید یا چنان دوست دارید که کسی به کمک شما برخیزد( احساس کمال، اعتماد)

آیا برای شما گفتن کلمه‌ی” نه” به یک فروشنده دشوار است؟( القا پذیری)

اگر کسی بگوید که گفتن” نه” به فروشنده برای او دشوار نیست، معلوم می‌شود که وی فروشنده‌ی خوبی نخواهد شد. از روی تحقیق‌های گروهی آشکار شده است که ۹۰ درصد از فروشندگان زبردست کسانی هستند که گفتن” نه” به فروشنده‌ی دیگر برای ایشان دشواری دارد.

پس از آن که پرسیدن این گونه سؤال‌های آزمایشی تمام شد، نوبت مصاحبه‌ی ارزشیابی می‌رسد که هسته‌ی تحقیق، علمی برای یافتن لیاقت کارمندی جهت ترفیع است. البته در این مصاحبه فقط سخنانی رد و بدل می‌شود، ولی آن چه درباره‌ی آن بحث و سؤال و جواب می‌کنند از روی کمال مهارت انتخاب شده است.

من در یک چنین مصاحبه‌ای برای تحقیق درباره‌ی شخصیت که در شعبه‌یپژوهش‌های شخصیت دانشگاه وستون ریز رو صورت می‌گرفت حضور  داشتم. مصاحبه کنندگان دو روان شناس بودند: دکتر اروین ک. تیلر مدیر شعبه و تیودور کوینی. طرف مصاحبه کارگری از یک کارخانه‌ی فولاد سازی بود که نام او را آقای”ب” می‌گذارم. دکتر تیلر قبلاً به من گفته بود:” من عمداً شما را معرفی نخواهم کرد. این مصاحبه” مصاحبه‌ی دشواری” است و حضور شما بدون آن که توضیحی درباره‌ی آن داده شود خود بر دشواری آن خواهد افزود.” پس از ده دوازده پرسش، دکتر تیلر گفت: آقای ب، من نقش طرف معامله‌ای را بازی می‌کنم که از معامله‌ی ب شرکت شما دست کشیده است. وظیفه‌ی شما آن است که کاری کنید تا دوباره به حال اول باز گردد و با شما معامله کند.”

ب: مدتی است که هیچ سفارشی از شما نرسیده. آیا خلافی از ما سر زده؟

تیلر:هرگز.

ب: بسیار خوب- یادتان هست که هنگام کم یابی فولاد چگونه سفارش‌های شما را می‌رساندیم؟

تیلر: خیال می‌کنید که من تعهدی نسبت به شما دارم؟

ب: مقصودم این نبود. غرضم آن است که کاملاً صرفه‌ی شما را در نظر داشتیم:

تیلر: شما از هر جنس که فروختید سود خود را بردید، این طور نبود؟

ب: منظورم این است که می‌خواهم در این مورد از روی انصاف عمل کنم.

تیلر: بنابراین به تصور شما بنده از روی انصاف عمل نکرده‌ام؟!

ب: هرگز چنین منظوری نداشتم. غرضم این است که امکان دارد روز دیگری باز فولاد کم یاب شود.

تیلر: مرا تهدید می‌کنید؟

سخن که به این جا رسید بی چاره آقای ب رنگ به رنگ می‌شد و سخت در محظور افتاده بود، و چنین شد کیونین به کمک او آمد و مصاحبه را در راه دیگری انداخت.

این مصاحبه دو ساعت طول کشید و همه چیز را از داستان زندگی و شغل تا سرگرمی‌ها و بلند پروازی‌ها فرا گرفت. بسیاری از پرسش‌ها” بحرانی” جوابی نداشت؛ به گفته‌ی دکتر تیلر این پرسش‌ها برای ن طرح شده بود که هر چه بیش تر از عمق وجود آقای ب اطلاعاتی به دست آید.

غرض از این گونه مصاحبه‌ها آن است که درجه‌ی برش و کارآمدی اشخاص به دست آید، و معلوم شود که چه اندازه طول می‌کشد، تا شخص مورد مصاحبه از کوره به در رود، و اندازه‌ی هوشیاری و تدبیر او هنگام رو به رو شدن با مردم در اوضاع بحرانی معین شود.

هنگامی که نتایج آزمایش‌های کتبی و مصاحبه‌ها رسیدگی شد، آن گاه در مورد ترفیع یا عدم ترفیع کارمنداظهار نظر می‌شود. قطعاً در زمان پدر بزرگ‌های مان نیز همین خصوصیات برای کارمندان مورد نظر بوده است، چیزی که هست امروز تشخیص خصوصیات خلقی از راه علمی صورت می‌گیرد.

روان‌شناسان در یافته‌اند که کسانی که در فعالیت متوجه انفعالات درونی خویش نیز هستند، کارآمد تر از کسانی هستند که بیش تر به خارج توجه دارند. آن که متوجه به خارج است” چنان مشغول چیزهای اطراف خویش است که نمی‌تواند خودش و دیگران را خوب مورد ملاحظه قرار دهد. چنین شخصی ظرافت در گفتار و رفتار ندارد. از فکر کردن و نقشه کشیدن بی زار است.

از مدت‌ها پیش این مطلب را قبول داشته‌اند که تهور و حالت حمله گرفتن در کار سبب آن است که شخص به آخرین پله‌های نردبان ترقی برسد. گفته‌ی یکی از رؤسای شرکت‌ها است که:” ما مردانی می‌خواهیم که با حالت هجوم و حمله به کار خود اشتغال ورزند” با این همه گفته‌هایی است که نشان می‌دهد که این حالت هجوم و حمله نیز محدودیت‌هایی دارد، از جمله:” در پیش رفتن مانع پیش رفتن دیگران نشوید” و” برای جلو رفتن روی انگشتان پای دیگران قدم مگذارید.” کسی که چنین باشد معمولاً در معرض نفرت دیگران است.

اولاکول، مشاور کار آزموده و مدیر مؤسسه‌ی روابط کار می‌گوید:” مردان و زنانی که راه بهتر کنار آمدن با دیگران را می‌دانند، کسانی هستند که ترقی خواهند کرد.” همین شخص درباره‌ی مهندس عالی مقامی که از فارغ‌التحصیلان عالی‌تریندانشکده‌ی آمریکا بود و از ترفیع به مقامی با حقوق۲۵,۰۰۰ دلار سالانه محروم مانده بود گفت:” این مرد به اندازه‌ای از لحاظ فنی خوب و عالی است که حس احترام نسبت به کسانی را که در اطراف او وجود دارند فراموش کرده است. نتیجه آن است که اگراز کسانی که با او کار می‌کنند محروم شود هرگز نمی‌تواند خوب کار کند.”

یک دستگاه صنعتی، پیش از آن که کار گر ساده‌ای را به درجه‌ی سرکارگری ارتقا دهد، مدت سه ماه او را به کار رسیدگی به ماشین‌های مختلف وا می‌دارد. چرا؟” در این وظیفه‌ی جدید آن کارگر به همه جا می‌رود. با همه‌ی کارگران کارخانه رو به رو می‌شود. خود وی خبر ندارد، ولی ما پس از گذشتن این سه ماه همه‌ی خصوصیات انطباق پذیری اجتماعی او را در اختیار خواهیم داشت.”

هر چه اهمیت شغل بیش تر باشد، اهمیت ارتباطات انسانی بیش تر می‌شود. در بیش تر حرفه‌ها و مشاغل ترفیع در دو تا پنج سال اول اشتغال به خدمت بر پایه‌ی مهارت در کار تکیه دارد. ولی وقتی که کسی به درجه‌ی سرکارگری رسید، یعنی از دست و پنجه نرم کردن با ابزارها رهایی یافت و گرفتار دست و پنجه نرم کردن با افراد شد، قضیه صورت دیگری پیدا می‌کند.

آن چه برای کارگران معمولی اهمیت دارد کاردانی و مهارت است. در ارتقای از رتبه‌یکارگری به رتبه‌ی سرکارگری، ۵۰ درصد مهارت و ۵۰ درصد حسن روابط انسانی دخیل است. برای ارتقای به رتبه‌ی مدیریت ۲۰ درصد مهارت و ۸۰ درصد روابط انسانی مؤثر است.

مدیر شرکتی شخصی را نامزد کاری کرد که در آن کارآموزی قبلی نداشت. چون از او پرسیده شد که چرا چنین می‌کند، در جواب گفت:” در ظرف شش هفته همه‌ی آن چه را که لازم است به او می‌آموزیم، در صورتی که ۳۲ سال طول کشیده است تا آن شخصی بشو که اکنون در برابر ما قرار گرفته و به این شکل از شخصیت او احتیاج داریم.”

(۸۳)

 راه صحیح غم خواری برای دیگران

نوشته‌ی: هوارد ویتمن

در میان ما بسیار کسانی وجود دارند که می‌خواهند در غم و غصه‌ی دیگران شریک شوند و باری از دوش ایشان بردارند، ولی راه این کار را نمی‌دانند. این درست نیست که چون نمی‌دانیم در این گونه موارد چه بگوییم و چه بکنیم، از کمک کردن به دیگران و کاستن غم‌های ایشان خودداری کنیم؛ باید راه درست این کار را بیاموزیم. چون خود من دراین باره آزمایش‌هایی دارم و پس از تفکر راه صحیح غم خواری را پیدا کرده‌ام، بهتر آن دیدم که نتایج آزمایش‌ها و یافته‌های خویش را با دیگران در میان نهم. روحانیان و علمای دینی همه‌ی مذاهب روزانه با چنین مواردی رو به رو می‌شوند، و من بهتر آن دیدم که درباره‌ی این مطلب نظر ایشان را، از هر فرقه که هستند، جویا شوم. اینک پیشنهادهای ایشان:

۱- سعی نکنید که به مصیبت دیدگان دل داری بدهید- هنگامی که عالی جناب آرثر ا. ویلسون این دستور را به من داد، سخت متعجب شدم، ولی بعدها دیگران نیز نظر او راتأیید کردند. هنگامی که به دوست خود می‌گویید” دل داشته باش و سخت نگیر”،این مایه‌ی آن می‌شود که حالت اندوه بیش تری به او دست دهد. مردی که در عزای زنش نشسته است، باید که این کار را( در صورتی که زنش را دوست می‌داشته) سخت بگیرد. وقتی می‌گویید که” سخت نگیر”، معنی گفته‌ی شما آن است که مصیبت او را کوچک شمرده‌اید. باید چنان کنید که دوست شما خود را برای بیان اندوه خویش در برابر شما آزاد تصور کند و از این راه تسلی خاطری برایش فراهم شود. گفتن این که”سخت نگیر” وی را از عاطفه‌ی طبیعی اندوهناکی محروم می‌سازد، و دریچه‌ی اطمینانی را که خدای متعال برای او فراهم آورده مسدود می‌کند.

۲- سعی نکنید که آنان را از موضوع غصه منحرف سازید- ربی مارتن ر. ریبک، از مردم نوروالک، می‌گفت که بسیاری از مردم برای تسلی دادن غم زدگان پای سخنانی را به میان می‌آورند که آن شخص را از موضوع غصه‌ی خود منحرف سازد. سخنان کوتاهی درباره‌ی فوتبال و ماهیگیری و نظایر این‌ها به میان می‌آورند، ولی هیچ اشاره به موضوع اصلی که برای آن به دیدار دوست خود آمده‌اندنمی‌کنند. این ربی محترم چنین کارها را ” کوشش برای پنهان کران مرگ” می‌نامد. وظیفه‌ی دشوار شخص تسلیت دهنده آن است که با واقعیت مرگ رو ب رو شود و کار خود را از همین نقطه شروع کند. ربی ریبک می‌گوید:” آرام نشستن و سخنی جز برای انصراف خاطر صاحب مصیبت نگفتن، سبب آن می‌شود که این شخص احساس کند همه اندیشه‌ی منصرف کردن او بوده است، و هنگامی که دیدار کننده خداحافظی می‌کند و می‌رود، مصیبت سخت تر از پیش جلوه گر می‌شود.”

۳- از این که درباره‌ی شخص تازه در گذشته سخن به میان بیاورید، ترس نداشته باشید- بسیاری از دوستان از روی کمال حسن نیت از ذکر نام کسی که تازه وفات کرده و برای همین منظور به تسلیت دوست خویش آمده‌اند، خودداری می‌کنند، و چنان می‌پندارند که مصیب چنان سهمناک است که نمی‌توان از آن ذکری کرد. ربی هنری ا. کاگان، از نیویورک، می‌گوید:” لازم است که در خصوص شخص تازه در گذشتهسخن بگویید و آن چه را که از زندگی او می‌دانید بر زبان بیاورید، و به این ترتیب شمایلی از او بسیارید که جانشین تصویر از میان رفته‌ی او بشود.”

زمانی همین آقای کاگان بنا بر وظیفه به تسلیت گویی خانمی رفت که برادر خود را از دست داده بود. به آن خانم گفت:” برادر شما را خوب نمی‌شناختم؛ خواهش می‌کنم که درباره‌ی او با من سخن بگویید.” آن زن شروع به سخن کرد و مدت یک ساعت در این باب با یک دیگر صحبت داشتند. پس از آن که ربی از خانه بیرون رفت، زن غم زده به کسان خود گفت:” نخستین بار است که پس از مرگ برادرم تسلی یافته‌ام.”

۴- از این که سبب ریختن اشک شوید نهراسید- در مرگ فرزند یکی از دوستانم سخنی گفتم که اشک او سرازیر شد. چون با عالی جناب رسل هتسلر، از مردم ایندیانا، رو به روشدم گفتم:” گویا کار بدی کرده باشم.” در جوابم گفت:” هرگز! شما کاری کردید که دوستتان از راه طبیعی و صحیح تسلی پیدا کند. این کار بسیار بهتر از آن است که دوستانمان غم خود را فرو خورند، و چون تنها شوند مصیبت با کمال سختی بر جان ایشان حمله‌ور شود.”

ترس از سبب گریه شدن بیش از هر عامل دیگری شخص تسلیت دهند را از این که فایده‌ای برای دوست خود داشته باشد محروم می‌سازد. هستلر می‌گوید:” خودداری از گفتن سخنانی ک اشک دوستتان را در غمی که دیده است سرازیر کند، در واقع خود داری از بهترین کمک به او است.” پژوهش‌های پزشکی و روان شناختی نیز مؤید آن است که آشکار شدن غصه به صورت اشک و غیر آن خوب است و جلوگیری از آن بد.

۵- بگذارید که مصیبت دیدگان سخن بگویند- عالی جناب ورن سوار تسفیگر، از سان‌فرانسیسکو، می‌گوید:” غم دیدگان نیازمند آنند که سخن بگویند. بسیاری از دوستان شخص مصیبت دیده از این ناراحتند که شاید متواند چنان که باید در مجلس سوگواری سخن بگوید؛ حق این است که باید از آن نگران باشند که شهید نتواند مستمعان خوبی باشند.”

اگر گرمی دوستی و حضور شما در مجلس سوگواری بتواند سبب آن شود که دوستتان به سخن در آید، سرا پا گوش شوید، ولو این که سخنانی بگویید که بارها از زبان او شنیده باشید. وی در صدد آن نیست که چیزهایی تازه برای شما بگوید، بلکه احساسات و عواطفی از خویش را به زبان می‌آورد که نیازمند تکرار آن‌ها است. آقای سوار تسفیگر با این سخن خود مقیاسی برای اندازه گیری سودمندی کار شما به دست داده است که:” اگر دوست شما در برابر یک کلمه‌ی شما صد کلمه گفته باشد، بدانید که حضور شما برای او سودمند شده است.”

۶- خاطر جمعی بدهید- ربی جوزف ر. ناروت، از میامی، گفت:” هر کس که عزیزی را از دست داده است، احساس قصور و گناهی می‌کند؛ شای حق با او نباشد، ولی این امری طبیعی است.” شوهر زن مرده پیش خود فکر می‌کند که لازم بوده است با زن مرحوم خود در حیات مهربان تر بوده باشد؛ پدر یا مادر خیال می‌کند که بهتر بوده است در حیات فرزندش وقت بیش تری را با او به سر برده باشد، زن احساس می‌کند که اگر خواهش‌های او در زمان حیات شوهر تازه در گذشته‌اش کم تر می‌بود بهتر بود. این سخن که:” کاش چنان می‌کردم، یا چنان نمی‌کردم- کاش فرصت آن بود که اکنون چنین کنم یا نکنم” علامت اندوه و حزن شخص مصیبت دیده است.

این گونه احساسات و عواطف باید راه خود را به خارج باز کنند. کار شما این است که طرف خود را خاطر جمع سازید که در زمان حیات شخص تازه در گذشته همان گونه بوده است که اکنون آرزوی آن را می‌کند. باید او را خاطر جمع کنید که همسر یا پدر یا مادر خوبی برای عزیز از جهان رفته‌اش بوده است.

۷- شخص مصیبت دیده را تنها نگذارید- غالباً کسی که عزیزی را از کف داده است در مدت یک هفته اطراف او را می‌گیرند و تنهایش نمی‌گذارند؛ پس از آن خانه خالی می‌شود. حتی دوستان بسیار صمیمی نیز کناره می‌گیرند، به این خیال که شخص مانم زده” دوست دارد تنها بماند.” فاذر توماس برسناهام کشیش، از دیترویت، می‌گوید که:” این معالجه‌ی با سکوت است، و هیچ چیز بدتر از این نیست.” دوست ما نه تنها محبوب خویش را از دست داده، بلکه ما را نیز از دست داده است.

پس از آن روزهای تسلیت عمومی اول، که نامه و تلگراف‌ها رسیده و جواب داده شده، و همه به کارهای عادی خود پرداخته‌اند، دوست ما بیش تر از هر وقت به مصاحبت دوستان صمیمی خویش نیازمند است. برسناهام سفارش می‌کند که در این روزها بیش از آن چه میان متداول بوده است به دیدار دوستان غم دیده‌ی خود بروید، و به بهانه‌های مختلف، از غذا خوردن با یک دیگر و به گردش رفتن و دیدار سر شب و غیره، از ایشان دیدن کنید. دوست شما از آن چه از کف داده سخت اندوه ناک است؛ با همین آمد و شدها به صورتی که خود او متوجه نشود بر او ثابت کنید که هنوز بسیار کسان را دارد. همین که در کنار او باشید سبب آن است که وی احساس کند که تنها نیست ودر تحمل رنج‌های زندگی یارانی برای خویش دارد.

۸- برای دوست مصیبت زده‌ی خود کاری انجام دهید- عالی جناب ویلیم ب. آیرز، از ماساچوستس، در مورد مرد زن مرده‌ای که از شدت غصه از خوراک افتاده بود، و تنها این که دوستی خوراکی مورد پسند او را هنگام شامی به خانه آورد سبب شد که به غذا خوردن علاقه‌مند شود، گفت:” بهترین راه کمک کردن به مصیبت زدگان این است که کار محسوسی برای دوست خود انجام دهید؛ این عمل هر اندازه کوچک باشد، دلالت ضمنی دارد بر این که شما در فکر او هستید.”

وظیفه‌ی ما آن است که درمورد دوستان غم زده‌ی خود لااقل یک کار ملموس و محسوس انجام دهیم، که از این قبیل است: به گردش بردن او با اتومبیل خودتان، جواب تلفنی را به جای او دادن، کودکی را به دبستان رسانیدن، نامه‌ها را به پست رسانیدن، در نوشتن جواب تسلیت نامه‌ها کمک کردن، اجناس مورد احتیاج را از دکان سر گذر خریدن و نظایر این‌ها.

۹- در کار با دوست خود شرکت کنید- کار کردن علامت آن است که شخص به زندگی قدم نهاده است. هنگامی که در کار دوستتان، خواه کار تلفنی یا کار شغلی او، با وی هم کاری می‌کنید، به او کمک کرده‌اید که پلی به آینده ببندد. عالی جناب ج. ت. مورو، از مینسوتا، می‌گفت که مردی فرزندش را از دست داده و سخت ناراحت بود؛ چون می‌دانستم که کار تفریحی او تعمیر کردن مبل‌های قدیمی است، به او پیشنهاد کردم که با هم به انبار خانه برویم؛ در آن جا میز کهنه‌ای را پرداخت کردیم و رنگ زدیم. هنگامی که آقای مورو از خانه خارج شده بود، آن مرد مصیبت دیده به دوستانش کفت:” این نخستین بار است که احساس آن را می‌کنم که می‌توانم دوباره به میدان زندگی گام نهم.”

به گفته‌ی مورو، غم زدگان به سوار کارانی شباهت دارند که از اسب بر زمین افتاده‌اند؛ بهترین کار آن است که کمکشان کنیم تا دوباره بر پشت اسب خود سوار شوند و راه خود را در پیش گیرند.

۱۰- آنان را از فرو رفتن در خود خلاص کنید-این اندرزی است کهجیمز کلر کشیش، پیشوای فرقه‌ی کریستوفرها به من داد. هر وقت چنان شد که دوست شما کارهایی برای خود انجام داد، تقریباً شفا یافته است. و آن گاه که توانست برای دیگران کاری انجام دهید، شفای کامل پیدا کرده است.

اندوه یک دوره‌ی طبیعی دارد و البته خواهد گذشت. ولی اگر پس از گذشتن این دوره شخص یا خلائی مواجه شود خود خوری جانشین مصیبت می‌شود. یک راه کمک کردن به دوستان برای این که در جریان عادی زندگی بیفتند، این است که آنان را برای دل بسته شدن به زندگی کمک کنیم. داوطلب شدن در کارهای خیریه، عضویت در جمعیت‌های راهنمایی جوانان، شرکت در انجمن‌های دینی و نظایر این‌ها همه از راه‌هایی است که شخص را از فرو رفتن در خود خلاص می‌کند.

ملایان و خاخامان و کشیشان کارهایی روحانی برعهده دارند که باید انجام دهند، و البته این گونه کارها را بهتر از ما انجام می‌دهند. ولی ما نیز وظایفی عملی بر عهده داریم که می‌تواند به دوستانمان کمک کند،و در این گونه کارها از دسته‌ی روحانیان شایستگی بیش تر داریم.

یکی از ارباب کلیسا که در ضمن تحقیقات خود با وی رو به رو شدم، عالی جناب لویال م. تامسن، از ایاینویز، سال‌ها با خود علامت نشانه‌ی لای کتابی را همراه داشت که خانمی برای او با سوزن زنی تهیه کرده و چنان فرسوده شده بود کهباز شناختن شکل اصلی آن امکان نداشت. در ملاقات با مصیبت زدگان و تسلیت دادن به ایشان، این مرد محترم آن علامت را از پشت نشان می‌داد که جز مشتی نخ‌های رنگارنگ هر یک به راهی رفته چیزی نمی‌نمود. سپس آن را از طرف دیگر نشان می‌داد که این نوشته بر آن خوانده می‌شد:” خدا محبت است.”

شاید ما هرگز نتوانیم از طرف غم انگیز و ظاهراً بی معنی مرگ توضیحی بدهیم، ولی با کمکی که به مصیبت دیدگان می‌کنیم، دلیل زنده‌ای به دست می‌دهیم که طرف دیگری از پارچه‌ی سوزن دوزی شده نیز هست که طرف صحیح هم همان است.

(۸۴)

 بگذارید جوان‌ها زودتر ازدواج کنند

نوشته‌ی: هوارد ویتمن

من از ازدواج در ۲۲ سالگی بی زارم؛ چگونه می‌توانم عروسی کنم؟ چگونه می‌توانم جایی برای زندگی فراهم آورم؟ دیگر چطور می‌توانم برای به دست آوردن شغلی کار آموزی کنم، آن هم در این روزگار که برای هر کار زمان کارآموزی درازی لازم است؟ بی کمک مالی هرگز چنین عملی میسر نیست. هزاران جوان آمریکایی این روزها با چنین افکاری دست در گریبانند.

آقای هیل سمیث که در ایستگاه فروش بنزین کار می‌کند، و هفته‌ای ۳۰ دلار در آمد دارد، می‌گوید:” تا زمانی که بتوانم وسایل ازدواج را فراهم کنم، ریشم جو گندمی شده است.” دوشیزه جین فوستر می‌گوید:” ازدواج کار پر تجملی است که هرگز نمی‌توان به آن در داد.”

مسئله‌ی این که ازدواج در دسترس صدها هزار جوان از نسل دست و پا بسته‌ی برای ازدواج معاصر گذاشته شود، تنها مسئله‌ای احساساتی نیست؛ در این جا مسئله‌ی مهم نجات دادن نسل جوان است از محرومیت، و پای این در میان است که خانواده‌های آمریکا حفظ شود، و از موج‌های نیرومند هرزه کاری‌ها و قهر و غلبه‌های جنسی و طلاق که فراوان شده است جلوگیری به عمل آید.

در سال‌های بلافاصله پیش و پس از ۲۰ سالگی جوان‌ها را در وضعی قرار می‌دهیم که در اندیشه‌ی ازدواج و بنای خانواده بر آیند. این را می‌دانیم که هیل سمیث ها و جین فوسترها از لحاظ جسمانی بالغ شده‌اند و نیروی قهاری آنان را به طرف ازدواج و پدر و مادر شدن می‌کشد. با داستان‌ها و تماشا خانه‌ها و سینماها آنان را به قلاب ازدواج می‌کشیم، و آن وقت مانند بسیاری از پدران و مادران از روی نادانی به آنان می‌گوییم:” آلیس، دیوانه مشو. شوهر کردن به جوانی که بیش از ۳۰ دلار درآمد هفتگی ندارد مسخره است!” یااین که:” ند، حرفش را هم مزن. تا وقتی که دوره‌ی کار آموزیت تمام نشده نباید زن بگیری!”

نتیجه‌ی این کار تناقضات و نابسامانی‌های جنسی فراوانی است که پیش آمده است. مطب روان پزشکان پر است از کسانی که یا اندیشه‌ی گناه روابط جنسی پیش از عروسی داشتن آنان را به نزدایشان کشانیده، یا خودداری طولانی از روابط جنسی پیش از عروسی سردی و ناتوانی در چنین روابط پیش آورده و سبب مراجعه‌ی ایشان به روان پزشک شده است. ما از پرونده‌های پزشکی دکتر جنت فوولرنلسن دو حالت ذیل را برای خوانندگان استخراج کرده‌ایم.

تام و لیلین یک دیگر را پسندیدند و خواستار ازدواج شدند، ولی این کار میسر نبوده، چون تام مهندس معمار مشغول کار آموزی در خارج بود و هفته‌ای ۲۸ دلار در آمد بیش تر نداشت. این انتظار بنا بوده مدت پنج سال و بیش تر دوام پیدا کند. لازم بود که تام و لیلین یکی از این دو تصمیم را بگیرند”

(۱)روابط جنسی بر قرار کنند و به قانونی از اجتماع پشت پا بزنند، (۲) به انگیزه‌های عاطفی و بدنی خویش لگام بزنند و در نتیجه محرومیت بکشند. این دو نفر طریقه‌ی اول را انتخاب کردند. در آن زمان که بالاخره ازدواج کردند این ترس جا لیلین را می‌خورد که” تام از آن جهت به ازدواج با من رضا داد که خیال می‌کرد که باید چنین کند،” و نیز این اندیشه‌ی جان کاه پیوسته تام را رنج می‌داد که” از کجا که این زن که خود را تسلیم من کرد، به هر مرد دیگر تسلیم نشود؟”

ارثر و مارگارت که راه دوم را انتخاب کردند خوش بخت تر از آن دو نفر اول نبودند. پدر و مادر مارگارت به او اجازه ندادند که تا کار دانشگاهش را تمام نکرده و یک سال به آموزگاری اشتغال نورزیده است، شوهر کند. وی و آرثر تز ۱۹ سالگی او تا وقتی که به سن ۲۳ سالگی رسید صبر کردند و ان گاه به همسری یک دیگر در آمدند. دو سه سال بعد مارگارت در مطب دکتر نلسن بود و سرگذشت دردناکی از ناکامی‌های جنسی زناشویی خود را بیان می‌کرد. مارگارت می‌گفت:” ما از هر گونه عملی پیش از ازدواج خودداری کردیم، چه می‌دانستیم که تنها راه جلوگیری از دشواری‌ها همین است. البته کار زاهدانه‌ای بود، ولی به هر صورت از این که محبت ما از جنبه‌ی احساساتی تجاوز نکرد و هیچ رنگ جسمانی به آن داده نشد، و هر دو شاد و مغرور بودیم. آرثر و مارگارت در یک دام خانوادگی افتاده بودند. آنان احساسات خود را مفسده انگیز دانسته و به آن لگام زده بودند. دکتر نلسن می‌گفت:” این کار به زندگی زناشویی ایشان نیز رخنه کرد و دیگر آن سعادت لازم برایشان فراهم نشد.”

اگر به جوانان خود فرصت آن را بدهیم که در ۲۰ یا ۲۲ سالگی زناشویی کنند، می‌توانند با ضرورت‌هایقهار جوانی مبارزه کنند. دکتر جیمزف. بندر. مدیر مؤسسه‌ی ملی ارتباطات انسانی می‌گوید که:” اگر زناشویی زودتر عمل شود، هماهنگی‌های جسمی و روحی بهتر فراهم می‌آید. اختلافاتی که زن و شوهران به خاطر آن به دفتر من مراجعه می‌کنند، بیش تر مربوط به کسانی است که دیر ازدواج کرده‌اند، و پیش از آن یا در اعمال جنسی افراط ورزیده یا اصلاً متحمل محرومیت شده‌اند.

هرزگی در روابط جنسی از دشمنان سر سخت زناشویی موفقیت آمیز است. اجتماع ما که تا گلو در فساد جنسی فرو رفته، و این همه دختران کنار خیابانی و مادران شوهر نا کرده در آن دیده می‌شود، خود آژیری است بر این که چاره‌ای اندیشیده شود.

در یکی از دستگاه‌های دولتی نیویورک زن و شوهر جوانی را ملاقات کردم که زن ۱۸ سال و شوهر ۲۲ سال داشت. زن می‌گفت که این گونه ازدواج به ما فرصت می‌دهد که با هم رشد کنیم و بزرگ شویم. اگر چهار پنج سال دیر تر ازدواج می‌کردیم، هرگز نمی‌توانستیم به این اندازه تفاهم داشته باشیم. شوهرش می‌گفت که ما با یک دیگر بهتر از آن که تنها می‌بودیممی‌توانیم با آینده رو به رو شویم. حالا که زن گرفته‌ام و فرزندی در خانه و فرزند دیگری در راه دارم، مطمئنم که برای کشور خود و برای زندگی مرد آماده‌تر و کارآمد تری خواهم بود. من برای آینده نقشه‌ها دارم. می‌دانم که اگر زن نداشتم ساعت‌های دراز در کوچه‌ها پرسه می‌زدم و هیچ به فکر آن نبودم که تندتر و بیش تر کار کنم.

یکی از همسایگان من، آقای پول ملون، دو سال پیش در سن ۳۳ سالگی ازدواج کرد. او می‌گفت که:” دیر شدن ازدواج من برای دقت در انتخاب نبود. یک بار کسادی و بکاری و بار دیگرجنگ مانع کار شد.” آن گاه به پسر شش ماهه‌اش که بر زمین بازی می‌کرد نظری افکند و گفت:” درد سر این است که هنگامی که ۵۰ ساله شوم پسرم ۱۵ ساله است، در صورتی که برای بچه بهتر آن است که پدر و مادر جوان تر داشته باشد. باور کنید که اگر به اختیار خودم بود بسیار جوان تر از این ازدواج می‌کردم.”

آیا ازدواج‌های در سن کم زیاد دوام می‌کند؟ در یکی از دادگاه‌های نیویورک که صدها مسئله دشوار خانوادگی را خانم آنا م. کروس، قاضی دادگاه، حل و فصل می‌کند، به شهادت همین خانم معلوم شده است که ازدواج‌هایی که زود صورت می‌گیرد بسیار محکم و با دوام است. این خانم می‌گوید که:” من همیشه جوانان را به ازدواج تشویق می‌کنم. اندیشه‌ی انتظار برای” کار بهتر” و داشتن پول در بانک کاملاً جنبه‌ی ماده پرستی دارد. آن چه واقعیت دارد این است که سختی آغاز زندگی هرگز سبب به هم خوردن زناشویی نمی شود، بلکه بر عکس به زندگی نیرو می‌بخشد. آن چه حقیقتاً ساختمان اجتماعی ما را ضعیف می‌کند آن است که زندگی خانوادگی بسیار دیر شروع شود.”

آیا برای درمان این درد چه می‌توان کرد؟ جواب آن به سادگی این است که به اندیشه‌ای باز گردیم که به اندازه‌ی آمریکا قدمت دارد، و آن این است که:” خانواده‌ها برای تشکیل خانواده‌ی جدید به زوج‌های جوان کمک کنند. در آن زمان‌های دور که مهاجران تازه به آمریکا آمده بودند، هرگز به فکر کسی نمی‌رسید که زن و شهر جوانی بی آن که خانه‌ای و گاو و گوسفندی و مزرعه یا مرتعی به آنان داده شود، بتواند زندگی خود را آغاز کنند. تنها در وضع شهر نشینی اخیر آمریکا است که این فکر پیدا شده است که دختر و پسر باید در کمال استقلال زندگی زناشویی خود را آغاز کنند، و کمک‌هایسال‌های ۱۸۰۰ مسیحی که پدران و مادران به فرزندان نو عروس و نو داماد خود می‌کردند تا اینان بتوانند روی پای خود بایستند، به کلی فراموش شده است.

دکتر بنجامین گروئنبرگ، جامعه شناس و مربی نام دار، می‌گوید که:” در شهرها باید به زوج‌های جوان کمک مالی کنیم تا بتوانند خانه و زندگی برای خود فراهم سازند. کمک‌های خانوادگی باید که درست به همان صورت که در قدیم بوده رسم و قاعده‌ای جاری باشد.” لازم است که در عادت از بین رفته‌ی جهاز به عروسان دادن تجدید نظر کنیم. در فرانسه که واحد خانواده ظاهراً نیرومند تر از هر جای دیگر در جهان است، هیچ خانواده‌ای دختر جوان را به خانه‌ی شوهر نمی‌فرستد مگر این که آن اندازه پول همراه وی کند که یک یا دوسال برای زندگی خانوادگی او و شوهرش کافی باشد. و نیز پدران این را وظیفه‌ی خود می‌دانند که قسمتی از کار و دکان یا مزرعه‌ی خود را به پسران تازه داماد خویش واگذار کنند.

در پایان باید گفت که درباره‌ی ارتباط میان زناشویی و تحصیلات عالی دختران و پسران نیز باید توجه بیشتری داشته باشیم. هزاران خانواده هستند که خرج تحصیل فرزندان پسر و دختر خود را در دانشگاه تحمل می‌کنند، ولی آنان را در معرض این تهدید قرار می‌دهند که اگر ازدواج کنند دیناری به ایشان نخواهد داد. ولی این اواخر با قوانین و مقرراتی که وضع شده نیک آگاهیم که چگونه زناشویی صحیح و تحصیل با یک دیگر سازگاری دارند. در بسیاری از دانشگاه‌های ما ثلثی از دانشجویان تأهل اختیار کرده‌اند، و این حقیقت درخشان آشکار شده‌ است که دانشجویان متأهل، و مخصوصاً آنان که بچه دار شده‌اند، بیش تر از تحصیل خود بهره‌مندمی‌شوند و گوش و هوش خود را به کار می‌اندازند، از آن جهت که انرژی خود را به صورت کامل تری در راه دانشجویی مصرف می‌کنند. در دانشگاه ویسکونسین نمره‌های امتحانی دانشجویان دارای همسر بیش تر از دانشجویان عزب و نمره‌های کسانی از ایشان که فرزند هم پیدا کرده‌انداز آنان که بچه دار نشده‌اند بیش تر است.

این گفته از رئیس دانشگاه آیووا است که:” زناشویی در دانشجویان تأثیر فراوان داشته است. دانشجوی متأهل کسی را دارد که اگر نمره‌های او خوب باشد خوشحال می‌شود، و نیز کسی را دارد که هر وقت کارها رو به راه نباشد به او دل داری می‌دهد.”

(۸۵)

 هر کسی برای خود خصوصیاتی دارد

نوشته‌ی: راجر ج. ویلیامز

هنگام بحث درباره‌ی مسائل مختلف بشری، تمایل بر آن است که اجتماع را تشکیل شده از افراد حد وسطی تصور کنیم که کما بیش به یک دیگر شباهت دارند. ولی حقیقت امر آن است که اجتماع بیش تر از افراد خارج از حد متعارف تشکیل شده، و هر کدام از ما از یک یا چند جهت حالت غیر طبیعی و غیر متعارفی داریم. و اگر بهتر به این امر توجه کنیم که هر یک از افراد بشر با دیگران اختلافاتی ساختمانی دارد که به همان جهت طرز کار کردن و فکر کردن و احساس کردن او با دیگران متفاوت است، آن وقت بهتر به حل مسائل و دشواری‌های بشری توفیق پیدا خواهیم کرد.

برای مثال حس ذائقه را در نظر بگیرید. گروهی از دانشمندان ماده‌ی شیمیایی فنیل تیوکار بیمید را چشیدند. برای بعضی از آنان مزه‌ی تند داشت، در صورتی که جمعی دیگر آن را بی مزه می داستند. صاحب هر نوع ذائقه دیگران را یا دروغ گو می‌پنداشت یا حس ذائقه‌ی او را غیر متعارفی تصور می‌کرد. مردی که این ماده را بی مزه احساس می‌کرد، چند بار زنش را( که از این ماده احساس تندی می‌نمود) مجبور کرد تا دوباره بچشد و از اشتباه بیرون بیاید. چون چنین اختلافاتی فراوان است و در همه‌یحوادث ما حادث می‌شود، معلوم می‌شود که بسیاری از اختلافات میان افراد از اختلافات طبیعی آنان با یک دیگر بر می‌خیزد که برای رفع این اختلافات فیزیکی هم هیچ کاری از دست ما بر نمی‌آید.

اختلاف در تشخیص رنگ‌ها نیز فراوان است. رنگ سرخ معمولاً میزان نبض و فشار خون را بالا می‌برد، و رنگ آبی تأثیر عکس دارد. بعضی از اشخاص نسبت به این گونه تأثیرات حساسیت فراوان دارند و بعضی دیگر نسبتاً کم تحت تأثیر قرار می‌گیرند. چنین است که می‌بینم بعضی از اشخاص ازدیدن غروب خورشید و آسمان رنگارنگ مقارن با آن حالت جذبه‌ای پیدا می‌کنند، و بعضی دیگر اصلاً به آن توجهی نشان نمی‌دهند.

اختلاف چشم‌های ما با یک دیگر، علاوه بر سبب شدن تفاوت‌هایی که چشم پزشک آن‌ها را تشخیص می‌دهد، سبب پیدا شدن اختلافات دیگری در رؤیت نیز می‌شود. آن کس که رؤیت پیرامونی ضعیف دارد، تا خوب چشمش را متوجه چیزی نکند نمی‌تواند آن راخوب ببیند. اگر دو نفر، یکی با رؤیت پیرامونی قوی و دیگری با رؤیت پیرامونی ضیف، به یک روزنامه نگاه کنند، اولی برای خواندن یک مطلب به ثلث وقتی احتیاج دارد که دومی آن مطلب را در آن مدت می‌خواند. ولی اگر هر دو به بازی گلف بپردازند آن که رؤیت پیرامونی خوب دارد بیش از اندازه‌ی لزوممی‌بیند و این اسباب زحمت او می‌شود. رؤیت پیرامونی ضعیف، چه در کسانی که پیاده راه می‌روند و چه در کسانی که رانندگی می‌کنند، عامل مهمی در پیش آمدن حوادث رانندگی به شمار می‌رود.

واکنش مردم در مقابل داروها نیز بسیار با یک دیگر متفاوت است. مورفین برای غالب اشخاص خواب می‌آورد، ولی بعضی از اشخاص با مورفین تحریکمی شوند و افکار عجیبی به سرشان راه پیدا می‌کند و بسیار پریشان می‌شوند. واکنش در مقابل کافئین نیز چنان متغیر است که بعضی پس از نوشیدن چند فنجان قهوه به خواب عمیقی فرو می‌روند، در صورتی که بعضی دیگر با نوشیدن چند جرعه ساعت‌ها بیدار می‌مانند. نیکوتین نیز چنین است: بعضی اشخاص می‌توانند سراسر روز را سیگار بکشند و هیچ ناراحت نشوند، در صورتی که بعضی دیگر هرگز نمی‌توانند لب به سیگار بزنند و سیگار کش شوند.”

در هر یکاز ما دستگاه عصبی به صورت خاصی مختلف با دیگران در مقابل ساعات خواب و بیداری عمل می‌کنند. چون در طبیعت و ماهیت خواب به شکل دقیق تری تحقیق کنیم، ممکن است برای مسائل مربوط به خواب و بیداری جواب‌های قانع کننده تری به دست آوریم، و از این راه ساعات خواب و بیداری خویش را به صورت بهتری منظم کنیم. با همین تحقیق دیگر در نظر ما کسانی که یا زیاد می‌خوابند یا تقریباً هیچ به خواب احتیاج ندارند، هم چون عجایبی جلوه گر خواهند شد.

در روابط جنسی نیز تفاوت‌های فراوان دیده می‌شود، مرد ۳۰ ساله‌ای ممکن است در نتیجه‌ی یک عمل جنسی چند روز سخت دچار ناراحتی شود، در صورتی که مرد ۷۰ ساله‌ای به پزشک مراجعه می‌کند و از ان ناراضی است که روزانه بیش از دو بار نمی‌تواند به اعمال جنسی بپردازد. توجه به عوامل گوناگونی که برای وجود زناشویی موفقیت آمیز است، و نیز توجه به اختلافات فراوانی که میان اشخاص موجود است، آدمی را به تعجب می‌اندازد که چگونه ازدواج‌ها به این خوبی که مشاهده می‌شود صورت پذیر است! شناختن اختلافات طبیعی و سبب فیزیولوژیکیآن‌ها سبب می‌شود که افراد یک خاندان نسبت به یک دیگر حس گذشت بیش تری پیدا کنند.

همان گونه که در تقسیم افراد به” طبیعی” و” غیر طبیعی”، به جای آن که به خصوصیات فیزیکی آن‌ها توجه کنیم به ظواهر متوجه می‌شویم، در تعیین درجه‌ی عقل و شعور اشخاص نیز دچار چنین اشتباهی می‌شویم. تقسیم بندی افراد خاندان بشری به” کم هوش” و” با هوش” شید از بعضی جهت‌ها مناسب باشد، ولی از لحاظ غ=علمی این شکل تقسیم بندی صحیح نیست. کسانی که آنان را که برجسته و درخشان باشند. هیچ دلیلی نداریم که بنا بر این بپذیریم که عقل آلبرت اینشتین از هر جهت فوق‌العاده است. بسیار ریاضی‌دانان زبردستی بوده‌اند که از حساب ذهنی عاجز می‌مانده‌اند، و از داستان‌های کودکی اینشتین بر می‌آید که وی نیز از این جمله بوده است. زبان باز کردن او در کودکی به اندازه‌ای دیر شروع شد که پدر و مادرش تصور می‌کردند فرزندشان غیر طبیعی خواهد شد.

اگر بخواهم قابلیت فکری اشخاص را درجه بندی کنیم، باید معلوم داریم که این درجه بندی از چهلحاظ است، مثلاً در سخن گفتن، به یاد سپردن، حساب کردن و نظایر این‌ها. ولی هر وقت که پای عقل و شعور به صورت کلی در میان است، دیگر نمی‌توان برای آن درجه‌ی ۱,۲,۳ و غیر معین کرد، درست به همان صورت که اسب مسابقه و اسب باری و یابوی درشکه را نمی‌توان با هم درجه بندی کرد.

اگر بر آنیم که در موضوع عقل و هوش آدمی هوشمندانه عمل کنیم، باید به این واقعیت متوجه باشیم که عقل هر کس آمیخته‌ای از قابلیت‌های عقلی گوناگون( شاید در حدود ۳۰۰) و تمایلات و خصوصیات است که هر یک از آن‌ها ممکن است در درجه‌ی عالی با درجه‌ی پست قرار گرفته باشد. مثلاً” احمق- دانشمندان” را در نظر بگیرید؛ اینان کسانی هستند که بنا بر نتایجی که از آزمایش‌های تربیتی به دست می‌آید کند ذهن و حتی احمق جلوه گر می‌شوند، در صورتی که بعضی از آنان نیروهای عقلی بسیار قابل توجهی دارند. جوان ۲۱ ساله‌ای را با آزمایش‌های تربیتی ضعیف العقل تشخیص دادند. در بعضی از مراحل عقلی، بالخاصه آن‌ها که به آموختن و خواندن کتاب مربوط می‌شود، وی سن عقلی کودکی بیش نداشت. ولی ملاحظه شد که این جوان استعداد عجیبی برای درست کردن قفل‌های خراب درها و دوچرخه و سایر کارهای مکانیکی دارد و با آزمایش مخصوص معلوم شد که استعداد  مکانیکی او از سطح متعارفی اشخاص بالغ بالاتر است. از این گونه اشخاص فراوان دیده می‌شود، و بسیاری از آنان در کارهای منبت کاری بسیار مهارت پیدا کرده‌اند.

مدیر دبستانی کودک کند ذهنی را با خود برای معاینه نزد پزشک روان شناسی برد. یکی از آزمایش‌ها آن بود که قطعات تخته‌یبریده‌ی به صورت نا منظمی را کنار یک دیگر بگذارند تا یک شکل هندسی از آن ساخته شود. آن آقای مدیر در ۱۸ دقیقه این کار را تمام کرد، در صورتی که آن کودک کند ذهن در ظرف مدت یک دقیقه از عهده بر آمد.

اشخاص کند ذهن غالباً حافظه‌ی جالب توجهی دارند. کودک کند ذهنی از شهر اوهایو، شماره‌ی تلفن و شماره‌ی اتومبیل بسیاری از هم شهریان خود را از حفظ داشت و هر وقت از او می‌پرسیدند به درستی جواب می‌داد. بی شعوری از شهر تکزاس هر کسی را که می‌دید تاریخ ولادت او و پدر و مادرش و نیز نام خانوادگی کودکی زنش و چیزهایی نظایر این‌ها را می‌پرسید و سال‌ها بعد همه‌یاین‌ها را که در حافظه نگاه داشته بود باز می‌گفت. حافظه‌ی وی به اندازه‌ای قوی بود که هر وقت به علتی از دفتر ثبت احوال اطلاعی به دست نمی‌آمد به او رجوع می‌کردند.

این مثال‌ها به خوبی نشان می‌دهد که اقسام مختلف قابلیت‌های عقلی و ذهنی به یک دیگر ارتباطی ندارد. احمق دانشمندان نیز کاریکاتورهای افراطی من و شما و دوستان ما هستند، به این معنی که از بعضی جهات بسیار نیرومندی دارند و از جهات دیگر ضعیف مانده‌اند. آزمایش‌های روان شناسی، به آن صورت که تنظیم شده، جنبه‌هایافراطی و تفریطی از آن‌ها معلوم نمی‌شود. بسیار چیزها به هم آمیخته تا هوش و عقل کلی از آن نتیجه شده است. برای پیشگویی وضع کودکان از لحاظ درس‌های مدرسه البته آزمون‌های قراردادی سودمندی است، ولی در همه‌یآن‌ها از این مطلب غفلت می‌شود که افراد مختلف قابلیت‌هایی عقلی دارند که بسیار بسیار با یک دیگر متفاوت است.

ناتوانی ما برای رسیدگی به حال فرد فرد کودکان در دبستان بیش تر نتیجه‌ی آن است که تعلیم و تربیت را به صورت دسته جمعی اجرا می‌کنیم و سعی داریم که همه‌ی مطالب را از روی آمارها حل و فصل کنیم.

درباره‌ی تربیت” کودک” مقالات و کتاب‌های فراوان نوشته شده، ولی در این مطلب که هر کودک برای خودفردی است و استعدادی‌های او با دیگر کودکان اختلاف بسیار دارد، به اندازه‌ی کافی بحث نشده است.

یکی از وظایف تعلیم و تربیت آن است که به دانش آموز کمک کند که محلی را که در جهان دارد پیدا کند. این کار باید زودتر از آن وقتی که اکنون شروع می‌شود آغاز کند. بسیاری از دانشجویان دانشگاه را تمام می‌کنند بی آن که دانسته باشند که چه استعدادهایی دارند و چه کارها از آنان ساخته است. کسی را می‌شناسم که پس از تمام کردن دانشگاه نخستین بار استعداد خود را در یک امتحان نظامی باز شناخت. اگر پیش از آن درمدرسه چنین کاری صورت گرفته بود، بدون شک بسیاری از زحمت‌های او کم می‌شد و هنگام درس خواندن راه دیگری را در پیش می‌گرفت.

احتیاج به فهم بهتر اختلافات فردی در فعالیت‌های متوجه به بهبود سلامتی جسمی و روحی ما بسیار زیاد است، ولی این احتیاج هنگام به راه انداختن کارهای عمومی و دخالت در آن‌ها از این هم بیش تر است.

یکی از نتایج اجتناب ناپذیر ازدیاد معرفت ما نسبت به وجود بشری، به نظر من، این خواهد بود که کاملاً متوجه شویم که هیچ فردی چنان بد به دنیا نیامده است که در یکی از رشته‌های زندگی جنبه‌ی پیشوایی پیدا کند. اجتماعات به پیشوایان مطلق احتیاج ندارند، بلکه برای هر یک از شاخه‌های زندگی از صنعت و علم و حکومت و غیر آن پیشوا و مدیر خاصی ضرورت دارد. هیچ کس چنان ساخته نشده است که پیشوای مطلق باشد.

دیکتاتوری و حکومت خود کامانه افراد از آن جا پیدا می‌شود که ما عموماً از محدودیت افراد غافلیم و آن را خوب فهم نکرده ایم. وقتی که انسانی تفوق و استعداد خارج از متعارفی در یک رشته از مسائل جهان از خود نشان می‌دهد و محتملاً برای مدیریت و پیشوایی در آن رشته‌ی خاص شایستگی پیدا می‌کند، غالباً چنان می‌اندیشیم که این شخص برای مدیریت و رهبری در سایر رشته‌ها هم به همان اندازه قابلیت و صلاحیت دارد.

سوءِ استفاده‌ی از قدرت بیش تر از همین راه پیش می‌آید. از شخصی استعداد خاصی، مثلاً در نطق کردن، مشاهده می‌شود و دیگران چنان می‌پندارند که این شخص در سایر میدان‌های زندگی چنین شایستگی را دارد، و به این ترتیب وی رفته رفته  عنوان حجیت در همه‌ی موضوعات غیر از نطق کردن نیز پیدامی‌کند. اگر استعداد و بی استعدادی بشری به صورت بهتری شناخته شود، دیگر چنین اشتباهات پیش نخواهد آمد، تصور این که در اجتماعی که مردم درباره‌ی صفات و خصوصیات فرد بشری اطلاع صحیح داشته باشند، دیکتاتوری طلوع کند، بسیار دشوار است.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 آئین فرزانگی. محفوظ است.
پشتيباني توسط سايت آئین فرزانگی